اخبار

  • صحفه نخست
  • Sample Page
  • خُسن آقا

Archive for the 'اجتماعی' Category

Mar 16 2014

فرزند من حراج؛ نگاهی به پدیده خرید و فروش کودکان در تهران

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,حقوق بشر,سیاسی

رادیوفردا: به خاطر بشقاب غذای گرم، به خاطر سقفی برای یک شب. به خاطر یک کف دست نان، به خاطر اجاره خانه این ماه، به خاطر چند اسکناس مچاله و بی‌قدر شده که از ته تاریکی‌های جیب یک غریبه بیرون می‌آید. شاید هم به خاطر هیچکدام از اینها نباشد. شاید به خاطر یک بار رها شدن از خماری. به خاطر مواد مخدری که ساعتی جان خرابی را آباد می‌کند شاید.

با یک دست فرزندتان را می‌دهید و با دست دیگر یکی از اینها را می‌گیرید. کاری که می‌کنید آنقدر تکان دهنده است که هیچ کس فرصت نمی‌کند ببیند و بپرسد چرا، به خاطر چه؟ شما شهروند فراموش شده ته دروازه غار تهران حالا ناگهان موضوع خبرهای جهان می‌شوید. موضوع سرزنش و جنجال خبری. مسبب بی‌سامانی وضعیت تمام کودکان کار شهر بزرگ حتی. شما شهروند فراموش شده ته دروازه غار.
اما چه شد؟ از کجا آمدید و به کجا رسیدید که فرزند خودتان را با دست خودتان فروختید؟ قاسم از بچه‌های لب خط است. لب خط را همه دروازه غاری‌ها می‌شناسند. لب خط پر است از حیاط ‌های بزرگ وخانه‌های قدیمی فرسوده و پرجمعیت. خانواده‌ها گروه گروه و کنار هم زندگی می‌‌کنند. کوچه وحیاط‌ ها بیش از هر چیز پر از بچه است وهر بچه می‌تواند سرمایه و درآمدی باشد برای خانه شلوغ بی‌سفره و بی‌نان. قاسم در همین فضا زندگی و از کودکی کار کرده و بزرگ شده.

از او می‌پرسم آیا در جایی که زندگی می‌کند تا به حال شاهد فروش و یا اجاره دادن کودکان بوده است؟

«بله. دیدم. دروازه غار دیم. زنه پول نداشته بره پول بیمارستان بچه‌اش را بده. یا پول خرجی بچه‌اش را نداشته بچه‌اش را فروخته. برای پول بیمارستان،‌ برای خرجی خودش. پول نداشته بچه‌اش را فروخته. نمی‌دانم کار درست است،‌ کار درست نیست؟ بچه کسی دیگر را بخرند و از مادرش جدا کنند.»

قاسم،‌ به نظرت اصلا‌ً می‌شود یک آدم بچه خودش را بفروشد؟

«می‌شود. بله. پول خانه زندگی ندارند و می‌شود بچه‌اش را بفروشد آدم.»

یعنی تو خودت ممکن است بچه داشته باشی چنین کاری بکنی؟

«آره. چرا نمی‌کنم؟ خرجی… پول ندارم. می‌رود پیش یک پدرمادر خوب و به جایی می‌رسد. بعضی بچه‌ها را می‌برند خارج. بعضی‌ بچه‌ها را می‌برند خانه پیش خودشان نگاه می‌دارند. یک بچه خواهر من با یک نفر دیگر… داشتند می‌بردند خارج رفتند دم مرز گرفتند. بچه را. می‌برندش. خب خوشبخت می‌شود.»

خب به نظر تو این بچه با این کار خوشحال است و راضی است؟

«نه. بچه خودش راضی است؟ بچه مجبوری می‌رود.»

پدر و مادر با این پول چه کار می‌کنند؟

«می‌کشند یا می‌روند پول غذا و این چیزها… همین چیزها دیگر… یا مواد می‌کشند یا…»

تو جایی را می‌شناسی الان که کسی برود بچه اجاره کند؟

«اجاره تو فامیل‌ها آره. فامیل‌ها می‌شود اجاره کرد. از ساعت ۱۲ می‌برند شاید یک شب. شام بهشان می‌دهند. چهل تومان هم بهشان می‌دهند. همین. دستمال می‌فروشند، اسفند دود می‌کنند. مال می‌فروشند. تجریش،‌ ولیعصر، بالا شهر دیگر.»

چه کسانی این بچه‌ها را می‌برند؟ اصلا‌ً چرا می‌خرندشان؟

«بچه دار نیستند. می‌خرند. من کسی دیدم کارتن خواب بوده. توی خیابان می‌خوابیده. بچه‌اش را فروخته.»

***

مصطفی حالا مرد جوانی است. او هم کودکی‌اش را در دروازه غار گذرانده. او هم کودک کار بوده. از سن خیلی کم کار کرده در شهر بزرگ و بی‌رحم.

«هشت سالگی من با فال فروشی و چایی فروشی و شربت فروشی و این جور چیزها شروع کردم. هزینه درس و مشق و این جور چیزها را بالاخره هم خودم و هم برادرم کمک کردیم. چون پدرم هشت نه سالی هست که دیابت دارند و نمی‌توانند کار کنند. بالاخره خودم مجبور بود… یا خودم یا برادرم از یک راهی… از راه حلال به هزینه درس و مشق و خانه را فراهیم کنیم.»

از او می‌پرسم آیا می‌داند با بچه‌هایی که فروخته می‌شوند چه می‌کنند؟

«ازشان می‌خواهند کاری چیزی… سر کاری چیزی بفرستندشان یا این که سوء استفاده جنسی یا خلافی چیزی… اینها را تربیت کنند که مثلا‌ً برایشان کارهای خلاف انجام دهند یا خیلی‌ راه‌های دیگر. بچه‌های شیرخوار را مثلا‌ً اجاره می‌گیرند باهاشون می‌روند توی متروها و این ور و آن ور. می‌روند می‌گویند بچه‌ام است شام نداریم. بالاخره از طریق آن یک هزینه‌ای می‌خواهند کار کنند و به دست بیاورند. از طریق این بچه‌ها. شنیده‌ام که از هر بچه‌ای ۳۰ تومان ۲۵ تومان اجاره می‌گیرند که از اینها کار بکشند و به عنوان پسر خودشان معرفی کنند به مردم. که مردم یک چیزی بهشان کمک کنند.»

از وقتی که گزارش روزنامه اعتماد و پس از آن خبر خبرگزاری ایرنا به نقل از قائم مقام وزیر کار منتشر شد که بله تلخ است اما حقیقت دارد، ناگهان همه نگاه‌ها بر یک نقطه متمرکز شد. دروازه غار تهران. جایی که در خبرها و گزارش‌ها محل خرید و فروش کودکان کار و کودکان بد سرپرست معرفی شده بود.

یک مددکار اجتماعی به روزنامه اعتماد گفت خانه‌ای در دروازه غار تهران سال گذشته کشف شده که ۴۰ تا ۵۰ کودک در آن نگهداری می‌شدند. کودکان را هر روز صبح می‌بردند و آخر شب باز می‌گرداندند. همین گزارش می‌گوید کودکان اینجا در وسط تهران در روز روشن کمی پایین تر از ایستگاه متروی شوش از ۱۰۰ هزار تومان تا ۵ میلیون تومان خرید و فروش می‌شوند.

میهمان این هفته مجله جامعه رادیو فردا کسی است که سال‌های طولانی فعالیتش برای کودکان کار و خیابان را به شهادت می‌گیرد و می‌گوید فروش کودکان در محله‌ها و حاشیه‌های فقیر و فراموش شده تهران نه اتفاقی است چندان گسترده و نه البته خبری است تازه. حمید فراهانی، فعال حقوق کودکان در تهران:

«سیاست‌هایی که نهادهای رسمی از جمله وزارت کار تعیین می‌کند از عواملی بود که به کار کودک دامن می‌زد و مستقیما‌ً خود همین سازمان‌ها مثلا‌ً وزارت کار مسئولیتش را باید به عهده می‌گرفتند. و عملا‌ً وقتی می‌بینیم به این شکل می‌آیند و می‌گویند کودکان کار در این وضعیت دارند به سر می‌برند،‌ من فکر می‌کنم که یک جوری دارند سلب مسئولیت می‌کنند که ما خواهان این نیستیم که کودکان کار کنند منتها یک سری باندهایی هستند و یک سری افراد سودجویی هستند که این کار را دارند می‌کنند. خب این خبر به شدت احساسات من را هم جریحه دار کرد و من قبلا‌ً هم در مواردی شاهد این بودم که کودکانی متاسفانه مورد سوء استفاده قرار می‌گیرند و توی این مسئله شکی نیست که باید حتما‌ً‌ پیگیری شود. منتها زمانی که ما تنها یک بخش قضیه را می‌بینیم که از طرف نهادهای رسمی رویش تمرکز می‌شود و بخش‌های دیگر را می‌بینیم که به فکرش نیستند و کتمان می‌کنند، نتیجه‌ای که می‌توانیم بگیریم این است که این مسئله هم تبدیل شده به یک ابزار تبلیغاتی برای تبرئه کردن خودشان از سیاست‌هایی که منجر به افزایش فقر در جامعه شده. وگرنه آیا این مسئله اجاره کودکان چهار سال پیش نبوده؟ پنج سال پیش نبوده؟ ده سال پیش نبوده؟ چهار ماه پیش نبوده؟ و فقط توی این دو سه ماه اخیر به وجود آمده؟»

آقای فراهانی می‌گوید کودکان درمحله‌‌فقیر و حاشیه نشین پایتخت در معرض انواع خطرها و تجربه‌های ناگوار هستند:

«خصوصا‌ً‌ محلات حاشیه‌ای به دلیل این که از نظر کالبدی شهر دارای امنیتی نیست که محلات مرکز یا بالای شهر دارند، این کودکان در معرض انواع خطرات مختلف هستند. من از نزدیک می‌دیدم که افرادی بودند که در ازای تامین مواد مخدر پدران یا مادران بچه‌ها این را مطالبه می‌کردند که آن پدر مادر بچه‌اش را به این ها برای چند ساعت اجاره بدهد تا این بچه مواد مخدر جا به جا کند. یا مثلا‌ً دیدم که برای تکدی گری یا برای دستفروشی کردن افرادی کودکان را اجاره می‌کنند. منتها مبالغ خیلی اندک و شاید به صورت کیس‌های خیلی منفردی بود اصلا‌ً. یعنی ما هرگز مشاهده نکردیم که یک اقدام سازمان یافته‌ای باشد که تعداد خیلی زیادی از کودکان اجاره داده شوند یا خرید و فروش.»

اما بچه شما چند؟ فرزندشان را این شهروندان به چه بهایی حاضرند بفروشند یا اجاره دهند؟ صحبت حتی از چند صد هم نیست:

«یکی دو مورد مربوط به این بود که پدر یا مادر مواد مخدر دریافت می‌کردند و دو سه مورد هم بود که بچه‌ها می‌آمدند و برای چند ساعت در کنار یک فرد بزرگ‌ تر توی خیابان راه می‌رفتند و گدایی می‌کردند و آخر شب یک هزینه‌ای به والدین آن بچه‌ها پرداخت می‌شد که حول وحوش بیست هزار تومان یا بیست و پنج هزار تومان بود.»

