اخبار

  • صحفه نخست
  • Sample Page
  • خُسن آقا

Tag Archive 'صدای آمریکا'

Jun 04 2018

خط قرمز یا خط زرد؟ حسن بهگر

نوشته: خُسن آقا در بخش: آمریکا,سیاسی

ایران لیبرال: چندی پیش آقای فلاحتی به اطلاع همه رساند که برنامه ای به نام خط قرمز در رادیو آمریکا تدارک دیده که موضوعش منحصراً گفتگو با سازمان ها و شخصیت هایی است که قصد براندازی حکومت اسلامی را دارند و خلاصه دیگر مدعیان مبارزه، از جمله اصلاح طلبان، در آن جایی نخواهند داشت. خبر برای کسانی که جداً دنبال براندازی هستند و طرفدارانشان هم بین مردم کم نیستند، بسیار شاد کننده بود. چون تا به حال، رسانه های بزرگ عملاً هیچگونه تریبونی در اختیار طرفداران راه اخیر قرار نداده اند و حتی خبررسانی هم نکرده اند. شاهد بودیم که حتی بعد از اعتراضات دی ماه که نتیجهُ روشنش پس زدن اصلاح طلبان و گرایش به براندازی بود، باز همان پانسیونرهای اصلاح طلب را برای تفسیر فراخواندند، گوی نه خانی آمده و نه خانی رفته.
از آنجا که مدت هاست روشن شده که این حکومت اصلاح پذیر نیست و تنها راه آزادی ملت، برانداختن نظام است. این برنامه می توانست با دعوت از آزادیخواهان و گفتگو با آنها به روند مبارزه و فرهنگ دموکراسی در ایران یاری برساند.
البته این را هم بگویم که این وسط، سخنان وزیر خارجه ی آمریکا، که برای عموم مردم نوعی سردرگمی و برای امیدواران به یاوری آمریکا، نوعی ناامیدی ایجاد کرد، خلاف خط این برنامه بود و ایجاد ابهام کرد. چون به هر صورت بودجه ی رسانه از وزارت خارجه می آید. تضاد مزبور، به این فکر رایج دامن زد که کارهای آمریکا بی حساب و کتاب است و یا شاید نمی خواهد دستش را کامل رو کند. پس تضاد را زیر سبیلی رد کردیم و گفتیم فلاحتی سابقه ی چپ دارد و و خواسته کاری بکند. از او که چند سال برنامه موفقی مانند صفحه ی آخر را اداره کرده، انتظاری نمی رفت جز این که مسأله ی براندازی را جدی بگیرد.
متأسفانه اولین برنامه با رضا پیرزاده توی ذوق همه زد. شورای ملی ایرانیان دستگاهی بود که رضا پهلوی برای ابراز حضور سازمانی در اپوزیسیون ایجاد کرد، با این برنامه که باید مبارزات مدنی کرد و انتخابات آزاد خواست. شورا غیر از ترتیب یک انتخابات داخلی پر جنجال که باعث خروج عده ای شد و پخش یک برنامه ی تلویزیونی در یکی از رسانه های لوس آنجلسی، کاری نکرد و با خروج رضا پهلوی هم که فقط اسم سخنگوی شورا را روی خود گذاشته بود تا به هیچوجه مسئولیتی رسمی در قبال آن بر عهده نگیرد، عملاً تعطیل شد. شعارش هم که از اول سست و بی رمق بود، با تحول اوضاع به کلی بی معنی شد. به هر صورت شورا از اول برانداز نبود و پیرزاده هم صریحاً گفت که هنوز هم نیست. این از قدم اول!
پس از آن بجز مصاحبه با بنی صدر که در حقیقت امتداد جمهوری اسلامی می تواند باشد، تمامی برنامه رفت به سوی تجزیه طلب ها. تازه یک هفته هم، لابد به علت پیدا نکردن مهمان مناسب در آن وقفه افتاد. خلاصه که مصاحبه ها همه سمت و سوی تجزیه طلبی گرفت و از «نمایندگان» جریان های کرد و عرب جدایی طلب دعوت بعمل آمد که اصلاً مشخص نیست کیستند و چه کسانی را غیر از پشتیبانان خارجی شان، نمایندگی می کنند. بخصوص که اینها را هم با هیچ زوری نمی شود برانداز خواند، چون فقط می خواهند تکه ای از مملکت را بکنند و ببرند و اصلاً با بقیه اش کاری ندارند. خلاصه کنم، بدین ترتیب کوه موش زایید و خط قرمز تبدیل به خط زرد شد.
سؤالی که باقی مانده این است که اصلاً قصد از راه انداختن چنین برنامه ای چه بوده است و چه اصراری بوده تا در این وانفسا اسم براندازی را به میان بکشند.
آیا قصد خراب کردن براندازان بوده که به هیچ کجا راه ندارند و حالا این افراد معلوم الحال را تحت عنوان برانداز به ملت ایران عرضه نموده اند تا آبروی مبارزان جدی را ببرند؟
آیا مقصود همان تبلیغ تجزیه طلبی بوده، ولی تحت عنوانی جدید تا بشود مردم را به این بهانه جلوی تلویزیون کشید؟
آیا فقط میخواسته اند برنامه ی جدید با همان سبک و سیاق دیگر برنامه ها راه بیاندازند و خواسته اند برایش مضمون هیجان انگیز انتخاب کنند؟
خلاصه انگیزه ی اولیه هر چه که بوده، محتوای برنامه ها اینیست که همه دیده اند و به هیچوجه قابل قبول نیست.
در نهایت، می بایست به آقای فلاحتی از یک بابت تبریک گفت. اینکه با به لجن کشیدن براندازی، استحقاق مدال خدمت به جمهوری اسلامی را پیدا کرده است. هیچکس نمی توانست چنین ساده و آسان و از توی دل یک رسانه ی بزرگ، براندازی را اینطور به لجن بکشد که او کشید. چه خدمتی بزرگتر از این می شد به جمهوری اسلامی کرد که جدی ترین مخالفانش را مشتی آدم سرگردان یا تجزیه طلب و بی هویت معرفی کنیم؟ موفقیتی است برای خودش، دست مریزاد.
12 خرداد 1393- 2 juni 2018

No responses yet

Nov 23 2014

مهدی خزعلی: سده اخیر در دنیا نابغه سیاسی مثل رفسنجانی ندارد

نوشته: خُسن آقا در بخش: آمریکا,سیاسی,ملای حیله‌گر

خودنویس: مهدی خزعلی: «سده اخیر در دنیا نابغه سیاسی مثل هاشمی ندارد؛ به این جهت که شما بگردید تمام کشورهای دیگر را اگر کسی در راس حکومت و در قدرت بماند، ۳۵ سال نه، ۱۰ سال بعد، منفور می‌شود، اما هاشمی بعد از ۳۵ سال یک چهره آزادی‌خواه و انقلابی به خود گرفته؛ این یک نابغه سیاسی است.»در حالی که انتقادها و اعتراض‌ها به سیاست‌های بخش فارسی صدای آمریکا ادامه دارد و برخی منتقدین از بی‌بی‌سی‌زاسیون این رسانه حرف می‌زنند، تریبون این رسانه روزبه‌روز بیش‌تر از حضور مخالفان ساختاری، طیف برانداز و سایر بخش‌های اپوزیسیون جمهوری اسلامی خالی می‌شود و بیش از پیش در انحصار اصلاح‌طلبان حکومتی و حامیان هاشمی رفسنجانی قرار می‌گیرد؛ به گونه‌ای که اخیرا چند تن از نمایندگان کنگره آمریکا، با ارسال نامه‌ای به جان کری، وزیر امور خارجه آمریکا، خواستار تحقیق در مورد این رسانه شده بودند.
در همین راستا، برنامه «صفحه آخر» صدای آمریکا که با اجرای مهدی فلاحتی پخش می‌شود، در دو هفته متوالی و در حالی که این برنامه بر اساس معرفی خود در وب‌سایت صدای آمریکا، «هر جمعه آدم‌های متفاوتی از اخبار هفته را زیر ذره‌بین می‌گذارد»، نیمی از زمان یک‌ساعته برنامه را به شخص وی اختصاص داد. این گفتگو، برخلاف روش معمول این برنامه، نه به‌صورت زنده، که به صورت ضبط‌شده پخش گردید.

بخش اول این گفتگو، که هفته پیش با عنوان «نقش آیت‌الله خزعلی در زندانی شدن مهدی خزعلی را بهتر بشناسیم» پخش گردید، به اختلاف‌های مهدی خزعلی با پدر (آیت‌الله ابوالقاسم خزعلی)، برادر و خواهران او پرداخت.

اما دومین بخش از این برنامه با عنوان «موقعیت امروز مهدی خزعلی را بهتر بشناسیم»، به طور ویژه به پشتیبانی مهدی خزعلی از هاشمی رفسنجانی و حسن روحانی و تعریف و تمجید از آنان اختصاص یافت. به نظر می‌رسد مهدی فلاحتی، مجری برنامه نیز به جای به چالش کشیدن مهمان برنامه، با پخش برنامه‌ای از پیش ضبط شده، صرفا منعکس‌کننده و راوی این برنامه بود.
«سده اخیر در دنیا نابغه سیاسی مثل هاشمی ندارد»
مهدی خزعلی در بخشی از این برنامه، با اشاره به رد صلاحیت هاشمی رفسنجانی در انتخابات ریاست جمهوری سال ۹۲، گفت: «شرایط عوض شده، رد صلاحیت آقای هاشمی در انتخابات ۹۲، یک عملیات انتحاری توسط جناح حاکم بود؛ یعنی آقای هاشمی یک لحظه‌ای با رد صلاحیت اوج گرفت و دیدید که اصلا اعتراض هم نکرد، چون او یک نابغه سیاسی در دوران اخیر است؛ من معتقدم سده اخیر در دنیا نابغه سیاسی مثل هاشمی ندارد؛ به این جهت که شما بگردید تمام کشورهای دیگر را اگر کسی در راس حکومت و در قدرت بماند، ۳۵ سال نه، ۱۰ سال بعد، منفور می‌شود، اما هاشمی بعد از ۳۵ سال یک چهره آزادی‌خواه و انقلابی به خود گرفته؛ این یک نابغه سیاسی است.»
«انتخابات ۹۲ حاصل رد صلاحیت هاشمی بود»
مهدی خزعلی در بخش دیگری از سخنان خود، دولت روحانی را برآمده از رد صلاحیت رفسنجانی دانست و گفت: «آقای هاشمی وقت رد صلاحیت او اعلام شد، فهمید که پیروزی او قطعی شده و تمام شده است؛ اعتراض هم نکرد، و انتخابات ۹۲ حاصل رد صلاحیت هاشمی بود».

مهدی خزعلی همچنین با اشاره به اعتصاب غذای خود در زندان و در سال ۹۲ برای درخواست از هاشمی برای کاندیداتوری انتخابات، گفت: «در اینجا می‌دیدم تحریم دارد جدی جا می‌افتد و یکی از بهانه‌های همه اهل تحریم این است که دوستان ما در زندان‌اند، در حصرند، در حبس‌اند و شما دنبال قدرت هستید؛ من از درون سلول انفرادی، در بدترین شرایط زندانی‌ها که من هواخوری هم نمی‌رفتم، تلویزیون نداشتم، رادیو نداشتم، روزنامه نداشتم، تلفن دو ماه اول نداشتم، با اصرار و دعوا یک تلفن به من می‌دانند، بعد می‌ایستاد بالای سر من که حرف سیاسی نزن، من در قالب شعر عاشقانه یک‌دفعه می‌رفتم روی شعری که حرف سیاسی داشت؛ اول یک شعر عاشقانه برای همسرم می‌گفتم، بعد ادامه‌اش شعری بود برای هاشمی که دعوت کنم که بیا در انتخابات شرکت کن؛ باز دستش رو می‌گذاشت قطع می‌کرد؛ ولی آن‌جا ضبط شده بود و این شعر منتقل می‌شد. من پیامم را در لابلای این‌ها منتقل می‌کردم. دردسر زیاد بود، امکانات من کم‌تر از هر زندانی دیگری بود، در این شرایط من اعتصاب غذا را شروع کردم و شرطش را گذاشتم کاندیداتوری آقای هاشمی».

