اخبار

  • صحفه نخست
  • Sample Page
  • خُسن آقا

Archive for the 'جنایات رژیم' Category

Nov 19 2013

فرمانده پلیس، قاضی پیشین سعید مرتضوی را به فرستادن معترضان به کهریزک متهم کرد

نوشته: خُسن آقا در بخش: جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی

رادیوفردا: سرتیپ پاسدار اسماعیل احمدی‌مقدم، فرمانده نیروی انتظامی ایران، دوشنبه ۲۷ آبان گفت معترضان بازداشت‌شده در جریان اعتراض‌های پس از انتخابات ۱۳۸۸ «با اصرار سعید مرتضوی» به میان «اراذل و اوباش» فرستاده شده‌اند.

فرمانده پلیس در گفت‌وگویی که با خبرگزاری دانشجویان ایران٬ ایسنا داشته، گفته است نیروی انتظامی بر «خطرناک بودن» بازداشتگاه کهریزک تاکید کرده، اما دادستان وقت تهران با اصرار بر اینکه بازداشت‌شدگان «چاقو، قمه و زنجیر» داشته‌اند، آنها را روانه کهریزک کرده است.

سرتیپ احمدی‌مقدم می‌گوید در جلسه‌ای که با قاضی مرتضوی داشته است، مخالفت خود را بیان کرده و به گفته او موضوع مخالفت پلیس با فرستادن معترضان بازداشت‌شده به کهریزک «ثبت شده است».

این مقام ارشد پلیس ایران در عین حال می‌گوید در کهریزک در هر بند جا برای پنجاه نفر بوده که ۱۷۰ نفر را در آنها جای داده‌اند.

احمدی‌مقدم به ایسنا گفته است: «قبول کنید در گرمای تابستان کهریزک آن هم در یک مکانی که استاندارد نیست، اگر کاری هم صورت نگیرد، این تراکم آدم در این محل کم امکانات دارای مسئله است.»

او در عین حال گفته است کمی پایین‌تر از بازداشت‌گاه کهریزک، مقر یگان ویژه بود و مسئول بازداشتگاه کهریزک، می‌توانست دستگیرشدگان را به آنجا بفرستد که این کار نیز انجام نشده است.

بازداشتگاه کهریزک و رخداد‌ها در آن پس از فرستادن بازداشت‌شدگان اعتراضات به نتیجه انتخابات سال ۸۸، از جمله خبرسازترین موضوعات این سلسله اعتراضات است.

پس از کشته شدن گروهی از معترضان، در مورد مرگ سه نفر از آنها؛ محسن روح‌الامینی، امیر جوادی‌فر و محمد کامرانی پرونده‌ای برای رسیدگی تشکیل شد. این هر سه در بازداشتگاه کهریزک کشته شده‌اند.

دادگاه رسیدگی به اتهام‌های سعید مرتضوی، حسن زارع دهنوی (معروف به قاضی حداد) و علی‌اکبر حیدری‌فر، سه مقام پیشین قضایی ایران را در این رابطه آغاز کرد.

در نهایت تیرماه امسال قضات متهم در پرونده به «انفصال دائم از خدمات قضایی و پنج سال انفصال از خدمات دولتی محکوم شده‌اند».

سعید مرتضوی، متهم ردیف اول این پرونده، به اتهام «گزارش خلاف واقع» به ۲۰۰ هزار تومان جریمه نقدی نیز محکوم شد.

این حکم با واکنش‌های مختلفی روبه‌رو شد، و هر دو طرف گفتند که به آن اعتراض می‌کنند.

مرداد ماه سال جاری وکیل خانواده محسن روح‌الامینی از اعتراض رسمی موکلان خود به حکم دادگاه رسیدگی خبر داد.

همان زمان سعید مرتضوی نیز لایحه اعتراضی به حکم خود در پرونده کهریزک را به دادگاه کیفری تهران ارائه کرد.

طی این مدت که دادگاه در حال رسیدگی به پرونده کهریزک بوده و پس از آن نیز، خبرگزاری‌ها و رسانه‌های داخل ایران خبرهایی را تحت عنوان «ناگفته‌ها» از این موضوع منتشر کرده‌اند.

در برخی از این «ناگفته‌ها» مقام‌های مختلف -از جمله در تازه‌ترین واکنش رئیس پلیس- از یک سو و سعید مرتضوی از سوی دیگر اتهام‌هایی را به یکدیگر نسبت داده‌اند.

برای نمونه خرداد ماه گذشته سعید مرتضوی به خبرگزاری فارس گفته بود پلیس، محسن روح‌الامینی را پیش از آنکه به بازداشتگاه برود، در پارکینگ خود کتک زده و بازجویی کرده بود.

دادستان پیشین تهران «ماموران لباس شخصی» را نیز عامل ضرب و جرح شدید محمد کامرانی پیش از فرستاده شدن به بازداشتگاه کهریزک، معرفی کرده بود.

دادگاه کهریزک به‌طور غیرعلنی برگزار شده و متهمان، شاهدان و شاکیان اجازه درز اطلاعات از آن را نداشتند. با این‌حال بخشی از گفته‌های مقام‌های قضائی متهم در جریان پرونده با وجود غیرعلنی بودن دادگاه در برخی رسانه‌ها منتشر شد.

No responses yet

Nov 18 2013

گزارشی از چگونگی به اعتیاد کشاندن جوانان در زندان و در آمدهای میلیاردی از آن

نوشته: خُسن آقا در بخش: جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی

فعالين حقوق بشر و دمکراسی در ایران: گزارش یکی از زندانیان سیاسی زندان مرکزی بندرعباس از چگونگی به اعتیاد کشاندن جوانان زندانی در زندانهای مختلف و در آمدهای میلیاردی از آن توسط کسانی که خود را پزشک و کارشناس بهداشت می نامند جهت انتشار و اطلاع عموم در اختیار «فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران» قرار داده شده است. متن گزارش به قرار زیر می باشد

بنام خدا،

هیچ حیوانی به حیوانی دیگر نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

در سازمان زندانهای رژیم جمهوری اسلامی چه می گذرد

تحصیل در آمد نامشروع میلیاردها تومان

در سال ۸۱ سه نفر به نام های محمد نصیری پور ، دکتر ایوبی و عبدالهی به علت ارتکاب تخلفات عدیده از تهران به بندر عباس تبعید شدند.محمد نصیری پورکه با عنوان جعلی دکتر نصیری خود را معرفی می کند مثل عبدالهی کارشناس بهداشت است ولی دکتر ایوبی که نسبتا علیل است سابقا بازجوی اطلاعات در مشهد بوده و از طریق سهمیه وزارت اطلاعات بدون کنکور و با دیپلم قلابی به دانشگاه فرستاده شد تا به عنوان پزشک معتمد ،گوش به فرمان نیروهای امنیتی و اطلاعاتی باشد.

این باند ۳ نفره بعد از ورود به بندر عباس در اداره کل امور زندانها مشغول به کار شدند.در بدو ورود دکتر ایوبی بعنوان رئیس بهداری اداره کل زندانهای استان هرمزگان، نصیری پور مسئول متادون تراپی زندانها و عبدالهی معاون امور اداری دکتر ایوبی شد و در اولین گام با همکاری دکتر سالفی بزرگترین کلینک ترک اعتیاد در استان را راه اندازی و متادون ، قرص و سایر داروهای مورد نیاز این مرکز نیز با ترفندهای رذیلانه توسط همین شرکای سه گانه هنوز که هنوز است از محل سهمیه زندانها بطور مجانی تامین می شود .

علاوه بر این ،سه عطاری در فلکه ودکای بندرعباس وجود دارد که به فروش متادون و قرصهای غیر مجاز روانگردان مبادرت می ورزند.که از طریق همین باند به نمایندگی شخص نصیری پور تامین می شود.متذکر می گردد که هر قرص ۴۰ میلی متادون در بازار آزاد ۱۵ هزارتومان به فروش می رسد و هر شیشه ۲۵۰ میلی لیتری حداقل یک میلیون تومان خرید و فروش می گردد و هر عدد قرص روانگردان که بسیار کمیاب است ۳ هزارتومان قیمت دارد. که این باند ۳ نفره علیرغم فروش آنها در بازار آزاد دیناری بابت آنها نمی پردازند بلکه از سهمیه ای از آنچه از سوی سازمان زندانها برای زندانیان معتاد تهیه می شود طی یک سری ترفندهای رذیلانه دزدیده یعنی بطور مجانی تصاحب می کنند و بخش زیادی از آن به دوبی و امارات قاچاق می شود که سود هنگفت تری عاید آنها می شود.