آقای فراهانی از راه‌حل‌ها می‌گوید و از ریشه‌ها:

«نیاز به این هست که یک سری حمایت‌های حداقلی برای فرودستان وفقرا فراهم شود. وقتی که فقر و فشار زندگی از یک حدی می‌گذرد و وقتی که معضل اعتیاد از یک حدی می‌گذرد افراد ممکن است که برای ادامه حیات فردی خودشان حتی حاضر شوند که کودکان شان را هم اجاره بدهند. فکر می‌کنم که باید یک مقداری از نظر ساختاری مسئله حل شود تا این که صرفا‌ً برخورد پلیسی یا امنیتی شود. مثلا‌ً این امکان وجود دارد که فردا روزی توی یک محله تهران چه اتفاقی می‌افتاد و نیروهای پلیس یا نظامی هجوم ببرند و یک سری افراد را دستگیر کنند. تجربه این هم بوده. خاک سفید جایی بوده که ویران شده یک بخشی‌اش. محله اتابک جایی بود که ویران شده. اما آیا این برخورد پلیسی و بگیر و ببند مسئله را حل کرده؟ اگر به همان محله‌ها مراجعه کنید می‌بینیم که توی همان محله‌ها دوباره آسیب‌های اجتماعی شکل گرفته اند.»

از ایستگاه مترو شوش که پیاده شدید فقط کمی پیاده بروید. همه جا کودکان دستفروش و بلور فروش و کارگر را می‌بینید که بازیچه‌شان سرنگ‌های مصرف شده آلوده گوشه وکنار خیابان‌ها و کوچه‌ها است. کودکانی که می‌فروشند و گاه هم فروخته می‌شوند.

گزارش صوتی

No responses yet

Mar 13 2014

جشن کنار گذاشتن تفنگ و شکار در کردستان قوت گرفت؛ 15 شکارچی شهرستان کامیاران تفنگ خود را کنار گذاشتند

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,محیط زیست

ایلنا: 15 شکارچی شهرستان کامیاران با کنار گذاشتن اسلحه‌های خود دست از تفنگ و شکار برداشته و به عنوان دوستدار و همیار محیط زیست با طبیعت آشتی کردند./ امیدواریم روزی فرا رسد که اسلحه‌های شکاری قلب تپنده هیچ حیوانی را نشانه نرود.

ایلنا: به دنبال اقدام خدا پسندانه احمد عزیزی شکارچی مریوانی که اسلحه خود را به نشانه مخالفت با شکار شکست، این بار 15 شکارچی شهرستان کامیاران با کنار گذاشتن اسلحه‌های خود دست از تفنگ و شکار برداشته و به عنوان دوستدار و همیار محیط زیست با طبیعت آشتی کردند.
به گزارش خبرنگار ایلنا، این اقدام زیست محیطی که در تپه شهدای گمنام شهرستان کامیاران و با حضور خیل عظیمی از دوستداران محیط زیست، انجمن‌های استان کردستان و نمایندگان ادارت این شهرستان برگزار شد، با هدف آغاز راهی برای داشتن استانی پاک در زمینه تخلفات زیست محیطی صورت گرفت.
مدیرکل محیط زیست کردستان در این اقدام با اشاره به احادیث و تاکیدات فراوان دین اسلام مبنی بر حفاظت از منابع و سرمایه‌های طبیعی و محیط زیست گفت: اخلاق درست و صالح، نگهداری و حفظ محیط زیست و عدم ضرر و زیان و آزار و اذیت که حق حیات بر روی زمین دارند مصادیق اصلی اخلاق اسلامی و قرآنی است.
ناصح قادری افزود: کردستان در طول تاریخ نشان داده است همیشه افراد بزرگی دارد که می تواند الگو و سرمشق برای کشور و حتی جهان باشند که شجاعت معلم مریوانی در همدردی و همراهی با شاگرد سرطانیش، ندامت شکارچی مریوانی از شکار، ایثار و از خود گذشتن معلم کامیارانی برای نجات جان شاگردش و اقدام تاثیر گذار این شکارچیان در این مکان تنها گوشه‌ای از نام بلند مردان پر افتخار استان است.
وی با اعلام اینکه کار شکارچیان شهرستان کامیاران می‌تواند حرکتی نو و تاثیرگذار زیست محیطی نه در استان بلکه در کشور باشد، خاطر نشان کرد: امیدواریم روزی فرا برسد که اسلحه‌های شکاری قلب تپنده هیچ حیوانی را نشانه نرود تا ما انسان‌ها خود تیشه به ریشه خود و آیندگان نزنیم.
قادری یادآور شد: ملت ایران هم از نظر تاریخی و ملی و نیز از نظر باورهای اعتقادی و تاکیدات اسلامی و قرآنی به حفظ و صاینت از محیط زیست توصیه شده است، پس باید همه با توجه به عقبه طولانی و روشن خود از محیط زیست نگهداری کنیم.
در حاشیه این مراسم ضمن قدردانی از این اقدام از سوی اداره کل محیط زیست کردستان با اهداء لوح سپاس و شاخه گل، ادوات و قفس‌های چوبی توسط حضار سوزانده شد و 15 کبک به صورت نمادین توسط 15 شکارچی نادم این شهرستان در دامان طبیعت رهاسازی شدند.
گفتنی‌ست در این مراسم شکارچیان با قرائت قسم‌نامه‌ای با این مضمون که “مژده باد ای طبیعت، ای کل‌های زیبا، ای کبک‌ها ای پرندگان، ای رودخانه‌ها از امروز به بعد ما اولین نگهبانان شما خواهیم بود و با کاشتن نهالها، رها کردن پرندگان در قفس و سوزاندن قفسها در پیشگاه خدا، ندامت و پشیمانی خود را از شکارچی بودن ابراز می کنیم و هرگز دست به شکار هیچ حیوانی و جانداری در طبیعت نخواهیم زد. خداوند پشتیمان ما باشد”؛ کنار گذاشتن شکار و تفنگ را جشن گرفتند.

No responses yet

Mar 11 2014

معاون وزیر کار: در این محله تهران کودکان را می فروشند

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,حقوق بشر,سیاسی

صدای آمریکا: محمدتقی حسینی، قائم مقام وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی در امور بین الملل جمهوری اسلامی از «خرید و فروش» کودکان در یکی از محله های قدیمی تهران، بعنوان واقعیتی تلخ یاد کرده است. بگفته آقای حسینی، هر چند بیشتر این کودکان خرید و فروش شده شناسنامه ندارند، اما خرید و فروش کودکان دروازه غار حقیقت تلخی است که متاسفانه وجود دارد.

به گزارش ایرنا، خبرگزاری دولتی جمهوری اسلامی، محمدتقی حسینی روز گذشته (یکشنبه) در هشتمین جلسه شورای هماهنگی مرجع ملی کنوانسیون حقوق کودک، تاکید کرده که “پدیده کودکان خیابانی یکی از معضلات امروز ما است و اگر بخواهیم چشمانمان را بر روی این معضل ببندیم یا رویمان را برگردانیم، باز هم جلوی چشمان ما ظاهر می شود.”

​​

آقای حسینی، تاریخ ظهور پدیده موسوم به «کار خیابانی» و رواج آن در ایران را دهه ۱۳۸۰ شمسی می داند، و کودکان درگیر این پدیده را در بخش های متمایزی دسته بندی می کند، گروه نخست که به محض تولد، به علت اعتیاد والدین، ازدواج نامشروع [آنها] یا ربوده شدن در زایشگاه فروخته می شوند، و از سه سالگی به خیابان می آیند. گروه دوم از حمایت خانواده هایشان برخوردارند اما این کودکان، بگفته قائم مقام وزارت تعاون جمهوری اسلامی:

“به علت فقر خانواده از شش سالگی تا چهارده سالگی در خیابان ظاهر می شوند که نمونه های بارز این گروه، در محله صالح آباد نزدیک بهشت زهرا دیده می شوند که بیشترشان گل فروشی می کنند.
” دسته سوم نوجوانانی هستند که یا در کودکی فروخته یا به دلایلی دیگر وارد خیابان شده اند و حتی به کارهایی مانند سرقت، کیف قاپی و غیره روی می آورند.”

جای رسمی برای خرید و فروش کودکان وجود ندارد، اما…

آقای حسینی درباره خرید و فروش کودکان در ایران یادآوری کرد: “اگر چه خرید و فروش کودکان رسمی نیست و جای رسمی برای خرید و فروش کودکان وجود ندارد، اما این خرید و فروش انجام می گیرد.”

قائم مقام وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی در امور بین الملل جمهوری اسلامی افزود: “این کودکان به دلیل فقر خانواده هایشان، در اختیار دیگران قرار می گیرند و این پدیده از بدو زایمان، به ویژه در معتادانی که به مواد مخدر خطرناک مانند شیشه معتاد هستند، وجود دارد و آنها حتی با مبلغ خیلی کم حاضر می شوند کودکانشان را بفروشند.”

آقای حسینی با این اشاره که بیشتر زنانی که کودکانشان را می فروشند، نمی دانند فرزندشان پس از فروش چه سرنوشتی پیدا می کند، تاکید کرد که “شاید عده انگشت شماری از این کودکان در خانواده ای معمولی بزرگ شوند.”

قائم مقام وزارت تعاون جمهوری اسلامی از واقعیتی بنام «تعرض جنسی» به این دسته از کودکان، بخصوص به دختر بچه ها، نیز ابراز ناخشنود و تاسف کرد:

” شماری از دختران نوجوان حتی بدون داشتن هیچ شناسنامه یا هویتی زندگی می کنند که مورد تعرض قرار می گیرند و به انواع بیماری های خطرناک مانند ایدز و هپاتیت مبتلا می شوند و برخی هم مواد مخدر می فروشند و اطلاعات درستی از این که فرزند چه کسی هستند ندارند، هرچند که شمارمحدودی از این افراد از افاغنه [شهروندان افغانستان] اند.”.

کنترل خرید و فروش کودکان در تهران، پایتخت ایران، بگفته آقای حسینی بسیار دشوار است چون “بافت جمعیتی دروازه غار ۲۵۰۰۰ نفر است که بافت گسترده ای است، و کنترل آن نیز مشکل”.

​​
برای دروازه غار از هارلم الگو بگیریم

قائم مقام وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی در امور بین الملل جمهوری اسلامی با اشاره ای مثبت به تحولی در آمریکا، که مسوولان جمهوری اسلامی معمولاٌ از آن پرهیز می کنند، از حل مشکل ناامنی در محله «هارلم» نیویورک نمونه آورد و گفت:

“منطقه «هارلم» در سال ۱۹۹۰ میلادی از خطرناک ترین منطقه های آمریکا بود و کسی جرات رفتن به آنجا را نداشت، ولی در سال ۲۰۱۰ میلادی، شهردار هارلم با استفاده از حمایت کارخانه های بزرگ و تولیدی ها، برای آنجا سرمایه گذاری و آنجا را ساماندهی کرد، طوری که هارلم امروز با هارلم آن روز بسیار متفاوت است.”

