اخبار

  • صحفه نخست
  • Sample Page
  • خُسن آقا

Archive for the 'جنایات رژیم' Category

Mar 01 2017

از حادثه خيابان مولوي و كشته و مجروح شدن كارتن خواب ها گزارش مي دهد، بي تفاوتي فلا كت بار

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,اقتصادی,جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی

قانون: نجمه جمشيدي، مينا مهري

همه چيز از انتشار يك فيلم در فضاي مجازي آغاز شد.تا همين چند روز پيش و قبل از انتشار فيلم،پيدا كردنشان كار سختي نبود،اما حالا بايد بيش‌تر بگرديد

كل فيلم 50ثانيه است،حتي به يك دقيقه هم نمي‌رسد اما آنچنان درد اين 50ثانيه مي‌رود درروح و اعصاب تان كه تا ساعت‌ها رهايتان نمي‌كند

راننده ناواردي سعي كرده ماشين را روشن و حركت كند، كارت خواب ها كنار خيابان نشسته و منتظر ثبت نام بوده اند و فاجعه شكل گرفته است

در صف ثبت‌نام منتظر بوديم كه صداي چرخ‌هاي ماشين را شنيديم.يك خودروي مزدا كه متعلق به پيمانكار شهرداري بود به‌سرعت به سمت صف انتظار ما آمد كارتن خواب ها كنار خيابان نشسته و منتظر ثبت نام در مددسرا بوده اند كه فاجعه شكل گرفته است و در آن دو انسان جان خود را از دست داده و 10 نفر زخمي شده اند

یکی از مجروحین می گوید:دراين دو روز به‌گونه‌اي با ما برخورد مي‌كنند كه انگار ما انسان نيستيم. باور كنيدما معتاد نيستیم ولي مكاني براي ماندن نداريم به همين دليل به مددسرا مراجعه مي‌كنيم

فيلم با تصوير بسته روي مردي بي جان افتاده كف خيابان شروع مي‌شود:«اينجا مولويه،اين كارتن خواب‌هايي هستند كه ماشين ار روشون رد شده…».فردي فرياد مي‌كشد و دوربين در امتداد خيابان حركت مي كند.

حركت مي كند و فيلم مي‌گيرداز بي خانمان‌هايي كه افتاده‌اند كف خيابان،يكي يكي ،دوتا دوتا غرق خون و ناله. مردم جمع شده‌اند،يكي باموبايلش فيلم مي‌گيرد ،ديگري قصد كمك دارد و آن يكي زل زده به جمعيت غرق خون افتاده كف خيابان:«آخ.. آي.. كمكم كنين». صداي فرياد و ناله مي‌پيچد در همهمه‌ جمعيت حاضر و بعد تمام.

كل فيلم 50ثانيه است،حتي به يك دقيقه هم نمي‌رسد اما آنچنان درد اين 50ثانيه مي‌رود درروح و اعصاب تان كه تا ساعت‌ها رهايتان نمي‌كند؛دردي كه آن قدر فرياد زده شد و چاره‌اي برايش پيدا نشد حالا ديگر به چشمان‌مان «بي‌درمان» مي‌آيد.درد له شدن و جان دادن عده‌اي درزيرآفتاب خيابان مولوي وقتي غم سرپناه داشتند و فكر نان شبي كه اگر خوش‌شانس باشند شايد قسمت‌شان شود.

درد بي درمان كشته و زخمي شدن عده‌اي بي‌سرپناه كنار خيابان كه حتي با اينكه كارت سلامت گرفته‌اند و تلاش مي‌كنند تا ميان كثافت‌هاي زير پوست شهر،نجات بدهند تن بيمارشان را،باز هم متداول‌ترين كپشني كه روي عكس و فيلم‌شان مي خورد:«كارتن خواب معتاد» است.

«خانم ،ما معتاد نيستيم. قبلا بوديم. متادون مي‌گيريم ترك كنيم ،ما معتاد نيستيم خانم»اين حرف‌هاي رضاست،يكي از همان 6كارتن خوابي كه ظهر يك روز زمستان،ماشين از روي‌شان رد و فيلم‌شان در شبكه‌هاي اجتماعي پخش شد.

ماجراي يك فيلم

همه چيز از انتشار يك فيلم در فضاي مجازي آغاز شد.تا همين چند روز پيش و قبل از انتشار فيلم،پيدا كردنشان كار سختي نبود،اما حالا بايد بيش‌تر بگرديدتا بلكه بتوانيد پيدايشان كنيد:«جاشون عوض نشده اما از وقتي ماشين زيرشون كرده پخش و پلا شدن ولي بازم همونجان،يه كم بالاتر،دست راست».آدرسي كه مغازه دارمي دهد خيلي دور نيست،چندمتر بالاتر خيابان اصلي مولوي،فرعي انبارگندم،رو‌به روي مددسراي يونس.

تلاش براي حضور در مددسرا

نشسته‌اند و زل زده‌اند به درب مددسرايي كه نه روز حادثه جايشان داده بود و نه حالا كه حتي بيمارستان هم تن زخمي‌شان را قبول نكرده است. علي يكي از همان 6 نفر است.حرف كه مي زند مي نالد از درد و به خود مي‌پيچد اما قبل از آنكه از دردش حرف بزند ،مي گويد كه معتادنيست و از ناچاري آواره خيابان شده:«چند ماه است كه در مددسراي يونس اقامت دارم.معتاد نيستم وشغلم جوشكاري است اما به‌دليل اينكه جايي براي خوابيدن ندارم،ساعت 5به مددسرا مراجعه مي‌كنم و پس از ثبت‌نام، شب در مددسرا مي‌مانم.» روز حادثه چه اتفاقي رخ داد؟

علي روز حادثه به خيابان رو‌به روي پارك رفته و منتظر بوده است تا بتواند شب را در مددسرا بگذراند:«ظرفيت اين مددسرا 100 نفر است وبراي اينكه ازدحامي در جلوي مددسرا نشود؛ساعت 3 ثبت‌نام مي‌كنند؛ اين كار 5 دقيقه بيشتر طول نمي‌كشد.در صف ثبت‌نام منتظر بوديم كه صداي چرخ‌هاي ماشين را شنيديم.يك خودروي مزدا كه متعلق به پيمانكار شهرداري بود به‌سرعت به سمت صف انتظار ما آمد.تا به‌خودمان بياييم با 11 نفر برخورد كرد.چند دقيقه بي هوش بودم هنگامي كه به‌هوش آمدم با چشم خود ديدم ماشين چپ شده و 4 نفر زير ماشين بودند. يك نفردرجا كشته شد و يك نفر نيز در اورژانس بيمارستان فوت كرد.يكي ديگر ازبچه‌ها نيز قطع نخاع شده است.مابقي نيز، دست و پا به‌شدت زخمي شده‌اند». بعد از آنكه ماشين از رويشان رد شده است مردم ريخته‌اند براي كمك. با اور‍ژانس تماس گرفته اند و با هر زور و ضربي كه شده رساند نشان به بيمارستان «سينا».بيمارستان چه كرده؟ علي مي‌گويد نوبت عمل برايشان زده و بعد حتي حاضر نشده كه بيشتر نگهشان دارد تا وضعيت‌شان مشخص شود:«من به‌شدت صدمه ديدم، پنج‌شنبه نوبت عمل دارم اما مسئولان بيمارستان سينا اعلام كردند كه تخت خالي ندارند و باوجود درد بسيار من را ترخيص كردند». مي‌گويد كه پليس، راننده ماشين را دستگير كرده است،راننده كم سن و سالي كه نهايت 16 سال داشته نه بيش تر.

ماجرا اين بوده است كه اساسا نه قضيه مربوط به شهرداري بوده و نه قصدي براي زيرگرفتن آدم ها وجود داشته است. راننده ناواردي سعي كرده ماشين را روشن و حركت كند، كارتن خواب ها كنار خيابان نشسته و منتظر ثبت نام بوده اند و فاجعه شكل گرفته است. فاجعه اي كه در آن دو انسان جان خود را از دست داده و حدود 10 نفر ديگر زخمي شده اند. اما فاجعه بزرگ تري نيز در اين شهر در حال زايش است.كارتن خواب هايي كه ساعت ها پيش از غروب در انتظار ثبت‌نام در يكي از شلوغ ترين خيابان هاي اين شهر كنار خيابان مي‌نشينند. ماشين در نهايت واژگون شده و راننده كم سن آن ، حال خود شايد قرباني ديگري است كه در بازداشت است. اما فاجعه بزرگ تر رفتاري است كه در بيمارستان سينا با كارتن خواب ها شده است.به آنان بي توجهي شده و در نهايت بدون درمان مناسب دوباره آنان را به خيابان فرستاده اند. فاجعه بزرگ تر در حال شكل گيري اين است كه براي كادر درماني بيمارستان، پيش از آنكه نام انسان بودن مجروح ها داراي اهميت باشد اين مساله مهم بوده است كه آنان كارتن خواب هستند.

قصه تلخ ادامه دارد

قصه تلخ كارتن خواب‌هاي خيابان مولوي با ريختن خون كف خيابان تمام نشده است .آن‌ها تاوان بي‌خانماني‌شان را با مرگ دادند،مرگ رفقايي كه هرروز کنار هم بودند در يكي از خيابان‌هاي شلوغ اين شهر؛خانه‌اي با فرش آسفالت داغ ظهر وسقف آسمان سرد شب. «علي» دستش را بسته و آويزان كرده به گردنش.درد امانش را بريده. رنج آنقدر چنگ مي‌زند به صدايش كه ميان حرف‌هايش نفس‌هايش مي‌برد و با زور ادامه مي دهد:«يكي از آن‌هايي كه فوت كرده دوست صميمي من بود. اسمش امير بود و45سال داشت. به‌كمك خواهرش مي خواست خانه‌اي اجاره كند و دوباره خانواده‌اش را سامان دهد كه فوت كرد. فرد ديگري كه فوت كرده است هم مي‌شناختم؛نجار بود».

هيچ كس در دو روز گذشته به آنان توجه نكرده است

كسي به ديدن تان نيامد؟رها شديد كنار خيابان؟جواب مي دهد:«تنها مسئولي كه به ما سر زد سرگرد حسيني از كلانتري محل بود كه به بيمارستان آمد و نكاتي را درباره پيگيري‌هاي پرونده‌مان توضيح داد. هيچ ارگان، پيمانكار شهرداري يا خود شهرداري حال ما را نپرسيده است.»اين‌ها را مي‌گويد و سرش را از درد فرو مي‌كند در اوركتش. «مجيد»كمي آن طرف‌تر ايستاده،با سروصورت زخمي وباندپيچي شده.لوازمش را روي آخرين نيكمت شرقي پارك(لوازمش يعني ناخن گير و پاكت سيگار و روزنامه در دستش).حالا نشسته در پارك کنار خيابان، جايي كه تا همين روز حادثه اجازه نداشته است كه به آن وارد شود چون «كارتن» خواب است و حق ورود ندارد.نگاه بي‌رمقش را از روي لوازمش مي اندازد روي سنگفرش هاي پارك و مي‌گويد: « طبق عادت هر روز درصف انتظار ثبت‌نام بوديم، متاسفانه به ما اجازه نمي‌دهند در پارك روبرو صف ثبت‌نام تشكيل دهيم به همين دليل در آن سمت خيابان صف می کشیم . درحال روزنامه خواندن بودم كه ديدم يك خودرو به‌سرعت به سمت ما مي‌آيد زماني به خودم آمدم كه زير چرخ ماشين بودم. چند نقطه سرم شكسته پايم آسيب ديده و جراحات زيادي ديده‌ام . 45 دقيقه طول كشيد تا به بيمارستان منتقل شويم. در اين مدت زماني مدديارها به ما كمك كردند. يك نفر درجا فوت كرد؛ 10 نفري كه مصدوم شده‌ بوديم را به بيمارستان‌هاي سينا، هفت تير و لقمان الدوله انتقال دادند. يكي از مصدومين بعد از انتقال به بيمارستان فوت كرد. من را به بيمارستان هفت‌تير انتقال دادند رسيدگي خوبي نداشتند حتي غذا هم به من نداند».