مهدی خزعلی اعتصاب غذای خود و درخواست کاندیداتوری هاشمی از داخل زندان را «تکلیفی» دانست که او انجام داد و باعث شکسته شدن فضای تحریم شد، به گفته وی: «اینجا فضا باز شد که آقای مطهری برود به دیدار آقای هاشمی و از او دعوت کند؛ از قم حرکت بشود، دیگر بهانه این‌که زندانی‌ها چه می‌شود نبود؛ از زندان این تقاضا دارد می‌آید ابتدا؛ این به هر حال، «تکلیفی» بود که من آن‌جا انجام دادم و به این دلیل بود، تا این‌که ایشان کاندیدا شدند، خبرش وقتی رسید به من، خوب من آن اعتصاب را شکستم؛ با رد صلاحیت ایشان، آن اعتصاب ۶ روزه شروع شد، که خشک بود…».
«دردهای امروز را بنا نداریم بگوییم، برای این‌که می‌خواهیم [دولت روحانی] تضعیف نشود»
در ادامه، مهدی فلاحتی، مجری برنامه، که در میان صحبت‌های خزعلی به عنوان راوی سخن می‌گفت، بیان داشت: «دولت آقای روحانی می‌آید سر کار، دولتی که از اول، مورد حمایت هاشمی رفسنجانی و طیف طرفدار او بوده و حتی به گفته آقای خزعلی، محصول رد صلاحیت هاشمی رفسنجانی بوده؛ حالا این دولت چقدر جواب داده به آن چیزهایی که آقای خزعلی می‌گوید خواست‌های اکثریت مردم است، لااقل بخشی از خواست‌ها، و آقای روحانی وعده انجام آن را داده و آقای خزعلی برایش اعتصاب غذا کرده؟»

و سپس ادامه صحبت‌های ضبط‌ شده مهدی خزعلی، که با حالتی بغض‌آلود سخن می‌گفت، پخش گردید: «این را حق خودم می‌دانم بگویم: حضراتی که الآن رئیس شدید، وزیر شدید، پست گرفتید، آن روزهایی که تحریم را شکستیم که این مردم بیایند به شما رای بدهند، با جان‌مان بازی کردیم، با همه زندگی‌مان بازی کردیم، با ناموس‌مان بازی کردیم، مرد باشید! یک ذره مرد باشید! حواس‌تان باشد! معامله نکنید! این‌جایی که نشسته‌اید با اشک‌های توی سلول، با راز و نیاز توی سلول به دست آمده، و امروز که من ساکتم، فکر نکنید ساکت نشستم، والله از غدیر تا الآن هر شب، شبی چهار ساعت، با خدای خودم ضجه می‌زنم، ناله می‌کنم، گریه می‌کنم و دستمال خیس می‌کنم؛ دردهای امروز را بنا نداریم بگوییم، برای این‌که می‌خواهیم [دولت روحانی] تضعیف نشود، برای این‌که می‌خواهیم روزنه‌ای که در سلول انفرادی ایجاد شده بسته نشود، اما اگر بخواهید مسامحه کنید، اگر بخواهید سازش کنید، اگر بخواهید حقوق مردم را نادیده بگیرید، اگر بخواهید حقوق شهروندی را نادیده بگیرید، اگر باز هم سکوت کنید، آن‌وقت ممکن است یک روزی دردها و این دمل، سر باز کند؛ آن روز برای شما خوب نمی‌شود، مردم امانتی به شما سپردند، امانتی که خون شهدای جنگ، خون شهدای انقلاب، خون شهدای اخیر و ضجه مادران، خون ستار بهشتی… از شهدای کهریزک، از همه شهدایی که در گوشه و کنار، در اعتصاب غذا و اینها صدمه دیدند، اعتصاب غذاها عارضه‌ای خواهد گذاشت که هیچ‌وقت تا آخر عمر هم تمامی ندارد و من هر روز باهاش دارم زندگی می‌کنم؛ این‌ها را فراموش نکنید؛ این‌که من می‌بینم دیروز یک خانمی آمد از زندانیان دهه ۶۰ و زندانیان اخیر، می‌بینم در اجاره ۳۵۰ تومانی یک اتاق لنگ است؛ یا من در اجاره منزل و محل کارم، که همه کارم هم برای عامه مردم است، لنگم و حکم تخلیه می‌آید، و بعد، نمی‌خواهیم پول از کسی بگیریم، ولی فرار نکنیم، کار کنیم، فعالیت یک بنگاه اقتصادی [موسسه انتشاراتی حیان، با مدیریت مهدی خزعلی] را فلج نکنیم به خاطر این‌که نکند خدایی نکرده دامن ما را بگیرد، این اتفاق دارد می‌افتد…».
«یقین دارم اسفندماه پازل دموکراسی را تکمیل می‌کنیم»
مهدی فلاحتی، مجری برنامه، در ادامه گفت: «کسی که مخصوصا برای به قدرت رسیدن این دولت و این مشی سیاسی، با آن شعارها، حبس کشیده باشد، اعتصاب غذا کرده باشد، هزینه داده باشد و وقتی هم می‌آید بیرون از زندان، مثل جذامی‌ها به قول خودش با او برخورد می‌کنند، خوب، چنین کسی در این لحظه تاریخی، در این مقطع سیاسی و اجتماعی، امروز چه فکر می‌کند؟»

مهدی خزعلی در پاسخ ضبط‌شده خود، از «تکمیل پازل دموکراسی در اسفندماه آینده» سخن گفت: «من در تمام این گریه‌ها و سوزها و سختی‌ها، دعایی که می‌کنم برای گشایشی است که آخر این دعاها حس می‌کنم و یقین دارم؛ ببینید این دردها را می‌آورم با خودم مویه می‌کنم، اما یقین دارم ما پیروزیم، یقین دارم آینده از آن مردم است، و یقین دارم که سال بعد، ما باز هم اسفندماه به خیابان‌ها خواهیم ریخت و یک جشن پیروزی دیگری را برقرار خواهیم کرد و پازل دموکراسی را تکمیل می‌کنیم؛ ما الآن یک قوه مجریه‌ای همچین نیم‌بند داریم، یک قوه مقننه ان‌شاءالله و یک خبرگان رهبری دیگر را هم اضافه خواهیم کرد و گام‌ها را پیش می‌رویم؛ من یقین دارم؛ به هر حال، درست است کند است، درست است سخت است، درست است مطابق با خواست‌ها و شعارهای روز ۲۵ خرداد نیست، اما روزنه‌ای است در سلول انفرادی؛ فقط آن‌هایی که در سلول بودند می‌فهمند این دریچه کوچولوی ۱۵ سانت در ۱۵ سانت که دو میله هم وسط آن را قطع کرده است که دست از آن به زور رد می‌شود، این دریچه خیلی مهم است باز باشد یا بسته باشد. ما گاهی تا صبح می‌کوبیدیم به این دریچه تا این دریچه را باز کنند. این خیلی مهم است، این دریچه باز شده است.»
برخی واکنش‌های مخاطبان در فیس‌بوک «صفحه آخر»
بعد از پخش این برنامه، یکی از مخاطبان آن، در فیس‌بوک «صفحه آخر» [8] و زیر لینک مربوط به مهدی خزعلی، نوشته است:

پرداختن بیش از حد این برنامه و شما آقای فلاحتی به این آقا [مهدی خزعلی] برای من قابل درک نیست، به نظر من، با روال این برنامه کاملا در تضاد هست و کار از آزادی بیان و فکر گذشته!

یکی دیگر از بینندگان برنامه نیز در کامنتی نوشته است:

راستش من نمی‌توانم درک کنم چرا تا مهدی خزعلی عطسه می‌کند شما یک برنامه ویژه برای ایشان تهیه می‌کنید. یعنی هیچ‌کس دیگری در این رژیم ترور و وحشت به اندازه ایشان صدمه ندیده است؟ شما از مردم دعوت می‌کنید از افرادی مانند ایشان پشتیبانی مالی بکنند تا ایشان برای بیش‌تر قدرت گرفتن فرد چپاولگر و جنایتکاری مانند رفسنجانی فعالیت بکند؟ مهدی خزعلی مدام از بسیجی بودن خود و شرکتش در جنگ می‌گوید و سر همه منت می‌گذارد؛ آیا اگر این ترور رژیم به قدرت نرسیده بود اصلا جنگی اتفاق می‌افتاد؟ مگر نه اینها خود و در راس همه رفسنجانی جنگ را برای تثبیت رژیم تبهکار خود تحریک کردند و ادامه دادند؟ نمی‌دانم چه بگویم؛ دارم به شما و هدف برنامه‌تان شک می‌کنم.

مخاطب دیگری نیز در مورد مهدی خزعلی نوشته است:

با تمامی مسائلی که بر ایشون رفته، جای تاسف دارد هنوز دامن ولایت فقیه را چسبیده و فکر می‌کند افعی کبوتر می‌زاید».

یکی دیگر از بینندگان نیز خطاب به مهدی خزعلی نوشته است:

جناب آقای خزعلی،
بسیار خوب است که نور بر تاریکی‌ها بتابد و پرده از جنایت‌ها برداشته شود تا شاهد تکرار این فجایع در کشورمان نباشیم. اما مگر بسیاری از همین جنایات در زمان صدارت همین افرادی که شما امروز با افتخار از آنها با نام سران اصلاحات و بزرگان اصلاحات نام می‌برید اتفاق نیفتاد؟
جنایاتی که در اواخر دهه پنجاه و تقریبا در سر تا سر دهه شصت (به اصطلاح، دوران طلایی حضرت امام) انجام شد در زمان صدارت چه کسانی بود؟ کشتار سال شصت و هفت را چه کسانی طراحی و اجرا کردند؟ آقای خامنه‌ای که هنوز سه هزار نفر را یکجا اعدام نکرده است. شما چرا با ایشان درافتاده‌اید و آن بقیه را از یاد برده‌اید؟ چرا این سوالات را از «سردار سازندگی» و سایر کسانی که امروز سنگ اصلاحات را به سینه می‌زنند و از نظر شما دوستدار وطنند نمی‌پرسید؟
جناب آقای خزعلی،
چرا شما تلاش دارید خود را مسلمان‌تر از آیت‌الله‌هایی نشان دهید که هفتاد-هشتاد سال از عمرشان را در همین دین سپری کرده‌اند؟ یعنی شما از پدرتان و از خمینی اسلام‌شناس‌ترید؟ آیا این اسلامی که شما سنگش را به سینه می‌زنید وجود خارجی هم دارد؟ مستندات تاریخی شما چیست؟
این سماجت شما که این آیت‌الله‌ها اسلام را نمی‌شناسند ولی شما می‌شناسید مثل این می‌ماند که بنده، که چهار واحد زیست‌شناسی پاس کرده‌ام، ادعا کنم که دکتر مهدی خزعلی پزشکی را نمی‌شناسد ولی من می‌شناسم. آیا به نظر شما این کارتان اندکی خنک و نسنجیده نیست؟
آیا می‌توانید پنج سوره از قرآن بیاورید که تهدید، تحقیر، تهمت، خشونت، برائت از دگراندیش و یا جنگ و جهاد در آنها نباشد؟
آیا می‌توانید یک جامعه سعادتمند دینی به ما نشان بدهید؟
آیا می‌توانید دو تا از خدمات امام حسین به ما ایرانیان را نام ببرید؟

========

عکس از گزارش تصویری دیدار مهدی خزعلی و «نویسندگان و مسوولان سرای اهل قلم» با هاشمی رفسنجانی، اردیبهشت ۱۳۹۳؛ عکس‌های بیش‌تر

No responses yet

Oct 18 2014

صدای آمریکا زیر ذره‌بین کنگره

نوشته: خُسن آقا در بخش: آزادی بیان,آمریکا,سانسور,سیاسی

خودنویس: ۹ نماینده کنگره در نامه‌ای به وزیر خارجه این کشور، خوستار تحقیق در باره «تمایل به نظام ایران» و «سو مدیریت» احتمالی و نحوه پوشش خبری صدای آمریکا شده‌اند.

