اخبار

  • صحفه نخست
  • Sample Page
  • خُسن آقا

Tag Archive 'فقر'

Apr 04 2014

عبور از خط قرمز: فقر در عربستان موجب به راه افتادن اعتراضات آنلاین به ملک عبدالله شد

نوشته: خُسن آقا در بخش: حقوق بشر,خاورمیانه,سیاسی

رادیوفرانسه: به تازگی سه مرد در عربستان سعودی به خاطر انتقاد از حکومت و شخص ملک عبدالله بازداشت شده اند. به گفته ناظران ما این اتفاقات در این پادشاهی تازه بوده و کم کم در حال تبدیل به یک روند اعتراضی است.
شاید بسیاری به خاطر جمعیت کم و فروش بالای نفت توسط عربستان، تمامی مردم این کشور را، ثروتمند و زندگی شهروندان عربستانی را همراه با رفاه کامل تصور کنند اما به نظر میرسد واقعیت با تصورات چندان به هم شباهت ندارد.
در اولین ویدئو که منجر به بازداشت فرد حاضر در آن شد محمد فهد الدوساری رو به دوربین میگوید: من شهروند سعودی هستم و ماهانه 1900 ریال [368 یورو] درآمد دارم.

وی سپس بر خلاف عرف در عربستان، ملک عبدالله را بدون القاب و احترام مورد خطاب قرار میدهد و میگوید:« برای رضای خدا به من بگو عبدالله بن عبدالعزیز [در عربستان باید پادشاه را به این شکل خطاب قرار داد: خادم حرمین شریفین، خطاب قرار دادن وی با نام کوچک توهین آمیز است.] چنین درآمدی برای ازدواج ، خرید ماشین و یا اجاره خانه کفایت میکند؟ آن وقت مردم را سرزنش میکنی که چرا همدیگر را میفرستند هوا. سهم ما را بده. تا چه زمانی ما باید برای سهممان از پول نفت التماس کنیم و فرزندان تو با آنها بازی کنند؟ این کارت شناسایی من است.[ در این لحظه وی کارت شناسایی خود را رو به دوربین نشان میدهد]
این ویدئو به سرعت در شبکه های اجتماعی دست به دست شد و در ادامه دو عربستانی دیگر نیز ویدئوهای انتقادی خود را منتشر کردند.
در دو ویدئوی دیگری که منتشر شد، افرادی که در مقابل دوربین ظاهر شده اند میگویند که از تمامی اظهارات محمد فهد الدوساری حمایت میکنند و از دیگر عربستانی ها نیز درخواست میکنند تا ویدئوهایی اعتراضی خود را منتشر کنند «تا صدای ما به پادشاه برسد» هر دو نفر نیز پس از پایان اظهارات خود، نام کاملشان را میگویند و کارت های شناسایی خود را به دوربین نشان میدهند.


عبدالله مبروک بن عثمان

سعود الحربری نیز در ویدئوی خود خطاب به ملک عبدالله میگوید من از شما میخواهم که صدای ما را بشنوید، شما با همه حتی اوباما گفتگو میکنید، اما با ما گفتگو نمیکنید؟
به گفته کنشگران حقوق بشر در عربستان، هر سه این مرد روز جمعه و یکشنبه هفته گذشته بازداشت شده اند. اما برخی از عربستانی ها که در خارج از این کشور زندگی میکنند به روند انتشار ویدئوهای انتقادی پیوسته اند.

«این اقدامات از ناامیدی مردم سرچشمه میگیرد»
ولید ابو الخیر یک کنشگر حقوق بشر ساکن جده است، او به ناظران گفته است:

این سه مرد که بازداشت شده اند کنشگرنیستند، شهروندان عادی هستند، همدیگر را نیز نمیشناخته اند. هر کدام در منطقه ای از عربستان زندگی میکنند و کمپینی در کار نبوده است و یک اقدام شخصی انجام داده اند. عربستانی ها از این وضعیت خسته شده اند و این احساس دیگر منحصر به قشر نخبه جامعه نمیشود و مردم عادی نیز خسته شده اند اما همین اقدامات ساده نیز دولت را به هراس می اندازد و این افراد کاملا بی نام و نشان را بلافاصله بازداشت کرده اند.
پس از آنکه خانواده های این سه مرد خبر مفقود شدن آنها را به ما دادند، خبر بازداشت آنها را ما منتشر کردیم اما مقامات دولتی از واکنش و تایید خبر بازداشت این سه فرد خودداری کرده اند.
این مردانی که دست به این کار زده اند باید بسیار شجاع باشند که چنین انتقاداتی مطرح کرده اند و هویت خود را نیز مخفی نکرده اند. اما از نظر من این اقدامات بیشتر برآمده از ناامیدی این افراد بوده است تا شجاعت، رفتن به زندان وضعیت آنها را گویی بدتر نمیکند.
نکته مهم این است که دیگر خانواده ها از اینکه بگویند یکی از اعضای خانواده‌شان به خاطر جرایم کوچکی مانند رانندگی زنان زندانی شده است، خجالت نمیکشند. به همین خاطر است که این افراد نام کامل خود را میگویند و کارت شناسایی خود را نشان میدهند، این راهی است تا بگویند « برایم مهم نیست، من نمیترسم» و یک قدم از آنهایی که با هویت مخفی از پادشاه و خانواده سلطنتی در شبکه های اجتماعی انتقاد میکنند جلوتر بروند.
به گمان من انتشار این ویدئو ها به یک روند بدل خواهد شد.

Post written with FRANCE 24 journalist Sarra Grira(@SarraGrira)

No responses yet

Mar 16 2014

فرزند من حراج؛ نگاهی به پدیده خرید و فروش کودکان در تهران

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,حقوق بشر,سیاسی

رادیوفردا: به خاطر بشقاب غذای گرم، به خاطر سقفی برای یک شب. به خاطر یک کف دست نان، به خاطر اجاره خانه این ماه، به خاطر چند اسکناس مچاله و بی‌قدر شده که از ته تاریکی‌های جیب یک غریبه بیرون می‌آید. شاید هم به خاطر هیچکدام از اینها نباشد. شاید به خاطر یک بار رها شدن از خماری. به خاطر مواد مخدری که ساعتی جان خرابی را آباد می‌کند شاید.

با یک دست فرزندتان را می‌دهید و با دست دیگر یکی از اینها را می‌گیرید. کاری که می‌کنید آنقدر تکان دهنده است که هیچ کس فرصت نمی‌کند ببیند و بپرسد چرا، به خاطر چه؟ شما شهروند فراموش شده ته دروازه غار تهران حالا ناگهان موضوع خبرهای جهان می‌شوید. موضوع سرزنش و جنجال خبری. مسبب بی‌سامانی وضعیت تمام کودکان کار شهر بزرگ حتی. شما شهروند فراموش شده ته دروازه غار.
اما چه شد؟ از کجا آمدید و به کجا رسیدید که فرزند خودتان را با دست خودتان فروختید؟ قاسم از بچه‌های لب خط است. لب خط را همه دروازه غاری‌ها می‌شناسند. لب خط پر است از حیاط ‌های بزرگ وخانه‌های قدیمی فرسوده و پرجمعیت. خانواده‌ها گروه گروه و کنار هم زندگی می‌‌کنند. کوچه وحیاط‌ ها بیش از هر چیز پر از بچه است وهر بچه می‌تواند سرمایه و درآمدی باشد برای خانه شلوغ بی‌سفره و بی‌نان. قاسم در همین فضا زندگی و از کودکی کار کرده و بزرگ شده.

از او می‌پرسم آیا در جایی که زندگی می‌کند تا به حال شاهد فروش و یا اجاره دادن کودکان بوده است؟

«بله. دیدم. دروازه غار دیم. زنه پول نداشته بره پول بیمارستان بچه‌اش را بده. یا پول خرجی بچه‌اش را نداشته بچه‌اش را فروخته. برای پول بیمارستان،‌ برای خرجی خودش. پول نداشته بچه‌اش را فروخته. نمی‌دانم کار درست است،‌ کار درست نیست؟ بچه کسی دیگر را بخرند و از مادرش جدا کنند.»

قاسم،‌ به نظرت اصلا‌ً می‌شود یک آدم بچه خودش را بفروشد؟

«می‌شود. بله. پول خانه زندگی ندارند و می‌شود بچه‌اش را بفروشد آدم.»

یعنی تو خودت ممکن است بچه داشته باشی چنین کاری بکنی؟

«آره. چرا نمی‌کنم؟ خرجی… پول ندارم. می‌رود پیش یک پدرمادر خوب و به جایی می‌رسد. بعضی بچه‌ها را می‌برند خارج. بعضی‌ بچه‌ها را می‌برند خانه پیش خودشان نگاه می‌دارند. یک بچه خواهر من با یک نفر دیگر… داشتند می‌بردند خارج رفتند دم مرز گرفتند. بچه را. می‌برندش. خب خوشبخت می‌شود.»

خب به نظر تو این بچه با این کار خوشحال است و راضی است؟

«نه. بچه خودش راضی است؟ بچه مجبوری می‌رود.»

پدر و مادر با این پول چه کار می‌کنند؟

«می‌کشند یا می‌روند پول غذا و این چیزها… همین چیزها دیگر… یا مواد می‌کشند یا…»

تو جایی را می‌شناسی الان که کسی برود بچه اجاره کند؟

«اجاره تو فامیل‌ها آره. فامیل‌ها می‌شود اجاره کرد. از ساعت ۱۲ می‌برند شاید یک شب. شام بهشان می‌دهند. چهل تومان هم بهشان می‌دهند. همین. دستمال می‌فروشند، اسفند دود می‌کنند. مال می‌فروشند. تجریش،‌ ولیعصر، بالا شهر دیگر.»