شكايت نكرديد؟

بي آنكه تغييري در لحنش ايجاد شوددر ادامه مي‌گويد:«تنها از كلانتري آمدند و يك صورت جلسه تهيه كردند. باوجود اينكه به دكتر گفتم كه درد دارم من را مرخص كردند.براي شكايت ازپيمانكار شهرداري به كلانتري مراجعه كرده‌ايم؛كلانتري محل يك نامه به ما داده است». نامه را چه كار كرديد؟

فندكش را روشن ودوباره خاموش مي كند:« براي رفتن به پزشكي قانوني و گرفتن نامه از آن، 45 هزار تومان نياز داريم كه هيچ كدام از ما اين پول را نداردبه همين دليل حتي توان شكايت را هم نداريم. براي پانسمان و درمان به پزشكان بدون مرز مراجعه كرديم اما اين مداوا كافي نيست و بايد درمان اساسي صورت گيرد. هيچ كس را نداريم كه از حقوق ما دفاع كند و پيگير حق ما باشد ».فندك،روزنامه و ناخن‌گيرش را بر‌مي‌دارد،جمع مي كند در بغلش و زل مي‌زند به دربسته‌ مددسرا. بي خانمان يا كارتن خواب ؟

نشسته روي نيمكت،كمي دورتر از آن دونفر.كت و شلوار پوشيده و شمرده حرف مي‌زند:« من بي‌خانمانم،كارتن خواب نيستم».نامش رضاست.روز حادثه او هم مانند علي،مجيد و آن 4نفر ديگر منتظر بوده تا درب هاي مددسرا باز شود و او را مانند سايرين پذيرش كند:«مانند ديگر بچه‌ها در صف انتظار نشسته بودم كه خودروي شهرداري آمد و از روي بچه‌ها ردشد. خودرو در پياده‌راه بود و يك نوجوان افغان سوار آن شد و به‌دليل عدم آشنايي با رانندگي توان كنترل خودرو را نداشت و به سمت ما آمد. از ناحيه كتف دچار آسيب شدم. من را به بيمارستان انتقال دادند؛ در آنجا حتي يك سرم يا آمپول به من نزدند. ابتدا پزشك گفت كه بايد عمل شوم اما نمي‌دانم چرا پشيمان شدند و من را عمل نكردند و ترخيص شدم.هنگامي كه ترخيص شدم شب بود و مكاني براي ماندن نداشتم تا صبح با آن درددرخيابان با آن سرما ماندم.» اعتيادي در كار نيست ، فقط فقر است و بي خانماني صدايش بالاتر مي‌رود:«نمي‌دانيم چه كسي بايد پاسخگوي ما باشد؛دراين دو روز به‌گونه‌اي با ما برخورد مي‌كنند كه انگار ما انسان نيستيم.ما معتاد نيستیم ولي مكاني براي ماندن نداريم به همين دليل به مددسرا مراجعه مي‌كنيم. اين خودرو متعلق به پيمانكار شهرداري است. بارها ديده‌ام كه خودروهايي با آرم شهرداري مي‌آيند و مصالح را در انبار آن تخليه مي‌‌كنند. آن روز هم مصالح آورده بودند». درد امانش را بريده. درد بزرگ‌تر برايش اما انگ«معتاد بودن» است:«شنيدم كه بعضي از مسئولان گفته‌اند كه آن ها كارتن‌خواب‌هايي بودند كه درحال مصرف مواد بوده‌اند. اين درحالي است كه بسياري از ما معتاد نيستند بلكه بي‌خانمان هستند. شرايط خيابان انبار گندم به گونه‌اي است كه شما نمي‌توانيد بنشينید و مواد مصرف كنيدو حتي اگر مواد هم مصرف مي‌كرديم دليلي براي اين فاجعه و كشته شدن نيست و مصرف مواد جرم و گناه مسببان آن را كم نمي‌كند». ساعت چهار و چهل وپنج دقيقه است .رضا نگاه مي اندازد به ساعتش و بلند آن طور كه آن دو نفر ديگر هم بشنوند مي‌گويد:«يك ربع ديگه مونده».يك ربع ديگر مانده تا در‌هاي مددسرا باز و آن ها پذيرش شوند،مثل روز قبل حادثه با درد بي‌خانماني،مثل روز بعد از حادثه با درد بي‌خانمي و زخم‌هاي تن.عقربه‌ها اين ثانيه‌هاي آخر را تندتر دويده‌اند و حالا رسيده‌اند به ساعت:«5عصر». بلند مي‌شوند كه بروند سمت خروجي پارك و از آنجا هم روانه اتاق‌هاي مددسرا.مددسرايي كه چندسالي است مثل مسكن شده براي دردهايشان.دردهايي كه كسي براي آن راه‌حل و درماني ندارد و هرچه كه در اين سال ها تجويز شده- از مددسرا گرفته تا گرمخانه- تماما مسكن بوده‌اند و بس.«كارتن خوابي»،«بي‌خانماني» يا هر نام ديگري كه بنشانند روي اين زخم،اندكي از درد آن كم نمي‌كند. چه فرقي مي‌كند كه ماشين كدام نهاد وارگان بوده و خون‌شان روي آسفالت‌هاي كدام خيابان اين شهر ريخته؟ وقتي تن هر خيابان اين شهر با اين درد آشناست.فريادهايشان به گوش كسي نمي‌رسد و انگار كه شده‌اند جزيي انكار ناپذير ازين شهر.نپذيرفتن‌شان درد است واين‌گونه پذيرفتن‌شان هم درد.وقت آن رسيده كه همه از مسئول و شهروند«بي‌خانمان‌ها» را ببينند و بالاخره چاره‌اي براي حل مشكلات‌شان پيدا شود.گام اول شايد اين باشد كه همه به يادبياوريم زير سقف و بدون سقف،همه انسانيم و «زندگي» حق همه‌ ‌ماست؛چه آنكه لوستر ميلياردي به سقف خانه‌اش آويخته و چه آنكه شب تا سحر به نور كم‌فروغ ستاره‌اي در آسمان دودگرفته تهران چشم دوخته.

No responses yet

Feb 27 2017

چراغ سبز یکی از نمایندگان مجلس برای یک اقدام غیرقانونی؛ ترغیب نیازمندان به کلیه فروشی برای فرار از فقر!

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی

تابناک: اگر از آن دست افرادی که با نیت ایثار کلیه خود را به فرد دیگری می بخشند، بگذریم، افرادی نیز هستند که تنها با امید کسب سرمایه و غیر قانونی به فروش کلیه روی می آورند. با اینکه این عمل خسارات سنگین اجتماعی و اقتصادی برای جامعه و فرد فروشنده دارد، حالا صداهایی از سوی برخی مقام های مسئول شنیده می شود که معنایی جز تلاش برای قانونی کردن آن ندارد.

اگر از آن دست افرادی که با نیت ایثار کلیه خود را به فرد دیگری می بخشند، بگذریم، افرادی نیز هستند که تنها با امید کسب سرمایه و غیر قانونی به فروش کلیه روی می آورند. با اینکه این عمل خسارات سنگین اجتماعی و اقتصادی برای جامعه و فرد فروشنده دارد، حالا صداهایی از سوی برخی مقام های مسئول شنیده می شود که معنایی جز تلاش برای قانونی کردن آن ندارد.

به گزارش «تابناک»؛ چند سالی هست که بازار فروش کلیه در ایران داغ و برای دلالانی که نقش رابط میان فروشنده و بیمار نیازمند به کلیه را ایفا می کنند، سکه است؛ هرچند هم اکنون خرید و فروش کلیه در برخی کلانشهرهای ایران مخفیانه انجام می شود و کسی هم آن را انکار نمی کند، حالا یکی از نمایندگان مجلس با اشاره به اقدام، از بی اشکال و منطقی بودن آن سخن گفته است.

دکتر حسینعلی شهریاری، عضو کمیسیون بهداشت و درمان مجلس شورای اسلامی، به تازگی در گفت و گو با «شفاآنلاین» گفت: با جلوگیری از پیوند زنده به زنده و وقتی که فرد دهنده رضایت دارد باعث می شویم خیلی از افراد دچار عوارض جبران ناپذیر شوند. زمانی که ما در مورد اقتصاد مقاومتی صحبت می کنیم، بهترین کار همان پیوند کلیه است، چون هزینه ها نیز کاهش می یابد و دیالیز هزینه های بسیار بالایی دارد و تعداد زیادی دستگاه باید خریداری شود.

وی افزود: به نظر می آید عواملی هستند که می خواهند پیوند کلیه را از افراد داوطلب ممنوع کنند. ضمن اینکه در این فرآیند همیشه هم خرید و فروش صورت نمی گیرد، بلکه در خیلی از موارد اهدای عضو صورت می گیرد، ولی عده ای دوست دارند که پیوند زنده به زنده را متوقف کنند چون در این کار منفعت دارند و دستگاه وتجهیزات دیالیز را خریداری و وارد می کنند.

شهریاری در مورد فروش کلیه توسط افرادی که در فقر مفرط هستند نیز در اظهار نظری عجیب، گفت: چه اشکالی دارد وقتی که فرد در فقر است و با دریافت 20 تا30 میلیون زندگی اش متحول می شود، این کار را انجام دهد؟

او در مورد عوارض و مشکلات احتمالی اهدای کلیه تصریح کرد: این موضوع عوارض و مشکلات خاصی ندارد و انسان های زیادی هم با یک کلیه زندگی می کنند و از آن طرف هم عده زیادی نیازمند کلیه هستند که اگر کلیه به آنها نرسد دچار عوارض می شوند و جان خود را از دست می دهند. پیوند اعضا از نظر شرعی هم مشکل ندارد و مجوز دارد و حضرت امام (ره) هم مجوز داده و مراجع هم مخالفت ندارند. پس به نظر من هر کسی باید به دنبال کار و تخصص خود باشد.

گفته های این نماینده مجلس در مورد موضوع فروش کلیه در ایران و اجتناب ناپذیر بودن آن از چند منظر قابل بررسی است و می توان با توجه به آن چند آسیب حوزه سلامت کشور را بازنمایی کرد؛ نخست اینکه در ایران افرادی هستند که با گرم شدن بازار فروش کلیه به منافع مالی می رسند؛ افرادی که در این فرایند نقش رابط میان فروشنده و بیمار نیازمند را ایفا می کنند و با انجام عمل دلالی منافع قابل توجهی را به دست می آورند.

