اخبار

  • صحفه نخست
  • Sample Page
  • خُسن آقا

Tag Archive 'تن‌فروشی'

Mar 13 2017

تن‌فروشی مردان و زنان در تهران

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,اقتصادی,سیاسی

گویانیوز: در سالهای اخیر بازار فحشا شکل جدیدی پیدا کرده است. علاوه بر زنان و دختران در بخش‌هایی از تهران دیده شده است که پسران نیز در ازای دریافت پول، خود را به زنان متمول می‌سپارند. حتی خانه‌های تیمی‌پسران نیز شکل گرفته است. این موضوع متاسفانه روز به روز رو به پیشرفت است و بعضی ازمردان و پسران با این کار امرار معاش می‌کنند.

به گزارش مردم سالاری، به نظر می‌رسد پسران و مردانی که به تن فروشی روی می‌آورند، افسردگی زنان روسپی را تجربه نمی‌کنند. همچنین درآمد بیشتری نیز نسبت به زنان دارند، اما سعی می‌کنند، کارخود را پنهان کنند. ازدواج‌های نامتعارف در بعضی از خانواده‌ها باعث شده است که این شکل از تن فروشی شکل گیرد و ریشه این مسائل را می‌توان در فقر فرهنگی و مالی جستجو کرد.

عقربه‌های ساعت وقتی از ۹ شب می‌گذرد، در خیابان‌های کد دار شهر کنار خرید و فروش لباس و مواد غذایی و دیگر اقلام مصرفی، بازار دیگری نیز شکل می‌گیرد.

بازاری که در آن تن، خرید و فروش می‌شود. در این بازار ماراتن ماشین‌ها و انسان‌هایی را می‌توان دید که برای خرید بهتر به رقابت می‌پردازند و پس از معامله کثیف و غیر‌قانونی، اما علنی، با افتخار از خرید خود از جلوی دیدگان دور می‌شوند. در این میان این بازار به میزان فراوانی پر درآمد و گسترده شده که خانه‌های تیمی‌فراوانی در شهر شکل گرفته است. افراد زیادی به عنوان رابط‌های موتورسوار نیز در این بازار درآمدهای فراوانی کسب می‌کنند. یک بازار پنهان در دل شب، که به صورت غیر قانونی، اما علنی به کار خود ادامه می‌دهد و در نقاط مختلف شهر نفوذ کرده است.

بر همین اساس سعی کردیم از زندگی این قبیل افراد سر در بیاوریم و عمق فاجعه‌ای را که در شب‌های تاریک این شهر رخ می‌دهد به تصویر بکشیم.

پرده اول
از جمعیت زنان خیابانی آمار دقیقی وجود ندارد. اما طبق تحقیقات «مردم‌سالاری» اکثر زنانی که به فساد روی آورده‌اند، این کار را برای امرار معاش انجام می‌دهند. البته بسیاری از آن‌ها بعد از مدتی معتاد به مواد مخدر می‌شوند و همین امر باعث فساد بیشتر در این زنان می‌شود. اما موضوع اصلی که بسیار به آن کم پرداخته می‌شود، چرایی وجود مردانی است که در خیابان‌ها به دنبال کالای مطلوبشان هستند. مشکلات اقتصادی و عوامل فرهنگی و رسانه‌ای در سالهای اخیر باعث شده است که آمار ازدواج کاهش یابد و همینطور به آمار طلاق‌ها افزوده شود. همین امر نیز باعث رشد روز افزون فساد و فحشا در سطح شهر شده است. از سوی دیگر گسترش خانه‌های تیمی در سطح شهر وشکل گیری آن‌ها در کنار منزل‌های افراد آبرومند باعث گول خوردن دختران و زنان بسیاری شده و آن‌ها را وارد این بازار کثیف کرده است.

صحنه نخست: آرزوی مرگ
جلوی در بام تهران ایستاده‌اند. دختر وسطی سیگاری می‌کشد و دودش را با نظم خاصی از دهانش خارج کند. می‌گوید: «پدر و مادرم پزشک هستند. نیازی به پول ندارم. اما از زمانی که یادم می‌آید هیچ کس به من محبتی نکرده است. مادر و پدرم سالهاست که من را نمی‌بینند و حتی نمی‌پرسند که شب‌ها کجا می‌روم. همین موضوع باعث شده به این کار روی بیاورم.» گلارا به شیشه نیز اعتیاد دارد و به جای پول از مشتری‌هایش مواد می‌گیرد. او دو ماه پیش ۲۰ ساله شده است. همانطور که سیگارش را به زمین می‌اندازد و با پاشنه ده سانتی کفشش بی‌معطلی فیلتر سیگار را له می‌کند ادامه می‌دهد: «وقتی آدمی‌آرزوهایش تمام شود، دیگر چیزی برایش مهم نیست.»

همان لحظه تویوتا کمری جلوی پایش می‌ایستد و بعد از کمی‌چانه زدن سوار ماشین می‌شود. ماشین با سرعت زیادی به حرکت در می‌آید و چشمان دو دختر دیگر بر روی ماشین می‌ماند. دختر دیگر که موهای بلند مشکی دارد و از زیر شالش نمایان است، می‌گوید: «سه روز است که کسی سوارم نکرده و کنار خیابان‌ها خوابیده‌ام. من حتی پیشنهاد ۵ هزار تومان هم می‌پذیرم. فقط جای خوابی در این سرما می‌خواهم.» قطره اشکی از میان مژه‌های بلندش خارج می‌شود و ادامه می‌دهد: «از دست نامادریم فرار کردم و مدتی در خانه‌ای تیمی‌زندگی می‌کردم. اما بهم تهمت دزدی زدند واز آنجا بیرونم انداخته‌اند.» او از اینکه سوار ماشینی شود و بعد در خانه با چندین نفر روبرو شود وحشت دارد و با اشکهایی که شدت گرفته است، می‌گوید: «دلم می‌خواهد تمام پول‌هایی را که در می‌آورم آتش بزنم، اما چاره‌ای ندارم.»

سمیه که تمام مدت گوشه‌ای ایستاده است و به حرف‌های دختر با موهای مشکی بلند گوش می‌دهد، زیر لب می‌گوید: «دعا کن زودتر بمیریم.» بدون اینکه چیز دیگری بگوید در تاریکی شب گم می‌شود.

صحنه دوم: فحشای شیک!
نمای برج که از نوع معماری یونانی است، هر چشمی‌را به خود مجذوب می‌کند. این برج در یکی از مناطق شمال شهر تهران قرار دارد. لابی شیک و لاکچری خبر از گران‌قیمت بودن آپارتمان‌های این برج می‌دهد. دختر قد‌بلند و بسیار زیبایی درب آپارتمان را باز می‌کند. با چشم می‌توان حدس زد که متراژ آپارتمان حدود ۲۰۰ متر است.

با اینکه جلوی درب آپارتمان تابلویی مبنی بر آتلیه عکاسی نیست، اما به راحتی با وسایل موجود درآنجا می‌توان فهمید که از این مکان به عنوان آتلیه عکاسی استفاده می‌شود. بعد از چند دقیقه زنی با موهای شرابی و آرایش ملایم وارد می‌شود. خانم هاشمی صاحب این خانه است و شغل رسمی او عکاسی است؛ اما کار این آپارتمان به همین جا ختم نمی‌شود.

خانمی که لیوان شربت خود را می‌نوشد، می‌گوید: «مادر من سال‌ها دختران زیادی را تعلیم داده است و بعد از مرگش من این کار را انجام می‌دهم.» او با بادی که به غبغب می‌اندازد ادامه می‌دهد: «البته من بسیار شیک عمل می‌کنم. اولین بار با خواهرم شروع کردیم. ما مردهای ثروتمندی را در نظر می‌گیریم و فقط با آن‌ها کار می‌کنیم. دختر‌ها پیش ما امنیت دارند و پول خوبی در می‌آورند.»

در همین حین مرد قوی هیکلی وارد می‌شود و او را صدا می‌کند. بعد از خروج او دختر قد بلند که خواهر خانم او نیز است؛ همانطور که سومین سیگارش را روشن می‌کند، می‌گوید: «من از کارهای خواهرم خسته شده‌ام. سه سال است که ناراحتی اعصاب گرفته‌ام. خواهرم حتی از من هم برای پول درآوردن استفاده می‌کند.» ابروهایش را که با مداد قهوه‌ای پهن کرده به هم گره می‌خورد و با بغض ادامه می‌دهد: «دوست دارم ازدواج کنم و از دست این خانه، خواهرم و دخترهایی که به اینجا می‌آیند راحت بشوم. از اینکه مردان پیر و پولدار را تیغ بزنم، خسته شده‌ام.»، اما به اعتقاد خودش راهی برای بیرون آمدن از این باتلاق ندارد.

صحنه سوم: مردان متاهل
«بیشتر، مردان متاهل مشتری من هستند». در قسمت مردانه مترو سوار شده است. در هر ایستگاه به یک مرد نزدیک می‌شود و زیر لبی چیزهایی می‌گوید. همانطور که زیر چادر رژ لبش را پر رنگ می‌کند، می‌گوید: «شوهرم ۵ سال پیش به زندان افتاد و خرج ۴ بچه به عهده من افتاد. سه سال اول را درخانه مردم کار می‌کردم. بیشتر خانه‌هایی که می‌رفتم، مرد خانه بعد از مدتی به من پیشنهاد می‌داد و من مجبور می‌شدم از آنجا بروم. بعد با خانمی که همسایه روبرویم بود آشنا شدم. او به من گفت: تا جوانم از این فرصت استفاده کنم؛ چم و خم کار را مدتی به من یاد داد. من هم بعد از مدتی کارم را در مترو شروع کردم و قیمتم از ۵۰ هزار تومان تا ۲۰۰ هزار تومان است.» مردی با کت و شلوار خاکستری وارد مترو می‌شود.