چه کسانی این بچه‌ها را می‌برند؟ اصلا‌ً چرا می‌خرندشان؟

«بچه دار نیستند. می‌خرند. من کسی دیدم کارتن خواب بوده. توی خیابان می‌خوابیده. بچه‌اش را فروخته.»

***

مصطفی حالا مرد جوانی است. او هم کودکی‌اش را در دروازه غار گذرانده. او هم کودک کار بوده. از سن خیلی کم کار کرده در شهر بزرگ و بی‌رحم.

«هشت سالگی من با فال فروشی و چایی فروشی و شربت فروشی و این جور چیزها شروع کردم. هزینه درس و مشق و این جور چیزها را بالاخره هم خودم و هم برادرم کمک کردیم. چون پدرم هشت نه سالی هست که دیابت دارند و نمی‌توانند کار کنند. بالاخره خودم مجبور بود… یا خودم یا برادرم از یک راهی… از راه حلال به هزینه درس و مشق و خانه را فراهیم کنیم.»

از او می‌پرسم آیا می‌داند با بچه‌هایی که فروخته می‌شوند چه می‌کنند؟

«ازشان می‌خواهند کاری چیزی… سر کاری چیزی بفرستندشان یا این که سوء استفاده جنسی یا خلافی چیزی… اینها را تربیت کنند که مثلا‌ً برایشان کارهای خلاف انجام دهند یا خیلی‌ راه‌های دیگر. بچه‌های شیرخوار را مثلا‌ً اجاره می‌گیرند باهاشون می‌روند توی متروها و این ور و آن ور. می‌روند می‌گویند بچه‌ام است شام نداریم. بالاخره از طریق آن یک هزینه‌ای می‌خواهند کار کنند و به دست بیاورند. از طریق این بچه‌ها. شنیده‌ام که از هر بچه‌ای ۳۰ تومان ۲۵ تومان اجاره می‌گیرند که از اینها کار بکشند و به عنوان پسر خودشان معرفی کنند به مردم. که مردم یک چیزی بهشان کمک کنند.»

از وقتی که گزارش روزنامه اعتماد و پس از آن خبر خبرگزاری ایرنا به نقل از قائم مقام وزیر کار منتشر شد که بله تلخ است اما حقیقت دارد، ناگهان همه نگاه‌ها بر یک نقطه متمرکز شد. دروازه غار تهران. جایی که در خبرها و گزارش‌ها محل خرید و فروش کودکان کار و کودکان بد سرپرست معرفی شده بود.

یک مددکار اجتماعی به روزنامه اعتماد گفت خانه‌ای در دروازه غار تهران سال گذشته کشف شده که ۴۰ تا ۵۰ کودک در آن نگهداری می‌شدند. کودکان را هر روز صبح می‌بردند و آخر شب باز می‌گرداندند. همین گزارش می‌گوید کودکان اینجا در وسط تهران در روز روشن کمی پایین تر از ایستگاه متروی شوش از ۱۰۰ هزار تومان تا ۵ میلیون تومان خرید و فروش می‌شوند.

میهمان این هفته مجله جامعه رادیو فردا کسی است که سال‌های طولانی فعالیتش برای کودکان کار و خیابان را به شهادت می‌گیرد و می‌گوید فروش کودکان در محله‌ها و حاشیه‌های فقیر و فراموش شده تهران نه اتفاقی است چندان گسترده و نه البته خبری است تازه. حمید فراهانی، فعال حقوق کودکان در تهران:

«سیاست‌هایی که نهادهای رسمی از جمله وزارت کار تعیین می‌کند از عواملی بود که به کار کودک دامن می‌زد و مستقیما‌ً خود همین سازمان‌ها مثلا‌ً وزارت کار مسئولیتش را باید به عهده می‌گرفتند. و عملا‌ً وقتی می‌بینیم به این شکل می‌آیند و می‌گویند کودکان کار در این وضعیت دارند به سر می‌برند،‌ من فکر می‌کنم که یک جوری دارند سلب مسئولیت می‌کنند که ما خواهان این نیستیم که کودکان کار کنند منتها یک سری باندهایی هستند و یک سری افراد سودجویی هستند که این کار را دارند می‌کنند. خب این خبر به شدت احساسات من را هم جریحه دار کرد و من قبلا‌ً هم در مواردی شاهد این بودم که کودکانی متاسفانه مورد سوء استفاده قرار می‌گیرند و توی این مسئله شکی نیست که باید حتما‌ً‌ پیگیری شود. منتها زمانی که ما تنها یک بخش قضیه را می‌بینیم که از طرف نهادهای رسمی رویش تمرکز می‌شود و بخش‌های دیگر را می‌بینیم که به فکرش نیستند و کتمان می‌کنند، نتیجه‌ای که می‌توانیم بگیریم این است که این مسئله هم تبدیل شده به یک ابزار تبلیغاتی برای تبرئه کردن خودشان از سیاست‌هایی که منجر به افزایش فقر در جامعه شده. وگرنه آیا این مسئله اجاره کودکان چهار سال پیش نبوده؟ پنج سال پیش نبوده؟ ده سال پیش نبوده؟ چهار ماه پیش نبوده؟ و فقط توی این دو سه ماه اخیر به وجود آمده؟»

آقای فراهانی می‌گوید کودکان درمحله‌‌فقیر و حاشیه نشین پایتخت در معرض انواع خطرها و تجربه‌های ناگوار هستند:

«خصوصا‌ً‌ محلات حاشیه‌ای به دلیل این که از نظر کالبدی شهر دارای امنیتی نیست که محلات مرکز یا بالای شهر دارند، این کودکان در معرض انواع خطرات مختلف هستند. من از نزدیک می‌دیدم که افرادی بودند که در ازای تامین مواد مخدر پدران یا مادران بچه‌ها این را مطالبه می‌کردند که آن پدر مادر بچه‌اش را به این ها برای چند ساعت اجاره بدهد تا این بچه مواد مخدر جا به جا کند. یا مثلا‌ً دیدم که برای تکدی گری یا برای دستفروشی کردن افرادی کودکان را اجاره می‌کنند. منتها مبالغ خیلی اندک و شاید به صورت کیس‌های خیلی منفردی بود اصلا‌ً. یعنی ما هرگز مشاهده نکردیم که یک اقدام سازمان یافته‌ای باشد که تعداد خیلی زیادی از کودکان اجاره داده شوند یا خرید و فروش.»

اما بچه شما چند؟ فرزندشان را این شهروندان به چه بهایی حاضرند بفروشند یا اجاره دهند؟ صحبت حتی از چند صد هم نیست:

«یکی دو مورد مربوط به این بود که پدر یا مادر مواد مخدر دریافت می‌کردند و دو سه مورد هم بود که بچه‌ها می‌آمدند و برای چند ساعت در کنار یک فرد بزرگ‌ تر توی خیابان راه می‌رفتند و گدایی می‌کردند و آخر شب یک هزینه‌ای به والدین آن بچه‌ها پرداخت می‌شد که حول وحوش بیست هزار تومان یا بیست و پنج هزار تومان بود.»

آقای فراهانی از راه‌حل‌ها می‌گوید و از ریشه‌ها:

«نیاز به این هست که یک سری حمایت‌های حداقلی برای فرودستان وفقرا فراهم شود. وقتی که فقر و فشار زندگی از یک حدی می‌گذرد و وقتی که معضل اعتیاد از یک حدی می‌گذرد افراد ممکن است که برای ادامه حیات فردی خودشان حتی حاضر شوند که کودکان شان را هم اجاره بدهند. فکر می‌کنم که باید یک مقداری از نظر ساختاری مسئله حل شود تا این که صرفا‌ً برخورد پلیسی یا امنیتی شود. مثلا‌ً این امکان وجود دارد که فردا روزی توی یک محله تهران چه اتفاقی می‌افتاد و نیروهای پلیس یا نظامی هجوم ببرند و یک سری افراد را دستگیر کنند. تجربه این هم بوده. خاک سفید جایی بوده که ویران شده یک بخشی‌اش. محله اتابک جایی بود که ویران شده. اما آیا این برخورد پلیسی و بگیر و ببند مسئله را حل کرده؟ اگر به همان محله‌ها مراجعه کنید می‌بینیم که توی همان محله‌ها دوباره آسیب‌های اجتماعی شکل گرفته اند.»

از ایستگاه مترو شوش که پیاده شدید فقط کمی پیاده بروید. همه جا کودکان دستفروش و بلور فروش و کارگر را می‌بینید که بازیچه‌شان سرنگ‌های مصرف شده آلوده گوشه وکنار خیابان‌ها و کوچه‌ها است. کودکانی که می‌فروشند و گاه هم فروخته می‌شوند.

گزارش صوتی

No responses yet

Mar 08 2014

تن‌فروشی در سه پرده

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,سیاسی

خودنویس: سی و چند سال از عمر نظامی می‌گذرد که دین و آموزه‌های مذهبی در جامعه، مدرسه و اداراتش تزریق می‌شود اما با این حال «فساد» در همه ابعادش چنان ریشه دوانده که می‌رود تا به درخت تنومندی تبدیل شود.

