اخبار

  • صحفه نخست
  • Sample Page
  • خُسن آقا

Archive for October, 2014

Oct 13 2014

جوانی: سپاه قدس در خط مقدم جبهه عراق حضور دارد

نوشته: خُسن آقا در بخش: تروریزم,خاورمیانه,سیاسی

دویچه‌وله: مشاور عالی نماینده ولی فقیه در سپاه پاسداران تایید کرد که نیروهای سپاه قدس در عراق و سوریه حضور دارند. او افزود که کمک ایران به شکل “انتقال تجربه” و به قصد پشتیبانی از دولت‌های قانونی این دو کشور صورت می‌گیرد.

سردار یدالله جوانی، مشاور عالی نماینده ولی فقیه در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، روز یکشنبه (۲۰ مهر / ۱۲ اکتبر) در مصاحبه با “العالم” شرکت کرد و از جمله به پرسش‌هایی درباره حضور نیروهای سپاه قدس در عراق و سوریه پاسخ گفت. “العالم” شبکه ماهواره‌ای جمهوری اسلامی به زبان عربی است که مرکز آن در تهران است.

سردار جوانی درباره عکسی که اخیرا منتشر شده و سردار قاسم سلیمانی، فرمانده سپاه قدس، نیروی برون‌مرزی سپاه پاسداران را در میان پیشمرگه‌های کرد شمال عراق نشان می‌دهد گفت که قاسم سلیمانی از “یادگاران دوران دفاع مقدس” است و فرماندهان آن دوره “حضور میدانی داشتند و در عملیات و مواقع آزادسازی مناطق، در خط مقدم حضور پیدا می‌کردند”.

این عکس در روز دوشنبه گذشته (۱۴ مهر / ۶ اکتبر) توسط “شبکه خبر” به عنوان آخرین عکس قاسم سلیمانی، فرمانده سپاه قدس در عراق در کنار پیشمرگه‌های کرد منتشر شده بود.

پیش از این فرمانده هوافضای سپاه پاسداران برای نخستین بار حضور قاسم سلیمانی در عراق را تایید و قصد از آن را کمک به مقابله با گروه “دولت اسلامی” اعلام کرده بود. سردار امیرعلی حاجی‌زاده در گفتگو با شبکه دوم سیمای جمهوری اسلامی گفته بود که “قاسم سلیمانی همراه با ۷۰ نفر در اربیل مانع پیشروی داعش [نام سابق “دولت اسلامی”، مخفف “دولت اسلامی عراق و شام”] شدند”.

مشاور عالی نماینده ولی فقیه در سپاه پاسداران در مصاحبه با “العالم” گفت که جمهوری اسلامی از مردم سوریه و عراق صادقانه حمایت می‌کند و چون آنان که کمک و مشاوره می‌دهند راهی را که طی می‌کنند مقدس می‌دانند و آماده شهادت هستند، “به طور طبیعی در صحنه حضور می‌یابند”.

کمک ایران به صورت “انتقال تجربه”

مشاور عالی نماینده ولی فقیه در سپاه پاسداران گفت که کمک‌های جمهوری اسلامی به شکل حضور مستشاری، مشاوره‌ای و انتقال تجربیات بوده است. وی افزود، ایران بارها اعلام کرده که از دولت‌های قانونی عراق و سوریه حمایت می‌کند.

سردار جوانی گفت که نیروی قدس سپاه پاسداران تجربه ۳۶ سال گذشته حکومت ایران، دوران جنگ ایران و عراق و در برخورد با “گروه‌های شورشی” را منتقل کرده و “توانسته مردم عراق و سوریه را به صحنه بیاورد و در کنار دولت‌ها قرار دهد”.

او همچنین گفت که “پشتیبان اصلی دولت بشار اسد در سوریه مردم این کشور هستند که این مسئله خود را در انتخابات نشان داد”. او در مورد عراق نیز گفت: «مردم عراق نیز بعد از یک سری تحولات به صحنه آمدند و با آموزش‌ها و تجارب و مشاوره‌ها و کمک‌های جمهوری اسلامی توانستند حرکت داعش و دیگر گروه‌های تروریستی را متوقف کنند.»

بدین ترتیب جمهوری اسلامی از سویی بر حضور نیروهای خود در خط اول جبهه در عراق تاکید می‌کند و اما از سوی دیگر می‌گوید که کمک ایران به عراق و سوریه به شکل مشاوره و نه کمک نظامی است. در عین حال مقامات جمهوری اسلامی بر بسیج و سازماندهی مردم عراق و سوریه برای حمایت از دولت‌های این دو کشور تاکید دارند و در این رابطه از “انتقال تجربه” سخن می‌گویند.

سردار جوانی درباره سیاست جمهوری اسلامی در برابر سوریه و عراق پس از تشکیل ائتلاف بین‌المللی برای سرکوب تروریست‌های “دولت اسلامی” نیز گفت که ایران در این وضعیت صحنه را رها نمی‌کند بلکه از دولت‌های قانونی عراق و سوریه پشتیبانی خواهد کرد.

سردار یدالله جوانی همچنین بر ثمرات کمک ایران به عراق و سوریه تاکید کرد و گفت که ایران به عراقی‌ها و سوری‌ها یاری رسانده، این کمک ثمر داشته و این دو کشور به پیروزی‌هایی دست یافته‌اند. او ادامه داد که بسیاری معتقدند که “اگر بغداد سقوط نکرد به خاطر حضور و کمک جمهوری اسلامی بود”.

اهداف و حامیان “دولت اسلامی”

مشاور عالی نماینده ولی فقیه در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در بخش دیگری از مصاحبه با “العالم” گفت که حامیان “داعش” عربستان، قطر، ترکیه و اسرائيل هستند. او همچنین گفت که سرکردگان “دولت اسلامی” دشمن خود را شیعه خوانده‌اند و این همان خواست اسرائيل است.

سردار جوانی در پاسخ به پرسشی درباره تلاش تروریست‌های “دولت اسلامی” برای تصرف شهر مرزی خانقین گفت که سرکردگان این گروه می‌دانند “هر گونه اقدام علیه ایران یا نزدیک شدن به مرز آن یا اقدام در داخل ایران از سوی این گروه‌ها نوعی خودزنی تلقی می‌شود”.

بیشتر بخوانید: “ایران زیر فشار حملات انتحاری و چریکی دولت اسلامی”

او افزود که جمهوری اسلامی به صراحت موضع خود را اعلام کرده و حتی برخی مناطق در داخل عراق و برخی مناطق کردنشین این کشور را به عنوان “خط قرمز” خود اعلام کرده است.

انتقاد از ترکیه

سردار جوانی در گفتگوی خود با “العالم” از ترکیه به عنوان کشوری نام برد که در شکل‌گیری جریان “دولت اسلامی” نقشی مهم داشته است. او گفت که برخی مناطق ترکیه اردوگاه‌های نظامی این گروه‌ها بوده و “عناصر تروریستی از بسیاری از کشورها برای ملحق شدن به گروهک تروریستی داعش و دیگر گروه های تروریستی ابتدا وارد ترکیه می‌شدند و ترکیه نقش هماهنگ کننده داشته، مجروحان تروریست‌ها را مداوا کرده و به آنها آموزش و تجهیزات داده است”.

او اشاره کرد به اینکه ترکیه مانع کردهای ترکیه برای کمک به شهرهای کردنشینی شده که مورد تهاجم تروریستهای “دولت اسلامی” قرار گرفتند. به گفته جوانی، در نتیجه اینکه ترکیه اعلام کرده به ائتلاف علیه “دولت اسلامی” می‌پیوندد “نمایشی” است.

سردار جوانی تاکید کرد که رفتار دولتمردان ترکیه نشان می‌دهد که اولویت این کشور سقوط دولت بشار اسد در سوریه است و “بحث ائتلاف و پیوستن بدان یک برنامه‌ریزی جدید برای مداخله در منطقه به شکل دیگری است”.

No responses yet

Oct 13 2014

خشایار دیهیمی به صادق لاریجانی: نه از تو می‌ترسم نه از لاف و گزافت

نوشته: خُسن آقا در بخش: حقوق بشر,سیاسی

خودنویس: یکی از روشنفکران سرشناس ایرانی در اعتراض به اظهارات امروز صادق لاریجانی، خطاب به وی گفت: «بیا در دادگاهی علنی حاضر شو و به اتهاماتی که یک شهروند یک لاقبا متوجه تو می‌داند جواب بده. وگرنه من که می‌دانم تو کهریزک‌ها داری. گمان مبر که شهامت مدنی مرده است.»

خشایار دیهیمی [2]، مترجم معروف آثار فلسفی و ادبی، به عنوان یک «شهروند» در یادداشتی صادق لاریجانی رئیس قوه قضائیه جمهوری اسلامی را خطاب قرار داده و گفته است:‌ «من تو را به دادگاه تحت امرت به حکم قانون اساسی فرامی‌خوانم. بیا در دادگاهی علنی حاضر شو و به اتهاماتی که یک شهروند یک لاقبا متوجه تو می‌داند جواب بده.»

متن کامل این یادداشت که با عنوان «مملکت بی قانون!» در صفحه فیس‌بوک خشایار دیهیمی منتشر شده [3]، به این شرح است:

«آقای رئیس قوه قضائیه! باز هم که تهدید می‌کنی! جز تهدید و ارعاب و زندان و شلاق چیزی هم نمی‌شناسی.  در دست تو شلاق است در دل من اخلاق! تو تهدید به احضار شهروندانی می‌کنی که فریادشان از فساد لانه کرده در نظام به هواست. آن هم نه فقط فساد مالی، بلکه فساد اخلاقی، دروغگویی، و حق را ناحق کردن. مرا هم زبان تهدید هست. مرجع من هم تو نیستی. عدالت است. تو از بزرگنمایی فساد در نظام می‌گویی من از لاپوشانی فساد در نظام. ‌

مسئول ارشد قانون! قانون‌شکنان، رانت‌خواران، دروغگویان و تهمت زنندگان راست راست در این مملکت راه می‌روند و اگر بگویی بالای چشمتان ابروست متهم به بزرگنمایی فساد در نظام می‌شوند و عقوبت می‌بینند. طشت رسوایی هشت سال دولت از بام افتاده است. معاون اول رئیس جمهور بعد از مکیدن خون مردم تازه حالا که منصبش را از دست داده دارد محاکمه می‌شود و تازه یقین دارم که مجازات نمی‌شود آنچنان که باید. وقتی فساد معاون اول رئیس جمهور سابق محرز شده دیگر چه جای بزرگ‌نمایی می‌ماند؟ تازه این یکی از آن هزاری است که نشد لاپوشانی‌اش کنید. و تو تهدید هم می‌کنی؟ از تو بزرگترهایش در طول تاریخ لاف‌های بزرگتر زده‌اند. اما عاقبتشان را دیده‌ایم. من از قانون سخن می‌گویم. از همان چیز فراموش شده در این مملکت. اگر راست می‌گویی به قانون و به همین گزافه‌گویی‌ات عمل کن. من تو را به دادگاه تحت امرت به حکم قانون اساسی فرامی‌خوانم. بیا در دادگاهی علنی حاضر شو و به اتهاماتی که یک شهروند یک لاقبا متوجه تو می‌داند جواب بده. وگرنه من که می‌دانم تو کهریزک‌ها داری. گمان مبر که شهامت مدنی مرده است. نه از تو می‌ترسم نه از لاف و گزافت. مردم قضاوتشان را کرده‌اند و باز هم خواهند کرد. امروز بر مسند قدرتی و غره به این مسند. من نه مسندی دارم و نه جز عزت انسانی‌ام سرمایه و قدرتی. قامت من اگر زیر بار زورتان خمیده است دلم سرفراز است. تو دلت خمیده است. فخر مفروش. روزگار تکلیف ما را با هم روشن خواهد کرد.

شهروند – خشایار دیهیمی»

گفتی است که امروز صادق لاریجانی رییس قوه قضاییه، رسانه‌هایی را که به فساد حکومتی می‌پردازند، تهدید کرد. [4]

No responses yet

Oct 13 2014

خامنه‌ای: انگلیس خبیث داعش را برای مقابله با جمهوری اسلامی درست کرد

نوشته: خُسن آقا در بخش: تروریزم,خاورمیانه,سیاسی,ملای حیله‌گر

رادیوفردا: رهبر جمهوری اسلامی ایران با «خبیث» خواندن دولت بریتانیا گفت که آن کشور، «داعش» و القاعده را «برای مقابله با جمهوری اسلامی و بیداری اسلامی درست کرده‌است.»

به گزارش خبرگزاری ایرنا، آیت الله علی خامنه‌ای، روز دوشنبه ۲۱ مهر گفت: «این سیاست استعمار و مخصوصا انگلیس خبیث است؛ این‌ها داعش و القاعده را برای مقابله با جمهوری اسلامی و بیداری اسلامی درست کردند؛ البته امروز دامن خودشان را گرفته‌است.»

