اخبار

  • صحفه نخست
  • Sample Page
  • خُسن آقا

Archive for the 'امنیتی' Category

Aug 15 2018

مواضع حکومت آخوندی را باره خزر

نوشته: خُسن آقا در بخش: امنیتی,سیاسی,ملای حیله‌گر


منبع تویتر شهرام رفیع زاده
اینایی که حرفای ⁧#صفروف⁩ و حقوق ناشی از قراردادهای تاریخی را تکذیب می‌کنن این مقاله محسن امین‌زاده معاون وزارت خارجه دولت خاتمی در ⁧#اعتماد۱۰دی۱۳۸۶⁩ تایید می‌کنه که مقام‌های جمهوری اسلامی بعد از فروپاشی شوروی این خطای بزرگ را مرتکب شدن و شتابزده از حق ایران گذشتن

No responses yet

Aug 14 2018

سخنگوی وزارت امور خارجه جمهوری اسلامی ایران، سخنان رجب صفراُف را بی پایه و اساس خواند

نوشته: خُسن آقا در بخش: امنیتی,روسیه,سیاسی

رادیوفرانسه: بهرام قاسمی، سخنگوی وزارت امور خارجه جمهوری اسلامی ایران، سخنان رجب صفراُف، مدیر مرکز مطالعات ایران معاصر در روسیه، را مبنی بر پیشنهاد جمهوری اسلامی ایران برای تقسیم مساوی دریای خزر بین پنج کشور روسیه، قزاقستان، ترکمنستان، آذربایجان و ایران در سال ١٩٩۶ میلادی / ١۳۷۵ خورشیدی بی پایه و اساس خواند.

خبرگزاری مهر به نقل از وزارت امور خارجه جمهوری اسلامی ایران، گزارش داده است که بهرام قاسمی، سخنگوی این وزارتخانه، در واکنش به مصاحبه ای که رجب صفراُف، مدیر مرکز مطالعات ایران معاصر در روسیه، یکشنبه شب گذشته، ١٢ اوت / ۲۱ مرداد درباره امضای کنوانسیون رژیم حقوقی دریای خزر با بی بی سی فارسی انجام داد، اعلام کرده است که فردی به نام صفراُف هرگز عضو تیم مذاکره‌کننده روسیه در مورد دریای خزر نبوده و گفته های وی بی اساس و غیرقابل اعتنا است.

بهرام قاسمی همچنین گفته است که بی شک عنوان کردن چنین سخنانی در این برهه از زمان برای نیل به آنچه که او “اهداف مشخص و هدایت شده از سوی عناصر و مراکز خاص” خوانده، صورت می‌ گیرد.

رجب صفراُف، مدیر مرکز مطالعات ایران معاصر در روسیه، که به عنوان عضو هیأت مذاکره کننده روسیه در مذاکرات قزاقستان با بی بی سی فارسی مصاحبه کرده است، اظهار داشته که برخلاف انتظار وی و دیگر کارشناسان در روسیه، ایران در نخستین جلسه مذاکرات درمورد رژیم حقوقی دریای خزر در سال ١٩٩۶ میلادی/١۳۷۵ خورشیدی، با تکیه بر عهدنامه های ١٩٢١ و ١٩۴۰ درخواست نکرد که پنجاه درصد از حق بهره برداری از دریای خزر به این کشور واگذار گردد. به گفته رجب صفراُف، جمهوری اسلامی ایران خود در همین جلسه پبشنهاد کرد که این دریا به تساوی تقسیم گردد و سهم هر یک از پنج کشور ساحلی کمتر از بیست درصد باشد.

رجب صفراُف ﺗﺄکید کرده است که در آن زمان هیچگونه قرارداری در این زمینه منعقد نشد.

No responses yet

Aug 14 2018

ایران و کنوانسیون حقوقی دریای خزر از دیدگاه دو کارشناس مسائل بین‌الملل

نوشته: خُسن آقا در بخش: امنیتی,سیاسی

رادیوفردا: سران پنج کشور ساحلی دریای خزر در پنجمین اجلاس خود که روز یکشنبه ۲۱ مرداد در آق‌تاو قزاقستان برگزار شد دو تفاهم‌نامهٔ میان‌دولتی پنج‌جانبه دربارهٔ همکاری‌های تجاری‌، اقتصادی و حمل‌ونقل و سه پروتکل درباره اقدامات مشترک در مبارزه با تروریسم و جرایم سازمان‌یافته و همچنین جلوگیری از حوادث و فجایع زیست‌محیطی امضا کردند.

اما بنا به بیانیهٔ کرملین، اوج این اجلاس، امضای کنوانسیون حقوقی دریای خزر است که مذاکره پیرامون آن بیش از دو دهه ادامه داشته است.

بر اساس پیش‌نویس این کنوانسیون که نسخهٔ روسی آن در اختیار عموم قرار گرفته است، خزر «دریای صلح و دوستی» خوانده می‌شود؛ حل تمام مسایل مربوط به این «دریا» برعهدهٔ کشورهای ساحلی‌ست و کشورهای ثالث حق مداخله و حضور نظامی در این حوزه را ندارند؛ کشورهای ساحلی برای حاکمیت ملی و تمامیت ارضی یکدیگر احترام قائل‌اند و متعهدند به امنیت یکدیگر لطمه وارد نکنند.

ماده ۱۴ پیش‌نویس به کشورهای ساحلی اجازه می‌دهد بدون جلب رضایت همهٔ پنج‌ کشور و صرفاً بر اساس توافق‌های دوجانبه یا چندجانبه خطوط لوله انتقال نفت و گاز احداث کنند.

سرگئی پریتچین، کارشناس مسائل بین‌الملل، می‌گوید کنوانسیون حقوقی دریای خزر پاسخگوی تمام خواسته‌های کشورهای ساحلی نیست:

روشن است که یافتن روشی برای تقسیم خزر که مورد رضایت تمام پنج کشور ساحلی باشد بسیار دشوار است. اما کنوانسیون حقوقی این دریا به شکلی که در آق‌تاو امضا شد می‌توانست بیش از بیست سال پیش امضا شود. چالش اصلی، انتخاب بین دریا یا دریاچه بودن خزر بود زیرا هریک از این گزینه‌ها روش‌های خاص خود برای تقسیم این دریا را در نظر داشت. اما کنوانسیون حقوقی خزر به این سوال پاسخ نمی‌دهد هرچند تلویحاً خزر را یک دریا تلقی می‌کند و این بدان معناست که مطالبه بیست سالهٔ ایران برای تقسیم بستر و زیربستر خزر به بخش‌های مساوی ۲۰ درصدی باید به فراموشی سپرده شود. در حالی‌که ایران همواره با توافق‌های دوجانبه در خزر مخالفت می‌کرد، سندی را امضا کرد که تقسیم این دریا براساس توافق‌های دوجانبه را در نظر دارد. سایر مسایل مربوط به منابع زیست‌محیطی، اقتصادی و نظامی از مدت‌ها پیش حل شده بود و استقبال رسانه‌ها از مجاز شدن احداث خطوط لولهٔ نفت و گاز بدون اجماع پنج کشور زودهنگام به نظر می‌رسد زیرا پروتکل‌های الحاقی بر این کنوانسیون می‌تواند مانع اجرا این ماده شود. این کنوانسیون به‌رغم عنوانش، سند حقوقی نیست و برعکس، به‌جای ایجاد مبانی حقوقی برای حل تمام مشکلات و پاسخ به تمام سوالات کشورهای ساحلی، عرصه برای جدال‌های فراوان حقوقی را فراهم می‌آورد.

کنوانسیون حقوقی خزر به این سوال پاسخ نمی‌دهد هرچند تلویحاً خزر را یک دریا تلقی می‌کند و این بدان معناست که مطالبه بیست سالهٔ ایران برای تقسیم بستر و زیربستر خزر به بخش‌های مساوی ۲۰ درصدی باید به فراموشی سپرده شود. در حالی‌که ایران همواره با توافق‌های دوجانبه در خزر مخالفت می‌کرد، سندی را امضا کرد که تقسیم این دریا براساس توافق‌های دوجانبه را در نظر دارد.

سرگئی پریتچین

مهم‌ترین مسئله مورد اختلاف کشورهای ساحلی سهم آنها از این دریاست. مطابق پیش‌نویس، هریک از کشورها اجازه دارند خطوط مرزی خود را تا پهنای ۱۵ مایل دریای ترسیم و تا ۱۰ مایل دریایی دیگر محدودهٔ ماهیگیری تعیین کنند. سایر منابع آبی به صورت مشا قابل استفاده است. اما بستر و زیربستر براساس اصل بخش‌بندی و با توافق‌های جداگانه بین کشورهای همسایه تقسیم خواهد شد، اصلی که ایران پیش‌تر مخالف آن بود.

آلکسی ولاسوف، کارشناس مسایل بین‌الملل، معتقد است هدف ایران از امضای کنوانسیون حقوقی دریای خزر ربط چندانی به این دریا ندارد:

برای ایران بسیار مهم است که از حمایت روسیه در عرصهٔ بین‌المللی برخوردار باشد به‌ویژه با توجه به فشار روزافزون آمریکا و تشدید تنش با اسرائیل. به نظر می‌رسد از دید تهران، وضعیت منطقه به‌قدری پرتنش و پیچیده شده که بهتر است اختلاف‌ها کنار گذاشته شود تا تنش‌ها یا مناقشات بالقوه در حوزه خزر به مسایلی که پیرامون ایران وجود دارد، افزوده نشود. به هر حال ایران نمی‌تواند تا ابد مانع توافق‌های همسایگانش پیرامون این دریا باشد. این‌که ایران از امضای این کنوانسیون تا چه حد در خزر متضرر شده روشن است اما هنوز نمی‌دانیم چه امتیازهایی نصیب این کشور خواهد شد. هرچند به نظر نمی‌رسد شرایط فعلی پیرامون ایران شرایط مناسبی برای امضای توافق خزر باشد اما بعید است ایران صرفاً از موضع ضعف به امضای این کنوانسیون تن داده باشد. مطمئنم جلب رضایت تهران نتیجهٔ دادوستدهای بزرگی بوده که بسیاری از مسایل فراتر از حوزهٔ خزر را دربرمی‌گیرد.

ایران و اتحاد شوروی به صورت پنجاه/پنجاه از خزر بهره می‌بردند، اما در سال‌های اخیر ایران همواره تاکید کرده خواستار تقسیم مساوی ۲۰ درصدی برای پنج کشور ساحلی خزر است.

به نظر می‌رسد از دید تهران، وضعیت منطقه به‌قدری پرتنش و پیچیده شده که بهتر است اختلاف‌ها کنار گذاشته شود تا تنش‌ها یا مناقشات بالقوه در حوزه خزر به مسایلی که پیرامون ایران وجود دارد، افزوده نشود.

