اخبار

  • صحفه نخست
  • Sample Page
  • خُسن آقا

Archive for the 'حقوق بشر' Category

Feb 05 2017

کودکان آواره، بسی بزرگتر از کلمه‌ی پناهنده

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,حقوق بشر,سیاسی

کیهان لندن: شیما کلباسی – ممکن نیست کسی رسانه‌های خبری را تماشا کند یا بخواند و با کلمه پناهنده مواجه نشود.

با وجود جنگ در سوریه و بحران پناهندگان، رییس جمهوری آمریکا، دونالد ترامپ، خواستار نظارت امنیتی شدید بر کیس پناهجویان شده و ادعا کرده است که هزاران هزار پناهنده وارد خاک آمریکا شده‌اند. این در حالیست که رییس جمهوری پیشین آمریکا، باراک اوباما، تنها متعهد به قبول ده هزار پناهنده سوری شده بود که از آن میان کمتر از ۱۰۰ نفر مسیحی‌اند.

این اولین بار نیست که در آمریکا پناهنده‌هراسی شیوع یافته است‌. یهودیان و ویتنامی‌ها پیش از سوری‌ها قربانی این هراس شده بودند.

با توجه به نیاز اضطراری پناهجویان سوری و فجایعی که هر روزه با آن دست به گریبان هستند (غرق کودکان در دریا، اجساد بی جان پناهجویان بر ساحل، تن‌های بیرون کشیده شده از زیر آوار، خردسالانی که در ویرانه‌هایی که سابقاً نام خانه بر خود داشتند به امید یافتن جان‌پناهی مشغول توییت کردن هستند… تصاویر تکان‌دهنده‌ای که این روزها به رژیم رسانه‌ای ما بدل شده است) ما نمی‌توانیم در مورد مسئله پناهجویان و اسکان مجدد آنها بی تفاوت باشیم و سکوت کنیم. بمب‌ها منفجر می‌شوند. بچه‌های کوچک تنها به این امید می‌خوابند که صبح زنده بیدار شوند. و ما به تماشا ایستاده و به بحث و جدل مشغولیم که آیا باید به آنها اجازه‌ی ورود بدهیم یا نه!

در اواخر دهه هشتاد میلادی من در پاکستان معلم کودکان بهایی پناهنده و پناهجویان کرد عراقی بودم. پس از آن نیز برای کمیساریای عالی پناهندگان و مرکز حمایت از پناهندگان در پاکستان کار می‌کردم. راننده اداره بعد از سوار کردن بیشتر همکاران من حدود ساعت هفت و نیم صبح به دنبالم می‌آمد و ساعت چهار بعد از ظهر مرا به خانه برمی‌گرداند.
شیما کلباسی در میان کودکان پناهجو

در طی آن ساعت‌ها من با دست کم ده تا بیست پناهنده و پناهجو از مناطق بحران زده‌ای مانند عراق، بنگلادش، سومالی، افغانستان، روسیه و ایران کار می‌کردم. بیشتر اینها از ایران و مناطق کردنشین عراق فرار کرده بودند.
بعضی از آنها از شهرها و مناطقی بسیار دورتر از اسلام آباد، پایتخت پاکستان، می‌آمدند و با چادر و بدون چادر در بیرون از کمیساریای عالی پناهندگان و یا مرکز پناهندگان مستقر می‌شدند.

بسیاری ازدواج کرده بودند و بچه داشتند. باقی مجرد بودند. گاهی اوقات پناهنده یا پناهجویی در نتیجه‌ی انتظار زیاد در گرما یا سرما و ناراحتی و فشار دچار آشوب روحی می‌شد و از در بالا می‌رفت. گاهی آنهایی که پرونده‌شان قبول نمی‌شد از خوردن غذا و نوشیدن آب سر باز می‌زدند و حتی لبان‌شان را می‌دوختند تا کسی به کارشان رسیدگی یا رسیدگی مجدد کند.

کار من با آمدن آخر هفته تمام نمی‌شد. آخر هفته‌ها هم کار می‌کردم. بسیاری مواقع موارد اضطراری پیش می‌آمد یا مسائلی که باید به فوریت به آنها رسیدگی می‌شد. به عنوان مثال مسئولیت کاری خانواده‌ای از افغانستان به عهده‌ام بود. پسر هشت ساله آنها به دیالیز کلیه نیاز داشت و من مسئول پرونده آنها در روز‌های شنبه بودم که تعطیل اداری محسوب می‌شد.

با وجود اینکه پیگیری کارشان آسان نبود اما من از هم‌صحبتی با پدر و مادر این پسر و خود او لذت می‌بردم. پسربچه باهوش و حساسی بود. ما در راهروهای بیمارستان صبر می‌کردیم تا نوبت آنها بشود. این خانواده بعد‌ها به آمریکا رفت و ساکن آنجا شد. تماس من با آن خانواده قطع شد و من دیگر خبری از آنها ندارم. اما هنوز وقتی که کلمه پناهنده را می‌شنوم و جملاتی را که بعضی‌ها بعد از این کلمه بر زبان می‌آورند به یاد آن پسربچه می‌افتم. او اکنون باید بیست و چند ساله باشد. واقعاً چه در ذهن‌اش می‌گذرد و چه احساسی به او دست می‌دهد وقتی که می‌شنود «ما با پناهنده‌ها فرق داریم» یا «ما پناهنده‌ها را نمی‌خواهیم»؟ من به کودکان آواره‌ای فکر می‌کنم که همراه پدران و مادران خود باید از نو زندگی را شروع کنند، مکان امنی بیابند و به تحصیل بپردازند، رشد کنند و از کلمه پناهنده بزرگتر شوند؛ کلمه‌ای که امروز با جان‌شان آمیخته است. جرم اینها جه بوده به جز فرار از جنگ و شکنجه و مرگ، به جز تلاش برای زنده ماندن؟

*شیما کلباسی، شاعر، فیلمساز و مدافع حقوق بشر است. اشعار انگلیسی کلباسی تا کنون به بیست و سه زبان مختلف ترجمه شده‌اند. کلباسی در پاکستان و دانمارک برای نهادهایی مانند سازمان ملل و مرکز پناهندگان کار کرده است.

No responses yet

Feb 05 2017

صدمه به چشم طاهره ریاحی حین بازجویی «تکذیب شد»

نوشته: خُسن آقا در بخش: آزادی بیان,حقوق بشر,سانسور,سیاسی

رادیوفردا: وب‌سایت کمپین بین‌المللی حقوق بشر در ایران به نقل از «یک منبع آگاه» اعلام کرد که یکی از مسئولان در دیدار خانواده طاهره ریاحی، گزارش‌ها دربارهٔ «آسیب دیدن چشم چپ» این روزنامه‌نگار زندانی «درحین بازجویی» را تکذیب کرده است.

این «منبع آگاه» به این کمپین گفت که خانواده خانم ریاحی، تا زمانی که او را ملاقات نکنند، گزارش‌ها دربارهٔ سالم بودن دخترشان را باور نمی‌کنند.

دراین گزارش به نام این مسئول و دیدار خانواده طاهره ریاحی با او اشاره‌ای نشده است.

براساس این گزارش، مادر این روزنامه‌نگار زندانی نیز از هفته گذشته «پس از بالا رفتن فشار خونش و اضطراب شدید به بیمارستان منتقل شده» و هنوز بستری است و «از وقتی خبر آسیب به چشم دخترش را هم شنیده بدتر شده‌است».

خبرگزاری برنا که طاهره ریاحی دبیر سرویس اجتماعی آن بوده نیز روز پنج شنبه، ۱۴ بهمن، در اطلاعیه‌ای اعلام کرده بود که بیژن قاسم‌زاده، بازپرس دادسرای فرهنگ و رسانه، در دیداری که مدیر عامل خبرگزاری برنا با او داشته، گزارش‌ها دربارهٔ صدمه دیدن چشم چپ خانم ریاحی را تکذیب کرده است.

طاهره ریاحی، دبیر سرویس اجتماعی خبرگزاری برنا، خبرگزاری وابسته به دولت، روز سه شنبه ۷ دی، توسط «مأموران وزارت اطلاعات» بازداشت شد.

پیش از این وب‌سایت کمپین بین‌المللی حقوق بشر به نقل از «یک منبع آگاه» خبر داده بود که «قرنیه چشم چپ» خانم ریاحی «در حین بازجویی آسیب دیده» و او «برای درمان به بیمارستان برده» شده است.

به گفته وب‌سایت، کمپین بین‌المللی حقوق بشر در ایران، خانم ریاحی از زمان بازداشت تاکنون سه بار با خانواده‌اش تماس تلفنی داشته که آخرین تماس کوتاه او روز ۱۱ بهمن ماه بوده است.

به گفته این وب سایت، او در آخرین تماس گفته بود که «حالش خیلی بد است و به او خیلی سخت می‌گذرد».

تعدادی از وب‌سایت‌های روز دوشنبه، چهارم بهمن‌ماه، خبر داده بودند که زینب کریمیان، خبرنگار سابق خبرگزاری‌های ایرنا و مهر و همکار یک برنامه تلویزیونی و صالح دلدم، تهیه‌کننده و کارگردان جوان سینما، نیز بازداشت شده‌اند.

عیسی سحرخیز، آفرین چیت‌ساز، احسان مازندرانی، و سامان صفرزایی، چهار روزنامه‌نگاری که آبان سال ۹۴ دستگیر شدند، نیز همچنان زندانی هستند.

مهدی سحرخیز پسر آقای سحرخیز پیش از این خبر داده بود که پدرش از روز شنبه، ۲۵ دی، در اعتراض به «حکم غیرقانونی شش ماه حبس مضاعف» و «نقض مکرر قوانین از سوی مقامات امنیتی و رعایت نکردن حقوق زندانیان» اعتصاب غذا کرده است.

درخواست وکیل سهیل عربی زندانی عقیدتی برای انتقال موکلش به بیمارستان

امیرسالار داودی، وکیل سهیل عربی، زندانی عقیدتی، از «وضعیت وخیم جسمی و تشنج» موکلش در زندان اوین خبر داد و از مسئولان قضائی خواست تا او را برای مداوا به بیمارستان منتقل کنند.

وی اضافه کرد: «این جزو حقوق زندانیان است که اگر بهداری زندان نتوانست مداوا کند یا تشخیص علت تشنج یا بیماری بدهد باید بیمار به بیمارستانی در خارج از زندان منتقل شود».

به گفته آقای داودی «زندانیانی که حکم محکومیت زیر ده سال دارند براساس قانون می‌توانند بعد از گذراندن یک سوم محکومیت خود تقاضای آزادی مشروط کنند و سهیل عربی بارها این تقاضا را کرده اما موافقت نشده است».

در همین حال وب‌سایت کمپین بین‌المللی حقوق بشر نیز به نقل «یک منبع آگاه» خبر داد که سهیل عربی از مهرماه «چندین بار در زندان غش کرده و دچار تشنج شده است».

وی اعلام کرد که در بهداری زندان «به او فقط قرص رانیتیدین که قرص معده است تجویز کرده‌اند».

سهیل عربی در آبان سال ۹۲ توسط مأموران قرارگاه ثارالله سپاه پاسداران بازداشت شده بود و شهریورسال ۹۳ در شعبه ۷۶ دادگاه کیفری استان تهران، به اتهام «سب‌النبی و توهین به مقدسات» به اعدام محکوم شد که این حکم در آذرماه همان سال به تأیید دیوان عالی کشور نیز رسید.

اما در نهایت، شعبه ۳۴ دیوان عالی کشور در ایران، تیرماه سال ۹۴ حکم اعدام سهیل عربی را «نقض» کرد و درخواست اعاده دادرسی او را پذیرفت. براساس گزارش‌ها، آقای عربی در نهایت به هفت سال و نیم زندان محکوم شده است.