پیش از این، آیت الله خامنه‌ای روز جمعه ۲۹ خرداد ۸۸ اعتراض‌ها نسبت به نتایج انتخابات ریاست جمهوری در آن سال را به برخی عوامل داخلی و عناصر خارجی نسبت داده و به‌ویژه از دولت بریتانیا به عنوان «دولت خبیث انگلیس» یاد کرده بود.

در واکنش به این اظهارات آیت الله خامنه‌ای، بریتانیا بلافاصله رسول موحدیان، سفیر ایران در این کشور را احضار کرده‌بود.

رهبر جمهور اسلامی در ادامه سخنان روز دوشنبه خود تصریح کرد: «تلاش امروز آمریکا و هم‌پیمانانش برای مقابله با داعش که واقعیت هم ندارد، بیش از آنکه تلاش برای از بین بردن نطفه آن باشد برای جهت دادن و تقویت اختلاف‌افکنی‌ها بین مسلمانان است.»

آقای خامنه‌ای، روز جمعه ۱۱ مهر در پیامی گروه «حکومت اسلامی» (داعش سابق) را دست‌پرورده غرب خوانده و گفته بود که «هدف استکبار از راه‌اندازی گروه‌های تروریستی تکفیری، ایجاد حاشیه امن برای رژیم صهیونیستی» است.

رهبر جمهوری اسلامی در ادامه سخنان روز دوشنبه خود گفت: «شیعه و سنی نباید با توهین به مقدسات یکدیگر به دشمن کمک کنند؛ اگر کسی در این زمینه آتش‌افروزی کند یقینا به آمریکا و انگلیس خبیث و صهیونیسم که پدیدآورندگان داعش و القاعده‌اند کمک می‌کند.»

این سخنان رهبر جمهوری اسلامی درحالی بیان می‌شود که برخی از روحانیون نزدیک به رهبر جمهوری اسلامی از جمله محمد تقی مصباح یزدی که آیت الله خامنه‌ای سال‌ها پیش، از او به عنوان «مطهری زمان» نام برده و خواستار استفاده جوانان از اندیشه‌های او شده بود، بارها مطالبی را علیه اهل سنت بیان کرده‌اند.

وی روز ۲۶ اسفند پارسال، مسلمانان سنی را معتقدان به «دین ناحق» خوانده و گفته بود: «باید کتاب‌های شیعه در بین اهل تسنن ترویج یابد تا کسانی که تعصب کمتری دارند، زودتر به دین حق دست پیدا کنند.»

«کسانی که می‌خواهند اسلام را به زندگی خصوصی منحصر کنند، جوابشان مسئلهٔ غدیر است»

رهبر جمهوری اسلامی در بخش دیگری از سخنان روز دوشنبه خود با اشاره به آنچه «تبلیغات هدفمند دشمنان امت اسلامی» برای جدا کردن اسلام از سیاست و منحصر کردن دین در مسائل شخصی و خصوصی خواند، افزود: «واقعه غدیر خم، منطق روشن و مستحکم اسلام در نفی این نگاه سکولار است چرا که غدیر خم مظهر توجه و تأکید اسلام بر حکومت‌داری و سیاست به شمار می‌رود.»

وی در عین حال اضافه کرد: «منطق و حجت شیعه در مسئلهٔ غدیر بسیار قوی و قاطع و قابل ارائه در مجالس علمی است؛ لکن این مسئله نباید در زندگی عمومی مسلمانان و در همگامی و برادری آن‌ها با یکدیگر اثر بگذارد.»

علمای شیعه که می‌گویند پیامبر اسلام، علی ابن ابیطالب، امام اول شیعیان را به عنوان جانشین پس از خود منصوب کرده‌است. این درحالی است که اهل سنت ابوبکر را اولین خلیفه مسلمانان پس از مرگ پیامبر اسلام معرفی می‌کنند.

انتشار مقاله‌ای در روزنامه بهار درباره واقعه غدیر با عنوان «امام، پیشوای سیاسی یا الگوی ایمانی؟» در آبان سال ۹۲ باعث تعطیلی این روزنامه و بازداشت علی‌اصغر غروی نویسنده مقاله شد.

علی‌اصغر غروی نویسنده این مقاله با زیر سوال بردن واقعه «غدیر خم» به عنوان روز تعیین علی ابن ابیطالب به عنوان «جانشین پیامبر اسلام» گفته بود که کلمات امام اول شیعیان در کتاب نهج‌البلاغه، «آشکارا بیانگر این حقیقت است که خلافت، امری انتصابی از جانب خداوند نیست و جانشین سیاسی رسول خدا باید توسط مردم انتخاب شود.»

آقای غروی به ۶ ماه زندان محکوم شده و روز ۲۴ شهریورماه برای تحمل این حکم راهی زندان اوین شده‌است.

No responses yet

Oct 13 2014

کیفرخواست مهدی هاشمی:‌ اتهاماتی برای همه فصول

نوشته: خُسن آقا در بخش: درگیری جناحی,دزدی‌های رژیم,سیاسی

خودنویس: بخش دوم کیفرخواست ارائه شده از سوی جعفری دولت‌آبادی منتشر شد. در این بخش به اتهام‌های مالی و سیاسی مهدی هاشمی پرداخته شده است.

یک هفته پس از انتشار ۵۳ برگ از کیفرخواست [2] مهدی هاشمی، بخش دوم [3] کیفرخواست که به اتهام‌های دیگر فرزند هاشمی رفسنجانی می‌پردازد، بر روی اینترنت قرار گرفت. این در حالی است که پس از انتشار این بخش، سایت مذکور نزدیک به ۱۸ ساعت مورد حمله قرار گرفت و از دسترس خارج شد.

در بخش دوم، اتهام‌های مربوط به «اختلاس توام با جعل اسناد» به مبلغی بالاتر از ۸ میلیارد تومان از شرکت بهینه‌سازی مصرف سوخت، از سورنا ستاری، معاون رئیس جمهوری ایران به عنوان نام برده شده که پنج بسته صدهزار دلاری دریافتی از  پیمان‌کاران را به فردی تحویل می‌دهد که از طریق پول‌شویی صرف فعالیت‌های تبلیغاتی انتخابات سال ۱۳۸۴ به نفع هاشمی رفسنجانی شود.

همچنین، اسم حسن معادی‌خواه، منتشر کننده پوسترهای تبلیغاتی ذکر شده که بابت طلب خود، هزینه‌هایی بابت انتشار کتاب از سازمان بهینه‌سازی گرفته که همراه با فاکتور‌سازی بوده است. بر پایه کیفرخواست، حمزه کرمی و معاونش بخشی از اطلاعات مربوط به این فرایند را در طی بازجویی‌ها ارائه داده‌اند. به گفته حمزه کرمی، این بازجویی‌ها تحت فشار بوده است. اما افراد دیگری از جمله نزدیکان مهدی هاشمی جزو منابع این کیفرخواست محسوب می‌شوند.

بخش دیگری از کیفرخواست به استفاده از منابع دولتی برای هزینه‌های ستاد تبلیغاتی خیابان سمیه می‌پردازد. تامین بخشی از هزینه‌های روزنامه شرق از طریق آگهی نیز در کیفرخواست آمده است.

اعترافات عباس یزدانپناه یزدی، شریک مهدی هاشمی بخش دیگری از کیفرخواست را شامل می‌شود که به موارد متعدد دریافت کمیسیون و تشکیل شرکت‌های مختلف برای تسهیل انتقال و دریافت کمیسیون اشاره کرده است.

بخشی از کیفرخواست، از سوی منتشر کنندگان محو شده که نمی‌توان اسامی افرادی که در ارتباط مشترک با سازمان امنیت انگلستان از آنها نام برده شده را استخراج کرد.

در بخش مربوط به اتهام‌های تبلیغی علیه نظام، به فعالیت‌هایی از جمله تخریب دولت و حتی تخریب مهدی کروبی اشاره شده است.

در این بخش اشتباهات متعددی از جمله نام بردن از «خانم فتحی» به عنوان خبرنگار واشینگتن پست وجود دارد. نازیلا فتحی خبرنگار روزنامه نیویورک تایمز بوده است.

در همین بخش، انتقال فیلم برخورد در کوی دانشگاه به بی‌بی‌سی از سوی مهدی هاشمی عنوان شده است.

در ادامه از افراد «ضد انقلاب» مرتبط با مهدی هاشمی نام برده شده است. علیرضا نوری‌زاده، روزنامه‌نگار مقیم لندن از جمله این افراد است که بر اساس کیفرخواست، بر روی یک خبرنگار صدای آمریکا برای تغییر روند گفتگو با شاکی مهدی هاشمی در کانادا، هوشنگ بوذری، «تاثیرگذاری» کرده است. در صفحه ۱۱۸ این کیفرخواست از تعدادی از روزنامه‌نگاران اصلاح‌طلب نام برده شد است.

به گفته یک منبع در تهران، بخش‌های دیگری نیز به این کیفرخواست اضافه شده است که شامل «اتهام‌های اخلاقی» می‌شود.

گزارش کامل‌تر خودنویس در باره این کیفرخواست امشب منتشر خواهد شد.

No responses yet

Oct 12 2014

آغاز «اعتصاب غذای خشک» غنچه قوامی

نوشته: خُسن آقا در بخش: حقوق بشر,سیاسی

رادیوفردا: ايمان قوامی، برادر غنچه قوامی، از اعتصاب غذای خشک خواهر خود در زندان اوين پس از ۱۰ روز اعتصاب غذای تر خبر داده است.

آقای قوامی به راديو فردا گفته که خواهرش از روز شنبه ۱۹ مهر اعتصاب غذای تر خود را به اعتصاب غذای خشک تغيير داده است.

در اعتصاب غذای خشک، فرد علاوه بر نخوردن غذا، از نوشيدن مايعات نيز خودداری می‌کند.

در همین روز، سایت کلمه از درخواست گوهر عشقی، مادر ستار بهشتی و نسرين ستوده، وکيل مدافع حقوق بشر، از غنچه قوامی برای پایان دادن به اعتصاب غذاخبر داده است.

کلمه گزارش داده که تعدادی از فعالان مدنی و اجتماعی با مادر غنچه قوامی ديدار و برای آزادی هرچه سريعتر او ابراز اميدواری کرده‌اند.

غنچه قوامی، شهروند ۲۶ ساله ايرانی – بريتانيايی، در خرداد ماه گذشته هنگامی که برای تماشای مسابقه واليبال به ورزشگاه آزادی رفته بود بازداشت وسپس آزاد شد. او نهم تير و هنگامی که برای گرفتن وسايل شخصی‌اش به دستگاه قضايی مراجعه کرده بود، مجددا بازداشت و زندانی شد.

خانم قوامی پس از حدود ۱۰۰ روز بازداشت موقت، از روز چهارشنبه نهم مهرماه در زندان اوين اعتصاب غذا کرده بود.

اما کلمه گزارش داده که نسرين ستوده، وکيل مدافع حقوق بشر در ديدار با مادر اين دختر ايرانی – بريتانيايی، از غنچه قوامی خواسته اعتصاب غذايش را بشکند.

گوهر عشقی، مادر ستار بهشتی، وبلاگ‌نويس کشته شده در زندان اوين نيز يک قاصدک را به عنوان يادگاری به مادر خانم قوامی داده است.

خانم عشقی از سوسن مشتاقيان، مادر غنچه قوامی خواسته تا در ملاقات با فرزندش، اين قاصدک را به دستش برساند و از او بخواهد که اعتصاب غذايش را بشکند.

نرگس محمدی، از زندانيان سياسی سابق و فعال حقوق بشر نيز از مادر غنچه قوامی خواسته تا «در راهی که غنچه در آن قدم برداشته نااميد و خسته نشود.»

محمود عليزاده طباطبايی، وکيل غنچه قوامی، روز يکشنبه ۶ مهر گفته بود که به تازگی با صدور قرار مجرميت و کيفرخواست، پرونده موکلش به شعبه اول دادگاه انقلاب فرستاده و وی به «تبليغ عليه نظام» متهم شده ‌است.

No responses yet

Oct 11 2014

نرخ بیکاری در ایران ٩٫۵ درصد یا ٣٢ درصد؟

نوشته: خُسن آقا در بخش: اقتصادی,سیاسی,ملای حیله‌گر

رادیوفرانسه: تازه‌ترین گزارش مرکز آمار ایران از نرخ اشتغال و بیکاری در ایران نشانگر کاهش قابل توجه نرخ مشارکت اقتصادی و تخریب شغلی در کشور میباشد؛ نتایج این آمارگیری نشان میدهد که طی یک سال اخیر حدود ٦٧٠هزار شغل در کشور از بین رفته است. اعلام تک نرخی شدن شاخص بیکاری در کشور، با توجه به تداوم وضعیت خراب اقتصادی کشور تردید برانگیز است.