پرده اول، آزادی به انقلاب

عصریک روز پاییزی که سرما از درز در و پیکر ماشین تو می‌خزید و آزار می‌داد و شب می‌رفت تا چتر سیاهش را روی سر شهر باز کند، حوالی میدان آزادی به سمت انقلاب، کنار خیابان و کمی دورتر از ایستگاه اتوبوس زنی ایستاده و دست دختر بچه‌ای شش ـ هفت ساله را در دست گرفته… در ترافیک سنگین عصرگاهی فرصت این هست تا به عابران وسرنشیان دیگرخودروها دقیق‌ترنگاهی داشته باشی، به چهره زن که دقت می‌کنم، بیست وچندساله است و به سی هم نمی‌رسد. به نزدیکی‌اش که می‌رسم توقف می‌کنم تا سوار شود. بدون هیچ حرفی در عقب را باز می‌کند و اول دخترش و بعد خودش وارد ماشین می‌شوند. راه می‌افتم و هم‌چنان خزنده از آزادی دور می‌شویم تا به انقلاب برسیم.

گاه گاهی زن با دخترش حرف می‌زند، منتهی آن‌قدر صدایش آرام است که به زحمت می‌شنوم. با خودم حساب می‌کنم که باید ده چراغ قرمز مسیر را پشت سر بگذارم و اگر برای هر کدام ده دقیقه وقت تلف شود چقدر می‌شود، ضرب و تقسیم تعداد ماشین‌ها و به دست آمدن تعداد آدم‌هایی که وقت‌شان در این مسیر تلف می‌شود کلافه‌ام می‌کند. ترجیح می‌دهم به چیزهای بهتری فکر کنم. به کارهایی که به خودم قول داده بودم انجام دهم، به دوستانی که قرار گذاشته بودم حتما ببینم و به خیلی چیزهای دیگر.

مجری رادیو پیام صدایش در فضای سرد ماشین می‌پیچد که می‌گوید تمام مسیرهای اصلی شهر با ترافیک مواجه هستند. می‌گویم چه زحمتی می‌کشند این مسوولان ترافیک! این که واضحه شب عید همیشه همه جای تهران ترافیک بوده و هست.

زن از پشت سرم روی صندلی جابه‌جا می‌شود و می‌گوید: آقا خراب بشه این تهران که هم شلوغه هم گرونه.

ته لهجه‌اش را با این‌که سعی دارد پنهان کند برایم غریبه است. چیزی در ذهنم وول می‌خورد تا کشف کنم کجایی است. به جایی نمی‌رسم. می‌گویم: بله همین‌طوره، روز به روز هم داره شلوغ‌تر میشه.

– گرونی آقا، گرونی کمر همه رو داره می‌شکنه.

تا آن لحظه در آینه نگاهش نکرده بودم، وقتی در سایه- روشن دیدمش، شک کردم، آیا این همان زنی بود که من به خاطر سرما و دخترک کوچکش سوار کردم؟

با همان ته لهجه‌اش می‌گوید، چرا ماتت برده؟ چیزی شده؟

خودم را جمع و جور می‌کنم و چیزی نمی‌گویم. هشت چراغ قرمز را هم رد کرده‌ام و دیگر تا میدان انقلاب راهی نمانده، باید سر جمالزاده می‌رفتم بالا به سمت بلوار کشاورز و بعد امیرآباد. چراغ قرمز نهم هم که رد شدم، صدای رادیو را کم می‌کنم و می‌گویم، من قبل از رسیدن به میدان انقلاب از جمالزاده می‌رم بالا، شما کجا پیاده می‌شین؟

پاسخ زن تمام حدس و گمانم را به یقین تبدیل می‌کند. با صدایی شبیه فریاد می‌گوید: پیاده شم؟ برای چی سوارم کردی که حالا بخوام پیاده بشم!

از درون سردم می‌شود. مغزم قفل شده. این اولین باری بود که در تمام عمر با چنین چیزی برخورد می‌کردم. نمی‌دانم چه باید بگویم و چکار باید بکنم. آب دهانم را قورت می‌دهم تا خشکی گلو رفع بشود و بتوانم حرفی بزنم، خودم را جمع می‌کنم و می‌گویم، من دیدم هوا سرده بچه همراه‌تون هست سوارتون کردم.

— اگر مسافر کش بودی باید اول می‌پرسیدی که من مسیرم کجاست.

— بله، اما من مسافر کش نیستم خانم.

— حالا باید چکار کنم؟

جرات پیدا می‌کنم و می‌گویم: نمی‌دانم، من به سمت بلوار کشاورز میرم، اگرمسیرتون هست که برم اگر نه تا قبل از میدان انقلاب باید پیاده بشید.

— می‌شه برم گردونی همون‌جا که سوارم کردی؟ اقلا اون‌جا می‌دونم که چکار باید بکنم؟

تراقیک قفل است و هیچ حرکتی نیست. یادم می‌افتد به دخترک. یاد دختر خودم می‌افتم. حس می‌کنم خون در مغزم منجمد شده. هزار جور فکر و خیال در کسر ثانیه به مغزم هجوم می‌آورد.

می‌گویم: از این بچه خجالت نمی‌کشی؟

انتظار داشتم سرو صدا کند. دشنامم بدهد. بد و بی‌راه بگوید. اما سکوتش بر فضا سنگینی کرد. از آینه می‌بینم که دستش را روی سر دخترک گذاشته و دارد نوازشش می‌کند. به نقطه‌ای خیره مانده. سکوتش آزارم می دهد.

— شوهر داری؟

این را من می‌گویم. جراتی مضاعف از سکوت سنگین زن احساس می‌کنم…. جوابم می‌دهد. تلخی در حرفی که از دهانش خارج می‌شود آشکار است. می‌گوید دارم.

— پس چرا….؟

— الان چند هفته‌ای است که توافق کردیم!

نمی‌توانم باور کنم. زن با مردش توافق کرده که خود فروشی کند؟ در هیچ کتاب و فیلم و لغت‌نامه و فرهنگی نمی‌شود این را سراغ گرفت. باورم نمی‌شود و این را زود متوجه می‌شود.

— شوهرم معلم ابتدایی است. همه حقوقی که می‌گیرد می‌شود کرایه خانه.

گوش کردن به قصه این زن برایم مهم‌ترین کار دنیا می‌شود. حاشیه خیابان نزدیکی پارک سوار میدان انقلاب جایی برای توقف پیدا می‌کنم و می‌ایستم. بخاری ماشین را روشن می‌کنم تا شاید کمتر احساس سرما کنم. هر چند که سرما از درونم نشات می‌گیرد.

ادامه می‌دهد…

پول آب و برق و گاز و تلفن را هر ماه از پس اندازی که داشت می‌داد. از شندرغاز ارثی که بهش رسیده بود. ته کشید. درمانده بودیم. قرض از شوهر خواهر و برادر و خاله و عمه هم این‌قدر زیاد شده بود که دیگر کسی نبود که بدهکارش نباشیم. این‌طوری شد که شد.

سرم را روی فرمان ماشین گذاشته‌ام. مزه شور خون را حس می‌کنم که از فشار دندان بر لب، تمام دهانم را شور کرده. گلویم خشک است. از تو سردم است و کرخت شده‌ام.

این بچه……

حرفم را قطع می‌کند:

اگر این بچه نبود خود کشی می‌کردیم.

آدرس خانه‌اش را می‌پرسم. جایی حوالی آزادی، مهرآباد جنوبی است که خوب می‌شناسم. بی‌آن‌که به ساعت نگاهی کنم راه می‌افتم. انگار با خودم لج کرده باشم، دور برگردان سرجمالزده را دور می‌زنم و سر ماشین را به سمت آزادی می‌چرخانم. هوا تاریک شده و من یادم رفته تا چراغ‌های ماشین را روشن کنم! زن سرش را از بین دو صندلی جلو آورده و می‌گوید:

یعنی شما واقعا متوجه نشدی من چرا کنار خیابون وایسادم؟

ــ نه،‌ نشدم، اگر می‌شدم که سوارت نمی‌کردم.

ــ واقعا؟

ــ بله، ‌واقعا!

سکوت دوباره را می‌شکند و می‌گوید: به همه چیز فکر کردیم. آخرش به این نتیجه رسیدیم که ….

حرفش را قطع می‌کنم و می‌گویم: آخرش چی؟

شانه رابالا می اندازد و می‌گوید: دنبال کار هستم.

می گویم: با پولی که در میاری زندگی می‌چرخه؟

ــ ای، حداقلش اینه که دیگه مجبور نیستم زیر نگاه هرزه‌ی شوهر خواهری باشم که ازمون طلب‌کاره. یک‌بار هم پسر دایی شوهرم رسما بهم پیشنهاد داد به جای طلبش باهاش باشم.

چراغ قرمزهای خیابان آزادی را یکی یکی پشت سر می‌گذارم، نزدیکی جایی که سوارش کرده‌ام می‌گوید، همین جاها پیاده‌ام کن. جوابی نمی‌دهم و به سمت محلی که آدرس داده بود می‌رانم.

مهرآباد جنوبی، جایی که زن و شوهر معلم و دخترکشان در یک خانه اجاره‌ای زندگی می‌کردند جزیی از خاطرات فراموش نشدنی‌ام است. چهره‌ی زن نشسته در قاب آیینه محدب نمای ماشین هیچ گاه از خاطرم پاک نمی‌شود. حرف‌های زن مثل میخی فولادی بر مغزم فرو رفت که گفت: با شوهرم توافق کردیم که ….

پرده دوم، قم

به قم، شهر خون و قیلم خوش آمدید

این را می‌شود روی تابلویی دید که ورودی شهر شهید پرور قم نصب کرده‌اند. کنار آن هم تابلوی دیگری است که نشان می‌دهد تا کربلا چقدر راه مانده. کربلا ۹۱۳ کیلومتر.