به نوشته برخی وب‌سایت‌ها، سهیل عربی «هشت صفحه فیس‌بوک به نام‌های مختلف» داشت که به دلیل نوشته‌هایش در آن صفحات، به «سب‌النبی و توهین به مقدسات» متهم شده بود.

بر اساس ماده ۲۶۲ قانون مجازات اسلامی، هر کس به پیامبر مسلمانان، امامان شیعیان یا دیگر پیامبران «دشنام دهد» مصداق «سب‌النبی» است و به اعدام محکوم می‌شود.

اما بر اساس ماده ۲۶۳ این قانون، اگر متهم به «سب‌النبی» ادعا کند که اظهاراتش از روی اکراه، غفلت، سهو یا در حال مستی یا غضب و بدون توجه به معانی کلمات یا نقل قول از دیگری بوده «سب‌النبی» محسوب نمی‌شود.

در همین حال وب‌سایت کمپین بین‌المللی حقوق بشر در شهریور ماه از صدور حکم اعدام برای سینا دهقان و محمد نوری به اتهام «سب‌النبی» از طریق نوشتن مطالبی روی شبکه‌های اجتماعی خبر داده بود.

براساس این گزارش، سینا دهقان و محمد نوری هم اکنون در زندان مرکزی اراک نگهداری می‌شوند و در پی اعتراض آنان به حکم اعدام، پرونده‌شان به دیوان عالی کشور ارسال شده است.

No responses yet

Feb 02 2017

اعتراض نماینده زرتشتیان در مجلس به اظهارات «تفرقه افکنانه» درباره جشن سده

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,حقوق بشر,سیاسی


رادیوفردا: مراسم جشن سده (عکس از ارشیو)

اسفندیار اختیاری، نماینده زرتشتیان در مجلس شورای اسلامی، روز چهارشنبه در نامه‌ای به علی شمخانی، دبیر شورای عالی امنیت نسبت «طرح سخنان ناروا در مورد زرتشتیان پیش و پس از برگزاری جشن سده» اعتراض کرده است.

به گزارش ایسنا، اسفندیار اختیاری در بخشی از این نامه نوشته است:«متاسفانه امسال اتفاقاتی پیرامون جشن بزرگ و ملی سده که نشان دهنده تمدن و فرهنگ ایرانیان بوده و هزاران سال است در ایران زمین برگزار می شود، رخ داد که جای تامل و تاسف بسیار دارد.»

آقای اختیاری همچنین نوشته است:« جشنی که به واسطه قانون مدار بودن زرتشتیان، هر ساله بر پایه قوانین و به دور از مباحث سیاسی برگزار شده ولی امسال توسط برخی از بزرگان که می بایست خود مجری قانون و گسترش دهنده آن باشند، مورد هجمه قرار گرفت. این افراد چنان بر طبل اختلاف دینی و مذهبی کوبیدند که فراتر از صبر و شکیبایی بود که پیشه شد و به نظر می‌­رسد که برای آن پایانی نیز قائل نیستند.»

در نامه منتشر شده در ایسنا اشاره‌ای به این «هجمه ها» نشده است.

مراسم جشن سده زرتشتیان عصر یکشنبه دهم بهمن ماه در مناطق مختلف ایران برگزار شده است. اما در استان یزد بر خلاف سال‌های گذشته اجازه برگزاری این مراسم در «روستای چم » داده نشد و از حضور غیر زرتشتیان به مراسم در راحت آباد شهرستان تفت جلوگیری شد.

اسفندیار اختیاری همچنین در نامه خود نوشته است: «آنچه که امسال رخ داد، همه را به حیرت فرو برد که چگونه مصوبات شورای عالی امنیت ملی که برای همگان لازم الاجرا است، توسط برخی از مسئولین زیر پا گذاشته می شود. این افراد درشت گوی از آن فراتر هم رفته، با توهین و افترا، زرتشتیان قانون مدار را از تربیون‌های رسمی مورد هجوم قرار می دهند.»

وی اضافه کرده است: «البته ایرانیان زرتشتی که در راه پیشرفت و سربلندی “ایران” از جان نیز گذشته اند، بیدی نیستند که با این بادها بلرزند ولی بیان اینگونه سخنان تلخ و ناروا، انسان را به یاد گروه هایی می اندازد که امروزه انسانهای بیگناه را در کشورهای همجوار، با نام دین، به خاک و خون می کشند.»

اسفندیار اختیاری از دبیر شورای عالی امنیت خواسته است تا «جلوی چنین حرکت‌ها و رفتارهای غیراخلاقی و غیر قانونی» را بگیرد.

این در حالی است که دو روز پیش از برگزاری جشن سده امام جمعه تفت یزد به برگزاری جشن سده اعتراض کرده بود.

حجت الاسلام غفوری، امام جمعه تفت روز هشتم بهمن در نمازجمعه گفته بود: «گاهی میراث فرهنگی به بهانه جذب توریست و گسترش گردشگری دست به اقداماتی میزنند که استکبار جهانی و صهیونیزم مورد سواستفاده قرار میدهند و میتینگی میشود برای ضدانقلاب که از مسئولین میخواهیم با بصیرت بیشتر تصمیم بگیرند .»

خبرگزاری مهر می گوید: در این آیین زرتشتیان به نشانه شکرگزاری نعمت‌های خدادادی دور هم جمع می‌شوند و پس از اجرای برنامه‌های شاد و متنوع، به دعا و نیایش می‌پردازند که آتش زدن حجم انبوهی از هیزم‌ها نیز از سنت‌های این آیین است.

به گزارش ایرنا، حدود شش هزار شهروند زرتشتی در شهرستان‌های یزد، اردکان و تفت استان سکونت دارند.

No responses yet

Feb 01 2017

کولبَری، کیلویی 5 هزار تومان

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,اقتصادی,حقوق بشر,سیاسی

عصرایران: اگر کاری با درآمد روزی 40-50 هزار تومان باشد، هیچ کس کولبری نمی‌کند. از مردم اینجا شاید 10 درصدشان وضعیت خوبی داشته باشند. هیچ کس دوست ندارد که در این کولاک، برف و بهمن در شب تاریک از خانه‌اش بیرون برود برای کولبری.
روزنامه آفتاب یزد در گزارشی نوشت:برف و کولاک راه رفتن را هم برایشان سخت کرده بود اما باید پیش می‌رفتند. پاهایشان تا زانو در برف فرو می‌رود مجبورند قدم‌هایشان را بلندتر بردارند. سعی می‌کنند آرام حرکت کنند.
کولبری، کیلویی 5 هزار تومانبه گزارش عصر ایران، در این گزارش می خوانیم: زوزه باد در کوه می‌پیچد و سرمایش تن مردان ده را در آغوش می‌کشد و سوزش را به مغز استخوان‌شان فرو می‌کند. آرام در برف‌ها راه می‌روند آنقدر آرام که در صدای هیاهوی باد گم می‌شود. ناگهان بهمن می‌آید و آنها زیر تلی از برف گرفتار می‌شوند.
**خوب شد آن شب نبودید
حمزه از اهالی ده است. او آن شب را به کمک دوستانش رفته بود تا از چنگال برف نجات‌شان دهد. کولبرانی که مجبور شدند برای یک لقمه نان حلال در سیاهی شب و کولاک از مرز بگذرند، حالا زیر خروارها برف گرفتار شده اند. حمزه داستان گیر افتادن کولبرها را برای آفتاب یزد بازگو می‌کند و می‌گوید: «آنها راه افتادند تا از مرز بگذرند اما بعد از مدتی که در برف و کولاک راه می‌روند، متوجه می‌شوند که نمی‌توانند راه را ادامه دهند و همان راهی که رفته بودند را برمی‌گردند.
اما وسط راه بهمن می‌آید و چندتایی زیر بهمن ماندند. یکی از آنها که به روستا تلفن کرده بود اطلاع داد که بهمن آمد و چند نفری در بهمن گیر افتادند ولی ما از سرما و یخ نتوانستیم کاری برایشان کنیم. چند نفر از مردان ده با ماشین‌های بزرگ رفتیم ولی فقط تا نصفه راه توانستیم با ماشین برویم.
بقیه راه را همه با هم پیاده رفتیم. آن شب چند جا بهمن آمده بود و نمی‌دانستیم زیر کدام بهمن گیر افتاده‌اند. وقتی به محل آخرین بهمن رسیدیم هلال‌احمر و کوهنوردها هم رسیدند. اول گفتند که دو نفر زیر بهمن گیر کردند. گشتیم و تا ساعت 11-12 شب دو نفر را پیدا کردیم و به روستا برگشتیم. یکی از آنها زنده بود و کولبر دومی‌یخ زده بود و فوت کرده بود. ولی وقتی رسیدیم روستا متوجه شدیم خیلی بیشتر از 2 نفر بودند. یکی می‌آمد می‌گفت برادرم پیدایش نیست. یکی می‌گفت پدرم نیست. دوباره تعداد زیادی از مردم رفتند تا آنها را پیدا کنند.
ساعت 5 صبح بود دوباره 3 تا کولبر دیگر پیدا کردیم که دوتایشان فوت کرده‌ بودند و یکی‌شان زنده بود. تا فردا صبحش ساعت 9-10 کل‌شان را پیدا کردیم اما متاسفانه 4 نفرشان فوت کرده بود. وقتی آنها را به روستا آوردیم به مسجد روستا رفتیم چندتایشان بعد از چند ساعتی خوب شدند و رفتند خانه‌هایشان. چند نفرشان هم بردیم بیمارستان چون دست، پا و گوششان یخ زده بود. آنها زیر نظر پزشک هستند. یکی از کولبر‌هایی که در بیمارستان‌ است وضع جسمانی خوبی ندارد.»
او در مورد یکی از کولبرانی که جانش را در بهمن از دست داده، می‌گوید: «او اهل مهاباد بود اما آمده بود اینجا برای کولبری. یک خانه گرفته بود و دو تا بچه دارد. شبی که آن کولبر یخ زده بود، شب تولد بچه‌ دوساله‌اش بود. کاش بودید و می‌دیدید که در آن برف و کولاک چطور آنها را پیدا کردیم. آن شب وضعیت خیلی خیلی بد بود. مردم روستا، کوهنوردها و هلال‌احمر همه مواظب هم بودیم و راه را با چراغ‌قوه‌هایمان روشن می‌کردیم و با احتیاط جلو می‌رفتیم. ما که رفته بودیم دوباره بهمن آمد الحمدالله کسی مشکلی پیدا نکرد.»
حمزه با اشاره به کارت‌های کولبری می‌افزاید: «بعضی‌ها این کارت‌ها را دارند و می‌توانند برای کولبر قاطر هم ببرند. اما شرایطش خیلی سخت است. این کارت را به جوان‌ها نمی‌دهند. باید کار پایان خدمت سربازی، زن و هزار شرط و شروط دیگر داشته باشند تا بتوانند این کارت را بگیرند. هر کسی شامل این کارت نمی‌شود. اینجا هم از بیکاری مردم کولبری می‌کنند. در منطقه سردشت هم کارت کولبری نیست. آنهایی که کارت ندارند نوبتی کولبری می‌کنند که هفته‌ای یک‌بار به آنها نوبت می‌رسد. آن هم با 75 هزار تومان. آنهایی که کارت ندارند باید به همین صورت زیر بهمن بمانند، سرما بخورند یا یخ بزنند.»
کولبری، کیلویی 5 هزار تومان
وقتی می‌پرسم کولبرها بیمه‌ هم دارند، خنده‌اش می‌گیرد و می‌گوید: «نه بیمه ندارند. هر کسی نمی‌تواند از سربالایی و سرپایینی‌هایی که آنها بار می‌برند رد شود. باور کنید کولبرها از جاهایی رد می‌شوند که میدان مین است. قبلا کولبرهای زیادی روی رفتند و پایشان قطع شده است. حتی بعضی از چوپان‌هایی که از کوه بالا رفته بودند هم پاهایشان قطع شده است. میدان مین در مرز زیاد است. او می‌گوید: «سمت پیرانشهر کارت کولبری دارند و از بازارچه‌ای که برایشان گذاشته‌اند وسایل برقی هم می‌برند اما سردشتی‌ها نه کارت دارند و نه بازارچه‌ای. ما بیشتر خوراکی (مثلا لیموی خشک) می‌آوریم. آن 75 تومانی که قبلا گفتم مال کسی است که کارت دارد و برای ساعت کارتش به کولبر می‌دهند ولی ما کیلویی کرایه راه را می‌گیریم. کیلویی 4500 تا 5000 تومان. همه در منطقه کولبرها را می‌شناسند.»
همیشه بزرگ‌ترهایمان می‌گویند خدا کسی را شرمنده زن و بچه‌شان نکند. اما انگار حالا باید بگویند خدا به این مردان کوه و گردنه قوت بدهد که شرمنده‌ زن و بچه‌شان نیستند. سفره دل حمزه باز می‌شود و می‌گوید: «خلاصه این کولبری کار نیست، شغل نیست از روی اجبار، بیکاری و بی‌نانی است. مردانی که به آخر خط رسیده‌اند کولبری می‌کنند. اگر کار کوچکی باشد هیچ کس کولبری نمی‌کند چون کار آدم‌ها نیست.
در کتاب‌های اول دبستان می‌نویسند بابا نان داد اما اینجا می‌گویند بابا به خاطر نان جان داد. ما در جنگ دوشادوش نیروهای سپاه، انتظامی‌و نظامی‌جنگیدیم و برای دفاع از میهمان‌مان شهید دادیم. آن روزها دو تا روستا رو می‌زد تا بتواند یک پایگاه نظامی‌را بزند. حالا ما فقط کار می‌خواهیم. اگر کولبری برای یک نفر روزی 150 تا 200 هزار تومان هم درآمد داشته باشد، باز هم حاضر است با 40-50 هزار تومان در روستا کار کنند.
یعنی اگر کاری با درآمد روزی 40-50 هزار تومان باشد، هیچ کس کولبری نمی‌کند. از مردم اینجا شاید 10 درصدشان وضعیت خوبی داشته باشند. 90 درصدشان بیکارند و شغلی ندارند. هیچ کس دوست ندارد که در این کولاک، برف و بهمن در شب تاریک از خانه‌اش بیرون برود برای کولبری. کاش خیلی‌ها بودند و می‌دیدند که بدن کولبرها چطور زیر برف‌ها یخ‌زده بود.»
**مردی از جنس مجلس
از قدیم گفتند که مرد گریه نمی‌کند اما فوت 4کولبر دل همه را آنقدر به درد آورد که چشمان مرد مجلس مردم مهاباد در مجلس پر اشک شده و در حضور طیب‌نیا، وزیر اقتصاد و دارایی می‌گوید: «به خاطر 100 هزار تومان 16 کولبر در بهمن گیر کردند.»
او درخواست می‌کند که به وضعیت کولبران رسیدگی شود و ادامه می‌دهد: «این افراد به خاطر تنها 100 هزار تومان و با شغل سخت کولبری به ناچار در سردترین روزهای سال امرار معاش می‌کنند و 300 کیلو بار را به دوش می‌کشند و زیر برف و بهمن می‌مانند. این در حالی است که افرادی تنها با یک تماس تلفنی و بدون طی مراحل قانونی از مرزها و جلو چشم ماموران هزاران تن محصول وارد می‌کنند.
کولبرها کسانی هستند که برای کسب لقمه حلال به معابر مرزی می‌روند و یک محموله سنگین را برای تنها 100 هزار تومان حمل می‌کنند اما افرادی با روابط خاص و با یک توصیه نامه بدون زحمت و بدون دریافت مجوز،‌ هزاران تن محصولات کشاورزی مثل پرتقال و خشکبار را از مرزهای رسمی‌بدون طی مراحل قانونی وارد می‌کنند. این در حالی است که درآمد مرزها باید برای مرزنشینان و کولبرانی هزینه شود که زیر برف مفقود شده‌اند.»
کولبران نه وام می‌خواهند و نه پول. فقط کار می‌خواهند که غیرت مردانه‌شان را عرق جبین ‌کنند و نانی حلال سر سفره‌شان ببرند.
90 درصدشان بیکارند و شغلی ندارند. هیچ کس دوست ندارد که در این کولاک، برف و بهمن در شب تاریک از خانه‌اش بیرون برود برای کولبری. کاش خیلی‌ها بودند و می‌دیدند که بدن کولبرها چطور زیر برف‌ها یخ‌زده بود.