جدا از دلالان، به شرکت های خصوصی و نهادهایی می توان اشاره کرد که در بخش واردات تجهیزات و دستگاه های دیالیز فعال هستند و با افزایش جمعیت بیماران دیالیزی در کشور به سود سرشاری دست پیدا می کنند؛ افرادی که این نماینده مجلس نیز به آنها اشاره کرده و مدعی است علاقه ندارند با افزایش عمل های پیوند عضو، از تعداد بیماران دیالیزی کشور کاسته شود.

اما نکته مهم و نگران کننده ای که در میان صحبت های نماینده مردم استان سیستان و بلوچستان وجود دارد، پرسشی است که انکاری مطرح کرده است. شهریاری پرسیده است: چه اشکالی دارد وقتی که فرد در فقر به سر می برد و با دریافت 20 تا 30 میلیون زندگی اش متحول می شود، این کار را انجام دهد؟

این پرسش جدا از اینکه از سوی چه کسی مطرح شده باشد، اعتراف دردناکی است که اثبات می کند در کشور ما عده ای برای فرار از فقر و فشار اقتصادی ناگزیرند به فروش اعضای بدن خود، روی بیاورند. دردناک تر اینکه مقامی مثل نماینده مردم در مجلس شورای اسلامی بدون در نظر گرفتن خسارت های اجتماعی و اقتصادی این نوع تن فروشی آن را بی اشکال می خواند و با تمسک بر اجتهاد شرعی مراجع تقلید سعی بر بی اشکال نشان دادن این آسیب اجتماعی دارد.

گویی ایشان که در جایگاه عضو کمیسیون بهداشت و درمان مجلس در این خصوص اظهارنظر کرده، توجه نداشته که فروش کلیه آن هم از سوی افرادی که با مشکل اقتصادی رو به رو هستند، نه تنها نمی تواند تحولی در زندگی آنها ایجاد کند، بلکه به دلیل محدودیت های اقتصادی و اجتماعی در آینده برایشان مشکلات عدیده ای را ایجاد خواهد کرد.

نمی توان منکر این شد فردی که با یک کلیه زندگی می کند در ادامه زندگی باید بیشتر مراقب سلامت خود باشد، نکات بهداشتی و سلامتی بیشتری را رعایت کند و از بسیاری از فعالیت های سنگین اجتماعی بپرهیزد. حالا تصور کنید فردی که با مشکل اقتصادی تن به چنین کاری می دهد آیا در آینده می تواند چنین محدودیت هایی را رعایت کند؟

تلخ تر آنجاست که می بینیم ایشان به جای تلاش در جهت ترویج فرهنگ ایثار و اهدای عضو، بر بی اشکال خواندن فروش کلیه، ضمن توجه به خسارات اجتماعی و اقتصادی آن، اصرار می ورزد و به نوعی نیازمندان را به این کار ترغیب می کند، در حالی که انتظار می رود درصدد معرفی و ارائه راهی برای مشکل اقتصادی افراد نیازمند برآمده و به دنبال راهی برای مقابله با آن دسته از افراد سودجو و منفعت طلب باشند که به بیماران دیالیزی به چشم منفعت می نگرند.

No responses yet

Feb 23 2017

احمد منتظری در دادگاه ویژه روحانیت بازداشت شد

نوشته: خُسن آقا در بخش: جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی

رادیوفردا: احمد منتظری، فرزند آیت‌الله حسینعلی منتظری، روز چهارشنبه چهارم اسفند، در پی احضار به دادگاه ویژه روحانیت بازداشت شد.

براساس اطلاعیه ای که از سوی بیت آیت الله منتظری در وب‌سایت رسمی او انتشار یافت، احمد منتظری که بدون دریافت احضاریه رسمی، روز چهارشنبه به دادگاه ویژه روحانیت فراخوانده شده بود، پس از ساعتی از بازداشت خود خبر داد.

وی در پی انتشار فایل صوتی آیت الله منتظری درباره اعدام‌های سال ۶۷ در آذرماه گذشته، به اتهام «اقدام علیه امنیت ملی از طریق انتشار فایل صوتی محرمانه» و «تبلیغ علیه نظام» جمعا به ۲۱ سال زندان محکوم شده بود.

بر اساس حکم دادگاه ویژه روحانیت، به دلیل «ارزش و حرمت خون برادر شهيد» احمد منتظری، یعنی محمد منتظری، و با توجه به «سن و سال و وضعيت خاص وى و فقد سابقه محكوميت كيفرى، با احصای ميانگين حداقل و حداكثر مجازات‌ها در مقام اجراء» فقط ٦ سال از این حکم اجرا می‌شود.

دادگاه ویژه روحانیت همچنین احمد منتظری را به خلع لباس روحانیت محکوم کرده که اجرای این حکم به مدت ٣ سال تعليق شده بود.

آیت الله منتظری در فایل صوتی منتشر شده در آذر گذشته، اعدام دسته‌جمعی زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ را «بزرگترین جنایت» در تاریخ جمهوری اسلامی خوانده بود.

مقام‌های قضایی حاضر در این جلسه، حسین‌علی نیری حاکم شرع وقت، مرتضی اشراقی دادستان وقت تهران، ابراهیم رییسی معاون وقت دادستان و مصطفی پورمحمدی نماینده وزارت اطلاعات در زندان اوین در آن زمان معرفی شده‌اند.

آیت‌الله منتظری در این فایل صوتی خطاب به مقام‌های قضایی حاضر، اعدام‌های تابستان سال ۱۳۶۷ گفته است که تاریخ ما را به دلیل این جنایت محکوم می‌کند.

او مقام‌های قضایی حاضر در جلسه را مسئول این اعدام‌ها و «جنایتکار» می‌خواند.

شمار زیادی از زندانیان سیاسی- عقیدتی طی ماه‌های مرداد و شهریور سال ۱۳۶۷ در زندان‌های ایران اعدام شدند.

بر سر شمار اعدام‌شدگان تابستان سال ۶۷ مناقشه جدی وجود دارد و تاکنون رقم مشخصی از قربانیان تابستان این سال اعلام نشده است.

آیت‌الله منتظری در خاطرات خود، شمار این اعدام‌ها را ۲۸۰۰ تا ۳۸۰۰ نفر برآورد کرده است. مدافعان حقوق بشری این رقم را نزدیک به پنج هزار نفر اعلام کرده‌اند.

دست‌خطی که اولین بار در خاطرات آیت‌الله منتظری بازتاب یافت، نشان می‌دهد که دستور اعدام‌ها را آیت‌الله خمینی صادر کرده بود.

بیت آیت الله منتظری در اطلاعیه خود دادگاه احمد منتظری را «دادگاه فراقانونی»‌ توصیف کرد که «به ابزاری در دست مقامات برای انجام خواسته های آنها بدل شده است.»

در این اطلاعیه، اساس تاسیس دادگاه ویژه روحانیت «برای مطامع سياسی باب طبع قدرتمداران بوده است و به هيچ وجه صلاحيت قضاوت و دخالت در اموری را كه خود متصديان آن از متهمان اين قضايا می باشند ندارد.»

No responses yet

Feb 21 2017

اظهار نگرانی مولانا عبدالحمید از شایعه دستور «تسریع اعدام زندانیان اهل سنت»

نوشته: خُسن آقا در بخش: اسلام و مسلمین,جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی

مولوی عبدالحمید: شیخ‌الاسلام مولانا عبدالحمید ضمن اظهار نگرانی در خصوص شایعه‌ منتشرشده در برخی رسانه‌ها مبنی بر “دستور محرمانه” رئیس قوه قضائیه جهت “تسریع” اعدام محکومین اهل ‌سنت در پرونده‌های مواد مخدر، به رهبر معظم انقلاب نامه نوشتند.
به گزارش پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر امام‌جمعه اهل سنت زاهدان، مولانا عبدالحمید در این نامه با اشاره به انتشار این شایعه‌ در بعضی رسانه‌ها، خواستار «تدبیر حکیمانه و پدرانه» رهبر معظم انقلاب در این خصوص شدند.
امام‌جمعه اهل سنت زاهدان در نامه‌‌ی مذکور، به «دغدغه و نگرانی اهل سنت» در این مورد اشاره کردند. ایشان اعدام‌های اخیر چند شهروند اهل سنت در شهرهای مختلف کشور در خصوص پرونده مواد مخدر را از دلایل «تقویت احتمال صحت» دستور محرمانه رئیس قوه قضائیه دانستند.
مولانا عبدالحمید در عین‌حال به رهبر معظم انقلاب نوشتند: «رهبر فرزانه انقلاب! قطع نظر از صحت و سقم این نامه، شایعه مذکور در میان اهل سنت دغدغه و نگرانی ایجاد کرده است. لذا رسیدگی به این قضیه نیاز به تدبیر حکیمانه و پدرانه حضرتعالی دارد.»

No responses yet

Feb 14 2017

کشته شدن یک نفر در شادگان؛ وضعیت شهر ‘امنیتی است’

نوشته: خُسن آقا در بخش: جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی

بی‌بی‌سی: گزارشها از ایران حاکی است که در پی کشته شدن یک مرد جوان در شهر شادگان به دست نیروی انتظامی، وضعیت شهر امنیتی شده است.

براساس گزارش فعالان عرب، جمعه شب گذشته نیروی انتظامی پس از تعقیب و گریز دو موتور سوار در محدود بازار خرمای شادگان اقدام به تیراندازی می‌کند و حسن ابوغبیش که “در حال خرید در بازار بوده” در جریان تیراندازی کشته و دو راکب موتورسوار مجروح می‌شوند. کشته شدن این مرد موجب اعتراض شهروندان شادگان می‌شود.

افضل میرزایی فر، رئیس دادگستری شادگان در این باره گفت: “در پی گزارشات مردمی به پلیس مبنی برخرید و فروش مواد مخدر در کوی مذکور، بر اثر درگیری ماموران با عوامل خرید و فروش موادمخدر، شخص ثالثی کشته شد.”

به گزارش ایلنا، رئیس دادگستری شادگان گفته دستگاه قضایی پیگیری لازم را تا “احقاق حق فرد بیگناه با سرعت و قاطعیت ادامه ‌می‌دهد” و در عین حال گفته با اخلالگران امنیت عمومی و افرادی که در فضای مجازی اخبار خلاف واقع منتشر می‌کنند، برخورد می‌کند.

این در حالی است که کریم دحیمی، فعال حقوق بشر به بی‌بی‌سی فارسی گفت: “اعتراضات مردم به قتل این جوان به جایی رسید که معترضان کلانتری شادگان را آتش زدند.”

به گفته این فعال حقوق بشر ماموران امنیتی به خانواده فرد مقتول گفته‌اند که “اجازه برگزاری مراسم ندارند و تنها درشرایطی جنازه را تحویل می‌دهند که او را در قم دفن کنند.”

آقای دحیمی همچنین گفت: “شب گذشته درگیری‌های پراکنده ادامه داشته است و وضعیت شهر امنیتی شده و نیروهای یگان ویژه در سطح شهر تردد می‌کنند.”

شادگان در فاصله ۹۷ کیلومتری اهواز واقع است و بیش از ۵۰ هزار نفر جمعیت دارد.