آلکسی ولاسوف

مذاکرات پیرامون وضعیت حقوقی دریای خزر بیست و دو سال به درازا کشید اما به موازات این رایزنی‌ها، روسیه و همسایگانش بخش شمالی این دریا را بین خود تقسیم کرده بودند و اکنون مسکو می‌گوید توافق‌هایی که بین روسیه آذربایجان و قزاقستان و همچنین قزاقستان و ترکمنستان حاصل شده برای تقسیم بخش جنوبی خزر سرمشق خوبی خواهد بود.

براساس این روش، به روسیه و ترکمنستان هریک حدود ۱۹ درصد، قزاقستان ۲۸ درصد، آذربایجان حدود ۲۱ درصد و ایران بین ۱۱ تا ۱۳ درصد تعلق خواهد گرفت.

روز یکشنبه بهرام قاسمی سخنگوی وزارت خارجهٔ ایران اظهارنظرها دربارهٔ سهم ایران را فضاسازی دانست و تاکید کرد موضوع تقسیم خزر در این کنوانسیون مطرح نیست.

No responses yet

Aug 13 2018

آمریکا و اسرائیل سازمان اطلاعاتی در ایران ایجاد کرده‌اند

نوشته: خُسن آقا در بخش: آمریکا,امنیتی,سیاسی

رادیوفردا: چند ماه پس از افشای اسناد منسوب به برنامه اتمی ایران توسط نخست‌وزیر اسرائیل، یک فرمانده سابق سپاه پاسداران می‌گوید، آمریکا و اسرائیل «سازمان اطلاعاتی درون ایران ایجاد کرده‌اند».

در سال‌های اخیر گزارش‌هایی درباره بازداشت برخی مقامات امنیتی ایران به اتهام جاسوسی برای اسرائیل و همچنین نقش این کشور در موضوع ترور دانشمندان اتمی ایران، انفجار دریک پادگان نظامی و کشته شدن حسن تهرانی‌مقدم منتشر شده است.

حال حسین علایی، فرمانده سابق ستاد مشترک سپاه پاسداران ایران، می‌گوید که اسرائیل از ۱۵ سال پیش در ایران یک «شبکه گسترده اطلاعاتی در حوزه‌های هسته‌ای، موشکی، حوزه سیاسی و اقتصادی» ایجاد کرده است.

آقای علایی که پیش ازاین سمت‌هایی چون فرمانده نیروی دریایی و ستاد مشترک سپاه پاسداران را عهده‌دار بوده در مصاحبه با سایت خبرآنلاین گفت که سازمان مجاهدین خلق همیشه «سازمان‌های اطلاعاتی و عملیاتی» در ایران داشته است.

او این سازمان را متهم کرد که با اسرائیل و آمریکا همکاری اطلاعاتی داشته است.

این فرمانده سابق سپاه اما اعلام کرد که آمریکا و اسرائیل ضمن همکاری با این گروه خود به صورت مستقل «شبکه اطلاعاتی در ایران راه‌اندازی کرده‌اند».

«سرقت اسناد هسته‌ای ایران»

نخست‌وزیر اسرائیل روز ۱۰ اردیبهشت گفته بود که نهادهای اطلاعاتی کشورش به اصل آرشیو برنامه هسته‌ای محرمانه ایران دسترسی یافته و آن را از چند هفته پیش به اسرائیل آورده‌اند.

بنیامین نتانیاهو افزود: این آرشیو «حقیقی» و «مدارک اصلی ایرانی» که نیم تن مدرک است و شامل حدود یکصد هزار برگ سند و ۱۸۳ سی‌دی است، نشان می‌دهد که ایران برنامه هسته‌ای محرمانه خود با نام «عماد» را با هدف تولید بمب اتمی و سوار کردن کلاهک‌های هسته‌ای پرقدرت روی موشک‌های بالستیک دنبال کرده بود.

سه ماه پس از آن سه خبرنگار نیویورک تایمز، واشینگتن‌ پست و وال‌ستریت جورنال برای دیدن و مرور برخی از این اسناد به اسرائیل دعوت شدند.

به نوشته این نشریات، مأموران اسرائیلی شامگاه ۲۴ بهمن پارسال توانستند وارد ساختمانی شوند که ۳۲ گاوصندوق حاوی اطلاعات مهم هسته‌ای ایران را در خود جای داده بود.

بر اساس این گزارش، انباری که مأموران اسرائیل به آن نفوذ کردند از سال ۲۰۱۵ و پس از توافق هسته‌ای بین ایران و شش قدرت جهانی معروف به برجام مورد استفاده قرار گرفت.
بنیامین نتانیاهو در حال نشان دادن آنچه اسناد هسته‌ای ایران عنوان کرده که از سوی دستگاه اطلاعاتی اسرائیل ربوده شده است.

بنیامین نتانیاهو در حال نشان دادن آنچه اسناد هسته‌ای ایران عنوان کرده که از سوی دستگاه اطلاعاتی اسرائیل ربوده شده است.
به نوشته نیویورک تایمز، مقام‌های ایران آگاهانه این اسناد را در محله‌ای تجاری و بدون ارتباط به برنامه اتمی نگهداری می‌کردند و حتی برای برنیانگیختن شک همسایگان، در ساعات غیراداری نگهبانی بر این ساختمان نگمارده بودند.

براساس همین گزارش، مأموران اسرائیلی برای نفوذ به این ساختمان تنها تا هنگام آمدن کارکنان، یعنی دقیقا شش ساعت و ۲۹ دقیقه، فرصت داشتند تا مدارک هسته‌ای ایران، حاوی ۵۰ هزار صفحه، ۱۶۳ سی‌دی، و همچنین ویدئوها و نقشه‌های مهم را به سرقت ببرند.

در سال‌های گذشته نیز گزارش‌هایی درباره دستگیری برخی از مقامات امنیتی ایران به اتهام جاسوسی برای اسرائیل منتشر شده است.

از جمله رضا علیجانی، فعال ملی- مذهبی، در مصاحبه با رادیو فردا گفته بود که دو مسئول میز اسرائیل در وزارت اطلاعات و همچنین سازمان اطلاعات سپاه پاسداران به اتهام جاسوسی برای اسرائیل بازداشت و اعدام شده‌اند.

وی همچنین گفته بود که فردی در ازای دریافت حدود ۶۰ هزار دلار در یک سال اطلاعات و نقشه کل پادگان‌های سپاه در تهران را به اسرائیلی‌ها داده است.

«خرابکاری» در برنامه موشکی ایران

پیشتر نیز گزارش‌هایی درباره خرابکاری اسرائیل در برخی از برنامه‌های موشکی ایران منتشر شده اما این گزارش‌ها به صورت رسمی تایید نشده است.

در پی انفجاری که در آبان‌ماه سال ۱۳۹۰ در زاغه مهمات يکی از پادگان‌های سپاه در بيدگنه، حوالی شهر ملارد در ۲۰ کيلومتری تهران، رخ داد، حسن تهرانی‌مقدم، مسئول سازمان خودکفايی و تحقيقات صنعتی سپاه و ۱۶ تن ديگر از نيروهای سپاه پاسداران کشته شدند.

پس از آن حسن تهرانی‌مقدم، به عنوان «بنيان‌گذار واحد توپخانه و موشکی سپاه» در جريان جنگ ايران و عراق و از «بنیان‌گذاران واحد موشکی حزب‌الله لبنان» معرفی شد.

برادر او گفته بود که این انفجار زمانی رخ داد که آقای تهرانی‌مقدم (طهرانی‌مقدم) در حال آزمایش «یک موشک بالستیک قاره‌پیما بود». او بعدا این حرف‌ را پس گرفت.

در آن زمان گزارش‌های مختلفی در رسانه‌های بین‌المللی پیرامون دخالت اسرائیل در این انفجار منتشر شد که سپاه این گزارش‌ها را رد کرد.

«ترور دانشمندان هسته‌ای ایران»

از سال ۸۸ به بعد نیز شماری از «دانشمندان» و دست اندرکاران برنامه هسته‌ای ايران ترور شدند. ترور چهار تن از اين افراد يعنی مسعود علی‌محمدی، مجيد شهرياری، داريوش رضايی‌نژاد و مصطفی احمدی‌ روشن به مرگ آنها منجر شد و ترور فريدون عباسی دوانی، رئيس سابق سازمان انرژی اتمی، نيز به مجروح شدن او انجاميد.

به دنبال اين وقايع، اواخر سال ۸۹، مجيد جمالی فشی به اتهام ترور سعيد علی‌محمدی دستگير شد. وی شهريور ۹۰ به اعدام محکوم شد و ۲۶ ارديبهشت‌ماه سال ۹۱ حکمش به اجرا در آمد.

در خردادماه سال ۹۱ وزارت اطلاعات ايران از دستگيری «۲۰ نفر» از عوامل ترور دانشمندان هسته‌ای ايران خبر داد.

دو ماه بعد تلويزيون ايران فيلمی با عنوان «کلوب ترور» پخش کرد که در آن شش زن و هشت مرد به دست داشتن در ترور دانشمندان هسته‌ای «اعتراف» می‌کردند.

در اين فيلم شماری از افراد اظهار کردند که در پايگاهی در حومه تل‌آويو در اسرائيل و يکی از کشورهای همسايه آموزش ديده و نحوه بمبگذاری و عمليات شناسایی را تعليم ديده‌اند.

اسرائيل تاکنون دست داشتن در ترور دانشمندان هسته‌ای ايران را نه تکذيب و نه تأييد کرده‌ است.

درکنار گزارش ها درباره بازداشت افرادی در ایران به اتهام جاسوسی برای اسرائیل، گونن سگو، وزیر سابق انرژی اسرائیل، به اتهام «جاسوسی برای ایران» بازداشت شده و روز ۱۴ تیر دادگاه او به صورت غیرعلنی در دادگاهی در اورشلیم/ بیت‌المقدس برگزار شد.

بر اساس گزارش سایت خبرآنلاین و رادیو فردا/ ا.م/ ک.ر

No responses yet

Aug 11 2018

«شعار مرگ بر دیکتاتور» در ورزشگاه آزادی؛ درگیری «شدید» و بازداشت

نوشته: خُسن آقا در بخش: امنیتی,سیاسی,شورش

رادیوفردا: گزارش‌ها حاکی از درگیری «شدید» هواداران تیم فوتبال تراکتورسازی تبریز در ورزشگاه آزادی تهران با مأموران انتظامی در جریان بازی روز جمعه، ۱۹ مرداد، بین تراکتورسازی و استقلال است.