او به سمت مرد می‌رود و زیر لب چیزهایی به مرد می‌گوید. مرد از جیبش ۵۰ هزار تومان در می‌آورد و کف دست زن می‌گذارد. ایستگاه بعد نیز سریع خارج می‌شود. او سریع پول را در کیفش می‌گذارد و ادامه می‌دهد: «اقدس خانم به بعضی از زن‌های دیگر محله نیز آموزش داده است. آن‌ها وارد این کار می‌شوند، چون پول خوبی می‌توانند از این راه در بیاورند و به شوهرهایشان کمک مالی کنند. البته اقدس خانم هم در این بین درصد خود را می‌گیرد.» بلند می‌خندد و می‌گوید: «شوهر بعضی از آن‌ها می‌دانند زنشان چگونه پول در می‌آورد؛ ولی به خاطر اینکه پول خوبی به دست می‌آورند سکوت می‌کنند.» او سی و چهار سال سن دارد و فرزندانش بزرگ می‌شوند بدون اینکه بدانند مادرشان با چه پولی شکم آن‌ها را سیر می‌کند.

صحنه چهارم: آرزوهای رنگی گلبرگ
دور هم ماهواره نگاه می‌کنند و تخمه می‌شکنند. گلبرگ دختری با چشمان آبی‌رنگ است که فقط ۱۵ سال سن دارد. اومی‌گوید: «ما منتظر می‌مانیم که رابط بیاید و یکی از ما را ببرد یا کسی را با خود بیاورد.» او یک سال می‌شود که از خانه فرار کرده و از همان اول با گروه اکبر آشنا شده است.

گلبرگ از آرزوهای دور و دراز خود می‌گوید: «شنیده‌ام مشتری یکی از دختر‌ها عاشقش می‌شود و با او ازدواج می‌کند. من هم خیلی دعا می‌کنم که این اتفاق برایم بیفتد.» همانطور که هق هق می‌کند به اتاق داخل راهرو پناه می‌برد. سودابه با پوزخندی که کنار لبش است، می‌گوید: «تازه کار است و هنوز رویابافی می‌کند. دخترانی که یک بار پاهایشان به این خانه‌ها برسد از نظر جامعه مرده‌اند. وقتی خانواده‌هایمان نمی‌خواهند ما را ببینند از دیگران چه انتظاری می‌توان داشت.» نرگس بلند می‌خندد و می‌گوید: «اگر یک روز در خیابان بماند وبا ۲۰ هزار تومان مجبور به فحشا شود، قدر این جا را می‌فهمد.» نرگس ده سال است که تن فروشی می‌کند و از اینکه وارد خانه‌های تیمی‌شده است ابراز خوشحالی می‌کند.

او می‌گوید: «تا چند سال پیش کنار خیابان می‌ایستادم و خیلی وقت‌ها پولم را نمی‌دادند و یا با توقع‌های نامتعارف روبرو می‌شدم. اما در این خانه امنیت دارم و قیمتم از ۳۰ هزار تومان به ۱۰۰ الی ۲۰۰ هزار تومان رسیده است.» او از نگاه‌های مردان در لحظه انتخابشان متنفر است. بعد از چند لحظه سکوت ادامه می‌دهد: «تحمل اینکه یک نفر به قصد لذت نگاهم کند بدم می‌آید. اما با عضویت در این گروه کمی احساس امنیت می‌کنم.» او معتاد است و از راه تن فروشی مواد خود را تهیه می‌کند.

در ادامه می‌گوید: «اولین بار شوهرم که معتاد بود، مجبورم به تن فروشی کرد. بعد از مدتی هم خودم معتاد شدم و حالا هم کارم به اینجا کشیده شده است.»، اما سودابه شرایط متفاوتی دارد و حامل ویروس اچ. ای. وی است.

او با لبخندی که انگار بر روی لبانش مهر شده است می‌گوید: «حدود یک سال پیش فهمیدم ایدز دارم. نمی‌دانم از چه زمانی و توسط چه کسی به این ویروس مبتلا شده‌ام و ممکن است افراد زیادی را مبتلا کرده باشم.» مقداری صدای تلویزیون که سریال ترکیه‌ای نشان می‌دهد را کم می‌کند و ادامه می‌دهد: «خیلی وقت‌ها دلم برای همسر بعضی از این مردان که بی‌گناه فقط برای لذت یک ساعته مرد زندگیشان مبتلا به ایدز می‌شوند، می‌سوزد.»

نرگس با کنایه می‌گوید: «دلت برای خودت بسوزد که اگر اکبر از اینجا بیرونت کند دیگر جایی برای زندگی نداری.» او در ادامه می‌گوید: «بیشتر این خانه‌های تیمی‌با هم در ارتباط هستند و رابط‌های مشترکی دارند. به همین دلیل اگر کسی را از یک خانه بیرون کنند ممکن است، دیگر نتواند عضو گروه دیگری شود.» خانه آن‌ها در اطراف یکی از خیابانهای مرکزی تهران قرار دارد و ساختمان خانه بسیار قدیمی‌است.

صحنه پنجم: فحشای مدرن
«دختران و پسرانی که با ما شروع به کار می‌کنند، حدود ۳ الی ۵ ماه تحت آموزش قرار می‌گیرند.» پرویز و آتوسا، زن و شوهری هستند که دختران و پسران را آموزش می‌دهند تا روش‌های نوین فحشا را ارائه دهند. پرویز می‌گوید: «در چند سال اخیر روش‌های گذشته از مد افتاده است و الان روابط افراد با حضور یک زن و شوهر مد شده است.»

این زن و شوهر یک باشگاه ورزشی دارند که در صبح مخصوص بانوان است و شب‌ها مردان در آنجا ورزش می‌کنند. آتوسا در ادامه می‌گوید: «بیشتر مشتریان را در همین باشگاه پیدا می‌کنیم. نصف در آمد دختر و پسر‌ها نیز مال ما است.» پرویز معتقد است که کار آن‌ها بسیار تخصصی و به روز است و آن‌ها از درآمد خود راضی هستند. آتوسا می‌گوید: «ما ممکن است شبی ۲۰ میلیون تومان بدست بیاوریم و این موضوع باعث شده است که ما به فکر گسترش کارمان نیز بیفتیم»!

پرده دوم
در سالهای اخیر بازار فحشا شکل جدیدی پیدا کرده است. علاوه بر زنان و دختران در بخش‌هایی از تهران دیده شده است که پسران نیز در ازای دریافت پول، خود را به زنان متمول می‌سپارند. حتی خانه‌های تیمی‌پسران نیز شکل گرفته است. این موضوع متاسفانه روز به روز رو به پیشرفت است و بعضی ازمردان و پسران با این کار امرار معاش می‌کنند. به نظر می‌رسد پسران و مردانی که به تن فروشی روی می‌آورند، افسردگی زنان روسپی را تجربه نمی‌کنند. همچنین درآمد بیشتری نیز نسبت به زنان دارند، اما سعی می‌کنند، کارخود را پنهان کنند. ازدواج‌های نامتعارف و غرب زدگی در بعضی از خانواده‌ها باعث شده است که این شکل از تن فروشی شکل گیرد و ریشه این مسائل را می‌توان در فقر فرهنگی و مالی جستجو کرد.

صحنه ششم: سکس پک عامل مهم
«زن‌ها به سراغ من می‌آمدند و من به دلیل مشکلات مالی پذیرفتم.» سامان مربی بدنسازی است و لیسانس تربیت بدنی دارد. همانطور که سیب زمینی‌های آب‌پز جلوی رویش را می‌خورد، می‌گوید: «چندین بار در خیابان زنان به من پیشنهاد داده بودند. اما من از این کار بدم می‌آمد. اما با بیمار شدن مادرم و هزینه‌های بالای درمان مجبور به این کار شدم.» اکثر دخترانی که از کنار سامان می‌گذرند او را با دقت نگاه می‌کنند.

او ادامه می‌دهد: «اولین بار را با خانم بسیار زیبایی که همسر مسنی داشت بودم و برای یک هفته ۱۲ میلیون تومان به من پول داد. همین پول بی زحمت باعث شد که به این کار ادامه دهم.» سامان عامل اصلی درآمد بالایش را سیکس پک و صورت زیبایش می‌داند. او می‌گوید: «من تا زمانی که قصد ازدواج نداشته باشم به کارم ادامه می‌دهم.» سامان این کار را برای مردان بد نمی‌داند، با این حال دوست ندارد کسی از کارش با خبر شود.

صحنه هفتم: پول برای ازدواج
سه نفری باهم زندگی می‌کنند. امیر حسابدار یک شرکت است و ۲۸ سال سن دارد. او از همه جذاب‌تر است و سالهاست بدنسازی کار می‌کند. کمی‌از چایی داخل فنجانش را می‌نوشد و می‌گوید: «من از کاری که انجام می‌دهم، پشیمان نیستم. چندین زن متمول را می‌شناسم که پول خوبی به من می‌دهند.»

کامی‌که پسر دیگر است با خنده در ادامه می‌گوید: «امیر کلی کتاب خوانده است که چگونه با زنان رفتار کند.» امیر با لبخند می‌گوید: «من با علاقه این کار را انجام می‌دهم و سعی می‌کنم ظرافت‌های زنانه را بشناسم. در ازای کاری هم که انجام می‌دهم از ۶۰۰ هزار تومان به بالا می‌گیرم.» کامی‌در ادامه با غیظ می‌گوید: «امیر خوب پول می‌گیرد، چون سیکس پک دارد. اما من از سیصد هزار تومان به بالا می‌گیرم. البته من ترجیح می‌دهم بیشتر مشتریانم زنان زیر ۵۰ سال باشند؛ ولی همیشه دنیا بر وفق مراد من نیست.»