ورودی قم میدان هفتاد دو تن می‌ایستم. همکارم دو رگه ایرانی آلمانی است. مادری ایرانی و پدری آلمانی داشته که هر دو فوت کرده‌اند. برای بخش آلمانی دویچه وله کار می‌کرد و من برای بخش فارسی. شنیده بودم در قم جایی هست که زنان صیغه‌ای و مردان مشتری که اغلب از طلبه‌ها هستند حضور پر شوری دارند. وقتی به ناتاشا موضوع را گفتم، تهیه یک گزارش از این محل آن‌قدر براش جالب شد که در اولین فرصت مقدمات سفر به شهر خون و قیام را فراهم کرد. تنها اسم یک قبرستان و مسجد را داشتیم و باید مسیر را خودمان پیدا می‌کردیم. قبرستان شیخان. جایی حوالی خیابان نجفی، پشت حرم معصومه. پرسان پرسان آدرس را پیدا می‌کنیم. روز از نیمه گذشته و گرمای هوا کلافه کننده است. به همکارم پیشنهاد می‌دهم اول جایی نهاری بخوریم و بعد به کارمان برسیم. قبول نمی‌کند. احساس مسوولیتی که گویی از خون آلمانی‌اش ناشی می‌شود بر عادات فرهنگی سرزمین مادری‌اش غلبه می‌کند و می‌گوید اول کار.

جایی ماشین را پارک می‌کنم. ناتاشا دوربین را بر می‌دارد. از همراه داشتن دوربین منصرفش می‌کنم و می‌گویم بهتر است عادی باشیم تا خبرنگار. قبول می‌کند. ورودی قبرستان را که پیدا می‌کنیم ساختمان مسجدی قدیمی هم نمایان می‌شود و کنار آن مسیری دالان مانند است، یک سو دیوار قبرستان است و سوی دیگر هم دیوار ساختمان مسجد قدیمی. همین که وارد حیاط مسجد می‌شویم، مردی عتاب می‌کند که خواهر بدون چادر وارد نشو. مانده‌ایم که چادر از کجا بیاوریم. جستجوی من و همکارم برای پیدا کردن چادر هم به جایی نمی‌رسد. پیرمرد خوش رویی نظرم را جلب می کند که از لحظه ورود ما را زیر نظر داشت. به سمتش می‌روم و بعد از احوال پرسی می‌گویم از کجا می‌شود چادری تهیه کنیم که این همکار من سرش کند؟

نگاه معنا داری می‌کند و با لهجه غلیط قمی می‌گوید: «حالا چادر هم سرش کرد، یقین نمی‌خواد بره تو مسجد نماز بوخونه که! پس بهتره بیرون بمونه!»

حرف پیرمرد حرف حساب بود. کنار پیرمرد می‌نشینم و به ناتاشا می‌گویم بهتره بیرون منتظر باشد تا ببینم چه‌کار می‌شود کرد! سیگاری برای پیرمرد روشن می‌کنم. نگاهی به جعبه سیگار و بعد خود سیگار می‌کند و با ولع پک غلیظی می‌زند و طوری از دود لذت می‌برد که انگار بهترین مائده‌ی دنیوی نصیبش شده باشد. پاکت سیگار را روی پایش می‌گذارم و می‌گویم مال تو، من زیاد سیگار نمی‌کشم. ناباورانه پاکت را برمی‌دارد و در جیب جلیقه‌ی رنگ و رفته‌اش می‌گذارد. موقع حرف زدن تنوره دود از دهانش بیرون می‌زند و تک و توک دندان‌های باقی مانده و زرد رنگش هم نمایان می‌شود. لذت غیر قابل وصفش از سیگار که تمام می‌شود می پرسد: «حالا اینجا چکار داری؟ نماز خون که نیستی! مستراح مسجد هم که بیرونه!»

لودگی نهفته در کلامش ذاتی است. شنیده بودم قمی‌ها و می‌دانستم که اصفهانی‌ها بذله گو هستند. با دست اشاره‌ای به سمت راه‌رو دالان طور که به قبرستان منتهی می‌شود می‌کنم و می‌گویم، این ….

نمیدانم چه باید بگویم، می‌ترسم حرفی بزنم و کار خراب بشود. پیرمرد خیره به دهانم مانده. نیش خندی می‌زند و می‌گوید: ها، همین‌جاس!

ــ خب می‌خوایم بریم ببینیم دیگه!

ــ تو می‌خواستی بری ببینی یه حرفی، اون دختر چرا می‌خواس بره دیگه؟

نمی‌گویم که همکارم است و هر دو خبرنگاریم. می‌گویم از سر کنجکاوی و برای کار دانشگاه می‌خواست از نزدیک ببیند.

گرمای سوزان قم طوری است که آدم احساس می‌کند خورشید در دو وجبی از سرش قرار دارد. پیرمرد سیگار دیگری آتش می‌زند. در این فاصله چند جوان و یکی دو طلبه درست از مقابل جایی که ما نشسته بودیم رفتند و در انتهای راه روی دالان طور به سمت قبرستان پیچیدند. آدرس را درست آمده بودم و اذن ورود را پیرمرد باید می‌داد. کمی بعد هم دیدم که جوانی آمد و در مشت پیرمرد اسکناسی گذاشت و نگاه سنگینی به من کرد و رفت. پشت سرش هم زن جوانی پیچیده در چادر مشکی، سخت رو گرفته روان بود.

به پیرمرد می گویم، بیشتر کیا میان این‌جا؟

ــ قبلنا زیاد می‌اومدن، الان کم شدن، همی طلبه‌ها و جوون عزب اوغلی‌ها میان دیگه

ــزن‌ها چی؟

ــ اونا هم مومنه‌هایی هستن که میان دیگه، بی‌اونا که جور در نمیاد اصلا.

ــ می‌شه برم ببینم؟

ــ یه وقت مشتری نشی! زنت دعوات نکنه یه وقت!

اشاره‌اش به جایی است که همکارم ایستاده و پیرمرد فکر کرده که ناتاشا همسر من است. خیالش را راحت می‌کنم. وقتی می‌فهمد که همکارم هست و نسبتی با من ندارد، نگاهش خریدارانه می‌شود و زیر لب هم چیزی می‌گوید. شاید زیبایی به ارث برده از ژن اروپایی ناتاشا را تحسین می‌کرد!

از جا که بلند می‌شوم، پیرمرد هم بر می‌خیزد اما پا به پا می‌کند. می‌فهمم که حقش را می‌خواهد. اسکناس درشتی که می‌دهم چشمانش برق می‌زند و قبراق می‌شود. مسیر را نشانم می‌دهد و در راه می‌گوید، اگرهم خواستی جا هم هست!

محوطه قبرستان قدیمی را تصور کنید با سنگ قبرهایی قدیمی و خاک گرفته. گرمای ظهرگاهی قم و سایه سار تک درخت‌هایی که جا به جای محوطه وجود دارد. زیر درخت‌ها چند مردی جوان پراکنده بی‌آن‌که حرفی با هم بزنند ایستاده‌اند. در یک چشم چرخاندن زنانی پوشیده در چادر سیاه نشسته بر سنگ مزارهایی می‌بینی که بدون هیچ بخل و خستی گردی صورت‌شان را بیرون انداخته‌اند. در این میان دو سه پسر بچه هم هستند سطل آب به دست که نقش واسطه را بازی می‌کنند. کافی است مشتری از یکی از زن‌ها خوشش بیاید، پسر بچه با گرفتن پولی نقش واسطه را بازی می‌کند و پیغام می‌برد و قرار را نهایی می‌کند. گوشه‌ای همراه با پیرمرد می‌ایستم. زن جوانی است که تقریبا دور از دید مردان نشسته وهم نظرم را جلب می‌کند. می گویم: حاج اقا این خانم…

حرفم را قطع می‌کند و می‌گوید: من حاجی نیستم جوون! به من بوگو سید!

ــ سید جان چطوری می‌شه با اون خانم حرف زد؟

برایم توضیح می‌دهد که من حق ندارم تا وقتی با آن خانم محرم نشده‌ام، حرفی بزنم.

چطوری باید محرم بشوم؟

به جای پاسخ دادن، پسرکی را به اسم صدا می‌کند. پسر با سرعت می‌آید. پیرمرد زن مورد نظر را نشانش می‌دهد و پسر بلافاصله می‌شود پیک محبت. کمی بعد زن در چند متری ما ایستاده است. در این فاصله سید برایم توضیح داد که اگر بلدی صیغه بخوانی که فبها، اگر هم بلد نیست که خودش می‌خواند حق الزحمه‌اش را می‌گیرد.

نگاهی به زن می‌کنم. صورت سفیدش از گرما سرخ شده و عرق روی پیشانی‌اش نشسته. لبخندی می‌زند و سری تکان می‌دهد. کمی بعد پیرمرد سید با گرفتن یک اسکناس دیگر کلماتی به عربی گفت و از من پرسید چند ساعت؟ سه ساعت خوبه؟

بی آنکه بدانم از چه حرف می‌زند گفتم خوبه! و بعد تمام و ما، من و زن محرم شدیم!

به سمت ماشین که راه افتادم زن هم پشت سرم آمد. سوار ماشین شدم. هم‌کارم در صندلی جلو نشسته بود و از خنکای کولر ماشین لذت می‌برد. زن تا در عقب را باز کرد و ناتاشا را دید پا پس کشید. از ماشین پیاده شدم تا توضیح بدهم که گفت:

ببین آقا، من از کثافت کاری خوشم نمیاد واهلش نیستم!

لهجه‌ی آذری داشت و فهمیدم که منظورش چیست. گفتم: این خانم فقط و فقط همکار من است. من همین الان مبلغی که باید پرداخت بشه را به شما می‌پردازم. فقط چندتا سوال دارم و بعد شما را بخیر و ما را به سلامت.