No responses yet

Jan 27 2017

تنبیه بی رحمانه دانش آموزان در قاین + تصاویر

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,حقوق بشر,سیاسی


به گزارش افکارنیوز، اخباری که هر از گاهی از نوع برخورد برخی معلمان با دانش‌آموزان در گوشه و کنار به گوش می‌رسد و البته واکنش ها و تبعات ناگوار این برخوردها جز برانگیختن حس تأسف در جامعه حاصلی ندارد.

حال آنکه این روزها به لطف گسترش شبکه‌های مجازی و انتشار اخبار و فیلم‌های مستند هر اتفاقی حتی در دورترین نقاط کشور که رخ دهد بلافاصله به طور گسترده انعکاس پیدا می‌کند و دیگر نمی‌توان منکر چنین وقایعی شد.

عصر امروز در فضای مجازی تصاویری از تنبیه دانش آموزان یکی از مدارس قاین توسط معلم این مدرسه منتشر شد که بنا به گفته دانش آموزان به دلیل کم شدن نمره تنبیه می شوند.

خبرنگار نسیم قائن برای صحت این موضوع با تعدادی از والدین دانش آموزان تماس گرفت.

پدر یکی از دانش آموزان با بیان این که دریکی از روستاهای قاین زندگی می کنم وبا هزاران بدبختی هزینه تحصیل فرزندم را تامین میکنم وهرروز مدرسه یک پولی را از ما میخواهد وبه هرصورتی که هست پول را می دهیم تافرزندم درس بخواند.

وی گفت:امروز که شاهد کتک خوردن فرزندم بودم با خود گفته ام اگر ترک تحصیل کند بهتر است از اینکه به این صورت کتک بخوردوآبرویش جلوی دوستانش برود.

پدراین دانش آموزگفت: فرزندم می گوید چون نمره ما کم شده بود معلم مارا تنبیه کرد ومعلم چه حقی داشته است که به این طرز فجیع فرزندان مارا برای یک نمره به باد کتک بگیرد .

پدر این دانش آموز گفت: این تنبیه هاقبلا هم دراین مدرسه اتفاق افتاده است وکسی پیگیری نکرده است.

برادر یکی دیگر از دانش آموزان نیز اظهارداشت: برادرم نمره امتحانی کم گرفته بوده است ومعلم او وتعدادی از همکلاسی هایش را به این طرز فجیع کتک می زند وماهم پیگیر این موضوع خواهیم بود وقطعا شکایت خواهیم کرد.

خبرنگارمابرای بررسی این موضوع با مدیر آموزش وپرورش وحراست این اداره نیز تماس گرفت که پاسخگو نبودندولذا از طریق یکی دیگر از کارمندان آموزش وپرورش نیزپیگیر این موضوع شد که نامبرده هم اعلام داشت که از سوی مدیریت این موضع رد شده است.

خبرنگارما موضوع رااز طریق روابط عمومی اداره پیگیری شد که مسئول روابط عمومی اداره آموزش وپرورش نیز پس از پیگیری توسط خبرنگار نسیم قاین با ارسال پیامکی با این عنوان” موضوع بررسی شد وصحت ندارد “این موضوع را انکارکرد.

کهن ترابی رئیس شورای آموزش وپرورش شهرستان نیز درگفتگو با خبرنگار ما با بیان این که هنوز دراین زمینه گزارشی دریافت نشده است گفت: موضوع پیگیری خواهد شد وقطعا برخورد جدی دراین زمینه خواهیم داشت.

No responses yet

Jan 26 2017

جعفر عظیم زاده: به زندان بازنخواهم گشت ودر صورت بازداشت مجدد قطعا ساکت نخواهم ماند

نوشته: خُسن آقا در بخش: حقوق بشر,سیاسی


جعفر عظیم زاده، دبیر هیئت مدیره اتحادیه آزاد کارگران ایران در مصاحبه اختصاصی با شبکه جهانی «دُر تی وی» چگونگی مراجعه ماموران دادستانی به منزل برای بازداشت او در روز سه شنبه ۵ بهمن ۹۵ را مورد بررسی قرار داد و گفت وقتی ماموران مرا در خانه نیافتند فرزندم را مورد تهدید قرار دادند.
جعفر عظیم زاده فعال کارگری که بدنبال یک اعتصاب غذای ۶۳ روزه از روز دهم تیر ماه در بیرون از زندان بسر می برد در این مصاحبه به وضعیت کنونی کارگران و بیانیه ای که در آواخر فروردین ماه سال جاری به همراه اسماعیل عبدی به منظور برداشته شدن اتهامات امنیتی از پرونده های فعالین صنفی و مدنی منتشر کرده بود پرداخت.

No responses yet

Jan 26 2017

شهناز اکملی در منزلش بازداشت و به مکان نامعلومی منتقل شد

نوشته: خُسن آقا در بخش: جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی

خبرگزاری هرانا: صبح روز جاری، شهناز اکملی مادر مصطفی کریم بیگی، از جان باختگان اعتراضات سال ۸۸، در منزل شخصی خود توسط ماموران امنیتی بازداشت شد. نیروهای امنیتی پس از تفتیش منزل، کلیه وسائل مربوط به خانم اکملی را توقیف کرده اند.

به گزارش خبرگزاری هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، در ساعات اولیه صبح امروز ششم بهمن ماه، شهناز اکملی توسط نیروهای لباس شخصی بازداشت و به مکان نامعلومی منتقل شد.

یک منبع نزدیک به خانواده کریم بیگی در این باره به گزارشگر هرانا گفت: “۵ الی ۶ مامور لباس شخصی با مراجعه به منزل خانم اکملی کلیه خانه را تفتیش کردند و تمامی وسایل مربوط به وی از جمله وسایل الکترونیکی-ارتباطی او را ضبط و با خود بردند.”
شهناز اکملی مادر مصطفی کریم بیگی یکی از کشته شدگان در اعتراضات وقایع ششم دی ماه ۱۳۸۸ است.

مصطفی کریم بیگی در حوالی خیابان نوفل لوشاتو مورد اصابت گلوله از ناحیه سر قرار گرفت. با وجود سکونت وی در تهران، ماموران امنیتی اجازه دفن او را در شهر تهران ندادند، ازاین‌رو خانواده کریم بیگی مجبور شدند او را هنگام غروب آقتاب در شهریار کرج دفن کنند.

خانم اکملی هرسال پیش از برگزاری مراسم یادبود فرزندش، توسط نهادهای امنیتی احضار و در مورد محدودیت برگزاری این مراسم به وی تذکر داده شده است.