بگزارش «ایرنا»، قائم مقام وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی در امور بین الملل جمهوری اسلامی با ذکر این مثال خواهان ساماندهی این موضوع شد

No responses yet

Mar 10 2014

ایران شاهد انقلاب جنسی است

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,سیاسی

مرد روز دکتر افشین شاهی:
سئوال اساسی این است که موتور انقلاب سکسی ایران چیست؟ در وهله اول می شود به مواردی چون اقتصاد، رشد شهرنشینی، اینترنت و افزایش زنان تحصیلکرده به عنوان بخشی از عاملان تغییرات جدید اشاره کرد. اما واقعیت این است که عوامل فوق در بسیاری از کشورهای خاورمیانه هم وجود دارد پس چرا موج عمومی در منطقه به سمت محافظه کاری اجتماعی در نوسان است و ایران در جهت مقابل ابراز وجود می کند؟
به نظر می رسد باید برای یافتن جواب به تناقض بین مردم کشور و حکومتی که با شدت تمام به دنبال برقراری قوانین اخلاقی است اشاره کرد. سخت گیری، جزمیت و قوانین خشک مذهبی که بر سیستمِ تنبیه و کنترل بنا شده است در عمل منجر به واکنش های افراطی جامعه و بروز آشکار تمایلات جنسی بدون زد و بند شده است.

بر اساس آمار موجود می شود تخمین زد که حدود ۱۰ تا ۱۲ درصد روسپی ها، زنان متاهل هستند. مضافا بر آن می شود به گزارش های جدید در باره موج جدید رفتاری اشاره کرد که روسپی گری محدود به زنان نمی شود و بخش قابل توجهی از زنان ثروتمند میانسال و زنان جوان شاغل و تحصیلکرده، از سرویس مردان روسپی نیز بهره مند می شوند.

طی ۳۰ سال گذشته، میانگین سنی ازدواج مردان از ۲۰ سال به ۲۸ سالگی تغییر یافته است و در همین رابطه، سن ازدواج زنان ایرانی نیز از میانگین ۲۴ به ۳۰ سال افزایش یافته است. در حال حاضر ۴۰ درصد جمعیتی که در میدان سنی « ازدواج» قرار دارند مجرد زندگی می کنند.

ayatollah_0
درصد افزایش طلاق، بر اساس آمار رسمی با شدت تمام رو به افزایش است و رشد سه برابری را نشان می دهد. در سطح کشور از هر ۷ ازدواج یکی شان به طلاق منجر می گردد ولی این آمار در شهرهای بزرگ تقریبا به سطح طلاق در لندن رسیده است که حدوداً از هر ۴ ازدواج یکی شان به طلاق ختم می گردد.

بدون آنکه ضرورت داشته باشد به دنبال خوب یا بد بودن این ماجرا باشیم ولی انقلاب جنسی در ایران، به گونه ایی شگفت انگیز واقعیت دارد. رفتارهای اجتماعی در طی چند دهه گذشته آنچنان تغییر کرده است که

برای بسیاری از ایرانیان خارج کشور که به ایران سفر می کنند شوکه آور است. به قول یکی از مسافرین ساکن لندن: « این روزها، لندن در مقابل تهران یک شهر محافظه کار است.»

بر اساس یکی از تحقیقات وزارت جوانان در زمستان ۲۰۰۸، اکثریت مردان اقرار کردند که قبل از ازدواج، حداقل یک رابطه جنسی با جنس مخالف داشته اند و ۱۳ درصد روابط «غیرقانونی!» فوق منجر به حاملگی ناخواسته و سقط جنین شده است.

با وجود آنکه آمار مشخص و دقیقی از طرف منابع رسمی ارائه نمی شود ولی در خلال اشارات پراکنده مسئولین می توان بخشی از واقعیت های آمار وجود نداشته را جستجو کرد. به عنوان مثال رئیس سازمان تامین خدمات اجتماعی در طی مصاحبه اش با بی بی سی، رسما به توجیهِ جلوگیری و کنترل آمار جمع اوری شده اقرار می کند: « بعضی از آمار، تاثیرات مثبتی در جامعه نخواهند داشت و به خاطر تاثیرات منفی روانی شان بر روی اجتماع، ترجیح می دهیم در باره آنها حرف نزنیم.»
در این میان، صنعت خرید و فروش جنسی رشد بی سابقه ایی داشته است. دو دهه قبل از این، روسپیگری در شهرهای بزرگ و بویژه تهران وجود داشته است ولی عملا به صورت بسیار پنهانی و زیرزمینی بقایش تضمین می شد. در حال حاضر دستیابی به آنها در ملا عام به دشواری رد و بدل کردن یک چشمک و اشاره سر است. خیابان های مخصوصی در شهرها وجود دارد که شاهد حضور آشکار روسپی ها می توان بود. ده سال پیش بر اساس آمار روزنامه « انتخاب»، ۸۵ هزار روسپی ( کارگر جنسی) فقط در تهران وجود داشت.

البته نمی شود حکم کلی صادر کرد که ارزش های سنتی و اخلاقی کاملا از بین رفته است. اخلاق پدرسالارانه همچنان قدرتمند است و رفتارهای مذهبی و سنتی در بسیاری از شهرستانها و روستاها به قوت خود باقی است ولی در همین این ادعا درست نیست که ابراز وجود رفتارهای جنسی جدید، فقط به طبقه متوسط در شهرهای بزرگ محدود می شود.

از سال اولی که آیت الله خمینی قدرت را به دست آورد، رژیم ایران به دنبال تبلیغ یک اخلاق عمومی بود که مقدم بر هر چیز، می خواست با تهیه قوانین رفتاری، مرز بین حریم عمومی و خصوصی شهروندان کشور را به هم بزند و همه را مطیع ارزش های خود نماید.

هدف و اصرار اصلی رژیم ایران در طی این سه دهه این بوده است که به هر شکل ممکن، از ایران یک تصویر و شخصیت مذهبی ارائه بدهد. به همین خاطر به هر قیمت ممکن، مدام، حقوق شخصی مردم را با ایجاد قوانین مذهبی محدود تر کرده است.

جانشینان خمینی در طی ۳۴ سال گذشته با وجود استقرار قوانین سخت مذهبی، قادر به کنترل و تعمیم ارزش های خود نبودند. آنها نتوانستند مدینه فاضله ایی که آرزویش را داشتند بر پا کنند. ورشکستگی اخلاقی و مذهبی رژیم به واقعیتی تلختر تبدیل می شود وقتی که موقعیت شان در کنار بحران های اقتصادی و سیاسی قرار می گیرد که مدتهاست با آنها دست به گریبان است.

حقیقت تلخ فوق، واکنش خود را در رفتار جوانان کشور بروز داده است. تغییر عادت های جنسی و مخالفت با ارزش های اخلاقی رژیم مذهبی، نوعی مقاومت منفی است که در سراسر ایران خود را بروز می دهد. با به زیر سئوال بردن ارزش های تصویب شده توسط حکومت، مردم به صورت خودآگاه یا ناخوداگاه، حقانیت قانونی رژیم را به زیر سئوال می برند.

رژیم مذهبی هم در یک دور باطل، بر تمکین مردم نسبت به قوانین هر بار سخت تر شونده اش اصرار می ورزد. آنها هشدارشان در مورد خطرات « روابط ناسالم» را مدام تکرار می کنند و با این کار بر عکس تمایل خویش، فاصله شان با رفتار عمومی مردم زیاد می شود.

انقلاب جنسی ایران، نه تنها رمق حکومت مذهبی را گرفته است و آنها را از تاب و توان انداخته است بلکه با گستردگی هر چه بیشتر، مدینه فاضلهِ بنیان گرایان را به تمسخر کشیده است.

Dr Afshin Shahi, Erotic Republic

http://www.foreignpolicy.com/articles/2013/05/29/erotic_republic_Iran_sexual_revolution%20?page=0,0

http://socialsciences.exeter.ac.uk/politics/staff/shahi

No responses yet

Mar 09 2014

موج جدید بیکاری در دولت تدبیر و امید

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,اقتصادی,دانشجویی,سیاسی

خودنویس: براساس آمار منتشر شده از تعداد شاغلان در کشور، نصف فارغ التحصیلان دانشگاه‌ها بیکار هستند.

این گزارش نشان می‌دهد که از 10.3 میلیون فارغ التحصیل داتشگاهی در کشور، تنها 3.9 میلیون نفر شاغل هستند و مابقی بیکار یا غیرفعال اقتصادی هستند.

خبرگزاری مهر [2] نوشته است، براساس درخواست کار رسمی فارغ التحصیلان دانشگاه، تعداد یک میلیون و 42 هزار و 970 نفر بیکار در کشور وجود دارد.

اما نکته قابل توجه در این گزارش پنج میلیون نفر دیگر فارغ التحصیل در کشور است که غیرفعال اقتصادی معرفی شده‌اند؛ این افراد نه شاغل هستند و نه بیکار.

طبق تعریف مرکز آمار ایران مشخص نیست افراد غیرفعال اقتصادی که نه شاغل هستند و نه بیکار، دقیقا چه کاری انجام می‌دهند.

به این ترتیب، طبق آمار، 50 درصد فارغ التحصیلان دانشگاه بیکار هستند که از این تعداد 2 میلیون و هفتصد هزار نفر مرد هستند و بقیه را زنان تشکیل می‌دهند.

یک کارشناس در گفت‌وگو با مهر، ضمن دشوار خواندن محاسبه جمعیت غیرفعال کشور می‌گوید: «نمی توان گفت میلیون ها نفر به دانشگاه ها می روند، درس می خوانند و عمرشان را تلف می کنند که غیرفعال اقتصادی باشند.

حمید حاج اسماعیلی می‌افزاید: «هرچند ممکن است در گروه زنان تحصیل کرده، بخشی به دلیل ازدواج و یا هر عامل دیگری بخواهند در گروه غیرفعالان اقتصادی قرار بگیرند اما در مورد مردان نمی توان چنین انتظاری داشت. متاسفانه در سال های اخیر، آمارهای ارائه شده از وضعیت بازار کار و بیکاری کشور چندان قانع کننده نبوده است.

این در حالی است که وزیر کار دولت تدبیر و امید، هفته گذشته نسبت به افزایش جمعیت تحصیل کرده بیکار در کشور هشدار داد و گفت [3]: «بزودی و در سال های آینده، 4.5 میلیون نیروی کار با تیپولوژی خاص و تحت عنوان “کارگران دانشی” که دارای تقاضاهای متفاوتی نیز هستند، متقاضی کار خواهند شد.»

همچنین علی طیب نیا، وزیر امور اقتصادی و دارایی، درباره بیکاری 8 میلیونی کارجویان جوان گفت [4]: «4.5 میلیون دانشجو به زودی به جمع فارغ التحصیلان دانشگاهی خواهند پیوست که با 3.5 میلیون نفر بیکار فعلی، جمعیت 8 میلیون نفری از بیکاران را تشکیل خواهند داد.»

No responses yet

Mar 08 2014

تن‌فروشی در سه پرده

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,سیاسی

خودنویس: سی و چند سال از عمر نظامی می‌گذرد که دین و آموزه‌های مذهبی در جامعه، مدرسه و اداراتش تزریق می‌شود اما با این حال «فساد» در همه ابعادش چنان ریشه دوانده که می‌رود تا به درخت تنومندی تبدیل شود.