نتایج طرح آمارگیری نیروی کار کشور نشان می دهد، در حالیکه در تابستان ۱۳۹۲، بیش از ۲۲میلیون و ۱۶۷هزار شغل در اقتصاد ایران وجود داشته است، این تعداد در تابستان ۱۳۹۳ به ۲۱میلیون و ۴۹۸هزار شغل کاهش یافته است.

در حالی که تازه ترین گزارش صندوق بین الملی پول نرخ بیکاری در ایران طی سال جاری میلادی را ١١٫٦ درصد جمعیت فعال کشور اعلام کرده بود، نتایج مرکز آمار ایران نرخ بیکاری در ایران را ٩٫۵ در صد اعلام کرده است. صندوق بین الملی پول همچنین پیش بینی کرده بود که در سال های آینده نرخ بیکاری در ایران افزایش خواهد یافت.

این بررسی آماری نشان میدهد که نرخ بیکاری جوانان بیش از ۲برابر نرخ کلی بیکاری در کشور است. نرخ بیکاری در گروه سنی ١۵- ٢٤ ساله ٢٢٫٩ در صد جمعیت فعال این گروه سنی میباشد.همچنین نرخ بیکاری در گروه سنی ١۵- ٢٩ ساله بیش از ٢٠٫٢ درصد میباشد.

بررسی اشتغال در بخش‌هاي عمده اقتصادی نشان می‌دهد که بخش خدمات با ٤٧٫٤ درصد بیشترین سـهم اشـتغال را بـه خـود اختصاص داده است. در مراتب بعدی بخش‌های صنعت با ٣٣٫٦ درصد و کشاورزی با ١٩درصد قرار دارند.

تخریب شغلی انجام شده در بخش کشاورزی و صنعت کشوربیش از بخش خدمات بوده است.

بر اساس این آمار تعداد ۲۵۰٫۸۷۴ نفر در بخش کشاورزی، ۲۹۹٫۵۳۲ نفر در بخش صنعت و ۱۱۸٫۹۹۹ نفر در بخش خدمات شغل خود را از دست داده اند.

در حالی که منابع معتبر دیگر از وجود نزدیک به ١٠میلیون نفر بیکار در ایران خبر میدهند، اعلام تک نرخی شدن نرخ بیکار به میزان ٩٫۵ درصد جمعیت فعال کشور در رسانه‌های داخلی پرسش‌برانگیز میشود.

محمد رضا سپهری- رئیس مؤسسه کار و تأمین اجتماعی، در گفتگو با خبرگزاری ایسنا، از وجود بیش از ٩٫۵میلیون بیکار در ایران خبر میدهد.

با توجه به آنکه در بررسی اخیر مرکز آمار ایران جمعیت فعال کشور ٣٧٫٢ درصد جعیت کل کشور تعریف شده که خود این موضوع نیز جای بحث دارد؛ با کمی دقت و با سهولت میتوان این موضوع را به سهولت دریافت که آمار بیکاری و اشتغال در کشور به نوعی مهندسی شده است که اهداف سیاسی را تقویت کند.

محاسبه این موضوع حتی بر اساس برخی داده های آماری قابل تردید مرکزآمار ایران در باره اشتغال، جمعیت فعال و غیرفعال کشور نشان میدهد که نرخ بیکاری، همانگونه که مرکز آمار ایران ادعا میکند، نه تنها تک رقمی نشده بلکه میزان آن نسبت به گذشته افزایش چشم‌گیری داشته است.

37.2 درصد جمعیت ٧٧٫۵ میلیون نفری ایران یک جمعیت فعال نزدیک به ٢٩ میلیون نفری را نشان میدهد. اگر میزان شاغلین را از جمعیت فعال کشور بر اساس تازه ترین داده های آماری مرکز آمار ایران که در این گزارش آمده است کم کنیم، به رقمی در حدود ٧٫۵ میلیون بیکار و یا جویای کار در کشور میرسیم. اگر این تعداد بیکاران در کشور را ملاک محاسبه تعیین نرخ بیکاری بر اساس روش های متداول در دنیا، از جمله موازین دفتر بین المللی کار، قرار دهیم، نرخ بیکاری در کشور به بیش از ٢۵ درصد جمعیت فعال کشور میرسد که با نرخ بیکاری ٩٫۵ در صدی اعلام شده از سوی مرکز آمار ایران بسیارفاصله دارد.

یاد آور میشویم که اعلام عدد ٧٫۵ میلیون بیکار نمی تواند آمار صحیح بیکاران حائز شرایط کار در ایران باشد. تعداد بیکاران واقعی در کشور، همانطور که محمد رضا سپهری گفته، بیش از ٩٫۵ میلیون نفر در ایران است. در چنین شرایطی، نرخ بیکاری در کشور از مرز ٣٢ درصد جمعیت فعال کشور عبور میکند.

***

در باره این موضوع گفتگویی انجام داده‌ایم با حسن منصور- اقتصاددان مقیم لندن که میتوانید از طریق فایل صوتی بالا گوش کنید.

No responses yet

Oct 11 2014

یک بار دیگر بخش فارسی صدای امریکا٬ مجید محمدی

نوشته: خُسن آقا در بخش: آزادی بیان,آمریکا,سانسور,سیاسی

گویانیوز: مشکل صدای آمریکا فقط سابقه‌ی سردبیر نیست. مشکل این است که سردبیر این رسانه در دنیای آزاد هم دارد از روی دفترچه‌ی احمد جنتی در سازمان تبلیغات اسلامی عمل می کند. منافع ملی نظام‌های لیبرال دمکراسی با هم پیوند می خورد همچنانکه منافع نظام‌های ضد امریکایی مثل جمهوری اسلامی، روسیه و سوریه.

در آخرین مطلبی که در باب بخش فارسی صدای امریکا نوشتم (سوالاتی که پاسخ می طلبند، و می خواستم با آن بحث مطالبم را در باب این رسانه پایان دهم) تلاش داشتم بحث در این مورد را جمع کنم اما مطلب آقای سهیل روحانی باب طرح نکات تازه‌ای را باز کرده است که برای اعتلای ارزش گفتگو از آن استقبال کرده و به مطلب ایشان پاسخ می دهم. این پاسخ هم مثل مطالب قبلی مبتنی است بر پیگیری سه ارزش بنیادین: 1) ضرورت کاهش هزینه‌های آزادی بیان برای افراد، 2) ضرورت تنوع و تکثر در رسانه‌هایی که بودجه‌ی دولتی دارند، و 3) ضرورت غیر دولتی سازی در حوزه‌هایی که بخش خصوصی و بخش عمومی توان اجرایی آن را دارند.

فهم کلیشه‌ای منافع ملی

فهم رایج از منافع ملی در میان ایرانیان و بالاخص نیروهای چپگرا که می خواهند همچنان در شیپور ضد امریکایی و ضد امپریالیستی خود در چارچوب ملی گرایی بدمند این است که ایالات متحده خیر مردمان دیگر را نمی خواهد و رهبران ایالات متحده (سرمایه داران به بیان چپ‌ها) فقط منافع خود را دنبال می کنند. این تصور کلیشه‌ای از نقشی که ایالات متحده در یک صد سال اخیر در دنیا بازی کرده و جهان را از شر دو نیروی سهمناک یعنی فاشیسم و کمونیسم تا حد زیادی رهایی بخشیده غفلت می کند. بخشی از سرمایه داران امریکایی حتی تا سال 1942 نمی خواستند امریکا وارد جنگ شود چون با نظام فاشیستی در آلمان مراودات تجاری داشتند اما بعد از جاه طلبی‌های فاشیستی آلمان و ژاپن و فشار افکار عمومی رهبران کشور چاره‌ای بجز مقابله با آن نداشتند.

امروز در مقابله با اسلامگرایی شیعه و سنی-هر دو- منافع و امنیت ملی ایالات متحده و ایران (نه جمهوری اسلامی) کاملا بر هم انطباق دارد. از این جهت دمیدن بر شیپور افتراق و منافع اقتصادی ویژه به جای مصالح عمومی به نفع جریان اسلامگرایی است. از سوی دیگر منافع رژیم‌های ضد امریکایی با هم پیوند دارد مثل منافع رژیم‌های خامنه‌ای، پوتین و بشار.

مسئله‌ آزادی بیان

آقای سهیل روحانی و برخی دیگر از چپگرایان منتقد به نوشته‌های من توجه نمی کنند که مسئله حذف من یا دیگری از یک رسانه نیست مسئله رعایت اصول و اخلاق رسانه‌ای در جوامع آزاد است. ایشان تفاوتی میان رفتار صدای امریکا در دوره‌های منتفاوت آن مشاهده نمی کنند به دلیل آن که همانند دیگرانی که دیدگاه غیر تجربی و غیر تحلیلی دارند جایی برای مشاهده در نظرات خویش نمی بینند. صدای آمریکا در سال‌های 2007 تا 2011 تنوع بیشتری در میهمانان خود داشت و تمام کسانی که امروز از مواضع جمهوری اسلامی در برنامه‌های آن حضور پر رنگ تری داشتند (مثل افراسیابی یا صفروف) در آن دوره هم بودند در حالی که اوباما به خامنه‌ای نیز نامه می نوشت. اما نگاهی به فهرست میهمانان در دو سال گذشته نشان می دهد که کسانی که انتقادات ساختار شکنانه به جمهوری اسلامی دارند یک به یک حذف شده‌اند. این رفتار به تصور نادرست مدیر و سردبیر موجود از نقش رسانه راجع است و نه سیاست خارجی ایالات متحده یا منافع ملی این کشور در کاهش تنوع از یک رسانه‌ی دولتی.

چه مشکلی داشت اگر ..؟

چه مشکلی دارد که مخاطبان صدای امریکا در دو دقیقه از یکی از متخصصان مسائل ایران بشنوند که داعش و جمهوری اسلامی ماهیتا یکی هستند، هر سیاست خارجی ای که این کشور داشته باشد؛ مگر بخشی از شهروندان امریکایی در رسانه‌های این کشور نمی گویند که جمهوری اسلامی خطری بزرگ تر از داعش است؟ مگر یک رسانه یا مهمانانش باید عینا سخنان رسمی مقامات را تکرار کنند؟ چه اشکالی دارد مخاطبان سایت رادیو زمانه در کنار چندین مطلب ضد اسرائیلی از یکی از نویسندگان مطلبی ببینند که حماس را همانند اسرائیل در جنگ اخیر مقصر بداند؟ یا مخاطبان بی بی سی از یکی از نویسندکان سایت نقدی علیه هاشمی رفسنجانی ببینند (که در سال‌های قبل از جنبش سبز ولی فقیه بی بی سی به شمار می رفت و کسی نباید از وی انتقاد می کرد؛ خامنه‌ای که خدا بود و حتی کسی نباید نام وی را بدون عنوان آیه الله ذکر می کرد). البته وقتی لشکر خامنه‌ای سفارت انگلیس را به توبره کشیدند آنها متوجه شدند با چه کسانی طرف هستند اما به زودی دارند فراموش می کنند.

چه اشکالی دارد که آقای عرفانی چپگرا و ضد سرمایه داری در میان بقیه همکارانش در تلویزیون اندیشه کسی را داشته باشد که بیهوده گویی‌های علیه ایالات متحده را بیان کند؟ چه اشکالی دارد که سایت بی بی سی هم به نقد رفتارها و سیاست‌های رهبر جمهوری اسلامی و رفسنجانی و احکام خشن شریعت بپردازد؟ اینها را کسانی که در ایران رسانه‌ها را اداره می کنند در نهایت متوجه نشدند چون حکومت استبدادی است. اما از کسانی که در دنیای آزاد در رسانه‌ها فعالیت می کنند انتظار می رود که بتوانند به این پرسش ها پاسخ دهند. تنوع و تکثر همچنان در جهت منافع و امنیت جوامع آزاد است که متاسفانه گروه‌های چپ این منافع را به منافع شرکت‌های بزرگ اقتصادی تقلیل می دهند.