No responses yet

Jan 26 2017

دُمِ بهنودی مهاجرانی، رازِ قتل غفار حسینی، سعید امامی و ۶۵ هزار پوند ناقابل عربی

نوشته: خُسن آقا در بخش: جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی

اخبار روز: فرج سرکوهی

• آقای مهاجرانی با انکار دخالت های خود در امور امنیتی می کوشد تا افسانه ای را تبلیغ کند که بر مبنای آن وزارت اطلاعات روشنفکران را، مستقل از رئیس جمهور و معاون او و بدون اطلاع آن ها، شکنجه می داد و به قتل می رساند …

در بستر واکنش حکومتیان به انتقادهای من از رفسنجانی، آقای مهاجرانی، از اعضای دولت رفسنجانی نیز اعلام کرد که «در باره داوری و نقد سرکوهی از هاشمی» خواهد نوشت. نوشتن را در این باره در بلاگ خود به نام «مکتوب» با تحریف تاریخ و حمله به من آغاز کرده است و نه به تنهائی که با کمک مسعود بهنود. (لینک 1 )
به متن های آقایان عطاالله مهاجرانی و مسعود بهنود، به دلیل فقر محتوائی اشاره نمی کردم اگر در همان محدوده حمله شخصی می ماند و کار به تحریف آشکار تاریخ و تلاش برای بی اعتبار کردن خاطرات شکنجه شدگان به سود ِدولتمردانِ دولتِ روشنفکرکُش، نمی رسید.

مداحی مبتذلِ «ادیبِ» لفظ قلم
در روزهای درگذشت آقای رفسنجانی، بی. بی. سی فارسی دو بار نیز با من گفت و گو کرد. دولتمردان جمهوری اسلامی طرح نظریات گوناگون را تاب نیاوردند. آقای کرباسچی در مصاحبه با بی . بی. سی با اشاره به مصاحبه من در باره کارنامه فقیر فرهنگی دولت رفسنجانی، با زبان قزاقان قاجاری، خواهان حذف نگاه های انتقادی شد اما دستکم در پاسخ من بر دو اقدام رفسنجانی انگشت نهاد که از منظر او دستاوردهای فرهنگی رفسنجانی بودند. سخنان آقای کرباسچی، گرچه نادرست بود، اما ارزش پاسخگوئی داشت البته در حد همان یادداشت کوتاهی که در صفحه فیس بوکی خود نوشتم.
آقای مهاجرانی نیز در مصاحبه با بی. بی. سی تلاش کرد تا رفسنجانی را با گفتن جمله های مضحکی چون «هیچ وقت اشتباه محاسبه در زندگی نکرد»، در مبتذل ترین شکل های مداحی، به مرتبت معصومی ارتقاء دهند که هیچ وقت اشتباه و خطا نکرده است. نه رفسنجانی ادعای «هیچ وقت اشتباه محاسبه نکردن» داشت و نه متملق ترین مداحان او.
گفته های آقای مهاجرانی ارزش پاسخ گوئی نداشت. چه می توان گفت به کسی که در اشاره به پروژه مترو تهران چنان سخن گفت که انگار نمی دانست که این پروژه در دوران پهلوی دوم طراحی و بخش هائی از آن در همان دوران اجرا شده بود؟ یا به کسی که جمله معروف داستایوفسکی «ما همه از زیر شنل گوگول بیرون آمدیم» را تکرار می کند و می گوید «ما هم از زیر شنل رفسنجانی بیرون آمدیم» و متوجه نیست که داستایوفسکی در باره تاثیر داستان «شنل» گوگول بر ادبیات روسیه می گوید و نه شنل به عنوان لباس. رفسنجانی نیز «عبا» داشت نه شنل و از این قبیل …)
من به کرباسچی پاسخ دادم و به مداحی متملقانه مهاجرانی، به دلیل فقر محتوا، بی اعتنا ماندم. تا آن جا که دیده ام دیگران نیز، از موافق و مخالف، به گفته های او اعتنا نکردند. شاید به این دلیل که از بی اعتنائی ها به مداحی خود رنجیده است یا شاید به این دلیل که سفارش دهندگان از فقر مداحی او ناراضی اند ، دست به قلم برده تا برای دفاع از رفسنجانی، فرج سرکوهی را با حمله های شخصی بکوبد.
نوشته های آقای مهاجرانی، که اغلب با غلط های صرفی و نحوی و محتوائی همراه است (چند نمونه را در پایان همین مقاله می خوانید) و گفته های او، که با لفظ قلم حرف زدن تصنعی می کوشد خود را «ادیب » جلوه دهد، برای من درخور اعتنا نبوده است. حتا آن زمان که در اوج سرکوب در ایران و در غوغای فتوای قتل سلمان رشدی، به شیوه بادنجان دور قاب چین ها، به اصطلاح «کتابی» منتشر کرد، بیش از چند صفحه نوشته او را نخواندم که خواندنی نیست.

«دو مطلب قابل تامل در باره اینجانب»
مهاجرانی در بلاگ خود می نویسد: «وقتی صحبت های مکرر و عصبی این ایّام فرج سرکوهی در باره شخصیت آیه الله هاشمی را می شنیدم و یا می خواندم. با خود گفتم، پیش از داوری و سنجش عیار سخنان او در باره آیهالله هاشمی خوب است مروری بر نوشته هایش داشته باشم»
با اشاره به یکی از کتاب های من به نام «یاس و داس» ادامه می دهد: «دو مطلب قابل تامل در باره اینجانب در این نوشته آمده است. دیدم اگر توضیح ندهم ممکن است، دیر شود، آش سرد و سار از درخت بپرد و برای آیندگان نوشته بی اعتبار او اعتباری داشته باشد.»
فرمان حذف صداهای منتقد در سخنان کرباسچی و پایان بندی پاراگراف مهاجرانی، نشانه ای است از هراس دولتمردان جمهوری اسلامی از ثبت چند صدائی تاریخ. اینان که از بی اعتبار شدن سد روایت تک صدائی حکومتی تاریخ و از آشنائی نسل جوان و آیندگان با روایت های مستقل و متنوع می ترسند، کمر به کوبیدن من بستند.
یاس و داس حدود 15 سال پیش در اروپا منتشر و همان زمان تجدید چاپ شد. آقای مهاجرانی، پس از این همه سال، به دست و پا افتاده است که داده های کتاب را نزد «آیندگان» بی اعتبار کند.

اول: نقل مسعود بهنود
اتوبوس حامل حدود 22 نویسنده و روزنامه نگار در سفر به ارمنستان بر اساس طرح وزارت اطلاعات دولت رفسنجانی، که مهاجرانی هم عضو آن بود، قرار بود به دره پرتاب شود. در یاس و داس نوشته ام که علاوه بر مسافران اتوبوس دیگرانی نیز به سفر دعوت شدند. برخی گفتند که بدین سفر نمی روند از جمله غفار حسینی، دوست شاعر و مترجم ما، که در جلسه جمع مشورتی کانون نویسدگان هشدار داد که بدین سفر نروید که شما را به دره می اندازند. من و دیگران به خطا سخن او باور نکردیم. عده ای نیز اعلام آمادگی کردند اما نیامدند.
بعد از سفر، که توطئه قتل دسته جمعی بر ما آشکار شد، پرس و جو کردیم و دانستیم که گروه دوم را به ترفندهای گوناگون از سفر منصرف کرده اند. به مثل به دکتر قندی، استاد دانشگاه، گفته بودند سفر با کسانی که فلان پرونده ها را دارند برای ارتقاء دانشگاهی تو مناسب نیست. شاهرخ تویسرکانی، سردبیر مجله دنیای سخن، چند دقیقه پیش از سوار شدن به اتوبوس به ناگهان اعلام کرد که همسرش تصادف کرده و او باید به بیمارستان برود. محمد بهارلو هم با او رفت.
منصور کوشان، که این سفر را مدیریت می کرد، چند روزنامه نویس از جمله مسعود بهنود را نیز دعوت کرده بود. در یاس و داس به نقل از مسعود بهنود نوشته ام که او برای تمدید پاسپورت خود به اداره گذرنامه می رود که هم به واقع و هم به گفته مهاجرانی با «وزارت اطلاعات و دادستانی» هماهنگی می کرد، به بهنود گفته بودند که ممنوع الخروج است. پاسپورت او را نداده بودند. بهنود اما به سفر آمد و در پاسخ پرسش های ما «گفت که با آقای مهاجرانی مشاور رئیس جمهور که با او در ارتباط بود تماس گرفته است و او گفته مانعی نیست و کار گذرنامه را درست می کند و تمام راه آقای بهنود در انتظار راننده اش بود تا پاسپورت او را بیاورد.»
آقای مهاجرانی با نقل این بخش از یاس و داس، که در گیومه آمده است، می نویسد:
«الف: آقای بهنود مطلقا به من تلفن نکردند و سخنی در باره گذرنامه ایشان، هیچ گاه نه در ایران و نه لندن! بین ما پیش نیامده است». «معاون رئیس جمهور بودم و نه مشاور»
آمرانه خطاب به بهنود می نویسد:«مسعود بهنود می تواند قولی را که به او نسبت داده شده است، تکذیب یا تفسیر کند!»
در دستور مهاجرانی فقط اجازه «تکذیب یا تفسیر» به بهنود داده شده است و او اجازه ندارد تا حرف سرکوهی را تائید کند. بهنود نیز همان کرده است که مهاجرانی خواسته است.
اگر لازم شد در متنی مستقل به پیشینه و نوشته های بهنود در باب تاریخ و روایت ها و خاطرات او خواهم پرداخت، این جا اما دو بحث تحریف تاریخ و تصویر گوشه ای از کارنامه دولتمردِ دولتِ شکنجه مهم تر است.

شاهدِ روباه
در توضیح تیتر اصلی این مقاله و میان تیتر بالا کافی است پاسخ روباه را به سوال «شاهدت کیه؟» در آن ضرب المثل معروف قدیمی به یاد آوریم.
بهنود چون شاهد مهاجرانی وارد می شود و نخست بخشی از یادادشت خود را که حدود 15 سال پیش منتشر شد، نقل می کند. در یاس و داس جمله هائی در باره او نوشته ام و آن یادداشت واکنش آن زمانی او است به آن جمله ها که ربطی به بحث کنونی ندارد. چکیده این بخش از یادداشت بهنود این است که آن چه سرکوهی در باره من نوشته حاصل بودن او در خارج است.
در آن زمان نخواستم به او پاسخ گویم ورنه جمله هایی را از مقاله «روایت آغاز» نقل می کردم که به تقریب و در محدوده سانسور داخل ایران، محتوائی مشابه دارد با نوشته های یاس و داس جز البته در دو مورد که در کتاب «حال اهل درد» خواهد آمد. این مقاله در زمانی که در ایران بودم در ویژه نامه شماره صد آدینه منتشر شد و در کتاب «شب دردمند آرزومندی» من نیز آمده است.
این بخش از نوشته بهنود با بحث کنونی بی ارتباط است. از آن می گذرم. بهنود در مکتوب مهاجرانی می نویسد:
«به تجربه پنجاه سال کار دریافته ام که نقل قول ها هیچ گاه – حتی در نقل های خودم – نمی تواند دقیق باشد. چه رسد به نقل کسی که مانند فرج یک سال زیر سخت ترین فشارها و شکنجه روحی و جسمی بودند و وقتی می خواستند ماجرایی را نقل کنند که هشت سالی گویا از آن گذشته بود.»
پاراگراف بالا بدین معنا است که نقل های من (بهنود) دقیق نیست. چون نقل من (بهنود) دقیق نیست، پس نقل های دیگران هم دقیق نیست به ویژه نقل های سرکوهی که «یک سال زیر سخت ترین فشارها و شکنجه روحی و جسمی بوده است و 8 سال پس از ماجرا» نوشته شده است.
در باره دقیق نبودن یا نادرست بودن داده های کتاب های تاریخی و نقل های کتبی و شفاهی بهنود نوشته اند و اگر مقاله دیگری لازم شد من نیز خواهم نوشت.