به گزارش سایت دست راستی «واشینگتن فری بیکان»، ۹ نماینده از دو حزب جمهوری‌خواه و دموکرات در نامه‌ای به جان کری، خواستار تحقیق وزارت خارجه در باره نحوه گزارش دهی و پوشش خبری بخش فارسی صدای آمریکا شده‌اند. این تقاضا به دنبال نارضایتی‌های متعدد از شکل مدیریت این شبکه و نیز پوشش بسیاری از اخبار به‌ویژه در مورد نقض حقوق بشر در ایران مطرح شده است. یک عضو صدای آمریکا به خودنویس گفت که میزان نارضایتی بخش‌هایی از این شبکه در طول ماه‌های اخیر افزایش یافته است.

نمایندگان کنگره در نامه خود به شکوائیه آمریکایی‌های ایرانی‌تبار از کوتاهی صدای آمریکا در پوشش نقض حقوق بشر در ایران و مسائلی که برای رژیم تهران شرم‌آور است اشاره کرده‌اند: «ما شکایت‌هایی از موکلان ایرانی-آمریکایی‌مان گرفته‌ایم که معتقدند بخش فارسی صدای آمریکا وضعیت نقض حقوق بشر در ایران و افزایش نگران کننده اعدام‌ها را به اندازه کافی پوشش نداده است.»

این نمایندگان در ادامه نوشته‌اند: «در دوره نخست ریاست جمهوری روحانی، نزدیک به ۹۰۰ نفر را دار زده‌اند و بخش فارسی صدای آمریکا تنها تعداد بسیاری معدودی را پوشش داده‌ است… ما در ماموریت خود برای محافظت و قدرت بخشیدن به گروه‌های آسیب‌پذیر، باید مطمئن باشیم که بخش فارسی صدای آمریکا ماموریت خود را در ارائه اخبار واقعی به انجام برساند و صدای ایرانیانی که به دنبال تامین حقوق بشر خود و تغییر دموکراتیک کشورشان هستند را خاموش و سرکوب نکند.»

به نوشته سایت «واشینگتن فری بیکان» در ماه‌های اخیر، تعدادی از روزنامه‌نگاران و مخالفان جمهوری اسلامی شاهد برخوردهای حذفی از سوی مدیریت تحریریه این رسانه شده‌اند. یک ماه پیش همین سایت، حذف مجید محمدی از لیست مهمانان این شبکه گزارش کرده بود.

همچنین، نیک آهنگ کوثر، سردبیر سایت خودنویس نیز در گفتگو با این سایت، به تجربه‌اش از حذف در میانه برنامه‌ای در باره فساد نفتی در جمهوری اسلامی گفت. به گفته کوثر، مجری برنامه(مهدی فلاحتی) زمانی که قرار بود دور جدیدی از سوال‌ها را مطرح کند به او خبر داد که به او دستور داده شده که دیگر سوالی از او نپرسد.» کوثر افزود که آقایی از استودیو میکروفون او را گرفت.

کوثر در واکنش، نامه‌هایی* اعتراضی به مدیریت شبکه و سپس به نهاد بالادستی صدای آمریکا نوشت. کوثر می‌افزاید: «وقتی در ایران بودم، به خاطر یک کارتون بازداشت شدم، مرا از برنامه‌های تلویزیونی حذف کردند(ممنوع‌التصویر شدم) و مرا سانسور می‌کردند. اینکه کسی در جمهوری اسلامی سانسور شود، چیز تازه‌ای نیست، اما وقتی در استودیوی صدای آمریکا در خاک ایالات متحده، سرزمین آزادی باشی و بفهمی سانسورت کرده‌اند، حتما خبری هست.»

کوثر همچنین به خبرنگار سایت واشینگتن بیکان گفت: «این چیز قشنگی نیست اگر صدای آمریکا که قرار است رسانه‌ای برای انتقال ارزش‌های آمریکایی و آزادی بیان باشد، توسط کسانی اداره شود که شاکله ذهنی‌شان بر مدار جمهوری می‌چرخد…به نحوی می‌بینی که جمهوری اسلامی، ارزش‌های خودش را به قلب واشینگتن صادر کرده و این برای من قابل قبول نیست.»

مجید محمدی نیز چند ماه بعد از کوثر، تجربه متفاوتی داشت و به گفته سایت واشینگتن فری بیکان، وقتی جمهوری اسلامی را با داعش مقایسه کرده بود، در لیست سیاه قرار گرفت. محمدی گفت: «بعد از آن برنامه، هومن بختیار با من تماس گرفت و گفت که سردبیر، آقای محمد منظرپور مرا در لیست سیاه قرار داده و به عنوان کارشناس مسائل خاور میانه دیگر از من برای حضور در برنامه‌های صدای آمریکا دعوت نخواهد کرد.»

سایت واشینگتن فری بیکان می‌نویسد که محمد منظرپور مورد اعتراض منتقدان شبکه و برخی کارمندان سابق صدای آمریکا قرار گرفته است. این منتقدان منظرپور را به ارتباطی قدیمی با رژیم تهران و استفاده از پایگاه بخش فارسی صدای آمریکا برای سانسور آنچه خوش نمی‌دارد متهم می‌کنند. منتقدان همچنین به رابطه کاری قدیمی منظرپور با شرکت آتیه‌بهار اشاره می‌کنند که کارش، برقرار رابطه میان جمهوری اسلامی و سرمایه‌گذاران خارجی از جمله در معاملات نفتی است. منظرپور همچنین از دبیران روزنامه تهران تایمز، وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی بوده است.

کوثر به واشینگتن فری بیکان گفت که ممکن است این رابطه، تصمیمات سردبیر را تحت تاثیر قرار دهد: «احساس می‌کنی آنجا یک جور تلاقی منافع وجود دارد. چرا باید یکی از اعضای سابق آتیه‌بهار آنجا مدیریت تحریریه را بر عهده داشته باشد؟ وقتی من را از وسط برنامه‌ای در باره فساد در بخش نفت حذف می‌کند، احساس می‌کنی کاسه‌ای زیر نام کاسه است.»

لازم به ذکر است که در برنامه مورد اشاره، فساد نفتی مرتبط با خانواده هاشمی رفسنجانی و پرونده کرسنت مطرح شده بود. سیامک نمازی، یکی از مدیران کنونی شرکت کرسنت، سابقا از مدیران شرکت آتیه بهار بوده است.

ـــــــــ

* نیک آهنگ کوثر در نامه‌ای به دیوید انزور، ضمن اعتراض به رفتار غیر حرفه‌ای عدم پاسخ‌گویی مدیران صدای آمریکا، به دعوت غیر مستقیم منظرپور برای حضور مجدد دراین شبکه برای بحث در باره کارتون و کاریکاتور اشاره کرد تا بدین وسیله رفع کدورت انجام گیرد. کوثر این رفتار را بدترین نوع جبران یک رفتار غیر حرفه‌ای خوانده است. به گفته کوثر، هیچ‌کدام از مسوولان شبکه با او تماس نگرفته‌اند. مهدی فلاحتی همچنین از کوثر خواست که آنچه ناگفته مانده را تنها در ویدیوییسه دقیقه‌ای برای پخش ارسال کند که پخش شد.

No responses yet

Oct 11 2014

یک بار دیگر بخش فارسی صدای امریکا٬ مجید محمدی

نوشته: خُسن آقا در بخش: آزادی بیان,آمریکا,سانسور,سیاسی

گویانیوز: مشکل صدای آمریکا فقط سابقه‌ی سردبیر نیست. مشکل این است که سردبیر این رسانه در دنیای آزاد هم دارد از روی دفترچه‌ی احمد جنتی در سازمان تبلیغات اسلامی عمل می کند. منافع ملی نظام‌های لیبرال دمکراسی با هم پیوند می خورد همچنانکه منافع نظام‌های ضد امریکایی مثل جمهوری اسلامی، روسیه و سوریه.

در آخرین مطلبی که در باب بخش فارسی صدای امریکا نوشتم (سوالاتی که پاسخ می طلبند، و می خواستم با آن بحث مطالبم را در باب این رسانه پایان دهم) تلاش داشتم بحث در این مورد را جمع کنم اما مطلب آقای سهیل روحانی باب طرح نکات تازه‌ای را باز کرده است که برای اعتلای ارزش گفتگو از آن استقبال کرده و به مطلب ایشان پاسخ می دهم. این پاسخ هم مثل مطالب قبلی مبتنی است بر پیگیری سه ارزش بنیادین: 1) ضرورت کاهش هزینه‌های آزادی بیان برای افراد، 2) ضرورت تنوع و تکثر در رسانه‌هایی که بودجه‌ی دولتی دارند، و 3) ضرورت غیر دولتی سازی در حوزه‌هایی که بخش خصوصی و بخش عمومی توان اجرایی آن را دارند.

فهم کلیشه‌ای منافع ملی

فهم رایج از منافع ملی در میان ایرانیان و بالاخص نیروهای چپگرا که می خواهند همچنان در شیپور ضد امریکایی و ضد امپریالیستی خود در چارچوب ملی گرایی بدمند این است که ایالات متحده خیر مردمان دیگر را نمی خواهد و رهبران ایالات متحده (سرمایه داران به بیان چپ‌ها) فقط منافع خود را دنبال می کنند. این تصور کلیشه‌ای از نقشی که ایالات متحده در یک صد سال اخیر در دنیا بازی کرده و جهان را از شر دو نیروی سهمناک یعنی فاشیسم و کمونیسم تا حد زیادی رهایی بخشیده غفلت می کند. بخشی از سرمایه داران امریکایی حتی تا سال 1942 نمی خواستند امریکا وارد جنگ شود چون با نظام فاشیستی در آلمان مراودات تجاری داشتند اما بعد از جاه طلبی‌های فاشیستی آلمان و ژاپن و فشار افکار عمومی رهبران کشور چاره‌ای بجز مقابله با آن نداشتند.

امروز در مقابله با اسلامگرایی شیعه و سنی-هر دو- منافع و امنیت ملی ایالات متحده و ایران (نه جمهوری اسلامی) کاملا بر هم انطباق دارد. از این جهت دمیدن بر شیپور افتراق و منافع اقتصادی ویژه به جای مصالح عمومی به نفع جریان اسلامگرایی است. از سوی دیگر منافع رژیم‌های ضد امریکایی با هم پیوند دارد مثل منافع رژیم‌های خامنه‌ای، پوتین و بشار.

مسئله‌ آزادی بیان

آقای سهیل روحانی و برخی دیگر از چپگرایان منتقد به نوشته‌های من توجه نمی کنند که مسئله حذف من یا دیگری از یک رسانه نیست مسئله رعایت اصول و اخلاق رسانه‌ای در جوامع آزاد است. ایشان تفاوتی میان رفتار صدای امریکا در دوره‌های منتفاوت آن مشاهده نمی کنند به دلیل آن که همانند دیگرانی که دیدگاه غیر تجربی و غیر تحلیلی دارند جایی برای مشاهده در نظرات خویش نمی بینند. صدای آمریکا در سال‌های 2007 تا 2011 تنوع بیشتری در میهمانان خود داشت و تمام کسانی که امروز از مواضع جمهوری اسلامی در برنامه‌های آن حضور پر رنگ تری داشتند (مثل افراسیابی یا صفروف) در آن دوره هم بودند در حالی که اوباما به خامنه‌ای نیز نامه می نوشت. اما نگاهی به فهرست میهمانان در دو سال گذشته نشان می دهد که کسانی که انتقادات ساختار شکنانه به جمهوری اسلامی دارند یک به یک حذف شده‌اند. این رفتار به تصور نادرست مدیر و سردبیر موجود از نقش رسانه راجع است و نه سیاست خارجی ایالات متحده یا منافع ملی این کشور در کاهش تنوع از یک رسانه‌ی دولتی.