برخورد با اندیشه و نه تک گفتار و شخص

من مطمئن هستم که هیچ یک از برخوردهای ناقض تکثر و تنوع در رسانه‌های فارسی زبان خارج کشور برخورهای منفردی نبوده‌ و نیستند. کوروش عرفانی و محمد رضا نیکفر با نوشته‌های من علیه ادبیات ضد امریکایی و ضد اسرائیلی چپ‌ها و اسلامگرایان و اصولا باورها و نگرشها و بی چشم و رویی جریان چپ ایرانی آگاهی داشته‌اند. محمد منظر پور مطمئنا از مواضع من علیه جمهوری اسلامی (این که این رژیم را اصلاح ناپذیر می دانم و معتقدم اصلاح طلبان حکومتی از جنس اقتدارگرایان هستند) و آتیه بهار آگاه بوده است. یکی از سردبیران سابق بی بی سی هم از مواضع من علیه همه‌ی سران جمهوری اسلامی و سبک نوشته‌های من در داخل و خارج آگاه بوده است. خط زدن نام من از میان تحلیلگران و نویسندگان نه به خاطر برخورد نادرست من با دیگر مهمانان یا مجریان (که هیچگاه چنین اتفاقی نیفتاده و البته صدای امریکا این برخوردها را در افراد ناسزاگویی مثل سهیمی تحمل و وی را به برنامه‌هایش دعوت می کند) یا ذکر اطلاعات نادرست بلکه صرفا به دلیل بیان نظراتم بوده است، نظراتی که در نوشته‌هایم در سایت‌های مختلف تکرار شده و خوانندگان این گونه مطالب از آنها آگاهی دارند.

حذف مجید محمدی به دلیل حذف یک صدا اهمیت دارد و نه حذف یک شخص همچنان که حذف هر یک از کسانی که در فهرست سیاه صدای امریکا قرار گرفته اند یک باخت برای این رسانه است. اگر میلیون‌ها ایرانی که هر روز دهها حق طبیعی شان نقض می شود اعتراض می کردند و صدای خود را بلند می کردند جامعه‌ی ایران امروز در این شرایط اسف بار قرار نداشت.

جمهوری اسلامی این وسط چکاره است؟

نگای به فهرست هشت گانه‌ی عذر خواستن‌ها (در مطلب “مدیران مسئول و سردبیرانی که مرا حذف کردند”) که در طی حدود سه دهه برای من اتفاق افتاده بیندازید تا ببینید چه رابطه‌ای میان نظام جمهوری اسلامی و این برخوردها وجود دارد. این سردبیران و مدیران مسئول فقط مرا حذف نکرده‌اند و کار آنها موجب حذف صدها نفر (صدها صدا) در موضوعات مختلف شده است. اینها شکایت فردی نیست چون در بطن رسانه‌های فراسی زبان جریان دارد.

چهار مورد اول آن فهرست اتفاق افتاد تا مدیران مسئول و صاحبان امتیاز آن نشریات خود را از اتهام همکاری با بیدینان و سکولارها (از سال 1368 همه فعالان سیاسی و رسانه‌ای در ایران می دانستند که من دیگر فردی مذهبی نیستم و با ماهیت جمهوری اسلامی مخالف) مبرا سازند و خود را و قدرت خود را و ارتباطات و رانت‌های خود را حفظ کنند که البته همه چنین توفیقی پیدا نکردند. آنها هرچه برداشتند به همان دوره محدود شد و امروز اثری از آنها در سیاست جمهوری اسلامی دیده نمی شود. همچنین اثری از آنها در دنیای رسانه‌ها به چشم نمی خورد.

اما چهار تای دوم برای این اتفاق افتادند که یک دسته از منتقدان جمهوری اسلامی بگویند راه لیبرال دمکراسی و همکاری راهبردی ایران با ایالات متحده و غرب راه مناسبی برای ایران نیست و ایران باید مسیر دشمنی با ایالات متحده و اسرائیل و دوستی و همپیمانی با روسیه و چپگرایان را بپیماید (نگاه کنید به همه‌ی نوشته‌های روسیه پسندانه‌ی کورش عرفانی و برخی دیگر از نویسندگان سایت رادیو زمانه). دسته دیگر نیز که می توان خط آنها را “خط سنتی برخی کارکنان بی بی سی” نامید به دنبال بر سر عقل آوردن جمهوری اسلامی با حذف انتقادات ساختار شکنانه از این رژیم هستند، رویایی که هرگز محقق نخواهد شد. سردبیر سابق بی بی سی فارسی (و بعد سر دبیر صدای امریکا) داشتند و دارند همان مسیر را که برخی از مدیران بی بی سی 36 سال است طی می کنند (عدم برخورد با ولی فقیه و روحانیت به عنوان طرف قابل معامله و پرهیز از انتقاد از این قشر و مبانی فکری آن) می پیمایند. این دسته دوم کارمندان رسانه‌ای هستند و چند سالی بعد با وزیدن بادهایی دیگر در سیاست جای خود را به دیگر کارمندان رسانه‌ای خواهند داد.

فقط تاسف می خورم

تاسف اینجاست که کارمند سابق تهران تایمز (که تحت نظر سازمان تبلیغات اسلامی اداره می شده و متاسفانه در گذشته‌ی حرفه ای وی ذکر نمی شود چون افراد بی اطلاع گول اسم “تهران تایمز” را می خورند) و همکار موسسه‌ی لابیگری و نفتی آتیه‌ی بهار (زیر پر و بال ناطق نوری) امروز سردبیر صدای امریکا شده و از همان روش‌هایی استفاده می کند که دوستانش در رسانه‌های دولتی و شبه دولتی جمهوری اسلامی. درست کردن لیست سیاه در شان جامعه‌ای آزاد نیست (کار کوتوله‌های رسانه‌ای است) اما اینها هنوز در “جمهوری اسلامی” زندگی می کنند. لیست سیاه درست کردن نه در شان رسانه‌ی دولتی امریکایی دوره‌ی بوش است و نه در شان رسانه‌ی دولتی امریکا در دوران اوباما.

کسانی که با آوردن کارمند سابق سازمان تبلیغات اسلامی می خواهند به جمهوری اسلامی پیام دوستی بدهند نمی دانند که مقامات انگلیسی چند دهه است این کار را در بی بی سی کرده‌اند و نتیجه‌ای نگرفته‌اند. تاسف دیگر اینجاست که گروه دوم در همان چارچوبی عمل می کنند که گروه اول. آنها کوله پشتی نگاه به رسانه‌ را از ایران آورده‌اند و در دنیای آزاد بر همان چارچوب عمل می کنند. آنچه در مورد رفتار حرفه‌ای در فعالیت رسانه‌ای گفته می شود کمتر در کارمندان سابق سازمان تبلیغات اسلامی به چشم می خورد. اما غیر از این می توان به کسانی مثل منظرپور تبریک گفت که هم می توانند در سازمان تبلیغات اسلامی در رده‌ی دبیر بخش و هم در صدای امریکا در رده‌ی سردبیر فعالیت داشته باشند (رئیس پلیس پاریس را که شغلش را هم در دوران ماقبل و هم در دوران مابعد انقلاب فرانسه حفظ کرد به یاد بیاورید). مشکل فقط سابقه‌ی منظر پور نیست. مشکل این است که در دنیای آزاد هم دارد از روی دفترچه‌ی احمد جنتی در سازمان تبلیغات اسلامی عمل می کند. نفس همکاری با سازمان تبلیغات عیب نیست. ادامه‌ دادن روش‌های احمد جنتی در صدای امریکا عیب است.

بیان و تحلیل آزاد

من در هیچ یک از این نشریات یا سایت‌ها یا شبکه‌ها کارمند و استخدام شده نبوده‌ام و در کارهای اداری آنها هیچ مداخله‌ای نداشته‌ام. در طول 29 سال کار نوشتن و تحلیل همیشه از بیرون با رسانه‌ها همکاری داشته‌ام چون وضعیت ناپایدار رسانه‌های فارسی زبان را در داخل کشور می دانستم و در خارج هم به همان منوال ادامه دادم تا وضعیت ناپایدار آنها نیز برایم روشن شد. کار تمام وقت من در ابتدای راه اندازی روزنامه‌ی همشهری نیز به یک ماه نرسید. همه‌ی این عذرخواستن‌ها به خاطر بیان آزاد و تحلیل نظراتم در هر دوره‌ای از فعالیت نوشتاری و تحلیلی من بوده است و هیچگاه با هیچ سردبیر و مدیر مسئولی برخورد و مسئله‌ی شخصی نداشته ام و حتی بسیاری از این سردبیران و مدیران مسول را شخصا ملاقات نکرده‌ام. در ایران نیز پس از اخراج از مرکز تحقیقات استراتژیک در سال 1371 برای 8 سال در خانه کار می کردم. در دوره‌ای که امثال من اخراجی بودند کسانی مثل منظرپور داشتند کارمندی سازمان تبلیغاتی را می کردند.

استقلال حرفه‌ای و کار آزاد

به علت مستقل بودن و کار به عنوان یک نویسنده و تحلیلگر آزاد این عذر مرا خواستن هیچگاه به کار حرفه‌ای من آسیبی نرسانده و نخواهد رساند (حضور من در دوسال اخیر در صدای امریکا به طور متوسط ماهی 3 تا 4 دقیقه بوده است) اما رفتار آن سردبیران حاکی از آن است که چگونه تصوری از کار خود دارند. وقتی سردبیری از مجری برنامه‌ی خبری می خواهد (جناب جوانمردی عزیز) که پس از پایان سخنان من بگوید “دیدگاه صدای امریکا با میهمانانش متفاوت است” (یا چیزی نزدیک به این مضمون که بیانش در حضور من در بخش های خبری کم سابقه است) در واقع دارد مخاطبانش را به سخره می گیرد چون مخاطبان می دانند که تحلیلگری که کارمند صدای آمریکا نیست ممکن است دیدگاهی متفاوت با سردبیر داشته باشد و نیازی به گفتن این جمله‌ی عجیب و غریب نیست.

از این جهت در عین آن که رفتار افراد فوق را در یک دنیای آزاد بالاخص در اروپا و امریکا نمی پسندم با شخص آنها مشکلی ندارم. مشکل در تصوری است که آنها از رسانه دارند و این تصور را با اعمال خود به مخاطبانشان منتقل می کنند. من همیشه معتقد بوده‌ام که دنیا بسیار بسیار بزرگ تر از یک نشریه یا یک شبکه‌ی تلویزیونی یا یک سایت است و همیشه کسانی که سخنی برای گفتن داشته باشند در دنیای آزاد و امروز حتی در دنیای تحت حکومت اقتدارگرایان جایی برای بیان آن پیدا می کنند و البته برای بیان آنها هزینه می پردازند، کم یا زیاد. اما در عین حال کسانی که با اتکا به مدیریت خود می خواهند صداها را محدود کنند در دراز مدت موفقیت چندانی پیدا نمی کنند غیر از به جای نگذاشتن نامی خوش از خود.

خواهش آقای روحانی

آقای سهیل روحانی در پایان مطلب برای سلب مشروعیت از بحث من در باب آزادی بیان و ضرورت خصوصی سازی بخش فارسی صدای امریکا به اتهام بیهوده و نادرست نقض آزادی‌ها و حقوق دیگران توسط من متمسک شده است. اگر قرار بود به روش آقای روحانی و برخی دیگر از اسلامگرایان و چپگراها عمل کنم به سوراخ کردن تاریخ پرداخته و سوابق سهیل روحانی را بیرون می کشیدم و به جای پاسخ به سخنان وی برایش اتهامی بر می ساختم. نمی شود فردی بدون تاریخ بالاخص در سنین پنجاه سالگی به بالا پیدا کرد. اما برای نشان دادن مخالفت با این نحوه‌ی عمل، این کار را نمی کنم. من در سه مطلب پیش از این به موضوع انقلاب فرهنگی و دانشگاه شیراز پرداخته و نقشم را توضیح داده و انتقادهایم را بدان بیان کرده‌ام. خوانندگانی که می خواهند پرسش خود را بیابند کافی است در اینترنت جستجو کنند.
————————-
در باره «خواهشی» که از آقای مجید محمدی کردم

چند روز پیش در مقاله «مجید محمدی و صدای آمریکا» که در نشریه گویا به چاپ رسید ضمن نقد برخی از دیدگاههای آقای مجید محمدی از ایشان خواهش کردم که اطلاعاتی را که در باره انقلاب فرهنگی و بستن دانشگاه شیراز و حذف دانشجویان و استادان دارند منتشر کنند.

برخی از خوانندگان از این خواهش استقبال کردند، برخی خواهان توضیحات بیشتری شدند و برخی هم من را به خاطر مطرح کردن این خواهش در آن مقاله مورد انتقاد قرار دادند.

یکی از خواننده پرسیده بود که آیا منظور من «از گفتن حوادث دانشگاه شیراز … طعنه به آقای محمدی بوده یا این که ایشان در حوادث اون سالها نقشی داشته [است].»

خواننده دیگری هم نوشته بود: «کسی که انتظار روشنگری دارد باید خود روشن صحبت کند. امیدوارم اقای مجید محمدی به این پاراگراف شما هیچگونه واکنشی نشان ندهد.»