خاطرات شکنجه شدگان، سند یا قول های بی اعتبار؟
تاریخ از منظر حال و خاطرات هر کس از منظر او روایت می شود. خطا و اشتباه در نقل و روایت و خاطرات نیز بسیار است، اما نه به دلیل شکنجه شدن. در باره تحلیل خاطرات و روایت، در شناخت شناسی، تحلیل متن و نقد و نظریه ادبی مباحث مهمی مطرح است، اما بهنود خاطرات شکنجه شدگان را به دلیل شکنجه شدن نفی می کند و نه به دلایل معرفت شناختی یا تحلیل متن. خاطره شکنجه شده دقیق نیست، پس شهادت او بی اعتبار است. بهنود در همان متن خاطرات مهاجرانی را بی اما و اگر تائید می کند و چنین است که در متن او، خواسته یا ناخواسته، خاطرات دولتمردِ دولتِ شکنجه دقیق است و خاطرات قربانیان شکنجه، به دلیل شکنجه شدن، نادقیق.
ده ها کتاب خاطرات شکنجه شدگان جمهوری اسلامی نه فقط روایت صداهای سرکوب شده که سندهای تاریخ ما است. این خاطرات، از جمله نوشته های مرا، می توان با شیوه های تحلیل متن و دستاوردهای شناخت شناسی نقد کرد و تاثیر حال را بر گذشته در آن ها نشان داد. اما نادقیق خواندن خاطرات شکنجه شدگان، به دلیل شکنجه شدن، و همزمان، تائید روایت دولتمردِ دولتِ شکنجه، نوبر است. بهنود در مکتوب مهاجرانی می کوشد تا صدای سرکوب شدگان را به سود سرکوب گران حذف کند.
بهنود ادامه می دهد:«مامور وزارت اطلاعات با نام مستعار حاج محسن با لهجه اصفهانی غلیظ که تا جایی که می دانم برای بیشتر اهل قلم، به عنوان مسوول امور مطبوعات دگراندیش در وزارت اطلاعات شناخته شده بود، در آن روز به من تلفن کرد و پرسید که چرا عازم نشده ام برای سفر همراه دوستان به ارمنستان. .. به او گفتم گذرنامه ندارم. و در اداره گذرنامه به من گفته اند که باز ممنوع الخروج شده ام، … ساعتی بعد تلفن کرد و گفت خطا شده و من مامورم از جانب آقای مهاجرانی (در آن زمان معاون حقوقی و پارلمانی رییس جمهور هاشمی) و دکتر حسن حبیبی (در آن زمان معاون اول رییس جمهور) هم از شما خواهش کنم که حتما بروید به این سفر … فردا صبح علی الطلوع پاسپورت شما در مرز آماده است» و «آقای دکتر مهاجرانی (نه آن زمان و نه تا جایی که یادم هست هنوز هم) درباره سفر ارمنستان و رفتن و نرفتن با من سخنی نگفته است».

روایت های متضاد از یک حادثه واحد
نه فقط در خاطرات، که حتا در کتاب های تاریخی بهنود نیز روایت های متضاد از یک حادثه واحد کم نیست. این جا نیز با دو روایت رو به رو هستیم. یکی روایت اول که من به نقل از بهنود در یاس و داس نوشته ام و صحبت فقط از مهاجرانی است و یکی روایت دوم که بهنود در تائید ادعای کنونی مهاجرانی و به خواست او، در مکتوب او نوشته است. در روایت دوم مامور وزارت اطلاعات است که از قول مهاجرانی (و حبیبی) به بهنود می گوید به سفر برود نه خود مهاجرانی.
بهنود مدعی است نقل سرکوهی از حرف های او دقیق نیست اما فراموش کرده است که آن حرف ها را نه فقط به من که به دیگران هم گفته است و آن ها نیز به نقل از او همان نوشته اند که من.
محمد محمدعلی، از فعال ترین اعضای کانون نویسندگان و از خلاق ترین داستان نویسان ایران، که با ما همسفر بود، در خاطرات خود در باره سفر ارمنستان، به نقل از همین آقای بهنود، نوشته است:
«علت دیر آمدن مسعود بهنود را می پرسم. می گوید ” هفته پیش تلفنی داشتم از اداره گذرنامه، که شما ممنوع الخروجی و…” که بهنود پاسخ داده او تازه از سفر خارج آمده و ممنوع الخروج نیست و… بعد با آقای مهاجرانی، مشاور رئیس جمهور تماس می گیرد و او می گوید ” مانعی نیست شما برو من کار گذرنامه ات را درست می کنم…” وحالا مسعود بهنود، منتظر بود هر آن و لحظه دوستش سربرسد یا پیکی در بین راه پاسپورتش را بیاورد… یا نهایت در مرز جلفا تحویلش بدهد. ”
خاطرات سفر محمد محمدعلی در سال 2005 در مجله شهروند کانادا منتشر شد. محمد علی خوشبختانه زنده است و گرچه چند بار بازداشت و بازجوئی و تهدید شد، اما باز هم خوشبختانه در آن حد شکنجه نشده است که بهنود بنویسد خاطرات او نیز به دلیل شکنجه شدن دقیق نیست.
دو نفر، در دو تاریخ متفاوت، در دو کشور مختلف، بی ارتباط با هم، گفته های بهنود را در باره نقش آقای مهاجرانی به یکسان نقل کرده اند. پس تا این جا یک موضوع روشن است. نقل من از بهنود همان است که بهنود در آن زمان به ما، و نه فقط به من، گفت. دقیق و دور از تاثیر مفروض شکنجه.
من و محمد محمدعلی گفته های بهنود را نقل کرده ایم اما ضامن درستی یا نادرستی گفته های او نیستیم. آقای مهاجرانی که نقش خود را در آن ماجرا انکار و از «تکذیب و تفسیر» بهنود «سپاسگزاری» می کند، اکنون چاره ای ندارد جز آن که از دوست خود بپرسد که چرا دروغ گفته است و البته تا این جا یک عذرخواهی مکتوب نیز به من بدهکار است.

و اما اگر روایت دوم درست می بود؟
اما برای یک لحظه فرض کنیم که روایت دوم بهنود درست است و او در آن زمان به دلایلی نقش مامور اطلاعات را در داستان خود حذف کرده است.
اگر چنین باشد چند پرسش جدی مطرح می شود:
چرا بهنود در آن زمان از تماس مستقیم خود با مهاجرانی گفت و ارتباط خود را با مامور وزارت اطلاعات مخفی کرد؟
اگر وزارت اطلاعات می خواست که بهنود به سفر برود چرا اداره گذرنامه، که در این موارد تحت امر وزارت اطلاعات بود، پاسپورت او را ضبط کرد؟
و مهم تر این که در آن زمان برخی از ما، و از جمله من، به خطا، می پنداشتیم که در بستر رقابت های جناحی آن روزگار، وزارت اطلاعات با این سفر مخالف است و کسانی در دولت رفسنجانی موافق یا بی تفاوت. اگر بهنود در آن زمان روایت دوم خود را به ما می گفت من یکی به سفری نمی رفتم که وزارت اطلاعات بر آن مصر بود. نه فقط من که بسیاری از ماها. چنان که پیش از این نوشتم غفار حسینی به ما هشدار داده بود.
بهنود می نویسد:«نادرستی روایت آن مامور هم مانند بقیه سناریوهایی که وزارتی ها بافته بودند از همان زمان که بر فراز گردنه حیران از مرگ رستیم، بر همه مان روشن شد.»
این نیز نادرست است. به شهادت خاطرات مکتوب من، محمد محمدعلی، منصور کوشان و… تنها نکته ای که ما در آن زمان فهمیدیم این بود که سفر دامی بوده است برای کشتن ما.

حاشیه ای بر متن
درستی روایت اول یا دوم بهنود موضوع بحث من نیست، اما از سر کنجکاوی از خود پرسیدم امکان دارد که روایت دوم بهنود درست و او در آن زمان به دلایلی رابطه خود را با مامور اطلاعات از ما پوشانده باشد؟
بهنود در روایت دوم می نویسد:«حاج محسن با لهجه اصفهانی غلیظ که تا جایی که می دانم برای بیشتر اهل قلم، به عنوان مسوول امور مطبوعات دگراندیش در وزارت اطلاعات شناخته شده بود»
من که یکی از آن « بیشتر اهل قلم» بودم و بیش از اغلب «اهل قلم» احضار، بازجوئی، تهدید، زندانی و شکنجه شدم، اول بار است که در باره «حاج محسن با لهجه اصفهانی» می شنوم. تا آن جا که خاطرات دوستان آن دوره را خوانده ام هیچ کس به ماموری با نام مستعار «حاج محسن با لهجه غلیط اصفهانی» اشاره نکرده است. پس تکلیف «شناخته شده بودن» این مامور برای «بیش تر اهل قلم»، که بهنود نوشته است، روشن است.
بهنود در باره اداره یا بخشی به نام «امور مطبوعات دگراندیش» در وزارت اطلاعات نوشته است. من نخستین بار است که چنین چیزی می شنوم. یا من «مطبوعاتی دگراندیش» نبودم یا این اداره یا بخش برای مطبوعاتی های دگراندیشی چون بهنود تاسیس شده بود.
بهنود در ساختن روایت های خود معمولا امری واقعی را می گیرد و قصه خود را بر گرد آن بنا می کند. از خود پرسیدم بهنود شخصیت «حاج محسن با لهجه غلیظ اصفهانی» را با الهام از چه ساخته است؟ پاسخ من بدین پرسش فقط یک حدس است و درستی یا نادرستی این حدس بر بحث اصلی ما تاثیری ندارد.
نام واقعی اطلاعاتی هائی را که ما را بازجوئی، تهدید و شکنجه می کردند نمی دانستیم. در احضارها و بازداشت ها یا چشم بسته بودیم یا رو به دیوار. یکی از ماموران وزارت اطلاعات با نام مستعار هاشمی من و دیگران را بدون چشم بند بازجوئی و تهدید و گاهی شکنجه می کرد. در آن 45 روزی که مرا به قصد کشتن ربودند، ماموری به نظرم دون رتبه با یک چشم شیشه ای با نام مستعار «حاج اصغر» را هم به چشم دیدم. درد مشت های او بر پیکر، مدت ها خواب از چشم می ربود. هم در آن 45 روز کسی با نام مستعار «حاج آقا حسینی»، بدون چشم بند با من حرف زد. هاشمی او را مقامی مهم معرفی کرد. حرف های او را به تفصیل در یاس و داس نوشته ام.
وقتی به خارج آمدم در مصاحبه ها و نوشته های خود، و در کتاب یاس و داس، گفتم و نوشتم که یکی از بلندمرتبه ترین آن ها کسی بود با نام مستعار «حاج آقا حسینی» که «به لهجه شیرازی یا آباده ای» سخن می گفت. بعد از افشای بخشی از پرونده قتل های زنجیره ای، عکس آقای سعید امامی در روزنامه ها منتشر شد. دیدم که این همان حاج آقا حسینی است. در فیلم سخنرانی سعید امامی در دانشگاه همدان لهجه شیرازی با آکسان آخوندی او بارز است. رسانه ها محل تولد او را شیراز نوشتند. منصور کوشان نیز در کتاب خود به نام «حدیث تشنه و آب» از «حاج آقا حسینی» نام می برد.
آیا بهنود شخصیت قصه خود، «حاج محسنی با لهجه غلیط اصفهانی» را از «حاج آقا حسینی با لهجه شیرازی» گرته برداری کرده است؟
پیش از این نوشتم که من و محمد محمدعلی تنها گفته های بهنود را نقل کرده ایم و ضامن درستی یا نادرستی آن نیستیم اما بر مبنای تناقض ها و خطاهایی که در روایت دوم او هست می توان حدس زد که همان روایت اول، که به ما گفت، روایتی که مهاجرانی انکار می کند، به واقعیت نزدیک تر است و روایت دوم را در اجابت خواست مهاجرانی نوشته شده است. اما این فقط یک حدس است.