بهروز که با نامزدش تلفنی مشغول حرف زدن بود، قطع می‌کند و می‌گوید: «من ۳ سال است که این کار را انجام می‌دهم، تا پول خوبی برای ازدواجم جمع کنم.» سیگاری روشن می‌کند و ادامه می‌دهد: «کار پردرآمدی است، ولی به همان اندازه حال آدم را بد می‌کند. من اولین بار به خاطر چکی مجبور به این کار شدم و بعد دیدم که از این راه می‌توانم پول سنگینی در بیاورم.» امیر و کامی از کار خود راضی هستند. اما بهروز دوست ندارد نامزدش و هیچکس دیگر از تن فروشی‌اش با خبر شود. او شب‌ها با وحشت اینکه نامزدش از کارش اطلاع پیدا کند بار‌ها از خواب می‌پرد.

صحنه هشتم: مردان فاحشه نیستند
دیوارها، سقف و زمین کافی‌شاپ از جنس چوب است. بوی سیگار و توتون از همه جا می‌آید. فرهاد جامعه شناسی می‌خواند و از شهرستان برای تحصیل به تهران آمده است. او می‌گوید: «من برای تحصیل در تهران به پول نیاز داشتم و روزی در خیابان فرشته قدم می‌زدم، که خانم مسنی بهم پیشنهاد داد.

از آن روز در این کار افتاده‌ام.» فرهاد از ۸۰۰ هزار تومان به بالا می‌گیرد. همانطور که قهوه تلخش را می‌نوشد، ادامه می‌دهد: «هزینه‌های زندگی‌ام از زمانی که به این کار مشغول شدم بسیار افزایش یافته است. چون باید به خودم و لباس‌هایم برسم.» او دیگر نمی‌تواند مثل گذشته زندگی کند به همین دلیل به تن فروشی ادامه می‌دهد. در آخر با لبخندی می‌گوید: «من زن نیستم که فاحشه خوانده شوم. از درآمدم و کارم راضی هستم.» او از زنانی که برده می‌خواهند بیزار است و سعی می‌کند مشتریانش از این نوع نباشند.

پرده آخر
با پاک کردن صورت مسئله نمی‌توان وجود مسئله را انکار کرد. مساله‌ای که امروز به شکل فاجعه‌ای در شهر تبلور یافته است. شاید به جای انکار کل موضوع، بهتر است به فکر یک راهکار باشیم؛ قبل از آنکه خیلی دیر شود.

No responses yet

Oct 20 2015

روتیتر: آمارهایی تکان دهنده از شغل، سن و میزان تحصیلات زنان تن‌فروش

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی

پارس: نشست تخصصی سلامت زنان و رفتارهای پرخطر با تمرکز بر تن فروشی از سوی معاونت امور زنان و خانواده ریاست جمهوری برگزار شد، در این نشست آمارهایی از شغل، سن و میزان تحصیلات زنان تن‌فروش ارائه شد و به علل بروز این آسیب اجتماعی پرداخته شد.

به گزارش پارس ، به نقل از خبرگزاری فارس در این نشست بررسی علل این آسیب در کشور در سه بعد جامعه شناسی توسط ژاله شادی طلب، بررسی بیماری‌های عفونی از سوی مینو محرز و بررسی جنبه حقوقی این موضوع از سوی داوری مورد بحث و گفت و گو قرار گرفت .

در ابتدای این نشست اکرم مصوری منش دبیر کار گروه آسیب‌های اجتماعی معاونت زنان ریاست جمهوری با تاکید بر اهمیت موضوع نشست گفت: این موضوع در این نشست از سه دیدگاه مورد بررسی قرار می گیرد و سوالات جدی در این زمینه مطرح می شود.

مصوری منش ادامه داد: از نظر من وقت آن رسیده است که نهضت مهارت آموزی برای زندگی تعریف شود و باید این مسائلی که اکنون در جامعه با آن رو به رو هستیم را صریح و با رویکرد کارشناسی بررسی کنیم.

ناهید خدا کرمی دبیر کار گروه سلامت و بهداشت معاونت امور زنان و خانواده ریاست جمهوری نیز در ادامه تصریح کرد: هر زمان بحث سلامت مطرح است مادر خانواده و مسئولیت‌های او مطرح می‌شود. برای آنکه هدف، تعالی جامعه است اما نگاه مردانه به این موضوع و شیوه تفکر مردانه بیشترین آسیب را به حوزه زنان وارد کرده است.

آمارهایی از شغل، سن و میزان تحصیلات زنان تن‌فروش

شروع پنل تخصصی با ارائه یافته‌های پژوهشی از سوی ژاله شادی طلب بود که در سال 1386 از سوی جمعی محققین در سطح شهر تهران انجام شده بود.

ژاله شادی طلب گفت: کار پژوهشی‌ در سال 86 همراه با مرحوم سعید مدنی انجام دادیم که به ویژگی‌های افرادی که به این شغل رو آورده اند، پرداخته شد و تحلیلی بر روی آن انجام شد. کل زنان تن فروش در این تحقیق 289 نفر بودند که عمدتا در خیابان‌ها پیدا شدند و به مکان خاصی مراجعه نکردیم. با تعدادی از این زنان تن فروش مصاحبه‌هایی عمیق انجام شده و شاخصه‌هایی از این پژوهش ارائه می‌شود. وضعیت اجتماعی- اقتصادی این زنان قبل از تن فروشی مورد بررسی دقیق قرار گرفت.

وی ادامه داد: 76درصد سابقه فرار از منزل نداشتند، 23 درصد قبل از تن فروشی سابقه مصرف مواد داشتند، 12 درصد سابقه بازداشت یا زندان، 7 درصد اولین باربه دلیل تهیه مواد به تن فروشی روی آوردند، 9 درصد اولین تن فروشی با اجبار شوهر انجام شده و 18 درصد توسط اجبار والدین که غالبا پدر بوده، 70 درصد کمتر از 5 سال است که تن فروشی می‌کنند که اکثر آنها جوان هستند.

این استاد دانشگاه اظهار داشت: مهمترین عوامل موثر بر شروع تن فروشی به این ترتیب بوده است، مسئولیت تأمین مخارج چند نفر در زمان تن فروشی، سابقه بازداشت و جرم پدر، وضعیت تأهل، و حضور در بین دوستان تن فروش بوده است. سابقه فعالیت اقتصادی این افراد ؛ 22 درصد شاغل بودند، 80 درصد هیچ نوع شغلی نداشتند ولی مسئول تأمین معاش خانواده بودند. از 22 شاغل، 8 درصد کارمند امور اداری و بازرگانی، 7 درصد منشی گری، 4 درصد فروشندگی، 4 درصد کارگری، 7 درصد آرایشگری، 2 درصد کارگر سیاه (غیرقانونی). نتیجه به دست آمده از این آمار نشان داده است افراد شاغل درآمد مناسبی از شغل خود نداشتند. درصد معتبر تعداد اعضای خانواده زنان تن فروش، 18 درصد تنها، 19 درصد یک نفر، 31 درصد دو و سه نفر، 23 درصد چهار و پنج، 11 درصد شش نفر و بیشتر که در نتیجه به نظر می‌رسد این افراد در خانواده های پرجمعیت تری هستند.

شادی طلب در ادامه با اشاره به اینکه این افراد در چه سنی تن فروشی را شروع کرده‌اند تصریح کرد: آمارهای این پژوهش نشان می‌دهد بیشتر این افراد در حدود 20 سال بوده‌اند و اولین ازدواج دائم عموما 15 تا 18 سال است که طبق تعریف بین المللی هنوز کودک هستند. تحصیلات آنان عموما در سطح ابتدایی و راهنمایی و در مرحله بعد در مقطع دیپلم بوده، 14 درصد بالای فوق دیپلم بوده اند که نشان می دهد مدرک دانشگاهی به معنای درآمد مناسب نیست. از این افراد 11 درصد ازدواج دائم، 42 درصد مجرد، 39 درصد طلاق گرفته، 4 درصد بیوه بوده اند. ازدواج موقت در این افراد به شرح زیر است: 11 درصد یک بار، هشت و نیم درصد دو بار، پنج درصد بیش از دو بار بوده. یکی از مسائل مهم در این پژوهش مرز مبهم بین ازدواج موقت و تن فروشی است. چراکه در این موضوع مسأله عده (سه ماه و 10 روز) مشخص نیست.

شادی طلب به روش جلب زنان تن‌فروش در شروع کار اشاره کرد و گفت: این زنان در مرحله اول مشتریان خود را از کنار خیابان پیدا می‌کنند؛ 43 درصد در شبکه روابط اجتماعی، 22 درصد کنار خیابان و 25 درصد از مکالمات تلفنی انتخاب می‌شوند و اکثریت این زنان در طول هفته 9 مشتری داشته‌اند.

وی به اطلاعات زنان تن‌فروش درباره ایدز اشاره کرد و گفت: 75 درصد کسی را نمی‌شناسند که درباره ایدز به آنها اطلاعات داده و یا چیزی گفته باشد، 65 درصد می‌دانند که استفاده از کاندوم مانع ابتلا به ایدز است، اما اکثریت آنان در آخرین رابطه جنسی خود از کاندوم استفاده نکرده‌اند.

افزایش انتقال ایدز از طریق رابطه جنسی نگران کننده است

درادامه این پنل مینو محرز رئیس مرکز تحقیقات ایدز یافته‌های پژوهشی خود که در سال 91 و 92 از زنان تن فروش انجام شده است را بیان داشت: در حال حاضر 500 زن معتاد خیابانی در شهر تهران هستند که اکثرا به دلیل تأمین مواد در خیابان‌ها هستند و ما آنها را به عنوان کارگر جنسی می شناسیم و تقریبا در یافته های خود به این نتیجه رسیده ایم که از 14 نفر دو نفر مبتلا به ایدز بوده اند.

وی ادامه داد: در کل جهان حدود 37 میلیون نفر در حال حاضر با ایدز زندگی می کنند. این بیماری در حال حاضر کشنده نیست، اپیدمی ایدز در ایران حدود 30 هزار نفر گزارش شده و البته ما درباره آمار رسمی اطلاع درستی نداریم.