اقای محمدی البته واکنش نشان داد اما پیش از آن که به واکنش ایشان بپردازم ضروری است که در مورد خواهشی که از آقای محمدی کردم توضیحی بدهم.

نظر من نسبت به آقای محمدی

من آقای مجید محمدی را هرگز ملاقات نکرده ام و ایشان را صرفاً از طریق مقاله هایشان می شناسم. همینقدر می دانم که ایشان در جوانی، همچون میلیونها جوان دیگر، به جمهوری اسلامی و آیت الله خمینی دل بسته بوده است اما با گذشت زمان، و دیدن عملکرد منفی رژیم، اعتقادش را به نظام دینی از دست داده است و اکنون خود را لیبرال دموکرات می خواند و برای استقرار حکومت غیر دینی در ایران تلاش می کند.

آقای محمدی نویسنده پرکاری است که با قلم، پشتکار و دانش گسترده اش به جنگ نظام ولایت فقیه رفته و استبداد مذهبی را با بی باکی و صراحت به چالش کشیده است. من همواره گفته ام که هواداران مردمسالاری باید خوشحال باشند که آقای مجید محمدی، عبدالکریم سروش، محسن سازگارا، اکبر گنجی و صدها نفر از دیگر کسانی که زمانی به نظام ولایت فقیه دل بسته بودند اکنون در صف کوشندگان دموکراسی قرار دارند. ماندن این شخصیت های پرتوان و پرکار در مواضع قبلی شان جز تقویت استبداد دینی و تضعیف دموکراسی نتیجه ای نمی توانست داشته باشد.

چرا خواهان افشاگری در باره انقلاب فرهنگی شدم؟

ماجرا از این قرار است که من به هنگام انقلاب فرهنگی، در سال 1359، عضو هیأت علمی دانشگاه شیراز بودم و علوم سیاسی درس می دادم. در جریان بسته شدن دانشگاه ها پاکسازی شدم و تلاشهایم برای بازگشت به دانشگاه به جایی نرسید. در سال 1365، پس از حدود شش سال دوندگی و اعتراض به اخراجم از دانشگاه شیراز، برای مصاحبه به شورای عالی انقلاب فرهنگی دعوت شدم و در مصاحبه ای که دو سه دقیقه بیشتر طول نکشید با پرسشهای زیر رو به رو شدم: آیا، به هنگام تحصیل در آمریکا، دوست دختر (معشوقه) داشته ام؟ آیا هرگز مشروب یا گوشت خوک خورده ام؟ از کدام مرجع تقلید پیروی می کنم و در سال گذشته چند بار به رساله اش رجوع کرده ام؟ و نظرم راجع با اشغال لانه جاسوسی توسط دانشجویان پیرو خط امام چیست؟

چند روز بعد از این بازجویی، شورای انقلاب فرهنگی، طی نامه ای، به من اطلاع داد که وقتی که تحقیقاتش در باره من تمام شود با من تماس خواهد گرفت. اما با آن که 28 سال از آن مصاحبه ی کذایی گذشته است ظاهراً تحقیقات شورای انقلاب فرهنگی تمام نشده است چون هنوز کسی با من تماس نگرفته است.

من، به دلیل تأثیر ویرانگری که انقلاب فرهنگی بر زندگی ام و زندگی دانشجویانی که دوستشان داشتم و نیز بر وضعیت علم و فرهنگ در ایران گذاشته است همواره اشتیاق زیادی برای دانستن حقایق مربوط به آن داشته ام. به گمانم تمام کسانی که به نوعی قربانی حادثه شومی می شوند می خواهند بدانند که چطور آن بلا بر سرشان آمده است.

چرا آقای محمدی؟

من به این دلیل از آقای محمدی خواهان اطلاع رسانی در باره انقلاب فرهنگی شدم که گمان می کردم که ایشان دارای اطلاعات دست اولی در این باره است و چون دلبستگی اش را به نظام اسلامی از دست داده است دلیل کمتری برای توجیه یا تحریف این فاجعه ی فرهنگی دارد.

آقای محمدی در مقاله ای درباره انقلاب فرهنگی نوشته بود: «شب انقلاب فرهنگى بوى الرحمن دانشگاه بلند بود. خودمان با دست خودمان داشتيم درِ دانشگاهى را كه درش تازه متولد شده بوديم مى ‏بستيم. قرار شد ما برويم مهندسى شماره 2. قفل و زنجيرهايى تهيه شده و آماده بود. با بچه‏هاى شهر هماهنگ شده بود كه بيرون دانشگاه جمع بشوند و نگذارند ديگر گروهها به دانشگاه حمله كنند. دوستان مى ‏گفتند يك جريان سراسرى است كه هماهنگ عمل مى‏كند. گويى ميان انتخاب دنيا و آخرت گير كرده باشم. ميان دانشگاه رؤيايى يك جوان 20 ساله … از یک سو و انجام وظيفه ايدئولوژيك تعطيل دانشگاهى كه مقرّ گروههاى رقيب شده بود و هيچ جايش اسلامى نبود.» (مجید محمدی، یادهای دانشگاه شیراز، http://www.mghaed.com/lawh/u/shiraz.memoirs.2.htm#3)

اما مقاله اقای محمدی که با نثری فاخر و دلنشین نوشته شده است کلّی و سربسته است و ابعاد این فاجعه ی ملی را روشن نمی کند. آقای محمدی روشن نکرده است که چند نفر در این ماجرا شرکت داشتند و چه کسانی آنها را رهبری می کردند. روشن نیست که «بچه های شهر»، که قرار بود با حضور در بیرون دانشگاه مانع گشودن درهای دانشگاه توسط مخالفان انقلاب فرهنگی بشوند، چه کسانی و چند نفر بودند و چه سلاح هایی در اختیار داشتند. به نقش سپاه پاسداران، کمیته ها و روحانیون شیراز هم اشاره ای نشده است.

چندی بعد در مقاله ای از اکبر گنجی خواندم که «در شیراز، به گفته‌ ی مجید محمدی، جلسات تعطیل کردن دانشگاه در منزل محسن کدیور تشکیل می ‌شد. در آن جلسات محسن کدیور، عطاء الله مهاجرانی، مجید محمدی، ابراهیم نبوی، توفیقی (وزیر فرهنگ و آموزش عالی خاتمی)، کوچک زاده (نماینده‌ی مجلس فعلی)، کریم شورانگیز (استاندار کهکیلویه و بویر احمد در دوران محمد خاتمی) و… شرکت داشتند.» (اکبر گنجی، ارکان انقلاب فرهنگی، اندیشه زمانه. http://zamaaneh.com/idea/2010/06/post_733.html)

ابراهیم نبوی هم که در دانشگاه شیراز با آقای محمدی دوست و همدوره بود در ستایش از او نوشته بود که «مجید محمدی هم از همان بسیار باهوش ها بود، از آن نابغه های ریاضی و مهندسی که با محسن کدیور رفتند قم طلبه بشوند.» ابراهیم نبوی، کوچک زاده و دعواهای جناحی، http://efsha.squarespace.com/blog/2013/11/4/869732927731.html

برداشت من این بود که چنین آدم با استعدادی که به اندازه ای به نظام اسلامی متعهد بوده که حوزه را به دانشگاه و طلبگی را به دانشجویی ترجیح داده است نمی توانسته یک دانشجوی حزب اللهی معمولی باشد. او کسی نبوده است که قفل و زنجیری به دستش بدهند تا دری را ببندد و از آن نگهبانی کند تا مخالفان انقلاب فرهنگی نتوانند از آن در به دانشگاه وارد شوند. برداشت من این بود که ایشان از رهبران دانشجویان حزب اللهی دانشگاه شیراز بوده و در نتیجه باید اطلاعات گسترده ای درباره ی انقلاب فرهنگی و بستن دانشگاه شیراز داشته باشد.

من این مطالب را در ذهن داشتم و امیدوار بودم که روزی از آقای محمدی اطلاعات بیشتری در باره بستن دانشگاه شیراز کسب کنم. هفته پیش، به هنگام نوشتن مقاله «مجید محمدی و صدای آمریکا»، با مقاله ایشان با عنوان «مدیران مسئول و سردبیرانی که مرا حذف کردند» رو به رو شدم و بی اختیار به یاد حذف خود و استادان و دانشجویان دانشگاه شیراز افتادم. از این رو در پایان مقاله ام از ایشان خواستار افشاگری درباره حذف استادان و دانشجویان دانشگاه شیراز شدم.

واکنش آقای محمدی

آقای محمدی در واکنش به خواهش من نوشتند: «آقای سهیل روحانی در پایان مطلب برای سلب مشروعیت از بحث من در باب آزادی بیان و ضرورت خصوصی سازی بخش فارسی صدای امریکا به اتهام بیهوده و نادرست نقض آزادی‌ها و حقوق دیگران توسط من متمسک شده است. اگر قرار بود به روش آقای روحانی و برخی دیگر از اسلامگرایان و چپگراها عمل کنم به سوراخ کردن تاریخ پرداخته و سوابق سهیل روحانی را بیرون می کشیدم و به جای پاسخ به سخنان وی برایش اتهامی بر می ساختم.» (یک بار دیگر بخش فارسی صدای امریکا، مجید محمدی)

پاسخ من به آقای محمدی

آقای محمدی عزیز:

اول این که نقدی که من بر دیدگاه شما در باره خصوصی سازی بخش فارسی صدای آمریکا نوشتم از خواهشی که در پایان مقاله ام از شما کردم مستقل است. شما هم بهتر است که به هر کدام مستقلاً بپردازید.

دوم این که من هم مثل شما طرفدار آزادی بیان هستم و دقیقاً به دلیل پایبندی ام به آزادی بیان در جریان انقلاب فرهنگی پاکسازی شدم.

سوم این که من شما را به «نقض آزادیها و حقوق دیگران» متهم نکردم. این برداشت خود شما از نوشته من است. اما به فرض هم که چنین اتهامی به شما زده شود چرا فکر می کنید که این اتهام «بیهوده و نادرست» است؟ آیا شرکت در توطئه ای به نام انقلاب فرهنگی که به کتک خوردن هزاران دانشجو، تعطیلی دانشگاه، و تصفیه گسترده استادان و دانشجویان دگراندیش انجامید مصداق روشن «نقض آزادیها و حقوق دیگران» نیست؟

چهارم این که هیچ انسان منصفی نمی تواند کاسه و کوزه بسته شدن دانشگاه شیراز را بر سر جوان حزب اللهی 20 ساله ای به نام مجید محمدی بشکند. اما شما در دوره حساسی از تاریخ ایران و تاریخ دانشگاه شیراز عضو برجسته ی انجمن اسلامی دانشگاه شیراز بودید و مسلماً می توانید با انتشار اطلاعاتی که در باره اعضا و عملکرد این انجمن به هنگام انقلاب فرهنگی دارید برخی از زوایای تاریک تاریخ ایران را روشن کنید.

سهیل روحانی

10 اکتبر 2014

———————–
يادهاى دانشگاه شيراز-2

زهرا امان پور

حسام الدين عارف كشفي

مجيد محمدي

ثمينا يزدان دوست

محمد قائد

3

آخر ِ بازى‏

مهندس مجيد محمدى‏

دانشجوى برق و الكترونيك ( 64 ــ 1357)

هنوز نيامده، يك ترم دانشگاهى سرِ زا رفت. يك ماهى بود كلاس مى‏رفتيم كه دانشگاه تعطيل شد. پس از شور و هيجان بهمن 57 بود كه دانشگاه اعلام ثبت نام كرد. با 20 واحد شروع كردم. بچه‏هاى سال‏بالا مى‏گفتند براى ثبت نام بايد جنبيد چون هر درس را چندين استاد عرضه مى‏كنند. و ذهن ما بايد مثل ذهن مسئول ثبت‏نام خوب كار مى‏كرد تا همه ساعات واحدها درست پشت هم قرار بگيرند. همه كلاسهاى دانشجويان مهندسى در سال اول در محل دانشكده ادبيات و علوم برگزار مى‏شد و همه سال اولى‏ها با هم بودند؛ در بعضى درسها مثل شيمى و آزمايشگاه شيمى و ادبيات فارسى بيشتر، و در برخى ديگر مثل رياضيات و فيزيك كمتر. اگر هم ساعتى خالى مى‏ماند چندين گزينه در برابر داشتيم: سالن پينگ‏پنگ كه براى همه ميز داشت؛ كتابخانه ملاصدرا كه آن موقع هزار نشريه انگليسى زبان را مشترك بود؛ بوفه كه در آن انواع و اقسام حشرات‏الارض دور هم جمع مى‏شدند و از هر درى سخن مى‏گفتند و مى‏شد كتابهاى دست دوم بچه‏ها را آن‏جا خريد؛ سرزدن به بچه‏هاى سازمان دانشجويان مسلمان در اتاقكى كه تازه تحويل گرفته بودند؛ يا نشستن كنار فواره حوض فلكه عشاق روبه‏روى بخش زبان.