مورد دوم
کی دروغ می گوید؟ سیمین دانشور یا مهاجرانی؟
دومین موردی که آقای مهاجرانی در بلاگ خود بر آن انگشت نهاده است پاراگرافی است باز هم از یاس و داس.
یک بار که مرا بازداشت کردند هوشنگ گلشیری به هر دری زده بود و از جمله از خانم سیمین دانشور خواسته بود تا برای آزادی من پادرمیانی کند . می دانستیم که برخی حکومتیان او را محترم می دارند و می دانستیم که با مهاجرانی رفت و آمد دارد. رضا براهنی نیز نوشته است که از خانم دانشورهمین خواسته بود. آن بار یک شب بیش تر در بند نماندم. بعد از آزادی هم هوشنگ و هم خانم سیمین دانشور روایتی را برایم گفتند که در یاس داس آورده ام:
«خانم دانشور زنگ زده بود به مشاور رئیس جمهور وقت آقای عطاالله مهاجرانی که بعد ها وزیر شد. خانم دانشور به اصرار از اعتبار خود مایه گذاشته بود و قول آزادی مرا از آقای مهاجرانی گرفته بود. به او گفته بودند که پنج شنبه آزادش می کنیم. ۳ بعد از ظهر ۵ شنبه آزاد شدم.»
آقای مهاجرانی این پاراگراف را نقل کرده و نوشته است:
«این مورد دوم هم … خیالی و دروغ است. نه خانم دانشور با من صحبت کردند و نه من چنان قولی دادم!»
برخی در خاطرات خود از مردگان نقل می کنند، اما من ماجرای پادرمیانی خانم سیمین دانشور را زمانی نوشتم و منتشر کردم که هم خانم دانشور زنده بود و هم هوشنگ گلشیری. هر دو کتاب را خوانده بودند. حتا اندک شناختی از این دو کافی است تا دریابیم که اگر روایت من درست نبود ساکت نمی ماندند. من هیچ وقت و در هیچ موردی از خانم دانشور دروغ نشنیدم. هوشنگ نیز کسی نبود که در این موارد دروغ بگوید. اما نه فقط من، که ایرانیان، دروغ هائی را از زبان و قلم آقای مهاجرانی شنیده و خوانده اند.
آقای مهاجرانی در متن خود از موقعیت سود می جوید تا ماجرائی مشابه با ماجرای مرا نیز تکذیب کند. من از این ماجرای سوم که او نوشته هیچ نمی دانم، اما بر اساس نوشته مهاجرانی خانم هما ناطق برای کسی نقل کرده است که مهاجرانی مشکل گذرنامه دکتر فریدون آدمیت را حل کرده است. مهاجرانی این را نیز تکذیب می کند.

انکار چرا؟ در باب افسانه بی خبری دولت
چرا آقای مهاجرانی حل مشکل گذرنامه آقای آدمیت و کمک به آزادی مرا، که می تواند نکته هائی مثبت در کارنامه او باشند، انکار می کند و می نویسد «کسانی که با شیوه کار و نظام حکومت در ایران آشنا هستند، می دانند که معاون رئیس جمهور نمی تواند» چنین دخالت هائی بکند.
سخن آقای مهاجرانی در باره محدویت اختیارات معاونان رئیس جمهور درست است. همه معاون ها نمی توانند در امور وزارت اطلاعات دخالت کنند اما آن معاونی که دفتر رئیس جمهور را در مورد پرونده روشنفکران دگراندیش با وزارت اطلاعات هماهنگ می کند چطور؟
آقای مهاجرانی با انکار دخالت های خود در امور امنیتی می کوشد تا خود را معاونی جلوه دهد که با وزارت اطلاعات همکاری نمی کرده است و مهم تر می کوشد تا افسانه ای را تبلیغ کند که بر مبنای آن وزارت اطلاعات روشنفکران را، مستقل از رئیس جمهور و معاون او و بدون اطلاع آن ها، شکنجه می کرد و به قتل می رساند آن هم به دورانی که رئیس جمهور در برخی موارد از رهبر نیز قدرتمندتر بود.

راز قتل غفار حسینی
من چندین مورد از دخالت های آقای مهاجرانی را در پرونده های امنیتی می دانم، اما بهتر است بخشی از نوشته منصور کوشان را از کتاب «حدیث تشنه و آب» او نقل کنم. این چند سطر هم دخالت های آقای مهاجرانی را در امور امنیتی نشان می دهد و هم بدین پرسش مهم پاسخ می دهد که چرا وزارت اطلاعات دولت رفسنجانی ، غفار حسینی شاعر، مترجم و عضو فعال جمع مشورتی کانون نویسندگان را کشت.
کوشان می نویسد:«انتشار دومین میزگرد تکاپو، « آزادی بیان و اندیشه، بدون هیچ حصر و استثناء» آن چنان بازتاب تندی داشت و امنیتی های نظام و کارگزاران فرهنگی آن را چنان برانگیخت که نه تنها باز به دادستانی انقلاب برده شدم و بیش از ده ساعت بازجویی کشنده را پشت سر گذاشتم که آقای عطاالله مهاجرانی، مشاور رییس جمهور در امور فرهنگی، پارلمانی و حقوقی در یک مکالمه تلفنی من را از عواقب وخیم چاپ و انتشار میزگردها برحذر داشت و گفت:« هیچ نظامی نمی تواند حرف های غفار حسینی را تحمل کند.»
غفار حسینی در میزگرد مجله تکاپو با سانسور مخالفت، از آزادی بیان حمایت و بر استقلال کانون نویسندگان از قدرت تاکید کرده بود. برخلاف گفته آقای مهاجرانی بسیاری از نظام ها چنین سخنانی را تحمل می کنند و فقط برخی، از جمله جمهوری اسلامی ، تاب تحمل طرح چنین خواست هائی را ندارند.
آقای مهاجرانی به سردبیر تکاپو تلفن می کند، سردبیر مجله را « از عواقب وخیم چاپ و انتشار میزگردها برحذر» می دارد و می گوید که «هیچ نظامی نمی تواند حرف های غفار حسینی را تحمل کند.»
…. و دیدیم که تحمل نکردند. وزارت اطلاعات دولتی که آقای مهاجرانی عضو آن بود، غفار حسینی را کشت.
تلفن آقای مهاجرانی به منصور پرتوئی می افکند بر روند و مکانیزم های انتخاب قربانیان پروژه حذف و قتل روشنفکران بدان دوران. گفته های او پاسخی است به این پرسش ها که چه کسانی قربانیان قتل ها را انتخاب می کردند؟ با چه معیارهائی؟ آدم ها کی و چه وقت «غیر قابل تحمل» و کشته می شدند؟ و… آقای مهاجرانی! روزی روزگاری پرونده ها باز خواهد شد حتا اگر من و شما نباشیم.

دولت روشنفکرکش چرا؟
برخی دولت رفسنجانی را «دولت سازندگی» می خوانند. بحران اقتصادی، عمیق تر شدن شکاف فقر و غنا و… نشان داد که خصوصی سازی رانتی ـ نئولیبرالی در کشوری نفتی و با حکومتی مستنبد و گرفتار در چنبره فساد نهادینه شده اقتصادی، سازندگی نیست.
شکنجه کسانی چون عزت الله سحابی و یاران او، که از برنامه های اقتصادی رفسنجانی انتقاد کرده بودند، قتل روشنفکرانی چون سعیدی سیرجانی، احمد میرعلائی، غفار حسینی، طرح پرت کردن اتوبوس حامل حدود 22 نویسنده به دره، ربودن من به قصد کشتن، پرونده قتل های میکونوس و…. به ما حق نمی دهد که دولت رفسنجانی را «دولت روشنفکرکش» و «دولت شکنجه» بنامیم؟

به خاطر یک مشت پوند ناقابل
آقای مهاجرانی در بلاگ خود می نویسد «سخنان دیگری .. در باره هاشمی گفته شده است، به آن ها هم خواهم پرداخت. مثل سخنان جناب آقای دکتر سروش و آقای فرج سرکوهی، که نمی توان از آن سخنان به آسانی گذشت و یا نادیده گرفت.»
امید که چنین کند اما پیشنهاد من این است که پیش یا بعد یا همراه با پرداختن به سخنان من و دکتر سروش، به وعده خود و همسرش خانم جمیله کدیور وفا کند.
آقای مهاجرانی منتقدان و مخالفان جمهوری اسلامی را «وطن فروش» و خود را مدافع «منافع ملی ایران» می داند. تضادهای ایران و عربستان سعودی در خلیج فارس، چه به دوران شاه، چه اکنون و چه در هر حکومتی در آینده، روشن است.
بر اساس یکی از سندهائی که ویکی لیکس منتشر کرد، آقای مهاجرانی، معاون اسبق رئیس جمهور و وزیر اسبق، از شاه عربستان سعودی درخواست کرده است که هزینه تحصیل یا شهریه فرزند او را در انگلستان، به اضافه اجاره بهای خانه او، بپردازد. شاه عربستان سعودی، نیز، لابد مجانی و بدون چشم داشت و محض رضای خدا، دستور داده است که «مجموعاً ۶۵ هزار پوند (حدود صد هزار دلار) برای 4 سال تحصیلی» به فرزند آقای مهاجرانی پرداخت شود . (لینک 2)
آقای مهاجرانی و خانم جمیله کدیور سند را انکار نکردند. خانم کدیور در تیرماه 94 قول داد که «پس از ماه رمضان» در این باره توضیح خواهد داد. آقای مهاجرانی نیز به بی. بی. سی گفت «در موقع مقتضی» یا «موقع مناسب» توضیح می دهد.
کسی باید به خانم کدیور بگوید که «ماه رمضان» مدت ها است سپری شده. وعده سرخرمن «موقع مقتضی یا مناسب» نیز معمولا بدین امید داده می شود که پس از مدتی آب ها از آسیاب بیفتد و با مرور زمان و بر بستر غیبت حافظه تاریخی نزد ایرانیان، موضوع فراموش شود.
اگر آقای مهاجرانی این امید را دارد بر خطا است. بر اساس یک ضرب المثل غیرفارسی «هر وقت گوساله حرکت کند زنگوله به صدا در می آید.»
پیشنهاد می کنم که آقای مهاجرانی پیش یا بعد یا همراه با پرداختن به سخنان من و دکتر سروش، در باره خبر دستمزد سخنرانی خود و نحوه و مکان اقامتش در «انستیتو واشنگتن برای مطالعات خاورمیانه» نیز توضیح دهد. (لینک 3 ) این انستیتو همان است که به هواداری از نئوکان های آمریکائی، طرفداری از دولت اسرائیل و حمله نظامی به ایران شهره است.
و چون قرار بر شفافیت و راست گوئی است خوب است که آقای مهاجرانی در باره موسسه ای شهره به «مرکز ملک عبدالله بن عبدالعزیز برای گفتگوی میان ادیان و فرهنگ ها»، که عضو هیئت مدیره آن است نیز توضیح دهد تا همگان بدانند که برخلاف برخی شایعات، نانی که او به خانه می برد هم حلال است و هم منطبق بر «منافع ملی» که مهاجرانی خود را مدافع آن می داند.( لینک 4 )
لازم است که کمی هم به عقب برگردد. پس پیشنهاد می کنم پیش یا بعد یا همراه با پرداختن به سخنان من و دکتر سروش، در باره چگونگی راه یافتن خود به مجلس نیز بنویسد. در باره دورانی که به اتکاء حلقه آقای دستغیب در شیراز، حلقه ای که داغ مسئولیت کشتار بهائیان قریه سعدی را در روزهای نخستین انقلاب بر پیشانی دارد، و با باطل شدن آرای بالای رقیب خود خانم فاطمه زارعی و بازداشت او، یعنی با حذف رقیب، به مجلس راه یافت. (خانم زارعی در زندان شکنجه و سرانجام در کشتار زندانیان سیاسی در سال 67 ، اعدام شد.) (لینک 5 )
نسل های نو رسیده مقاله آقای مهاجرانی را در شماره 29 نشریه «الفجر» در سال پراعدام 1361 نخوانده اند، اما پیرترها به یاد دارند و تاریخ از یاد نخواهد برد که مهاجرانی در نشریه ای که صفحه اول آن با تیتر «مرگ بر بازرگان و قطب زاده» تزئین شده بود، به دوران سرکوب سهمگین که سنگ ستم حکومت بر سر مردمان می بارید، اعدام قطب زاده را کافی ندانست و با جمله هائی چون « آیا تنها قطب زاده است که قطب کودتا را می گرداند یا این که اساسا قطب زاده، زاده تفکری است که قطب کودتا بر پایه آن قرار می گیرد» و با نقل برخی جمله های مهندس مهدی بازرگان و دیگر اعضای نهضت آزادی، در کوره اعدام های بیش تر می دمید. آقای مهاجرانی ، برای تاریخ هم که شده بد نیست شرحی کوتاه بر آن مقاله بنویسید. (لینک 6 )
مرا با پرونده های شخصی و خانوادگی او کاری نیست. همه آن چه ک از او خواسته ام در حوزه عمومی است با اسناد منتشر شده و در دسترس همگان.