No responses yet

Feb 12 2017

پرونده عجیب احمدرضا جلالی؛ دادگاه نرفته ولی گفته اند حکمش اعدام است

نوشته: خُسن آقا در بخش: جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی

ایران وایر: سه روز مانده به بازگشت همسرش به خانه، کابوس شروع می شود. او در سوئد منتظر بود همسرش از راه برسد، برایش از تحقیقات و سفرش به ایران و دیدار خانواده‌ها تعریف کند و حسرت بخورد که چرا نتوانسته است مثل همیشه همراه او باشد اما ناگهان حسرت دیگری شروع می شود. «ویدا مهران نیا»، همسر «احمدرضا جلالی» آن روزها را این طور روایت می‌کند: «10 ماه پیش بود که احمدرضا به ایران رفت. هر شش، هفت ماه یک بار برای برگزاری دوره‌های کوتاه مدت به دعوت مراکز دانشگاهی و… می رفت و اغلب من هم او را همراهی می‌کردم اما این بار نتوانستم.»

احمدرضا جلالی، متخصص پزشکی بحران است. در دانشگاهی در بروکسل تدریس می‌کند و برای دانشگاه «پیر منتو» ایتالیا و دانشگاهی در سوئد کارهای پژوهشی انجام می‌دهد. پروژه او در دانشگاه پیر منتو، درباره بهبود عملکرد مراکز درمانی در سوانح طبیعی مثل زلزله و سیل و… در کشورهای توسعه نیافته است. او در آخرین سفرش به ایران، پنجم اردیبهشت ماه سال گذشته، درست سه روز پیش از بازگشت به سوئد ناپدید می‌شود. یک هفته بعد با خانواده‌اش تماس می‌گیرد و به آن‌ها اطلاع می‌دهد بازداشت شده است: «در حین رانندگی و در خیابان بازداشت می‌شود. بعد سوییچ ماشین را تحویل خانواده‌اش داده بودند.»

خانواده احمدرضا ابتدا از اطلاع رسانی خودداری می‌کنند: «به خانواده‌اش گفته بودند اگر موضوع را رسانه‌ای کنید، به ضرر احمدرضا است. ما هم می‌ترسیدیم. از آن طرف، به خاطر کارهای دانشگاهی‌ خود، با دانشگاه‌های زیادی در تماس بود و مرتب مکاتبه داشت اما در این مدت نمی‌توانست به ایمیل‌ها جواب بدهد. آن ها با من تماس و سراغش را می‌گرفتند. تنها راهی که به ذهنم رسید، این بود که دروغ بگویم و بگویم احمدرضا در ایران تصاف شدیدی کرده است و در کما به سر می‌برد.»

اما یک ماه پیش تصمیم می‌گیرد موضوع دستگیری همسرش را رسانه‌ای ‌کند اگرچه هنوز ماجرا را از پسر پنج ساله‌اش پنهان کرده است: «یک دختر 14 ساله داریم که موضوع را می‌داند اما پسر پنج ساله‌ام نمی‌داند چه شده و فقط به خاطر دلتنگی برای پدرش بی تابی می‌کند.»

احمدرضا جلالی هفت ماه را در بند 209 زندان «اوین» گذرانده و از این مدت، سه ماه را در سلول انفرادی بوده است: «بعد از هفت ماه که به بند هفت منتقل شد، مرتب تماس می‌گرفت و صحبت می‌کرد. گفته بودند پرونده‌ات مشکلی ندارد، می‌فرستیم دادگاه و حل می‌شود اما روز ششم دی ماه تماس گرفت و گفت بازپرس پرونده گفته به اشد مجازات متهم شده‌ای و قرار است تو را به زندان کرج بفرستیم تا با اعدامی‌های آن جا بروی بالای دار.»

این اولین بار نبوده که احمدرضا جلالی به اعدام تهدید شده است: «بازجوها و بازپرس ها مدام این تهدید را می‌کردند اما آن روز بازپرس پرونده روی این موضوع چند بار تاکید کرده بود. در حالی که احمدرضا فقط کار علمی انجام می‌دهد. او و همکارانش روی پروژه‌ای درباره برخورد با حوادث غیرمترقبه در سطح دانشگاه‌های اروپا کار می‌کردند اما به او اتهام “همکاری با دول متخاصم” زده‌اند.»

احمدرضا از همان روز، یعنی ششم دی ماه اعتصاب غذایش را آغاز کرده است: «هنوز هم در اعتصاب غذا است اما در طول اعتصاب هم چند باری به او سر زده‌ و گفته‌اند حکم تو همان اعدام است و تغییر نمی‌کند.»

روز دوازدهم بهمن او را به شعبه 15 دادگاه انقلاب برده‌اند: «به خانواده‌اش گفته است که او را پیش قاضی “صلواتی” برده‌اند. قاضی صلواتی کیفرخواستش را خوانده و گفته حکم تو اعدام است و همین کیفر خواست هم در دادگاه خوانده می‌شود.»

در حال حاضر توصیه نامه‌های زیادی از سازمان‌های حقوق بشری مثل «سازمان عفو بین الملل» و دانشگاه‌های مختلف برای حمایت از احمدرضا منتشر شده است؛ از دانشگاه بروکسل تا دانشگاه های سوئد و ایتالیا از او حمایت کرده‌اند. همکاران او نیز در نامه‌ای به «فدریکوموگرینی»، مسوول سیاست خارجی اتحادیه اروپا خواسته‌اند در تماس با مقامات جمهوری اسلامی، خواستار آزادی این پزشک و پژوهش گر ایرانی شود. گفته می‌شود در پروژه‌ای که جلالی درباره مدیریت بحران مراکز درمانی کار می‌کرده، یک همکار اسراییلی داشته و ممکن است این موضوع یکی از دلایل اتهام همکاری او با دولت متخاصم باشد اما ویدا مهران نیا می‌گوید: «من خبر ندارم؛ یعنی احمدرضا هیچ‌وقت حتی به ما نگفته بود که همکار اسراییلی دارد. ما هیچ چیز از پرونده او نمی‌دانیم؛ مثلا ما می‌خواهیم بدانیم چرا به او گفته‌‌اند اعدام می‌شوی؟ چرا کیفرخواست و حکم را قبل از برگزاری دادگاه برای احمدرضا خوانده‌اند؟»

آن‌ها نتونسته‌اند جواب سوال هایشان را بگیرند. «محمود علیزاده طباطبایی» را به عنوان وکیل انتخاب کرده‌اند اما همسرش می‌گوید: «روی پرونده‌اش عدم دسترسی زده‌اند و وکیل‌ هم نتوانسته است پرونده را بخواند. او اجازه صحبت کردن با من را هم ندارد.»

علیزاده طباطبایی در گفت‌وگو با «ایران‌وایر» تایید می‌کند هنوز نتوانسته وکالتش را روی پرونده احمدرضا بگذارد: «خانواده احمدرضا به من مراجعه کردند و ما به دادسرا رفتیم اما دادگاه وکالت من را نپذیرفت.»

او این اتفاق را در گرفتن وکالت پرونده های «محمدباقر نمازی» و«سیامک نمازی»، پدر و پسر ایرانی – امریکایی که به اتهام «همکاری با دولت متخاصم امریکا»، هر کدام به 10 سال زندان محکوم شده اند هم تجربه کرده بود: «می‌گویند طبق تبصره ماده 48 قانون آیین دادرسی کیفری، در مرحله بازپرسی فقط وکلایی را می پذیریم که مورد تایید رییس قوه قضاییه باشند و من جزو آن وکلا نبودم. در نتیجه، وکالت من را در تحقیقات مقدماتی نپذیرفتند.»

قوه قضاییه هنوز لیست وکلای مورد تاییدش را ارایه نکرده است: «اغلب وکلایی که من می‌شناسم، وقتی مراجعه می‌کنند، می‌گویند شما در لیست نیستید. معدود وکلایی را در مرحله دادسرا و بازپرسی می‌پذیرند و وقتی پرونده را هم به دادگاه می‌فرستند، می‌گویند همان وکیلی که در دادسرا بوده، می‌تواند وکالت کند و معمولا وکیل دیگری نمی‌پذیرند.»

علیزاده طباطبایی معتقد است قوه قضاییه بالاخره باید این تبصره را ابطال کند چون خودش را دچار مشکل کرده است.
او در مورد صدور حکم اعدام برای احمدرضا جلالی از سوی قاضی صلواتی می گوید: «خانواده ایشان به من مراجعه کرده اند و من به آن‌ها مشورت می دهم اما هیچ کس در جریان پرونده نیست. تحقیقات مقدماتی تازه تمام شده است و پرونده را فرستاده اند دادگاه اما کسی پرونده را کامل نخوانده است که در جریان باشد. چیزهایی هم که گفته می‌شود، حتما خودش در صحبت تلفنی با خانواده‌اش گفته است و من در جریان نیستم.»

No responses yet

Feb 09 2017

انقلاب فرهنگی با گروه زهرا خانم و چاقوکش هایش

نوشته: خُسن آقا در بخش: تاریخی,جنایات رژیم,حقوق بشر,دانشجویی,سیاسی

ایران وایر: ماهرخ غلامحسین پور: «تونیا ولی اوغلی»، دانشجوی نخبه دانشکده تربیت بدنی و علوم ورزشی که در جریان انقلاب فرهنگی از این دانشگاه اخراج شد، تمام جزییات روزهای قبل از انقلاب فرهنگی را به خاطر دارد. او همه نامه ها و مدارک آن روزها را حفظ کرده و از همه مهم تر اینکه حافظه غریبی برای بیادآوری جزییات دارد. او می گوید آنچه آنها «انقلاب فرهنگی » یا « مکتبی کردن دانشگاه ها» نامیدند، نوعی پاکسازی عقیدتی بود که یک باره از خردادماه سال 1359 شروع نشد بلکه از قبل سبغه تاریخی داشت. آنها عملا قبل از آن که انقلاب فرهنگی را استارت بزنند، دانشگاه ها را نیمه ویرانه کرده بودند. تونیا از آسیب دیدگان ماجرای انقلاب فرهنگی است. هر دو نامه ای که به عنوان سند اخراجش محسوب می شوند را نشانم می دهد، نخستین نامه را فرستاده اند خانه پدرش، با اینکه در متن این نامه مهلت اعتراض تعیین کرده بودند، بدون اینکه عملا فرصت چنین اعتراضی بدهند، نامه دوم و اعلام اخراج را هم می فرستند و عملا تونیا و هزاران دانشجوی دیگر را صرفا به علت روحیه پرسشگرشان، از ادامه تحصیل بازمی دارند.

هیچ دلیلی برای اخراج شما و سایر دانشجویان درمتن نامه ذکر نشده؟

بنا به گفته خودشان به شهود مورد وثوق شورای پذیرش و اظهار نظر مراجع قضایی و انتظامی استناد کرده اند. در حالی که اساسا شاهدی وجود نداشت . تصور کنید در آن آشفته بازاری که گروه گروه جوانان را اعدام می کردند، چه کسی می رفت بپرسد من را چرا از تحصیل محروم کردید؟ همین که زنده بودیم، کافی بود. عده بسیاری نه تنها اخراج شدند بلکه دستگیر، بازجویی و حتی اعدام شدند.

جامعه هدفشان شامل چه طیف هایی می شد؟

بر اساس ادعای آنها دانشجویانی که وابستگی تشکیلاتی به احزاب یا گروهک های الحادی داشتند. آنهایی که به نفع گروه های سیاسی، تبلیغات موثر می کردند.

شما هم عضو گروه سیاسی خاصی بودید؟

خیر،‌ جز اینکه بارها برای ایران در حوزه ورزش بین المللی، مدال آورده بودم، تمامی واحدهایم را هم با نمرات عالی گذارنده بودم، عضو هیچ گروه و حزب سیاسی نبودم.