در ساعتهاى خالى ميان درسها مى‏شد در كلاسهاى ديگر شركت كرد: علم سياست، نظريه‏هاى جامعه‏شناسى، نجوم و خيلى درسهاى ديگر. هنوز آن‏قدر در سياست و سازمان دانشجويان قاطى نشده بودم كه وقت اين كارها را نداشته باشم. اما به فاصله يك ماه آن‏قدر قاطى شديم كه عيد نتوانستم برگردم تهران. ده روز اول رفتيم كوه و كمر منطقه درودزن براى تبليغ رفراندم جمهورى اسلامى و دو سه روزى هم درگير مقدمات انتخاب بوديم؛ روز انتخابات هم سر صندوق. هرچه جلوتر مى‏رفتيم رقابت ميان گروههاى سياسى شديدتر مى‏شد و ما بايد هم وقت بيشترى براى فعاليتهاى سازمان مى‏گذاشتيم و هم وقت بيشترى براى مطالعه تئوريك. كم‏كم كتابهاى ديگر ”دكتر“ (كه در آن روزگار فقط به على شريعتى اطلاق مى‏شد) مثل تاريخ اديان يا اسلام‏شناسى به دستمان مى‏رسيد. انبوهى از مجلات و نشريات و روزنامه‏ها هم منتشر مى‏شد كه نمى‏شد هيچ كدام را واگذاشت. استادها هم راه خودشان را مى‏رفتند؛ برخلاف روزگار اخير و دانشگاههاى دبيرستان‏شده، از جزوه خبرى نبود: فقط تكست. هر جلسه سى چهل صفحه مى‏رفتند جلو؛ هم بايد مى‏خوانديم، هم مسئله حل مى‏كرديم، هم گزارش آزمايشگاه مى‏نوشتيم و هم هميشه آماده مى‏بوديم براى كويز؛ به‏علاوه دو تا امتحان ميدترم و يك فاينال. ديگر دو ماه به دوماه هم وقت نمى‏كردم حتى يك تلفن به خانه بزنم. تازه داشت آثار تئوريك جريانهاى سياسى پشت هم چاپ مى‏شد. بهترين ويترين آثار تئوريك گروههاى چپ بساط كتابفروشى يك دختر هميشه سياه‏پوش فدايى خلق با موهاى طلايى بود كه روزى چند ساعت جلوى دكه روزنامه‏فروشىِ نزديك حافظيه مى‏نشست زمين و سرش را مى‏كرد در دنياى آرمانى ماركسيسم كه فقط در كتابها پيدا مى‏شد.

نمايش قلعه حيوانات را بچه‏هاى كانون فيلم كه سه‏تايشان مذهبى و سه‏تا چپ بودند در سالن دانشكده پزشكى ترتيب دادند و هفته بعد، دكتر ژيواگو. عموم بچه‏هاى چپ اين فيلمها را تحريم كردند.

شب انقلاب فرهنگى بوى الرحمن دانشگاه بلند بود. خودمان با دست خودمان داشتيم درِ دانشگاهى را كه درش تازه متولد شده بوديم مى‏بستيم. قرار شد ما برويم مهندسى شماره 2. قفل و زنجيرهايى تهيه شده و آماده بود. با بچه‏هاى شهر هماهنگ شده بود كه بيرون دانشگاه جمع بشوند و نگذارند ديگر گروهها به دانشگاه حمله كنند. دوستان مى‏گفتند يك جريان سراسرى است كه هماهنگ عمل مى‏كند. گويى ميان انتخاب دنيا و آخرت گير كرده باشم. ميان دانشگاه رؤيايى يك جوان 20 ساله با كتابخانه‏هاى فعال، زمين چمن باغ ارم كه گاه دور آن مى‏دويدم، آزمايشگاههاى فعال بخش شيمى، زمين تنيس دانشكده مهندسى كه تازه يك راكت براى آن خريده بودم، دهها كلاس جنبى كه در آنها شركت مى‏كردم، فلكه عشاق با هزاران گل اطلسى و هميشه بهارش، صندوق پستى‏ام در دانشكده ادبيات، خوابگاه شيروانى‏دار خيابان هدايت و آن جوان فدايى هم‏اتاقم كه برايم آوازهاى كردى مى‏گذاشت و من صبحها برايش نماز مى‏خواندم از يك سو، و انجام وظيفه ايدئولوژيك تعطيل دانشگاهى كه مقرّ گروههاى رقيب شده بود و هيچ جايش اسلامى نبود.

انقلاب فرهنگى پرتم كرد به دنيايى ديگر. در اين پرتاب، همه تعلقات گذشته از كف رفت: راكت تنيس را در خوابگاه هدايت در چند روزى كه ما در دانشگاه بست نشسته بوديم بردند؛ دوچرخه كورسى نازنين، يك شب جلو يك نمايشگاه عكس از كف رفت. دانشگاه در عرض چند روز پت‏پت كرد و خاموش شد و ما، حدود چهار صد پانصد نفر آدم فعال سياسى كه در دو انتخابات به طور فعال شركت كرده بوديم و حالا مثلاً دو تا نماينده در مجلس داشتيم، رجعت كرديم به زندگى صوفيان سده‏هاى ششم و هفتم كه حتى غذايمان هم از خانه‏هاى مردم مى‏آمد و شبها مثل ساردين در يك ساختمان كوچك كنار هم دراز مى‏كشيديم.

در اين دنياى جديد دو كار پيش پاى ما بود: خودسازى و فعاليت سياسى در مقياسى بزرگتر، يعنى جامعه. سخنرانيها و فعاليت در سطح شهر براى بسط معارف و فرهنگ اسلامى آغاز شد. هر يك از ما هفته‏اى چند جلسه يا كلاس در بازار يا مدارس يا ادارات داشت. به موازات اين فعاليتها، درسهاى مذهبى آغاز شد كه در همان حد روحانيون شهر محدود نماند و با چند نفر ديگر سر از قم درآورديم: يك هجرت علمى. آخرين جملات پدر محسن كديور، روزى كه مى‏خواستيم عازم قم بشويم، حكايت از نوعى شور و حال در اطرافيان داشت كه گويى دارند ما را به شهر مبعوثان براى برانگيخته شدن دوباره مى‏فرستند.

تنها تعلق خاطرى كه در شيراز مى‏ماند رابطه ابترى بود با يك دختر دبيرستانى كه هفته‏اى يك بار به كتابخانه سازمان دانشجويان مسلمان سر مى‏زد و من ندانسته و نشناخته از طريق يكى از خواهران از او خواستگارى كردم.

بار اولى كه از جبهه بر مى‏گشتيم، يك راست رفتم كوچه پشت باغ ارم. زنگ را كه به‏صدا درآوردم خودش در را باز كرد. محمدِ سه‏ماهه در بغلش بود. با موى كوتاه و لباس بسيجى خاك‏آلود كه مرا ديد باور نمى‏كرد خودم هستم. وقتى گفته بودم مى‏روم جبهه، باور نكرده بود. فكر مى‏كرد مى‏خواهم از دست او و بچه فرار كنم. پس از زايمان و قبل از رفتن من به جبهه هم حاضر نشده بود بيايد در خوابگاه زندگى كند. با نوعى التماس از او خواستم لباسهايش را بپوشد تا با هم برويم. گفت ”باش اونجا، خوبه.“ يك راست رفتم ترمينال و بليت گرفتم براى تهران. ديگر آن‏جا كارى نداشتم. همه واحدهايم از هستى ساقط شده بودند. مى‏دانستم تهران هم نمى‏توانم دوام بياورم.

پس از دو سال مقاومت، در ساعت 10 و 17 دقيقه سيزدهم اسفند ماه يكهزار و سيصد و شصت و سه در دادگاه خانواده شيراز از من جدا شد و بچه‏مان را بى‏هيچ احساس مشهودى به دستم داد تا با خانواده‏اش به خارج برود.

بازگشتم به زندگى رياضت‏جويانه دانشجويى. كم‏كم از فعاليتهاى سياسى دانشجويى كنار كشيدم، چون فعاليت مستقل مدام دشوارتر مى‏شد و نسل تازه‏اى هم بود كه مى‏شد كارها را به آن واگذاشت. توان و انگيزه بيشترى داشتند براى مقابله با انجمنهاى اسلامى كه هر روز از طرف يكى از روحانيون شهر در دانشگاه منصوب مى‏شدند. هر ترم بيست واحد رسمى به علاوه ده تا پانزده واحد غير رسمى. از دروس جامعه‏شناسى تا زبان آلمانى و فرانسه. در كنارش هم استفاده از نوارهاى درسى قم با دو سه نفر از دوستان درسهاى طلبگى را مباحثه مى‏كرديم. مغنى و مطول را كه نيمه‏كاره در قم رها كرده بودم همين طورى به پايان رساندم.

زندگى دانشجويى در شيرازِ سالهاى 64 ـ 61 خلاصه مى‏شد در چهار ساعت كلاس ميان 8 تا 12، يك ساعت كلاس ميان يك تا دو بعدازظهر، سه ساعت كارگاه يا آزمايشگاه ميان 2 تا 5 بعدازظهر و 5 ساعت مطالعه و حل مسئله و تهيه گزارش آزمايشگاه در كتابخانه از 11ـ6 شب. ساعات مطالعات غير درسى يا جمعهاى دانشجويى، هر ساعت خالى بود ميان اين ساعتها. عموم بچه‏هاى هم دوره جذب نهادهاى انقلابى مثل سپاه، جهاد يا ادارات ديگر شده بودند و با كمك هزينه آن سازمانها زندگى‏شان را مى‏گذراندند. اما من از هر گونه وابستگى رها شده بودم. در ايام تعطيل هم به مطالعات فلسفى مشغول بودم.

مهاجرت استادان پس از يك دوره توقف در اين سالها دوباره آغاز شد. تا سال 63 بخش برق كه در سال 57 بيست و سه نفر عضو هيئت علمى در سطح دكترا داشت، به دو نفر كادر هيئت علمى در اين سطح رسيد. آنها هم دنياى تازه‏اى را كه ما درست كرده بوديم دوست نداشتند و به زندگى به چشم ديگرى نگاه مى‏كردند. تأسف دانشگاهى گلخانه‏اى را مى‏خوردند در كشورى كه ده كيلومتر آن طرف‏تر گروهى از مردم در هزاره سوم تاريخ بشر زندگى مى‏كردند. آنها مهاجرت مى‏كردند به هزاره خودشان، اما ما ميان اين هزاره‏ها معلق بوديم. در هزاره ششم صبحها يكى دو ساعت مى‏رفتم اتاق كامپيوتر. تازه عناصرى از اين هزاره به شكل كامپيوتر شخصى جاى آن كامپيوترهاى عظيم آى.بى.ام را گرفته بودند. اما چند سالى ميان كتابهاى درسى ما و هزاره ششم فاصله افتاده بود.

آزمايشگاهها، كتابخانه‏ها و كارگاههاى وارداتى به هزاره ششم تعلق داشتند با آدميانى از هزاره‏هاى پيش كه ميان آنها گام بر مى‏داشتند.

در هزارۀ چهارم، شبهاى جمعه مى‏رفتيم چشمه على، با يك كترى سوخته، چند پر چاى و كمى خرما. قطره‏قطره از چشمه آب جمع مى‏كرديم توى كترى و بساط چاى راه مى‏انداختيم. چشمه على تا خوابگاه ارم به گامهاى مردانه 45 دقيقه راه بود. گاه دو نفرى و گاه دويست نفرى. هركس مى‏خواست مى‏آمد. حرفهاى آن شبها هم به همان هزاره تعلق داشت.

در هزارۀ پنجم مى‏نشستيم در نمازخانه دانشكده كنار ابراهيم و الفيه‏ى ابن مالك را براى يكديگر تفسير مى‏كرديم. شفاى ابن سينا را زير و رو كرديم، رسالۀ‌ قشريه را صفحه‏به‏صفحه مرور مى‏كرديم و شرح شمسيه را بر تهذيب الاصول ترجيح مى‏داديم.

در هزارۀ سوم به سراغ احساسات كپك‏زده خويش مى‏رفتيم. مى‏ايستاديم كنار رودخانه خشك، روى زمين تنيس سابق دانشكده و پرنده‏هاى مهاجرى را كه روى ديواره كنار رودخانه بالا و پايين مى‏پريدند تماشا مى‏كرديم.