وی افزود : مسأله نگران کننده راه‌های انتقال ایدز در ایران است که در حال حاضر راه انتقال از تماس جنسی در ایران در حال افزایش است و این آمار به 60 درصد مرد و 40 درصد زن رسیده است. در کشور ما روند HIV اصلا کنترل نشده است.

این استاد دانشگاه ادامه داد: از 161 نفر فرد تن فروش در این پژوهش حدود پنج درصد HIV مثبت بودند که این آمار در کل ایران هم به همین شکل است. سن این افراد بین 18 تا 56 سال است، بیشترین سن رایج بین تن فروشان سن 38 سال بوده است که 58 درصد مطلقه، 56 درصد حداقل یک بار ازدواج موقت را داشته اند. الگوی کاری آنها 55 درصد در خیابان بوده است. 80 درصد از این افراد به محل کار و زندگی مشتری خود مراجعه می کردند و مابقی از خانه های تیمی استفاده می کردند. یکی از علل افزایش مسأله تن فروشی افزایش سن ازدواج است و اگر این روند تغییر نکند باید منتظر این باشیم که این آمار هر ساله افزایش یابد.

محرز افزود: 112 نفر از این افراد استفاده از مشروبات الکلی را داشتند که در حال حاضر استفاده از شیشه به شکل وحشتناکی افزایش یافته است که نتایج تکان دهنده ای را به وجود آورده است. پیشنهاد ما احداث کلینیک زنان آسیب پذیر، آموزش و توانمندسازی زنان آسیب پذیر، ارائه خدمات تخصصی بهداشت، ویزیت پزشک متخصص عفونی، ویزیت پزشک متخصص زنان و مامایی، ویزیت روانپزشک و روانشناس، کلینیک سیار با قابلیت غربالگری اولیه بیماری های آموزشی. در نهایت باید بگویم این افراد از جامعه حذف نمی شوند و باید این افراد را سالم نگه داشت تا جامعه سالم بماند.

وی با اشاره به تحقیقی که در مورد کودکان کار انجام شد خبر داد و اعلام کرد: در آخرین تحقیقی که بین کودکان انجام شده از هزاران کودک کار چهار و نیم درصد HIV مثبت داشتند.

هما داوودی، حقوقدان در ادامه این نشست از لحاظ حقوقی و جرم شناسی این مسئله را تبیین کرد و گفت: از اول انقلاب تا الان در تمام قوانین کشور آمده است که «زنا» جرم محسوب می‌شود و وقتی جامعه شناس و پزشک متخصص ما می‌گوید باید از این زنان در کشور حمایت شود تا جامعه از آسیب‌های بیشتر مصون بماند، قانونگذار متحیر می‌شود.

وی ادامه داد:‌ تن فروشی جرم است زیرا آن هم نوعی زنا محسوب می‌شود، اما تکرار شده و توسط فرد به طور مکرر انجام می‌شود. پس در چنین شرایطی به لحاظ کیفری و در تحلیل حقوقی غیر از زنا نیست و چون مکررا انجام می‌شود و باید به طریق اولی جرم باشد.

این حقوقدان افزود: به قدری کشور به این معضل گرفتار شده است و این مسئله جامعه را در چنبره خود گرفته که پزشک متخصص اظهار می‌کند باید این زنان را به رسمیت بشناسیم و پیشگیری کنیم تا مانع شیوع و انتقال بیشتر بیماریهای این زنان در کشور شویم و جامعه شناس نیز همین نظر را تایید می‌کنند. در این جا قانون، دچار حیرت می‌شود.

داوودی ادامه داد: ما در سیاست جنایی خود می بینیم به کسانی که کارگری جنسی را به عنوان حرفه‌ خود انتخاب کرده‌اند بیشتر محل عرض اندام می‌دهیم تا کسی که یک بار مرتکب زنا می‌شود؛ بسیاری از زنان هستند که به علت داشتن روابط نامشروع حتی پیامک و یا بیرون رفتن با مردی دیگر در صورت شکایت شوهرشان محکوم شدند،‌ دادگاه برای آنها حد مشخص کرده و آنها را شلاق زده است اما چرا تن فروشان در حاشیه امن قانون قرار گرفته‌اند؟.

داوودی ادامه داد: با این استدلال که پدیده‌ تن فروشی در نظام اسلامی و اخلاقی جای ندارد محله بدنام این افراد تعطیل شد و به اصطلاح سر این دمل را بستیم که نتیجه آن منتشر شدن این عفونت در کل جامعه و در تمام خیابان‌های شهر بود.

وی افزود:‌ حداقل اگر آنها در یک محل مشخصی حضور داشتند می‌توانستیم طول و عرض و ابعاد آنها را مشخص کنیم، برایشان برنامه‌های پیشگیری اجرا کنیم اما حالا که آنها به صورت پنهانی در کل جامعه پخش شده‌اند شاهد آن هستیم که جامعه شناس با سختی، مشقت، ترس از پلیس، درگیری و همچنین خطر این افراد را پژوهش می‌کند تا به عمق و عرض و ارتفاع آنها در جامعه دست یابد.

این حقوقدان ادامه داد: ما نمی‌توانیم آنها را به طور کلی انکار کنیم و با آنها مبارزه کنیم.

داوودی اظهار کرد: اگر بخواهیم جلوی این مسئله را بگیریم آمار تجاوز به عنف، ربودن زنان عفیف در کشور زیاد می‌شود به همین دلیل است که جامعه شناس دچار تحیر شده است که آیا با این پدیده مبارزه کند یا آنرا آزاد بگذارد؟.

وی افزود: در گذشته نسبت به این مسئله بسیار سخت گرفته شد و عنوان کردند که زنا از جرایم مشمول حد است و حتی روابط نامشروع که سطحی پایین تر از این عمل هست را در خیابان‌ها به شدت کنترل کردیم.

داوودی ادامه داد: بازرسی‌های بسیار زیادی در خیابان‌ها انجام می‌شد و چنانچه زن و مردی کنار هم در خیابان دیده می‌شدند دچار بازرسی‌ها و کنترل‌های شدید قرار گرفته و آنقدر شدید با آنها برخورد می‌شد که قبح این عمل در جامعه ریخته شد.

این حقوقدان در خصوص نحوه برخورد قانون با زنان یاد شده ادامه داد: در قانون عنوان می‌شود که اگر چهار شاهد عادل داشته باشیم که زنا را به چشم دیده باشند می‌توان آنرا ثابت کرد. خب هیچ آدم عاقلی جلوی چهار شاهد عادل این کار را انجام نمی‌دهد و از جمله ادله اثباتی که برای این جرم در نظر گرفته شده است آنقدر سخت و پیچیده است که گویی قانونگذار خواسته که این جرم اصلا به اثبات نرسد. برای مثال در قانون آمده است که چنانچه چهار شاهد عادل داشته باشیم، سه شاهد عادل حضور پیدا کرده باشند و چهارمی در راه باشد نباید منتظر آمدن آن باشیم و باید به سه شاهد حاضر حد قذف بزنیم که آنها هم بترسند دفعه بعدی نیایند شهادت بدهند.

داوودی ادامه می‌دهد:‌ یا در جای دیگری از قانون آمده است که فرد مجرم باید چهار بار اقرار به جرم کند در چنین شرایطی نیز این سوال پیش می‌آید که کدام فرد عاقلی چهار بار اقرار به جرم می‌کند که می داند نتیجه آن سلب حیات و اعدام است. حتی در قانون آمده است که اگر بعد از چهار بار فرد زناکار، زنا را انکار کند باید انکار آن را بپذیریم در حالی که برای قذف تنها یک بار اقرار کافی است.

این حقوقدان افزود:‌ در چنین شرایطی می‌بینیم که خود قانونگذار می‌خواهد اصلا این نوع جرایم اثبات نشوند و در واقع جرایمی که با بنیان‌های اخلاقی جامعه سر و کار دارند همچنان بسته بمانند زیرا هرچه راجع به این مسائل بیشتر گفته شود، بیشتر اثبات شوند باعث شیوع و انتشار بیشتر آنها در جامعه و سست شدن بنیان‌های اخلاقی خواهیم بود.

وی در ادامه به یکی از سیاست‌های اجرایی کشور در اوایل انقلاب در خصوص زنان تن فروش اشاره کرد و گفت: برخوردهای انتظامی با این افراد بسیار زیاد بود و همین مسئله باعث شد وقتی یک بار یک فرد را به این جرم بازداشت می‌کردند و حتی فرد مورد بازجویی قرار می‌گرفت و سپس رها می‌شد کم کم قبح این عمل در جامعه ریخته شد. الان وضعیت کشور با 30 سال پیش اصلا قابل مقایسه نیست. وقتی می‌گوییم 500 زن کارتن خواب کارگر جنسی در تهران حضور دارند، جامعه شناسان باید تحقیق کنند که چه کار کرده‌ایم که به این آمار در کشور رسیده‌ایم؟.

وی ادامه داد: پس از آنکه دیدیم با برخوردهای انتظامی اوضاع کشور رو به تخریب است رفتارهای متعادل‌تری را اتخاذ کردیم برای مثال در سال 78 در ماده 43 آیین دادرسی کیفری ذکر شد که قاضی در منافیات عفت حق تحقیق ندارد و نمی‌تواند این مسئله را به ضابطین ارجاع دهد.

این حقوقدان گفت:‌ به این ترتیب با توجه به این ماده دیگر قاضی نباید به دنبال تحصیل دلیل در جرایم اینچنینی باشد و فقط در صورتی که جرم مشهود است و یا شاکی خصوصی دارد آنرا مجازات می‌کنیم وگرنه دنبال تحصیل دلیل نمی‌رویم.