البته مسئول تدارکات اداره کل سازمان زندانها به نام ترابی نیزشریک آنها است و تمام مسئولان زندان از طریق رشوه های دریافتی از همین باند نحس و نجس صاحب مال و منال شدند و برای اکثر پاسداربندها نیز حداقل یک اتومبیل خریداری شده است . دکتر ایوبی که از سال ۹۰ تاکنون در زندان رجایی شهر کرج به کار مشغول است.مهر نظام پزشکی خود را در اختیار محمد نصیری پور قرار داد که وی مسئولان زندانها را داخل زندان و خانواده هایشان را در محل خانه یا تلفنی معاینه کرد و برایشان نسخه می نویسد و امضا می کند ولی مهر نظام پزشکی ایوبی را پای نسخه می کوبد و تمام داروهای نسخه شده را از داروخانه زندان تامین می کند یعنی مجانی از کیسه خلیفه می بخشد. طوری که پرسنل زندان نسخه هایشان که همگی ازتسهیلات ویژه بیمه برخوردارند طمعکارانه از این موضوع استقبال می کنند . زیرا در هنگام استفاده از بیمه علاوه بر پرداخت حق ویزیت پزشک مجبور به پرداخت بخشی از وجه داروها نیز هستند . چنین است که دارو برای زندانیان وجود ندارد مگر برای تعداد معدودی از نورچشمی ها که در جنایات و حق کشی ها با مسئولین زندان همدست و بعضا با آنها نسبت فامیلی دارند.

بعضی از ترفندهای رذیلانه ای که در این تجارت میلیارتومانی بکار گرفته می شود بشرح زیر است :

۱ـ لیست میزان مصرف تایید شده قرص یا متادون زندانیان را دستکاری می کنند. بدین طریق که برای مثال در زندان مرکزی بندرعباس مسئول مربوطه یعنی محمد نصیری پور لیست مزبور را هنگام تحویل به زندانیان با مداد می نویسد ولی هنگام تحویل به امور مالی و تدارکات به میزان دلخواه و با خودکار ثبت می نماید.

۲ـ اسامی زندانیان آزاد شده و انتقال یافته تا ۲ ماه حذف نمی شود سهمیه کسانی که به مرخصی می روند یا به بیمارستان اعزام و یا برای بازجویی به شهرستانهای دیگر بدرقه می شوند نیز کسر نمی گردد. برای نمونه میزان مصرف تایید شده برای آقایان قادر انصاری و پیمان امینی هر کدام ۱۴۰ پمپ متادون حساب سازی می شود ولی عملا به هریک از آنها ۷ پمپ داده می شود. علاوه بر این مسئول توزیع متادون به نام مصطفی چناری نیز طوری پمپ می زند که حداکثر به تعداد ۶ پمپ تحویل داده شود مازاد متادونها وقرصها توسط او و یکی از زندانیان نور چشمی به نام حمید اسکتدری که همراه او پمپ را در دست می گیرد به جیب زده می شود.

۳ـ پزشک بیمارستان حق ندارد بیشتر از سه قلم دارو برای زندانی بیمار تجویز کند . داروخانه هم خود سرانه یک قلم را به صلاح دید خود حذف می کند ۲ قلم دیگر را نصفه و نیمه و حتی به یک سوم کاهش می دهد.

۴ـ انبار اصلی دارو و متادون در خارج از محوطه زندان است و کلید آن فقط در دست نصیری پور است.

۵ ـ چون از این طریق در آمد نامشروع چندین میلیاردی کسب می کنند همیشه بیش از یک سال مصرف متادون و قرصهای روان گردان ذخیره می شود ولی برای تامین داروهای اساسی همیشه با کمبود بودجه مواجه هستند .

۶ ـ با وجود این درآمد هنگفت به شیر و کنسرو ماهی بیماران ایدزی هم رحم نمی کنند و آن را بالا می کشند که بنابه محاسبات سر انگشتی ماهیانه حداقل ۱۵ میلیون تومان و سالیانه به ۲۰۰ میلیون تومان میرسد. طبق قانون به کسانی که به ایدز مبتلا هستند یک شیر و یک تن ماهی باید بدهند. بیش از یکسال است که در این زندان داده نمی شود .

طرحی در دست اجرا دارند که همچون زندانهای استان فارس و کرمان متادون و قرص را به زندانیان بفروشند البته مدیر کل زندانهای فارس به نام موسی برادران احمدی قبل از انقلاب که ظاهرا شاگرد نجاری …. مدیر کل استان البرز بوده ولی در حقیقت هر ۲ به انواع فسق و فجور آلوده بودند و دکان نجاری بهانه ای برای رد گم کردن آنان بوده است .و بعد از انقلاب با ۴ کلاس سواد توانسته در ازای کشتن مخالفان رژیم فرصت طلبانه مدارج ترقی را با باند بازی طی کند. بردیا مدیر کل زندانهای استان کرمان که از بد بخترین افراد روستای اختیار آباد کرمان دست کمی از او ندارد

این افراد حریص و جنایتکار نه تنها کسی را ترک اعتیاد نمی دهند بلکه برای آلوده کردن بسیاری دیگر از جوانان ایرانی طرح و برنامه دارند تا بتوانند هرچه بیشتر حیف و میل کنند یعنی که متولیان مبارزه با اعتیاد عامدانه یک ملت را به اعتیاد کشانده اند تا به زعم خودشان سرشان پایین باشد تا بر علیه رژیم جمهوری اسلامی سر بلند نکنند . به قول نصیری پور با فروش متادون بخش زیادی از حقوق پرسنل سازمان زندانها تامین خواهد شد.

بطوریکه سازمان بهداشت جهانی نیز ناخواسته و نادانسته در این مصیبت غم انگیز شریک است زیرا که به بهانه تحریم ها رژیم توانسته سهمیه ی متادون دریافتی از WHO.تا ۱۰ برابر افزایش دهد.

فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران

۲۶ آبانماه ۱۳۹۲برابر ۱۷ نوامبر ۲۰۱۳

گزارش فوق به سازمانهای زیر ارسال گردید

کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل متحد

گزارشگر ویژه حقوق بشر سازمان ملل متحد

سازمان عفو بین الملل

No responses yet

Nov 15 2013

اعلام آمادگی برای ادای شهادت در دادگاه صالح شهادتنامه‌ای درباره عاشورای ۸۸: خودروی یگان ویژه با «دستور» به مردم حمله کرد

نوشته: خُسن آقا در بخش: جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی

کلمه: چکیده :مابین خیابان کریمخان و ولیعصر جنوبی یعنی جایی که من ایستاده بودم٬ تقریبا خالی از جمعت بود که ناگهان صدای بلندی شنیدم. تصور کردم صدای شلیک تیر است، یکی از وانت های نیروی انتظامی با سرعت به سمت ما حرکت کرد، با سرعت خیلی زیاد، و من متوجه شدم که آن گارد فلزی در واقع به جلوی سپر وانت نسب شده است، وانت با سرعت سطل زباله فلزی را کنار زد و به ما نزدیک تر می شد، وانت دوم با سرعتی کمتر به دنبال وانت اول حرکت کرد. من وسط میدان و روی لبه میدان ایستاده بودم، درست روبروی من سه پسر جوان در کنار هم و پشت به ماشین ها راه می رفتند. دختری که با سنگ به حصار فلزی میزد و کنار من ایستاده بود با خشم به سمت وانت دوید…

کلمه – گروه خبر: زیر گرفتن مردم عزادار عاشورای سال ۸۸ از سوی خودروی نیروی انتظامی که بر اساس اطلاعاتی که تا امروز کسب شده حداقل منجر به شهادت شهرام (عباس) فرج زاده طارانی، شبنم سهرابی و شاهرخ رحمانی شده است، تا کنون بارها فرمانده های نیروی انتظامی را وادار به تناقض گویی کرده است، از انکار اولیه این اتفاق تا پذیرش آن پس از ۴ سال.

در عاشورای سال ۸۸ که خشونت نیروهای امنیتی در برخورد با عزاداران معترض به اوج رسید، چند خود رو نیروی انتظامی با معترضان برخورد کرده و از روی آن ها رد شدند. فیلم این حادثه بارها در شبکه های اجتماعی منتشر شد . لیلا توسلی که یکی از شاهدان عینی حادثه بود آن را روایت کرد و به همین دلیل به دو سال زندان محکوم شد.

اسماعیل احمدی مقدم فرمانده نیروی انتظامی ابتدا کل ماجرا را انکار کرد پس از آن که فیلم این حادثه پخش شد گفت که ماشین مربوط به نیروی انتظامی نبوده است. وقتی در فیلم به وضوح نشان داده شد که ماشین نیروی انتظامی از روی مردم رد شده است گفت که ماشین نیروی انتظامی دزدیده شده بود.

احمدی مقدم اما در آخرین اظهار نظر پس از چهار سال رد شدن ماشین نیروی انتظامی از روی معترضان عزادار را پذیرفت. او گفت: « ماجرا این بود که ماشین دست‌ یک سرباز بود، وقتی به شلوغی بر‌می‌خورد دنده عقب می‌گیرد که در این هنگام یک نفر زیر چرخ ماشین می‌رود.»

هر چند که پذیرش رد شدن ماشین نیروی انتظامی از روی مردم پس از چهار سال خود گام مثبتی است، اما حتی این روایت احمدی مقدم هم مطابق با واقعیت نیست.