ویدئویی نیز در رسانه‌های اجتماعی منتشر شده است که تاریخ بارگذاری آن در اینترنت مربوط به امروز جمعه است و در آن شعار جمعی «مرگ بر دیکتاتور» از تماشاچیان حاضر در ورزشگاه آزادی شنیده می‌شود.

در توضیح این ویدئو نیز آمده که مربوط به بازی فوتبال بین استقلال تهران و تراکتورسازی تبریز در ورزشگاه آزادی تهران است.

در ویدئوهایی دیگر نیز شعارهای «رژیم صهیونیستی، همینه، همینه»، و «توپ تانک فشفشه، آخوند باید گم بشه» شنیده می‌شود.

شعار «توپ تانک فشفشه، آخوند باید گم بشه» در ورزشگاه آزادی تهران. جمعه ۱۹ مرداد ۱۳۹۷

وب‌سایت ورزش سه نیز نوشت: «حال در وضعیتی که جو سکوها بسیار ملتهب و صدای شیپورها و شعارها بسیار بلند هستند، بینندگان تلویزیونی در شرایط بیصدا بازی را دنبال می‌کنند و به نوعی نمی‌توانند به‌طور دقیق از جو ورزشگاه اطلاع داشته باشند. این اتفاق از زمانی رخ داد که شعارها از هر دو سو تندتر شد و دیگر قابل پخش نبود.»


به گزارش وب‌سایت برنامه نود، درگیری فیزیکی هواداران دو تیم در بیرون از ورزشگاه باعث زخمی شدن چند نفر از هواداران شد. چند هوادار نیز از سوی نیروهای یگان ویژه دستگیر شدند.

این گزارش می‌افزاید که هواداران تراکتورسازی و به خصوص لیدرهای این تیم نسبت به برخورد نیروی انتظامی ناراحت بوده و اعتقاد داشتند تعداد زیادی به شدت آسیب دیده‌اند.

به نوشته سایت برنامه نود، در حال حاضر حدود ۶۵ هزار نفر در ورزشگاه حضور دارند و تنها سه سکو برای فاصله میان هواداران خالی مانده‌است.

دیدار تیم‌های فوتبال استقلال تهران و تراکتورسازی تبریز از ساعت ۲۰:۳۰ امشب در ورزشگاه آزادی و در چارچوب هفته سوم لیگ برتر برگزار شد. نتیجه این دیدار پیروزی استقلال با امتیاز سه بر صفر بود.


جایگاه تماشاچیان. بازی تراکتورسازی و استقلال تهران. ورزشگاه آزادی. ۱۹ مرداد ۹۷

خبرگزاری ایرنا نوشت که اختصاص ۱۰ درصد از ظرفیت ورزشگاه آزادی به هواداران تیم فوتبال تراکتورسازی سبب شد آنها برای از بین بردن موانع بین خود با تماشاگران تیم استقلال با نیروی انتظامی درگیر شوند و صندلی‌های ورزشگاه و شیشه‌های بلیت‌فروشی را بشکنند.

خبرگزاری مهر نیز در خبری با عنوان «درگیری شدید هواداران تراکتورسازی با مأموران انتظامی» نوشت: «هواداران تیم فوتبال تراکتورسازی تبریز به دلیل کمبود گنجایش جایگاهشان برای بازی با استقلال با مأموران انتظامی درگیری فیزیکی پیدا کردند.»


توضیحات لیدر تراکتورسازی

مهر می‌افزاید که «برخی هواداران اقدام به تخریب صندلی‌های طبقه اول و دوم کرده و آنها را به سمت یکدیگر پرتاب می‌کنند» و «پرتاب اشیایی نظیر سنگ و بطری آب‌معدنی به داخل چمن ورزشگاه آزادی باعث شد تا مسئولان نظافت چمن، اقدام به جمع‌آوری آنها کنند.»

یک روز پیش از این نیز، بازی پرحاشیه تیم‌های فوتبال پرسپولیس و استقلال خوزستان با تدابیر امنیتی برگزار شد و در اثر خشونت‌ها، چند هوادار و چند مأمور یگان ویژه مصدوم شدند و با آمبولانس به بیمارستان منتقل شدند.

اتوبوس پرسپولیس که از فرودگاه تا هتل با پرتاب سنگ و فرو ریختن شیشه مواجه شده بود، زمان ورود به استادیوم نیز با حمله برخی تماشاگران روبرو شد تا از درب دیگری وارد استادیوم شوند. تدابیر امنیتی شدید به نحوی بود که نیروهای انتظامی بالغ بر هزار نفر برآورد شدند.


با استفاده از مهر، ایرنا، برنامه نود / پ.پ

No responses yet

Aug 08 2018

دُمِ بهنودی مهاجرانی، رازِ قتل غفار حسینی، سعید امامی و ۶۵ هزار پوند ناقابل عربی

نوشته: خُسن آقا در بخش: آزادی بیان,امنیتی,جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی

اخبار روز :فرج سرکوهی
• آقای مهاجرانی با انکار دخالت های خود در امور امنیتی می کوشد تا افسانه ای را تبلیغ کند که بر مبنای آن وزارت اطلاعات روشنفکران را، مستقل از رئیس جمهور و معاون او و بدون اطلاع آن ها، شکنجه می داد و به قتل می رساند …

در بستر واکنش حکومتیان به انتقادهای من از رفسنجانی، آقای مهاجرانی، از اعضای دولت رفسنجانی نیز اعلام کرد که «در باره داوری و نقد سرکوهی از هاشمی» خواهد نوشت. نوشتن را در این باره در بلاگ خود به نام «مکتوب» با تحریف تاریخ و حمله به من آغاز کرده است و نه به تنهائی که با کمک مسعود بهنود. (لینک 1 )
به متن های آقایان عطاالله مهاجرانی و مسعود بهنود، به دلیل فقر محتوائی اشاره نمی کردم اگر در همان محدوده حمله شخصی می ماند و کار به تحریف آشکار تاریخ و تلاش برای بی اعتبار کردن خاطرات شکنجه شدگان به سود ِدولتمردانِ دولتِ روشنفکرکُش، نمی رسید.

مداحی مبتذلِ «ادیبِ» لفظ قلم
در روزهای درگذشت آقای رفسنجانی، بی. بی. سی فارسی دو بار نیز با من گفت و گو کرد. دولتمردان جمهوری اسلامی طرح نظریات گوناگون را تاب نیاوردند. آقای کرباسچی در مصاحبه با بی . بی. سی با اشاره به مصاحبه من در باره کارنامه فقیر فرهنگی دولت رفسنجانی، با زبان قزاقان قاجاری، خواهان حذف نگاه های انتقادی شد اما دستکم در پاسخ من بر دو اقدام رفسنجانی انگشت نهاد که از منظر او دستاوردهای فرهنگی رفسنجانی بودند. سخنان آقای کرباسچی، گرچه نادرست بود، اما ارزش پاسخگوئی داشت البته در حد همان یادداشت کوتاهی که در صفحه فیس بوکی خود نوشتم.
آقای مهاجرانی نیز در مصاحبه با بی. بی. سی تلاش کرد تا رفسنجانی را با گفتن جمله های مضحکی چون «هیچ وقت اشتباه محاسبه در زندگی نکرد»، در مبتذل ترین شکل های مداحی، به مرتبت معصومی ارتقاء دهند که هیچ وقت اشتباه و خطا نکرده است. نه رفسنجانی ادعای «هیچ وقت اشتباه محاسبه نکردن» داشت و نه متملق ترین مداحان او.
گفته های آقای مهاجرانی ارزش پاسخ گوئی نداشت. چه می توان گفت به کسی که در اشاره به پروژه مترو تهران چنان سخن گفت که انگار نمی دانست که این پروژه در دوران پهلوی دوم طراحی و بخش هائی از آن در همان دوران اجرا شده بود؟ یا به کسی که جمله معروف داستایوفسکی «ما همه از زیر شنل گوگول بیرون آمدیم» را تکرار می کند و می گوید «ما هم از زیر شنل رفسنجانی بیرون آمدیم» و متوجه نیست که داستایوفسکی در باره تاثیر داستان «شنل» گوگول بر ادبیات روسیه می گوید و نه شنل به عنوان لباس. رفسنجانی نیز «عبا» داشت نه شنل و از این قبیل …)
من به کرباسچی پاسخ دادم و به مداحی متملقانه مهاجرانی، به دلیل فقر محتوا، بی اعتنا ماندم. تا آن جا که دیده ام دیگران نیز، از موافق و مخالف، به گفته های او اعتنا نکردند. شاید به این دلیل که از بی اعتنائی ها به مداحی خود رنجیده است یا شاید به این دلیل که سفارش دهندگان از فقر مداحی او ناراضی اند ، دست به قلم برده تا برای دفاع از رفسنجانی، فرج سرکوهی را با حمله های شخصی بکوبد.
نوشته های آقای مهاجرانی، که اغلب با غلط های صرفی و نحوی و محتوائی همراه است (چند نمونه را در پایان همین مقاله می خوانید) و گفته های او، که با لفظ قلم حرف زدن تصنعی می کوشد خود را «ادیب » جلوه دهد، برای من درخور اعتنا نبوده است. حتا آن زمان که در اوج سرکوب در ایران و در غوغای فتوای قتل سلمان رشدی، به شیوه بادنجان دور قاب چین ها، به اصطلاح «کتابی» منتشر کرد، بیش از چند صفحه نوشته او را نخواندم که خواندنی نیست.

«دو مطلب قابل تامل در باره اینجانب»
مهاجرانی در بلاگ خود می نویسد: «وقتی صحبت های مکرر و عصبی این ایّام فرج سرکوهی در باره شخصیت آیه الله هاشمی را می شنیدم و یا می خواندم. با خود گفتم، پیش از داوری و سنجش عیار سخنان او در باره آیهالله هاشمی خوب است مروری بر نوشته هایش داشته باشم»
با اشاره به یکی از کتاب های من به نام «یاس و داس» ادامه می دهد: «دو مطلب قابل تامل در باره اینجانب در این نوشته آمده است. دیدم اگر توضیح ندهم ممکن است، دیر شود، آش سرد و سار از درخت بپرد و برای آیندگان نوشته بی اعتبار او اعتباری داشته باشد.»
فرمان حذف صداهای منتقد در سخنان کرباسچی و پایان بندی پاراگراف مهاجرانی، نشانه ای است از هراس دولتمردان جمهوری اسلامی از ثبت چند صدائی تاریخ. اینان که از بی اعتبار شدن سد روایت تک صدائی حکومتی تاریخ و از آشنائی نسل جوان و آیندگان با روایت های مستقل و متنوع می ترسند، کمر به کوبیدن من بستند.
یاس و داس حدود 15 سال پیش در اروپا منتشر و همان زمان تجدید چاپ شد. آقای مهاجرانی، پس از این همه سال، به دست و پا افتاده است که داده های کتاب را نزد «آیندگان» بی اعتبار کند.