پرده اول، آزادی به انقلاب

عصریک روز پاییزی که سرما از درز در و پیکر ماشین تو می‌خزید و آزار می‌داد و شب می‌رفت تا چتر سیاهش را روی سر شهر باز کند، حوالی میدان آزادی به سمت انقلاب، کنار خیابان و کمی دورتر از ایستگاه اتوبوس زنی ایستاده و دست دختر بچه‌ای شش ـ هفت ساله را در دست گرفته… در ترافیک سنگین عصرگاهی فرصت این هست تا به عابران وسرنشیان دیگرخودروها دقیق‌ترنگاهی داشته باشی، به چهره زن که دقت می‌کنم، بیست وچندساله است و به سی هم نمی‌رسد. به نزدیکی‌اش که می‌رسم توقف می‌کنم تا سوار شود. بدون هیچ حرفی در عقب را باز می‌کند و اول دخترش و بعد خودش وارد ماشین می‌شوند. راه می‌افتم و هم‌چنان خزنده از آزادی دور می‌شویم تا به انقلاب برسیم.

گاه گاهی زن با دخترش حرف می‌زند، منتهی آن‌قدر صدایش آرام است که به زحمت می‌شنوم. با خودم حساب می‌کنم که باید ده چراغ قرمز مسیر را پشت سر بگذارم و اگر برای هر کدام ده دقیقه وقت تلف شود چقدر می‌شود، ضرب و تقسیم تعداد ماشین‌ها و به دست آمدن تعداد آدم‌هایی که وقت‌شان در این مسیر تلف می‌شود کلافه‌ام می‌کند. ترجیح می‌دهم به چیزهای بهتری فکر کنم. به کارهایی که به خودم قول داده بودم انجام دهم، به دوستانی که قرار گذاشته بودم حتما ببینم و به خیلی چیزهای دیگر.

مجری رادیو پیام صدایش در فضای سرد ماشین می‌پیچد که می‌گوید تمام مسیرهای اصلی شهر با ترافیک مواجه هستند. می‌گویم چه زحمتی می‌کشند این مسوولان ترافیک! این که واضحه شب عید همیشه همه جای تهران ترافیک بوده و هست.

زن از پشت سرم روی صندلی جابه‌جا می‌شود و می‌گوید: آقا خراب بشه این تهران که هم شلوغه هم گرونه.

ته لهجه‌اش را با این‌که سعی دارد پنهان کند برایم غریبه است. چیزی در ذهنم وول می‌خورد تا کشف کنم کجایی است. به جایی نمی‌رسم. می‌گویم: بله همین‌طوره، روز به روز هم داره شلوغ‌تر میشه.

– گرونی آقا، گرونی کمر همه رو داره می‌شکنه.

تا آن لحظه در آینه نگاهش نکرده بودم، وقتی در سایه- روشن دیدمش، شک کردم، آیا این همان زنی بود که من به خاطر سرما و دخترک کوچکش سوار کردم؟

با همان ته لهجه‌اش می‌گوید، چرا ماتت برده؟ چیزی شده؟

خودم را جمع و جور می‌کنم و چیزی نمی‌گویم. هشت چراغ قرمز را هم رد کرده‌ام و دیگر تا میدان انقلاب راهی نمانده، باید سر جمالزاده می‌رفتم بالا به سمت بلوار کشاورز و بعد امیرآباد. چراغ قرمز نهم هم که رد شدم، صدای رادیو را کم می‌کنم و می‌گویم، من قبل از رسیدن به میدان انقلاب از جمالزاده می‌رم بالا، شما کجا پیاده می‌شین؟

پاسخ زن تمام حدس و گمانم را به یقین تبدیل می‌کند. با صدایی شبیه فریاد می‌گوید: پیاده شم؟ برای چی سوارم کردی که حالا بخوام پیاده بشم!

از درون سردم می‌شود. مغزم قفل شده. این اولین باری بود که در تمام عمر با چنین چیزی برخورد می‌کردم. نمی‌دانم چه باید بگویم و چکار باید بکنم. آب دهانم را قورت می‌دهم تا خشکی گلو رفع بشود و بتوانم حرفی بزنم، خودم را جمع می‌کنم و می‌گویم، من دیدم هوا سرده بچه همراه‌تون هست سوارتون کردم.

— اگر مسافر کش بودی باید اول می‌پرسیدی که من مسیرم کجاست.

— بله، اما من مسافر کش نیستم خانم.

— حالا باید چکار کنم؟

جرات پیدا می‌کنم و می‌گویم: نمی‌دانم، من به سمت بلوار کشاورز میرم، اگرمسیرتون هست که برم اگر نه تا قبل از میدان انقلاب باید پیاده بشید.

— می‌شه برم گردونی همون‌جا که سوارم کردی؟ اقلا اون‌جا می‌دونم که چکار باید بکنم؟

تراقیک قفل است و هیچ حرکتی نیست. یادم می‌افتد به دخترک. یاد دختر خودم می‌افتم. حس می‌کنم خون در مغزم منجمد شده. هزار جور فکر و خیال در کسر ثانیه به مغزم هجوم می‌آورد.

می‌گویم: از این بچه خجالت نمی‌کشی؟

انتظار داشتم سرو صدا کند. دشنامم بدهد. بد و بی‌راه بگوید. اما سکوتش بر فضا سنگینی کرد. از آینه می‌بینم که دستش را روی سر دخترک گذاشته و دارد نوازشش می‌کند. به نقطه‌ای خیره مانده. سکوتش آزارم می دهد.

— شوهر داری؟

این را من می‌گویم. جراتی مضاعف از سکوت سنگین زن احساس می‌کنم…. جوابم می‌دهد. تلخی در حرفی که از دهانش خارج می‌شود آشکار است. می‌گوید دارم.

— پس چرا….؟

— الان چند هفته‌ای است که توافق کردیم!

نمی‌توانم باور کنم. زن با مردش توافق کرده که خود فروشی کند؟ در هیچ کتاب و فیلم و لغت‌نامه و فرهنگی نمی‌شود این را سراغ گرفت. باورم نمی‌شود و این را زود متوجه می‌شود.

— شوهرم معلم ابتدایی است. همه حقوقی که می‌گیرد می‌شود کرایه خانه.

گوش کردن به قصه این زن برایم مهم‌ترین کار دنیا می‌شود. حاشیه خیابان نزدیکی پارک سوار میدان انقلاب جایی برای توقف پیدا می‌کنم و می‌ایستم. بخاری ماشین را روشن می‌کنم تا شاید کمتر احساس سرما کنم. هر چند که سرما از درونم نشات می‌گیرد.

ادامه می‌دهد…

پول آب و برق و گاز و تلفن را هر ماه از پس اندازی که داشت می‌داد. از شندرغاز ارثی که بهش رسیده بود. ته کشید. درمانده بودیم. قرض از شوهر خواهر و برادر و خاله و عمه هم این‌قدر زیاد شده بود که دیگر کسی نبود که بدهکارش نباشیم. این‌طوری شد که شد.

سرم را روی فرمان ماشین گذاشته‌ام. مزه شور خون را حس می‌کنم که از فشار دندان بر لب، تمام دهانم را شور کرده. گلویم خشک است. از تو سردم است و کرخت شده‌ام.

این بچه……

حرفم را قطع می‌کند:

اگر این بچه نبود خود کشی می‌کردیم.

آدرس خانه‌اش را می‌پرسم. جایی حوالی آزادی، مهرآباد جنوبی است که خوب می‌شناسم. بی‌آن‌که به ساعت نگاهی کنم راه می‌افتم. انگار با خودم لج کرده باشم، دور برگردان سرجمالزده را دور می‌زنم و سر ماشین را به سمت آزادی می‌چرخانم. هوا تاریک شده و من یادم رفته تا چراغ‌های ماشین را روشن کنم! زن سرش را از بین دو صندلی جلو آورده و می‌گوید:

یعنی شما واقعا متوجه نشدی من چرا کنار خیابون وایسادم؟

ــ نه،‌ نشدم، اگر می‌شدم که سوارت نمی‌کردم.

ــ واقعا؟

ــ بله، ‌واقعا!

سکوت دوباره را می‌شکند و می‌گوید: به همه چیز فکر کردیم. آخرش به این نتیجه رسیدیم که ….

حرفش را قطع می‌کنم و می‌گویم: آخرش چی؟

شانه رابالا می اندازد و می‌گوید: دنبال کار هستم.

می گویم: با پولی که در میاری زندگی می‌چرخه؟

ــ ای، حداقلش اینه که دیگه مجبور نیستم زیر نگاه هرزه‌ی شوهر خواهری باشم که ازمون طلب‌کاره. یک‌بار هم پسر دایی شوهرم رسما بهم پیشنهاد داد به جای طلبش باهاش باشم.

چراغ قرمزهای خیابان آزادی را یکی یکی پشت سر می‌گذارم، نزدیکی جایی که سوارش کرده‌ام می‌گوید، همین جاها پیاده‌ام کن. جوابی نمی‌دهم و به سمت محلی که آدرس داده بود می‌رانم.

مهرآباد جنوبی، جایی که زن و شوهر معلم و دخترکشان در یک خانه اجاره‌ای زندگی می‌کردند جزیی از خاطرات فراموش نشدنی‌ام است. چهره‌ی زن نشسته در قاب آیینه محدب نمای ماشین هیچ گاه از خاطرم پاک نمی‌شود. حرف‌های زن مثل میخی فولادی بر مغزم فرو رفت که گفت: با شوهرم توافق کردیم که ….

پرده دوم، قم

به قم، شهر خون و قیلم خوش آمدید

این را می‌شود روی تابلویی دید که ورودی شهر شهید پرور قم نصب کرده‌اند. کنار آن هم تابلوی دیگری است که نشان می‌دهد تا کربلا چقدر راه مانده. کربلا ۹۱۳ کیلومتر.

ورودی قم میدان هفتاد دو تن می‌ایستم. همکارم دو رگه ایرانی آلمانی است. مادری ایرانی و پدری آلمانی داشته که هر دو فوت کرده‌اند. برای بخش آلمانی دویچه وله کار می‌کرد و من برای بخش فارسی. شنیده بودم در قم جایی هست که زنان صیغه‌ای و مردان مشتری که اغلب از طلبه‌ها هستند حضور پر شوری دارند. وقتی به ناتاشا موضوع را گفتم، تهیه یک گزارش از این محل آن‌قدر براش جالب شد که در اولین فرصت مقدمات سفر به شهر خون و قیام را فراهم کرد. تنها اسم یک قبرستان و مسجد را داشتیم و باید مسیر را خودمان پیدا می‌کردیم. قبرستان شیخان. جایی حوالی خیابان نجفی، پشت حرم معصومه. پرسان پرسان آدرس را پیدا می‌کنیم. روز از نیمه گذشته و گرمای هوا کلافه کننده است. به همکارم پیشنهاد می‌دهم اول جایی نهاری بخوریم و بعد به کارمان برسیم. قبول نمی‌کند. احساس مسوولیتی که گویی از خون آلمانی‌اش ناشی می‌شود بر عادات فرهنگی سرزمین مادری‌اش غلبه می‌کند و می‌گوید اول کار.

جایی ماشین را پارک می‌کنم. ناتاشا دوربین را بر می‌دارد. از همراه داشتن دوربین منصرفش می‌کنم و می‌گویم بهتر است عادی باشیم تا خبرنگار. قبول می‌کند. ورودی قبرستان را که پیدا می‌کنیم ساختمان مسجدی قدیمی هم نمایان می‌شود و کنار آن مسیری دالان مانند است، یک سو دیوار قبرستان است و سوی دیگر هم دیوار ساختمان مسجد قدیمی. همین که وارد حیاط مسجد می‌شویم، مردی عتاب می‌کند که خواهر بدون چادر وارد نشو. مانده‌ایم که چادر از کجا بیاوریم. جستجوی من و همکارم برای پیدا کردن چادر هم به جایی نمی‌رسد. پیرمرد خوش رویی نظرم را جلب می کند که از لحظه ورود ما را زیر نظر داشت. به سمتش می‌روم و بعد از احوال پرسی می‌گویم از کجا می‌شود چادری تهیه کنیم که این همکار من سرش کند؟

نگاه معنا داری می‌کند و با لهجه غلیط قمی می‌گوید: «حالا چادر هم سرش کرد، یقین نمی‌خواد بره تو مسجد نماز بوخونه که! پس بهتره بیرون بمونه!»