بدون معطلی پولی که از قبل به وسیله پسربچه‌های سقای قبرستان طی شد بود را شمردم و دادم. زن هنوز هم باورش نمی‌شد. با اکراه سوار شد و به همکارم سلام کرد. ناتاشا پرسید، این‌جا رستوران خوب جایی می‌شناسی؟

زن آدرس رستوران را داد. در آینه دیدم که مشغول رسیدن به اوضاع خودش هست اما باروم نشد وقتی که از ماشین پیاده شد همان زنی باشد که در قبرستان دیده بودم. زنی به زحمت سی ساله، زیبا، پوشیده در مانتویی سورمه‌ای و روسری آبی گلدار و مقدار ملایمی آرایش ناشیانه. از نگاه حیرت‌زده من خنده‌اش گرفته بود، گفت: هیزی نکن!

ناتاشا پرسید: هیزی یعنی چی؟

توضیح دادم که نگاه منظوردار یا از سر لذت به زن می‌شود هیزی! ناتاشا گفت: آها پس بعضی وقتا هم من باید به تو بگویم که به من هیزی نکن!

هر سه نفر خندیدیم و غذا سفارش دادیم. ناتاشا ترجیح می‌داد تا بیشتر منتظر نباشد و سوالاتش را بپرسد. زن معذب بود و ما زیر نگاه سایر مشتری‌های رستوران حاج حسین!

از همکارم خواستم تا سوالاتش را در ماشین مطرح کند. زن هراس داشت از این‌که مبادا اسم و رسمی از او جایی منتشر شود. دایم می‌گفت من آبرو دارم! عجب غلطی کردم.

خیالش را راحت می‌کنیم تا بدون دلهره غذایش را بخورد. در ماشین ضبط مینی کاست را روشن می‌کنم، قبلش از زن جوان که خودش را نرگس معرفی کرده می‌پرسم برایت راحت‌تر است که خودت ماجرای زندگیت رو تعریف کنی یا این‌که ما سوال بپرسیم و تو جواب بدهی؟

می گوید خودم شروع می کنم و بعد شما هم سوال بپرسید.

هجده ساله بودم که شوهرم دادند. توی شهر ما ساوه، همه هم دیگه رو میشناسن، خواستگار زیاد داشتم اما این که شد شوهرم آشنای فامیل بود وچون مذهبی بودن، پدرم موافقت کرد و من شوهر کردم. بچه‌ی اولم دختر بود و دومی هم دختر و سومی شد پسر که شوهرم فوت کرد…

نرگس ماجرای مرگ شوهرش را این‌طور توضیح داد که برای تعمیر تانکر بزرگی وارد مخزن شده بوده و بعد بر اثر گاز گرفتگی خفه شده و بیست و چهار ساعت بعد متوجه شدن و جسد را از تانکر بیرون آورده‌اند.

شوهرم مغازه داشت و کمی بعد از مرگش مجبور شدم مغازه را بفروشم. یک مدتی هم با پولی که مانده بود سرکردم، اما با تمام شدن پول دیگر دستمان خالی بود و زندگی سخت شده بود. پدرم و برادر کوچک‌ترم هم تا جایی که می‌شد حمایت کردن، پدرم که فوت کرد اما ورق برگشت و اوضاع همه بد شد، طوری که به نان شب هم محتاج شده بودیم. تصمیم گرفته بودم برم تهران برای کار اما نه کسی را داشتم و نه کاری را بلد بود و نه حتی مدرکی داشتم. تا این‌که در یکی از جلسات مذهبی خانمی این راه را نشانم داد.

نرگس تعریف کرد که برای تامین هزینه‌های زندگی‌اش هفته‌ای یک روز به قم می آید و معمولا دو شنبه‌ها. گاهی هم که مشتری بوده شب را در قم مانده و در غیر این صورت به ساوه بر می‌گشته. تمام اعضای خانواده و دوست و آشنا هم فکر می‌کردند که نرگس در حوزه علمیه قم درس می‌خواند و پولی که دارد هم شهریه‌ای است که حوزه به او می‌دهد. نرگس می‌گفت حتا چندتا از دخترهای فامیل پیش من آمدند و خواستند تا آن‌ها هم برای درس خواند در حوزه علمیه و پول گرفتن با من به قم بیایند که با هزار دوز و کلک از سر باز کردم.

نرگس عکس دو دختر و یک پسرش را در کیف داشت و به ما نشان داد. همکار دو رگه‌ی من با دیدن عکس منقلب شد، اما نرگس از این‌که می‌توانست با پولی که به دست می‌آورد نیازهای ابتدایی بچه‌هایش را تامین کند خوشحال بود.

از نرگس در مورد مشتری‌ها و میزان درآمدش پرسیدیم که گفت: دیدید که مشتری‌ها معمولا طلبه‌ها و جوان‌ها هستند که چندان در خرج کردن دست و دلباز نیستند، اما اگر خوششان بیاید از چیزی دریغ نمی‌کنند.

او تعریف کرد که چون اغلب طلبه‌ها در حجره‌های حوزه ساکن هستند و جای مستقلی ندارند، معمولا همان سید به آن‌ها تخت اجاره می‌دهد! تخت‌های مسافرتی که در مقبره‌های خصوصی برپا می‌شود.

نرگس می‌گفت دوسال است که مرتب به قم می‌آید و مشتری‌های خودش را دارد. شناخته شده است و کسی تا به حال مشکلی برایش ایجاد نکرده. یکی دو روحانی با نفوذ هم از مشتری‌های گاه به گاه نرگس بودند که با واسطه‌گری طلبه‌های جوان‌تر به نرگس معرفی شده بودند. نرگس می‌گفت آن‌ها وضع مالی خوبی دارند و دست و دل‌باز هستند.

حرف‌های‌مان که با نرگس تمام شد از ما خواست تا او را به ترمینال ساوه برسانیم، جایی که اتوبوس و مینی‌بوس و سواری‌های کرایه به سمت ساوه می‌رفتند. بعد از مشورت با همکارم تصمیم گرفتیم که خودمان او را به ساوه ببریم. در تمام طول مسیر صد کیلومتری قم به ساوه، نرگس با لهجه شیرین آذری- فارسی حرف زد و ما گوش کردیم. نزدیکی شهر ساوه دوباره نرگس در جلد همان زن محجبه‌ای فرو رفت که از کلاس درس و بحث حوزه علمیه قم باز می‌گشت.

پرده سوم، سر تخت طاووس

وقتی مرحوم ایرج گرگین برایم توضیح داد که دقیقا چه چیزی می‌خواهد، تاکید کرد که این قدیمی‌ترین شغل دنیاست و مبادا کاری کنی که به اصطلاح انگشت در لانه زنبور فرو کردن باشد.

با یک پرس و جوی ساده فهمیدم که نزدیک‌ترین و بهترین محل برای یافتن سوژه مورد نظر تقاطع تخت طاووس با ولیعصر، مقابل هتل تهران است.

این را دوستم پیمان گفته بود که در آن زمان مشتری تعداد زیادی از «زنان خیابانی» بود و خانه‌های زیادی را در گوشه و کنار شهر می‌شناخت که محل تجمع آن‌ها بود. عصر یک روز تصمیم گرفتیم به محلی برویم که پیمان نشانی‌اش را داشت. انتهای خیابان هفدهم امیر آباد و در یکی از ساختمان‌های مسکونی آن‌جا خانمی به همراه دو پسر و یک دختر کوچکش زندگی می‌کرد که کارش جواب دادن به تلفن و فرستادن دختران جوان به منزل مشتری‌ها بود. دوستی خانم…. با پیمان هم دوستی عمیقی بود که باعث شد خیلی زود به من اعتماد کند و اجازه بدهد که از جزییات کار و زندگی خود و یکی دوتا از دخترانی که در خانه بودند سوال کنم.

خودش می‌گفت پسر بزرگش از شوهر اولش است و این یک پسر و دختر از شوهر دومش. شوهر دومش در آن زمان به خاطر معامله طلا ورشکست شده بود و در زندان بود. طه اسم همسرش بود که او تاتا صدایش می‌کرد. می‌گفت وقتی وضع تاتا خوب شد من هم ترجیح دادم کارم را تعطیل کنم و فقط نقش واسطه تلفنی برای مشتری‌ها و دخترها داشته باشم. اما تاتا که افتاد زندان باز مجبور شدم کار را از نو شروع کنم.

خانه‌اش بزرگ بود، سه خوابه، در هر اتاق سرویس خواب مجلل و تلویزیون وجود داشت. چهار خط موبایل داشت که آن زمان هر کدام دو میلیون قیمت داشتند. به عبارتی ارزش تنها چهار خط موبایل خانم… دوبرابر ارزش ماشین من بود. خانه هم دو خط تلفن و فاکس داشت. می‌گفت شماره تلفن خانه را معمولا به کسی نمی‌دهد، مگر مشتری‌های قدیمی و دوستان نزدیکش. ماهی هم یکبار در خانه‌اش سفره می‌انداخت، به گفته خودش چندتا از گردن کلفت‌های بازار و مدیران دولتی می‌آمدند، مشروب و دودی بود و بساط قمار و دلبری دختران.