یک شاهد عینی که نام‌اش نزد کلمه امانت است و اعلام کرده است که حاضر است در دادگاه در مورد این حادثه شهادت دهد، در روایتی که در اختیارما قرار داده نوشته است: « مدتی پیش دیدم آقای احمدی مقدم بالاخره بعد از نزدیک به چهار سال وقوع چنین اتفاقی را پذیرفتند و البته گفتند بر اثر سهل انگاری یک سرباز و شلوغی این اتفاق افتاده است. من اما حاضرم هر جا که دادگاه عادلی وجود داشته باشد شهادت بدهم که نه یک اتفاق که به طور مشخص یک دستور بود. وانت نیروی انتظامی با کنار زدن سطل ها ی زباله به سمت جمعیتی که در میدان بود و فاصله زیادی داشت با سرعت بسیار زیاد حرکت کرد و جوان را زیر گرفت.»

وی ادامه می دهد: « یکی از وانت های نیروی انتظامی با سرعت به سمت ما حرکت کرد، با سرعت خیلی زیاد، با سپر سطل زباله فلزی را کنار زد و به ما نزدیک تر می شد، وانت دوم با سرعتی کمتر به دنبال وانت اول حرکت کرد. من وسط میدان و روی لبه میدان ایستاده بودم، درست روبروی من سه پسر جوان در کنار هم و پشت به ماشین ها راه می رفتند. دختری که با سنگ به حصار فلزی میزد و کنار من ایستاده بود با خشم به سمت وانت دوید تا سنگی که دستش بود را به سمت ماشین پرتاب کند، من دستش را کشیدم و با فریاد گفتم مگر می خواهی خودت رو بکشی! در همین لحظه و در برابر چشمان بهت زده ما وانت با سرعت به سه جوان برخورد کرد. دو نفر به دو طرف پرتاب شدند و نفر میانی زیر ماشین ماند. ماشین بالا و پایین شد و از روی آن جوان رد شد و به سمت خیابان کشاورز و جمعیتی که درآن سمت میدان بود به مسیرش ادامه داد. وانت دوم هم از کنار بدن جوان به دنبال وانت اول رفت. من در نزدیک ترین فاصله با جوانی بودم که توسط وانت زیرگرفته شده بود. بی اختیار و پشت سر هم فریاد میزدم: کشتنش٬ کشتنش…»

متن کامل این شهادتنامه در پی می آید:

به نام خدای رحمن

«شهادت و گواهی دادن را بخاطر خدا جدی بگیرید، اگر چیزی می دانید بگویید و بخاطر منافع خودتان نترسید…»

در حالی که در مسیر بودم، تفسیری از سوره الرحمن را گوش می کردم ….”سوره الرحمن عروس سوره های قرآن هست و البته بیشتر در مراسم ختم خوانده می شود! شاید بخاطر اینکه در این سوره گفته می شه همه چیز فانی هست بجز آنچه رنگ خدایی دارد”…

یک دفعه بخشی از تفسیر تلنگر محکمی به من زد و تمرکزم را از بقیه تفسیر پرت کرد.

“شهادت و گواهی دادن را بخاطر خدا جدی بگیرید، اگر چیزی می دانید بگویید و بخاطر منافع خودتان نترسید…”

این جمله به یکباره ذهن من را با خودش به ۴ سال قبل برد. به میدان ولی عصر، و یادم به شهادتی افتاد که با خود عهد کرده بودم روزی در یک دادگاه عادل بدهم و حالا با این کلام احساس می کردم که شهادت دادن فراتر از یک وظیفه معمولی بر دوش من سنگینی می کند.

این جملات من را برد به عاشورای سال۸۸ ، که گویی دوباره عاشورایی به پا شده بود.

چهار راه ولیعصر از اتوبوس بی آر تی پیاده شدم. اتوبوسی شلوغ که شعارهای بی وقفه سرنشینان سبزش خبر از عاشورایی متفاوت میداد. کمی بالاتر٬ روبروی درب ولیعصر دانشگاه پلی تکنیک تجمع بزرگی شکل گرفته بود. جمعیت حلقه تشکیل داده بودند٬ سینه می زدند و شعار می دادند” ما جنبش سبزیم و علمدار حسینیم، همه با میرحسینیم، همه با میرحسینیم، یا حسین”.

از چهارراه ولی عصر به سمت میدان ولی عصر حرکت می کردیم، خیابان پر از جمعیت بود.

نیروهای گارد مکرر پیاده یا با موتور٬ با باتوم و اشک آور به سمت جمعیت هجوم می آوردند. به یاد دارم در مسیر میدان ولیعصر دو بار وقتی حمله گاردی های موتورسوار شدید شد و راهی برای فرار نبود٬ به دعوت رانندگان سبز ماشین ها سوار ماشین شدم و کمی بالاتر پیاده شدم ودوباره به سمت جمعیت برگشتم.

فضا به شدت ملتهب بود و من که از مدتی قبل کمی ترس به سراغم آمده و با بهت باقی مانده از خرداد ترکیب شده بود، در آن وضعیت تنها تبدیل به ناظری شده بودم که نمی خواستم به هیچ وجه به رغم ترسم آن فضا و مکان را ترک کنم.

در یکی ازحملات شدید گاردی ها٬ درگوشه پیاده رو خیابان فلسطین گیر افتادم و درد ناشی از ضربه سخت باتوم به بازوی چپم در تمام بدنم پیچید و محل ضربه به سرعت متورم و کبود شد! با این ضربه باتوم و توهین سرباز٬ خشم و درد جایگزین ترسم شد.

اولین مقاومت‌ها هم پس از همان حمله گاردی ها صورت گرفت و آن ها را در خیابان فلسطین کمی به عقب راند.

حرکت به سمت میدان ولی عصر ادامه داشت و در واقع جمعیت در خیابان ولی عصر بین چهار راه و میدان محصور بودند. تمام خیابان های منتهی به این بخش از خیابان ولیعصر بسته بود، و مکرر اشک آور می زدند. بسته بودن همه راه ها دوباره ترس را به من برگردانده بود. دربرابر حمله های نیروهای گارد٬ جمعیت راهی برای دفاع یافته بود. من اما ایستاده بودم و با حیرت و ترس به فلسطین در دل تهران نگاه می کردم.

به میدان ولی عصر نزدیک شده بودیم اما نیروهای گاردی که حالا با مقاومت و پیشروی جمعیت روبه رو بودند راه رسیدن به میدان را سد کرده بودند. جمعیت هم انگار راه نجات از محاصره را در عقب زدن نیروها و رسیدن به میدان می جست. نیروهای گاردی به صورت ردیفی کنار هم ایستاده بودند و همه سپرهایشان را جلویشان گرفته بودند و به صورت یک دیواره دفاعی در آورده و در پشتش کمین کرده بودند، مکرر اشک آور می زدند و گاهی جوانی اشک آور را برمی داشت و به سمتشان پرت می کرد و این باعث می شد که بخشی از دود اشک آور به خودشان برگردد.

کنار ایستگاه اتوبوس ایستاده بودم و با حیرت و ترس به جمعیت نگاه می کردم. نیروهای گاردی با باتوم به سپرهایشان ضربه می زدند، صدای بلندی تولید شده بود و این کار برای ایجاد رعب و وحشت بیشتر بود، در همین حین بخشی از جمعیت بدون هماهنگی شروع به ضربه زدن با سنگ هایی که در دستشان بود به میله های وسط خیابان کردند، این کار برای این بود تا رعبی که نیروهای گاردی می خواستند با صدای باطوم و سپر ایجاد کنند از بین برود و به خودشان برگردد،(چیزی که بعدها در صدا و سیما برای پنهان کردن واقعیت رخ داده در اذهان عمومی تعبیر به شادی و پایکوبی شد! و هرگز به این فکر نکردند که در وضعیت وحشت و رعب و باتوم و اشک آور و شلیک گلوله پایکوبی معنایی ندارد!) با همه ترس و رعبی که بود همه به هم روحیه می دادند و گاهی لبخند می زدند. شاید بخاطر «ما»ی ناخودآگاهی که تشکیل شده بود و شاید برای اینکه به هم بگوییم نترسین نترسین ما همه با هم هستیم! شعاری که بارها و بارها فریاد زده شد.

کم کم صدای تولید شده توسط جمعیت حالت ریتم محرم می گرفت و من درحالی که کنار ایستگاه اتوبوس ایستاده بودم ترسی متفاوت به سراغم آمده بود، اینبار نه از بازداشت و باتوم و اشک آور، که حسی به من می گفت خطر مرگ جدی است! احساس می کردم نیروهای گاردی کم آورده بودند و برای همین جلوتر نمی آمدند و گارد بسته بودند و از طرفی ما محاصره بودیم و می توانستند دست به هر کاری بزنند.