داوودی اظهار کرد: همچنین در قانون عنوان شده است که جرایم زنا و لواط نباید به دادسرا ارجاع شوند و باید مستقیما در دادگاه پیگیری شوند زیرا اینها جرایمی هستند که با بنیان‌های اخلاقی جامعه سر و کار دارند و باید بسته‌تر رسیدگی شوند تا مانع شیوع آنها در کشور شویم.

داوودی با بیان اینکه در قانون سال 92 نیز قانون را طوری تنظیم کردیم که عنوان شد این جرم قابل رسیدگی نیست مگر اینکه شاکی خصوصی داشته باشد و یا مشهود باشد عنوان کرد: برای مثال چنانچه همسری یا شوهری در دادگاه عنوان کرد که همسرش با فرد دیگری در ارتباط است و یا این جرم به طور علنی در خیابان‌های شهر به طور مشهود انجام شود، قابل رسیدگی است.

وی ادامه داد: در چنین شرایطی شاهد آن هستیم که اگر زنی به دادگاه شکایت کند که همسرش دارای روابط خارج از عرف است نمی‌تواند شاکی باشد زیرا عمدتا عنوان می‌شود که این مرد، زن را به عقد دائم یا موقت خود درآورده است اما مرد می تواند شاکی باشد که این هم از ایرادات قانونی است که همواره آن را مطرح کرده‌ایم. چنانچه زنا ثابت شود هم قبلا قانونگذار بدون هیچ تخفیفی مجازات آن را رجم اعلام می‌کرد اما الان در قانون عنوان می‌شود که اگر امکان رجم نباشد می‌توان آن را به مجازات درجه شش یا قتل (به شکل اعدام) اجرا کرد.

وی افزود:‌ اگر مواد قانون را در کنار هم قرار دهیم پس از 36 سال به همان چیزی می‌رسیم که شارع مقدس از همان ابتدا می‌گفت و آن این است که این نوع جرایم باید پوشیده شود و این دمل چرکی نباید در جامعه سر باز کند.

داوودی با بیان اینکه سیاست اجرایی کشور نیز در این خصوص تغییر کرده است به طوری که در گذشته در سطح خیابان‌ها و حتی خانه‌ها کنترل زیادی می‌شد و در بسیاری از برنامه‌های منافی عفت پلیس وارد خانه‌ها شده اما الان دیگر این اتفاق نمی‌افتد مگر اینکه شاکی خصوصی وجود داشته باشد ادامه داد: وقتی یک مورد زنا جرم است، حربه قرار دادن آن نیز تکرار جرم است؛ اما الان پزشک،‌ جامعه شناس و جرم شناس ایرانی در مقابل این پدیده نمی‌داند که چه چیزی بگوید و متحیر مانده است به این ترتیب باید بپذیریم چون اگر آن را ریشه کن کنیم، تجاوز به عنف در کشور زیاد می‌شود اما باید در کشور بررسی شود که چرا چنین مسئله‌ای در نظام اسلامی و اخلاقی ما پیدایش یافته و رو به افزایش است. سوال ما این است که باید در مقابل این پدیده چکار کنیم؟ آیا به آنها اجازه دهیم به فعالیت خود ادامه دهند؟ مشروع و رسمی باشند یا آنها را نادیده بگیریم و یا مانند گذشته در جهت تخریب و نابودی آنها اقدام کنیم؟.

وی افزود: بهترین کار این است که جلوی انتقال بیماری توسط این زنان در کشور گرفته شود تا بتوان جامعه را از گزند آنها مصون کرد.

این حقوقدان در ادامه گفت: سست شدن باورهای اخلاقی، آموزش ناکافی و غیره علت شیوع چنین مسئله‌ای در کشور است و باید تحقیق شود که حتی اگر کسی به لحاظ احتیاج مالی اقدام به تن فروشی کرده است زمانی که احتیاجش رفع می‌شود این کار را ادامه می‌دهد یا خیر؟ باید این پدیده در کشور مورد پیگیری قرار گیرد زیرا این زنان هم بزه دیده هستند هم بزه کار. آنها قربانی جرم خود هستند. این زنان قربانی شرایط بد اجتماعی، اقتصادی و خانوادگی خود هستند.

وی تصریح کرد: زنای به عنف همچنان در سر جای خود بوده و مجازات‌های آن با دقت پیگیری می‌شود.

پیشنهاد یک مددکار برای جلوگیری از بارداری زنان معتاد تن‌فروش

پس از پایان این نشست لیلا ارشد، مددکار اجتماعی و مدیرعامل خانه خورشید نیز در خصوص زنان کارتن خواب کارگر جنسی اظهار کرد: کودکان این زنان مسئله بسیار مهمی هستند که جامعه باید به آنها توجه کند.

وی افزود:‌ وقتی این زنان کارتن خواب در پارک‌ها، شیشه مصرف می‌کنند و اقدام به برقراری روابط جنسی می‌کنند باردار شده و کودکان حاصل از این روابط تبدیل به دغدغه‌ای برای آنها می‌شود.

این مددکار به یکی از پیشنهاداتش که در حال پیگیری آن است اشاره و اظهار کرد: پیشنهاد می‌کنم و امیدوارم اجازه دهند زنان فاقد صلاحیت و معتاد تن‌فروشی که در سازمان بهزیستی نیز دارای فرزند هستند و تمایلی به فرزند آوری مجدد ندارند، توسط پزشک زنان عمل وازکتومی بروی آنها انجام و بدین ترتیب مانع بارداری‌های آنها شویم تا شاهد آسیب کمتری در کشور و بارداری‌های حاصل از روابط جنسی پرخطر نباشیم.

No responses yet

Mar 08 2014

تن‌فروشی در سه پرده

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,سیاسی

خودنویس: سی و چند سال از عمر نظامی می‌گذرد که دین و آموزه‌های مذهبی در جامعه، مدرسه و اداراتش تزریق می‌شود اما با این حال «فساد» در همه ابعادش چنان ریشه دوانده که می‌رود تا به درخت تنومندی تبدیل شود.

پرده اول، آزادی به انقلاب

عصریک روز پاییزی که سرما از درز در و پیکر ماشین تو می‌خزید و آزار می‌داد و شب می‌رفت تا چتر سیاهش را روی سر شهر باز کند، حوالی میدان آزادی به سمت انقلاب، کنار خیابان و کمی دورتر از ایستگاه اتوبوس زنی ایستاده و دست دختر بچه‌ای شش ـ هفت ساله را در دست گرفته… در ترافیک سنگین عصرگاهی فرصت این هست تا به عابران وسرنشیان دیگرخودروها دقیق‌ترنگاهی داشته باشی، به چهره زن که دقت می‌کنم، بیست وچندساله است و به سی هم نمی‌رسد. به نزدیکی‌اش که می‌رسم توقف می‌کنم تا سوار شود. بدون هیچ حرفی در عقب را باز می‌کند و اول دخترش و بعد خودش وارد ماشین می‌شوند. راه می‌افتم و هم‌چنان خزنده از آزادی دور می‌شویم تا به انقلاب برسیم.

گاه گاهی زن با دخترش حرف می‌زند، منتهی آن‌قدر صدایش آرام است که به زحمت می‌شنوم. با خودم حساب می‌کنم که باید ده چراغ قرمز مسیر را پشت سر بگذارم و اگر برای هر کدام ده دقیقه وقت تلف شود چقدر می‌شود، ضرب و تقسیم تعداد ماشین‌ها و به دست آمدن تعداد آدم‌هایی که وقت‌شان در این مسیر تلف می‌شود کلافه‌ام می‌کند. ترجیح می‌دهم به چیزهای بهتری فکر کنم. به کارهایی که به خودم قول داده بودم انجام دهم، به دوستانی که قرار گذاشته بودم حتما ببینم و به خیلی چیزهای دیگر.

مجری رادیو پیام صدایش در فضای سرد ماشین می‌پیچد که می‌گوید تمام مسیرهای اصلی شهر با ترافیک مواجه هستند. می‌گویم چه زحمتی می‌کشند این مسوولان ترافیک! این که واضحه شب عید همیشه همه جای تهران ترافیک بوده و هست.

زن از پشت سرم روی صندلی جابه‌جا می‌شود و می‌گوید: آقا خراب بشه این تهران که هم شلوغه هم گرونه.

ته لهجه‌اش را با این‌که سعی دارد پنهان کند برایم غریبه است. چیزی در ذهنم وول می‌خورد تا کشف کنم کجایی است. به جایی نمی‌رسم. می‌گویم: بله همین‌طوره، روز به روز هم داره شلوغ‌تر میشه.

– گرونی آقا، گرونی کمر همه رو داره می‌شکنه.

تا آن لحظه در آینه نگاهش نکرده بودم، وقتی در سایه- روشن دیدمش، شک کردم، آیا این همان زنی بود که من به خاطر سرما و دخترک کوچکش سوار کردم؟

با همان ته لهجه‌اش می‌گوید، چرا ماتت برده؟ چیزی شده؟

خودم را جمع و جور می‌کنم و چیزی نمی‌گویم. هشت چراغ قرمز را هم رد کرده‌ام و دیگر تا میدان انقلاب راهی نمانده، باید سر جمالزاده می‌رفتم بالا به سمت بلوار کشاورز و بعد امیرآباد. چراغ قرمز نهم هم که رد شدم، صدای رادیو را کم می‌کنم و می‌گویم، من قبل از رسیدن به میدان انقلاب از جمالزاده می‌رم بالا، شما کجا پیاده می‌شین؟

پاسخ زن تمام حدس و گمانم را به یقین تبدیل می‌کند. با صدایی شبیه فریاد می‌گوید: پیاده شم؟ برای چی سوارم کردی که حالا بخوام پیاده بشم!