وضعیت دانشگاه تان در زمان انقلاب فرهنگی چطور بود؟

مدرسه عالی ورزش در دهه پنجاه توسط شاه ساخته شد و بعدها به نام دانشکده تربیت بدنی و علوم ورزشی معرفی شد. غالب دانشجویان این دانشکده از قهرمانان رشته های مختلف ورزشی بودند و دانشجوهای نخبه اش را به عنوان بورسیه برای ادامه تحصیل به آمریکا می فرستاند. دانشجویان آنجا به طور تنگاتنگی با هم در ارتباط بودند، ورزش می کردند، درس می خواندند و رفتار صمیمانه تر و نزدیک تری داشتند. چون به جز ساعت کلاس های تئوریک، تمرینات عملی ورزشی را هم با هم طی می کردند. هنوز انقلاب فرهنگی و لت و کوب کردن دانشجوهای سراسر کشور شروع نشده بود که یک گروه زیرزمینی به نام «گروه عقرب» در دانشکده سربرآورد که هویت نامعلومی داشت. آنها فروردین سال 1359 ماشین اسپورت پنج دختر دانشجوی ترم های پنج و شش را که ورزشکار ملی هم بودند، جلوی ساختمان خوابگاه آتش زدند.

این گروه وابسته به اسلام گرایان بودند؟

بعدها در شبنامه های منتشر شده خودشان را وابسته به گروه فرقان معرفی کردند. آنها کارهای عجیبی می کردند. یک شب دوست هم اتاقی من به علت افت فشارخون سر و کارش به بیمارستان کشید. او را به بیمارستان بردیم صبح که برگشتیم، دیدیم لاستیک هرچهارچرخ ماشینش را با چاقو پاره کرده­اند. به خوبی می شد سایه فشارها را بر دانشجویان این دانشکده از همان زمان حس کرد.

دانشجویان احساس خطر نمی کردند؟

چرا دقیقا. آنها هم متوجه شده بودند اتفاقاتی در حال رخ دادن است که بوی خوبی نمی دهد. بعد از آتش زدن ماشین ها، روزنامه جمهوری اسلامی مطلبی از قول یک گروه ناشناس در مورد «دکتر سرخه دون یلدایی » که رئیس دانشکده تربیت بدنی و منتخب استادان و دانشجویان بود، منتشر کرد مبنی بر اینکه این استاد دانشگاه که از قضا از جامعه اقلیت زرتشتی و بسیار باسواد و محجوب بود، با دانشجویان دختر دانشکده ورزش روابط جنسی دارد و کلا دخترهای این دانشکده خودشان را برای یک دست گرمکن آدیداس می فروشند. تمام این مقاله بوی توهین های جنسیتی می داد. فردای انتشار این نامه همه ما سوار اتوبوس های دانشگاه شدیم و مقابل روزنامه جمهوری اسلامی تجمع کردیم. تقاضا کردیم نویسندگان نامه را معرفی کرده و جوابیه ما را هم منتشر کنند.

دقیقا چه تاریخی بود؟

اوایل اردیبهشت ماه سال 59 و چند روز قبل از شلوغی دانشگاه تبریز که نیروهای تندرو به دفاتر فعال دانشجویی آنجا حمله کرده و دست به ضرب و شتم و کشتار دانشجویان زدند. همزمان کتابخانه اصلی دانشگاه تربیت معلم را آتش زدند. عده زیادی دانشجو زخمی شدند و به خاطرم می آید که بیمارستان هزارتختخوابی انتهای بلوار الیزابت آن روزها پر شده بود از دانشجویان زخمی و خوب هم می دانستیم که عده ای در این درگیری ها کشته شده اند. همزمان با این تحرکات، دانشجویان دفاتر دانشجویی ،هواداران حزبی فعال در دانشگاهها و حتی دبیرستان­ها و کسانی که مخالف برخورد قهری با دانشجویان بودند در زمین چمن دانشگاه تهران تحصن کردند. درخواست حاکمیت بسته شدن دفاتر دانشجویی مستقر در دانشگاهها بود. حتی بنی صدر گفته بود اگر تا فردا ساعت نه صبح دفاتر را تحویل ندهید با تانک می آییم سراغتان.

خانواده تان در جریان بودند، نیامدند کمک؟

پدر و مادرها کنار بچه هایشان بودند، اوضاع آشفته ای بود. اگر کسی از جمع جدا می شد کتک می خورد. آن زمان گروه «زهراخانم و چاقوکش هایش» هم بودند. جالب است بدانید غالب حمله کنندگان سکسیست بودند، بدن بچه ها را لمس می کردند. توهین اخلاقی می کردند. بعد از چند روز تحصن نتیجه نشست نمایندگان دانشجویی این شد که به خاطر اینکه خونریزی نشود، دفاتر دانشجویی را تحویل بدهند. آنها کشتار دانشجویان اهواز و تبریز و سایر دانشگاه ها را دیده بودند. نمی خواستند آن وضعیت تکرار بشود.

برای همین هم ساعت چهار صبح دانشجویان مجبور به تحویل دفاتر شدند.

دانشکده ما هم طبعا درگیر ماجرا شده بود. یادم می آید جمعه روزی بود که غذای سلف سرویسمان چلوکباب کوبیده بود. معمولا روزی که چلوکباب می دادند، سلف سرویس دانشگاه شلوغ تر از همیشه بود اما آن روز هیچ کس دل و دماغ غذا خوردن نداشت. دانشجوها به طور پراكنده روی پله های اطراف نشسته بودند. دانشجویي از بچه هاي ترم بالا كه تصور مَي كنم اسمش نكويي و پدرش امام جماعت ده كن بود با كمك پدرش يك عده روستايي را براي سركوب بچه هاي دانشكده تربيت بدني فرستاده بود آنجا، يك باره داد و هوار بلند شد و یک عده با چوب و چماق هجوم آوردند. خوابگاه یک در دو دهنه بزرگ داشت که اگر آنجا را می بستند دیگر عملا راه فراری به جز پنجره های اتاق باقی نمی ماند. پنجره هایی که از سطح زمین فاصله بسیار داشت. وقتی حمله کنندگان، قفل در خوابگاه دختران را شکستند. وحشت مستولی شد چون شعارشان این بود که هر بلایی دلتان خواست بر سر دخترهای فعال چپ بیاورید. وضع آنقدر هراسناک بود که طرفداران انجمن اسلامی و بچه های مذهبی، مجبور شدند با زنجیر انسانی مانع حمله وحشیانه روستائیان بشوند. ما برای دفاع از خودمان میله های آهنی کمدها را در آورده و منتظر بودیم که وارد اتاق ها بشوند كه البته خوشبختانه موفق به اين كار نشدند. تمام جزییاتش را به خاطر دارم.

شما چطور متوجه اخراج تان شدید؟

من و سه هم اتاقی دیگرم ورزشکار تیم های ملی و جوانان بودیم، پاییز سال 1362 بود که به هر چهار نفرمان نامه دادند و عملا ما را برای بازگشایی مجدد دانشگاه دعوت نکردند.

سرنوشت دانشگاه تربیت بدنی و علوم ورزشی چه شد؟

عملا منحل شد و آنچه باقی ماند با دانشگاه تربیت معلم خیابان مفتح و سایر دانشگاه ها ادغام شد. بعد از بازگشایی دانشگاه، دروس اصلی ما مثل تعلیم و تربیت، جامعه شناسی و روانشناسی که از متون بزرگان این رشته ها در عرصه بین المللی بهره می بردیم را حذف کردند و به جایش کتاب های مفتح، باهنر و تئوریسین های مذهبی را جایگزین کردند.

شما جایی از«تعلیقی­ها» گفتید؟ آنها چه کسانی بودند؟

به جز دانشجویان سیاسی که حکم اخراج داشتتند، عده دیگری هم بودند که فعالیت سیاسی نداشته اما مذهبی نبودند، یا خوش برورو و خوش لباس بودند. خودشان به این بچه ها می­گفتند «طاغوتی» در مورد حجاب و پوشش آنها سخت گیری می شد و حکمشان «تعلیق» بود. آنها به هر دانشجویی که برورویی داشت یا متفاوت می­پوشید و متفاوت فکر می کرد گیر می­دادند. دختر زیبایی توی دانشگاه ما درس می­خواند که دوست دختر «کوروش یغمایی»خواننده بود. بعد از ظهرها می­ایستاد دم در خوابگاه و یغمایی با ماشین میآمد دنبالش. بعد از انقلاب فرهنگی معلقش کردند. به آنها نامه می نوشتند و درخواست می­کردند تا توبه نامه بنویسند و تعهد بدهند با حجاب اجباری و هیبت تازه سر کلاس­ها حاضر خواهند شد و البته دقت کنید که این فشارها فقط شامل دانشجویان نمی­شد، اکثریت قریب به اتفاق استادان دانشگاه هم بعدها پاکسازی شدند.

چه شد که تصمیم گرفتی از ایران بروی؟

آنها لیست سیاه مطولی داشتند. بعد از انقلاب فرهنگی اسامی لیست سیاه را حتی توی اتاق های ثبت نام نمی پذیرفتند. مثلا می گفتند بروید اتاق 220 آنجا یک سپاهی نشسته بود و یک نامه می داد دستمان. عده ای اصلا مراجعه نکردند چون می دانستند به محض مراجعه بازداشت می شوند و خطر اعدام هست. عده دیگری مخفی شدند. من هم چند ماه بعد از این اتفاقات مجبور شدم از کشور خارج شوم.

No responses yet

Feb 06 2017

نامه چهار زن زندانی در اوین: شهناز اکملی را آزاد کنید!

نوشته: خُسن آقا در بخش: جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی

رادیوزمانه: نرگس محمدی، آتنا دائمی، مریم اکبری منفرد و گلرخ ابراهیمی ایرایی، چهار زن زندانی در بند زنان زندان اوین در نامه‌ای خواهان آزادی فوری و بی‌قید و شرط شهناز اکملی، مادر مصطفی کریم‌بیگی، از جان‌باختگان عاشورای ۸۸ شدند.

شهناز اکملی در حال حاضر در یکی از سلول‌های انفرادی بند ۲۰۹ زندان اوین نگهداری می‌شود

خانم اکملی، روز چهارشنبه ششم بهمن در خانه شخصی خود بازداشت شده است:‌ بازداشت شهناز اکملی (کریم‌بیگی) و انتقال او به مکانی نامعلوم

در متن کوتاه منتشر شده از سوی این زنان فعال سیاسی و مدنی آمده است که در‌خواست شهناز اکملی در طول این سال‌ها، شناسایی آمران و عاملان قتل فرزندش بوده و به دلیل پافشاری برای عدالت، همواره رنج‌های فراوانی را متحمل شده است: «ما امضاکنندگان این نامه، ضمن ابراز نگرانی از شرایط این مادر رنج کشیده، نسبت به تداوم بازداشت ایشان معترض بوده و خواستار آزادی فوری و بی‌قید و شرط این مادر عزیز هستیم.»

نرگس محمدی، آتنا دائمی، مریم اکبری منفرد و گلرخ ابراهیمی ایرایی، از شهناز اکملی با عنوان «مادری دلسوز» یاد کرده‌اند که «همواره یار و همراه خانواده‌های جان‌باختگان و زندانیان سیاسی بوده‌ است.»