اول: نقل مسعود بهنود
اتوبوس حامل حدود 22 نویسنده و روزنامه نگار در سفر به ارمنستان بر اساس طرح وزارت اطلاعات دولت رفسنجانی، که مهاجرانی هم عضو آن بود، قرار بود به دره پرتاب شود. در یاس و داس نوشته ام که علاوه بر مسافران اتوبوس دیگرانی نیز به سفر دعوت شدند. برخی گفتند که بدین سفر نمی روند از جمله غفار حسینی، دوست شاعر و مترجم ما، که در جلسه جمع مشورتی کانون نویسدگان هشدار داد که بدین سفر نروید که شما را به دره می اندازند. من و دیگران به خطا سخن او باور نکردیم. عده ای نیز اعلام آمادگی کردند اما نیامدند.
بعد از سفر، که توطئه قتل دسته جمعی بر ما آشکار شد، پرس و جو کردیم و دانستیم که گروه دوم را به ترفندهای گوناگون از سفر منصرف کرده اند. به مثل به دکتر قندی، استاد دانشگاه، گفته بودند سفر با کسانی که فلان پرونده ها را دارند برای ارتقاء دانشگاهی تو مناسب نیست. شاهرخ تویسرکانی، سردبیر مجله دنیای سخن، چند دقیقه پیش از سوار شدن به اتوبوس به ناگهان اعلام کرد که همسرش تصادف کرده و او باید به بیمارستان برود. محمد بهارلو هم با او رفت.
منصور کوشان، که این سفر را مدیریت می کرد، چند روزنامه نویس از جمله مسعود بهنود را نیز دعوت کرده بود. در یاس و داس به نقل از مسعود بهنود نوشته ام که او برای تمدید پاسپورت خود به اداره گذرنامه می رود که هم به واقع و هم به گفته مهاجرانی با «وزارت اطلاعات و دادستانی» هماهنگی می کرد، به بهنود گفته بودند که ممنوع الخروج است. پاسپورت او را نداده بودند. بهنود اما به سفر آمد و در پاسخ پرسش های ما «گفت که با آقای مهاجرانی مشاور رئیس جمهور که با او در ارتباط بود تماس گرفته است و او گفته مانعی نیست و کار گذرنامه را درست می کند و تمام راه آقای بهنود در انتظار راننده اش بود تا پاسپورت او را بیاورد.»
آقای مهاجرانی با نقل این بخش از یاس و داس، که در گیومه آمده است، می نویسد:
«الف: آقای بهنود مطلقا به من تلفن نکردند و سخنی در باره گذرنامه ایشان، هیچ گاه نه در ایران و نه لندن! بین ما پیش نیامده است». «معاون رئیس جمهور بودم و نه مشاور»
آمرانه خطاب به بهنود می نویسد:«مسعود بهنود می تواند قولی را که به او نسبت داده شده است، تکذیب یا تفسیر کند!»
در دستور مهاجرانی فقط اجازه «تکذیب یا تفسیر» به بهنود داده شده است و او اجازه ندارد تا حرف سرکوهی را تائید کند. بهنود نیز همان کرده است که مهاجرانی خواسته است.
اگر لازم شد در متنی مستقل به پیشینه و نوشته های بهنود در باب تاریخ و روایت ها و خاطرات او خواهم پرداخت، این جا اما دو بحث تحریف تاریخ و تصویر گوشه ای از کارنامه دولتمردِ دولتِ شکنجه مهم تر است.

شاهدِ روباه
در توضیح تیتر اصلی این مقاله و میان تیتر بالا کافی است پاسخ روباه را به سوال «شاهدت کیه؟» در آن ضرب المثل معروف قدیمی به یاد آوریم.
بهنود چون شاهد مهاجرانی وارد می شود و نخست بخشی از یادادشت خود را که حدود 15 سال پیش منتشر شد، نقل می کند. در یاس و داس جمله هائی در باره او نوشته ام و آن یادداشت واکنش آن زمانی او است به آن جمله ها که ربطی به بحث کنونی ندارد. چکیده این بخش از یادداشت بهنود این است که آن چه سرکوهی در باره من نوشته حاصل بودن او در خارج است.
در آن زمان نخواستم به او پاسخ گویم ورنه جمله هایی را از مقاله «روایت آغاز» نقل می کردم که به تقریب و در محدوده سانسور داخل ایران، محتوائی مشابه دارد با نوشته های یاس و داس جز البته در دو مورد که در کتاب «حال اهل درد» خواهد آمد. این مقاله در زمانی که در ایران بودم در ویژه نامه شماره صد آدینه منتشر شد و در کتاب «شب دردمند آرزومندی» من نیز آمده است.
این بخش از نوشته بهنود با بحث کنونی بی ارتباط است. از آن می گذرم. بهنود در مکتوب مهاجرانی می نویسد:
«به تجربه پنجاه سال کار دریافته ام که نقل قول ها هیچ گاه – حتی در نقل های خودم – نمی تواند دقیق باشد. چه رسد به نقل کسی که مانند فرج یک سال زیر سخت ترین فشارها و شکنجه روحی و جسمی بودند و وقتی می خواستند ماجرایی را نقل کنند که هشت سالی گویا از آن گذشته بود.»
پاراگراف بالا بدین معنا است که نقل های من (بهنود) دقیق نیست. چون نقل من (بهنود) دقیق نیست، پس نقل های دیگران هم دقیق نیست به ویژه نقل های سرکوهی که «یک سال زیر سخت ترین فشارها و شکنجه روحی و جسمی بوده است و 8 سال پس از ماجرا» نوشته شده است.
در باره دقیق نبودن یا نادرست بودن داده های کتاب های تاریخی و نقل های کتبی و شفاهی بهنود نوشته اند و اگر مقاله دیگری لازم شد من نیز خواهم نوشت.

خاطرات شکنجه شدگان، سند یا قول های بی اعتبار؟
تاریخ از منظر حال و خاطرات هر کس از منظر او روایت می شود. خطا و اشتباه در نقل و روایت و خاطرات نیز بسیار است، اما نه به دلیل شکنجه شدن. در باره تحلیل خاطرات و روایت، در شناخت شناسی، تحلیل متن و نقد و نظریه ادبی مباحث مهمی مطرح است، اما بهنود خاطرات شکنجه شدگان را به دلیل شکنجه شدن نفی می کند و نه به دلایل معرفت شناختی یا تحلیل متن. خاطره شکنجه شده دقیق نیست، پس شهادت او بی اعتبار است. بهنود در همان متن خاطرات مهاجرانی را بی اما و اگر تائید می کند و چنین است که در متن او، خواسته یا ناخواسته، خاطرات دولتمردِ دولتِ شکنجه دقیق است و خاطرات قربانیان شکنجه، به دلیل شکنجه شدن، نادقیق.
ده ها کتاب خاطرات شکنجه شدگان جمهوری اسلامی نه فقط روایت صداهای سرکوب شده که سندهای تاریخ ما است. این خاطرات، از جمله نوشته های مرا، می توان با شیوه های تحلیل متن و دستاوردهای شناخت شناسی نقد کرد و تاثیر حال را بر گذشته در آن ها نشان داد. اما نادقیق خواندن خاطرات شکنجه شدگان، به دلیل شکنجه شدن، و همزمان، تائید روایت دولتمردِ دولتِ شکنجه، نوبر است. بهنود در مکتوب مهاجرانی می کوشد تا صدای سرکوب شدگان را به سود سرکوب گران حذف کند.
بهنود ادامه می دهد:«مامور وزارت اطلاعات با نام مستعار حاج محسن با لهجه اصفهانی غلیظ که تا جایی که می دانم برای بیشتر اهل قلم، به عنوان مسوول امور مطبوعات دگراندیش در وزارت اطلاعات شناخته شده بود، در آن روز به من تلفن کرد و پرسید که چرا عازم نشده ام برای سفر همراه دوستان به ارمنستان. .. به او گفتم گذرنامه ندارم. و در اداره گذرنامه به من گفته اند که باز ممنوع الخروج شده ام، … ساعتی بعد تلفن کرد و گفت خطا شده و من مامورم از جانب آقای مهاجرانی (در آن زمان معاون حقوقی و پارلمانی رییس جمهور هاشمی) و دکتر حسن حبیبی (در آن زمان معاون اول رییس جمهور) هم از شما خواهش کنم که حتما بروید به این سفر … فردا صبح علی الطلوع پاسپورت شما در مرز آماده است» و «آقای دکتر مهاجرانی (نه آن زمان و نه تا جایی که یادم هست هنوز هم) درباره سفر ارمنستان و رفتن و نرفتن با من سخنی نگفته است».

روایت های متضاد از یک حادثه واحد
نه فقط در خاطرات، که حتا در کتاب های تاریخی بهنود نیز روایت های متضاد از یک حادثه واحد کم نیست. این جا نیز با دو روایت رو به رو هستیم. یکی روایت اول که من به نقل از بهنود در یاس و داس نوشته ام و صحبت فقط از مهاجرانی است و یکی روایت دوم که بهنود در تائید ادعای کنونی مهاجرانی و به خواست او، در مکتوب او نوشته است. در روایت دوم مامور وزارت اطلاعات است که از قول مهاجرانی (و حبیبی) به بهنود می گوید به سفر برود نه خود مهاجرانی.
بهنود مدعی است نقل سرکوهی از حرف های او دقیق نیست اما فراموش کرده است که آن حرف ها را نه فقط به من که به دیگران هم گفته است و آن ها نیز به نقل از او همان نوشته اند که من.
محمد محمدعلی، از فعال ترین اعضای کانون نویسندگان و از خلاق ترین داستان نویسان ایران، که با ما همسفر بود، در خاطرات خود در باره سفر ارمنستان، به نقل از همین آقای بهنود، نوشته است:
«علت دیر آمدن مسعود بهنود را می پرسم. می گوید ” هفته پیش تلفنی داشتم از اداره گذرنامه، که شما ممنوع الخروجی و…” که بهنود پاسخ داده او تازه از سفر خارج آمده و ممنوع الخروج نیست و… بعد با آقای مهاجرانی، مشاور رئیس جمهور تماس می گیرد و او می گوید ” مانعی نیست شما برو من کار گذرنامه ات را درست می کنم…” وحالا مسعود بهنود، منتظر بود هر آن و لحظه دوستش سربرسد یا پیکی در بین راه پاسپورتش را بیاورد… یا نهایت در مرز جلفا تحویلش بدهد. ”
خاطرات سفر محمد محمدعلی در سال 2005 در مجله شهروند کانادا منتشر شد. محمد علی خوشبختانه زنده است و گرچه چند بار بازداشت و بازجوئی و تهدید شد، اما باز هم خوشبختانه در آن حد شکنجه نشده است که بهنود بنویسد خاطرات او نیز به دلیل شکنجه شدن دقیق نیست.
دو نفر، در دو تاریخ متفاوت، در دو کشور مختلف، بی ارتباط با هم، گفته های بهنود را در باره نقش آقای مهاجرانی به یکسان نقل کرده اند. پس تا این جا یک موضوع روشن است. نقل من از بهنود همان است که بهنود در آن زمان به ما، و نه فقط به من، گفت. دقیق و دور از تاثیر مفروض شکنجه.
من و محمد محمدعلی گفته های بهنود را نقل کرده ایم اما ضامن درستی یا نادرستی گفته های او نیستیم. آقای مهاجرانی که نقش خود را در آن ماجرا انکار و از «تکذیب و تفسیر» بهنود «سپاسگزاری» می کند، اکنون چاره ای ندارد جز آن که از دوست خود بپرسد که چرا دروغ گفته است و البته تا این جا یک عذرخواهی مکتوب نیز به من بدهکار است.