حرف پیرمرد حرف حساب بود. کنار پیرمرد می‌نشینم و به ناتاشا می‌گویم بهتره بیرون منتظر باشد تا ببینم چه‌کار می‌شود کرد! سیگاری برای پیرمرد روشن می‌کنم. نگاهی به جعبه سیگار و بعد خود سیگار می‌کند و با ولع پک غلیظی می‌زند و طوری از دود لذت می‌برد که انگار بهترین مائده‌ی دنیوی نصیبش شده باشد. پاکت سیگار را روی پایش می‌گذارم و می‌گویم مال تو، من زیاد سیگار نمی‌کشم. ناباورانه پاکت را برمی‌دارد و در جیب جلیقه‌ی رنگ و رفته‌اش می‌گذارد. موقع حرف زدن تنوره دود از دهانش بیرون می‌زند و تک و توک دندان‌های باقی مانده و زرد رنگش هم نمایان می‌شود. لذت غیر قابل وصفش از سیگار که تمام می‌شود می پرسد: «حالا اینجا چکار داری؟ نماز خون که نیستی! مستراح مسجد هم که بیرونه!»

لودگی نهفته در کلامش ذاتی است. شنیده بودم قمی‌ها و می‌دانستم که اصفهانی‌ها بذله گو هستند. با دست اشاره‌ای به سمت راه‌رو دالان طور که به قبرستان منتهی می‌شود می‌کنم و می‌گویم، این ….

نمیدانم چه باید بگویم، می‌ترسم حرفی بزنم و کار خراب بشود. پیرمرد خیره به دهانم مانده. نیش خندی می‌زند و می‌گوید: ها، همین‌جاس!

ــ خب می‌خوایم بریم ببینیم دیگه!

ــ تو می‌خواستی بری ببینی یه حرفی، اون دختر چرا می‌خواس بره دیگه؟

نمی‌گویم که همکارم است و هر دو خبرنگاریم. می‌گویم از سر کنجکاوی و برای کار دانشگاه می‌خواست از نزدیک ببیند.

گرمای سوزان قم طوری است که آدم احساس می‌کند خورشید در دو وجبی از سرش قرار دارد. پیرمرد سیگار دیگری آتش می‌زند. در این فاصله چند جوان و یکی دو طلبه درست از مقابل جایی که ما نشسته بودیم رفتند و در انتهای راه روی دالان طور به سمت قبرستان پیچیدند. آدرس را درست آمده بودم و اذن ورود را پیرمرد باید می‌داد. کمی بعد هم دیدم که جوانی آمد و در مشت پیرمرد اسکناسی گذاشت و نگاه سنگینی به من کرد و رفت. پشت سرش هم زن جوانی پیچیده در چادر مشکی، سخت رو گرفته روان بود.

به پیرمرد می گویم، بیشتر کیا میان این‌جا؟

ــ قبلنا زیاد می‌اومدن، الان کم شدن، همی طلبه‌ها و جوون عزب اوغلی‌ها میان دیگه

ــزن‌ها چی؟

ــ اونا هم مومنه‌هایی هستن که میان دیگه، بی‌اونا که جور در نمیاد اصلا.

ــ می‌شه برم ببینم؟

ــ یه وقت مشتری نشی! زنت دعوات نکنه یه وقت!

اشاره‌اش به جایی است که همکارم ایستاده و پیرمرد فکر کرده که ناتاشا همسر من است. خیالش را راحت می‌کنم. وقتی می‌فهمد که همکارم هست و نسبتی با من ندارد، نگاهش خریدارانه می‌شود و زیر لب هم چیزی می‌گوید. شاید زیبایی به ارث برده از ژن اروپایی ناتاشا را تحسین می‌کرد!

از جا که بلند می‌شوم، پیرمرد هم بر می‌خیزد اما پا به پا می‌کند. می‌فهمم که حقش را می‌خواهد. اسکناس درشتی که می‌دهم چشمانش برق می‌زند و قبراق می‌شود. مسیر را نشانم می‌دهد و در راه می‌گوید، اگرهم خواستی جا هم هست!

محوطه قبرستان قدیمی را تصور کنید با سنگ قبرهایی قدیمی و خاک گرفته. گرمای ظهرگاهی قم و سایه سار تک درخت‌هایی که جا به جای محوطه وجود دارد. زیر درخت‌ها چند مردی جوان پراکنده بی‌آن‌که حرفی با هم بزنند ایستاده‌اند. در یک چشم چرخاندن زنانی پوشیده در چادر سیاه نشسته بر سنگ مزارهایی می‌بینی که بدون هیچ بخل و خستی گردی صورت‌شان را بیرون انداخته‌اند. در این میان دو سه پسر بچه هم هستند سطل آب به دست که نقش واسطه را بازی می‌کنند. کافی است مشتری از یکی از زن‌ها خوشش بیاید، پسر بچه با گرفتن پولی نقش واسطه را بازی می‌کند و پیغام می‌برد و قرار را نهایی می‌کند. گوشه‌ای همراه با پیرمرد می‌ایستم. زن جوانی است که تقریبا دور از دید مردان نشسته وهم نظرم را جلب می‌کند. می گویم: حاج اقا این خانم…

حرفم را قطع می‌کند و می‌گوید: من حاجی نیستم جوون! به من بوگو سید!

ــ سید جان چطوری می‌شه با اون خانم حرف زد؟

برایم توضیح می‌دهد که من حق ندارم تا وقتی با آن خانم محرم نشده‌ام، حرفی بزنم.

چطوری باید محرم بشوم؟

به جای پاسخ دادن، پسرکی را به اسم صدا می‌کند. پسر با سرعت می‌آید. پیرمرد زن مورد نظر را نشانش می‌دهد و پسر بلافاصله می‌شود پیک محبت. کمی بعد زن در چند متری ما ایستاده است. در این فاصله سید برایم توضیح داد که اگر بلدی صیغه بخوانی که فبها، اگر هم بلد نیست که خودش می‌خواند حق الزحمه‌اش را می‌گیرد.

نگاهی به زن می‌کنم. صورت سفیدش از گرما سرخ شده و عرق روی پیشانی‌اش نشسته. لبخندی می‌زند و سری تکان می‌دهد. کمی بعد پیرمرد سید با گرفتن یک اسکناس دیگر کلماتی به عربی گفت و از من پرسید چند ساعت؟ سه ساعت خوبه؟

بی آنکه بدانم از چه حرف می‌زند گفتم خوبه! و بعد تمام و ما، من و زن محرم شدیم!

به سمت ماشین که راه افتادم زن هم پشت سرم آمد. سوار ماشین شدم. هم‌کارم در صندلی جلو نشسته بود و از خنکای کولر ماشین لذت می‌برد. زن تا در عقب را باز کرد و ناتاشا را دید پا پس کشید. از ماشین پیاده شدم تا توضیح بدهم که گفت:

ببین آقا، من از کثافت کاری خوشم نمیاد واهلش نیستم!

لهجه‌ی آذری داشت و فهمیدم که منظورش چیست. گفتم: این خانم فقط و فقط همکار من است. من همین الان مبلغی که باید پرداخت بشه را به شما می‌پردازم. فقط چندتا سوال دارم و بعد شما را بخیر و ما را به سلامت.

بدون معطلی پولی که از قبل به وسیله پسربچه‌های سقای قبرستان طی شد بود را شمردم و دادم. زن هنوز هم باورش نمی‌شد. با اکراه سوار شد و به همکارم سلام کرد. ناتاشا پرسید، این‌جا رستوران خوب جایی می‌شناسی؟

زن آدرس رستوران را داد. در آینه دیدم که مشغول رسیدن به اوضاع خودش هست اما باروم نشد وقتی که از ماشین پیاده شد همان زنی باشد که در قبرستان دیده بودم. زنی به زحمت سی ساله، زیبا، پوشیده در مانتویی سورمه‌ای و روسری آبی گلدار و مقدار ملایمی آرایش ناشیانه. از نگاه حیرت‌زده من خنده‌اش گرفته بود، گفت: هیزی نکن!

ناتاشا پرسید: هیزی یعنی چی؟

توضیح دادم که نگاه منظوردار یا از سر لذت به زن می‌شود هیزی! ناتاشا گفت: آها پس بعضی وقتا هم من باید به تو بگویم که به من هیزی نکن!

هر سه نفر خندیدیم و غذا سفارش دادیم. ناتاشا ترجیح می‌داد تا بیشتر منتظر نباشد و سوالاتش را بپرسد. زن معذب بود و ما زیر نگاه سایر مشتری‌های رستوران حاج حسین!

از همکارم خواستم تا سوالاتش را در ماشین مطرح کند. زن هراس داشت از این‌که مبادا اسم و رسمی از او جایی منتشر شود. دایم می‌گفت من آبرو دارم! عجب غلطی کردم.

خیالش را راحت می‌کنیم تا بدون دلهره غذایش را بخورد. در ماشین ضبط مینی کاست را روشن می‌کنم، قبلش از زن جوان که خودش را نرگس معرفی کرده می‌پرسم برایت راحت‌تر است که خودت ماجرای زندگیت رو تعریف کنی یا این‌که ما سوال بپرسیم و تو جواب بدهی؟

می گوید خودم شروع می کنم و بعد شما هم سوال بپرسید.

هجده ساله بودم که شوهرم دادند. توی شهر ما ساوه، همه هم دیگه رو میشناسن، خواستگار زیاد داشتم اما این که شد شوهرم آشنای فامیل بود وچون مذهبی بودن، پدرم موافقت کرد و من شوهر کردم. بچه‌ی اولم دختر بود و دومی هم دختر و سومی شد پسر که شوهرم فوت کرد…

نرگس ماجرای مرگ شوهرش را این‌طور توضیح داد که برای تعمیر تانکر بزرگی وارد مخزن شده بوده و بعد بر اثر گاز گرفتگی خفه شده و بیست و چهار ساعت بعد متوجه شدن و جسد را از تانکر بیرون آورده‌اند.

شوهرم مغازه داشت و کمی بعد از مرگش مجبور شدم مغازه را بفروشم. یک مدتی هم با پولی که مانده بود سرکردم، اما با تمام شدن پول دیگر دستمان خالی بود و زندگی سخت شده بود. پدرم و برادر کوچک‌ترم هم تا جایی که می‌شد حمایت کردن، پدرم که فوت کرد اما ورق برگشت و اوضاع همه بد شد، طوری که به نان شب هم محتاج شده بودیم. تصمیم گرفته بودم برم تهران برای کار اما نه کسی را داشتم و نه کاری را بلد بود و نه حتی مدرکی داشتم. تا این‌که در یکی از جلسات مذهبی خانمی این راه را نشانم داد.