در سال 1359، پس از انقلاب فرهنگى، در يك اقدام انقلابى 94 تن از استادان دانشگاه شيراز را اخراج كردند. اخراجيها همه فارغ‏التحصيلان دانشگاههاى آمريكا بودند و به‏سرعت جذب محيط دانشگاه سابق خود شدند. اين اقدامات انقلابى در مورد دانشجويان سختگيرانه‏تر بود چون خود دانشجوها همين كارها را مى‏كردند. بسيارى از آن تصفيه‏گرانْ خود سالها بعد در مجموعه مديران كشور تصفيه شدند. انقلابْ نخست ضدانقلاب را خورد و سپس انقلاب را.

اولين بار بود كه به اتاق رياست دانشكده وارد مى‏شدم. رئيس انقلابى دانشكده لم‏داده بود توى صندلى چرمى وَك و ولمَش. حرفهايمان را زديم اما مقام رياست سر سازگارى نداشت. كار بالا گرفت و حرفهايى ردوبدل شد كه مى‏تواند هر دانشجويى را به كميته انضباطى و محروميت موقت يا دائم از تحصيل بكشاند. رياست محترم ما را موانع پيشبرد علم تلقى مى‏كرد و ما او را مانع پيشبرد اهداف انسانى؛ او ما را به درس‏خوانى بيشتر فرا مى‏خواند و ما او را به وقت‏گذارى بيشتر در دانشكده؛ او ما را به عدم دخالت در مديريت دعوت مى‏كرد و ما او را به عدم دخالت در امور مربوط به دانشجويان؛ او ما را به درس گرفتن از تاريخ فرا مى‏خواند و ما او را به درس گرفتن از مديران گذشته؛ او ما را به كميته انضباطى تهديد كرد و ما او را به…

اول دفترچه‏هاى پاسخ توزيع شد و بعد سؤالات. امتحان مثل خيلى ديگر از امتحانات با كتاب باز انجام مى‏گرفت. استاد زمان پايان امتحان را اعلام كرد و رفت توى دفتر كارش. به يكى از بچه‏ها هم سپرد كه پاسخها را از زير در اتاقش بفرستند به داخل. اين كار هميشه در دانشگاه معمول بود. چند دقيقه كه گذشت گفتگو ميان دو تن از دانشجويان براى مشورت در باب سؤالات بالا گرفت. بقيه بچه‏ها آن‏قدر به آنها چشم غره رفتند كه دست برداشتند.

تابستان 58 از آن تابستانهاى جهنمى بود. آفتاب شيراز جزغاله مى‏كرد و، برعكس، سايه‏اش تومانى صنار توفير داشت. شش واحد گرفته بودم. بيشترْ كسانى مانده بودند كه مى‏خواستند درس بخوانند. شور و هيجان سياسى بهار افول كرده بود. دخترك فدايى بساطش را جمع كرده بود و اثرى از آثارش نبود. جاى او را دو تا پيكارى گرفته بودند كه ظاهراً اهل درس و كلاس نبودند. از صبح تا عصر پلاس بودند كنار كتابهايشان. هنوز بساط اتاقك‏سازى در دانشكده‏ها راه نيفتاده بود و جماعت آواره بودند.

از در كلاس كه آمدم بيرون ديدم صدها مرد و زن كه بسيارى‏شان دانشگاهى و دانشجو نبودند دستهاى همديگر را گرفته بودند و سرود مى‏خواندند. ظاهراً يكى از كادر مركزى‏شان از تهران آمده بود. شعارها همه هيجان‏انگيز بود و جمعيت محكم پا مى‏كوبيد. خشونت و معصوميت در هم مى‏آميخت. رسول مى‏گفت احتمالاً ميتينگ پيشرس انتخاباتى است. از بلندگو يكى از سرودهايى كه تازه ساخته بودند پخش مى‏شد. موسيقى در خدمت واژه‏هايى بود كه از ما حركت و وفادارى مى‏خواست. اما ”وفادارى به چه” را مبهم مى‏گذاشت.

عصر با دو سه تا از بچه‏هاى كشاورزى قرار گذاشته بوديم برويم باجگاه. يكى‏شان محصول توت فرنگى داشت. دو سه بارى كه با اتوبوس سر راه اصفهان‏شيراز از آن‏جا رد شده بودم در عالم خواب سير مى‏كردم. باورم نمى‏شد يك دانشكده مى‏تواند اين قدر بزرگ باشد. دهها هكتار زمين كشاورزى. تازه آن طرف جاده هم دانشكده دامپزشكى بود. فورى زديم به آب. استخرش از استخر پزشكى بزرگتر بود و به اندازه استخر ارم. اما با آفتابى تندتر و گزنده‏تر. در عرض چند دقيقه ميتينگ و نامزدهاى انتخاباتى مجلس اول و سرودهاى انقلابى تبخير شدند. آب خنك استخر همه را دشارژ كرد. بعد دراز كشيديم زير سايه‏روشن يكى از بيدها. اين همان خورشيدى بود كه ميليونها سال داشت مى‏تابيد و كارى به كار آدمهاى جورواجور نداشت. يكى از ده ستاره در ميان ده كهكشان شناخته شده.

در جشن فارغ‏التحصيلى دوباره برگشته بوديم به روز اول ورود به دانشگاه. اما ديگر اين‏جا عده‏اى از دانشجوهاى سال بالاى سياسى در كمين ما نبودند تا با دادن چند روز جا در خوابگاه آنها بشويم سمپات گروه و دسته‏شان. اينجا سياست در پرانتز قرار داشت و همه صحبتها از مهندسان صفر كيلومتر برق و الكترونيكى بود كه از دانشجوهاى سال صفرى به سال صفر زندگىِ كارى‏شان ارتقا پيدا كرده بودند. همه استادان بخش، معاون آموزشى دانشكده و رئيس سابق‏الذكر دانشكده حضور داشتند. صلح و صفا بر همه گفتارها حاكم بود. تنها دختر پنجاه‏وهفتى‏هاى برق و الكترونيك هم حضور داشت، مثل بقيه دوره‏هاى اين رشته كه هميشه يك دختر بود و چهل تا عزب‏اوقلى. در هيچ دوره‏اى نبايد موقع فارغ‏التحصيلى اين همه متأهل داشته باشند. پنجاه شصت درصدشان زن و بچه داشتند.

گرچه غذاى سلف‏سرويس در طول سه‏چهار سال از چند جور غذا و سالاد و دسر رسيده بود به نان و پنير و خيار يا آش‏ماست خالى، اين يك شب را دانشكده سنگ تمام گذاشته بود. مثل آن سالها. بچه‏ها هم همه لباس پلوخورى داشتند با عطر و ادوكلن و مخلّفات.

زودتر از بقيه زدم بيرون. با يكى از بچه‏هاى بخش فيزيك كه در رصدخانه دانشگاه كار مى‏كرد قرار گذاشته بوديم. مى‏گفت در آن شب مى‏شود يكى از ستاره‏هاى دنباله‏دار را ديد. ستاره ما در دانشگاه دنباله‏دار نبود و خيلى زود خاموش شد. حالا مى‏رفتيم ستاره‏اى در چند ميليون كيلومترى زمين را كه هرگز نمى‏خواست خاموش شود ببينيم.

برگ تصفيه‏حساب پر شده بود از مُهر. مُهر كتابخانه دانشكده خودمان و دانشكده ادبيات و علوم، كه ما بدهى به آنجاها نداريم؛ مُهر اداره خوابگاهها كه اتاق را تحويل داده‏ايم؛ و مُهر چند تا اداره ديگر. همه مُهرهاى ”باطل شد“ براى خواندن فاتحه ما. برگه را همراه كارت دانشجويى دادم به يكى از كارمندهاى اداره خدمات. رفت و پرونده آب‏كشيده ما را آورد. سال گذشته سيل رودخانه خشك همه پرونده‏ها را در زيرزمين خوابگاه قدس خيسانده بود. يك مهر باطل شد ديگر خورد روى همه مُهرها و ما از حيثيت دانشجويى ساقط شديم. دوباره شدم آدم سابق سال 57 اما با كلى غم‏غربت و ذهنى مملو از مايعات ذخيره شده‏اى كه از سرچشمه‏هاى دوردست مى‏آمد. خود سرچشمه‏ها گم شده بود و همه آن هفت سال مثل يك چرت گذرا سر كلاس يك تا دو بعد از ظهر در ترم تابستانى به‏نظر مى‏آمد.

———————–
ابراهیم نبوی – کوچک زاده و دعواهای جناحی

نسل ما نسل جالبی بود. از میان بچه های یک اتاق چهار نفری خوابگاه دانشگاه حالا یکی شان که چپ بود و از دانشگاه اخراج شد، رفته است کانادا و دکتر متخصص است، یکی شان در جنگ کشته شد، یکی شان نویسنده است و بعد از چند بار زندانی شدن حالا در اینجا دارد برای شما می نویسد و یکی هم رفت توی جهاد سازندگی و حالا شده نماینده مجلس. اما در میان بچه های شیراز یک حداقلی از هوش وجود داشت که بعضی از بچه ها به کم داشتن آن مفتخر بودند
نیره اخوان جزو بچه های دانشکده بود که همیشه در هر جمع بچه مسلمان دیده می شد، معروف بود که در یک جلسه سه ساعته حتی یک کلمه هم حرف نمی زند، حرف هم که می زد همه می خندیدند، بعدا شد زن حسن کامران از بچه های دانشگاه تبریز که سربازی را در شیراز می گذراند و بعد از انقلاب سر از سیاسی عقیدتی ارتش درآورد و بعدا حسن کامران و نیره اخوان هر دو نماینده مجلس شدند. نیره در تمام دانشکده به عنوان سمبل هیچ مطرح بود. جالب است که پپه ترین بچه های دانشکده رفتند به بالاترین موقعیت ها در جناح راست.

محسن کدیور جزو باهوش ترین ها بود، دانشجوی مهندسی که با معدل 19.86 از دبیرستان دانشگاه فارغ التحصیل شد و از همان هجده سالگی نویسنده بسیار قابلی بود، بیانیه های بسیاری از مراجع و مجتهدین را در دوره انقلاب در شیراز محسن کدیور می نوشت. مجید محمدی هم از همان بسیار باهوش ها بود، از آن نابغه های ریاضی و مهندسی که با محسن کدیور رفتند قم طلبه بشوند، حالا محسن کدیور یک روحانی بزرگ و سرشناس مبارز است و مجید محمدی یک نویسنده که تا می تواند علیه روحانیت و قم و طلاب می نویسد، لابد در قم به این شناخت رسیده است.

در دانشگاه شیراز بسیاری از بسیار باهوش ها یا شدند چپ های اخراج شده، یا مثل عباس نخعی رفتند با مجاهدین خلق و در درگیری نظامی کشته شدند، یا شدند مثل محسن کدیور و مجید محمدی و عطاء الله مهاجرانی و مصطفی معین و سروکارشان با زندان افتاد و مبارزه کردند برای آزادی، اما تعدادی خنگ عقب مانده هم داشتیم که از قضای روزگار اینها از همه بیشتر به قدرت نزدیک شدند. یکی از این عقب مانده ها موجودی بود به نام مهدی کوچک زاده که ما به او سعید می گفتیم.

مهدی کوچک زاده، بچه پرروی هیز دانشکده ما

من سیدابراهیم نبوی نادان در سال 1356 یکی از کارهایم که حالا مثل سگ از آن پشیمان هستم این بود که بچه سوسول های بی تفاوت به سیاست را نصیحت کنم و بکشانم به فعالیت انقلابی و سیاسی و کتاب های دکتر شریعتی را بدهم بخوانند، دستم بشکند الهی! این مهدی کوچک زاده از آن بچه پولدارهای سوسول دختر باز دانشکده کشاورزی بود که یک روز در حال خراب کشف اش کردم. احساس نجات بشر فاسد به من دست داد و مخش را حسابی زدم. یواش یواش از آن کارهای بد دست ورداشت و گاهی کتاب می خواند و بتدریج انقلابی و نسبت به مسائل سیاسی فعال شد، اما تا بعد از انقلاب هم به سختی می شد از فضای سوسولی دانشکده درش آورد. بعد از انقلاب شجاعتش گل کرد و همراه شد با بقیه بچه های دانشگاه و دست از خوردن زهرماری هم برداشت، بشکند این دست که نمک ندارد. ای داور نبوی! آبت نبود، نانت نبود، چی بود که یک موجودی را که می شد یک معلم دبستان خوب شود کاری کردی که به چنین جانوری تبدیل شد؟

بعد از انقلاب مهدی کوچک زاده که در رشته خاکشناسی دانشکده کشاورزی درس می خواند،مدتی رفت جهاد سازندگی. همیشه تلپ بود در سازمان دانشجویان مسلمان و همیشه هم در هر جلسه ای وقت می گرفت تا حرف بزند، بچه ها هم چون می دانستند چه درفشانی می خواهد بکند، معمولا به او وقت نمی دادند، این اصطلاح جا افتاده بود که باز کوچک زاده می خواد حرف بزنه، و این آغاز فاجعه بود.در همان جهاد سازندگی بود که اینقدر خنگ بازی در آورد که بچه ها برای اینکه از سر بازش کنند فرستادندش برای پشتیبانی جنگ. رفت و در همانجا از بخت بد مجروح شد و برگشت. یک پایش را از دست داد. آن روزها دو فرزند داشت و تازه زندگی را شروع کرده بود.