بر اساس آن‌چه که در این متن آمده است، خانم اکملی در حال حاضر در سلول‌های انفرادی بند ۲۰۹ زندان اوین نگهداری می‌شود.

متن کامل نامه چهار زن زندانی در زندان اوین برای درخواست آزادی شهناز اکملی

با خبر شدیم یکی از ماردان شریف ایران، شهناز اکملی، مادر شهید مصطفی کریم‌بیگی که در جریان اعتراضات عاشورای ۸۸ به ضرب مستقیم گلوله کشته شد، بازداشت و در سلول‌های انفرادی بند ۲۰۹ به سر می‌برند.

طی این سال‌ها، درخواست این مادر، شناسایی آمران و عاملان قتل فرزندش بوده و به دلیل پافشاری برای عدالت، همواره رنج‌های فراوانی را متحمل شده‌اند.

مادری دلسوز که همواره یار و همراه خانواده‌های جان‌باختگان و زندانیان سیاسی بوده‌اند.

ما امضا‌کنندگان این نامه، ضمن ابراز نگرانی از شرایط این مادر رنج کشیده، نسبت به تداوم بازداشت ایشان معترض بوده و خواستار آزادی فوری و بی‌قید و شرط این مادر عزیز هستیم.

بر اساس آخرین خبرهای منتشر شده درباره وضعیت شهناز اکملی، قرار بوده است که برای آزادی او که وثیقه گذاشته شود و این موضوع تلفنی به اطلاع خانواده رسیده است و آن‌ها هم با سند به دادسرا مراجعه کرده‌اند، اما مسئولان قضایی گفته‌اند که قرار وثیقه‌ای در کار نیست و خانم اکملی کماکان با قرار بازداشت در زندان خواهد ماند. او از دسترسی به وکیل محروم است و تا به حال هیچ ملاقاتی با خانواده خود نداشته است.

خبرهایی هم درباره تهدید تلفنی مریم کریم‌بیگی، دختر شهناز اکملی منتشر شده است.

تارنگار حقوق بشر در ایران، گزارش کرده است که مأموران وزارت اطلاعات در تماسی تلفنی با مریم کریم‌بیگی، او را تهدید کرده‌اند و گفته‌اند که خانه‌تان را آتش خواهیم زد.

No responses yet

Feb 06 2017

پدر بزرگ من، حبيب القانيان

نوشته: خُسن آقا در بخش: جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی

ایران وایر: مازیار بهاری و رولاند الیوت بران

صبح ۱۹ ژانویه، «شهرزاد القانیان» روی موبایلش ایمیلی از سردبیر «سی ان ان» دریافت می کند. سردبیر از او خواسته است مطلبی درباره ریزش ساختمان ۱۷ طبقه ای «پلاسکو» در تهران بنویسد.

القانیان می گوید: «من هم مثل بقیه، شوکه شده بودم. بلافاصله رفتم پای کامپیوترم و ویدیوها را دیدم. وقتی ساختمان داشت فرو می ریخت، به مردمی فکر می کردم که داخل ساختمان بودند.»

سردبیر از روی یادداشت هایی که القانیان درباره پدربزرگ خود در روزنامه ها منتشر کرده بود، می دانست که ساختمان پلاسکو توسط خانواده او بنا شده بود.

پلاسکو را سال ۱۹۶۲، «حبیب القانیان»، پدربزرگ شهرزاد القانیان، سرمایه دار یهودی ساخت. او ۹ می ۱۹۷۹، در همان نخستین ماه های استقرار حکومت جمهوری اسلامیِ روح الله خمینی اعدام شد. اعدام او جامعه یهودیان ایران را در بهت و حیرت فرو برد و در واقع، یکی از دلایلی بود که ده ها هزار یهودی در سال های بعد ایران را ترک کردند.

شهرزاد القانیان هیچ خاطره ای از ساختمان پلاسکو ندارد؛ خانواده او ایران را در سال ۱۹۷۹، یعنی وقتی شهرزاد پنج ساله بود ترک کردند. با این حال، تأکید می کند که ساختمان برای خانواده او از اهمیت و جایگاه خاصی برخوردار بود: «همین که این ساختمان آن جا بود، یعنی میراثی از ما مانده بود؛ نمادی که هنوز آن جا حاضر بود.»

تجارت خانواگی

حبیب القانیان یکی از مشهورترین صاحبان صنایع در ایران بود. او از خانواده ای یهودی می آمد که قدمت شان به سال ۵۸۶ قبل از میلاد می رسید. تا چند سال پیش از انقلاب اسلامی، جمعیت یهودیان ایران بین ۸۰ تا ۱۰۰ هزار نفر بود.

القانیان در سال ۱۹۱۲ [۱۲۹۱شمسی] در خانواده ای با هشت فرزند، شامل هفت برادر و یک خواهر متولد شد. او به همراهی برادران خود، در سال ۱۹۳۶ «شرکت سهامی الگا» را تأسیس کردند؛ شرکتی که از امریکا و سوییس کالا به ایران وارد می کرد.

در سال ۱۹۴۸، برادران القانیان سرمایه خود را در صنعت پلاستیک سازی به کار بردند و شرکت «پلاسکوکار» را تأسیس کردند. بعدها نام ساختمان پلاسکو را از روی نام این شرکت گذاشتند.

با این که نوه القانیان تاکنون موفق نشده است مدارک و اسناد چندانی درباره ساختمان پلاسکو پیدا کند ولی این را به یقین می داند کسی که اولین بار ایده ساخت برجی در تهران را مطرح کرده بود، «نورالله القانیان» بود؛ یکی از برادران حبیب که همیشه مقیمِ نیویورک بوده و همان جا هم درگذشته است.

به گفته شهرزاد القانیان، نورالله در نیویورک روی پروژه های عمرانی و سازندگی کار می کرد و می خواست ساختمانی مرتفع شامل یک مرکز خرید و دفاتر اداری در ایران بسازد.

از میان هفت برادر، حبیب بیش از همه به ایران دلبستگی داشت و ترجیح می داد بیش تر اوقاتش را در ایران بگذراند. از میان برادرها، حبیب در ایران از همه شناخته شده تر نیز بود. او را رهبر جامعه یهودیان ایران می دانستند.

حبیب به میراث یهودی ایران دلبستگی عمیقی داشت. شهرزاد می گوید: «می گفت یهودیان سال های سال در ایران به حیات خود ادامه داده اند و بنابراین، برایش مهم بود که سنت ها را حفظ کند. ولی در عین حال، خیلی خیلی زیاد ایرانی بود. می توانست هر جا دلش می خواست، برود ولی تصمیم گرفت در ایران بماند.»

خانواده نیز برایش اهمیت داشت. بااین که پدر شهرزاد، «کارمل» در امریکا بزرگ شده بود، شهرزاد به یاد می آورد که پدرش همیشه از کار با حبیب و اوقاتی را که پس از اتمام دانشگاه با هم در تهران گذراندند، حرف می زد.

القانیان با اشاره به مغازه های وابسته به شرکت پلاسکو در شهر، می گوید: «پدرم می گفت پدرش درس های زیادی درباره تجارت به او یاد داده است. پدربزرگم بعضی وقت ها می آمد دنبالش و می رفتند با هم نهار می خوردند. خیلی آن لحظات را دوست داشت و برایش مهم بودند.»

ساختمان پلاسکو به یکی از ساختمان های متفاوت و خاص تهران و نیز به نمادی از رشد و توسعه شهر بدل شد. شهرزاد القانیان می گوید: «همه می خواستند بروند آن جا؛ به ویژه برای یهودیان اهمیت خاصی داشت. خیلی به آن افتخار می کردند.»

حسادت تلخ

ولی این طور هم نبود که همه با ساختمان پلاسکو رابطه خوبی داشته باشند. وقتی پلاسکو ساخته شد، القانیان از جانب پرنفوذترین روحانیون ایران آماج حملات قرار گرفت. در سال ۱۹۶۲، به فاصله کمی پس از ساخت پلاسکو، آیت الله «محمود طالقانی» اظهار داشت که پلاسکو را نه مسلمان ها که یهودیان ساخته اند.

در آن سال ها، ایران با اسراییل هم روابط دیپلماتیک داشت و هم همکاری ها اقتصادی و نظامی کرد. القانیان خود هم در پروژه های تجاری فعالیت داشت و هم در کارهای خیریه شرکت می کرد. برج «شیمشون» که بخشی از ساختمان بورس اسراییل در شهر «رمت گن» است، توسط القانیان ساخته شده است. پروژه ساخت این برج در سال ۱۹۶۸ به پایان رسید. او در تأسیس یک مهدکودک و بیمارستان نیز مشارکت کرد و خانه «احمد قوام»، نخست وزیر سابق ایران را در تهران خرید و برای فعالیت های دیپلماتیک اسراییل در اختیار این کشور گذاشت.

«آریه لوین»، ایران شناس و دیپلمات اسراییلی که در سال ۱۹۳۰ در تهران متولد شد و در اوایل سال های دهه ۱۹۷۰ از دیپلمات های اسراییل در ایران بود، القانیان را از سال های دهه ۱۹۶۰ می شناخت. می گوید: «بیزینس‎من مقتدر و پرنفوذی بود که در واقع یک امپراتوری درست کرد. به نظر من، واقعاً نماینده جامعه یهودیانی بود که در دوران پهلوی داشت از دل فضایی تنگ و محصور و زیر فشارها و آزارهای مختلف، شکل می گرفت و رشد می کرد.»

لوین می گوید: «در آن سال ها، روابط میان ایران و اسراییل روابط خوب و مثبتی بود. حبیب و برادرهاش بیش تر می خواستند به ساخت و توسعه بیمارستان ها و دیگر نهادهای رفاه عمومی کمک کنند. هدف اصلی آن ها این نبود که در بیزینس های کلان فعالیت کنند.»

اما لوین به این نکته اشاره می کند که گرچه ایران و اسراییل با هم روابط تجاری داشتند اما مقامات می دانستند که رابطه دو کشور موضوعی حساسیت برانگیز است: «شاه نمی خواست این رابطه را علنی کند با این که با هم روابط نزدیکی در امور نظامی و استراتژیک داشتند. بخش عمده ای از آن علیه مصر و بعضی از دیگر کشورهای عربی بود.»

روابط میان اسراییل و مصر پس از جنگ سال ۱۹۷۳ تا حدی رو به تیرگی گذاشت.
لوین می گوید: «انور سادات، رییس جمهوری مصر، شاه را خیلی دوست داشت و در عین حال، منتقد اسراییل بود. تنش ها و آشوب هایی هم در خیابان ها علیه اسراییل دیده می شد. البته حکومت به ما اطمینان داد که اجازه هیچ زاویه و اختلافی را با اسراییل نخواهد داد. روابط با اسراییل تا رفتن شاه و آمدن خمینی به قوت خود ادامه داشت.»

اتهام دشمنی با دوستان خدا

در سال ۱۹۷۷، خانواده شهرزاد القانیان دوباره به امریکا بازگشتند. در نوامبر سال ۱۹۷۸، حبیب القانیان برای دیدار خانواده اش، سفری به نیویورک کرد و این آخری باری بود که نوه اش را دید.