چه مشکلی داشت اگر ..؟

چه مشکلی دارد که مخاطبان صدای امریکا در دو دقیقه از یکی از متخصصان مسائل ایران بشنوند که داعش و جمهوری اسلامی ماهیتا یکی هستند، هر سیاست خارجی ای که این کشور داشته باشد؛ مگر بخشی از شهروندان امریکایی در رسانه‌های این کشور نمی گویند که جمهوری اسلامی خطری بزرگ تر از داعش است؟ مگر یک رسانه یا مهمانانش باید عینا سخنان رسمی مقامات را تکرار کنند؟ چه اشکالی دارد مخاطبان سایت رادیو زمانه در کنار چندین مطلب ضد اسرائیلی از یکی از نویسندگان مطلبی ببینند که حماس را همانند اسرائیل در جنگ اخیر مقصر بداند؟ یا مخاطبان بی بی سی از یکی از نویسندکان سایت نقدی علیه هاشمی رفسنجانی ببینند (که در سال‌های قبل از جنبش سبز ولی فقیه بی بی سی به شمار می رفت و کسی نباید از وی انتقاد می کرد؛ خامنه‌ای که خدا بود و حتی کسی نباید نام وی را بدون عنوان آیه الله ذکر می کرد). البته وقتی لشکر خامنه‌ای سفارت انگلیس را به توبره کشیدند آنها متوجه شدند با چه کسانی طرف هستند اما به زودی دارند فراموش می کنند.

چه اشکالی دارد که آقای عرفانی چپگرا و ضد سرمایه داری در میان بقیه همکارانش در تلویزیون اندیشه کسی را داشته باشد که بیهوده گویی‌های علیه ایالات متحده را بیان کند؟ چه اشکالی دارد که سایت بی بی سی هم به نقد رفتارها و سیاست‌های رهبر جمهوری اسلامی و رفسنجانی و احکام خشن شریعت بپردازد؟ اینها را کسانی که در ایران رسانه‌ها را اداره می کنند در نهایت متوجه نشدند چون حکومت استبدادی است. اما از کسانی که در دنیای آزاد در رسانه‌ها فعالیت می کنند انتظار می رود که بتوانند به این پرسش ها پاسخ دهند. تنوع و تکثر همچنان در جهت منافع و امنیت جوامع آزاد است که متاسفانه گروه‌های چپ این منافع را به منافع شرکت‌های بزرگ اقتصادی تقلیل می دهند.

برخورد با اندیشه و نه تک گفتار و شخص

من مطمئن هستم که هیچ یک از برخوردهای ناقض تکثر و تنوع در رسانه‌های فارسی زبان خارج کشور برخورهای منفردی نبوده‌ و نیستند. کوروش عرفانی و محمد رضا نیکفر با نوشته‌های من علیه ادبیات ضد امریکایی و ضد اسرائیلی چپ‌ها و اسلامگرایان و اصولا باورها و نگرشها و بی چشم و رویی جریان چپ ایرانی آگاهی داشته‌اند. محمد منظر پور مطمئنا از مواضع من علیه جمهوری اسلامی (این که این رژیم را اصلاح ناپذیر می دانم و معتقدم اصلاح طلبان حکومتی از جنس اقتدارگرایان هستند) و آتیه بهار آگاه بوده است. یکی از سردبیران سابق بی بی سی هم از مواضع من علیه همه‌ی سران جمهوری اسلامی و سبک نوشته‌های من در داخل و خارج آگاه بوده است. خط زدن نام من از میان تحلیلگران و نویسندگان نه به خاطر برخورد نادرست من با دیگر مهمانان یا مجریان (که هیچگاه چنین اتفاقی نیفتاده و البته صدای امریکا این برخوردها را در افراد ناسزاگویی مثل سهیمی تحمل و وی را به برنامه‌هایش دعوت می کند) یا ذکر اطلاعات نادرست بلکه صرفا به دلیل بیان نظراتم بوده است، نظراتی که در نوشته‌هایم در سایت‌های مختلف تکرار شده و خوانندگان این گونه مطالب از آنها آگاهی دارند.

حذف مجید محمدی به دلیل حذف یک صدا اهمیت دارد و نه حذف یک شخص همچنان که حذف هر یک از کسانی که در فهرست سیاه صدای امریکا قرار گرفته اند یک باخت برای این رسانه است. اگر میلیون‌ها ایرانی که هر روز دهها حق طبیعی شان نقض می شود اعتراض می کردند و صدای خود را بلند می کردند جامعه‌ی ایران امروز در این شرایط اسف بار قرار نداشت.

جمهوری اسلامی این وسط چکاره است؟

نگای به فهرست هشت گانه‌ی عذر خواستن‌ها (در مطلب “مدیران مسئول و سردبیرانی که مرا حذف کردند”) که در طی حدود سه دهه برای من اتفاق افتاده بیندازید تا ببینید چه رابطه‌ای میان نظام جمهوری اسلامی و این برخوردها وجود دارد. این سردبیران و مدیران مسئول فقط مرا حذف نکرده‌اند و کار آنها موجب حذف صدها نفر (صدها صدا) در موضوعات مختلف شده است. اینها شکایت فردی نیست چون در بطن رسانه‌های فراسی زبان جریان دارد.

چهار مورد اول آن فهرست اتفاق افتاد تا مدیران مسئول و صاحبان امتیاز آن نشریات خود را از اتهام همکاری با بیدینان و سکولارها (از سال 1368 همه فعالان سیاسی و رسانه‌ای در ایران می دانستند که من دیگر فردی مذهبی نیستم و با ماهیت جمهوری اسلامی مخالف) مبرا سازند و خود را و قدرت خود را و ارتباطات و رانت‌های خود را حفظ کنند که البته همه چنین توفیقی پیدا نکردند. آنها هرچه برداشتند به همان دوره محدود شد و امروز اثری از آنها در سیاست جمهوری اسلامی دیده نمی شود. همچنین اثری از آنها در دنیای رسانه‌ها به چشم نمی خورد.

اما چهار تای دوم برای این اتفاق افتادند که یک دسته از منتقدان جمهوری اسلامی بگویند راه لیبرال دمکراسی و همکاری راهبردی ایران با ایالات متحده و غرب راه مناسبی برای ایران نیست و ایران باید مسیر دشمنی با ایالات متحده و اسرائیل و دوستی و همپیمانی با روسیه و چپگرایان را بپیماید (نگاه کنید به همه‌ی نوشته‌های روسیه پسندانه‌ی کورش عرفانی و برخی دیگر از نویسندگان سایت رادیو زمانه). دسته دیگر نیز که می توان خط آنها را “خط سنتی برخی کارکنان بی بی سی” نامید به دنبال بر سر عقل آوردن جمهوری اسلامی با حذف انتقادات ساختار شکنانه از این رژیم هستند، رویایی که هرگز محقق نخواهد شد. سردبیر سابق بی بی سی فارسی (و بعد سر دبیر صدای امریکا) داشتند و دارند همان مسیر را که برخی از مدیران بی بی سی 36 سال است طی می کنند (عدم برخورد با ولی فقیه و روحانیت به عنوان طرف قابل معامله و پرهیز از انتقاد از این قشر و مبانی فکری آن) می پیمایند. این دسته دوم کارمندان رسانه‌ای هستند و چند سالی بعد با وزیدن بادهایی دیگر در سیاست جای خود را به دیگر کارمندان رسانه‌ای خواهند داد.

فقط تاسف می خورم

تاسف اینجاست که کارمند سابق تهران تایمز (که تحت نظر سازمان تبلیغات اسلامی اداره می شده و متاسفانه در گذشته‌ی حرفه ای وی ذکر نمی شود چون افراد بی اطلاع گول اسم “تهران تایمز” را می خورند) و همکار موسسه‌ی لابیگری و نفتی آتیه‌ی بهار (زیر پر و بال ناطق نوری) امروز سردبیر صدای امریکا شده و از همان روش‌هایی استفاده می کند که دوستانش در رسانه‌های دولتی و شبه دولتی جمهوری اسلامی. درست کردن لیست سیاه در شان جامعه‌ای آزاد نیست (کار کوتوله‌های رسانه‌ای است) اما اینها هنوز در “جمهوری اسلامی” زندگی می کنند. لیست سیاه درست کردن نه در شان رسانه‌ی دولتی امریکایی دوره‌ی بوش است و نه در شان رسانه‌ی دولتی امریکا در دوران اوباما.

کسانی که با آوردن کارمند سابق سازمان تبلیغات اسلامی می خواهند به جمهوری اسلامی پیام دوستی بدهند نمی دانند که مقامات انگلیسی چند دهه است این کار را در بی بی سی کرده‌اند و نتیجه‌ای نگرفته‌اند. تاسف دیگر اینجاست که گروه دوم در همان چارچوبی عمل می کنند که گروه اول. آنها کوله پشتی نگاه به رسانه‌ را از ایران آورده‌اند و در دنیای آزاد بر همان چارچوب عمل می کنند. آنچه در مورد رفتار حرفه‌ای در فعالیت رسانه‌ای گفته می شود کمتر در کارمندان سابق سازمان تبلیغات اسلامی به چشم می خورد. اما غیر از این می توان به کسانی مثل منظرپور تبریک گفت که هم می توانند در سازمان تبلیغات اسلامی در رده‌ی دبیر بخش و هم در صدای امریکا در رده‌ی سردبیر فعالیت داشته باشند (رئیس پلیس پاریس را که شغلش را هم در دوران ماقبل و هم در دوران مابعد انقلاب فرانسه حفظ کرد به یاد بیاورید). مشکل فقط سابقه‌ی منظر پور نیست. مشکل این است که در دنیای آزاد هم دارد از روی دفترچه‌ی احمد جنتی در سازمان تبلیغات اسلامی عمل می کند. نفس همکاری با سازمان تبلیغات عیب نیست. ادامه‌ دادن روش‌های احمد جنتی در صدای امریکا عیب است.

بیان و تحلیل آزاد

من در هیچ یک از این نشریات یا سایت‌ها یا شبکه‌ها کارمند و استخدام شده نبوده‌ام و در کارهای اداری آنها هیچ مداخله‌ای نداشته‌ام. در طول 29 سال کار نوشتن و تحلیل همیشه از بیرون با رسانه‌ها همکاری داشته‌ام چون وضعیت ناپایدار رسانه‌های فارسی زبان را در داخل کشور می دانستم و در خارج هم به همان منوال ادامه دادم تا وضعیت ناپایدار آنها نیز برایم روشن شد. کار تمام وقت من در ابتدای راه اندازی روزنامه‌ی همشهری نیز به یک ماه نرسید. همه‌ی این عذرخواستن‌ها به خاطر بیان آزاد و تحلیل نظراتم در هر دوره‌ای از فعالیت نوشتاری و تحلیلی من بوده است و هیچگاه با هیچ سردبیر و مدیر مسئولی برخورد و مسئله‌ی شخصی نداشته ام و حتی بسیاری از این سردبیران و مدیران مسول را شخصا ملاقات نکرده‌ام. در ایران نیز پس از اخراج از مرکز تحقیقات استراتژیک در سال 1371 برای 8 سال در خانه کار می کردم. در دوره‌ای که امثال من اخراجی بودند کسانی مثل منظرپور داشتند کارمندی سازمان تبلیغاتی را می کردند.

استقلال حرفه‌ای و کار آزاد

به علت مستقل بودن و کار به عنوان یک نویسنده و تحلیلگر آزاد این عذر مرا خواستن هیچگاه به کار حرفه‌ای من آسیبی نرسانده و نخواهد رساند (حضور من در دوسال اخیر در صدای امریکا به طور متوسط ماهی 3 تا 4 دقیقه بوده است) اما رفتار آن سردبیران حاکی از آن است که چگونه تصوری از کار خود دارند. وقتی سردبیری از مجری برنامه‌ی خبری می خواهد (جناب جوانمردی عزیز) که پس از پایان سخنان من بگوید “دیدگاه صدای امریکا با میهمانانش متفاوت است” (یا چیزی نزدیک به این مضمون که بیانش در حضور من در بخش های خبری کم سابقه است) در واقع دارد مخاطبانش را به سخره می گیرد چون مخاطبان می دانند که تحلیلگری که کارمند صدای آمریکا نیست ممکن است دیدگاهی متفاوت با سردبیر داشته باشد و نیازی به گفتن این جمله‌ی عجیب و غریب نیست.