یک لحظه ایستادم و به دخترهای دیگری که با شهامت شعار می دادند و حرکت می کردند نگاه کردم، با خودم گفتم آنها هم حتما می ترسند! و به رغم ترس ایستادگی می کنند، بعد سعی کردم با تمام درکم باور کنم که مرگ حق است و هر لحظه و در هر مکانی ممکنه به سراغم بیاد و اگر الان لحظه مرگ من باشه پس فراری از آن نیست! این فکر به من جرات و جسارت داد و ترس را دوباره در من کم رنگ کرد…

زودتر از آنچه تصور می کردم جمعیت پیروز شد! نیروهای گاردی میدان را در سمتی که ما بودیم خالی کردند و به ابتدای خیابان کریم خان رفتند. بچه ها خوشحال از پیروزی و شکستن محاصره به سمت میدان دویدند. دختری که نمی شناختمش از خوشحالی باز شدن راه مرا در آغوش گرفت و تبریک گفت.

در ابتدای خیابان کریم خان دو ماشین یگان ویژه در کنار هم ایستاده بودند. تصور من در نگاه اول این بود که ماشین ها پشت یک گارد فلزی ایستاده اند، حالا نوبت جمعیت بود که برای نیروهای گاردی خیابان کریم خان مانع ایجاد کند. با فاصله ای زیاد از ماشین ها و مابین خیابان کریم خان و ولی عصر جنوبی حدود ۴ سطل زباله فلزی به عنوان مانع گذاشته شده بود. البته مردم به مرور از همین مانع هم فاصله گرفتند و حالا هر دو سمت سطل ها خالی از جمعیت شده بود، بعضی ها همچنان با سنگ به حصار فلزی که برای ساخت مترو دور میدان ولی عصر کشیده شده بود ضربه میزدند و صدا تولید می کردند، من وسط میدان و درکنار حصار فلزی ایستاده بودم و نگاهم بیشتر نگران نیروهای گاردی و دو وانت نیروی انتظامی بود.

مابین خیابان کریمخان و ولیعصر جنوبی یعنی جایی که من ایستاده بودم٬ تقریبا خالی از جمعت بود که ناگهان صدای بلندی شنیدم. تصور کردم صدای شلیک تیر است، یکی از وانت های نیروی انتظامی با سرعت به سمت ما حرکت کرد، با سرعت خیلی زیاد، و من متوجه شدم که آن گارد فلزی در واقع به جلوی سپر وانت نسب شده است، وانت با سرعت سطل زباله فلزی را کنار زد و به ما نزدیک تر می شد، وانت دوم با سرعتی کمتر به دنبال وانت اول حرکت کرد. من وسط میدان و روی لبه میدان ایستاده بودم، درست روبروی من سه پسر جوان در کنار هم و پشت به ماشین ها راه می رفتند. دختری که با سنگ به حصار فلزی میزد و کنار من ایستاده بود با خشم به سمت وانت دوید تا سنگی که دستش بود را به سمت ماشین پرتاب کند، من دستش را کشیدم و با فریاد گفتم مگر می خواهی خودت رو بکشی! در همین لحظه و در برابر چشمان بهت زده ما وانت با سرعت به سه جوان برخورد کرد. دو نفر به دو طرف پرتاب شدند و نفر میانی زیر ماشین ماند. ماشین بالا و پایین شد و از روی آن جوان رد شد و به سمت خیابان کشاورز و جمعیتی که درآن سمت میدان بود به مسیرش ادامه داد. وانت دوم هم از کنار بدن جوان به دنبال وانت اول رفت. من در نزدیک ترین فاصله با جوانی بودم که توسط وانت زیرگرفته شده بود. بی اختیار و پشت سر هم فریاد میزدم: کشتنش٬ کشتنش و به سمتش دویدم، من دقیقا روبروش بودم، با فاصله خیلی کم، چشمانش را می دیدم که مستقیم به سمت من بود، ظرف چند ثانیه بی روح شدن چشمانش را دیدم، این اولین بار بود که رفتن روح از چشمان کسی را می دیدم، چشمان بازش ثابت ماند، تصور آن لحظه من این بود که گردنش شکسته است، چون به شکل بدی روی شانه هایش قرار گرفته بود، من داد می زدم و می گفتم کشتنش و اشک می ریختم، کاملا مستاصل بودم و جرات نمی کردم نزدیک تر برم و بلندش کنم، چند پسر جوان هراسان بالای سرش آمدند، یک نفر دست مرا که هنوز داد می زدم و اشک می ریختم کشید ودر حالیکه می دوید، فریاد زد: برو، نایست. من گیج بودم و نمی دانستم باید چکار کنم! نایستادم و رفتم….

مطمئن بودم هیچ کس از آن لحظه فیلمی ندارد، چون همه چیز خیلی سریع و غیرمنتظره رخ داده بود. شب درکمال تعجب شنیدم که فیلمی از حادثه منتشر شده. دیدن فیلم دردم را دوچندان کرد چون فیلم با حادثه ای که من شاهدش بودم متفاوت بود و طبق اخبار فهمیدم درظهرعاشورا در میدان ولیعصردو جوان توسط وانت نیروی انتظامی زیرگرفته شده اند. یکی جوانی که من دیدم و در ابتدای خیابان ولی عصر جنوبی زیر گرفته شد و نفر دوم که در فیلم منتشر شده در ضلع دیگری از میدان و توسط همان وانت اول زیر گرفته می شود، وانت دوم با دنده عقب گرفتن از صحنه میگریزد و وانت اول دو بار دیگر از روی قربانی دومش رد میشود.

مدتی پیش دیدم آقای احمدی مقدم بالاخره بعد از نزدیک به چهار سال وقوع چنین اتفاقی را پذیرفتند و البته گفتند بر اثر سهل انگاری یک سرباز و شلوغی این اتفاق افتاده است. من اما حاضرم هر جا که دادگاه عادلی وجود داشته باشد شهادت بدهم که نه یک اتفاق که به طور مشخص یک دستور بود. وانت نیروی انتظامی در حالی که با جمعیت فاصله بسیار زیادی داشت با کنار زدن سطل ها ی زباله ای که در مسیرش قرار داده شده بود، به سمت جمعیتی که در میدان بود با سرعت بسیار زیاد حرکت کرد و جوان را زیر گرفت. شاید آقای احمدی مقدم بعد از حصول اطمینان از اینکه عکس و فیلمی از صحنه زیر گرفتن جوان نیست در حد ویدیوی منتشر شده مسئولیت را به گردن سربازی انداخته باشند اما من شهادت می دهم که حداقل جوان اول درضلعی از میدان که تقریبا خالی از جمعیت و در فاصله ای بسیار زیاد از ماشین های نیروی انتظامی بود زیر گرفته شد جایی که نه خبری از شلوغی جمعیت ونه هیچ دلیلی برای ترس، با توجه به فاصله زیاد مردم از یگان ویژه، وجود داشت.

بعضی زخم ها هست که هرگز التیام پیدا نمی کنند. شاید ما امیدوار باشیم که به امید و لطف خدا به زودی تمام زندانی ها آزاد شوند و شاید آبادی تدریجی ایران التیامی بر سختی این سال هایشان باشد، اما درد رفتن ظالمانه یک عزیز هرگز التیام پیدا نخواهد کرد. همان طور که درد گرفتن ظالمانه سلامت عزیزی مثل حجاریان هرگز التیام پیدا نکرده و نخواهد کرد.

تنها می توانم از خدای رحمان بخواهم که همه رحمتی که در سوره الرحمن “عروس سوره های قرآن که در مراسم ختم خوانده می شود!” وعده داده است را به شهیدان و جانبازان و خانواده هایشان ارزانی کند و امید دارم که خدا توفیق دوستی و نزدیکی و دلجویی و همدردی و همدلی با این خانواده های بزرگ و انتخاب شده را به همه ما ارزانی کند.

محرم ۱۳۹۲

***

با توجه به تبلیغات سوء حاکمیت نزد افکار عمومی درباره عاشورای ۸۸ تهران و وارونه نمایی حقایق با کمک تردستی های رسانه ای، کلمه از همه حاضران وشاهدان درخواست می‌کند مشاهدات و خاطرات خود را جهت نشر و یا ثبت یا نگهداری تا زمان مناسب به نشانی info@kaleme.com ارسال کنند.

No responses yet

Nov 12 2013

یک کودک در فیشور در بازسازی صحنه اعدام کشته شد

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی


خبرگزاری هرانا: محمد (مروان) آشوبی فرزند عبدالله کودک هفت ساله اهل فیشور از توابع استان فارس در بازی متاثر از اجرای حکم اعدام، اقدام به اعدام خود نموده و جانباخت.

به گزارش تارنمای فیشور، روز جمعه ۱۷ آبانماه ۱۳۹۲ ، از فیشور گزارش شده است که کودکی ۷ ساله بنام محمد ( مروان ) آشوبی فرزند عبدالله آشوبی در حادثه ای اتفاقی و تلخ به کام مرگ کشیده شد.