و اما اگر روایت دوم درست می بود؟
اما برای یک لحظه فرض کنیم که روایت دوم بهنود درست است و او در آن زمان به دلایلی نقش مامور اطلاعات را در داستان خود حذف کرده است.
اگر چنین باشد چند پرسش جدی مطرح می شود:
چرا بهنود در آن زمان از تماس مستقیم خود با مهاجرانی گفت و ارتباط خود را با مامور وزارت اطلاعات مخفی کرد؟
اگر وزارت اطلاعات می خواست که بهنود به سفر برود چرا اداره گذرنامه، که در این موارد تحت امر وزارت اطلاعات بود، پاسپورت او را ضبط کرد؟
و مهم تر این که در آن زمان برخی از ما، و از جمله من، به خطا، می پنداشتیم که در بستر رقابت های جناحی آن روزگار، وزارت اطلاعات با این سفر مخالف است و کسانی در دولت رفسنجانی موافق یا بی تفاوت. اگر بهنود در آن زمان روایت دوم خود را به ما می گفت من یکی به سفری نمی رفتم که وزارت اطلاعات بر آن مصر بود. نه فقط من که بسیاری از ماها. چنان که پیش از این نوشتم غفار حسینی به ما هشدار داده بود.
بهنود می نویسد:«نادرستی روایت آن مامور هم مانند بقیه سناریوهایی که وزارتی ها بافته بودند از همان زمان که بر فراز گردنه حیران از مرگ رستیم، بر همه مان روشن شد.»
این نیز نادرست است. به شهادت خاطرات مکتوب من، محمد محمدعلی، منصور کوشان و… تنها نکته ای که ما در آن زمان فهمیدیم این بود که سفر دامی بوده است برای کشتن ما.

حاشیه ای بر متن
درستی روایت اول یا دوم بهنود موضوع بحث من نیست، اما از سر کنجکاوی از خود پرسیدم امکان دارد که روایت دوم بهنود درست و او در آن زمان به دلایلی رابطه خود را با مامور اطلاعات از ما پوشانده باشد؟
بهنود در روایت دوم می نویسد:«حاج محسن با لهجه اصفهانی غلیظ که تا جایی که می دانم برای بیشتر اهل قلم، به عنوان مسوول امور مطبوعات دگراندیش در وزارت اطلاعات شناخته شده بود»
من که یکی از آن « بیشتر اهل قلم» بودم و بیش از اغلب «اهل قلم» احضار، بازجوئی، تهدید، زندانی و شکنجه شدم، اول بار است که در باره «حاج محسن با لهجه اصفهانی» می شنوم. تا آن جا که خاطرات دوستان آن دوره را خوانده ام هیچ کس به ماموری با نام مستعار «حاج محسن با لهجه غلیط اصفهانی» اشاره نکرده است. پس تکلیف «شناخته شده بودن» این مامور برای «بیش تر اهل قلم»، که بهنود نوشته است، روشن است.
بهنود در باره اداره یا بخشی به نام «امور مطبوعات دگراندیش» در وزارت اطلاعات نوشته است. من نخستین بار است که چنین چیزی می شنوم. یا من «مطبوعاتی دگراندیش» نبودم یا این اداره یا بخش برای مطبوعاتی های دگراندیشی چون بهنود تاسیس شده بود.
بهنود در ساختن روایت های خود معمولا امری واقعی را می گیرد و قصه خود را بر گرد آن بنا می کند. از خود پرسیدم بهنود شخصیت «حاج محسن با لهجه غلیظ اصفهانی» را با الهام از چه ساخته است؟ پاسخ من بدین پرسش فقط یک حدس است و درستی یا نادرستی این حدس بر بحث اصلی ما تاثیری ندارد.
نام واقعی اطلاعاتی هائی را که ما را بازجوئی، تهدید و شکنجه می کردند نمی دانستیم. در احضارها و بازداشت ها یا چشم بسته بودیم یا رو به دیوار. یکی از ماموران وزارت اطلاعات با نام مستعار هاشمی من و دیگران را بدون چشم بند بازجوئی و تهدید و گاهی شکنجه می کرد. در آن 45 روزی که مرا به قصد کشتن ربودند، ماموری به نظرم دون رتبه با یک چشم شیشه ای با نام مستعار «حاج اصغر» را هم به چشم دیدم. درد مشت های او بر پیکر، مدت ها خواب از چشم می ربود. هم در آن 45 روز کسی با نام مستعار «حاج آقا حسینی»، بدون چشم بند با من حرف زد. هاشمی او را مقامی مهم معرفی کرد. حرف های او را به تفصیل در یاس و داس نوشته ام.
وقتی به خارج آمدم در مصاحبه ها و نوشته های خود، و در کتاب یاس و داس، گفتم و نوشتم که یکی از بلندمرتبه ترین آن ها کسی بود با نام مستعار «حاج آقا حسینی» که «به لهجه شیرازی یا آباده ای» سخن می گفت. بعد از افشای بخشی از پرونده قتل های زنجیره ای، عکس آقای سعید امامی در روزنامه ها منتشر شد. دیدم که این همان حاج آقا حسینی است. در فیلم سخنرانی سعید امامی در دانشگاه همدان لهجه شیرازی با آکسان آخوندی او بارز است. رسانه ها محل تولد او را شیراز نوشتند. منصور کوشان نیز در کتاب خود به نام «حدیث تشنه و آب» از «حاج آقا حسینی» نام می برد.
آیا بهنود شخصیت قصه خود، «حاج محسنی با لهجه غلیط اصفهانی» را از «حاج آقا حسینی با لهجه شیرازی» گرته برداری کرده است؟
پیش از این نوشتم که من و محمد محمدعلی تنها گفته های بهنود را نقل کرده ایم و ضامن درستی یا نادرستی آن نیستیم اما بر مبنای تناقض ها و خطاهایی که در روایت دوم او هست می توان حدس زد که همان روایت اول، که به ما گفت، روایتی که مهاجرانی انکار می کند، به واقعیت نزدیک تر است و روایت دوم را در اجابت خواست مهاجرانی نوشته شده است. اما این فقط یک حدس است.

مورد دوم
کی دروغ می گوید؟ سیمین دانشور یا مهاجرانی؟

دومین موردی که آقای مهاجرانی در بلاگ خود بر آن انگشت نهاده است پاراگرافی است باز هم از یاس و داس.
یک بار که مرا بازداشت کردند هوشنگ گلشیری به هر دری زده بود و از جمله از خانم سیمین دانشور خواسته بود تا برای آزادی من پادرمیانی کند . می دانستیم که برخی حکومتیان او را محترم می دارند و می دانستیم که با مهاجرانی رفت و آمد دارد. رضا براهنی نیز نوشته است که از خانم دانشورهمین خواسته بود. آن بار یک شب بیش تر در بند نماندم. بعد از آزادی هم هوشنگ و هم خانم سیمین دانشور روایتی را برایم گفتند که در یاس داس آورده ام:
«خانم دانشور زنگ زده بود به مشاور رئیس جمهور وقت آقای عطاالله مهاجرانی که بعد ها وزیر شد. خانم دانشور به اصرار از اعتبار خود مایه گذاشته بود و قول آزادی مرا از آقای مهاجرانی گرفته بود. به او گفته بودند که پنج شنبه آزادش می کنیم. ۳ بعد از ظهر ۵ شنبه آزاد شدم.»
آقای مهاجرانی این پاراگراف را نقل کرده و نوشته است:
«این مورد دوم هم … خیالی و دروغ است. نه خانم دانشور با من صحبت کردند و نه من چنان قولی دادم!»
برخی در خاطرات خود از مردگان نقل می کنند، اما من ماجرای پادرمیانی خانم سیمین دانشور را زمانی نوشتم و منتشر کردم که هم خانم دانشور زنده بود و هم هوشنگ گلشیری. هر دو کتاب را خوانده بودند. حتا اندک شناختی از این دو کافی است تا دریابیم که اگر روایت من درست نبود ساکت نمی ماندند. من هیچ وقت و در هیچ موردی از خانم دانشور دروغ نشنیدم. هوشنگ نیز کسی نبود که در این موارد دروغ بگوید. اما نه فقط من، که ایرانیان، دروغ هائی را از زبان و قلم آقای مهاجرانی شنیده و خوانده اند.
آقای مهاجرانی در متن خود از موقعیت سود می جوید تا ماجرائی مشابه با ماجرای مرا نیز تکذیب کند. من از این ماجرای سوم که او نوشته هیچ نمی دانم، اما بر اساس نوشته مهاجرانی خانم هما ناطق برای کسی نقل کرده است که مهاجرانی مشکل گذرنامه دکتر فریدون آدمیت را حل کرده است. مهاجرانی این را نیز تکذیب می کند.

انکار چرا؟ در باب افسانه بی خبری دولت
چرا آقای مهاجرانی حل مشکل گذرنامه آقای آدمیت و کمک به آزادی مرا، که می تواند نکته هائی مثبت در کارنامه او باشند، انکار می کند و می نویسد «کسانی که با شیوه کار و نظام حکومت در ایران آشنا هستند، می دانند که معاون رئیس جمهور نمی تواند» چنین دخالت هائی بکند.
سخن آقای مهاجرانی در باره محدویت اختیارات معاونان رئیس جمهور درست است. همه معاون ها نمی توانند در امور وزارت اطلاعات دخالت کنند اما آن معاونی که دفتر رئیس جمهور را در مورد پرونده روشنفکران دگراندیش با وزارت اطلاعات هماهنگ می کند چطور؟
آقای مهاجرانی با انکار دخالت های خود در امور امنیتی می کوشد تا خود را معاونی جلوه دهد که با وزارت اطلاعات همکاری نمی کرده است و مهم تر می کوشد تا افسانه ای را تبلیغ کند که بر مبنای آن وزارت اطلاعات روشنفکران را، مستقل از رئیس جمهور و معاون او و بدون اطلاع آن ها، شکنجه می کرد و به قتل می رساند آن هم به دورانی که رئیس جمهور در برخی موارد از رهبر نیز قدرتمندتر بود.