از این جهت در عین آن که رفتار افراد فوق را در یک دنیای آزاد بالاخص در اروپا و امریکا نمی پسندم با شخص آنها مشکلی ندارم. مشکل در تصوری است که آنها از رسانه دارند و این تصور را با اعمال خود به مخاطبانشان منتقل می کنند. من همیشه معتقد بوده‌ام که دنیا بسیار بسیار بزرگ تر از یک نشریه یا یک شبکه‌ی تلویزیونی یا یک سایت است و همیشه کسانی که سخنی برای گفتن داشته باشند در دنیای آزاد و امروز حتی در دنیای تحت حکومت اقتدارگرایان جایی برای بیان آن پیدا می کنند و البته برای بیان آنها هزینه می پردازند، کم یا زیاد. اما در عین حال کسانی که با اتکا به مدیریت خود می خواهند صداها را محدود کنند در دراز مدت موفقیت چندانی پیدا نمی کنند غیر از به جای نگذاشتن نامی خوش از خود.

خواهش آقای روحانی

آقای سهیل روحانی در پایان مطلب برای سلب مشروعیت از بحث من در باب آزادی بیان و ضرورت خصوصی سازی بخش فارسی صدای امریکا به اتهام بیهوده و نادرست نقض آزادی‌ها و حقوق دیگران توسط من متمسک شده است. اگر قرار بود به روش آقای روحانی و برخی دیگر از اسلامگرایان و چپگراها عمل کنم به سوراخ کردن تاریخ پرداخته و سوابق سهیل روحانی را بیرون می کشیدم و به جای پاسخ به سخنان وی برایش اتهامی بر می ساختم. نمی شود فردی بدون تاریخ بالاخص در سنین پنجاه سالگی به بالا پیدا کرد. اما برای نشان دادن مخالفت با این نحوه‌ی عمل، این کار را نمی کنم. من در سه مطلب پیش از این به موضوع انقلاب فرهنگی و دانشگاه شیراز پرداخته و نقشم را توضیح داده و انتقادهایم را بدان بیان کرده‌ام. خوانندگانی که می خواهند پرسش خود را بیابند کافی است در اینترنت جستجو کنند.
————————-
در باره «خواهشی» که از آقای مجید محمدی کردم

چند روز پیش در مقاله «مجید محمدی و صدای آمریکا» که در نشریه گویا به چاپ رسید ضمن نقد برخی از دیدگاههای آقای مجید محمدی از ایشان خواهش کردم که اطلاعاتی را که در باره انقلاب فرهنگی و بستن دانشگاه شیراز و حذف دانشجویان و استادان دارند منتشر کنند.

برخی از خوانندگان از این خواهش استقبال کردند، برخی خواهان توضیحات بیشتری شدند و برخی هم من را به خاطر مطرح کردن این خواهش در آن مقاله مورد انتقاد قرار دادند.

یکی از خواننده پرسیده بود که آیا منظور من «از گفتن حوادث دانشگاه شیراز … طعنه به آقای محمدی بوده یا این که ایشان در حوادث اون سالها نقشی داشته [است].»

خواننده دیگری هم نوشته بود: «کسی که انتظار روشنگری دارد باید خود روشن صحبت کند. امیدوارم اقای مجید محمدی به این پاراگراف شما هیچگونه واکنشی نشان ندهد.»

اقای محمدی البته واکنش نشان داد اما پیش از آن که به واکنش ایشان بپردازم ضروری است که در مورد خواهشی که از آقای محمدی کردم توضیحی بدهم.

نظر من نسبت به آقای محمدی

من آقای مجید محمدی را هرگز ملاقات نکرده ام و ایشان را صرفاً از طریق مقاله هایشان می شناسم. همینقدر می دانم که ایشان در جوانی، همچون میلیونها جوان دیگر، به جمهوری اسلامی و آیت الله خمینی دل بسته بوده است اما با گذشت زمان، و دیدن عملکرد منفی رژیم، اعتقادش را به نظام دینی از دست داده است و اکنون خود را لیبرال دموکرات می خواند و برای استقرار حکومت غیر دینی در ایران تلاش می کند.

آقای محمدی نویسنده پرکاری است که با قلم، پشتکار و دانش گسترده اش به جنگ نظام ولایت فقیه رفته و استبداد مذهبی را با بی باکی و صراحت به چالش کشیده است. من همواره گفته ام که هواداران مردمسالاری باید خوشحال باشند که آقای مجید محمدی، عبدالکریم سروش، محسن سازگارا، اکبر گنجی و صدها نفر از دیگر کسانی که زمانی به نظام ولایت فقیه دل بسته بودند اکنون در صف کوشندگان دموکراسی قرار دارند. ماندن این شخصیت های پرتوان و پرکار در مواضع قبلی شان جز تقویت استبداد دینی و تضعیف دموکراسی نتیجه ای نمی توانست داشته باشد.

چرا خواهان افشاگری در باره انقلاب فرهنگی شدم؟

ماجرا از این قرار است که من به هنگام انقلاب فرهنگی، در سال 1359، عضو هیأت علمی دانشگاه شیراز بودم و علوم سیاسی درس می دادم. در جریان بسته شدن دانشگاه ها پاکسازی شدم و تلاشهایم برای بازگشت به دانشگاه به جایی نرسید. در سال 1365، پس از حدود شش سال دوندگی و اعتراض به اخراجم از دانشگاه شیراز، برای مصاحبه به شورای عالی انقلاب فرهنگی دعوت شدم و در مصاحبه ای که دو سه دقیقه بیشتر طول نکشید با پرسشهای زیر رو به رو شدم: آیا، به هنگام تحصیل در آمریکا، دوست دختر (معشوقه) داشته ام؟ آیا هرگز مشروب یا گوشت خوک خورده ام؟ از کدام مرجع تقلید پیروی می کنم و در سال گذشته چند بار به رساله اش رجوع کرده ام؟ و نظرم راجع با اشغال لانه جاسوسی توسط دانشجویان پیرو خط امام چیست؟

چند روز بعد از این بازجویی، شورای انقلاب فرهنگی، طی نامه ای، به من اطلاع داد که وقتی که تحقیقاتش در باره من تمام شود با من تماس خواهد گرفت. اما با آن که 28 سال از آن مصاحبه ی کذایی گذشته است ظاهراً تحقیقات شورای انقلاب فرهنگی تمام نشده است چون هنوز کسی با من تماس نگرفته است.

من، به دلیل تأثیر ویرانگری که انقلاب فرهنگی بر زندگی ام و زندگی دانشجویانی که دوستشان داشتم و نیز بر وضعیت علم و فرهنگ در ایران گذاشته است همواره اشتیاق زیادی برای دانستن حقایق مربوط به آن داشته ام. به گمانم تمام کسانی که به نوعی قربانی حادثه شومی می شوند می خواهند بدانند که چطور آن بلا بر سرشان آمده است.

چرا آقای محمدی؟

من به این دلیل از آقای محمدی خواهان اطلاع رسانی در باره انقلاب فرهنگی شدم که گمان می کردم که ایشان دارای اطلاعات دست اولی در این باره است و چون دلبستگی اش را به نظام اسلامی از دست داده است دلیل کمتری برای توجیه یا تحریف این فاجعه ی فرهنگی دارد.

آقای محمدی در مقاله ای درباره انقلاب فرهنگی نوشته بود: «شب انقلاب فرهنگى بوى الرحمن دانشگاه بلند بود. خودمان با دست خودمان داشتيم درِ دانشگاهى را كه درش تازه متولد شده بوديم مى ‏بستيم. قرار شد ما برويم مهندسى شماره 2. قفل و زنجيرهايى تهيه شده و آماده بود. با بچه‏هاى شهر هماهنگ شده بود كه بيرون دانشگاه جمع بشوند و نگذارند ديگر گروهها به دانشگاه حمله كنند. دوستان مى ‏گفتند يك جريان سراسرى است كه هماهنگ عمل مى‏كند. گويى ميان انتخاب دنيا و آخرت گير كرده باشم. ميان دانشگاه رؤيايى يك جوان 20 ساله … از یک سو و انجام وظيفه ايدئولوژيك تعطيل دانشگاهى كه مقرّ گروههاى رقيب شده بود و هيچ جايش اسلامى نبود.» (مجید محمدی، یادهای دانشگاه شیراز، http://www.mghaed.com/lawh/u/shiraz.memoirs.2.htm#3)

اما مقاله اقای محمدی که با نثری فاخر و دلنشین نوشته شده است کلّی و سربسته است و ابعاد این فاجعه ی ملی را روشن نمی کند. آقای محمدی روشن نکرده است که چند نفر در این ماجرا شرکت داشتند و چه کسانی آنها را رهبری می کردند. روشن نیست که «بچه های شهر»، که قرار بود با حضور در بیرون دانشگاه مانع گشودن درهای دانشگاه توسط مخالفان انقلاب فرهنگی بشوند، چه کسانی و چند نفر بودند و چه سلاح هایی در اختیار داشتند. به نقش سپاه پاسداران، کمیته ها و روحانیون شیراز هم اشاره ای نشده است.

چندی بعد در مقاله ای از اکبر گنجی خواندم که «در شیراز، به گفته‌ ی مجید محمدی، جلسات تعطیل کردن دانشگاه در منزل محسن کدیور تشکیل می ‌شد. در آن جلسات محسن کدیور، عطاء الله مهاجرانی، مجید محمدی، ابراهیم نبوی، توفیقی (وزیر فرهنگ و آموزش عالی خاتمی)، کوچک زاده (نماینده‌ی مجلس فعلی)، کریم شورانگیز (استاندار کهکیلویه و بویر احمد در دوران محمد خاتمی) و… شرکت داشتند.» (اکبر گنجی، ارکان انقلاب فرهنگی، اندیشه زمانه. http://zamaaneh.com/idea/2010/06/post_733.html)

ابراهیم نبوی هم که در دانشگاه شیراز با آقای محمدی دوست و همدوره بود در ستایش از او نوشته بود که «مجید محمدی هم از همان بسیار باهوش ها بود، از آن نابغه های ریاضی و مهندسی که با محسن کدیور رفتند قم طلبه بشوند.» ابراهیم نبوی، کوچک زاده و دعواهای جناحی، http://efsha.squarespace.com/blog/2013/11/4/869732927731.html

برداشت من این بود که چنین آدم با استعدادی که به اندازه ای به نظام اسلامی متعهد بوده که حوزه را به دانشگاه و طلبگی را به دانشجویی ترجیح داده است نمی توانسته یک دانشجوی حزب اللهی معمولی باشد. او کسی نبوده است که قفل و زنجیری به دستش بدهند تا دری را ببندد و از آن نگهبانی کند تا مخالفان انقلاب فرهنگی نتوانند از آن در به دانشگاه وارد شوند. برداشت من این بود که ایشان از رهبران دانشجویان حزب اللهی دانشگاه شیراز بوده و در نتیجه باید اطلاعات گسترده ای درباره ی انقلاب فرهنگی و بستن دانشگاه شیراز داشته باشد.

من این مطالب را در ذهن داشتم و امیدوار بودم که روزی از آقای محمدی اطلاعات بیشتری در باره بستن دانشگاه شیراز کسب کنم. هفته پیش، به هنگام نوشتن مقاله «مجید محمدی و صدای آمریکا»، با مقاله ایشان با عنوان «مدیران مسئول و سردبیرانی که مرا حذف کردند» رو به رو شدم و بی اختیار به یاد حذف خود و استادان و دانشجویان دانشگاه شیراز افتادم. از این رو در پایان مقاله ام از ایشان خواستار افشاگری درباره حذف استادان و دانشجویان دانشگاه شیراز شدم.

واکنش آقای محمدی

آقای محمدی در واکنش به خواهش من نوشتند: «آقای سهیل روحانی در پایان مطلب برای سلب مشروعیت از بحث من در باب آزادی بیان و ضرورت خصوصی سازی بخش فارسی صدای امریکا به اتهام بیهوده و نادرست نقض آزادی‌ها و حقوق دیگران توسط من متمسک شده است. اگر قرار بود به روش آقای روحانی و برخی دیگر از اسلامگرایان و چپگراها عمل کنم به سوراخ کردن تاریخ پرداخته و سوابق سهیل روحانی را بیرون می کشیدم و به جای پاسخ به سخنان وی برایش اتهامی بر می ساختم.» (یک بار دیگر بخش فارسی صدای امریکا، مجید محمدی)

پاسخ من به آقای محمدی

آقای محمدی عزیز:

اول این که نقدی که من بر دیدگاه شما در باره خصوصی سازی بخش فارسی صدای آمریکا نوشتم از خواهشی که در پایان مقاله ام از شما کردم مستقل است. شما هم بهتر است که به هر کدام مستقلاً بپردازید.