این گزارش می افزاید ، در پی اعدام های اخیر دو فیشوری در زندان عادل آباد شیراز حس کنجکاوی این طفل معصوم در این مورد و بازی های کودکانه او را بر آن داشت تا آن را به صورت بازی کودکانه برای خود انجام دهد ولی متاسفانه باعث از دست دادن جانش شد.

این کودک معصوم با استفاده از طنابی که در گوشه حیاط خانه شان برای خشکاندن رخت، آویزان بود با قرار دادن ماشین اسباب بازی در زیر پایش از طناب آویزان شد و در پی حرکت کردن ماشین اسباب بازی در زیر پایش، باعث خفگی و از دست دادن جانش شد.

تاکنون منابع رسمی در خصوص این حادثه و علل و عوامل آن اطلاع رسانی نکرده اند.

No responses yet

Nov 11 2013

انتقال دکتر رضا حیدرپور به بند امنیتی 209: باز هم تهدید شاهدان؛ بازداشت پزشکی که ستار بهشتی را معاینه کرده بود

نوشته: خُسن آقا در بخش: جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی

کلمه: چکیده :پزشک بهداری زندان اوین که بدن مجروح ستار بهشتی را معاینه و گزارش کرده بود بازداشت و به بند امنیتی 209 زندان اوین منتقل شد….

پزشک بهداری زندان اوین که بدن مجروح ستار بهشتی را معاینه و گزارش کرده بود، بازداشت و به بند امنیتی ۲۰۹ زندان اوین منتقل شد.

به گزارش خبرنگار کلمه، دکتر رضا حیدرپور پزشک بهداری زندان اوین در روز انتقال ستار بهشتی به عنوان پزشک کشیک در بهداری زندان اوین حضور داشت. طبق مقررات هر زندانی جدید که وارد بندهای عمومی زندان اوین می‌شود در ابتدای ورود به بهداری زندان اعزام و پس از معاینه برای وی پرونده پزشکی تشکیل می‌شود.

ستار بهشتی به هنگام ورود به زندان اوین طبق معمول به بهداری اعزام و بوسیله دکتر حیدرپور مورد معاینه قرار می‌گیرد و گزارش آثار ضرب و شتم و شکنجه هائی که روی بدن وی بوده بوسیله این پزشک در پرونده وی درج می‌گردد.

پس از تهیه این گزارش دیگر به دکتر حیدرپور اجازه داده نشد بیماران بند ۳۵۰ را ویزیت کند و وی را به بند زندانیان مالی منتقل کردند و هفته گذشته نیز بوسیله ماموران وزارت اطلاعات بازداشت شده است. وی اکنون به بند ۲۰۹ زندان اوین منتقل شده.

هفته گذشته گزارش شد که یک منبع آگاه به پرونده ستار بهشتی، وبلاگ نویسی که در سال ۱۳۹۱ جان خود را در بازداشتگاه از دست داد گفته که یکسال پس از این واقعه، خانواده وی مطلع شده است که در یک گزارش پزشک قانونی خونریزی ریه، کبد، کلیه و مخچه، در زمان بازداشت ستار بهشتی مطرح شده است. به گفته این منبع این گزارش پزشکی قانونی که در پرونده وجود دارد، جای تردیدی باقی نمی گذارد که مرگ این وب لاگ نویس بر اساس خونریزی داخلی و مغزی بوده است.

مهرماه سال گذشته پزشکی قانونی در گزارشی مدعی شده بود که مرگ ستار بهشتی بر اثر استرس بوده است. حال آنکه همان زمان ابوالفضل عابدینی زندانی سیاسی محبوس در بند ۳۵۰ که ستار را دیده بود و به عنوان شاهد نزد بازپرس ویژه پرونده حاضر شده بود بارها به تبعید تهدید شد و تحت بازجویی قرار گرفت. تهدیدی که نهایتا عملی شد و وی در تابستان سال جاری به زندان اهواز تبعید شد.

برخورد با شاهدان پرونده ها سابقه ی دیرینه تری نیز دارد. یکی از معروف ترین برخوردها با شاهدان رفتارهای غیر قانونی، دکتر رامین پوراندرجانی است، پزشک وظیفه کهریزک که کشته‌شدگان این بازداشتگاه را پیش از مرگ معاینه کرده بود. این پزشک ۲۶ ساله بعد از تعطیلی کهریزک، در ۱۹ آبان ۱۳۸۸ به طرز مشکوکی در محل خدمت خود درگذشت.

مقامات رسمی کشور ابتدا علت مرگ او را سکته قلبی، سپس خودکشی و در ‌‌نهایت هم پزشکی قانونی علت مرگ این پزشک جوان را مسمومیت اعلام کرد. جسد رامین پوراندرجانی بدون اجازه کالبدشکافی به خانواده، توسط نیروی انتظامی دفن شد.

نزدیکان رامین پوراندرجانی می‌گویند که او پیش از مرگ جزئیاتی از نحوه شکنجه بازداشت‌شدگان کهریزک را افشا کرده بود. به گفته آن‌ها این پزشک جوان به عنوان شاهد در جلسه‌ای با حضور برخی از نمایندگان عضو کمیته ویژه رسیدگی به وضعیت آسیب‌دیدگان حوادث پس از انتخابات که از سوی مجلس ایران تشکیل شده بود شرکت کرده بود.

به نظر می رسد تحت فشار قرار دادن پزشکان و شاهدان یکی از راه هایی است که مقام های امنیتی برای فرار از بحران ها دست به دامان آن می شوند. دستگاههای اطلاعاتی و قضایی به جای برخورد با شکنجه کنندگان و مسئولین قتل ستار بهشتی، برخورد با افرادی که آن جنایت را افشا کردند در دستور کار قرار داده‌اند که بازداشت دکتر حیدرپور یکی از آنهاست.

به گزارش کلمه، اینک بازداشت دکتر رضا حیدرپور موجی از نگرانی در سایر پزشکان زندان اوین بوجود آورده است که در صورتی که گزارش واقعی وضعیت زندانیان دیگری که تحت آزار و شکنجه قرار گرفته‌اند را در پرونده پزشکی آن‌ها درج کنند سرنوشت مشابهی در انتظار آنهاست.

به گفته زندانیان سیاسی رضا حیدرپور جز پزشکان حاضر در زندان اوین بوده است که حتی با وجود شرایط امنیتی و سخت در بهداری زندان اوین سوگندنامه خود را فراموش نکرده و با وجود کارشکنی‌ها از طرف برخی از پرسنل بهداری اوین به وضعیت زندانیان بیمار رسیدگی می‌کرد و پیگیر درمان آن‌ها بود.

No responses yet

Nov 10 2013

سی ‌و‌ چهارمین سال ربوده شدن دکتر علی‌مراد داودی: علی‌مراد داودی، یکی از نخستین قربانیان قتل‌های زنجیره‌ای

نوشته: خُسن آقا در بخش: جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی


رادیوزمانه: ۲۰ آبان ۱۳۵۸ مصادف است با سی‌و‌چهارمین سال ربوده شدن دکتر علی‌مراد داودی، استاد فلسفه در دانشگاه تهران و نویسنده اثر پژوهشی «عقل در حکمت مشاء؛ از ارسطو تا ابن‌سینا» و مترجم آثاری مانند «تاریخ فلسفه»‌ امیل بریه، «روح فلسفه قرون وسطی» از اتین ژیلسون، و همچنین «شناسایی و هستی» (تاریخ فلسفه موضوعی) نوشته مینارد.
دکتر علی‌مراد داودی، استاد فلسفه در جمع عده‌ای از دانشجویانش

دکتر علی‌مراد داودی، استاد فلسفه در جمع عده‌ای از دانشجویانش

از سرنوشت دکتر علی‌مراد داودی هیچ اطلاعی در دست نیست و او همچنان مفقودالاثر است. از این آدم‌ربایی به عنوان یکی از نخستین نمونه‌های آدم‌ربایی و قتل دگراندیشان در ایران یاد می‌کنند که بعدها گسترش یافت و دامنه‌اش به خارج از مرزهای ایران هم رسید و در تاریخ پس از انقلاب به عنوان «قتل‌های زنجیره‌ای» ثبت شد.

دکتر بهروز ثابت درباره تلاش استاد علی‌مراد داودی در قلمرو فلسفه می‌گوید: «دکتر داودی در کار فلسفی‌اش معتقد راستین آزادی بود و خطرات دیکتاتوری نوع استالینی را چه در شکل مذهبی و چه در قالب سیاسی گوشزد می‌کرد. دکتر داودی مثل بسیاری از همقطارانش یک استاد فلسفه و متفکر ایرانی بود. اما برخلاف برخی که فلسفه عزیز و گرانبها را به پای سیاست و ارباب قدرت ریختند، او تلاش کرد تا روح متعالی فلسفه را ملاک حقیقت‌جویی و آزادی تفکر و انتخاب قرار دهد.»
آغاز سرکوب‌ها در یک جامعه ملتهب

آبان ۱۳۵۸ است. انقلاب ایران چند ماهی است که پیروز شده، اما کشور همچنان در التهاب است. در تهران و شهرستان‌ها دادگاه‌های انقلاب زیر نظر «شورای انقلاب اسلامی» و دولت برگزار می‌شود و پاسداران در کار مصادره خانه‌ها و اموال کسانی هستند که به گمان آن‌ها با انقلاب ضدیت دارند. کار این غارت‌ها به آنجا کشیده است که دادستان کل انقلاب اسلامی در اطلاعیه‌ای پاسداران را از بازرسی منازل مردم و ضبط اموال و پول‌های شهروندان، بدون اجازه دادستان منع می‌کند.