راز قتل غفار حسینی
من چندین مورد از دخالت های آقای مهاجرانی را در پرونده های امنیتی می دانم، اما بهتر است بخشی از نوشته منصور کوشان را از کتاب «حدیث تشنه و آب» او نقل کنم. این چند سطر هم دخالت های آقای مهاجرانی را در امور امنیتی نشان می دهد و هم بدین پرسش مهم پاسخ می دهد که چرا وزارت اطلاعات دولت رفسنجانی ، غفار حسینی شاعر، مترجم و عضو فعال جمع مشورتی کانون نویسندگان را کشت.
کوشان می نویسد:«انتشار دومین میزگرد تکاپو، « آزادی بیان و اندیشه، بدون هیچ حصر و استثناء» آن چنان بازتاب تندی داشت و امنیتی های نظام و کارگزاران فرهنگی آن را چنان برانگیخت که نه تنها باز به دادستانی انقلاب برده شدم و بیش از ده ساعت بازجویی کشنده را پشت سر گذاشتم که آقای عطاالله مهاجرانی، مشاور رییس جمهور در امور فرهنگی، پارلمانی و حقوقی در یک مکالمه تلفنی من را از عواقب وخیم چاپ و انتشار میزگردها برحذر داشت و گفت:« هیچ نظامی نمی تواند حرف های غفار حسینی را تحمل کند.»
غفار حسینی در میزگرد مجله تکاپو با سانسور مخالفت، از آزادی بیان حمایت و بر استقلال کانون نویسندگان از قدرت تاکید کرده بود. برخلاف گفته آقای مهاجرانی بسیاری از نظام ها چنین سخنانی را تحمل می کنند و فقط برخی، از جمله جمهوری اسلامی ، تاب تحمل طرح چنین خواست هائی را ندارند.
آقای مهاجرانی به سردبیر تکاپو تلفن می کند، سردبیر مجله را « از عواقب وخیم چاپ و انتشار میزگردها برحذر» می دارد و می گوید که «هیچ نظامی نمی تواند حرف های غفار حسینی را تحمل کند.»
…. و دیدیم که تحمل نکردند. وزارت اطلاعات دولتی که آقای مهاجرانی عضو آن بود، غفار حسینی را کشت.
تلفن آقای مهاجرانی به منصور پرتوئی می افکند بر روند و مکانیزم های انتخاب قربانیان پروژه حذف و قتل روشنفکران بدان دوران. گفته های او پاسخی است به این پرسش ها که چه کسانی قربانیان قتل ها را انتخاب می کردند؟ با چه معیارهائی؟ آدم ها کی و چه وقت «غیر قابل تحمل» و کشته می شدند؟ و… آقای مهاجرانی! روزی روزگاری پرونده ها باز خواهد شد حتا اگر من و شما نباشیم.

دولت روشنفکرکش چرا؟
برخی دولت رفسنجانی را «دولت سازندگی» می خوانند. بحران اقتصادی، عمیق تر شدن شکاف فقر و غنا و… نشان داد که خصوصی سازی رانتی ـ نئولیبرالی در کشوری نفتی و با حکومتی مستنبد و گرفتار در چنبره فساد نهادینه شده اقتصادی، سازندگی نیست.
شکنجه کسانی چون عزت الله سحابی و یاران او، که از برنامه های اقتصادی رفسنجانی انتقاد کرده بودند، قتل روشنفکرانی چون سعیدی سیرجانی، احمد میرعلائی، غفار حسینی، طرح پرت کردن اتوبوس حامل حدود 22 نویسنده به دره، ربودن من به قصد کشتن، پرونده قتل های میکونوس و…. به ما حق نمی دهد که دولت رفسنجانی را «دولت روشنفکرکش» و «دولت شکنجه» بنامیم؟

به خاطر یک مشت پوند ناقابل
آقای مهاجرانی در بلاگ خود می نویسد «سخنان دیگری .. در باره هاشمی گفته شده است، به آن ها هم خواهم پرداخت. مثل سخنان جناب آقای دکتر سروش و آقای فرج سرکوهی، که نمی توان از آن سخنان به آسانی گذشت و یا نادیده گرفت.»
امید که چنین کند اما پیشنهاد من این است که پیش یا بعد یا همراه با پرداختن به سخنان من و دکتر سروش، به وعده خود و همسرش خانم جمیله کدیور وفا کند.
آقای مهاجرانی منتقدان و مخالفان جمهوری اسلامی را «وطن فروش» و خود را مدافع «منافع ملی ایران» می داند. تضادهای ایران و عربستان سعودی در خلیج فارس، چه به دوران شاه، چه اکنون و چه در هر حکومتی در آینده، روشن است.
بر اساس یکی از سندهائی که ویکی لیکس منتشر کرد، آقای مهاجرانی، معاون اسبق رئیس جمهور و وزیر اسبق، از شاه عربستان سعودی درخواست کرده است که هزینه تحصیل یا شهریه فرزند او را در انگلستان، به اضافه اجاره بهای خانه او، بپردازد. شاه عربستان سعودی، نیز، لابد مجانی و بدون چشم داشت و محض رضای خدا، دستور داده است که «مجموعاً ۶۵ هزار پوند (حدود صد هزار دلار) برای 4 سال تحصیلی» به فرزند آقای مهاجرانی پرداخت شود . (لینک 2)
آقای مهاجرانی و خانم جمیله کدیور سند را انکار نکردند. خانم کدیور در تیرماه 94 قول داد که «پس از ماه رمضان» در این باره توضیح خواهد داد. آقای مهاجرانی نیز به بی. بی. سی گفت «در موقع مقتضی» یا «موقع مناسب» توضیح می دهد.
کسی باید به خانم کدیور بگوید که «ماه رمضان» مدت ها است سپری شده. وعده سرخرمن «موقع مقتضی یا مناسب» نیز معمولا بدین امید داده می شود که پس از مدتی آب ها از آسیاب بیفتد و با مرور زمان و بر بستر غیبت حافظه تاریخی نزد ایرانیان، موضوع فراموش شود.
اگر آقای مهاجرانی این امید را دارد بر خطا است. بر اساس یک ضرب المثل غیرفارسی «هر وقت گوساله حرکت کند زنگوله به صدا در می آید.»
پیشنهاد می کنم که آقای مهاجرانی پیش یا بعد یا همراه با پرداختن به سخنان من و دکتر سروش، در باره خبر دستمزد سخنرانی خود و نحوه و مکان اقامتش در «انستیتو واشنگتن برای مطالعات خاورمیانه» نیز توضیح دهد. (لینک 3 ) این انستیتو همان است که به هواداری از نئوکان های آمریکائی، طرفداری از دولت اسرائیل و حمله نظامی به ایران شهره است.
و چون قرار بر شفافیت و راست گوئی است خوب است که آقای مهاجرانی در باره موسسه ای شهره به «مرکز ملک عبدالله بن عبدالعزیز برای گفتگوی میان ادیان و فرهنگ ها»، که عضو هیئت مدیره آن است نیز توضیح دهد تا همگان بدانند که برخلاف برخی شایعات، نانی که او به خانه می برد هم حلال است و هم منطبق بر «منافع ملی» که مهاجرانی خود را مدافع آن می داند.( لینک 4 )
لازم است که کمی هم به عقب برگردد. پس پیشنهاد می کنم پیش یا بعد یا همراه با پرداختن به سخنان من و دکتر سروش، در باره چگونگی راه یافتن خود به مجلس نیز بنویسد. در باره دورانی که به اتکاء حلقه آقای دستغیب در شیراز، حلقه ای که داغ مسئولیت کشتار بهائیان قریه سعدی را در روزهای نخستین انقلاب بر پیشانی دارد، و با باطل شدن آرای بالای رقیب خود خانم فاطمه زارعی و بازداشت او، یعنی با حذف رقیب، به مجلس راه یافت. (خانم زارعی در زندان شکنجه و سرانجام در کشتار زندانیان سیاسی در سال 67 ، اعدام شد.) (لینک 5 )
نسل های نو رسیده مقاله آقای مهاجرانی را در شماره 29 نشریه «الفجر» در سال پراعدام 1361 نخوانده اند، اما پیرترها به یاد دارند و تاریخ از یاد نخواهد برد که مهاجرانی در نشریه ای که صفحه اول آن با تیتر «مرگ بر بازرگان و قطب زاده» تزئین شده بود، به دوران سرکوب سهمگین که سنگ ستم حکومت بر سر مردمان می بارید، اعدام قطب زاده را کافی ندانست و با جمله هائی چون « آیا تنها قطب زاده است که قطب کودتا را می گرداند یا این که اساسا قطب زاده، زاده تفکری است که قطب کودتا بر پایه آن قرار می گیرد» و با نقل برخی جمله های مهندس مهدی بازرگان و دیگر اعضای نهضت آزادی، در کوره اعدام های بیش تر می دمید. آقای مهاجرانی ، برای تاریخ هم که شده بد نیست شرحی کوتاه بر آن مقاله بنویسید. (لینک 6 )
مرا با پرونده های شخصی و خانوادگی او کاری نیست. همه آن چه ک از او خواسته ام در حوزه عمومی است با اسناد منتشر شده و در دسترس همگان.