دوم این که من هم مثل شما طرفدار آزادی بیان هستم و دقیقاً به دلیل پایبندی ام به آزادی بیان در جریان انقلاب فرهنگی پاکسازی شدم.

سوم این که من شما را به «نقض آزادیها و حقوق دیگران» متهم نکردم. این برداشت خود شما از نوشته من است. اما به فرض هم که چنین اتهامی به شما زده شود چرا فکر می کنید که این اتهام «بیهوده و نادرست» است؟ آیا شرکت در توطئه ای به نام انقلاب فرهنگی که به کتک خوردن هزاران دانشجو، تعطیلی دانشگاه، و تصفیه گسترده استادان و دانشجویان دگراندیش انجامید مصداق روشن «نقض آزادیها و حقوق دیگران» نیست؟

چهارم این که هیچ انسان منصفی نمی تواند کاسه و کوزه بسته شدن دانشگاه شیراز را بر سر جوان حزب اللهی 20 ساله ای به نام مجید محمدی بشکند. اما شما در دوره حساسی از تاریخ ایران و تاریخ دانشگاه شیراز عضو برجسته ی انجمن اسلامی دانشگاه شیراز بودید و مسلماً می توانید با انتشار اطلاعاتی که در باره اعضا و عملکرد این انجمن به هنگام انقلاب فرهنگی دارید برخی از زوایای تاریک تاریخ ایران را روشن کنید.

سهیل روحانی

10 اکتبر 2014

———————–
يادهاى دانشگاه شيراز-2

زهرا امان پور

حسام الدين عارف كشفي

مجيد محمدي

ثمينا يزدان دوست

محمد قائد

3

آخر ِ بازى‏

مهندس مجيد محمدى‏

دانشجوى برق و الكترونيك ( 64 ــ 1357)

هنوز نيامده، يك ترم دانشگاهى سرِ زا رفت. يك ماهى بود كلاس مى‏رفتيم كه دانشگاه تعطيل شد. پس از شور و هيجان بهمن 57 بود كه دانشگاه اعلام ثبت نام كرد. با 20 واحد شروع كردم. بچه‏هاى سال‏بالا مى‏گفتند براى ثبت نام بايد جنبيد چون هر درس را چندين استاد عرضه مى‏كنند. و ذهن ما بايد مثل ذهن مسئول ثبت‏نام خوب كار مى‏كرد تا همه ساعات واحدها درست پشت هم قرار بگيرند. همه كلاسهاى دانشجويان مهندسى در سال اول در محل دانشكده ادبيات و علوم برگزار مى‏شد و همه سال اولى‏ها با هم بودند؛ در بعضى درسها مثل شيمى و آزمايشگاه شيمى و ادبيات فارسى بيشتر، و در برخى ديگر مثل رياضيات و فيزيك كمتر. اگر هم ساعتى خالى مى‏ماند چندين گزينه در برابر داشتيم: سالن پينگ‏پنگ كه براى همه ميز داشت؛ كتابخانه ملاصدرا كه آن موقع هزار نشريه انگليسى زبان را مشترك بود؛ بوفه كه در آن انواع و اقسام حشرات‏الارض دور هم جمع مى‏شدند و از هر درى سخن مى‏گفتند و مى‏شد كتابهاى دست دوم بچه‏ها را آن‏جا خريد؛ سرزدن به بچه‏هاى سازمان دانشجويان مسلمان در اتاقكى كه تازه تحويل گرفته بودند؛ يا نشستن كنار فواره حوض فلكه عشاق روبه‏روى بخش زبان.

در ساعتهاى خالى ميان درسها مى‏شد در كلاسهاى ديگر شركت كرد: علم سياست، نظريه‏هاى جامعه‏شناسى، نجوم و خيلى درسهاى ديگر. هنوز آن‏قدر در سياست و سازمان دانشجويان قاطى نشده بودم كه وقت اين كارها را نداشته باشم. اما به فاصله يك ماه آن‏قدر قاطى شديم كه عيد نتوانستم برگردم تهران. ده روز اول رفتيم كوه و كمر منطقه درودزن براى تبليغ رفراندم جمهورى اسلامى و دو سه روزى هم درگير مقدمات انتخاب بوديم؛ روز انتخابات هم سر صندوق. هرچه جلوتر مى‏رفتيم رقابت ميان گروههاى سياسى شديدتر مى‏شد و ما بايد هم وقت بيشترى براى فعاليتهاى سازمان مى‏گذاشتيم و هم وقت بيشترى براى مطالعه تئوريك. كم‏كم كتابهاى ديگر ”دكتر“ (كه در آن روزگار فقط به على شريعتى اطلاق مى‏شد) مثل تاريخ اديان يا اسلام‏شناسى به دستمان مى‏رسيد. انبوهى از مجلات و نشريات و روزنامه‏ها هم منتشر مى‏شد كه نمى‏شد هيچ كدام را واگذاشت. استادها هم راه خودشان را مى‏رفتند؛ برخلاف روزگار اخير و دانشگاههاى دبيرستان‏شده، از جزوه خبرى نبود: فقط تكست. هر جلسه سى چهل صفحه مى‏رفتند جلو؛ هم بايد مى‏خوانديم، هم مسئله حل مى‏كرديم، هم گزارش آزمايشگاه مى‏نوشتيم و هم هميشه آماده مى‏بوديم براى كويز؛ به‏علاوه دو تا امتحان ميدترم و يك فاينال. ديگر دو ماه به دوماه هم وقت نمى‏كردم حتى يك تلفن به خانه بزنم. تازه داشت آثار تئوريك جريانهاى سياسى پشت هم چاپ مى‏شد. بهترين ويترين آثار تئوريك گروههاى چپ بساط كتابفروشى يك دختر هميشه سياه‏پوش فدايى خلق با موهاى طلايى بود كه روزى چند ساعت جلوى دكه روزنامه‏فروشىِ نزديك حافظيه مى‏نشست زمين و سرش را مى‏كرد در دنياى آرمانى ماركسيسم كه فقط در كتابها پيدا مى‏شد.

نمايش قلعه حيوانات را بچه‏هاى كانون فيلم كه سه‏تايشان مذهبى و سه‏تا چپ بودند در سالن دانشكده پزشكى ترتيب دادند و هفته بعد، دكتر ژيواگو. عموم بچه‏هاى چپ اين فيلمها را تحريم كردند.

شب انقلاب فرهنگى بوى الرحمن دانشگاه بلند بود. خودمان با دست خودمان داشتيم درِ دانشگاهى را كه درش تازه متولد شده بوديم مى‏بستيم. قرار شد ما برويم مهندسى شماره 2. قفل و زنجيرهايى تهيه شده و آماده بود. با بچه‏هاى شهر هماهنگ شده بود كه بيرون دانشگاه جمع بشوند و نگذارند ديگر گروهها به دانشگاه حمله كنند. دوستان مى‏گفتند يك جريان سراسرى است كه هماهنگ عمل مى‏كند. گويى ميان انتخاب دنيا و آخرت گير كرده باشم. ميان دانشگاه رؤيايى يك جوان 20 ساله با كتابخانه‏هاى فعال، زمين چمن باغ ارم كه گاه دور آن مى‏دويدم، آزمايشگاههاى فعال بخش شيمى، زمين تنيس دانشكده مهندسى كه تازه يك راكت براى آن خريده بودم، دهها كلاس جنبى كه در آنها شركت مى‏كردم، فلكه عشاق با هزاران گل اطلسى و هميشه بهارش، صندوق پستى‏ام در دانشكده ادبيات، خوابگاه شيروانى‏دار خيابان هدايت و آن جوان فدايى هم‏اتاقم كه برايم آوازهاى كردى مى‏گذاشت و من صبحها برايش نماز مى‏خواندم از يك سو، و انجام وظيفه ايدئولوژيك تعطيل دانشگاهى كه مقرّ گروههاى رقيب شده بود و هيچ جايش اسلامى نبود.

انقلاب فرهنگى پرتم كرد به دنيايى ديگر. در اين پرتاب، همه تعلقات گذشته از كف رفت: راكت تنيس را در خوابگاه هدايت در چند روزى كه ما در دانشگاه بست نشسته بوديم بردند؛ دوچرخه كورسى نازنين، يك شب جلو يك نمايشگاه عكس از كف رفت. دانشگاه در عرض چند روز پت‏پت كرد و خاموش شد و ما، حدود چهار صد پانصد نفر آدم فعال سياسى كه در دو انتخابات به طور فعال شركت كرده بوديم و حالا مثلاً دو تا نماينده در مجلس داشتيم، رجعت كرديم به زندگى صوفيان سده‏هاى ششم و هفتم كه حتى غذايمان هم از خانه‏هاى مردم مى‏آمد و شبها مثل ساردين در يك ساختمان كوچك كنار هم دراز مى‏كشيديم.

در اين دنياى جديد دو كار پيش پاى ما بود: خودسازى و فعاليت سياسى در مقياسى بزرگتر، يعنى جامعه. سخنرانيها و فعاليت در سطح شهر براى بسط معارف و فرهنگ اسلامى آغاز شد. هر يك از ما هفته‏اى چند جلسه يا كلاس در بازار يا مدارس يا ادارات داشت. به موازات اين فعاليتها، درسهاى مذهبى آغاز شد كه در همان حد روحانيون شهر محدود نماند و با چند نفر ديگر سر از قم درآورديم: يك هجرت علمى. آخرين جملات پدر محسن كديور، روزى كه مى‏خواستيم عازم قم بشويم، حكايت از نوعى شور و حال در اطرافيان داشت كه گويى دارند ما را به شهر مبعوثان براى برانگيخته شدن دوباره مى‏فرستند.

تنها تعلق خاطرى كه در شيراز مى‏ماند رابطه ابترى بود با يك دختر دبيرستانى كه هفته‏اى يك بار به كتابخانه سازمان دانشجويان مسلمان سر مى‏زد و من ندانسته و نشناخته از طريق يكى از خواهران از او خواستگارى كردم.

بار اولى كه از جبهه بر مى‏گشتيم، يك راست رفتم كوچه پشت باغ ارم. زنگ را كه به‏صدا درآوردم خودش در را باز كرد. محمدِ سه‏ماهه در بغلش بود. با موى كوتاه و لباس بسيجى خاك‏آلود كه مرا ديد باور نمى‏كرد خودم هستم. وقتى گفته بودم مى‏روم جبهه، باور نكرده بود. فكر مى‏كرد مى‏خواهم از دست او و بچه فرار كنم. پس از زايمان و قبل از رفتن من به جبهه هم حاضر نشده بود بيايد در خوابگاه زندگى كند. با نوعى التماس از او خواستم لباسهايش را بپوشد تا با هم برويم. گفت ”باش اونجا، خوبه.“ يك راست رفتم ترمينال و بليت گرفتم براى تهران. ديگر آن‏جا كارى نداشتم. همه واحدهايم از هستى ساقط شده بودند. مى‏دانستم تهران هم نمى‏توانم دوام بياورم.

پس از دو سال مقاومت، در ساعت 10 و 17 دقيقه سيزدهم اسفند ماه يكهزار و سيصد و شصت و سه در دادگاه خانواده شيراز از من جدا شد و بچه‏مان را بى‏هيچ احساس مشهودى به دستم داد تا با خانواده‏اش به خارج برود.

بازگشتم به زندگى رياضت‏جويانه دانشجويى. كم‏كم از فعاليتهاى سياسى دانشجويى كنار كشيدم، چون فعاليت مستقل مدام دشوارتر مى‏شد و نسل تازه‏اى هم بود كه مى‏شد كارها را به آن واگذاشت. توان و انگيزه بيشترى داشتند براى مقابله با انجمنهاى اسلامى كه هر روز از طرف يكى از روحانيون شهر در دانشگاه منصوب مى‏شدند. هر ترم بيست واحد رسمى به علاوه ده تا پانزده واحد غير رسمى. از دروس جامعه‏شناسى تا زبان آلمانى و فرانسه. در كنارش هم استفاده از نوارهاى درسى قم با دو سه نفر از دوستان درسهاى طلبگى را مباحثه مى‏كرديم. مغنى و مطول را كه نيمه‏كاره در قم رها كرده بودم همين طورى به پايان رساندم.