نرگس تعریف کرد که برای تامین هزینه‌های زندگی‌اش هفته‌ای یک روز به قم می آید و معمولا دو شنبه‌ها. گاهی هم که مشتری بوده شب را در قم مانده و در غیر این صورت به ساوه بر می‌گشته. تمام اعضای خانواده و دوست و آشنا هم فکر می‌کردند که نرگس در حوزه علمیه قم درس می‌خواند و پولی که دارد هم شهریه‌ای است که حوزه به او می‌دهد. نرگس می‌گفت حتا چندتا از دخترهای فامیل پیش من آمدند و خواستند تا آن‌ها هم برای درس خواند در حوزه علمیه و پول گرفتن با من به قم بیایند که با هزار دوز و کلک از سر باز کردم.

نرگس عکس دو دختر و یک پسرش را در کیف داشت و به ما نشان داد. همکار دو رگه‌ی من با دیدن عکس منقلب شد، اما نرگس از این‌که می‌توانست با پولی که به دست می‌آورد نیازهای ابتدایی بچه‌هایش را تامین کند خوشحال بود.

از نرگس در مورد مشتری‌ها و میزان درآمدش پرسیدیم که گفت: دیدید که مشتری‌ها معمولا طلبه‌ها و جوان‌ها هستند که چندان در خرج کردن دست و دلباز نیستند، اما اگر خوششان بیاید از چیزی دریغ نمی‌کنند.

او تعریف کرد که چون اغلب طلبه‌ها در حجره‌های حوزه ساکن هستند و جای مستقلی ندارند، معمولا همان سید به آن‌ها تخت اجاره می‌دهد! تخت‌های مسافرتی که در مقبره‌های خصوصی برپا می‌شود.

نرگس می‌گفت دوسال است که مرتب به قم می‌آید و مشتری‌های خودش را دارد. شناخته شده است و کسی تا به حال مشکلی برایش ایجاد نکرده. یکی دو روحانی با نفوذ هم از مشتری‌های گاه به گاه نرگس بودند که با واسطه‌گری طلبه‌های جوان‌تر به نرگس معرفی شده بودند. نرگس می‌گفت آن‌ها وضع مالی خوبی دارند و دست و دل‌باز هستند.

حرف‌های‌مان که با نرگس تمام شد از ما خواست تا او را به ترمینال ساوه برسانیم، جایی که اتوبوس و مینی‌بوس و سواری‌های کرایه به سمت ساوه می‌رفتند. بعد از مشورت با همکارم تصمیم گرفتیم که خودمان او را به ساوه ببریم. در تمام طول مسیر صد کیلومتری قم به ساوه، نرگس با لهجه شیرین آذری- فارسی حرف زد و ما گوش کردیم. نزدیکی شهر ساوه دوباره نرگس در جلد همان زن محجبه‌ای فرو رفت که از کلاس درس و بحث حوزه علمیه قم باز می‌گشت.

پرده سوم، سر تخت طاووس

وقتی مرحوم ایرج گرگین برایم توضیح داد که دقیقا چه چیزی می‌خواهد، تاکید کرد که این قدیمی‌ترین شغل دنیاست و مبادا کاری کنی که به اصطلاح انگشت در لانه زنبور فرو کردن باشد.

با یک پرس و جوی ساده فهمیدم که نزدیک‌ترین و بهترین محل برای یافتن سوژه مورد نظر تقاطع تخت طاووس با ولیعصر، مقابل هتل تهران است.

این را دوستم پیمان گفته بود که در آن زمان مشتری تعداد زیادی از «زنان خیابانی» بود و خانه‌های زیادی را در گوشه و کنار شهر می‌شناخت که محل تجمع آن‌ها بود. عصر یک روز تصمیم گرفتیم به محلی برویم که پیمان نشانی‌اش را داشت. انتهای خیابان هفدهم امیر آباد و در یکی از ساختمان‌های مسکونی آن‌جا خانمی به همراه دو پسر و یک دختر کوچکش زندگی می‌کرد که کارش جواب دادن به تلفن و فرستادن دختران جوان به منزل مشتری‌ها بود. دوستی خانم…. با پیمان هم دوستی عمیقی بود که باعث شد خیلی زود به من اعتماد کند و اجازه بدهد که از جزییات کار و زندگی خود و یکی دوتا از دخترانی که در خانه بودند سوال کنم.

خودش می‌گفت پسر بزرگش از شوهر اولش است و این یک پسر و دختر از شوهر دومش. شوهر دومش در آن زمان به خاطر معامله طلا ورشکست شده بود و در زندان بود. طه اسم همسرش بود که او تاتا صدایش می‌کرد. می‌گفت وقتی وضع تاتا خوب شد من هم ترجیح دادم کارم را تعطیل کنم و فقط نقش واسطه تلفنی برای مشتری‌ها و دخترها داشته باشم. اما تاتا که افتاد زندان باز مجبور شدم کار را از نو شروع کنم.

خانه‌اش بزرگ بود، سه خوابه، در هر اتاق سرویس خواب مجلل و تلویزیون وجود داشت. چهار خط موبایل داشت که آن زمان هر کدام دو میلیون قیمت داشتند. به عبارتی ارزش تنها چهار خط موبایل خانم… دوبرابر ارزش ماشین من بود. خانه هم دو خط تلفن و فاکس داشت. می‌گفت شماره تلفن خانه را معمولا به کسی نمی‌دهد، مگر مشتری‌های قدیمی و دوستان نزدیکش. ماهی هم یکبار در خانه‌اش سفره می‌انداخت، به گفته خودش چندتا از گردن کلفت‌های بازار و مدیران دولتی می‌آمدند، مشروب و دودی بود و بساط قمار و دلبری دختران.

اعتیادش هم چیزی نبود که بخواهد پنهان کند. همان‌جا که بود به مرفین خونش هم رسیدگی کرد، چای و سیگاری هم پشت بندش و بعد یک‌ریز حرف زد. دختری که ستایش نامش بود را گل سرسبد دخترانش معرفی کرد. دختر سبزه و قد بلند شیرازی که اول حاضر به حرف زدن نبود و می‌گفت شاید دوست پسرم خوشش نیاید، اما وقتی خانم… چند فحش آبدار نثار دوست پسرش کرد با خنده گفت خب حالا چی می‌خواین بدونید؟

ستایش می‌گفت به خاطر مقروض بودن خانواده‌اش به تهران آمده و گفته که در بیمارستان کار می‌کند. می‌گفت اول که آمدم واقعا آمده بودم که کار کنم، ‌اما کو کار؟ دیدم هرجا هم بخوام برم کار کنم همینه، باید همین کار را بدون اجر و مزد انجام بدهم، این‌طوری شد که اومدم تو این کار. دوست پسرم هم گفته هر وقت که بشه با هم می‌ریم اروپا.

خنده تمسخر آمیز خانم … معنایش این بود که گوشش از این حرف‌ها پر است.

از خانم … در مورد بچه‌هایش می‌پرسم. می‌گوید موضوع حل شده است. این بیزینس من است. بچه‌ها هم می‌دونن و معنی بیزینس را می‌فهمن.

– نمی‌ترسید که سروکارتان به پلیس و دادگاه بیافتد؟

این را من می‌پرسم و می‌گوید، یادت باشه کجا داریم زندگی می‌کنیم. همه چیز با پول حل می‌شه. اصلا اگر من حواسم به کارم نباشه و سبیل چرب نکنم که بارم بار نمی‌شه که!

آتوسا دختر دیگری که جوان‌تر از ستایش بود در همین مورد می‌گفت: یک زمانی من پاتوق داشتم. اون موقع‌ها موبایل و این چیزا نبود که. تلفن خونه هم نمی‌خواستم دست کسی باشه، به همین خاطر برای خودم پاتوق داشتم و هر وقت می‌خواستم می‌رفتم سر پاتوق. آقا باورتون نمی‌شه بگم که اگر به مامورا باج نمی‌دادم نه خودم می‌تونستم کار کنم و نه مشتری‌هام می‌تونستن اون دور و بر آفتابی بشن.

آتوسا تعریف کرد که مدتی هم با هم‌دستی چند مامور کارشان تلکه کردن مشتری‌های پول‌دارش بوده. می‌گفت با مشتری قرار می‌گذاشت، قرارش را به ماموران اطلاع می‌داد، وقتی سوار ماشین مشتری می‌شد ماموران سر می‌رسیدند و مشتری هم که معمولا از بین آدم‌های متاهل انتخاب شده بود از ترس آبرو ریزی حاضر به باج دادن و پرداخت رشوه‌های کلان می‌شده.

آتوسا تعریف کرد که چطور شش ماه زندانی شده به خاطر این‌که یکی از مشتری‌های طعمه،‌ مامور بلند پایه‌ای از وزارت اطلاعات بوده و پدر آن دو مامور نیروی انتظامی را درآورده. می‌گفت تازه به من رحم کرد که فقط شش ماه زندانی شدم وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرم می‌آمد.

داستان تن‌فروشی و صیغه شدن در ایران داستان تازه‌ای نیست و بدون شک هیچ وقت قدیمی نخواهد شد، داستانی که ریشه در فقر دارد، چه فقر اقتصادی و چه فقر فرهنگی. داستانی که بعد از انقلاب اسلامی مسوولان سعی در انکار و پنهان کردن آن داشتد بی‌آنکه لحظه‌ای اندیشه کنند چه کاری شد که طی سی و چهار سال تزریق اجباری دین و حجاب در جامعه و مدرسه و اداره، فساد در همه ابعادش چنان ریشه‌ای دوانده که می رود تا به درختی تنومند تبدیل شود.

No responses yet

Mar 04 2014

آیت‌الله حیدری: حد اعتدال داشتن 6 بچه است

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,سیاسی,ملای حیله‌گر

خبرگزاری فارس: نماینده مردم خوزستان در مجلس خبرگان رهبری درباره بالا رفتن سن ازدواج هشدار داد.
خبرگزاری فارس: هشدار درباره بالا رفتن سن ازدواج/ حد اعتدال داشتن 6 بچه است

به گزارش خبرگزاری فارس از اهواز، آیت‌الله محسن حیدری پیش از ظهر امروز در همایش تربیت اسلامی که از سوی اداره کل آموزش و پرورش خوزستان در تالار اجتماعات استاد شهید مرتضی مطهری اداره کل آموزش و پرورش خوزستان واقع در نهضت آباد (لشکرآباد) برگزار شد اظهار کرد: سن ازدواج در کشور رو به افزایش است.

وی افزود: متاسفانه در حال حاضر سن ازدواج در کشور در حال افزایش هست و بر اساس آماری که داریم تعداد زیادی از دختران ما مجرد هستند.

نماینده مردم خوزستان در مجلس خبرگان رهبری در ادامه بیان کرد: باید جوانان را برای ازدواج در سن مناسب آن تشویق کرد اجازه ندهیم سن آن‌ها بالا برود.

به گفته این مقام مسئول، در اواخر دهه 60 و اوایل دهه 70 سیاست غلطی به نام کنترل جمعیت در کشور اجرا شد که طیی آن نرخ زاد و ولد در ایران کاهش یافت.

وی در ادامه با انتقاد از اجرای سیاست غلط کنترل جمعیت در کشور بیان کرد: اجرای این کار در 2 سال نخست شایسته بود ولی پس از آن نباید ادامه پیدا می‌کرد.

امام جمعه موقت اهواز تصریح کرد: با اجرای طرح کنترل جمعیت همه خانواده تشویق به کاهش فرزند آوری می‌شدند که این کار اشتباه بود.