در آن روزها، ایران در فضایی انقلابی بود و راهپیمایی ها و اعتراضاتی پس از کشتار معترضان در ماجرای ۱۷ شهریور توسط نیروهای شاه در جریان بود. آن طور که القانیان می گوید، خانواده از حبیب می خواهد که فعلاً در این اوضاع خطرناک به ایران برنگردد: «همه از او خواهش کردند برنگردد. گفتند بهتر است فعلاً صبر کنی تا اوضاع کمی بهتر شود چون هیچ کس نمی داند قرار است چه اتفاقی بیفتد. ولی هیچ کدام از این حرف ها در او تأثیری نداشتند. می خواست برگردد سر خانه و زندگی و کارش.»

هم پسر بزرگش هنوز در تهران بود و هم نسبت به جامعه یهودی احساس مسوولیت می کرد. می گفت: «اگر کسی در خطر باشد، من که نباید خودم را جایی پنهان کنم و اجازه دهم هر بلایی سر آن ها بیاید. اگر شرایط خطرناک است، من هم می روم تا در این شرایط در کنار مردمم باشم.»

در ۱۵ مارس ۱۹۷۹، تنها دو ماه پس از پیروزی انقلاب اسلامی، القانیان در یکی از ساختمان های تجاریِ خانواده، یعنی ساختمان «آلومینیوم»، در تهران بازداشت شد.

او را به زندان «قصر» می برند و اجازه دیدار خانواده و حق داشتن وکیل را به او نمی دهند. اعضای خانواده تنها می توانستند از طریق کارکنان زندان، یادداشت هایی را به حبیب برسانند. به جز این، هیچ راهی برای خبر گرفتن از حال او نداشتند.

روز ۸ ماه می، حبیب القانیان را به اتهام های مختلفی، از جمله «همکاری با رژیم طاغوت»، «جاسوسی به نفع دولت غاصب صهیونستی اسراییل» و «دوستی با دشمنان خدا و دشمنی با دوستان خدا»، در دادگاهی که بیش از ۲۰ دقیقه طول نکشید، محاکمه کردند. در دادگاه، القانیان تقاضای عفو و بخشش می کند و موضعی منفی علیه شاه و اسراییل می گیرد. در آن سال ها، شکنجه های فیزیکی در زندان های ایران امر شایعی بود و صدها زندانی را به ضربِ شکنجه، مجبور به اعتراف علیه خود می کردند.

شهرزاد القانیان می گوید هیچ اطلاعاتی درباره آن چه بر پدربزرگش در زندان گذشته، در اختیار ندارد ولی تصدیق می کند که احتملاً برای این که طلب عفو کند، او را شکنجه کرده باشند.

روز بعد او را تیرباران کردند. تصویری از پیکر خونین او در روزنامه های ایران چاپ شد. اعدام القانیان در مهاجرتِ گسترده یهودیان ایران تأثیر بسیار زیادی داشت. پسر ارشد القانیان، «فریدون» و خانواده اش نیز در میان این مهاجرین بودند.

اعدام القانیان به صدر اخبار اسراییل نیز درآمد. لوین می گوید: «ظاهراً خمینی می خواست ضرب شست خود را به مردم نشان بدهد و آن ها را تحت تأثیر خود قرار دهد. القانیان نمادی بود از موفقیت یهودی ها و الگویی شده بود برای پیشرفت اقتصادی.»

به گفته لوین، با این که در دوران انقلاب، تاجرها و سرمایه داران غیریهودی نیز مورد حملات و آزار و اذیت های انقلابیون قرار گرفتند، اعدام القانیان به دلیل پیش زمینه نژادی او، تأثیر خاصی از خود به جای گذاشت: «در اسراییل، واکنش ها [به اعدام القانیان] قوی بود هر چند دوام چندانی نداشت. تلاش های زیادی برای حفظ جان او انجام شد. بعضی حتی به خودِ خمینی متوسل شدند ولی تأثیری روی او نگذاشت.»

زمانی نگذشت که تنها چیزی که از خانواده القانیان در ایران باقی ماند، ساختمان هایشان بود. گویی ساختمان ها یادگارهایی از دورانی بودند که با اقلیت های مذهبی با تساهل و رواداریِ بیش تری برخورد می شد.

شهرزاد القانیان در مطلبی که برای «سی ان ان» نوشت، از این گفت که نیروهای انقلابی که ساختمان پلاسکو را مالک شدند، توجهی به آن نشان ندادند و اجازه دادند روز به روز ناامن تر و شکننده تر شود. او نوشت: «مقامات جمهوری اسلامی همیشه از این ساختمان که به دست خانواده من بنا شده بود، بی‏زار بودند.»

ریزش ساختمان پلاسکو آخرین صحنه از تاریخچه دردآور یک ملت است و نیز آخرین صفحه از داستان دردآور یک خانواده:«آن ساختمان، بخشی از داستان خانواده ما بود. از میان رفت چون مراقبتی از آن نکردند.»

شهرزاد القانیان در حال حاضر مشغول نوشتن زندگی نامه پدربزرگ خود است.

No responses yet

Feb 02 2017

نگاهی دقیق‌تر به فاجعه آتش‌سوزی و انفجار ساختمان پلاسکو

نوشته: خُسن آقا در بخش: جنایات رژیم,سیاسی

آمدنیوز: برنامه صفحه آخر هشتم بهمن ماه ۱۳۹۵ خورشیدی و بیست و هفتم ژانویه ۲۰۱۷ میلادی به فاجعه آتش‌سوزی و انفجار ساختمان پلاسکو اختصاص داشت.

آیت‌الله خمینی وقتی روی کار آمد با صراحت گفت معنای انقلاب از نظر او تصرفِ بلاد کفر و غنائم کافران به دستِ لشکر اسلام است. آنچه را که به نام «غنایم کافران» تصرف کردند، دادند به بنیاد مستضعفان؛ و بسیاری از صاحبان آن اموال و املاک را هم اعدام کردند.

حبیب‌الله القانیان، رئیس انجمن کلیمیان تهران، سازنده ساختمان‌های پلاسکو و آلومینویم و کارخانه پلاستیک ملامین – که در نوع خودش در خاورمیانه بی تردید نمونه بود – اولین اعدامی ِکلیمی بعد از انقلاب بود. یک دادگاه ۲۰ دقیقه‌ای با حکم نماینده امام خمینی یعنی حضرت آیت الله خلخالی برپا شد و حکم اعدام برای القانیان صادر، و اجرا شد.
Plasco-Amadnewsساختمان پلاسکو یکی از غنائمی بود که به دست «لشکر اسلام» افتاد. بنیاد مستضعفان الان ۱۵۰ شرکت و هولدینگ و مؤسسه دارد؛ یکی از بزرگترین ملاکان ایران است؛ و حساب و کتابش را – اگر اصولا حساب و کتابی در کار باشد – فقط تحویل رهبر معظم می‌دهد. شرکت‌های زمزم ایران، نفت بهران، آب معدنی دماوند، برق و انرژی صبا، کاشی ایرانا، تأمین آب و برق ایران، سیمان نهاوند، … و نزدیک به ۱۵۰ شرکت دیگر از این دست، تقریبا همه‌ به نفع حکومت مستضعفان مصادره شده‌اند؛ و البته می‌بینیم چه بهشتی درست کرده‌اند برای مستضعفان!

بنیاد مستضعفان ملک را غصب کرد، و مالکیت تک‌تک مغازه‌ها را به صورت خصوصی به کاسبان و دلال‌هایی داد که آنها را سرقفلی یا خرید و فروش می‌کنند. اجاره واحدها را خود بنیاد به عنوان مالک ساختمان پلاسکو می‌گرفت. سرقفلی هر مغازه، که بنیاد مستضعفان می‌گرفت به ۴ تا ۵ میلیارد تومان می‌رسید و اجاره بهای برخی از آن‌ها نزدیک ۳۰ تا ۴۰ میلیون تومان در ماه بود.

در ۶۰۰ باب مغازه و واحد تولیدی این ساختمان، چهار هزار نفر کار می‌کردند. چقدر جنس سوخت؟ این چهار هزار نفر، چکار باید بکنند؟ فقط حدود ۲۵ درصد ساختمان پلاسکو بیمه بود. هیأت دولت روز چهارشنبه جلسه گذاشت و تصمیم گرفت به کسانی که بیمه نبودند، چهار ماه حقوق بدهند: از دی تا فروردین. چقدر؟ حداقل دستمزد، یعنی ۸۱۲ هزار تومان! کسی که زندگی‌اش به یکباره دود شده و به هوا رفته، با این پول چکار می‌تواند بکند؟ و بعد از فروردین، وضعش چه خواهد بود؟!
Plasco-Amadnewsآقای قالیباف می‌گوید ساختمان پلاسکو باید تعمیر می شد. وی در حدود سه سال پیش روز هفتم اردیبهشت ۹۳، در جلسه شورای شهر تهران به این موضوع اشاره کرد.

قالیباف امروز می‌گوید در سه سال گذشته بیش از ۳۰ بار به هیأت مدیره ساختمان پلاسکو تذکر داده شده – البته قاعدتا باید به مالک ساختمان که بنیاد مستضعفان است، تذکر داده باشند – ولی کسی اهمیت نداده. اگر همه این حرف‌ها صادقانه و از سرِ دلسوزی باشد؛ چرا ساختمان را پلمپ نکردند؟ در اردیبهشتِ همین امسال، ساختمان وزارت صنعت فقط به خاطرِ بدهی به شهرداری، خرداد ماه ساختمان باشگاه استقلال، و در مهرماه، ساختمان هنرمندان پیشکسوت پلمب شد. دلیل پلمپ هم در همه این موارد “تخطی از قانون و مقررات شهرداری” عنوان شده. پس چرا پلاسکو را پلمپ نکردند؟

نابود شدنِ ساختمان پلاسکو به نفعِ چه کسی تمام شد؟

راستی، آقای سردار قالیباف! چرا هیچ‌وقت زور شما به سپاه یا بنیادها نمی‌رسد؟! چون زیر عبای رهبر معظم قرار دارد. پیش از پرداختن به موضوع اصلی برنامه، یعنی انفجار ساختمان پلاسکو، اشاره کوتاهی داریم به امکانات و بودجه آتش‌نشانی. آتش‌نشانی نه در تهران و نه در هیچیک از شهرستانها تجهیزات کافی مثل تشک نجات برای جلوگیری از مرگِ افرادی که از پنجره ساختمان پرتاب شده‌اند را دارد، نه هلیکوپتر و دیگر امکانات. یادمان نرفته که وقتی در تیرماه ۹۲، ساختمانی در خیابان جمهوری آتش گرفت، دو زن کارگر برای فرار از آتش خود را از پنجره پائین انداختند و جان سپردند.

۱۵ بهمن ۹۲ در گزارش کمیسیون سلامت شورای شهر تهران آمده بود: «در سازمان آتش‌نشانی تهران هلیکوپتر نجات و یا اطفای حریق وجود ندارد و در کشورهای پیشرفته در امر نجات هوائی هلیکوپترهای مخصوص بنام یوروکوپتر وجود دارد که تهیه آن به دلیل تحریم فروش و انجام خدمات بعدی، فعلاً امکان پذیر نشده است و در صورت وجود هلی کوپتر نیز مجوز پرواز در برخی از مناطق مرکزی شهر تهران به هیچ عنوان داده نمی شود.» چرا؟ چون محدوده بیتِ رهبر است و پرنده نباید پر بزند!
Plasco-Amadnewsنکته مهم دیگر بودجه آتش‌نشانی است. در همین گزارش رسمی نوشته شده: «تشک نجات که نداریم، به کنار، لوله‌های شلنگ آتش نشانی هم سوراخ است.»