از درون سردم می‌شود. مغزم قفل شده. این اولین باری بود که در تمام عمر با چنین چیزی برخورد می‌کردم. نمی‌دانم چه باید بگویم و چکار باید بکنم. آب دهانم را قورت می‌دهم تا خشکی گلو رفع بشود و بتوانم حرفی بزنم، خودم را جمع می‌کنم و می‌گویم، من دیدم هوا سرده بچه همراه‌تون هست سوارتون کردم.

— اگر مسافر کش بودی باید اول می‌پرسیدی که من مسیرم کجاست.

— بله، اما من مسافر کش نیستم خانم.

— حالا باید چکار کنم؟

جرات پیدا می‌کنم و می‌گویم: نمی‌دانم، من به سمت بلوار کشاورز میرم، اگرمسیرتون هست که برم اگر نه تا قبل از میدان انقلاب باید پیاده بشید.

— می‌شه برم گردونی همون‌جا که سوارم کردی؟ اقلا اون‌جا می‌دونم که چکار باید بکنم؟

تراقیک قفل است و هیچ حرکتی نیست. یادم می‌افتد به دخترک. یاد دختر خودم می‌افتم. حس می‌کنم خون در مغزم منجمد شده. هزار جور فکر و خیال در کسر ثانیه به مغزم هجوم می‌آورد.

می‌گویم: از این بچه خجالت نمی‌کشی؟

انتظار داشتم سرو صدا کند. دشنامم بدهد. بد و بی‌راه بگوید. اما سکوتش بر فضا سنگینی کرد. از آینه می‌بینم که دستش را روی سر دخترک گذاشته و دارد نوازشش می‌کند. به نقطه‌ای خیره مانده. سکوتش آزارم می دهد.

— شوهر داری؟

این را من می‌گویم. جراتی مضاعف از سکوت سنگین زن احساس می‌کنم…. جوابم می‌دهد. تلخی در حرفی که از دهانش خارج می‌شود آشکار است. می‌گوید دارم.

— پس چرا….؟

— الان چند هفته‌ای است که توافق کردیم!

نمی‌توانم باور کنم. زن با مردش توافق کرده که خود فروشی کند؟ در هیچ کتاب و فیلم و لغت‌نامه و فرهنگی نمی‌شود این را سراغ گرفت. باورم نمی‌شود و این را زود متوجه می‌شود.

— شوهرم معلم ابتدایی است. همه حقوقی که می‌گیرد می‌شود کرایه خانه.

گوش کردن به قصه این زن برایم مهم‌ترین کار دنیا می‌شود. حاشیه خیابان نزدیکی پارک سوار میدان انقلاب جایی برای توقف پیدا می‌کنم و می‌ایستم. بخاری ماشین را روشن می‌کنم تا شاید کمتر احساس سرما کنم. هر چند که سرما از درونم نشات می‌گیرد.

ادامه می‌دهد…

پول آب و برق و گاز و تلفن را هر ماه از پس اندازی که داشت می‌داد. از شندرغاز ارثی که بهش رسیده بود. ته کشید. درمانده بودیم. قرض از شوهر خواهر و برادر و خاله و عمه هم این‌قدر زیاد شده بود که دیگر کسی نبود که بدهکارش نباشیم. این‌طوری شد که شد.

سرم را روی فرمان ماشین گذاشته‌ام. مزه شور خون را حس می‌کنم که از فشار دندان بر لب، تمام دهانم را شور کرده. گلویم خشک است. از تو سردم است و کرخت شده‌ام.

این بچه……

حرفم را قطع می‌کند:

اگر این بچه نبود خود کشی می‌کردیم.

آدرس خانه‌اش را می‌پرسم. جایی حوالی آزادی، مهرآباد جنوبی است که خوب می‌شناسم. بی‌آن‌که به ساعت نگاهی کنم راه می‌افتم. انگار با خودم لج کرده باشم، دور برگردان سرجمالزده را دور می‌زنم و سر ماشین را به سمت آزادی می‌چرخانم. هوا تاریک شده و من یادم رفته تا چراغ‌های ماشین را روشن کنم! زن سرش را از بین دو صندلی جلو آورده و می‌گوید:

یعنی شما واقعا متوجه نشدی من چرا کنار خیابون وایسادم؟

ــ نه،‌ نشدم، اگر می‌شدم که سوارت نمی‌کردم.

ــ واقعا؟

ــ بله، ‌واقعا!

سکوت دوباره را می‌شکند و می‌گوید: به همه چیز فکر کردیم. آخرش به این نتیجه رسیدیم که ….

حرفش را قطع می‌کنم و می‌گویم: آخرش چی؟

شانه رابالا می اندازد و می‌گوید: دنبال کار هستم.

می گویم: با پولی که در میاری زندگی می‌چرخه؟

ــ ای، حداقلش اینه که دیگه مجبور نیستم زیر نگاه هرزه‌ی شوهر خواهری باشم که ازمون طلب‌کاره. یک‌بار هم پسر دایی شوهرم رسما بهم پیشنهاد داد به جای طلبش باهاش باشم.

چراغ قرمزهای خیابان آزادی را یکی یکی پشت سر می‌گذارم، نزدیکی جایی که سوارش کرده‌ام می‌گوید، همین جاها پیاده‌ام کن. جوابی نمی‌دهم و به سمت محلی که آدرس داده بود می‌رانم.

مهرآباد جنوبی، جایی که زن و شوهر معلم و دخترکشان در یک خانه اجاره‌ای زندگی می‌کردند جزیی از خاطرات فراموش نشدنی‌ام است. چهره‌ی زن نشسته در قاب آیینه محدب نمای ماشین هیچ گاه از خاطرم پاک نمی‌شود. حرف‌های زن مثل میخی فولادی بر مغزم فرو رفت که گفت: با شوهرم توافق کردیم که ….

پرده دوم، قم

به قم، شهر خون و قیلم خوش آمدید

این را می‌شود روی تابلویی دید که ورودی شهر شهید پرور قم نصب کرده‌اند. کنار آن هم تابلوی دیگری است که نشان می‌دهد تا کربلا چقدر راه مانده. کربلا ۹۱۳ کیلومتر.

ورودی قم میدان هفتاد دو تن می‌ایستم. همکارم دو رگه ایرانی آلمانی است. مادری ایرانی و پدری آلمانی داشته که هر دو فوت کرده‌اند. برای بخش آلمانی دویچه وله کار می‌کرد و من برای بخش فارسی. شنیده بودم در قم جایی هست که زنان صیغه‌ای و مردان مشتری که اغلب از طلبه‌ها هستند حضور پر شوری دارند. وقتی به ناتاشا موضوع را گفتم، تهیه یک گزارش از این محل آن‌قدر براش جالب شد که در اولین فرصت مقدمات سفر به شهر خون و قیام را فراهم کرد. تنها اسم یک قبرستان و مسجد را داشتیم و باید مسیر را خودمان پیدا می‌کردیم. قبرستان شیخان. جایی حوالی خیابان نجفی، پشت حرم معصومه. پرسان پرسان آدرس را پیدا می‌کنیم. روز از نیمه گذشته و گرمای هوا کلافه کننده است. به همکارم پیشنهاد می‌دهم اول جایی نهاری بخوریم و بعد به کارمان برسیم. قبول نمی‌کند. احساس مسوولیتی که گویی از خون آلمانی‌اش ناشی می‌شود بر عادات فرهنگی سرزمین مادری‌اش غلبه می‌کند و می‌گوید اول کار.

جایی ماشین را پارک می‌کنم. ناتاشا دوربین را بر می‌دارد. از همراه داشتن دوربین منصرفش می‌کنم و می‌گویم بهتر است عادی باشیم تا خبرنگار. قبول می‌کند. ورودی قبرستان را که پیدا می‌کنیم ساختمان مسجدی قدیمی هم نمایان می‌شود و کنار آن مسیری دالان مانند است، یک سو دیوار قبرستان است و سوی دیگر هم دیوار ساختمان مسجد قدیمی. همین که وارد حیاط مسجد می‌شویم، مردی عتاب می‌کند که خواهر بدون چادر وارد نشو. مانده‌ایم که چادر از کجا بیاوریم. جستجوی من و همکارم برای پیدا کردن چادر هم به جایی نمی‌رسد. پیرمرد خوش رویی نظرم را جلب می کند که از لحظه ورود ما را زیر نظر داشت. به سمتش می‌روم و بعد از احوال پرسی می‌گویم از کجا می‌شود چادری تهیه کنیم که این همکار من سرش کند؟

نگاه معنا داری می‌کند و با لهجه غلیط قمی می‌گوید: «حالا چادر هم سرش کرد، یقین نمی‌خواد بره تو مسجد نماز بوخونه که! پس بهتره بیرون بمونه!»

حرف پیرمرد حرف حساب بود. کنار پیرمرد می‌نشینم و به ناتاشا می‌گویم بهتره بیرون منتظر باشد تا ببینم چه‌کار می‌شود کرد! سیگاری برای پیرمرد روشن می‌کنم. نگاهی به جعبه سیگار و بعد خود سیگار می‌کند و با ولع پک غلیظی می‌زند و طوری از دود لذت می‌برد که انگار بهترین مائده‌ی دنیوی نصیبش شده باشد. پاکت سیگار را روی پایش می‌گذارم و می‌گویم مال تو، من زیاد سیگار نمی‌کشم. ناباورانه پاکت را برمی‌دارد و در جیب جلیقه‌ی رنگ و رفته‌اش می‌گذارد. موقع حرف زدن تنوره دود از دهانش بیرون می‌زند و تک و توک دندان‌های باقی مانده و زرد رنگش هم نمایان می‌شود. لذت غیر قابل وصفش از سیگار که تمام می‌شود می پرسد: «حالا اینجا چکار داری؟ نماز خون که نیستی! مستراح مسجد هم که بیرونه!»

لودگی نهفته در کلامش ذاتی است. شنیده بودم قمی‌ها و می‌دانستم که اصفهانی‌ها بذله گو هستند. با دست اشاره‌ای به سمت راه‌رو دالان طور که به قبرستان منتهی می‌شود می‌کنم و می‌گویم، این ….