اعتیادش هم چیزی نبود که بخواهد پنهان کند. همان‌جا که بود به مرفین خونش هم رسیدگی کرد، چای و سیگاری هم پشت بندش و بعد یک‌ریز حرف زد. دختری که ستایش نامش بود را گل سرسبد دخترانش معرفی کرد. دختر سبزه و قد بلند شیرازی که اول حاضر به حرف زدن نبود و می‌گفت شاید دوست پسرم خوشش نیاید، اما وقتی خانم… چند فحش آبدار نثار دوست پسرش کرد با خنده گفت خب حالا چی می‌خواین بدونید؟

ستایش می‌گفت به خاطر مقروض بودن خانواده‌اش به تهران آمده و گفته که در بیمارستان کار می‌کند. می‌گفت اول که آمدم واقعا آمده بودم که کار کنم، ‌اما کو کار؟ دیدم هرجا هم بخوام برم کار کنم همینه، باید همین کار را بدون اجر و مزد انجام بدهم، این‌طوری شد که اومدم تو این کار. دوست پسرم هم گفته هر وقت که بشه با هم می‌ریم اروپا.

خنده تمسخر آمیز خانم … معنایش این بود که گوشش از این حرف‌ها پر است.

از خانم … در مورد بچه‌هایش می‌پرسم. می‌گوید موضوع حل شده است. این بیزینس من است. بچه‌ها هم می‌دونن و معنی بیزینس را می‌فهمن.

– نمی‌ترسید که سروکارتان به پلیس و دادگاه بیافتد؟

این را من می‌پرسم و می‌گوید، یادت باشه کجا داریم زندگی می‌کنیم. همه چیز با پول حل می‌شه. اصلا اگر من حواسم به کارم نباشه و سبیل چرب نکنم که بارم بار نمی‌شه که!

آتوسا دختر دیگری که جوان‌تر از ستایش بود در همین مورد می‌گفت: یک زمانی من پاتوق داشتم. اون موقع‌ها موبایل و این چیزا نبود که. تلفن خونه هم نمی‌خواستم دست کسی باشه، به همین خاطر برای خودم پاتوق داشتم و هر وقت می‌خواستم می‌رفتم سر پاتوق. آقا باورتون نمی‌شه بگم که اگر به مامورا باج نمی‌دادم نه خودم می‌تونستم کار کنم و نه مشتری‌هام می‌تونستن اون دور و بر آفتابی بشن.

آتوسا تعریف کرد که مدتی هم با هم‌دستی چند مامور کارشان تلکه کردن مشتری‌های پول‌دارش بوده. می‌گفت با مشتری قرار می‌گذاشت، قرارش را به ماموران اطلاع می‌داد، وقتی سوار ماشین مشتری می‌شد ماموران سر می‌رسیدند و مشتری هم که معمولا از بین آدم‌های متاهل انتخاب شده بود از ترس آبرو ریزی حاضر به باج دادن و پرداخت رشوه‌های کلان می‌شده.

آتوسا تعریف کرد که چطور شش ماه زندانی شده به خاطر این‌که یکی از مشتری‌های طعمه،‌ مامور بلند پایه‌ای از وزارت اطلاعات بوده و پدر آن دو مامور نیروی انتظامی را درآورده. می‌گفت تازه به من رحم کرد که فقط شش ماه زندانی شدم وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرم می‌آمد.

داستان تن‌فروشی و صیغه شدن در ایران داستان تازه‌ای نیست و بدون شک هیچ وقت قدیمی نخواهد شد، داستانی که ریشه در فقر دارد، چه فقر اقتصادی و چه فقر فرهنگی. داستانی که بعد از انقلاب اسلامی مسوولان سعی در انکار و پنهان کردن آن داشتد بی‌آنکه لحظه‌ای اندیشه کنند چه کاری شد که طی سی و چهار سال تزریق اجباری دین و حجاب در جامعه و مدرسه و اداره، فساد در همه ابعادش چنان ریشه‌ای دوانده که می رود تا به درختی تنومند تبدیل شود.

No responses yet

Feb 24 2014

هفت میلیون کودک کار در ایران

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,حقوق بشر,سیاسی

دویچه‌وله: آمارهای غیر رسمی حکایت از وجود هفت میلیون کودک کار در ایران دارند. نیمی از این کودکان، اتباع کشورهای همسایه هستند. بیشترین تعداد کودکان کار در فاصله سنی ۱۰ تا ۱۵ سال هستند.

هرچند آمارهای رسمی تعداد کودکان کار در ایران را حدود دو میلیون نفر اعلام کرده اما یک فعال حقوق کودک اظهار داشته که آمار واقعی این کودکان حدود هفت میلیون نفر است که نیمی از آنها اتباع کشورهای همسایه هستند.

به گزارش خبرگزاری کار ایران، ایلنا، “محیا واحدی”، فعال حقوق کودک و دبیر سمینار تخصصی کودکان کار، میانگین سنی کودکان کار را بین ۱۰ تا ۱۵ سال اعلام کرد اما تاکید کرد که کودک کمتر از ۵ سال و حتی نوزادی که در آغوش مادر و به اجبار وارد چرخه کار می‌شود نیز وجود دارد.

سمینار تخصصی کودکان کار به همت “جمعیت امداد دانشجویی – مردمی امام علی” در روزهای سوم و چهارم اسفند (۲۲ و ۲۳ فوریه) در دانشگاه تهران برگزار شد.

آقای واحدی در تعریف کودک کار گفت: «طبق تعریف‌های رسمی، کار کودک هرگونه فعالیت اقتصادی است که به واسطه آن کودک مورد آسیب جسمی، روحی و روانی قرار گیرد و از آموزش باز بماند».

به گفته این فعال حقوق کودک، والدین بیشتر کودکان کار بیکار یا کم درآمد هستند و این کودکان تامین معاش اعضای خانواده و گاهی هزینه مواد مخدر والدین را برعهده دارند.

محیا واحدی همچنین تصریح کرد که بر خلاف تصویری که از کودکان کار در صدا و سیما ارائه می‌شود، بیشتر این کودکان دارای خانواده و پدر و مادر هستند و در کنار آنها زندگی می‌کنند و فعالیت آنها به صورت باندی و گروهی نیست.

فرشاد ۱۵ سال بیشتر ندارد و روزی ۱۲ ساعت به شکل خرگوش درمی‌آید تا نظر مردم را به یک فروشگاه اسباب‌بازی و لوازم کودک جلب کند. او برای این که بتواند به خرج خانواده ۵ نفره‌شان کمک کند، مجبور است از ساعت ۸ صبح تا ۸ شب کار کند و در ماه ۳۰۰ هزارتومان مزد می‌گیرد.

دبیر سمینار تخصصی کودکان کار درباره خاستگاه این کودکان گفت: «در منطقه شوش و دروازه غار تهران اعتیاد، فحشا و سایر معضلات به وضوح دیده می‌شود. کولی‌ها موسوم به غربتی‌ها در این منطقه بسیار زیاد هستند که کودکان آن‌ها فاقد شناسنامه بوده و خانواده‌هایشان آن‌ها را مجبور به کار می‌کنند. در منطقه فرحزاد در غرب تهران کودکان کار اکثرا افغانی هستند. در این منطقه کودکان علاوه بر کار اجباری، به مواد مخدر اعتیاد داشته و در فروش مواد مخدر فعال هستند».

۱۷ هزار کودک خیابانی

معاون اجتماعی سازمان بهزیستی در حاشیه همایش ملی کودکان خیابانی به روزنامه ایران گفته در حال حاضر ۱۷ هزار کودک خیابانی در کل کشور وجود دارد که ۳۰ درصد از آنها اتباع کشورهای دیگر هستند.

محمد نفریه اظهار داشت قانونی برای برخورد با والدینی که کودکانشان را در خیابان‌‌رها می‌کنند، وجود ندارد. با این وجود وی تأکید کرد که ۱۱ دستگاه مسئول رسیدگی به مشکلات این کودکان هستند، اما تنها دو تا سه سازمان در این زمینه فعال‌اند.

در همایش ملی کودکان خیابانی که روز یک‌شنبه چهارم اسفند (۲۳ فوریه) در تهران برگزار شد همچنین اعلام شد که از ابتدای سال جاری تا کنون بیش از دو هزار و ۶۰۰ کودک خیابانی از طرف بهزیستی ساماندهی شده‌اند.

رئیس سازمان بهزیستی در این همایش اظهار داشت که در حال حاضر ۳۴ هزار کودک بی‌سرپرست و بدسرپرست در مراکز تحت پوشش بهزیستی نگهداری می‌شوند.

برای مشاهده عکس ها به متن اصلی مراجعه کنید

No responses yet

Feb 23 2014

یک پنجم مردم ایران غذای کافی ندارند

نوشته: خُسن آقا در بخش: اقتصادی,حقوق بشر,سیاسی

بی‌بی‌سی: علی اکبر سیاری، معاون وزیر بهداشت ایران، گفته است که حدود یک پنجم مردم ایران غذای کافی ندارند.

دیروز هم یکی دیگر از معاونان وزیر بهداشت گفته بود که نزدیک به ٩٠درصد مردم ایران به اندازه کافی میوه و سبزی تازه نمی‌خورند.

آقای سیاری امروز، شنبه ٣ اسفند، در جلسه روسای دانشگاه‌های پزشکی با حضور حسن روحانی، گفته است که ۲۴ میلیون نفر از ایرانیان اضافه وزن دارند. او همچنین گفته است: “متاسفانه ۲۱ تا ۲۳درصد مردم مشکلات ناشی از بیماری های روانی دارند که کمتر به آنها توجه شده است.”

به گفته آقای سیاری، بیشترین مرگ و میر در ایران در سنین بین ۱۵ تا ۴۹ سالگی اتفاق می‌افتد و سکته قلبی، سکته مغزی، حوادث و سرطان‌ها به ترتیب بیشترین عوامل مرگ و میر هستند.

او گفته است که سالانه ٢ هزار میلیارد تومان هزینه مستقیم درمان مبتلایان به سرطان و ۶ هزار میلیارد تومان هزینه‌های غیرمستقیم ناشی از این بیماری است.