زندگى دانشجويى در شيرازِ سالهاى 64 ـ 61 خلاصه مى‏شد در چهار ساعت كلاس ميان 8 تا 12، يك ساعت كلاس ميان يك تا دو بعدازظهر، سه ساعت كارگاه يا آزمايشگاه ميان 2 تا 5 بعدازظهر و 5 ساعت مطالعه و حل مسئله و تهيه گزارش آزمايشگاه در كتابخانه از 11ـ6 شب. ساعات مطالعات غير درسى يا جمعهاى دانشجويى، هر ساعت خالى بود ميان اين ساعتها. عموم بچه‏هاى هم دوره جذب نهادهاى انقلابى مثل سپاه، جهاد يا ادارات ديگر شده بودند و با كمك هزينه آن سازمانها زندگى‏شان را مى‏گذراندند. اما من از هر گونه وابستگى رها شده بودم. در ايام تعطيل هم به مطالعات فلسفى مشغول بودم.

مهاجرت استادان پس از يك دوره توقف در اين سالها دوباره آغاز شد. تا سال 63 بخش برق كه در سال 57 بيست و سه نفر عضو هيئت علمى در سطح دكترا داشت، به دو نفر كادر هيئت علمى در اين سطح رسيد. آنها هم دنياى تازه‏اى را كه ما درست كرده بوديم دوست نداشتند و به زندگى به چشم ديگرى نگاه مى‏كردند. تأسف دانشگاهى گلخانه‏اى را مى‏خوردند در كشورى كه ده كيلومتر آن طرف‏تر گروهى از مردم در هزاره سوم تاريخ بشر زندگى مى‏كردند. آنها مهاجرت مى‏كردند به هزاره خودشان، اما ما ميان اين هزاره‏ها معلق بوديم. در هزاره ششم صبحها يكى دو ساعت مى‏رفتم اتاق كامپيوتر. تازه عناصرى از اين هزاره به شكل كامپيوتر شخصى جاى آن كامپيوترهاى عظيم آى.بى.ام را گرفته بودند. اما چند سالى ميان كتابهاى درسى ما و هزاره ششم فاصله افتاده بود.

آزمايشگاهها، كتابخانه‏ها و كارگاههاى وارداتى به هزاره ششم تعلق داشتند با آدميانى از هزاره‏هاى پيش كه ميان آنها گام بر مى‏داشتند.

در هزارۀ چهارم، شبهاى جمعه مى‏رفتيم چشمه على، با يك كترى سوخته، چند پر چاى و كمى خرما. قطره‏قطره از چشمه آب جمع مى‏كرديم توى كترى و بساط چاى راه مى‏انداختيم. چشمه على تا خوابگاه ارم به گامهاى مردانه 45 دقيقه راه بود. گاه دو نفرى و گاه دويست نفرى. هركس مى‏خواست مى‏آمد. حرفهاى آن شبها هم به همان هزاره تعلق داشت.

در هزارۀ پنجم مى‏نشستيم در نمازخانه دانشكده كنار ابراهيم و الفيه‏ى ابن مالك را براى يكديگر تفسير مى‏كرديم. شفاى ابن سينا را زير و رو كرديم، رسالۀ‌ قشريه را صفحه‏به‏صفحه مرور مى‏كرديم و شرح شمسيه را بر تهذيب الاصول ترجيح مى‏داديم.

در هزارۀ سوم به سراغ احساسات كپك‏زده خويش مى‏رفتيم. مى‏ايستاديم كنار رودخانه خشك، روى زمين تنيس سابق دانشكده و پرنده‏هاى مهاجرى را كه روى ديواره كنار رودخانه بالا و پايين مى‏پريدند تماشا مى‏كرديم.

در سال 1359، پس از انقلاب فرهنگى، در يك اقدام انقلابى 94 تن از استادان دانشگاه شيراز را اخراج كردند. اخراجيها همه فارغ‏التحصيلان دانشگاههاى آمريكا بودند و به‏سرعت جذب محيط دانشگاه سابق خود شدند. اين اقدامات انقلابى در مورد دانشجويان سختگيرانه‏تر بود چون خود دانشجوها همين كارها را مى‏كردند. بسيارى از آن تصفيه‏گرانْ خود سالها بعد در مجموعه مديران كشور تصفيه شدند. انقلابْ نخست ضدانقلاب را خورد و سپس انقلاب را.

اولين بار بود كه به اتاق رياست دانشكده وارد مى‏شدم. رئيس انقلابى دانشكده لم‏داده بود توى صندلى چرمى وَك و ولمَش. حرفهايمان را زديم اما مقام رياست سر سازگارى نداشت. كار بالا گرفت و حرفهايى ردوبدل شد كه مى‏تواند هر دانشجويى را به كميته انضباطى و محروميت موقت يا دائم از تحصيل بكشاند. رياست محترم ما را موانع پيشبرد علم تلقى مى‏كرد و ما او را مانع پيشبرد اهداف انسانى؛ او ما را به درس‏خوانى بيشتر فرا مى‏خواند و ما او را به وقت‏گذارى بيشتر در دانشكده؛ او ما را به عدم دخالت در مديريت دعوت مى‏كرد و ما او را به عدم دخالت در امور مربوط به دانشجويان؛ او ما را به درس گرفتن از تاريخ فرا مى‏خواند و ما او را به درس گرفتن از مديران گذشته؛ او ما را به كميته انضباطى تهديد كرد و ما او را به…

اول دفترچه‏هاى پاسخ توزيع شد و بعد سؤالات. امتحان مثل خيلى ديگر از امتحانات با كتاب باز انجام مى‏گرفت. استاد زمان پايان امتحان را اعلام كرد و رفت توى دفتر كارش. به يكى از بچه‏ها هم سپرد كه پاسخها را از زير در اتاقش بفرستند به داخل. اين كار هميشه در دانشگاه معمول بود. چند دقيقه كه گذشت گفتگو ميان دو تن از دانشجويان براى مشورت در باب سؤالات بالا گرفت. بقيه بچه‏ها آن‏قدر به آنها چشم غره رفتند كه دست برداشتند.

تابستان 58 از آن تابستانهاى جهنمى بود. آفتاب شيراز جزغاله مى‏كرد و، برعكس، سايه‏اش تومانى صنار توفير داشت. شش واحد گرفته بودم. بيشترْ كسانى مانده بودند كه مى‏خواستند درس بخوانند. شور و هيجان سياسى بهار افول كرده بود. دخترك فدايى بساطش را جمع كرده بود و اثرى از آثارش نبود. جاى او را دو تا پيكارى گرفته بودند كه ظاهراً اهل درس و كلاس نبودند. از صبح تا عصر پلاس بودند كنار كتابهايشان. هنوز بساط اتاقك‏سازى در دانشكده‏ها راه نيفتاده بود و جماعت آواره بودند.

از در كلاس كه آمدم بيرون ديدم صدها مرد و زن كه بسيارى‏شان دانشگاهى و دانشجو نبودند دستهاى همديگر را گرفته بودند و سرود مى‏خواندند. ظاهراً يكى از كادر مركزى‏شان از تهران آمده بود. شعارها همه هيجان‏انگيز بود و جمعيت محكم پا مى‏كوبيد. خشونت و معصوميت در هم مى‏آميخت. رسول مى‏گفت احتمالاً ميتينگ پيشرس انتخاباتى است. از بلندگو يكى از سرودهايى كه تازه ساخته بودند پخش مى‏شد. موسيقى در خدمت واژه‏هايى بود كه از ما حركت و وفادارى مى‏خواست. اما ”وفادارى به چه” را مبهم مى‏گذاشت.

عصر با دو سه تا از بچه‏هاى كشاورزى قرار گذاشته بوديم برويم باجگاه. يكى‏شان محصول توت فرنگى داشت. دو سه بارى كه با اتوبوس سر راه اصفهان‏شيراز از آن‏جا رد شده بودم در عالم خواب سير مى‏كردم. باورم نمى‏شد يك دانشكده مى‏تواند اين قدر بزرگ باشد. دهها هكتار زمين كشاورزى. تازه آن طرف جاده هم دانشكده دامپزشكى بود. فورى زديم به آب. استخرش از استخر پزشكى بزرگتر بود و به اندازه استخر ارم. اما با آفتابى تندتر و گزنده‏تر. در عرض چند دقيقه ميتينگ و نامزدهاى انتخاباتى مجلس اول و سرودهاى انقلابى تبخير شدند. آب خنك استخر همه را دشارژ كرد. بعد دراز كشيديم زير سايه‏روشن يكى از بيدها. اين همان خورشيدى بود كه ميليونها سال داشت مى‏تابيد و كارى به كار آدمهاى جورواجور نداشت. يكى از ده ستاره در ميان ده كهكشان شناخته شده.

در جشن فارغ‏التحصيلى دوباره برگشته بوديم به روز اول ورود به دانشگاه. اما ديگر اين‏جا عده‏اى از دانشجوهاى سال بالاى سياسى در كمين ما نبودند تا با دادن چند روز جا در خوابگاه آنها بشويم سمپات گروه و دسته‏شان. اينجا سياست در پرانتز قرار داشت و همه صحبتها از مهندسان صفر كيلومتر برق و الكترونيكى بود كه از دانشجوهاى سال صفرى به سال صفر زندگىِ كارى‏شان ارتقا پيدا كرده بودند. همه استادان بخش، معاون آموزشى دانشكده و رئيس سابق‏الذكر دانشكده حضور داشتند. صلح و صفا بر همه گفتارها حاكم بود. تنها دختر پنجاه‏وهفتى‏هاى برق و الكترونيك هم حضور داشت، مثل بقيه دوره‏هاى اين رشته كه هميشه يك دختر بود و چهل تا عزب‏اوقلى. در هيچ دوره‏اى نبايد موقع فارغ‏التحصيلى اين همه متأهل داشته باشند. پنجاه شصت درصدشان زن و بچه داشتند.

گرچه غذاى سلف‏سرويس در طول سه‏چهار سال از چند جور غذا و سالاد و دسر رسيده بود به نان و پنير و خيار يا آش‏ماست خالى، اين يك شب را دانشكده سنگ تمام گذاشته بود. مثل آن سالها. بچه‏ها هم همه لباس پلوخورى داشتند با عطر و ادوكلن و مخلّفات.

زودتر از بقيه زدم بيرون. با يكى از بچه‏هاى بخش فيزيك كه در رصدخانه دانشگاه كار مى‏كرد قرار گذاشته بوديم. مى‏گفت در آن شب مى‏شود يكى از ستاره‏هاى دنباله‏دار را ديد. ستاره ما در دانشگاه دنباله‏دار نبود و خيلى زود خاموش شد. حالا مى‏رفتيم ستاره‏اى در چند ميليون كيلومترى زمين را كه هرگز نمى‏خواست خاموش شود ببينيم.

برگ تصفيه‏حساب پر شده بود از مُهر. مُهر كتابخانه دانشكده خودمان و دانشكده ادبيات و علوم، كه ما بدهى به آنجاها نداريم؛ مُهر اداره خوابگاهها كه اتاق را تحويل داده‏ايم؛ و مُهر چند تا اداره ديگر. همه مُهرهاى ”باطل شد“ براى خواندن فاتحه ما. برگه را همراه كارت دانشجويى دادم به يكى از كارمندهاى اداره خدمات. رفت و پرونده آب‏كشيده ما را آورد. سال گذشته سيل رودخانه خشك همه پرونده‏ها را در زيرزمين خوابگاه قدس خيسانده بود. يك مهر باطل شد ديگر خورد روى همه مُهرها و ما از حيثيت دانشجويى ساقط شديم. دوباره شدم آدم سابق سال 57 اما با كلى غم‏غربت و ذهنى مملو از مايعات ذخيره شده‏اى كه از سرچشمه‏هاى دوردست مى‏آمد. خود سرچشمه‏ها گم شده بود و همه آن هفت سال مثل يك چرت گذرا سر كلاس يك تا دو بعد از ظهر در ترم تابستانى به‏نظر مى‏آمد.