نمیدانم چه باید بگویم، می‌ترسم حرفی بزنم و کار خراب بشود. پیرمرد خیره به دهانم مانده. نیش خندی می‌زند و می‌گوید: ها، همین‌جاس!

ــ خب می‌خوایم بریم ببینیم دیگه!

ــ تو می‌خواستی بری ببینی یه حرفی، اون دختر چرا می‌خواس بره دیگه؟

نمی‌گویم که همکارم است و هر دو خبرنگاریم. می‌گویم از سر کنجکاوی و برای کار دانشگاه می‌خواست از نزدیک ببیند.

گرمای سوزان قم طوری است که آدم احساس می‌کند خورشید در دو وجبی از سرش قرار دارد. پیرمرد سیگار دیگری آتش می‌زند. در این فاصله چند جوان و یکی دو طلبه درست از مقابل جایی که ما نشسته بودیم رفتند و در انتهای راه روی دالان طور به سمت قبرستان پیچیدند. آدرس را درست آمده بودم و اذن ورود را پیرمرد باید می‌داد. کمی بعد هم دیدم که جوانی آمد و در مشت پیرمرد اسکناسی گذاشت و نگاه سنگینی به من کرد و رفت. پشت سرش هم زن جوانی پیچیده در چادر مشکی، سخت رو گرفته روان بود.

به پیرمرد می گویم، بیشتر کیا میان این‌جا؟

ــ قبلنا زیاد می‌اومدن، الان کم شدن، همی طلبه‌ها و جوون عزب اوغلی‌ها میان دیگه

ــزن‌ها چی؟

ــ اونا هم مومنه‌هایی هستن که میان دیگه، بی‌اونا که جور در نمیاد اصلا.

ــ می‌شه برم ببینم؟

ــ یه وقت مشتری نشی! زنت دعوات نکنه یه وقت!

اشاره‌اش به جایی است که همکارم ایستاده و پیرمرد فکر کرده که ناتاشا همسر من است. خیالش را راحت می‌کنم. وقتی می‌فهمد که همکارم هست و نسبتی با من ندارد، نگاهش خریدارانه می‌شود و زیر لب هم چیزی می‌گوید. شاید زیبایی به ارث برده از ژن اروپایی ناتاشا را تحسین می‌کرد!

از جا که بلند می‌شوم، پیرمرد هم بر می‌خیزد اما پا به پا می‌کند. می‌فهمم که حقش را می‌خواهد. اسکناس درشتی که می‌دهم چشمانش برق می‌زند و قبراق می‌شود. مسیر را نشانم می‌دهد و در راه می‌گوید، اگرهم خواستی جا هم هست!

محوطه قبرستان قدیمی را تصور کنید با سنگ قبرهایی قدیمی و خاک گرفته. گرمای ظهرگاهی قم و سایه سار تک درخت‌هایی که جا به جای محوطه وجود دارد. زیر درخت‌ها چند مردی جوان پراکنده بی‌آن‌که حرفی با هم بزنند ایستاده‌اند. در یک چشم چرخاندن زنانی پوشیده در چادر سیاه نشسته بر سنگ مزارهایی می‌بینی که بدون هیچ بخل و خستی گردی صورت‌شان را بیرون انداخته‌اند. در این میان دو سه پسر بچه هم هستند سطل آب به دست که نقش واسطه را بازی می‌کنند. کافی است مشتری از یکی از زن‌ها خوشش بیاید، پسر بچه با گرفتن پولی نقش واسطه را بازی می‌کند و پیغام می‌برد و قرار را نهایی می‌کند. گوشه‌ای همراه با پیرمرد می‌ایستم. زن جوانی است که تقریبا دور از دید مردان نشسته وهم نظرم را جلب می‌کند. می گویم: حاج اقا این خانم…

حرفم را قطع می‌کند و می‌گوید: من حاجی نیستم جوون! به من بوگو سید!

ــ سید جان چطوری می‌شه با اون خانم حرف زد؟

برایم توضیح می‌دهد که من حق ندارم تا وقتی با آن خانم محرم نشده‌ام، حرفی بزنم.

چطوری باید محرم بشوم؟

به جای پاسخ دادن، پسرکی را به اسم صدا می‌کند. پسر با سرعت می‌آید. پیرمرد زن مورد نظر را نشانش می‌دهد و پسر بلافاصله می‌شود پیک محبت. کمی بعد زن در چند متری ما ایستاده است. در این فاصله سید برایم توضیح داد که اگر بلدی صیغه بخوانی که فبها، اگر هم بلد نیست که خودش می‌خواند حق الزحمه‌اش را می‌گیرد.

نگاهی به زن می‌کنم. صورت سفیدش از گرما سرخ شده و عرق روی پیشانی‌اش نشسته. لبخندی می‌زند و سری تکان می‌دهد. کمی بعد پیرمرد سید با گرفتن یک اسکناس دیگر کلماتی به عربی گفت و از من پرسید چند ساعت؟ سه ساعت خوبه؟

بی آنکه بدانم از چه حرف می‌زند گفتم خوبه! و بعد تمام و ما، من و زن محرم شدیم!

به سمت ماشین که راه افتادم زن هم پشت سرم آمد. سوار ماشین شدم. هم‌کارم در صندلی جلو نشسته بود و از خنکای کولر ماشین لذت می‌برد. زن تا در عقب را باز کرد و ناتاشا را دید پا پس کشید. از ماشین پیاده شدم تا توضیح بدهم که گفت:

ببین آقا، من از کثافت کاری خوشم نمیاد واهلش نیستم!

لهجه‌ی آذری داشت و فهمیدم که منظورش چیست. گفتم: این خانم فقط و فقط همکار من است. من همین الان مبلغی که باید پرداخت بشه را به شما می‌پردازم. فقط چندتا سوال دارم و بعد شما را بخیر و ما را به سلامت.

بدون معطلی پولی که از قبل به وسیله پسربچه‌های سقای قبرستان طی شد بود را شمردم و دادم. زن هنوز هم باورش نمی‌شد. با اکراه سوار شد و به همکارم سلام کرد. ناتاشا پرسید، این‌جا رستوران خوب جایی می‌شناسی؟

زن آدرس رستوران را داد. در آینه دیدم که مشغول رسیدن به اوضاع خودش هست اما باروم نشد وقتی که از ماشین پیاده شد همان زنی باشد که در قبرستان دیده بودم. زنی به زحمت سی ساله، زیبا، پوشیده در مانتویی سورمه‌ای و روسری آبی گلدار و مقدار ملایمی آرایش ناشیانه. از نگاه حیرت‌زده من خنده‌اش گرفته بود، گفت: هیزی نکن!

ناتاشا پرسید: هیزی یعنی چی؟

توضیح دادم که نگاه منظوردار یا از سر لذت به زن می‌شود هیزی! ناتاشا گفت: آها پس بعضی وقتا هم من باید به تو بگویم که به من هیزی نکن!

هر سه نفر خندیدیم و غذا سفارش دادیم. ناتاشا ترجیح می‌داد تا بیشتر منتظر نباشد و سوالاتش را بپرسد. زن معذب بود و ما زیر نگاه سایر مشتری‌های رستوران حاج حسین!

از همکارم خواستم تا سوالاتش را در ماشین مطرح کند. زن هراس داشت از این‌که مبادا اسم و رسمی از او جایی منتشر شود. دایم می‌گفت من آبرو دارم! عجب غلطی کردم.

خیالش را راحت می‌کنیم تا بدون دلهره غذایش را بخورد. در ماشین ضبط مینی کاست را روشن می‌کنم، قبلش از زن جوان که خودش را نرگس معرفی کرده می‌پرسم برایت راحت‌تر است که خودت ماجرای زندگیت رو تعریف کنی یا این‌که ما سوال بپرسیم و تو جواب بدهی؟

می گوید خودم شروع می کنم و بعد شما هم سوال بپرسید.

هجده ساله بودم که شوهرم دادند. توی شهر ما ساوه، همه هم دیگه رو میشناسن، خواستگار زیاد داشتم اما این که شد شوهرم آشنای فامیل بود وچون مذهبی بودن، پدرم موافقت کرد و من شوهر کردم. بچه‌ی اولم دختر بود و دومی هم دختر و سومی شد پسر که شوهرم فوت کرد…

نرگس ماجرای مرگ شوهرش را این‌طور توضیح داد که برای تعمیر تانکر بزرگی وارد مخزن شده بوده و بعد بر اثر گاز گرفتگی خفه شده و بیست و چهار ساعت بعد متوجه شدن و جسد را از تانکر بیرون آورده‌اند.

شوهرم مغازه داشت و کمی بعد از مرگش مجبور شدم مغازه را بفروشم. یک مدتی هم با پولی که مانده بود سرکردم، اما با تمام شدن پول دیگر دستمان خالی بود و زندگی سخت شده بود. پدرم و برادر کوچک‌ترم هم تا جایی که می‌شد حمایت کردن، پدرم که فوت کرد اما ورق برگشت و اوضاع همه بد شد، طوری که به نان شب هم محتاج شده بودیم. تصمیم گرفته بودم برم تهران برای کار اما نه کسی را داشتم و نه کاری را بلد بود و نه حتی مدرکی داشتم. تا این‌که در یکی از جلسات مذهبی خانمی این راه را نشانم داد.

نرگس تعریف کرد که برای تامین هزینه‌های زندگی‌اش هفته‌ای یک روز به قم می آید و معمولا دو شنبه‌ها. گاهی هم که مشتری بوده شب را در قم مانده و در غیر این صورت به ساوه بر می‌گشته. تمام اعضای خانواده و دوست و آشنا هم فکر می‌کردند که نرگس در حوزه علمیه قم درس می‌خواند و پولی که دارد هم شهریه‌ای است که حوزه به او می‌دهد. نرگس می‌گفت حتا چندتا از دخترهای فامیل پیش من آمدند و خواستند تا آن‌ها هم برای درس خواند در حوزه علمیه و پول گرفتن با من به قم بیایند که با هزار دوز و کلک از سر باز کردم.