وی با بیان اینکه 2 تا بچه کافی نیست عنوان کرد: در اجرای سیاست کنترل جمعیت در کشور خانواده‌ها به آوردن یک یا 2 بچه تشویق می‌شدند که نباید این طور باشد.

حیدری در مورد بالا رفتن سن ازدواج نیز هشدار داد و افزود: این موضوع باعث کاهش جمعیت کشور نیز شده است که بسیار خطرناک است.

استاد حوزه علمیه اهواز اذعان داشت: در بحث کنترل جمعیت در کشور دچار افراط و تفریط شده‌ایم که حد اعتدال آن داشتن 6 بچه است.

No responses yet

Feb 27 2014

بازخواست و ممنوع التصویری: نقش داریوش در دعوای دایی و مایلی‌کهن

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,درگیری جناحی,سیاسی,هنر

روز: در سیمای جمهوری اسلامی که حتی نشان دادن ساز به مدت چند ثانیه، یک اتفاق ویژه و جنجالی محسوب می‌شود، سرمربی پیشین تیم ملی در یک برنامه زنده بسیار پرطرفدار، نام “داریوش”، خواننده ساکن آمریکا را بر زبان آورده است. محمد مایلی کهن که در افواه به مربی مطلوب حاکمیت معروف است پس از نام بردن از این خواننده و اعلام دوست داشتن او، در یک مصاحبه دیگر هم این موضوع را تکرار کرد و باعث شد تا رسانه‌های دیگر هم به کرات نام “داریوش” را تکرار کنند. در فضای مجازی هم این موضوع به شوخی و جدی دستمایه بحث قرار گرفته و شنیده می‌شود که این تابوشکنی محمد مایلی‌کهن، حداقل تاوانش ممنوعیت حضور در رادیو و تلویزیون جمهوری اسلامی است.

” داریوش رو دوست داشتم، الان هم دوست دارم”

آنهایی که فوتبال ایران را دنبال می‌کنند از دعواهای سابقه‌دار علی دایی و محمد مایلی‌کهن، بی‌خبر نیستند. دو بازیکن سابق پرسپولیس هر دو بازیکن و سرمربی تیم ملی بوده‌اند و زمانی که مایلی‌کهن سکان تیمی ملی را در اختیار داشت، دایی در تیم او بازی می‌کرد. اما با همه این اشتراکات، آب‌شان در یک جوی نمی‌رود و تاکنون بارها و بارها علیه یکدیگر صحبت کرده‌اند تا جایی که کار به شکایت و دادگاه هم کشیده است. حالا باز چند صباحی است که با بالا گرفتن بحران مالی در باشگاه پرسپولیس، مایلی‌کهن، این بار به عنوان پیشکسوت و دایی به عنوان سرمربی این تیم رودرروی یکدیگر قرار گرفته اند. برنامه بسیار پرطرفدار “نود” به تهیه‌کنندگی و اجرای عادل فردوسی‌پور هم مثل همیشه از چنین موضوعات داغی استقبال می‌کند اما در دقایق نخست بامداد سه‌شنبه، ششم اسفند ماه هیچ کس انتظار نداشت که در میانه دعوای دایی-مایلی‌کهن، پای داریوش اقبالی خواننده وسط بیاید.

قبل از روی آنتن رفتن برنامه نود، علی دایی در ادامه تقابل‌ اخیرش با مایلی‌کهن گفته بود: “برخی آدم‌ها هر لحظه رنگ عوض می‌کنند و قبل و بعد از انقلاب تیپ و قیافه‌شان هم تغییر کرده است. خوب است حالا من هم تی‌شرت مارک USA بپوشم؟” اشاره اوبه عکسی از محمد مایلی‌کهن در سال ۱۳۵۶ است که در کنار سه بازیکن دیگر، شلوار جین به پا دارد و تی شرتی پوشیده که رویش به انگلیسی نوشته شده: دانشگاه کالیفرنیا.

عادل فردوسی‌پور هم گویا با علی دایی موافق بود که این عکس مناسبی نیست و آن را در برنامه پخش نکرد اما مایلی‌کهن وقتی روی خط تلفن آمد، اعلام کرد که به این عکس افتخار می‌کند و اجازه داد تا آن را نشان بدهند. سرمربی سابق تیم ملی که از اوبا عنوان “حاجی مایلی” هم نام می‌برند، توضیح داد: “من هیچ‌وقت جانماز آب نمی‌کشم. من با کفش هم نماز شکر نمی‌خوانم. آن عکس برای ۳۷ سال پیش و قبل از انقلاب بوده؛ روی پیراهن من هم نوشته شده کالج کالیفرنیای آمریکا. آن زمان رژیم شاهنشاهی بود و همه زیر بلیط آمریکا بودند، پوشیدن این پیراهنی چه مشکلی داشت؟ اما بعد در این مملکت انقلاب شد و ایشان[علی دایی] بازی ایران با ازبکستان را تعطیل کرد تا برود تابعیت آمریکا بگیرد.”

وقتی مجری برنامه از او خواست که وارد مسائل شخصی نشود، قسمت داغ برنامه رقم خورد. مایلی‌کهن گفت: “تو اون عکس می‌بینید من ریش دارم؛ من داریوش رو دوست داشتم، الان هم دوست دارم اما یک سری کارهایش را نفی می‌کنم.” خنده فردوسی‌پور و بعد تلاش برای پایان دادن به مکالمه، واکنش به این تابوشکنی غیرمنتظره بود.(لینک فیلم)

به مسخره گرفتن ممنوع‌التصویر شدن

روزنامه فرهیختگان نخستین رسانه‌ای بود که از “ممنوع‌التصویر” شدن مایلی‌کهن خبر داد: از راهروهای صدا و سیما شنیده شد که محمد مایلی‌کهن قرار است دوباره ممنوع‌التصویر شود. ضمن اینکه او قبل از اینکه روی خط برنامه ۹۰ برود، در یک برنامه رادیویی هم حاضر شده و حرف‌های جنجالی بسیاری زده بود. البته ظاهرا فردوسی‌پور پس از اینکه برنامه به پایان می‌رسد، ۴۵ دقیقه‌ای در سازمان می‌ماند تا درباره کلیت ماجرا توضیحاتی ارائه کند. البته آنچه دیروز به گوش رسیده این است که تصمیماتی برای ممنوعیت پخش تصویر و صدای محمد مایلی‌کهن گرفته شده است.

اما گویا مربی اصولگرا و حامی احمدی‌نژاد، خیال کوتاه آمدن ندارد و روز چهارشنبه در مصاحبه‌ای با خبرآنلاین مواضع تندتری را هم عنوان کرد.

خبرنگار از او خواسته تا درباره حرف‌هایش در برنامه نود توضیح بدهد و جواب شنیده که “من روی آنتن زنده اسمش را آوردم. شما حتی می ترسی پشت تلفن اسمش را بیاوری. بعد می خواهی درباره‌اش حرف بزنی؟” و وقتی که خبرنگار می‌گوید می‌خواهد درباره داریوش حرف بزند، مایلی کهن جواب می‌دهد: “حالا که من گفتم ترست ریخت؟ نترس. حق می دهم که بترسی. بالاخره شما جوانی اما من زندگی ام شکل گرفته و دیگر توپ هم تکانش نمی دهد. مگر اینکه یک زلزله یا بلای آسمانی بیاید که همه چیز را خراب کند.”

او ممنوع‌التصویر شدن در صدا و سیما را هم به مسخره گرفته است: “وای خدای من. الان با این حرفی که زدی باید شب بروم خانه و خودکشی کنم. پسرم، من مگر کشته و مرده اینم که تو تلویزیون باشم؟ من یکسری باور دارم که پای اعتقاداتم هستم. حرف هایم را هم زدم. بدون ترس هم زدم. پای عواقبش هم هستم.”

او درباره “پارادوکس” متدین بودن و گوش دادن به موزیک و تماشای شبکه‌های ماهواره‌ای هم توضیح داده است: “بابا خود شما ها به من این نشان را زدید. این را گفتید و بعد هرچه خواستید، به اسم اسلام در سرزمینی اسلامی مرا زدید. من بیچاره در بازی با کره وقتی ۶ گل به این تیم زدیم فقط دستم را به سمت آسمان گرفتم و گفتم خدایا شکرت. هر بار که گفتید رفتی جبهه گفتم هیچ وقت این سعادت را نداشتم. دیگر چه کار باید می کردم؟ شما رسانه‌ها می خواستید از من این چهره را بسازید و بعد هم علیه خودم استفاده کردید. مگر ننوشتید شب مسابقه تا صبح زیارت عاشورا و دعای کمیل می گذارد؟ بروید از بچه های تیم ملی این را بپرسید که آیا این طور بوده است؟ من اگر باور و اعتقادی دارم در زندگی شخصی خودم دارم و می بینید که آدمی نیستم که پنهانش هم بکنم.”

مایلی‌کهن به غیر از اینکه سری به موسیقی زده، از سیاست هم غافل نمانده و از شعار “مرگ بر آمریکا” هم انتقاد کرده است. اوضمن تاکید بر اینکه از “جنایت‌های آمریکایی‌ها” بیزار است، گفت: “اینکه شعار می‌دهیم مرگ بر آمریکا و پرچم این کشور را آتش می زنیم، اگر این تصاویر از یک آمریکایی پخش شود که دارد با پرچم کشور ما انجام می‌دهد، می خواهم از صفحه تلویزیون بروم تو و خفه اش کنم. این حس ممکن است در مردم آن کشور هم ایجاد شود. ولی مثلا ژاپنی ها این همه کشته به خاطر بمب های آمریکایی دادند. قطعا آنها هم کینه عمیقی از آمریکایی ها به دل دارند. اما آنها بهتر از ما مرگ بر آمریکایشان را عملی کردند. وقتی هر آمریکایی برای رفت و آمد باید از ماشین های ژاپنی استفاده کند یعنی مرگ بر آمریکا. وقتی تصاویر تلویزیونیشان باید از تلویزیون‌های ژاپنی پخش شود یعنی مرگ بر آمریکا، وقتی رئیس جمهور آمریکا مجبور است تلفن‌هایش را با تلفن پاناسونیک بزند یعنی مرگ بر آمریکا”

به گزارش فرهیختگان، این دومین‌ بار است که سرمربی سابق تیم ملی پخش صدا و تصویرش از صدا و سیما ممنوع می‌شود. بار اول زمانی پخش گزارشی از تلویزیون بود که در آن اعلام شد مایلی‌کهن در کرج باغ ۸۰۰ میلیون تومانی دارد. مایلی‌کهن هم در جواب گفت: “متاسفم که آقایان این گفته را از رسانه ملی پخش کردند. باغ ۸۰۰ میلیونی من جنب ویلای پنج میلیاردی ضرغامی است!” این جمله باعث شد تا او مدت زیادی صدا و تصویرش از شبکه‌های مختلف رادیویی و تلویزیونی پخش نشود تا بالاخره خودش اعلام کند که صدا و تصویرش از صداوسیما پخش نمی‌شود.

No responses yet

Feb 26 2014

ورود داريوش اقبالی به دور جديد درگيری‌های دايی و مايلی کهن

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,درگیری جناحی

رادیوفردا: بامداد سه‌شنبه ششم اسفندماه، بينندگان برنامه تلويزيونی ۹۰ نام داريوش خواننده سرشناس ايرانی مقيم آمريکا را شنيدند. محمد مايلی کهن که روی خط برنامه آمده بود گفت که اهل جانماز آب کشيدن نيست، قبل از انقلاب و پس از آن، داريوش را دوست داشته است.