معاون وزیر بهداشت ترکیب مرگ و میر در ایران را “مخاطره‌انگیز” توصیف کرده است.

بنا به آمار سازمان بهداشت جهانی، در سال ۲۰۰۸ ایران از نظر امید به زندگی (متوسط عمر- برای حدود زنان ۷۴ سال و برای مردان ۷۰ سال) رتبه ۱۰۶ را در میان ۱۹۸ کشور دارد. بنا به گزارش سال ۲۰۰۰ همین سازمان، نظام بهداشت ایران بین ۱۹۰ کشور رتبه ۹۳ را دارد.

گزارش سال ٢٠١٠ یونیسف نیز می‌گوید که ایران رتبه ٨٣ را از نظر مرگ و میر کودکان زیر ۵ سال دارد.

No responses yet

Feb 17 2014

روحانی، وزارت نفت و «خودسوزی درون‌سازمانی»

نوشته: خُسن آقا در بخش: حقوق بشر,سیاسی

خودنویس: کارمند ۵۸ ساله صنعت نفت هنگام بازدید روحانی از وزارت نفت خود را به آتش کشید. یک مقام ریاست جمهوری گفت که این خودسوزی «کاملا درون‌سازمانی» بود و به بازدید روحانی ربط نداشت.

در حالی که صبح روز دوشنبه ۲۸ بهمن، حسن روحانی رییس جمهوری اسلامی برای بازدید و سخن‌رانی در جمع کارکنان و مدیران ارشد وزارت نفت به محل ساختمان این وزارت‌خانه رفته بود، یکی از کارکنان ۵۸ ساله صنعت نفت جنوب کشور خود را مقابل ساختمان وزارت نفت به آتش کشید.

اندکی خبرگزاری ایلنا به نقل از «یک مقام آگاه در ریاست جمهوری» گفت: «خودسوزی این فرد ارتباطی با حضور رییس جمهور در وزارت نفت نداشته و زمانی اتفاق افتاده كه رییس جمهور محوطه وزارت نفت را ترک كرده بود و حتی به محل نهاد ریاست جمهوری نیز رسیده بود».

این «مقام آگاه در دفتر ریاست جمهوری» افزود: «در حالی كه این اتفاق كاملا “درون سازمانی” بوده، عده‌ای قصد دارند تا موضوع را با اغراض سیاسی خود به حضور رییس جمهور در وزارت نفت ارتباط دهند». وی درباره «درون سازمانی» بودن خودسوزی کارمند صنعت نفت به دلایل معیشتی توضیح نداد.

سپس اکبر نعمت اللهی سخن‌گوی وزارت نفت گفت که این خودسوزی پس از بازدید و خروج روحانی روی داده اما خبرگزاری فارس به نقل از شاهدان عینی نوشت که این حادثه بین ساعات ۹:۳۰ تا ۹:۴۵ اتفاق افتاد و روحانی از ساعت ۸:۱۵ تا ۱۰:۴۵ در وزارت نفت به سر می‌برد.

در خبری دیگر، گزارش شده که ساعت ۲۱ یک‌شنبه‌ شب، دو تن از کارگران یک شرکت توزیع‌کننده سوخت به علت انفجار در مخزن سوخت کارخانه کیان تایر کشته شدند.

«حسین عامری» رییس نهاد کارگری کیان‌تایر در این باره گفت: «در پی سرمای هوا و کمبود گاز، به این کارخانه دستور داده شده بود که به جای گاز مایع از مازوت استفاده شود».

وی افزود: «بنا به درخواست کارخانه، قرار بود ۵۰۰ هزار لیتر سوخت مازوت توسط وزارت نفت در پنج نوبت به کیان تایر داده شود اما در آخرین نوبت به دلیل وجود مشکلاتی در ترکیب سوخت، کارگران مجبور به تخلیه تمامی سوخت داخل مخزن شدند که در لحظات اولیه این عملیات، با وقوع انفجار دو کارگر کشته و یک کارگر دیگر مصدوم شد».

در ماه‌های گذشته بارها به دلیل مشکلات اقتصادی کارمندان و کارگران، تجمع‌های اعتراض برگزار شده که نمونه‌ای از آن، تجمع بازنشستگان پالایشگاه آبادان در پاییز گذشته بود. شرکت نفت اما همان زمان از پذیرش خواسته‌های این قشر سر باز زده بود.

No responses yet

Feb 06 2014

“سبد کالایی در ایلام باعث خودکشی یک نفر شد”

نوشته: خُسن آقا در بخش: اقتصادی,حقوق بشر,سیاسی

رادیوزمانه: یک شهروند ساکن ایلام به دلیل آنچه “ممانعت خانواده از فروش سبد کالا یارانه‌ای” اعلام شده اقدام به خودکشی کرد.

به گزارش کُردپا، یک شهروند کُرد به نام حسین ساکن محله سراب شهر ایلام به دلیل “فقر و تنگدستی” به زندگی خود پایان داد.

به گفته یک منبع که نامش فاش نشده وی روز دوشنبه در حالی که خواسته “سبد کالا یارانه” را بفروشد همسرش با تصمیم وی مخالفت می‌کند و این موضوع باعث خودکشی او شده است.

از دیگر سو، شهروندی ۶٠ ساله در کرمانشاه، به هنگام توزیع سبد کالای یارانه‌ای، دچار سکته قلبی شده و در مقابل یکی از فروشگاه‌های زنجیره‌ای جان سپرد.

علی‌رغم این‌که مسئولان انتظامی مرگ این شهروند را سکته عنوان می‌کنند اما شهروندان کُرد؛ “ازدحام جمعیت در صف توزیع سبد کالا” را دلیل مرگ این شهروند می‌دانند.

همچنین به گزارش خبرگزاری‌های ایران، یک جوان ٢۵ ساله ساکن شهر هشترود با اطلاع از “عدم تعلق سبد کالایی به وی از طریق پیامک”، به دلیل فشارهای عصبی، سکته کرده و راهی بیمارستان شد.

سایت مشرق‌نیوز نیز در خبری اعلام کرد یک شهروند ساکن تهران در منطقه تهرانسر در صف توزیع سبد کالا یارانه‌ای جان خود را از دست داد.

طبق آمار منتشر شده، سبد کالا یارانه‌ای به ٩ میلیون سرپرست خانوار ایرانی تعلق می‌گیرد و بیشتر ساکنان روستاها و قشر کم درآمد از طرح سبد کالا یارانه‌ای محروم هستند.

“برخورد ناشایست و خلاف شأن شهروندان” از سوی توزیع‌کنندگان سبد کالا یکی دیگر از اتفاقاتی است که “بسیاری آن را نوعی خلف وعده حسن روحانی، رئیس‌جمهور ایران در حفظ منزلت شهروند ایرانی تعبیر کردند.”

No responses yet

Jan 22 2014

گزارش آتش‌نشانی تهران و روایت شاهدان از مرگ دو زن کارگر

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی

بی‌بی‌سی: نردبان آتش‌نشانی نتوانست به داد دو زنی برسد که سقوط کردند

سازمان آتش‌نشانی تهران درباره آتش‌سوزی خیابان جمهوری که به سقوط و کشته شدن دو زن انجامید و واکنش‌های زیادی به دنبال داشت، به شهرداری تهران گزارش داد.

در گزارش سازمان آتش‌نشانی به شهرداری تهران تلویحا گفته شده است که اگر این دو نفر صبر می‌کردند، آتش‌نشانان آنان را از مرگ نجات می‌دادند.

سازمان آتش‌نشانی تهران می‌گوید که به‌خاطر حرارت زیاد، دو زن که محبوس شده بودند، “از ترس” خود را به بیرون پنجره طبقه پنجم رساندند و نفر اول “بر اثر از دست دادن تعادل” سقوط کرد و جان خود را از دست داد.

در کلیک این گزارش که متن آن را خبرگزاری تسنیم منتشر کرده، آمده است که نفر دوم هم “بدون توجه به هشدارهای آتش‌نشان‌ها از پنجره کارگاه بیرون آمده و به شدت ترسیده بود و بر اثر ضعف بدنی ناشی از استرس آتش‌سوزی و برهم خوردن تعادل” سقوط کرد.

در پی کلیک آتش‌سوزی در یک ساختمان تجاری در خیابان جمهوری تهران در روز یکشنبه ۲۹ دی (۱۹ ژانویه)، دو زن کارگر که به دلیل شدت آتش‌سوزی از پنجره‌های طبقه پنجم ساختمان آویزان شده بودند، سقوط کردند و جان باختند.
نردبان، غایب گزارش

شاهدان عینی و همین‌طور سخنگوی سازمان آتش‌نشانی در روز حادثه گفته بودند که یکی از نردبان‌های هیدرولیکی آتش‌نشانی در روز حادثه دچار اشکال شده بود و باز نشد؛ اما در گزارش سازمان آتش‌نشانی تهران به این موضوع اشاره‌ای نشده است.

جلال ملکی، سخنگوی سازمان آتش‌نشانی تهران پیش‌تر گفته بود: “پله‌های یکی از نردبان‌های هیدرولیکی در پایین ساختمان به‌دلیل اشکال فنی در قطعات کامپیوتری باز نشد و در فاصله یک تا دو دقیقه‌ای که پله‌ها باز شود، یکی از خانم‌ها خود را پایین انداخت.”

سازمان آتش‌نشانی تهران تاکید کرده که به فاصله چند ثانیه بعد از سقوط زن دوم، توانسته با نردبان دو زن و سه مرد دیگر محبوس شده در کارگاه را نجات دهد.