نرگس عکس دو دختر و یک پسرش را در کیف داشت و به ما نشان داد. همکار دو رگه‌ی من با دیدن عکس منقلب شد، اما نرگس از این‌که می‌توانست با پولی که به دست می‌آورد نیازهای ابتدایی بچه‌هایش را تامین کند خوشحال بود.

از نرگس در مورد مشتری‌ها و میزان درآمدش پرسیدیم که گفت: دیدید که مشتری‌ها معمولا طلبه‌ها و جوان‌ها هستند که چندان در خرج کردن دست و دلباز نیستند، اما اگر خوششان بیاید از چیزی دریغ نمی‌کنند.

او تعریف کرد که چون اغلب طلبه‌ها در حجره‌های حوزه ساکن هستند و جای مستقلی ندارند، معمولا همان سید به آن‌ها تخت اجاره می‌دهد! تخت‌های مسافرتی که در مقبره‌های خصوصی برپا می‌شود.

نرگس می‌گفت دوسال است که مرتب به قم می‌آید و مشتری‌های خودش را دارد. شناخته شده است و کسی تا به حال مشکلی برایش ایجاد نکرده. یکی دو روحانی با نفوذ هم از مشتری‌های گاه به گاه نرگس بودند که با واسطه‌گری طلبه‌های جوان‌تر به نرگس معرفی شده بودند. نرگس می‌گفت آن‌ها وضع مالی خوبی دارند و دست و دل‌باز هستند.

حرف‌های‌مان که با نرگس تمام شد از ما خواست تا او را به ترمینال ساوه برسانیم، جایی که اتوبوس و مینی‌بوس و سواری‌های کرایه به سمت ساوه می‌رفتند. بعد از مشورت با همکارم تصمیم گرفتیم که خودمان او را به ساوه ببریم. در تمام طول مسیر صد کیلومتری قم به ساوه، نرگس با لهجه شیرین آذری- فارسی حرف زد و ما گوش کردیم. نزدیکی شهر ساوه دوباره نرگس در جلد همان زن محجبه‌ای فرو رفت که از کلاس درس و بحث حوزه علمیه قم باز می‌گشت.

پرده سوم، سر تخت طاووس

وقتی مرحوم ایرج گرگین برایم توضیح داد که دقیقا چه چیزی می‌خواهد، تاکید کرد که این قدیمی‌ترین شغل دنیاست و مبادا کاری کنی که به اصطلاح انگشت در لانه زنبور فرو کردن باشد.

با یک پرس و جوی ساده فهمیدم که نزدیک‌ترین و بهترین محل برای یافتن سوژه مورد نظر تقاطع تخت طاووس با ولیعصر، مقابل هتل تهران است.

این را دوستم پیمان گفته بود که در آن زمان مشتری تعداد زیادی از «زنان خیابانی» بود و خانه‌های زیادی را در گوشه و کنار شهر می‌شناخت که محل تجمع آن‌ها بود. عصر یک روز تصمیم گرفتیم به محلی برویم که پیمان نشانی‌اش را داشت. انتهای خیابان هفدهم امیر آباد و در یکی از ساختمان‌های مسکونی آن‌جا خانمی به همراه دو پسر و یک دختر کوچکش زندگی می‌کرد که کارش جواب دادن به تلفن و فرستادن دختران جوان به منزل مشتری‌ها بود. دوستی خانم…. با پیمان هم دوستی عمیقی بود که باعث شد خیلی زود به من اعتماد کند و اجازه بدهد که از جزییات کار و زندگی خود و یکی دوتا از دخترانی که در خانه بودند سوال کنم.

خودش می‌گفت پسر بزرگش از شوهر اولش است و این یک پسر و دختر از شوهر دومش. شوهر دومش در آن زمان به خاطر معامله طلا ورشکست شده بود و در زندان بود. طه اسم همسرش بود که او تاتا صدایش می‌کرد. می‌گفت وقتی وضع تاتا خوب شد من هم ترجیح دادم کارم را تعطیل کنم و فقط نقش واسطه تلفنی برای مشتری‌ها و دخترها داشته باشم. اما تاتا که افتاد زندان باز مجبور شدم کار را از نو شروع کنم.

خانه‌اش بزرگ بود، سه خوابه، در هر اتاق سرویس خواب مجلل و تلویزیون وجود داشت. چهار خط موبایل داشت که آن زمان هر کدام دو میلیون قیمت داشتند. به عبارتی ارزش تنها چهار خط موبایل خانم… دوبرابر ارزش ماشین من بود. خانه هم دو خط تلفن و فاکس داشت. می‌گفت شماره تلفن خانه را معمولا به کسی نمی‌دهد، مگر مشتری‌های قدیمی و دوستان نزدیکش. ماهی هم یکبار در خانه‌اش سفره می‌انداخت، به گفته خودش چندتا از گردن کلفت‌های بازار و مدیران دولتی می‌آمدند، مشروب و دودی بود و بساط قمار و دلبری دختران.

اعتیادش هم چیزی نبود که بخواهد پنهان کند. همان‌جا که بود به مرفین خونش هم رسیدگی کرد، چای و سیگاری هم پشت بندش و بعد یک‌ریز حرف زد. دختری که ستایش نامش بود را گل سرسبد دخترانش معرفی کرد. دختر سبزه و قد بلند شیرازی که اول حاضر به حرف زدن نبود و می‌گفت شاید دوست پسرم خوشش نیاید، اما وقتی خانم… چند فحش آبدار نثار دوست پسرش کرد با خنده گفت خب حالا چی می‌خواین بدونید؟

ستایش می‌گفت به خاطر مقروض بودن خانواده‌اش به تهران آمده و گفته که در بیمارستان کار می‌کند. می‌گفت اول که آمدم واقعا آمده بودم که کار کنم، ‌اما کو کار؟ دیدم هرجا هم بخوام برم کار کنم همینه، باید همین کار را بدون اجر و مزد انجام بدهم، این‌طوری شد که اومدم تو این کار. دوست پسرم هم گفته هر وقت که بشه با هم می‌ریم اروپا.

خنده تمسخر آمیز خانم … معنایش این بود که گوشش از این حرف‌ها پر است.

از خانم … در مورد بچه‌هایش می‌پرسم. می‌گوید موضوع حل شده است. این بیزینس من است. بچه‌ها هم می‌دونن و معنی بیزینس را می‌فهمن.

– نمی‌ترسید که سروکارتان به پلیس و دادگاه بیافتد؟

این را من می‌پرسم و می‌گوید، یادت باشه کجا داریم زندگی می‌کنیم. همه چیز با پول حل می‌شه. اصلا اگر من حواسم به کارم نباشه و سبیل چرب نکنم که بارم بار نمی‌شه که!

آتوسا دختر دیگری که جوان‌تر از ستایش بود در همین مورد می‌گفت: یک زمانی من پاتوق داشتم. اون موقع‌ها موبایل و این چیزا نبود که. تلفن خونه هم نمی‌خواستم دست کسی باشه، به همین خاطر برای خودم پاتوق داشتم و هر وقت می‌خواستم می‌رفتم سر پاتوق. آقا باورتون نمی‌شه بگم که اگر به مامورا باج نمی‌دادم نه خودم می‌تونستم کار کنم و نه مشتری‌هام می‌تونستن اون دور و بر آفتابی بشن.

آتوسا تعریف کرد که مدتی هم با هم‌دستی چند مامور کارشان تلکه کردن مشتری‌های پول‌دارش بوده. می‌گفت با مشتری قرار می‌گذاشت، قرارش را به ماموران اطلاع می‌داد، وقتی سوار ماشین مشتری می‌شد ماموران سر می‌رسیدند و مشتری هم که معمولا از بین آدم‌های متاهل انتخاب شده بود از ترس آبرو ریزی حاضر به باج دادن و پرداخت رشوه‌های کلان می‌شده.

آتوسا تعریف کرد که چطور شش ماه زندانی شده به خاطر این‌که یکی از مشتری‌های طعمه،‌ مامور بلند پایه‌ای از وزارت اطلاعات بوده و پدر آن دو مامور نیروی انتظامی را درآورده. می‌گفت تازه به من رحم کرد که فقط شش ماه زندانی شدم وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرم می‌آمد.

داستان تن‌فروشی و صیغه شدن در ایران داستان تازه‌ای نیست و بدون شک هیچ وقت قدیمی نخواهد شد، داستانی که ریشه در فقر دارد، چه فقر اقتصادی و چه فقر فرهنگی. داستانی که بعد از انقلاب اسلامی مسوولان سعی در انکار و پنهان کردن آن داشتد بی‌آنکه لحظه‌ای اندیشه کنند چه کاری شد که طی سی و چهار سال تزریق اجباری دین و حجاب در جامعه و مدرسه و اداره، فساد در همه ابعادش چنان ریشه‌ای دوانده که می رود تا به درختی تنومند تبدیل شود.

No responses yet

  • Recent Posts

    • زیر ذره‌بین رسانه‌ها: «چراغ سبزی که اسرائیل برای اقدام علیه ایران منتظرش بود»
    • درباره تصویر معترضی که مقابل یگان ویژه وسط خیابان نشسته‌ بود، چه می‌دانیم؟
    • سومین روز اعتراضات در ایران؛ تجمع در دانشگاه‌ها، گاز اشک‌آور در کرمانشاه
    • تجمع‌های اعتراضی در اعتراض به افزایش قیمت‌ها برای دومین روز در تهران ادامه یافت
    • دنیای خیالی آخون‌ها!!
  • Recent Comments

    No comments to show.

Free WordPress Theme | Web Hosting Geeksاخبار Copyright © 2026 All Rights Reserved .