نام داريوش، در دل دور جديد درگيری‌های لفظی علی دايی و محمد مايلی کهن مطرح شد. علی دايی قبل از بازی با صبا گفته بود: «مايلی کهن قبل و بعد از انقلاب تيپ و قيافه‌اش را تغيير داد، خوب است من هم تی‎شرت باشگاه فوتبال کاليفرنيا که روی آن نوشته USA بر تن کنم؟»

مايلی کهن هم در برنامه ۹۰ گفت: «آن عکس من برای ۳۷ سال پيش است که با مرحوم صفر ايرانپاک، خلعتبری. حاج رحيمی‌پور و جمشيدی هستيم. روی پيراهنم هم نوشته: دانشگاه کاليفرنيای آمريکا. چه اشکالی دارد؟ نظام شاهنشاهی بوده و زير بليت آمريکا بوده‌ايم. اما حالا که انقلاب شده چطور؟ دايی وقتی سرمربی تيم ملی بود، بازی تيم ملی مقابل ازبکستان را لغو کرد تا برود آمريکا و تابعيت آمريکا را بگيرد.»

درگيری اين دو به سال‌ها قبل و دوران سرمربيگری مايلی کهن در تيم ملیبرمی‌گردد . وقتی مایلی کهن برای اولين و آخرين بار، دايی را در يک بازی روی نيمکت نشاند و اتفاقاً در همان بازی نيز به ميدان فرستاد؛ ديدار با سوريه. او در دقيقه ۴۳ با بيرون کشيدن محسن گروسی، دايی را در ترکيب قرار داد. جرقه‌های آغازين اختلاف، از همان مسابقه زده شد.

تنش بين دايی و مايلی کهن، چند مرتبه به دادگاه و صدور رای در مراجع قضايی کشيده شده است. بارها در نشست‌های خبری قبل و بعد از بازی‌ها به هم حمله کرده‌اند و حتی در ديدار رو در روی تيم‌هايشان نيز درگير شده‌اند. مايلی کهن در ابتدای فصل از گزينه‌های سرمربيگری پرسپوليس بود، نيمکت سرخپوشان اما برای دومين بار نصيب دايی شد تا آتش اختلافات که مدتی فرونشسته بود، باردیگر شعله‌ور شود.

دايی در بخشی از اظهاراتش پيرامون مشکلات مالی پرسپوليس گفته بود، برخی که استعداد دارند مثل ليونل مسی می‌شوند و عده‌ای هم کارگر شهرداری. مايلی کهن در واکنش به اين مصاحبه، در بازی ملوان و استقلال با لباس رفتگران وارد ورزشگاه ‌شد.

او در اين باره گفت: «دستمزد اين افراد حتی حقوق يک ثانيه از ما نيست ولی متاسفانه دچار تکبر شده‌ايم که حتی به اين عزيزان بی‌احترامی کرديم. اگر من و امثال من به جايی رسيديم به خاطر پول نخورده اين زحمتکشان است، ولی برای آنها گردن کلفتی می‌کنيم.»

دايی هم پاسخ داد: متاسفانه درباره صحبتم در خصوص کارگران شهرداری حرکت عوام فريبانه صورت گرفته. فاصله طبقاتی عين واقعيت است. يک نفر ۵۰۰ هزار تومان حقوق می‌گيرد و يک نفر هم بالای ۱۰۰ ميليون. من به هيچکس توهين نکردم.

دايی همچنين گفت مايلی کهن برای مربيگری در ماهشهر ۸۰۰ ميليون تومان خواسته بوده است. مايلی کهن هم با تکذيب اين موضوع، خواستار روی خط آمدن مسئولانی شد که قبلاً با آنها کار کرده است. محمد مایلی کهن همچنين گفت: «چطور است من برای پولی که نگرفته‌ام بايد مواخذه شوم اما ايشان که تا همين حالا يک ميليارد و ۴۶۵ ميليون تومان دريافت کرده، می‌گويد پول نگرفته‌ايم؟»

مايلی کهن در ادامه گفت: «آيا اين عادلانه است که مبلغ دريافتی کريم باقری در پرسپوليس با پولی که برادر علی دايی دريافت می‌کند يکسان باشد؟»

عادل فردوسی‌پور هم وعده داد که با توجه به اتمام وقت برنامه، در يک برنامه حضوری شنونده صحبت‌های دو طرف باشد. مايلی کهن هم گفت من نمی‌گويم حق با من است، قضاوت را به مردم می‌سپريم.

علی دايی درباره مايلی کهن گفته بود: «کسی که باعث سقوط پنج تيم پيکان، شهرداری، سايپا، و فولاد شده بايد تنديس‌ پنجه طلايی بگيرد. هر تيم ليگ برتری حدود ۱۷ ميليارد تومان ارزش دارد اما هر تيم ليگ يکی دو و نيم ميليارد. برای برنامه‌ای که مصاحبه ايشان را پخش می‌کند متاسفم؛ زيرا ۹۰ درصد حرف‌هايش کذب است. همه ما در يک قايق هستيم. نمی‌شود يک نفر بگويد سهم خودم را می‌خواهم. اما بعضی‌ها واقعاً می‌خواهند قايق را سوراخ کنند.»

محمد مايلی کهن هم گفته است: «خود شما وقت نمی‌گذاری، هميشه با فرزندت سر تمرين می‌آيی، هرگز در دقايق نخست تمرين کنار تيم نيستی، در حين تمرينات به روزنامه‌خوانی مشغول می‌شوی، از رانت خانوادگی استفاده می‌کنی، کسی را سر کار می‌آوری که قبلاً برای آمدن به باشگاه پرسپوليس بايد پول می‌داد اما امروز پول می‌گيرد و در رزومه‌اش هم می‌نويسد مربی پرسپوليس.»

No responses yet

Feb 24 2014

هفت میلیون کودک کار در ایران

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,حقوق بشر,سیاسی

دویچه‌وله: آمارهای غیر رسمی حکایت از وجود هفت میلیون کودک کار در ایران دارند. نیمی از این کودکان، اتباع کشورهای همسایه هستند. بیشترین تعداد کودکان کار در فاصله سنی ۱۰ تا ۱۵ سال هستند.

هرچند آمارهای رسمی تعداد کودکان کار در ایران را حدود دو میلیون نفر اعلام کرده اما یک فعال حقوق کودک اظهار داشته که آمار واقعی این کودکان حدود هفت میلیون نفر است که نیمی از آنها اتباع کشورهای همسایه هستند.

به گزارش خبرگزاری کار ایران، ایلنا، “محیا واحدی”، فعال حقوق کودک و دبیر سمینار تخصصی کودکان کار، میانگین سنی کودکان کار را بین ۱۰ تا ۱۵ سال اعلام کرد اما تاکید کرد که کودک کمتر از ۵ سال و حتی نوزادی که در آغوش مادر و به اجبار وارد چرخه کار می‌شود نیز وجود دارد.

سمینار تخصصی کودکان کار به همت “جمعیت امداد دانشجویی – مردمی امام علی” در روزهای سوم و چهارم اسفند (۲۲ و ۲۳ فوریه) در دانشگاه تهران برگزار شد.

آقای واحدی در تعریف کودک کار گفت: «طبق تعریف‌های رسمی، کار کودک هرگونه فعالیت اقتصادی است که به واسطه آن کودک مورد آسیب جسمی، روحی و روانی قرار گیرد و از آموزش باز بماند».

به گفته این فعال حقوق کودک، والدین بیشتر کودکان کار بیکار یا کم درآمد هستند و این کودکان تامین معاش اعضای خانواده و گاهی هزینه مواد مخدر والدین را برعهده دارند.

محیا واحدی همچنین تصریح کرد که بر خلاف تصویری که از کودکان کار در صدا و سیما ارائه می‌شود، بیشتر این کودکان دارای خانواده و پدر و مادر هستند و در کنار آنها زندگی می‌کنند و فعالیت آنها به صورت باندی و گروهی نیست.

فرشاد ۱۵ سال بیشتر ندارد و روزی ۱۲ ساعت به شکل خرگوش درمی‌آید تا نظر مردم را به یک فروشگاه اسباب‌بازی و لوازم کودک جلب کند. او برای این که بتواند به خرج خانواده ۵ نفره‌شان کمک کند، مجبور است از ساعت ۸ صبح تا ۸ شب کار کند و در ماه ۳۰۰ هزارتومان مزد می‌گیرد.

دبیر سمینار تخصصی کودکان کار درباره خاستگاه این کودکان گفت: «در منطقه شوش و دروازه غار تهران اعتیاد، فحشا و سایر معضلات به وضوح دیده می‌شود. کولی‌ها موسوم به غربتی‌ها در این منطقه بسیار زیاد هستند که کودکان آن‌ها فاقد شناسنامه بوده و خانواده‌هایشان آن‌ها را مجبور به کار می‌کنند. در منطقه فرحزاد در غرب تهران کودکان کار اکثرا افغانی هستند. در این منطقه کودکان علاوه بر کار اجباری، به مواد مخدر اعتیاد داشته و در فروش مواد مخدر فعال هستند».

۱۷ هزار کودک خیابانی

معاون اجتماعی سازمان بهزیستی در حاشیه همایش ملی کودکان خیابانی به روزنامه ایران گفته در حال حاضر ۱۷ هزار کودک خیابانی در کل کشور وجود دارد که ۳۰ درصد از آنها اتباع کشورهای دیگر هستند.

محمد نفریه اظهار داشت قانونی برای برخورد با والدینی که کودکانشان را در خیابان‌‌رها می‌کنند، وجود ندارد. با این وجود وی تأکید کرد که ۱۱ دستگاه مسئول رسیدگی به مشکلات این کودکان هستند، اما تنها دو تا سه سازمان در این زمینه فعال‌اند.

در همایش ملی کودکان خیابانی که روز یک‌شنبه چهارم اسفند (۲۳ فوریه) در تهران برگزار شد همچنین اعلام شد که از ابتدای سال جاری تا کنون بیش از دو هزار و ۶۰۰ کودک خیابانی از طرف بهزیستی ساماندهی شده‌اند.

رئیس سازمان بهزیستی در این همایش اظهار داشت که در حال حاضر ۳۴ هزار کودک بی‌سرپرست و بدسرپرست در مراکز تحت پوشش بهزیستی نگهداری می‌شوند.

برای مشاهده عکس ها به متن اصلی مراجعه کنید

No responses yet

« Prev - Next »

  • Recent Posts

    • زیر ذره‌بین رسانه‌ها: «چراغ سبزی که اسرائیل برای اقدام علیه ایران منتظرش بود»
    • درباره تصویر معترضی که مقابل یگان ویژه وسط خیابان نشسته‌ بود، چه می‌دانیم؟
    • سومین روز اعتراضات در ایران؛ تجمع در دانشگاه‌ها، گاز اشک‌آور در کرمانشاه
    • تجمع‌های اعتراضی در اعتراض به افزایش قیمت‌ها برای دومین روز در تهران ادامه یافت
    • دنیای خیالی آخون‌ها!!
  • Recent Comments

    No comments to show.

Free WordPress Theme | Web Hosting Geeksاخبار Copyright © 2026 All Rights Reserved .