در باب 9 کرسی آسمان
آقای مهاجرانی به هنگام تلاش برای مادام العمر کردن ریاست جمهوری رفسنجانی بر آن بود که « آقای هاشمی رفسنجانی دو ویژگی امیرکبیر و مدرس را باهم دارند» امیرکبیر در «سازندگی» و مدرس در «آزادیخواهی ». هرکس که کم ترین آشنائی با تاریخ معاصر ایران داشته باشد می داند که مدرس هر چه بود آزادیخواه نبود. مخالفت با جمهوری به سود سلطنت، طرفداری از دوام سلطنت قاجار و اجرای احکام شریعت اسلامی، چه نسبتی دارد با آزادیخواهی؟
آفای رفسنجانی بر اساس گزارش های رسمی در استخر سکته کرد. آقای مهاجرانی مرگ او را چنین توصیف می کند « درگذشت هاشمی رفسنجانی به پرواز بیشتر شبیه بود تا مرگ! فاصله در گذشتش تا آخرین جلسه مجمع چند ساعتی بیشتر نبود. پرواز تمام»
وقتی مرگ در استخر بر اثر سکته «پرواز تمام» است یاد سعدی زنده نمی شود که گفت:
«چه حاجت که نه کرسی آسمان
نهی زیر پای قزل ارسلان»؟

کمی هم دستور زبان فارسی
آقای مهاجرانی که ادعای نویسندگی و «ادیب» بودن را یدک می کشد می تواند معنای دقیق تیتر یادداشت خود را توضیح دهد؟ «نقشی از سراب خیال فرج سرکوهی» یعنی چه؟ «سراب» تصور و خیال آب است و واقعی نیست. «خیال» نیز واقعی نیست. جدا از حشو قبیح در این عبارت ، ترکیب منفی در منفی «سراب خیال» یعنی چه؟ منفی در منفی به نشانه دو قبضه سفارشی؟
به همین نوشته کوتاه آقای مهاجرانی نگاه کنیم.
در فارسی می نویسیم:«کتاب الف را نشر ب منتشر کرده است ». اما آقای مهاجرانی نوشته است:«کتاب یاس و داس توسط نشر باران منتشر شده است». در باره غلط بودن «توسط» در این بافت می توان به نوشته های دکتر خانلری و یا ابوالحسن نجفی رجوع کرد. البته نگاهی به کتاب های قدیمی دستور زبان دبیرستان هم کافی است.
نوشته است:«و برای آیندگان نوشته بی اعتبار او اعتباری داشته باشد». در فارسی می نویسیم «و نوشته بی اعتبار او برای آیندگان معتبر شود یا بشود» یا چیزی شبیه بدین.
نوشته است:«سخنی بین من و الف پیش نیامده». در فارسی سخن بین دو نفر «پیش نمی آید»، عقب هم نمی رود.
نوشته است «گفتم اولین بار است که چنین تصویر قدرقدرتی از خودم را می شنوم» . در زبان فارسی تصویر را نمی شوند . می بینند. به همین دلیل کسی که با فعل های ترکیبی در زبان فارسی آشنا باشد در این گونه موارد، که پای شنیدن هم در کار است، به مثل می نویسد «اولین بار است که در باره وجود چنین تصویر قدرتمندی از خود می شنوم» یا جمله ای شبیه به این. برای آشنائی با فعل های ترکیبی در حد پرهیز از خطای آقای مهاجرانی، خواندن شمار اندکی کتاب اما به شرط دقت در زبان کافی است..
نوشته است:«اداره گذرنامه»« بدیهی است که در هماهنگی با وزارت اطلاعات و دادستانی می باشد». در فارسی می نویسیم:«اداره گذرنامه با هماهنگی وزارت اطلاعات عمل می کند» یا «می کرد» و یا «اداره گذرنامه با وزارت اطلاعات و دادستانی هماهنگ بود» یا «هست». «می باشد» به جای «است» و «هست» در دوره نوجوانی من نیز از غلط های دوره اول دبیرستان بود.
کسی که در متنی به کوتاهی چند پاراگراف چندین غلط نحوی و صرفی دارد بهتر نیست پیش از پاسخ دادن به گفته های من و دکتر سروش در باره رفسنجانی، دستور زبان فارسی را در حد دیپلم بخواند؟ «ادیب» بودن پیشکش.
هر کسی در هر سنی می تواند دستور زبان را فرا گیرد و فارسی را درست بنویسد اما هیچ کس نمی تواند عضویت خود را در دولت روشنفکرکش از کارنامه خود و از ذهن تاریخ پاک کند. چنان که برخی می گویند کارنامه هرکس به گردن او آویزان است و پیش از این هم، این ضرب المثل غیرفارسی را نوشتم که «هر وقت که گوساله حرکت کند، زنگوله به صدا در می آید» و گفته اند بارها که «جنایت مشمول مرور زمان نمی شود».

* بخش نظرات این مقاله به درخواست نویسنده غیرفعال است

1 – mohajerani.maktuob.net

2 – www.bbc.com

wikileaks.org

iranwire.com

3 – www.washingtoninstitute.org

4 – www.kaiciid.org

www.kaiciid.org

5 – www.iranrights.org

6- passionofanna.files.wordpress.com
–
passionofanna.files.wordpress.com

passionofanna.files.wordpress.com

No responses yet

Jan 25 2017

طرح تشدید تحریم‌های غیرهسته‌ای ایران در سنای آمریکا مطرح می‌شود

نوشته: خُسن آقا در بخش: آمریکا,تحریم,تروریزم,حقوق بشر,سیاسی

بی‌بی‌سی: سه سناتور آمریکایی مجدا طرحی را برای وضع تحریم های جدید علیه جمهوری اسلامی ایران به سنای آن کشور تسلیم کرده اند.

این طرح توسط مارکو روبیو، تاد یانگ و جان کورنین، اعضای سنای آمریکا از حزب جمهوریخواه تهیه شده و در صورت تصویب، تحت عنوان “قانون تحریم‌های غیر هسته‌ای ایران” باعث خواهد شد آمریکا تحریم‌های سنگین اقتصادی و مالی را علیه برخی نهادها و اشخاص ایرانی به اجرا بگذارد.

تدوین‌کنندگان طرح دلیل ارائه آن را “مقابله با تحریکات غیر هسته‌ای” جمهوری اسلامی از جمله “تخطی از محدودیت مرتبط با برنامه موشکی بالستیکی، نقض حقوق بشر شهروندان ایرانی و حمایت از تروریسم بین‌المللی” عنوان کرده‌اند. ظاهرا منظور از “تخطی از محدودیت مرتبط با برنامه موشکی” به دیدگاه مقامات آمریکایی اشاره دارد که معتقدند قطعنامه شماره ٢٢٣١ شورای امنیت در تایید و تنفیذ برجام ایران را به توقف برنامه‌ موشکی یا بخشی از این برنامه ملزم کرده است. مقامات جمهوری اسلامی این برداشت از قطعنامه فوق را مردود دانسته‌اند.

طبق گزارشی که در وبسایت سناتور روبیو منتشر شده، وی در توجیه این طرح، سیاست دولت باراک اوباما در مورد ایران را مورد انتقاد قرار داده و گفته است: “پس از سال‌ها امتیازدهی یکجانبه توسط دولت قبلی آمریکا، زمان آن فرا رسیده است تا ایالات متحده در صدد مقابله با حمایت ایران از تروریسم، فعالیت های تهدیدآمیز موشکی رژیم و اقدامات تکان دهنده آن در نقض حقوق بشر برآید.” مارکو روبیو ضمن استقبال از آغاز به کار دولت دونالد ترامپ، افزوده است: “من شخصا به همکاری با دولت جدید آمریکا در راستای مطالبه پاسخگویی کامل از ایران در قبال تهدیدات هسته‌ای و غیرهسته‌ای چشم دوخته‌ام.”

آقای ترامپ در جریان مبارزات انتخاباتی از آنچه که نرمش دولت قبلی ایالات متحده در مورد ایران می‌خواند انتقاد می‌کرد.
حق نشر عکس EPA
Image caption سناتورهای ارائه دهنده طرح از آغاز به کار دولت ترامپ استقبال کرده و خواستار سختگیری او نسبت به حکومت ایران شده‌اند

سناتور یانگ نیز گفته است که “ایران به خاطر ادامه حمایت از تروریسم و فعالیت تهاجمی در زمینه توسعه برنامه موشکی بالستیکی که به منزله تهدید متحدان، نیروهای نظامی و در نهایت سرزمین ماست، همچنان خطری عمده محسوب می‌شود.” وی افزوده است که طرح پیشنهادی “تبعات واقعی این اقدامات را بر ایران تحمیل می‌کند و مشخص می‌سازد که به سر آمده است آن روزهایی که فعالیت‌های تروریستی و موشکی تهران فقط یک بیانیه شدیداللحن و یک پشت دستی ناچیز را در پی می‌آورد.”

سناتور کورنین نیز در توجیه حمایت از این طرح، گفته است که “با وجود توافق معوجی که دولت قبلی آمریکا به دست آورد، حکومت ایران همچنان عمده‌ترین حامی ترور و بزرگترین نیروی بی‌ثبات ساز در خاورمیانه است و زمان آن فرا رسیده تا کنگره و رئیس جمهوری جدید ما در برابر این اقدامات ایرانی، واکنش اقتصادی واقعی نشان دهند تا مشخص شود که ایالات متحده با قوت با اقدامات آنان در نقض حقوق بشر، فعالیت تروریستی در سراسر جهان و تلاش برای کسب ظرفیت موشکی مخالف است.”

این طرح برای اولین بار در ماه دسامبر سال گذشته به مجلس سنا تسلیم شد.
حق نشر عکس Social Media
Image caption سعید عابدینی، جیسون رضائیان، امیر حکمتی – سناتورهای آمریکایی خواستار توضیح در مورد وضعیت “آمریکائیان بازداشت و ربوده شده توسط ایران” هستند

براساس این طرح، تحریم‌های جدیدی علیه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و هواپیمایی ماهان وضع خواهد شد. به گفته تدوین کنندگان طرح، ماهان “یک شرکت هواپیمایی ایرانی است که به سپاه پاسداران در گسترش تروریسم و افراطگرایی کمک کرده است.” همچنین، دولت آمریکا ملزم خواهد شد تا فهرستی از موسسات و شرکت‌هایی تهیه کند که سپاه پاسداران مالکیت بیش ار ٢٥درصد سهام آنها را در اختیار دارد و آنها را مشمول تحریم قرار دهد.