اما می بینیم که موسسه «جامعه المصطفی العالمیه» که کارش تربیت آخوندِ خارجی است، بودجه‌ای ۱۲ برابر آتش‌نشانی دارد؛ سازمان بسیج ۵۱ برابر آتش‌نشانی تهران بودجه دارد. بودجه آتش‌نشانی تقریبا برابر بودجهء تنها یکی از واحدهای بسیج، یعنی بسیج دانش آموزی است! خمینی می‌گفت ایران را آباد می‌کنیم!

چرا خیلی‌ها فاجعه ساختمان پلاسکو را عمدی و از چشم حکومت می‌ببینند؟ چون اگر حکومت ریگی به کفشش نبود، اینقدر دروغ نمی‌گفت. یکی یکی دروغ‌ها را با هم بررسی می‌کنیم: مسئولان، از جمله سردار قالیباف، گفتند دو طبقه بالایی ساختمان پلاسکو، تولیدی بوده، و کارگران در آن ۲۴ ساعته کار می کردند. نتیجه تحقیقات فراکسیون اصلاح طلبان شورای شهر حاکی است: «بنا به گفته هیأت مدیره ساختمان، در ساختمان پلاسکو حتی یک کارگاه تولیدی نبوده و همه واحدها فروشگاه بوده است. همچنین به هیچ وجه کارگر شب‌خواب نداشته و تنها یک سرایدار و دو نظافت‌چی در آنجا مستقر بودند. هیچ منبع گازوئیلی در طبقات نبوده و گازوئیل فقط در موتورخانه و زیرزمین بوده است، و هنوز موجود است. این افراد مدعی شدند که فقط در برخی از مغازه‌ها کپسول گاز و پیک‌نیک برای پخت و پز موجود بوده است (که همه راسالم، با وانت از محل خارج کردند). هیات مدیره در عرض بیست و پنج ماه گذشته فقط یک تذکر کتبی از آتش‌نشانی دریافت کرده‌، یک مرتبه مانور آتش‌نشانی برگزار شده ،و سازمان آتش‌نشانی تنها تذکری که به هیات مدیره پلاسکو داده، نبود راه‌پله فرار بوده است.»

پس دلیل انفجار چه بود؟ حکومت هیچ خبر روشنی در این باره نمی‌دهد – نه درباره علت، نه تعداد کشتگان و مجروحین و نه حتی درباره زمان شروع آتش‌سوزی – اول گفتند ۷ و ۱۰ دقیقه صبح بوده، و بعد گفتند ۷ و ۵۹ دقیقه.
Jalal-Maleki-Amadnewsیکی از فرماندهان عملیات آتش‌نشانی با اشاره به این مسأله گفت چهار نفر در زیرزمین ساختمان بودند و یکی از آن‌ها گفته بود پایم شکسته.

آقای قالیباف هم مثل سخنگوی آتش‌نشانی می‌گوید این حرف که آدمی در زیرزمین و موتورخانه زنده مانده بود، کذب است. آیا او در جنگ هم، این طور با جان هم‌قطاران و همکاراش معامله میکرده؟! آنقدر تکذیب کردند تا آن‌هایی که گیر افتاده بودند، جان باختند.

در رابطه با شباهت انفجار ساختمان پلاسکو با انفجارهای عمدی و مهندسی شده که برای تخریب عمدی و مهندسی شده ساختمان‌های بزرگ انجام می‌گیرد، بابک داد روزنامه‌نگار در پاریس اشاره می‌کند که اسکلت ساختمان پلاسکو فولادی بود و ۵۴ سال پیش که ساخته شد، برای یک عمر ۲۰۰ ساله ساخته شد. پی و فونداسیون آن بسیار محکم بود؛ و کلاف‌کشی دور تا دور اسکلت، از سرِ محکم کاری بیشتر انجام شده بود. فرو ریختن ساختمانی با این استحکام، به این شکل، مایه تعجب بسیاری از مهندسین شد چرا که واکنش سازه فلزی در برابر حرارت بالا، به شکل دیگری است – سیمان و بتون و دیگر مصالح فرومی‌ریزد ولی اسکلت فلزی سرِپا می ماند.

وی می‌افزاید: «از تعدادی کارشناس درباره آتش‌سوزی و فروریختن اسکلت فلزی برج۱۴، ۱۵ طبقه پلاسکو پرسیدم. بعضی از واحدها هنگام انفجار خالی بودند. کسی که قصد انفجار را داشته، قطعا وقت و برنامه ریزی زیادی برای زمان و نحوه انفجار داشته و کارش را هم به موقع انجام داده. این نوع انفجارها با دستگاه کنترل از راه دور انجام می‌شود و صدای آن انفجار را هم همه شنیده‌اند. صدا آنقدر بلند بود که مسئولان به گزارش‌های متناقض رو آوردند. ابتدا گفتند گازکشی ساختمان عامل انفجار بوده؛ ولی بعد اداره گاز اعلام کرد این ساختمان اصلا گازکشی نشده. بعد اعلام کردند انفجار گازوئیل بوده – در صورتی که گازوئیل انفجار به بار نمی آورد، فقط با اشتعال زیاد همراه است. و آقای مسجد جامعی عضو شورای شهر گفت در طبقات بالا اصلا گازوئیل وجود ندارد. بعد هم اظهار کردند که اتصال سیم‌های برق عامل اولیه آتش‌ سوزی در طبقات بالا بوده.»
Plasco-Amadnewsفرض را بر این می‌گذاریم که کل این ماجرا توسط سرویس‌های تروریستی خارج از کشور برنامه‌ریزی شده. چرا مسئولان از این زاویه به ماجرا نگاه نمی‌کنند؟ و چرا در برابر هر پرسشی در این باره، «گارد می‌گیرند؟» چرا دور ساختمان گونی کشیده‌اند و بعد از هفت روز از انفجار، هنوز اجازه نمی‌دهند هیچ عکاس و خبرنگاری پایش به داخل ساختمان برسد؟ چرا لباس نسوز آتش‌نشانانی پیدا می‌شود که متأسفانه پیکرش سوخته و کاملاً خاکستر شده؟ اول باید پاسخ این پرسش‌ها را داد و بعد به دنبال «تئوری توطئه» رفت.

آقای داد در پاسخ به این پرسش که «چرا باید حکومت چنین اقدامی بکند؟» گفت: حکومت بجای این که در برابر سؤآلات مردم و خبرنگاران گارد بگیرد، چرا نمی‌آید در کنار مردم بایستد و درباره علل و عوامل این انفجار تحقیق کند؟ زمین ساختمان پلاسکو متعلق به بنیاد مستضعفان بود و نمی‌توانست از کسبه، که واحدها را به صورت سرقفلی در اختیار داشتند، پس بگیرد. هر واحد بین دو تا چهار، پنج میلیارد تومان قیمت داشت، و بنیاد مستضعفان برای پس گرفتن این ساختمان با کسبه دعوا داشت و دچار اشکال شده بود. از حدود۶۰۰ واحد، نزدیک به ۵۷۰ تای آن فعال بودند. چهار هزار نفر در آن ساختمان در کار تولید پوشاک بودند، و نماد پوشاک داخل کشور بود. فروریختن آن معنی اش این است که شبِ عید، بازار ایران پر از کالای بنجل قاچاق خواهد شد که کسان خاصی وارد کشور می‌کنند. این، جبهه گیری دولت است که ذهن را به طرف دست داشتن حکومت در این ماجرا سوق می‌دهد؛ والا ذهن، بیمار نیست که در هر پیشامدی دولت را محکوم کند.»

بابک داد ادامه می‌دهد: مایلم اشاره‌ای هم به ماجرای آقای هاشمی رفسنجانی بکنم: «وقتی آقای رفسنجانی را – به فاصله دو ساعت – از زنده سرحال به مرده در تابوت تبدیل کنید، همه اذهان عمومی جامعه از شما سؤآل دارد؛ و این سؤآل را هر طور که بپرسند، شما جواب نمی‌دهید. چهره یا تصویری از آقای رفسنجانی نشان نمی‌دهید که آیا واقعاً خفه شده، آیا سرش را زیر آب کرده‌اند؟ یا به مرگ طبیعی مرده؟ و چرا بیمارستان گواهی دفن داده؟ چطور شد که در بیمارستان به هیچکس اجازه ندادند که از چند و چون مرگ دومین شخصیت نظام جمهوری اسلامی سؤآل کند؟ وقتی درِ اطلاعاتی را به روی مردم می‌بندید، و بعد، اتفاقی مثل پلاسکو می‌افتد، همه اذهان به سمت چیزی به می رود که از زمانِ بشر اولیه وجود داشته، و آن جنگ روانی است. حکومت ایران آتشی را به راه انداخت و عده‌ای از آن به سودهایی خواهند رسید، اما این جنگ روانی به این خاطر بود که آن قتل بزرگ فراموش بشود و متعاقب آن فراموش بشود که آقای خانه‌ای در همین شلوغی، دارد ارثیه آقای رفسنجانی را – مثل دانشگاه آزاد، و مجمع تشخیص مصلحت نظام – بین خودی‌هایش تقسیم می‌کند. وقتی این قضایا را کنار هم می‌گذاریم، به این نتیجه می‌رسیم که این آتش‌سوزی یا اقدام تروریستی بوده – که خب، آقایان می‌توانند بیایند و بررسی کنند؛ ولی با شعور مردم بازی نکنند. در پایان این قضیه اگر واقعاً توان مدیریتی شما در این حد بود که بعداز یک هفته توانستید اجساد ۱۵، ۱۶ آتشنشان را از زیر آوار بیرون بیاورید، چرا برای تمام دنیا شاخ و شانه می‌کشید؟ و چرا اقرار نمی‌کنید به ناتوانی‌ مدیریتی‌تان؟

مهدی فلاحتی مجری برنامه نیز در پایان می‌گوید: نکته آخر این که اگر صحبت از این است که این کار اگر انفجار عمدی بوده باشد – چنان که شواهد لااقل در این فیلمها که دیدید نشان می دهد – برای پوشاندن ماجرای قتل احتمالی آقای رفسنجانی بوده است، به این معنی نیست که آقای هاشمی رفسنجانی خدا بود و خامنه‌ای شیطان است. هاشمی رفسنجانی در تمام جنایتهای خامنه ای دست داشت. مهم، روشن کردن قضیه است.

No responses yet

« Prev - Next »

  • Recent Posts

    • زیر ذره‌بین رسانه‌ها: «چراغ سبزی که اسرائیل برای اقدام علیه ایران منتظرش بود»
    • درباره تصویر معترضی که مقابل یگان ویژه وسط خیابان نشسته‌ بود، چه می‌دانیم؟
    • سومین روز اعتراضات در ایران؛ تجمع در دانشگاه‌ها، گاز اشک‌آور در کرمانشاه
    • تجمع‌های اعتراضی در اعتراض به افزایش قیمت‌ها برای دومین روز در تهران ادامه یافت
    • دنیای خیالی آخون‌ها!!
  • Recent Comments

    No comments to show.

Free WordPress Theme | Web Hosting Geeksاخبار Copyright © 2026 All Rights Reserved .