دکتر بهروز ثابت: «استاد داودی در کار فلسفی‌اش معتقد راستین آزادی بود و خطرات دیکتاتوری نوع استالینی را چه در شکل مذهبی و چه در قالب سیاسی گوشزد می‌کرد.»

زندان‌های شهر پر است از شهروندانی که معلوم نیست به چه جرمی بازداشت شده‌اند. انبوه زندانیان تا آن حد است که دادستان تهران اعلام کرده که زندان قصر فقط از ساعت شش صبح تا شش بعد از ظهر می‌تواند زندانی بپذیرد. در ساعت‌های دیگر روز بازداشت‌شدگان در کمیته‌ها نگهداری می‌شوند.

وضعیت شهرستان‌ها نگران‌کننده‌تر است. پیش می‌آید که جنازه دانشجویی را در بیابان‌های اطراف شهر یافته باشند. دانش‌آموزان و دانشجویانی که با برقراری حکومت اسلامی مخالف‌اند، در بسیاری از شهرها شناسایی شده‌اند. پاکسازی دگراندیشان از وزارتخانه‌ها و دانشگاه‌ها آغاز شده است.

بسیاری از صاحبان صنایع و کارآفرینان در زمان شاه و همچنین اساتید دگراندیش دانشگاه‌ها در بین این بازداشت‌شدگان‌اند. پیروان دیانت بهائی نشان شده‌اند و سختگیری‌ها نسبت به آنان از همان طلیعه انقلاب آغاز شده است.

استاد علی‌مراد داودی یکی از بهائیان شناخته‌شده است. سخنرانی‌های او و تسلطش بر فلسفه و تاریخ ادیان و توانایی‌اش بر سخنوری و نفوذ کلامش، او را به یک چهره برجسته در جامعه بهائیان ایران بدل کرده است.

دکتر بهروز ثابت درباره تعلق استاد علی‌مراد داودی به دیانت بهایی می‌گوید: «استاد داودی تعلقی عمیق و ایمانی محکم به آئین بهائی داشت. بنده حدس می‌زنم در سلسله مراتب ارزش‌ها و باورهای فردی و شخصی ایشان دیانت بهائی در الویت قرار داشت. در عین حال ایشان به‌‌ همان شدت معتقد بود و تعهد داشت که نگذارد آراء شخصی‌اش وارد حوزه پژوهش‌های آکادمیک فلسفی شود و یا کلاس درسش تحت تاثیر باور‌های خصوصی او قرار گیرد.»
پاکسازی اساتید شناخته‌شده از دانشگاه‌ها
دکتر علی‌مراد داودی، استاد فلسفه

دکتر علی‌مراد داودی، استاد فلسفه

شخصی به نام دکتر محمد اسلامی در ۲۰ اسفند ۵۷ در دبیرستان البرز سخنرانی کرده بود و از ضرورت انقلاب فرهنگی در دانشگاه‌ها سخن در میان آورده بود.

علی افشاری، فعال سیاسی و مدنی درباره وضع دانشگاه‌ها در آغاز انقلاب می‌گوید: «در برخی دانشگاه‌ها مانند دانشگاه تهران شورا‌هایی متشکل از اساتید، دانشجویان و کارمندان برای اداره دانشگاه انتخاب شدند؛ از تدریس برخی اساتید هم که متهم به همکاری با ساواک و رژیم گذشته بودند جلوگیری شد. این ممانعت‌ها نظم و شیوه معین نداشت و هرج و مرج ماه‌های اولیه بعد از انقلاب بر آن حاکم بود. برخی از محذوفین انقلاب فرهنگی در آن دوره معتقد به پاکسازی اساتیدی بودند که با دربار و یا نهادهای دولتی همکاری کرده بودند.»

غلامحسین ساعدی، نویسنده نام‌آور ایرانی درباره آن روزها می‌نویسد: «دستجات لومپنی و بیکاره و حاشیه‌نشین‌های کوچ‌کرده که بیشترشان مذهبی بودند و هیچ‌وقت شغل ثابتی نداشتند، با حضور ملایان در صحنه‌ قدرت، شغل ثابتی پیدا کردند، و آن شرکت مدام در مراسم دسته‌جمعی بود، جماعتی که وسایل کارشان عبارت بود از مشت و لگد و چوب و چماق و زنجیر و پنجه بوکس و اسلحه‌ گرم و کار ثابتشان حمل عکس‌ آیت‌الله‌ها و ملا‌ها، حمل عَلَم و کُتَل، سینه‌زدن و بر سر کوبیدن و نعره کشیدن و مهم‌تر از همه نعش‌کشی.»

و می‌گوید: «هر کس پاکیزه و تمیز بود، لباس مرتبی به تن داشت، ضد انقلابی معرفی می‌شد.»
همه راه‌ها به بن‌بست رسیده بود

انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران در چنین شرایطی دکتر علی‌مراد داودی را ضد انقلاب و ضد اسلام خواند و او که نمی‌توانست در چنین محیطی به تدریس ادامه دهد، از دانشگاه تهران استعفا داد و خانه‌نشین شد.

دکتر مرجان داودی: «دکتر داودی همواره از تعصب و واپس‌گرایی مذهبی بخصوص در پاره‌ای از نظریات علمای شیعه انتقاد می‌کرد و در عین حال اساس فلسفه علمی شرق را در مورد مذهب عملاً تصدیق می‌نمود و آن را زیربنای حقایق امر بهائی می‌دانست.»

در دانشگاه تهران دکتر علی‌مراد داودی را به عنوان یک استاد بهایی می‌شناختند. اما آیا او از کرسی دانشگاه برای تبلیغ بهائیت استفاده می‌کرد؟ دکتر بهروز ثابت در این‌باره می‌گوید: « استاد داودی در دانشگاه هر چند به عنوان استاد بهائی شناخته شده بود اما کسی به خاطر ندارد که ایشان ضمن درس سخنی در باب عقائد شخصی‌اش به میان آورده باشد. دکتر داودی مرز میان باور شخصی و کار علمی دانشگاهی را به حد وسواس حفظ می‌کرد. اما فلسفه فقط حرفه دکتر داودی نبود. او با فلسفه زندگی می‌کرد. لذا این را هم می‌توان گفت که تعلق او به آئین بهائی نیز در بستر تفکرات فلسفی او حرکت می‌کرد. او در آئین بهائی پاسخی می‌دید به اضطراب متافیزیک در فلسفه معاصر.»

در آن شرایط که « دستجات لومپنی و بیکاره و حاشیه‌نشین‌های کوچ‌کرده» به تدریج تحت رهبری روحانیت شیعه بر جامعه تسلط پیدا می‌کردند، جایی برای کنکاش‌ها و تفکرات فلسفی باقی نمانده بود.

غلامحسین ساعدی پیرامون اضطراب و وحشتی که بر فضای دانشگاه‌ها سایه انداخته بود می‌نویسد: «دستجات لومپنی با موتورسیکلت‌هایی که حکومت در اختیارشان گذاشته بود، پرچم‌های مذهبی به دوش می‌بستند و با فریاد الله اکبر به خیابان‌ها می‌ریختند و مایه‌ ترس و ارعاب می‌شدند. به محوطه‌ دانشگاه‌ها هجوم می‌کردند و دانشجویان را مضروب می‌ساختند (…)کتابفروشی‌ها و کتابخانه‌ها را غارت می‌کردند و کتاب‌ها را به آتش می‌کشیدند.»

در این میان عده‌ای از وابستگان «جامعه تبلیغات اسلامی» خانه علی‌مراد داودی را محاصره کرده بودند.

۲۰ آبان ۱۳۵۸ هنگامی که دکتر علی‌مراد داودی به پارکی در حوالی منزلش رفته بود، توسط پاسداران انقلاب ربوده شد.
دکتر مرجان داودی می‌نویسد: «در بازگشت به خانه، مادرم را از غیبت بدون دلیل پدرم بی‌‌‌نهایت مضطرب و پریشان یافتم. گرچه برای او دلیل می‌آوردم که این کار چندان هم غیر معمول نیست ولی چیزی از تشویش مادرم کاسته نمی‌شد.»

به‌زودی معلوم شد دکتر داودی به زندان انتقال یافته اما کسی از محل زندانی شدن او اطلاع نداشت و شکایت به مسئولان هم به جایی نمی‌رسید.