در این طرح، خواسته شده است تا به دلیل “نقض نفرت آور حقوق بشر” در ایران، تحریم‌های حقوق بشری کنونی تشدید و تحریم‌های جدیدی به اجرا گذاشته شود. علاوه بر این، دولت آمریکا موظف خواهد شد تا در مورد “شهروندان آمریکایی که توسط ایران بازداشت یا ربوده شده‌اند و اقدامات دولت برای آزادی آنان به طور شفاف به کنگره توضیح دهد.”

تحریم‌های جدیدی نیز علیه “افرادی که آگاهانه به برنامه موشکی ایران کمک می‌کنند” و علیه موسسات و شرکت‌هایی وضع خواهد شد که بیش از ٢٥ درصد از مالکیت آنها به سازمان‌های ایرانی دارای “نقشی کلیدی در برنامه موشکی” تعلق دارد. سازمان صنایع هوا فضا، گروه صنعتی شهید همت و گروه صنعتی شهید باکری از جمله این موسسات هستند.

این طرح از رئیس جمهوری آمریکا می‌خواهد تا مشخص کند که افرادی که اسامی آنها در فهرست تحریم‌های شورای امنیت سازمان ملل وجود داشته قطعا ارتباطی با برنامه موشکی ایران ندارند و در صورتی که تایید عدم ارتباط آنها امکانپذیر نباشد، این افراد را هم مشمول تحریم قرار دهد. همچنین، افرادی که در بخش‌هایی از اقتصاد ایران دخیل هستند که به طور مستقیم یا غیرمستقیم با برنامه موشکی ارتباط دارد نیز تحریم شوند.

طرح پیشنهادی این سه سناتور از رئیس جمهوری می‌خواهد تا وضعیت دسترسی مستقیم یا غیرمستقیم ایران به نظام مالی آمریکا را دقیقا مشخص سازد و همچنین چگونگی تصمیم‌گیری رئیسان جمهوری در حذف نام ایران یا هر کشور دیگری از فهرست کشورهای حامی تروریسم را “به سامان کند.”

No responses yet

Jan 24 2017

حکایت زنانی که صورتشان با قلم خشم خط خطی می‌شود

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,اقتصادی,حقوق بشر,سیاسی

پویش: چشمانی کبود، با لب‌هایی مهرشده، لبخند سرد و بی‌روحی روی لبانش نقش بسته است، زنی که خانه‌ی پدری را برای ساختن قصر آرزوهایش ترک کرد، هرگز تصور این را هم نمی‌کرد که این چنین زیر آوار آرزوهای دور و درازش و در چنگال خشم همسرش گرفتار شود.

“فقط فریاد می‌زدم و دستانم را سرپناه صورت و جسم بی‌دفاعم قرار داده بودم” این را نوعروس 26 ساله‎ی تبریزی می‌گوید که همسرش به هر بهانه‌ای او را به باد کتک گرفته و به قول خودش انتقام سرسختی روزگار را از او می‌گیرد.

او می‌گوید: چرخ زندگی‌مان نمی‌چرخد، معیشت و روزگذرانی با پول یارانه سخت است و هرگاه بی‌پولی کمر مرد زندگی‌ام را خم می‌کند، خشم و عصبانیتش سر زندگی‌مان و جسم نحیف من آوار می‌شود و گویی فقر و خشم همزاد هم هستند. چیز زیادی برای گفتن ندارم، حرف‌هایم از کبودی صورتم پیداست…

فاطمه زن 30 ساله‌ای که هشت سال از زندگی مشترکش می‌گذرد و صاحب دو فرزند است، او نیز از خشونت همسرش جان سالم به در نبرده و بر اثر کتک‌های همسرش دچار شکستگی و انحراف بینی شده است.

صورتم تاوان نامهربانی‎های شوهرم را می‌دهد

او می‌گوید: در این زندگی به قدری بی چاره هستم که اکثر مواقع نمی‌گذارم بچه‌ها به مدرسه بروند تا پدرشان به خاطر آن‌ها هم که شده کتکم نزند. سر یکی از همین مشاجرات، زبانم از ترس بند آمد و دهانم برای همیشه کج شد، گویی صورتم به دفتر نقاشی شوهرم تبدیل شده که با قلم خشم، نامهربانی روزگار را در آن به تصویر می‌کشد، انگار کبود هم رنگ مورد علاقه‌ی او است و اکثر اوقات زیر چشمانم را کبود می‌کشد؛ در واقع صورتم تاوان نامهربانی‎های شوهرم را می‌دهد.

فاطمه ادامه می‌‎دهد: به خاطر ترس از دست دادن بچه‌هایم، هرگز لب به سخن وا نکرده‌ام و حتی خانواده‌ام نیز از این موضوع خبر ندارند و تنها یک بار که برادرهایم از این موضوع آگاه شدند، شوهرم را کتک زدند و او هم مرا از دیدن بچه‌هایم منع کرد و اینگونه بود که تصمیم گرفتم مهر خاموشی بر لبانم بزنم.

به گزارش ایسنا، خشونت علیه زنان نه تنها از جانب همسر بلکه از جانب برادر، پدر، افراد غریبه و فرزندان نیز بر زنان اعمال می‌شود و در این میان اما پس از سال‌ها، 17 اکتبر 1999 از طرف شورای عمومی سازمان ملل متحد به عنوان روز مبارزه با خشونت علیه زنان تعیین شد.

در سال 2008 نیز 16 روز نارنجی برای پایان دادن به این خشونت انتخاب شد و این تاریخ در کشور ما بازه‌ی زمانی 4 تا 19 آذر ماه را شامل می‌شود و در این روز افراد و سازمان‌های مختلف با پوشیدن لباس نارنجی و فعالیت در سطح شهر، اقداماتی را در راستای مهندسی فرهنگی و بالا بردن سطح آگاهی اعضای جامعه انجام می‌دهند.

طبق مطالعات و آمارهای منتشر شده، از هر سه زن در جهان حداقل یکی از آن‌ها خشونت فیزیکی را تجربه کرده است و در این میان خشونت نیز دلایل متنوعی دارد که ورود جدی مددکاران اجتماعی و مشاوران را می‌طلبد.

این میزان آمار در کشور ما نیز دست کمی از آمارهای منتشر شده در سطح جهانی ندارد و گاهی نیز میزان رشد خشونت علیه زنان در سطح جهانی، از نرخ رشد و پیشرفت بیماری‌های واگیردار پیشی گرفته است.

خشونت علیه زنان بر چهار نوع تقسیم می‌شود که خشونت فیزیکی، روحی و روانی، اقتصادی و جنسی را شامل می‌شود.

نوع اول که همان آزار جسمی نامیده می‌شود، شامل کتک‌کاری و تنبیه‌های بدنی می‌شود که قتل نیز از تلخ‌ترین نتایج ایجاد شده توسط آن است.

در خشونت روحی و روانی، فرد با کلام‌های نیش‌دار و خلاءهای عاطفی به آزار و اذیت زن می‌پردازد و حتی خشونت روحی روانی می‎تواند در نتیجه‌ی خشونت جسمی و فیزیکی نیز ایجاد شود.

در خشونت اقتصادی فرد همسر خود را در مضیقه‌ی شدید مالی قرار می‌دهد و محروم کردن از آب و نان نیز در زمره‌ی این نوع خشونت قرار می‌گیرد.

انواع خشونت علیه زنان، آنان را به سمت ناامیدی و نوعی احساس پوچی سوق می‌دهد که در علم روانشناسی به نام “درماندگی آموخته شده” شناخته شده است که در این حالت فرد توانایی برای ادامه و مقابله و صبوری را در شرایط سخت از دست می‌دهد.

مدیرکل بهزیستی آذربایجان‌شرقی، محسن ارشدزاده در گفت‌وگو با خبرنگار ایسنا، منطقه آذربایجان‌شرقی، با بیان اینکه استان ما از نظر آمار خشونت علیه زنان از وضعیت مطلوبی برخوردار نیست، گفت: در 9 ماهه‌ی اول سال جاری شاهد افزایش 57 درصدی خشونت علیه زنان بوده‌ایم و بهزیستی در این مدت 402 مورد مدافعه داشته است.

وی افزود: خشونت علیه زنان در اکثر مواقع به نام همسرآزاری شناخته شده و به چهار نوع تقسیم می‌شود که از آن جمله می‌توان به خشونت جسمی، جنسی، محرومیت و محدودیت اقتصادی و عاطفی و روانی اشاره کرد.

وی با اشاره به نحوه‌ی مداخله و تدابیر اندیشیده شده توسط سازمان بهزیستی در این امر، گفت: افراد مراجعه‌کننده به دو دسته‌ی خودمعرف و ارجاعی تقسیم می‌شوند که در نوع اول فرد آسیب دیده خود به بهزیستی مراجعه کرده و جویای کمک می‌شود و در نوع دوم سایر مراجع همچون مردم و یا مراجع قضایی آنان را معرفی می‌کنند.

ارشدزاده عنوان کرد: همچنین اورژانس اجتماعی 123 آماده‌ی پذیرش شکایت‌ها و اخبار مربوط به خشونت علیه زنان است و در برخی موارد نیز اورژانس مجبور به مداخله‌ی مستقیم در این امر شده و در محل حادثه حضور پیدا می‌کند.

وی بیان کرد: مددکارن و مشاوران این سازمان در قالب پایگاه‌های خدمات اجتماعی نیز ارائه‌ی خدمات می‌کنند و در مجموع ارائه‌ی خدمات به صورت سرپایی انجام می‌شود و اگر فردی نیاز به اقامت داشته باشد، با همکاری مراجع قضایی و انتظامی به بهزستی معرفی می‎شوند.

وی با اشاره به خانه‌های امن برای افراد خشونت دیده، گفت: در سال جاری 44 نفر در این خانه‌ها، اسکان داده شده‌اند که 80 درصد آن ناشی از خشونت‌های فیزیکی بود.

خانه‌ی امن بهزیستی، پذیرای زنان و دختران خشونت دیده

مدیرکل بهزستی استان اظهار کرد: خانه‌ی امن مکانی جهت اسکان زنان و دختران خشونت دیده است که آنان را از خدمات بهداشتی، فرهنگی و اجتماعی برخوردار می‌کند و مدت اقامت در آن 120 روز است که با توجه به صلاح‌دید مراجع قضایی سه الی پنج ماه قابل تمدید است.

وی خاطرنشان کرد: خدمات پیگری بعد از ترخیص نیز انجام می‌شود و مجموعه‌ی خدمات مددکاری و بهداشتی، روان‌شناسی و حقوقی انجام می‌شود و مددکاران نیز در راستای حل مشکلات اقدام می‎کنند.

No responses yet

« Prev - Next »

  • Recent Posts

    • زیر ذره‌بین رسانه‌ها: «چراغ سبزی که اسرائیل برای اقدام علیه ایران منتظرش بود»
    • درباره تصویر معترضی که مقابل یگان ویژه وسط خیابان نشسته‌ بود، چه می‌دانیم؟
    • سومین روز اعتراضات در ایران؛ تجمع در دانشگاه‌ها، گاز اشک‌آور در کرمانشاه
    • تجمع‌های اعتراضی در اعتراض به افزایش قیمت‌ها برای دومین روز در تهران ادامه یافت
    • دنیای خیالی آخون‌ها!!
  • Recent Comments

    No comments to show.

Free WordPress Theme | Web Hosting Geeksاخبار Copyright © 2026 All Rights Reserved .