در این گزارش گفته شده که محل حضور افراد گرفتار شده در گوشه شمال شرق اتاق با وجود مواد مشتعل، کاملا سالم باقی مانده بود، اما “وحشت” دو زن باعث خروج آنان از پنجره و مرگ آنها شده است.

اما حسین جعفری، یکی از همکاران دو زن کشته شده به رادیو ایران گفته است: “من فقط ۱۵ دقیقه داد می‌زدم که نردبان بفرستید. اگر دو دقیقه نردبان دیر‌تر می‌رسید ما سوخته بودیم. واقعا نمی‌توانستیم شرایط آنجا را تحمل کنیم.”
شاهد مرگ مادر

بر اساس گزارش‌ها نسرین فروتنی، ۴۴ ساله، از هشت سال پیش در کارگاه پوشاک خیابان جمهوری کار می‌کرد. او اولین زنی بود که از بالای ساختمان به پایین پرتاب شد.

آذر حق‌نظری ۶۰ ساله هم از کارگران سابق کارگاه لباس در خیابان جمهوری بوده و روز حادثه برای پیگیری کاری به کارگاه رفته بوده است. او به فاصله کوتاهی بعد از خانم فروتنی از بالای ساختمان به پایین افتاد.

پسر ۳۲ ساله خانم حق‌نظری به روزنامه شرق گفته که در زمان مرگ مادرش پایین ساختمان حضور داشته و شاهد بوده که بعد از پاشیدن آب با فشار به سمت ساختمان، مادرش به خاطر “لغزنده شدن” دیوار، تعادل خود را از دست داده و افتاده است.

یکی از شاهدان حادثه به روزنامه شرق گفته از پایین شاهد مرگ مادرش بوده است

دستور رئیس‌جمهوری، تسلیت شهردار

در پی این حادثه، حسن روحانی، رئیس‌جمهوری ایران روز سه‌شنبه اول بهمن ماه، به عبدالرضا رحمانی‌فضلی، وزیر کشور دستور داده که در “اسرع وقت” به موضوع رسیدگی کند.

آقای روحانی از این دو زن به عنوان “دو بانوی زحمتکش” نام برده و از وزیر کشور خواسته است که گزارشی درباره این حادثه به او ارائه کند.

سازمان آتش‌نشانی و خدمات ایمنی تهران زیر نظر شهرداری تهران اداره می‌شود.

محمد باقر قالیباف، شهردار تهران نیز از وقوع این حادثهکلیک ابراز تاسف کرده و گفته حداکثر تا ۱۵ روز آینده این موضوع بررسی و نتیجه اعلام خواهد شد.

تیرماه امسال هم در حادثه‌ای مشابه در یک کارگاه پارچه در خیابان جمهوری، سه کارگر جان خود را دز دست دادند.

یکی از آن کارگران هم خود را از طبقه چهارم پرتاب کرده بود.

No responses yet

Jan 21 2014

خودکشی یک دستفروش مترو

نوشته: خُسن آقا در بخش: اقتصادی,جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی

تهران، گزارش‌گر زمانه: عصر روز شنبه ۲۸ دی ماه ۱۳۹۲ چند خبرگزاری‌ داخلی ایران خبر مرگ یک مرد جوان در ایستگاه مترو گلبرگ را مخابره کردند. مطابق این اخبار، شاهدان عینی اظهار داشته‌اند که این مرد جوان قصد خودکشی نداشته و تنها تعادل خود را ازدست داده و با افتادن از سکوی ایستگاه با قطار برخورد کرده است؛ اما مدیر روابط عمومی شرکت بهره برداری متروی تهران با خودکشی خواندن این حادثه گفته است که «حوالی ظهر امروز یک جوان به قصد خودکشی خود را به داخل ریل پرت و در اثر برخورد قطار جان خود را از دست داد».

به شهادت چند تن از مسافران مترو که شاهد عینی این اتفاق بوده‌اند، ظن به تناقض موجود در خبر مرگ مرد جوان در ایستگاه متروی گلبرگ را این موضوع برمی‌انگیزاند که فرد کشته شده دستفروش بوده است − دستفروش در مترو − و این مسئله که در چند روز گذشته بارها از طریق بلندگوهای مستقر در ایستگاه‌های مختلف مترو اعلام گردیده بود که به فوریت طرح مشترک نیروی انتظامی و انتظامات مترو برای جمع آوری دستفروشان داخل واگن‌های مترو به اجرا در خواهد آمد و از مسافران درخواست شده بود برای جمع آوری دستفروشان با نیروهای انتظامی و انتظامات مترو همکاری کنند.

انگیزه محتمل خودکشی: ممنوعیت دستفروشی

در روز جمعه تعداد دستفروشان در واگن ای مترو به طور محسوسی افزایش یافته بود. دستفروشان قصد داشتند در آخرین مهلت قبل از اجرای این طرح، درآمدی برای روزهای سخت آینده کسب کنند. با شروع به کار مترو در روز شنبه، مسافران شاهد آن بودند که دستفروشان بر خلاف روزهای گذشته در واگن‌های مترو تردد نمی‌کنند و چند دستفروشان انگشت شمار موجود نیز با صدای پایین و محتاط اقدام به فروش اجناس خود می‌کنند. فرد کشته شده یکی از این دستفروشان است.

خودکشیخودکشی: چاره‌ای در بیچارگی؛ به احتمال بسیار اعلام ممنوعیت دستفروشی، انگیزه خودکشی مرد جوان بوده است.

در ساعت ۱۳:۳۰ دقیقه روز شنبه ماموران مترو ایستگاه گلبرگ اقدام به توقیف اموال یک دستفروش جوان کرده‌اند. این دستفروش که موفق نشده اموال خود را از ماموران مترو پس بگیرد تهدید کرده بود که در صورت عودت ندادن اموالش خود را به زیر قطار پرتاب خواهد کرد. بعد از بی توجهی ماموران مترو و پس ندادن اموال این دستفروش، مرد جوان خود را جلوی قطار مترو انداخته است و در اثر برخورد با قطار سر وی از بدنش جدا شده است. بعد از این اتفاق قطارهای خط ۲ مترو تا انتقال جسد این مرد دستفروش مجبور به توقف شده‌اند.

پیش از این نیز “طرح ضربتی برخورد با مزاحمان در مترو” به اجرا در آمده بود. افراد مزاحم در ادبیات شهرداری تهران و فرماندهان پلیس بیشتر شامل دستفروشان و کودکان کار است. علاوه بر سخت‌گیری “قانونی”، فساد نیز عامل فشار بر دستفروشان است. زنان دستفروش اظهار داشته اند (بنگرید به این گزارش میدانی رادیو زمانه) که ماموران با گرفتن کالاهایشان آنها را برای خود بر می‌دارند.

No responses yet

Jan 19 2014

دو زن کارگر درآتش سوزی در کارگاه توليد پوشاک در تهران کشته شدند

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,سیاسی

رادیوفردا: گزارش ها حاکی است که بر اثر آتش سوزی در يک کارگاه توليد پوشاک در ساختمانی ۵ طبقه در تهران، در روز یکشنبه ۲۹ دیماه دو زن کارگر جان خود را از دست دادند.

​به گزارش خبرگزاری دانشجويان ايران، ايسنا، جلال ملکی،‌ سخنگوی سازمان آتش نشانی و خدمات ايمنی شهرداری تهران گفته است: در ساعت ۱۱:۲۳ روز يکشنبه وقوع يک مورد حادثه حريق در يک ساختمان پنج طبقه تجاری – اداری به آدرس خيابان جمهوری، تقاطع ابوريحان به سامانه ۱۲۵ اطلاع داده شد.

وی اضافه کرده است: پس از حضور عوامل آتش نشانی در محل حادثه مشاهده شد که حريق در طبقه پنجم اين ساختمان که يک کارگاه توليد پوشاک و انبار است رخ داده است.

سخنگوی سازمان آتش نشانی و خدمات ايمنی شهرداری تهران با اشاره به اين که « هنگام حضور آتش نشانان در محل دو زن که از کارگران اين واحد توليدی بودند از پنجره آويزان شده و قصد پرتاب خود به پايين را داشتند»، گفته است: «متاسفانه اين دو عليرغم هشدارها و درخواست آتش نشانان خود را به پايين پرتاب کرده و با تاييد عوامل اورژانس جان خود را از دست دادند.»

وی اضافه کرده است:« ۲۵ نفر در ميان شعله‌های آتش محبوس بودند که آتش نشانان هشت تن را از طريق نرده بام نجات داده و ۱۵ تن ديگر نيز از راه پله‌ها خارج شدند.»

طبق اين گزارش سه تن از آتش نشانان در اين حادثه دچار مصدوميت شدند که به مراکز درمانی انتقال يافتند.

به گزارش ايسنا، شعله های آتش این حریق نیم پس از آغاز مهار و اطفا شده است.

تاکنون گزارشی در خصوص علت این آتش سوزی منتشر نشده است.

No responses yet

« Prev - Next »

  • Recent Posts

    • زیر ذره‌بین رسانه‌ها: «چراغ سبزی که اسرائیل برای اقدام علیه ایران منتظرش بود»
    • درباره تصویر معترضی که مقابل یگان ویژه وسط خیابان نشسته‌ بود، چه می‌دانیم؟
    • سومین روز اعتراضات در ایران؛ تجمع در دانشگاه‌ها، گاز اشک‌آور در کرمانشاه
    • تجمع‌های اعتراضی در اعتراض به افزایش قیمت‌ها برای دومین روز در تهران ادامه یافت
    • دنیای خیالی آخون‌ها!!
  • Recent Comments

    No comments to show.

Free WordPress Theme | Web Hosting Geeksاخبار Copyright © 2026 All Rights Reserved .