بالاخره یک روز آمد به خانه ما، بدجور بریده بود. احساس می کرد سرش را در جنگ کلاه گذاشته اند و الکی الکی پایش را از دست داده است، بچه ها تلاش کردند تا از این حال درش بیاورند، بدجور بریده بود. تا بالاخره بورس گرفت و رفت هلند و در همان رشته خاکشناسی درسش را با پول وزارت جهاد به عنوان جانباز جنگ خواند و برگشت. وقتی برگشت زندگی در هلند عقلش را سرجا آورده بود. بچه پرروی دانشکده راه ورود به قدرت را پیدا کرد. رفت به جهاد دانشگاهی و از آنجا وارد فرمول الله کرم و احمدی نژاد شد. مطابق این فرمول شما اگر پررو باشید و یک مدرک دانشگاهی هم داشته باشید و یک چفیه هم روی دوش تان بیندازید می توانید تمام مشکلات زندگی تان را حل کنید.

اوایل دهه هفتاد بود، من مسوول غرفه گل آقا در نمایشگاه بین المللی کتاب بودم که یک باره دیدم این بچه پررو با آن چشم های زاغول هیزش که همیشه خدا در دانشکده باید کنترلش می کردی، دارد به من نگاه می کند. آمد نزدیک و گفت: توی ضدانقلاب هم در گل آقا علیه نظام هنوز فعالیت می کنی؟ من هم مثل امروز کمی عصبانی بودم، گفتم: هر کی گفت نون و پنیر، تو یکی سرتو بذار و بمیر، بشکنه این دست که نمک نداره، خوبه من بالا و پائین تو دیدم. مرتیکه خوبه من عرق خوری و دختر بازی ات رو دیدم( در اینجا از همه عرق خور های عزیز و دختر باز های محترم عذر می خواهم، علت اینکه این حرف ها را به او زدم این بود که خیلی جانماز آب می کشید) او هم رفت و به راهی که داشت ادامه داد.

می گوید: هر که گریزد ز خراجات شهر، جورکش غول بیابان شود. من خیلی آدم احمقی بودم که این بچه پرروی نادان را از یک زندگی معمولی که در آن می توانست حداقل یک معلم ریاضی خوب در دبستان یا مدرسه راهنمایی شود به طرف سیاست کشیدم، من از خبرنگار شرق هم از طرف این بچه پررو عذر می خواهم. واقعا عذر می خواهم.

امروز خواندم که بچه پرروی دانشکده ما یعنی مهدی کوچک زاده با یک خبرنگار روزنامه شرق درگیر شده، من از آن خبرنگار عذر می خواهم، این تازه روز خوبش است، قبلا گاز هم می گرفت.

ابراهیم نبوی

No responses yet

Oct 10 2014

بی‌خبری مطلق از زندانی سیاسی سابق، محمدرضا پورشجری (سیامک مهر)

نوشته: خُسن آقا در بخش: آزادی بیان,حقوق بشر,سانسور,سیاسی

فیس بوک: دختر این زندانی سیاسی، خانم میترا پورشجری می‌نویسد:

” مرگ جمهوري اسلامي نزديك است ”
هيچ خبري از پدرم نيست…. ١٠ روز شد كه از دستگيري مجددش مي گذرد ولي هيچ اطلاعي از وضعيت و علت دستگيري و حتي سلامتيش نيامده است… اين چنين بي صدا و خفه به چه جرمي بازداشت شده است؟؟؟
اينگونه بازداشتها همچون دستگيري پدرم و آرش صادقي و غنچه قوامي و همچنين افزايش اعدامها و طويل شدن صفهاي اعدام چون شهرام احمدي، ارژنگ داوودي و آقاي بروجردي كه همگي با طرز فكرها و انديشه هاي متفاوت هستند، تنها گوياي يك اصل است:
” مرگ جمهوري اسلامي نزديك شده است”
اين رفتارهاي تند و برخوردهاي مغرضانه و سراسر خشم و نفرت گوياي حس دروني ترس و واهمه اي است كه دولت ايران را اينچنين وادار ميكند براي عرض اندام قدرت و ايستادگي خود از كوچكترين مخالفتي برضد خود چشم پوشي كه هيچ، به خودي و غير خودي هم رحم نكنند و تنها هدفشان گسترش جو اختناق و استبداد باشد، شايد كه چند صباحي به عمر ننگينشان افزوده شود و زير فشارهاي داخلي و خارجي نشكنند.
تند مينويسم و نفرتم را از كليت نظام جمهوري اسلامي فرياد ميزنم با وجود آنكه پدرم، عزيزترين و تنها گوهر زندگيم هم اكنون در چنگالشان اسير است،
زيراكه ايمان دارم سكوت من چاره كار نيست،
ميدانم پدرم و امثال وي جانشان را روزي كه در راه مبارزه قدم نهادند، قرباني آزادي كردند،
آنها شروع كردند، ما همراه و حامي آنها ادامه ميدهيم تا آزادي……

No responses yet

Oct 09 2014

ایران به ‘کارشناس آمریکایی’ آژانس بین‌المللی انرژی اتمی ویزا نداد

نوشته: خُسن آقا در بخش: آمریکا,بحران هسته‌ای,سیاسی

بی‌بی‌سی: خبرگزاری رویترز به نقل از ‘منابع دیپلماتیک’ خود می‌گوید که یکی از کارشناسان آژانس بین‌المللی انرژی اتمی، که نتوانسته برای سفر به ایران ویزا بگیرد، آمریکایی بوده است.

نماینده ایران در آژانس می‌گوید این کشور تعهدی ندارد که به همه بازرسان و کارشناسان آژانس ویزا بدهد.

بنا به اعلام آژانس بین‌المللی انرژی اتمی، در سفر ماه اوت هیاتی از این نهاد به تهران یکی از اعضای هیات ویزا نگرفت.

آژانس هویت و ملیت این فرد را اعلام نکرد، اما گفت این سومین باری بود که درخواست ویزای او از طرف ایران رد می‌شد.

حال رویترز، به نقل از منابعی که خواسته‌اند هویتشان فاش نشود، می‌گوید این فرد آمریکایی و از کارشناسان تسلیحات اتمی بوده است.

یکی از موضوعات مورد ابهام برای آژانس بین‌المللی انرژی اتمی در برنامه هسته‌ای ایران، تحقیقات ادعایی درباره ساخت سلاح هسته‌ای است.

آژانس مشخصا در باره عدم صدور ویزا برای این فرد موضعی نگرفته اما در گزارش ۵ سپتامبر خود گفته بود هر یک از کارشناسان آژانس که تخصصش برای انجام تحقیقات مورد نیاز باشد باید بتواند در فعالیت‌های آژانس شرکت کند.

رضا نجفی، نماینده ایران در آژانس گفته است: “ایران هیچ تعهدی برای اعطای روادید به کارشناسان آژانس ندارد.”

آقای نجفی درباره کارشناسی که درخواست ویزایش رد شده گفته است که این فرد “با تابعیت خاص، تنها کارمند آژانس است و بازرس انتصابی هم نیست.”

ایران و آژانس بین‌المللی انرژی اتمی در این هفته مذاکراتی دو روزه داشتند که ایران آنها را مثبت توصیف کرده است. آژانس می‌گوید که گفتگوها با ایران ادامه خواهد داشت

No responses yet

Oct 09 2014

احمدی مقدم: قابل قبول نيست پاکستان به محل امن تروريست ها تبديل شود

نوشته: خُسن آقا در بخش: تروریزم,خاورمیانه,سیاسی

رادیوفردا: اسماعیل احمدی مقدم، فرمانده نيروی انتظامی ایران، پنجشنبه، با تائید خبر کشته شدن یک مامور انتظامی در یکی از پست های مرزی،گفت:« برای ما قابل قبول نيست خاک پاکستان به محل امن تروريست ها تبديل شود.»

به گزارش ایرنا، آقای احمدی مقدم، همچنین در مورد کشته شدن سه مامور انتظامی دیگر، گفت: «شب گذشته در حوزه مرزی سراوان منطقه آسپيچ درخواست کمک شد و در پی اين درخواست نيروهای ما به منطقه اعزام شدند. تروريست ها با فريب دادن ما نيروهای ما را به آنجا کشاندند و به آنان حمله کردند.»

گزارش‌ها از ايران حاکی است که يک درجه‌دار نيروی انتظامی جمهوری اسلامی روز پنج‌شنبه، ۱۷ مهرماه، در يکی از پاسگاه‌های شهرستان سراوان در استان سيستان و بلوچستان کشته شده است.

در حالی که خبرگزاری‌های ايرنا و فارس دليل مرگ اين درجه‌دار را درگيری با «اشرار» ذکر کرده‌اند، هدايت‌الله ميرمرادزهی، نماينده سراوان در مجلس ايران، دليل اين امر را انفجار يک بمب کار گذاشته شده در خودرو اعلام کرد.

خبرگزاری فارس نام درجه‌دار قربانی اين حادثه را پرويز کيخايی ذکر کرده و خبر داده که يک سرباز نيز در اين حادثه مجروح شده است.

فرمانده نیروی انتظامی افزود: «ما درحال شناسايی تروريست ها هستيم و به پاکستانی ها اعلام می کنيم که خاک آنان به محل امن تروريست ها تبديل شده و برای ما اين موضوع قابل قبول نيست.»

حسين رحيمی، فرمانده نيروی انتظامی استان سيستان و بلوچستان، عصر چهارشنبه، ۱۶ مهر، اعلام کرده بود که سه مامور اين نيرو در حين گشت‌زنی در منطقه سراوان توسط افرادی که آن‌ها را «اشرار» خواند کشته شده‌اند.

منطقه سراوان در ماه‌های گذشته صحنه درگيری ميان نيروهای انتظامی و نظامی ايران با افراد و گروه‌هايی بوده که مقام‌های جمهوری اسلامی از آنها به عنوان «اشرار»، «قاچاقچيان» و گروه‌های تروريستی نام می‌برند.

روز ۱۸ شهريور امسال گزارش شد که نيروهای سپاه پاسداران با «گروهی از اشرار و تروريست‌های مسلح» که قصد تصرف يک پاسگاه مرزی در سراوان را داشتند درگير شده‌اند.

گروه جيش‌العدل مسئوليت اين حمله را بر عهده گرفت و سپاه پاسداران در بيانيه‌ای اعلام کرد که نيروی زمينی سپاه، «نيروهای بومی» و نيروهای «بسيجی بلوچ» عمليات جيش‌العدل را «درهم شکستند».

محمد پاکپور، فرمانده نيروی زمينی سپاه، روز ۱۵ مهر در اين ‌باره گفته بود: «شمار حمله‌کنندگان حدود ۷۰ نفر بوده که از داخل خاک پاکستان با شش خودرو آمده بودند تا پاسگاه ۱۷۱ مرزی را تصرف کنند.»

وی گفته بود: «آنها ۶۰۰ کيلوگرم مواد منفجره را که روی يک ماشين سوار کرده بودند، به ديوار پاسگاه زدند که انفجار بسيار مهيبی صورت گرفت و ديوارهای پاسگاه فرو ريخت ولی بعد از حدود سه ساعت و نيم درگيری نتوانستند به هدف خود برسند.»

۱۷ بهمن‌ماه ۹۲ پنج مرزبان ايرانی از سوی گروه جيش‌العدل ربوده شدند که حدود دو ماه در گروگان بودند و سرانجام فروردين امسال، چهار نفر آنها آزاد شدند.

هنوز از سرنوشت مرزبان پنجم خبر موثق و تاييدشده‌ای در دست نيست.

No responses yet

« Prev - Next »

  • Recent Posts

    • زیر ذره‌بین رسانه‌ها: «چراغ سبزی که اسرائیل برای اقدام علیه ایران منتظرش بود»
    • درباره تصویر معترضی که مقابل یگان ویژه وسط خیابان نشسته‌ بود، چه می‌دانیم؟
    • سومین روز اعتراضات در ایران؛ تجمع در دانشگاه‌ها، گاز اشک‌آور در کرمانشاه
    • تجمع‌های اعتراضی در اعتراض به افزایش قیمت‌ها برای دومین روز در تهران ادامه یافت
    • دنیای خیالی آخون‌ها!!
  • Recent Comments

    No comments to show.

Free WordPress Theme | Web Hosting Geeksاخبار Copyright © 2026 All Rights Reserved .