مرجان داودی می‌نویسد: «همه راه‌ها به بن بست رسیده بود.»
فلسفه و دیانت در گستره یک زندگی

علی‌مراد داودی در سال ۱۳۰۰ در روستای «شمس‌آباد» در خلخال آذربایجان متولد شد. او در ده‌سالگی برای تحصیل به تبریز رفت و به مدت هشت سال در این شهر اقامت کرد. شاهنامه و قرآن را در این دوره فراگرفت و در همان زمان بود که پدرش، تعلقش به دیانت بهایی را آشکار کرد و با دشواری‌ها و سختی‌هایی روبرو شد. علی‌مراد در پانزده‌سالگی پدرش را از دست داد. در هجده‌سالگی به تهران رفت و در دانشگاه ثبت نام کرد. چهار سال بعد، از دانشکده ادبیات فارغ‌التحصیل شد و به استخدام وزارت آموزش و پرورش درآمد. در همین دوران با «ملکه آفاق» که قبلاً جزو شاگردان وی بود ازدواج کرد. سه دختر و دو پسر حاصل و ثمره این ازدواج است.

دکتر بهروز ثابت: «دکتر داودی به قران و عربی و علوم اسلامی و به اصطلاح علوم قدیمه نقلی و نیز عرفان تسلط داشت. از طرف دیگر آشنائیش با فلسفه کلاسیک و جدید غرب او را به عنوان یک متفکر نواندیش مطرح می‌ساخت. ترکیب این دو نحله در کارگاه فلسفه، کارهای او را جامعیت کم‌نظیری می‌بخشید.»

علی‌مراد داودی اما همچنان به تحصیل ادامه داد، تا اینکه در سال ۱۳۴۳به استادی دانشگاه تهران نائل شد. از این دوره به عنوان یکی از پرثمرترین دوره‌های زندگی او یاد می‌کنند. دکتر داودی بیشتر به فلسفه شرق، ادبیات فرانسه و مطالعه آثار بهائی علاقمند بود.

دکتر بهروز ثابت می‌گوید: «دکتر داودی در خانواده‌ای بهائی به دنیا آمد و بزرگ شد. در اوان تحصیل و سال‌های اولیه جوانی در فعالیت‌های بهائی چندان فعال نبود. می‌توان گفت هر چند تعلق اولیه او به آئین بهائی در اثر تربیت خانوادگی‌اش جوانه زد اما شکوفائی‌اش به عنوان یک اندیشمند پرتوان بهائی نتیجه یک عمر تفکر و مطالعه نقادانه در حوزه‌های فلسفی و علمی و ادبی و دینی بود.»

دکتر مرجان داودی، دختر استاد می‌گوید: «او همواره از تعصب و واپس‌گرایی مذهبی بخصوص در پاره‌ای از نظریات علمای شیعه انتقاد می‌کرد و در عین حال اساس فلسفه علمی شرق را در مورد مذهب عملاً تصدیق می‌نمود و آن را زیربنای حقایق امر بهائی می‌دانست.»

دکتر بهروز ثابت درباره دستاوردهای استاد علی‌مراد داودی در فلسفه به رادیو زمانه می‌گوید: «به نظر بنده کتب و ترجمه‌های ایشان، یعنی: درباره نفس از ارسطو، عقل در حکمت مشاء، تاریخ فلسفه در دوره یونانی و رومی، روح فلسفه قرون وسطی و نیز مقالات فلسفی ایشان در مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران به نحوی برجسته تفکر فلسفی و آموزش فلسفه را در ایران غنی‌تر ساخت. ترجمه‌های او زبان فلسفه را فاخر‌تر و گرانمایه‌تر ساخت. استادی او در ترجمه فقط ناشی از تسلطش به فارسی و عربی و فرانسه و انگلیسی و ترکی نبود. نویسنده و ادیبی توانا نیز بود. و چون فلسفه روح و جانش بود می‌دانست چگونه جامعیت نظرات فلسفی را از زبانی به زبان دیگر منتقل کند. دکتر داودی به قران و عربی و علوم اسلامی و به اصطلاح علوم قدیمه نقلی و نیز عرفان تسلط داشت. از طرف دیگر آشنائیش با فلسفه کلاسیک و جدید غرب او را به عنوان یک متفکر نواندیش مطرح می‌ساخت. ترکیب این دو نحله در کارگاه فلسفه، کارهای او را جامعیت کم‌نظیری می‌بخشید. به نظر بنده از دیگر دستاوردهای ایشان در فلسفه می‌توان به نقد فلسفه ماتریالیسم و مطالعه رابطه فلسفه با معنویتی صلح‌جو و ایثارگر اشاره کرد.»

No responses yet

Nov 07 2013

آشکار شدن حقايق جديد در يک گزارش مطرح نشده پزشک قانونی از مرگ ستار بهشتی

نوشته: خُسن آقا در بخش: جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی

گویانیوز: يک منبع موثق به کمپين بين المللی حقوق بشر در ايران گفت که يکسال پس از مرگ ستار بهشتی آنها از وجود يک نظريه پزشکی قانونی مطلع شدند که بر اساس اين نظريه ستار بهشتی به طور قطعی بر اثر خونريزی ريه، کبد، کليه و مخچه فوت کرده است.

کمپين بين المللی حقوق بشر در ايران – يک منبع آگاه به پرونده ستاربهشتی، وب لاگ نويسی که در سال ۱۳۹۱ جان خود را در بازداشتگاه از دست داد به کمپين بين المللی حقوق بشر در ايران گفت که يکسال پس از اين واقعه، خانواده وی مطلع شده است که در يک گزارش پزشک قانونی خونريزی ريه، کبد، کليه و مخچه، در زمان بازداشت آقای بهشتی مطرح شده است. به گفته اين منبع اين گزارش پزشکی قانونی که درپرونده وجود دارد، جای ترديدی باقی نمی گذارد که مرگ اين وب لاگ نويس بر اساس خونريزی داخلی و مغزی بوده است.

اين منبع با اشاره به اينکه پس از ارسال پرونده مرگ ستار بهشتی به دادگاه کيفری آنها از وجود اين گزارش پزشک قانونی در ميان پرونده ۳۰۰۰ هزار صفحه ای اين مرگ مطلع شدند به کمپين گفت: «اين گزارش يکی از پزشکان پزشک قانونی است که برای تالار تشريح پزشک قانونی سال گذشته فرستاده است اما خانواده و وکيل ستار تا زمانيکه پرونده در مهرماه امسال به دادگاه فرستاده نشده بود حق خواندن پرونده را نداشتند و از آن بی اطلاع بودند.»

او همچنين گفت: «اواخر مهرماه امسال وکيل ستار بهشتی توانست اجازه کپی نظر پزشک قانونی را از دادگاه بگيرد. پس از آن چون ما متوجه اصلاحات پزشکی نبوديم آن را به چند دکتر متخصص نشان داديم. پزشکان متخصص توضيح دادند در اين گزارش عنوان شده ستار دچار خونريزی ريه، کبد، کليه و زير مخچه در مغز شده و همه پزشکان متفق القول بودند که ستار در اثر اين خونريزی ها فوت کرده است.»

اين منبع با اشاره به نظريه پزشک قانونی که به صورت رسمی اعلام شده بود، گفت: «پزشک قانونی در گزارشی سال گذشته عنوان کرد که مرگ احتمالا بر اثر استرس بوده است در حاليکه ما پس از يکسال متوجه گزارش يکی از پزشکان پزشک قانونی شديم که در داخل پرونده وجود دارد و بر اساس آن ستار بر اثر خونريزی داخلی فوت کرده است.»

رييس سازمان پزشک قانونی کشور در گفتگوی با خبرگزاری مهر روز سه شنبه ۱۸ تيرماه گفت که بر اساس گزارش نهايی اين سازمان، ضربات وارده بر ستار بهشتی کشنده نبوده و نمی تواند باعث مرگ او شده باشد. دکتر احمد شجاعی همچنين گفته که در آزمايشات سم شناسی نيز هيچ موردی مشاهد نشده که مرگ غير طبيعی او را نشان دهد.

کمپين بين المللی حقوق بشر در ايران در گزارشی که که در ۱۹ آبان ۱۳۹۱ منتشر کرد به نقل از يکی از بستگان بهشتی که جنازهٔ او را ديده بود نوشت: «روی سرش فرورفتگی بزرگی بوده و روی سرش گچ کشيده بودند. صورتش باد کرده بوده‌است. به محض اين که بند کفن را باز کردند از کنار زانوی راستش به کفن خون زده و کفن کاملاً خونی شده‌است. علائمی از کالبد شکافی هم روی بدنش بوده‌است.