در باب 9 کرسی آسمان
آقای مهاجرانی به هنگام تلاش برای مادام العمر کردن ریاست جمهوری رفسنجانی بر آن بود که « آقای هاشمی رفسنجانی دو ویژگی امیرکبیر و مدرس را باهم دارند» امیرکبیر در «سازندگی» و مدرس در «آزادیخواهی ». هرکس که کم ترین آشنائی با تاریخ معاصر ایران داشته باشد می داند که مدرس هر چه بود آزادیخواه نبود. مخالفت با جمهوری به سود سلطنت، طرفداری از دوام سلطنت قاجار و اجرای احکام شریعت اسلامی، چه نسبتی دارد با آزادیخواهی؟
آفای رفسنجانی بر اساس گزارش های رسمی در استخر سکته کرد. آقای مهاجرانی مرگ او را چنین توصیف می کند « درگذشت هاشمی رفسنجانی به پرواز بیشتر شبیه بود تا مرگ! فاصله در گذشتش تا آخرین جلسه مجمع چند ساعتی بیشتر نبود. پرواز تمام»
وقتی مرگ در استخر بر اثر سکته «پرواز تمام» است یاد سعدی زنده نمی شود که گفت:
«چه حاجت که نه کرسی آسمان
نهی زیر پای قزل ارسلان»؟

کمی هم دستور زبان فارسی
آقای مهاجرانی که ادعای نویسندگی و «ادیب» بودن را یدک می کشد می تواند معنای دقیق تیتر یادداشت خود را توضیح دهد؟ «نقشی از سراب خیال فرج سرکوهی» یعنی چه؟ «سراب» تصور و خیال آب است و واقعی نیست. «خیال» نیز واقعی نیست. جدا از حشو قبیح در این عبارت ، ترکیب منفی در منفی «سراب خیال» یعنی چه؟ منفی در منفی به نشانه دو قبضه سفارشی؟
به همین نوشته کوتاه آقای مهاجرانی نگاه کنیم.
در فارسی می نویسیم:«کتاب الف را نشر ب منتشر کرده است ». اما آقای مهاجرانی نوشته است:«کتاب یاس و داس توسط نشر باران منتشر شده است». در باره غلط بودن «توسط» در این بافت می توان به نوشته های دکتر خانلری و یا ابوالحسن نجفی رجوع کرد. البته نگاهی به کتاب های قدیمی دستور زبان دبیرستان هم کافی است.
نوشته است:«و برای آیندگان نوشته بی اعتبار او اعتباری داشته باشد». در فارسی می نویسیم «و نوشته بی اعتبار او برای آیندگان معتبر شود یا بشود» یا چیزی شبیه بدین.
نوشته است:«سخنی بین من و الف پیش نیامده». در فارسی سخن بین دو نفر «پیش نمی آید»، عقب هم نمی رود.
نوشته است «گفتم اولین بار است که چنین تصویر قدرقدرتی از خودم را می شنوم» . در زبان فارسی تصویر را نمی شوند . می بینند. به همین دلیل کسی که با فعل های ترکیبی در زبان فارسی آشنا باشد در این گونه موارد، که پای شنیدن هم در کار است، به مثل می نویسد «اولین بار است که در باره وجود چنین تصویر قدرتمندی از خود می شنوم» یا جمله ای شبیه به این. برای آشنائی با فعل های ترکیبی در حد پرهیز از خطای آقای مهاجرانی، خواندن شمار اندکی کتاب اما به شرط دقت در زبان کافی است..
نوشته است:«اداره گذرنامه»« بدیهی است که در هماهنگی با وزارت اطلاعات و دادستانی می باشد». در فارسی می نویسیم:«اداره گذرنامه با هماهنگی وزارت اطلاعات عمل می کند» یا «می کرد» و یا «اداره گذرنامه با وزارت اطلاعات و دادستانی هماهنگ بود» یا «هست». «می باشد» به جای «است» و «هست» در دوره نوجوانی من نیز از غلط های دوره اول دبیرستان بود.
کسی که در متنی به کوتاهی چند پاراگراف چندین غلط نحوی و صرفی دارد بهتر نیست پیش از پاسخ دادن به گفته های من و دکتر سروش در باره رفسنجانی، دستور زبان فارسی را در حد دیپلم بخواند؟ «ادیب» بودن پیشکش.
هر کسی در هر سنی می تواند دستور زبان را فرا گیرد و فارسی را درست بنویسد اما هیچ کس نمی تواند عضویت خود را در دولت روشنفکرکش از کارنامه خود و از ذهن تاریخ پاک کند. چنان که برخی می گویند کارنامه هرکس به گردن او آویزان است و پیش از این هم، این ضرب المثل غیرفارسی را نوشتم که «هر وقت که گوساله حرکت کند، زنگوله به صدا در می آید» و گفته اند بارها که «جنایت مشمول مرور زمان نمی شود».

* بخش نظرات این مقاله به درخواست نویسنده غیرفعال است

1 – mohajerani.maktuob.net

2 – www.bbc.com

wikileaks.org

iranwire.com

3 – www.washingtoninstitute.org

4 – www.kaiciid.org

www.kaiciid.org

5 – www.iranrights.org

6- passionofanna.files.wordpress.com
–
passionofanna.files.wordpress.com

passionofanna.files.wordpress.com

No responses yet

Aug 08 2018

جزئیاتی از مرد جوانی که در اعتراض‌های مردم در گوهردشت کرج کشته شد

نوشته: خُسن آقا در بخش: اعتراضات,امنیتی,جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی,شورش


صدای آمریکا: سه روز پس از کشته شدن رضا اوتادی، یکی از شرکت کنندگان در اعتراضات گوهردشت کرج، مراسم یادبودی از سوی خانواده او برگزار شد.

این مراسم در حالی سه شنبه ۱۶ مرداد برگزار شد که تردید های جدی در مورد ادعای مقامات مبنی بر تیراندازی به رضا اوتادی از میان جمعیت وجود دارد.

در پی کشته شدن رضا اوتادی، دادستان کرج اعلام کرد که تیراندازی از میان جمعیت معترض صورت گرفته و گلوله به پشت سر آقای اوتادی برخورد کرده است.

اعلامیه ترحیم رضا اوتادی که در فضای مجازی منتشر شده است.

اعلامیه ترحیم رضا اوتادی که در فضای مجازی منتشر شده است.

این در حالیست که در پی کشته شدن این جوان ۲۶ ساله، برخی از کاربران شبکه های اجتماعی از کشته شدن او در پی شلیک نیروهای ضدشورش خبر دادند.

برخی سایت های وابسته به مخالفان حکومت ایران می گویند مقامات بسیج تلاش کردند ابتدا او را از نیروهای خود و قربانی حمله معترضان معرفی کنند اما با مقاومت خانواده او روبرو شدند.

ایران وایر نیز در گزارشی به نقل از نزدیکان رضا اوتادی نوشت او ۲۵ ساله، و فروشنده لوازم چوبی بود.

مقام های جمهوری اسلامی در اعتراض های دی ماه گذشته نیز کشته شدن تعدادی از معترضان را تایید کرده اما بسیاری از موارد تیراندازی از میان جمعیت را عامل کشته شدن معترضان دانستند.

کشته شدن معترضان دی ماه سال گذشته با واکنش انتقادی نهادهای حقوق بشری و دولت ایالات متحده آمریکا مواجه شده بود.

No responses yet

Aug 07 2018

چرا مریم میرزاخانی و کوچر بیرکار مهاجرت کردند؟

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,اقتصادی,امنیتی,دانشجویی,سیاسی

بی‌بی‌سی: عرفان کسرایی پژوهشگر مطالعات علم در دانشگاه کاسل آلمان

عرفان کسرایی، پژوهشگر در یادداشتی برای صفحه ناظران به بحث مهاجرت نخبگان جامعه ایرانی با اشاره به دو مورد کوچر بیرکار و مریم میرزاخانی پرداخته است.
در میان نام برندگان مدال فیلدز این دوره نام کوچر بیرکار، ریاضیدان کرد ایرانی تبار متولد مریوان نیز به چشم می خورد. ریاضیدان برجسته ۴۰ ساله اهل مریوان که پیشتر فریدون درخشانی نام داشته است

روز چهارشنبه دهم مرداد ماه ۱۳۹۷، طی مراسمی که در شهر ریودوژانیرو در برزیل برگزار شد چهار ریاضیدان به پاس پژوهش های مهمی که در حوزه های گوناگون ریاضیات انجام داده بودند مدال فیلدز دریافت کردند. مدال فیلدز، به گواه بسیاری معتبرترین جایزهای است که یک ریاضیدان میتواند دریافت کند و در بین بسیاری از مجامع علمی به عنوان “نوبل ریاضی” نیز مشهور است.

در میان نام برندگان مدال فیلدز این دوره نام کوچر بیرکار، ریاضیدان کرد ایرانی تبار متولد مریوان نیز به چشم می خورد. ریاضیدان برجسته ۴۰ ساله اهل مریوان که پیشتر فریدون درخشانی نام داشته، سال ها پیش و در دوره کارشناسی در دانشگاه تهران تحصیل کرده واینک در دانشگاه کمبریج بریتانیا مشغول به کار و پژوهش است. اعطای این مدال ارزشمند به کوچر بیرکار از دو جهت مورد توجه رسانه ها قرار گرفت. نخست اینکه او یک پناهجو بوده که از ایران به بریتانیا آمده و دوم اینکه دومین ایرانی تباری است که موفق به دریافت جایزه فیلدز میشود. پیش از او مریم میرزاخانی برنده مدال فیلدز شده بود. تنها زن برنده مدال فیلدز، ریاضیدان برجسته ای که سه سال پس از دریافت این جایزه، پس از یک دوره بیماری سخت درگذشت.

مریم میرزاخانی و کوچر بیرکار تنها دانشمندانی نیستند که در دهه های اخیر و بنا به دلایل گوناگون، خانه و کاشانه خود را ترک و به کشورهای دیگر مهاجرت کرده اند. به راستی چرا مهاجرت نخبگان و آن چه که به فرار مغزها مشهور است، در دهه های اخیر به یکی از بزرگترین مشکلات کشور تبدیل شده است؟
فرار مغزها و نابودی منابع انسانی

با وقوع انقلاب اسلامی در سال پنجاه و هفت و ایجاد فضای سرکوب و رعب و وحشت و به خصوص با شروع انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه ها، موج بزرگی از مهاجرت نخبگان و دانشجویان ایرانی به راه افتاد. روح الله خمینی پایه گذار جمهوری اسلامی در آن سال ها گفته بود: می گویند مغزها فرار کردند! بگذار فرار کنند. جهنم که فرار کردند‏‎ ‎‏این مغزها! مغزهای علمی نبودند این مغزها، مغزهای خیانتکار بودند، و الاّ کسی از‏‎ ‎‏مملکت خودش فرار می کند به امریکا؟! از مملکت خودش فرار می کند به انگلستان و‏‎ ‎‏زیرِ سایه انگلستان می خواهد زندگی بکند؟ (صحیفه نور، جلد ۱۰ صفحه ۸۴)

این موج مهاجرت با پایان گرفتن دهه شصت به هیچ عنوان کاهش نیافت و به عنوان نمونه تنها در سال ۱۳۸۸ در حدود ۹۰ نفر از برگزیدگان المپیادهای علمی ایران به خارج مهاجرت کرده اند. گزارش سال ۱۹۹۹ صندوق جهانی پول نشان می داد که ایران با ۱۵ درصد مهاجرت نخبگان به آمریکا و ۲۵ درصد مهاجرت نخبگان به دیگر کشورهای توسعه یافته، در ردیف کشورهای با بالاترین آمار فرار مغزها در جهان قرار گرفته است.