ستار بهشتی، متولد سال ۱۳۵۶، کارگر و وبلاگ‌نويس ايرانی بود که در تاريخ ۹ آبان ماه ۱۳۹۱ توسط پليس فتا دستگير شد. او به اتّهام “اقدام عليه امنيت ملی از طريق فعاليت در شبکهٔ اجتماعی و فيس بوک” بازداشت شده بود. در مدت بازجويی به شدت از سوی پليس فتا شکنجه شد و در همين جريان درگذشت و در گورستان رباط کريم نزديک محل زندگيش به خاک سپرده شد. بر اساس گزارش ثبت شده در روابط عمومی بهشت زهرای تهران تاريخ، مرگ ستار بهشتی ۱۳ آبان ماه نوشته شده است.

پس از انتشار خبر مرگ بهشتی، ۴۱ نفر از زندانيان سياسی زندن اوين در نامه‌ای که در سايت کلمه منتشر شد اعلام کردند که ستار بهشتی روزهای ۱۰ و ۱۱ آبان ۱۳۹۱ در بند ۳۵۰ اوين بوده و آثار شکنجه در تمام قسمت‌های مختلف بدنش مشهود بوده‌است.

در مهرماه امسال کيفرخواست «قتل شبه عمد» برای اين پرونده صادر شد و اولين جلسه دادگاه برای رسيدگی به آن پنجم آبان ماه در شعبه ۱۰۵۷ دادگاه کيفری استان تهران منظور شد. پس از صدور کيفرخواست خانواده و وکيل ستار بهشتی به آن اعتراض کرده و خلاف واقع دانستند.

گوهر عشقی، مادر ستار بهشتی در گفتگويی با کمپين در تاريخ ۱۶ مهرماه با اعتراض به کيفرخواست صادره گفت که تمام تلاش دستگاه قضايی اين است که قاتل که يک بازجو است مجازات نشود: « تا لحظه صدور کيفرخواست آقای شهرياری، بازپرس پرونده از عمد بودن قتل ستار صحبت می کرد و هميشه به ما می گفت که شما بايد قاتل ستار را ببخشيد. می گفت که او هم جوان است و خانواده دارد. اما حالا چطور شد که کيفرخواست شبه قتل عمد را صادر کردند من نمی دانم. تمام تلاششان اين است که قاتل که يک بازجو است مجازات نشود.»

پس از اعتراض های مکرر وکيل ستار بهشتی مجددا پرونده برای رفع نقض به بازپرس شهرياری فرستاده شده تا پس از رفع نقض و تشخيص نهايی قتل عمد يا شبه عمد پرونده به دادگاه فرستاده شود.

No responses yet

Nov 07 2013

100 روز با صد و خرده ای اعدام

نوشته: خُسن آقا در بخش: جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی,طنز


منبع: روز

No responses yet

Nov 07 2013

ابراهیم رئیسی٬ معاون اول قوه قضائیه: ترور نوری در پی اجرای احکام قاطعانه رقم خورد

نوشته: خُسن آقا در بخش: تروریزم,جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی

دیگربان: ابراهیم رئیسی٬ معاون اول قوه قضائیه تائید کرد که دادستان زابل در واکنش به اعدام ۱۶ نفر در استان سیستان و بلوچستان کشته شده است.

موسی نوری٬ دادستان زابل و یکی از کارمندان دادگستری زاهدان به نام مهدی مرعی٬ روز چهارشنبه (۱۵ آبان) از سوی گروه «جیش العدل» در استان سیستان و بلوچستان کشته شدند.

مقام‌های امنیتی و قضایی این استان بلافاصله ادعا کردند که این ترور هیچ ارتباطی با احکام اعدام ۱۶ نفری که قوه قضائیه در انتقام از حمله «جیش العدل» به اجرا گذاشته٬ نداشته است.

این گروه نوپا اوائل آبان ماه امسال با حمله به پاسگاهی در سراوان٬ ۱۴ مرزبان ایران را کشت و دادگستری زاهدان نیز در واکنش به این حمله به طور غیرمنتظره ۱۶ نفر را در این استان اعدام کرد.

دادگستری زاهدان اعلام کرده بود برخی از این ۱۶ نفر از اعضای گروه «جند‌الله» بوده‌اند.

ابراهیم رئیسی نیز در مراسم تشییع پیکر دادستان زابل گفته که «اجرای دقیق احکام و عدالت‌محوری عامل اصلی حمله تروریست‌ها به موسی نوری و راننده وی بوده است.»

موج اعدام‌ها در ایران به خصوص در استان‌های کردستان و سیستان و بلوچستان طی سه ماه گذشته افزایش بی‌سابقه‌ای داشته و باعث امنیتی‌تر شدن فضای این استان‌ها شده است.

No responses yet

Nov 06 2013

هجده میلیون رای به چند اعدام؟

نوشته: خُسن آقا در بخش: جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی

خودنویس: به‌راستی ۱۸ میلیون رای دهنده برای چند اعدام در روز به روحانی رای دادند؟

دولت حسن روحانی با هیاهو و تبلیغات بسیار زیاد گروه‌های اصلاح‌طلب به روی کار‌آمد. درآغاز کار دولت آقای روحانی قرار بر این بود که دولت جدید مسیر «اعتدال و امید» را طی کند ودروضع نابسامان کشور تغییراتی ایجاد شود. بر همین اساس طبق آمار رسمی حدود ۱۸ میلیون نفر درکشور به آقای روحانی رای دادند.

از روزی که روحانی سرکار آمده است، نه تنها هیچ تغییری درساختارهای نابهنجار کشورایجاد نشده و درهنوز روی همان پاشنه می‌چرخد بلکه به صورتی غیرعادی «ماشین اعدام» جمهوری اسلامی هم سرعت بیشتری گرفته است. البته اعدام درجمهوری اسلامی مساله تازه‌ای نیست. ولی درآستانه ۱۰۰ روزه شدن دولت حسن روحانی حقیقتا شگفت‌آور است که اعدام‌ها با سرعتی حیرت‌آور صورت می‌پذیرند. تو گویی نظام فقط منتظر انجام انتخابات و جمع نمودن رای‌ها بود که بلافاصله پس از آن و صد البته افزایش عمر نظام به واسطه انتخابات دوباره اعدام‌ها را از سر گیرد.

پرسشی که پیش می‌آید این است که آیا ۱۸ میلیون رای دهنده که به روحانی رای دادند (اگر این آمار واقعا درست باشد) برای این رای دادند که هرروز شاهد اعدام درکشور باشند یا رای دادند تا تغییرات مثبت درکشور ایجاد شود؟

به‌راستی از روزی که حسن روحانی روی کار آمده کدام تغییر مثبت دراقتصاد نابسامان کشور یا مشکلات دیگر مانند بی‌کاری و آلودگی هوا را شاهد بوده‌ایم؟ اصلا کدام برنامه مدون و دقیق برای مواجهه برای مشکلات کشور را داریم که آقای روحانی مجری آن باشد؟ دولت روحانی در تبلیغات و فضاسازی به نفع خود حقیقتا استاد بود ولی وقتی این تبلیغات فروکش کند و واقعیات دردناک مجددا مطرح شود چه؟ آیا نباید از این ۱۸ میلیون رای دهنده پرسید که شما فقط برای سرعت گرفتن ماشین اعدام به روحانی رای دادید؟

خب این اعدام‌ها که درزمان احمدی‌نژاد هم انجام می‌شد! پس حقیقتا فرق اساسی روحانی با احمدی‌نژاد چیست؟ این ۱۸ میلیون رای دهنده از خود نپرسیدند که آقای روحانی بر اساس کدام پشتوانه عملی و معقول می‌خواهد به جنگ مشکلات برود؟ همه می‌دانیم دردنیای امروز حرف زدن کاری بسیار ساده است و عمل کردن به همان اندازه دشوار! درزمان احمدی‌نژاد کجا بودیم که الان نیستیم؟ موسوی و کروبی که درحبس هستند. دلار هم‌چنان روی ۳۰۰۰ تومان. بی‌کاری و تورم و آلودگی هواهم که جای خود را دارد. روحانی خیلی خوب حرف زد و توانست نظرها را جلب کند و اتفاقا به همان اندازه هم درعمل کردن ناتوان بود. تنها کاری که سریعا انجام داد این بود که توانست سرعت «ماشین اعدام» را زیادتر کند.

به‌راستی ۱۸ میلیون رای دهنده برای چند اعدام در روز به روحانی رای دادند؟

No responses yet

« Prev - Next »

  • Recent Posts

    • زیر ذره‌بین رسانه‌ها: «چراغ سبزی که اسرائیل برای اقدام علیه ایران منتظرش بود»
    • درباره تصویر معترضی که مقابل یگان ویژه وسط خیابان نشسته‌ بود، چه می‌دانیم؟
    • سومین روز اعتراضات در ایران؛ تجمع در دانشگاه‌ها، گاز اشک‌آور در کرمانشاه
    • تجمع‌های اعتراضی در اعتراض به افزایش قیمت‌ها برای دومین روز در تهران ادامه یافت
    • دنیای خیالی آخون‌ها!!
  • Recent Comments

    No comments to show.

Free WordPress Theme | Web Hosting Geeksاخبار Copyright © 2026 All Rights Reserved .