مواجه با مساله فرار مغزها در بین مسئولان نظام جمهوری اسلامی اما همواره یکسان نبوده است. برخی مثل کامران دانشجو، وزیر علوم محمود احمدی نژاد که گفته بود “ما به هیچ عنوان در کشور فرار مغزها نداریم” مساله را از بیخ و بن منکر شدند و برخی به دنبال چاره جویی برآمده اند.

بر اساس برخی آمارها خروج سالانه بین ۱۵۰ هزار تا ۱۸۰ هزار متخصص تحصیل کرده، معادل خروج روزانه ۴۰۰ تا ۵۰۰ نفر از ایران خسارت بزرگی به کشور وارد می کند. برخی این خسارت را، سالانه ۶۰ میلیارد دلار ارزیابی کرده اند و برخی دیگر از خسارات سالانه بیش از ۱۵۰ میلیارد دلار سخن گفته اند. یعنی به عبارت دیگر چیزی حدود ۱۵ درصد از کل تولید ناخالص داخلی ایران، میزان خسارتی است که با فرار مغزها به کشور وارد می شود. اظهارات پنج سال پیش معاون بنیاد ملی نخبگان نشان می داد که ۳۰۸ نفر از دارندگان مدال المپیاد و ۳۵۰ نفر از برترین های آزمون سراسری از سال ۸۲ تا ۸۶ به خارج از ایران مهاجرت کرده اند.

از یاد نبریم که مریم میرزاخانی یکی از بازماندگان حادثه سقوط اتوبوس حامل دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف در تاریخ ۲۶ اسفند ۱۳۷۶ بود که طی آن هفت نفر از دانشجویان در مسیر بازگشت از اهواز جان خود را از دست دادند
چرا مریم میرزاخانی و کوچر بیرکار مهاجرت کردند؟

در جمهوری اسلامی بودجه های کلانی صرف نهادهای تبلیغاتی می شود و اولویت فرهنگی نظام، ترویج و تحمیل سبک زندگی خود به جامعه است. نخبگان و نوابغ نیز به شکل های منختلف از آسیب این سیاست کلان نظام حاکم در امان نیستند.

کافی است به خاطر بیاوریم که مرکز خدمات حوزه علمیه بیش از ۷۰۸ میلیارد تومان بودجه سالانه دارد و این در حالیست که برای نمونه بودجه دانشگاه صنعتی شریف با ۱۳ دانشکده علوم و مهندسی و ۱۸ پژوهشکده و مرکز پژوهشی و حدود پانصد عضو هیئت علمی در سال ۹۷ تنها ۱۷۰ میلیارد تومان تعیین شده است. بودجه های چند صدمیلیارد تومانی دفتر تبلیغات اسلامی قم و موسسه تنظیم و نشر آثار امام و جامعة المصطفی العالمیة و دهها نهاد و سازمان تبلیغات دینی در جمهوری اسلامی، هیچ آینده و تضمینی برای رشد و پیشرفت و بالندگی نخبگان و نوابغ باقی نمی گذارد.

از یاد نبریم که مریم میرزاخانی یکی از بازماندگان حادثه سقوط اتوبوس حامل دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف در تاریخ ۲۶ اسفند ۱۳۷۶ بود که طی آن هفت نفر از دانشجویان در مسیر بازگشت از اهواز جان خود را از دست دادند. چه بسا آرمان بهرامیان، رضا صادقی، علیرضا سایه بان، علی حیدری، فرید کابلی، مجتبی مهرآبادی و مرتضی رضایی که در آن حادثه غم انگیزکشته شدند هر کدام می توانستند در سال های بعد مانند مریم میرزاخانی به بلندترین جایگاه های علمی در جهان دست پیدا کنند. مریم میرزاخانی که در المپیاد ریاضی هنگ کنگ با ۴۱ امتیاز از ۴۲ امتیاز مدال طلای جهانی گرفته و سال بعد از آن یعنی ۱۹۹۵ در المپیاد جهانی ریاضی کانادا با ۴۲ امتیاز از ۴۲، رتبه اول طلای جهانی را به دست آورده بود اما جلای وطن کرد و تقریبا در همان سال هایی که کوچر بیرکار به دانشگاه ناتینگهام بریتانیا راه یافت، از دانشگاه هاروارد ایالات متحده آمریکا سر در آورد.

زمینه اصلی پژوهشی کوچر بیرکار، هندسه جبری است و مهاجرت او و پناهندگی اش نیز مانند زمینه پژوهشی اش، جبری است. جبری تاریخی و جغرافیایی که در دهه های اخیر، میلیونها ایرانی را مجبور به ترک سرزمین خود کرده است. بیرکار در این سال ها موفقیت های چشمگیری به دست آورده است. او پیش از این در سال ۲۰۱۰ موفق به دریافت جایزه معتبر لورهولم شده و در سال ۲۰۱۶ نیز جایزه مور را دریافت کرده بود.

هم مریم میرزاخانی و هم کوچر بیرکار در عین حال که به بالاترین قله های علمی دنیا دست یافتند اما نماد یاس و سرخوردگی نخبگان نیز هستند. نخبگانی که به دلیل ناملایمات سیاسی و اجتماعی و اقتصادی، مجبور به ترک خانه و سرزمین خود شده اند. یکی پناهجویی نخبه چون فریدون درخشانی با هویتی تازه و به نام کوچر بیرکار (در زبان کردی بە معنی “مهاجر ریاضیدان”) و دیگری مریم میرزاخانی که رسانه های نظام حاکم هنوز هم برای نشان دادن تصویر او با نرم افزارهای ویرایش تصویر، روسری بر سرش کرده یا از فرمول ها و معادلات ریاضی برای پوشاندن موی سر او استفاده می کنند.

No responses yet

Aug 07 2018

نامه‌ی جدید نسرین ستوده از زندان اوین به مناسبت آغاز دور جدید اعتراضات مردم در شهرهای مختلف

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,اعتراضات,امنیتی,حقوق بشر,سیاسی,شورش

فیسبوک نسرین ستوده: سخنی با هموطنانم
ما زندانیان نیز اخباری را می‌شنویم. اعتراض‌های خیابانی، دستگیری و بازداشت، و بازداشت و بازداشت که شاهد آن هستیم. در کنج عزلت و زندان به رویاهایم پناه می‌برم.
رویای صلح و دوستی، عفو و بخش، مهر و محبت و رویای برابری. رویای زیستن بی‌هیچ تبعیضی. رویای آنکه کودکانمان فارغ از قومیت و مذهب و جنسیت و هزاران تفکیک دیگر در کوچه و خیابان با یکدیگر بازی می‌کنند و قد می‌کشند و دانشگاه می‌روند، تحصیل می‌کنند و کار می‌کنند.
رویای روزی که برای گشودن درهای دانشگاه به روی جوانان‌مان، مذهب آنها را مورد سوال قرار ندهند. رویای روزی که یهودی و مسیحی و بهایی و زرتشتی و مسلمان با برابری کامل و در کنار هم زندگی کنند.
به رویای عدم خشونت و استقرار قانون می‌اندیشم. به آزادی انتخاب پوشش زنان و انتخاب مذهب می‌اندیشم. به رویای پایان آپارتاید مذهبی می‌اندیشم به اینکه هر زنی حق داشته باشد از تمامی سکوهای شهر بالا رود بی‌آنکه داغ و درفش هیچ دادگاه و زندانی در انتظارش باشد.
با این حال اگر قدرت به ما نزدیک باشد بیش از هر زمان دیگری به عدم خشونت و فرهنگ صلح و مهربانی می‌اندیشم. اکنون و در میدان عمل، زمانه‌ی تحقق رویاهایمان است. رویایی که تحقق آن در گرو رفتار ماست. اکنون نوبت ماست تا نشان دهیم چه اندازه مطابق رویاهایمان عمل می‌کنیم. من به قدرت صلح و دوستی و عدم خشونت باور دارم. باوری تام و تمام و بر این باورم تنها با پرهیز از هرگونه خشونت و البته ایستادگی قدرتمندانه به نتیجه‌ای پایدار خواهیم رسید.
نسرین ستوده
تهران – زندان اوین
بند زنان
مرداد / 97

No responses yet

Aug 07 2018

کشته شدن یک مامور امنیتی رژیم در مقابل درب منزلش

نوشته: خُسن آقا در بخش: امنیتی,سیاسی

ایران بریفینگ: خبرگزاری میزان وابسته به قوه قضاییه از کشته شدن «حسن ترکمان» یکی ازماموران امنیتی حاضر در تجمعات روز‌های گذشته در شیرازخبر داد .

«حسن ترکمان» یکی از نیروهای امنیتی حاضر در تجمعات اعتراضات مرداد روزهای گذشته در شیراز که شامگاه پنج‌شنبه‌ ۱۱ مرداد به گفته میزان توسط عوامل نفوذی استکبار در مقابل منزل خود با ضربات چاقو کشته شده است.

فارس نیز وابسته به سپاه پاسداران خبرداده که صبح امروز یکشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۷ در شیراز تشییع و تدفین شده است.

پیش از این نهادهای امنیتی ایران نسبت به سوءاستفاده منافقین، عوامل نفوذی استکبار جهانی، سلطنت‌طلبان و جریانات ضدانقلاب خبر داده بودند و احتمالا کشته شدن این فرد را نیز اثبات گفته های خود می دانند .

خبرگزاری فارس به چگونگی حضور ترکمان و وابستگی اش به کدام نهاد امنیتی سخنی نگفته است و فقط به بیان حضور وی در تجمعات شیراز خبر داده و اضافه کرده است در شیراز مطالبات نه اقتصادی که شعارهای مطرح‌شده در تجمع پنج‌شنبه شیراز عمومأ رنگ‌وبوی سیاسی داشته است .

No responses yet

« Prev - Next »

  • Recent Posts

    • زیر ذره‌بین رسانه‌ها: «چراغ سبزی که اسرائیل برای اقدام علیه ایران منتظرش بود»
    • درباره تصویر معترضی که مقابل یگان ویژه وسط خیابان نشسته‌ بود، چه می‌دانیم؟
    • سومین روز اعتراضات در ایران؛ تجمع در دانشگاه‌ها، گاز اشک‌آور در کرمانشاه
    • تجمع‌های اعتراضی در اعتراض به افزایش قیمت‌ها برای دومین روز در تهران ادامه یافت
    • دنیای خیالی آخون‌ها!!
  • Recent Comments

    No comments to show.

Free WordPress Theme | Web Hosting Geeksاخبار Copyright © 2026 All Rights Reserved .