———————–
ابراهیم نبوی – کوچک زاده و دعواهای جناحی

نسل ما نسل جالبی بود. از میان بچه های یک اتاق چهار نفری خوابگاه دانشگاه حالا یکی شان که چپ بود و از دانشگاه اخراج شد، رفته است کانادا و دکتر متخصص است، یکی شان در جنگ کشته شد، یکی شان نویسنده است و بعد از چند بار زندانی شدن حالا در اینجا دارد برای شما می نویسد و یکی هم رفت توی جهاد سازندگی و حالا شده نماینده مجلس. اما در میان بچه های شیراز یک حداقلی از هوش وجود داشت که بعضی از بچه ها به کم داشتن آن مفتخر بودند
نیره اخوان جزو بچه های دانشکده بود که همیشه در هر جمع بچه مسلمان دیده می شد، معروف بود که در یک جلسه سه ساعته حتی یک کلمه هم حرف نمی زند، حرف هم که می زد همه می خندیدند، بعدا شد زن حسن کامران از بچه های دانشگاه تبریز که سربازی را در شیراز می گذراند و بعد از انقلاب سر از سیاسی عقیدتی ارتش درآورد و بعدا حسن کامران و نیره اخوان هر دو نماینده مجلس شدند. نیره در تمام دانشکده به عنوان سمبل هیچ مطرح بود. جالب است که پپه ترین بچه های دانشکده رفتند به بالاترین موقعیت ها در جناح راست.

محسن کدیور جزو باهوش ترین ها بود، دانشجوی مهندسی که با معدل 19.86 از دبیرستان دانشگاه فارغ التحصیل شد و از همان هجده سالگی نویسنده بسیار قابلی بود، بیانیه های بسیاری از مراجع و مجتهدین را در دوره انقلاب در شیراز محسن کدیور می نوشت. مجید محمدی هم از همان بسیار باهوش ها بود، از آن نابغه های ریاضی و مهندسی که با محسن کدیور رفتند قم طلبه بشوند، حالا محسن کدیور یک روحانی بزرگ و سرشناس مبارز است و مجید محمدی یک نویسنده که تا می تواند علیه روحانیت و قم و طلاب می نویسد، لابد در قم به این شناخت رسیده است.

در دانشگاه شیراز بسیاری از بسیار باهوش ها یا شدند چپ های اخراج شده، یا مثل عباس نخعی رفتند با مجاهدین خلق و در درگیری نظامی کشته شدند، یا شدند مثل محسن کدیور و مجید محمدی و عطاء الله مهاجرانی و مصطفی معین و سروکارشان با زندان افتاد و مبارزه کردند برای آزادی، اما تعدادی خنگ عقب مانده هم داشتیم که از قضای روزگار اینها از همه بیشتر به قدرت نزدیک شدند. یکی از این عقب مانده ها موجودی بود به نام مهدی کوچک زاده که ما به او سعید می گفتیم.

مهدی کوچک زاده، بچه پرروی هیز دانشکده ما

من سیدابراهیم نبوی نادان در سال 1356 یکی از کارهایم که حالا مثل سگ از آن پشیمان هستم این بود که بچه سوسول های بی تفاوت به سیاست را نصیحت کنم و بکشانم به فعالیت انقلابی و سیاسی و کتاب های دکتر شریعتی را بدهم بخوانند، دستم بشکند الهی! این مهدی کوچک زاده از آن بچه پولدارهای سوسول دختر باز دانشکده کشاورزی بود که یک روز در حال خراب کشف اش کردم. احساس نجات بشر فاسد به من دست داد و مخش را حسابی زدم. یواش یواش از آن کارهای بد دست ورداشت و گاهی کتاب می خواند و بتدریج انقلابی و نسبت به مسائل سیاسی فعال شد، اما تا بعد از انقلاب هم به سختی می شد از فضای سوسولی دانشکده درش آورد. بعد از انقلاب شجاعتش گل کرد و همراه شد با بقیه بچه های دانشگاه و دست از خوردن زهرماری هم برداشت، بشکند این دست که نمک ندارد. ای داور نبوی! آبت نبود، نانت نبود، چی بود که یک موجودی را که می شد یک معلم دبستان خوب شود کاری کردی که به چنین جانوری تبدیل شد؟

بعد از انقلاب مهدی کوچک زاده که در رشته خاکشناسی دانشکده کشاورزی درس می خواند،مدتی رفت جهاد سازندگی. همیشه تلپ بود در سازمان دانشجویان مسلمان و همیشه هم در هر جلسه ای وقت می گرفت تا حرف بزند، بچه ها هم چون می دانستند چه درفشانی می خواهد بکند، معمولا به او وقت نمی دادند، این اصطلاح جا افتاده بود که باز کوچک زاده می خواد حرف بزنه، و این آغاز فاجعه بود.در همان جهاد سازندگی بود که اینقدر خنگ بازی در آورد که بچه ها برای اینکه از سر بازش کنند فرستادندش برای پشتیبانی جنگ. رفت و در همانجا از بخت بد مجروح شد و برگشت. یک پایش را از دست داد. آن روزها دو فرزند داشت و تازه زندگی را شروع کرده بود.

بالاخره یک روز آمد به خانه ما، بدجور بریده بود. احساس می کرد سرش را در جنگ کلاه گذاشته اند و الکی الکی پایش را از دست داده است، بچه ها تلاش کردند تا از این حال درش بیاورند، بدجور بریده بود. تا بالاخره بورس گرفت و رفت هلند و در همان رشته خاکشناسی درسش را با پول وزارت جهاد به عنوان جانباز جنگ خواند و برگشت. وقتی برگشت زندگی در هلند عقلش را سرجا آورده بود. بچه پرروی دانشکده راه ورود به قدرت را پیدا کرد. رفت به جهاد دانشگاهی و از آنجا وارد فرمول الله کرم و احمدی نژاد شد. مطابق این فرمول شما اگر پررو باشید و یک مدرک دانشگاهی هم داشته باشید و یک چفیه هم روی دوش تان بیندازید می توانید تمام مشکلات زندگی تان را حل کنید.

اوایل دهه هفتاد بود، من مسوول غرفه گل آقا در نمایشگاه بین المللی کتاب بودم که یک باره دیدم این بچه پررو با آن چشم های زاغول هیزش که همیشه خدا در دانشکده باید کنترلش می کردی، دارد به من نگاه می کند. آمد نزدیک و گفت: توی ضدانقلاب هم در گل آقا علیه نظام هنوز فعالیت می کنی؟ من هم مثل امروز کمی عصبانی بودم، گفتم: هر کی گفت نون و پنیر، تو یکی سرتو بذار و بمیر، بشکنه این دست که نمک نداره، خوبه من بالا و پائین تو دیدم. مرتیکه خوبه من عرق خوری و دختر بازی ات رو دیدم( در اینجا از همه عرق خور های عزیز و دختر باز های محترم عذر می خواهم، علت اینکه این حرف ها را به او زدم این بود که خیلی جانماز آب می کشید) او هم رفت و به راهی که داشت ادامه داد.

می گوید: هر که گریزد ز خراجات شهر، جورکش غول بیابان شود. من خیلی آدم احمقی بودم که این بچه پرروی نادان را از یک زندگی معمولی که در آن می توانست حداقل یک معلم ریاضی خوب در دبستان یا مدرسه راهنمایی شود به طرف سیاست کشیدم، من از خبرنگار شرق هم از طرف این بچه پررو عذر می خواهم. واقعا عذر می خواهم.

امروز خواندم که بچه پرروی دانشکده ما یعنی مهدی کوچک زاده با یک خبرنگار روزنامه شرق درگیر شده، من از آن خبرنگار عذر می خواهم، این تازه روز خوبش است، قبلا گاز هم می گرفت.

ابراهیم نبوی

No responses yet

Jan 03 2013

بازگشت کامبیز حسینی به صحنه طنز سیاسی ۴۴ دقیقه قبل

نوشته: خُسن آقا در بخش: آزادی بیان,آمریکا,سانسور,سیاسی,طنز

ایرون: کامبیز جسینی پس از یک سکوت طولانی اخیرن در صفحه فیس بوکش اعلام کرد که کارش با صدای آمریکا تمام شده. بدون هیج توضیحی. گوینده محبوب «پارازیت»، برنامه بسیار پر بییننده ای که یک سالی است به تاریخ پیوسته، بیکار ننشسته و قرار است از ۱۷ ژانویه یک برنامه رادیویی اینترنتی شروع کند. علاوه بر این پیشنهاداتی در مورد برنامه جدید تلویزیونی هم به او شده. برایش چند سوال فرستادم تا در ابن زمیته ها توضیح دهد.

یک سالی هست که عملا ناپدید شدی! و برنامه پربیننده ی پارازیت بدون هیچ توضیحی قطع شده. علتش چی بوده؟

‌علت قطع برنامه ی پارازیت را باید از مدیران صدای آمریکا پرسید. من کارمند آن رسانه بودم و کنترلی روی سیاست گذاری های صدای آمریکا یا قدرت اجرایی نداشتم. ولی می توانم راجع به دلیل قانونی قطع همکاری ام با صدای آمریکا توضیح دهم. کارگزینی صدای آمریکا در نوامبر ۲۰۱۲ از من خواست که درباره ی وضعیت ثبت نامم در اداره ای به نام «سلکتیو سرویس» توضیح بدهم. بر طبق قوانین دولتی اگر شما زیر ۲۶ سال داشته باشید و وارد آمریکا شوید باید در ارگانی به نام سلکتیو سرویس ثبت نام کنید و اگر این کار را انجام ندهید نمی توانید کارمند دولت باشید. ثبت نام در این ارگان معنی اش این است که وقتی آمریکا وارد جنگ می شود اگر از شما خواسته شود شما باید بدون هیچ عذری بروید و برای این کشوربجنگید.

من وقتی داشتم استخدام صدای آمریکا می شدم در فرم استخدامی ام توضیح داده بودم که ثبت نام نکرده ام ولی در آن زمان کسی پرسشی در این زمینه که چرا ثبت نام نکرده ای از من نکر و من استخدام شدم. کارگزینی صدای آمریکا نزدیک ۵ سال بعد از استخدامم از من خواست که توضیح بدهم .گروهی از اساتید دانشگاه های آمریکا و روزنامه نگاران و فعالان حقوق بشر در حمایت از من نامه هایی برای صدای آمریکا در این مورد نوشتند تا این رسانه در مورد من استثنا قایل شود ولی ظاهرا این قانون ربطی به صدای آمریکا ندارد و یک قانون کلی است برای کار در هر ارگان دولتی در آمریکا. صدای آمریکا طی نامه ای که در دسامبر۲۰۱۲ به من داد اعلام کرد که همکاری من با آن رسانه در بیستم دسامبر به اتمام خواهد رسید ولی من می توانم به این حکم اعتراض کنم.

در نهایت من به علت کاغذ بازی های فرسایشی دولتی تصمیم گرفتم اعتراضی نکنم تا بتوانم هر چه سریعتر روی پروژه های جدیدترم تمرکز کنم. عده ای از مدیران ارشد صدای آمریکا از این مسله ناراحت شدند و واقعا نمی خواستند من از صدای‌ آمریکا بروم ولی ظاهرا کارگزینی این رسانه مستقل عمل می کند و این قانون هم برگشت ناپذیر است.

به نظر میاد دلیلی که برای قظع برنامه پارازیت و رفتن از صدای آمریکا دادی بیشتر بهانه بوده و گرنه چرا بخواهند چنین برنامه موفق و مجری محبوبش را کنار بگذارن؟ اختلافات شخصی و فکری با همکاران و مدیران زمینه اش نبوده؟‌

من عرض کردم که دلیل قطع برنامه را باید از صدای آمریکا بپرسید. من با اینکه محتوی برنامه را طراحی می کردم ولی صاحب برنامه نبودم. صدای آمریکا صاحب اصلی برنامه بود و می توانست تصمیم بگیرد که برنامه باشد یا نباشد. اختلاف شخصی هم من با کسی نداشتم و ندارم ولی اختلاف فکری در همه ی رسانه ها هست و صدای آمریکا هم از این قضیه مستثنی نیست. بر اساس نامه ای که کارگزینی صدای آمریکا رسما برای من نوشته به علت ثبت نام نکردن در ارگان سلکتیو سرویس من دیگر نمی توانستم که با این رسانه همکاری کنم. در این نامه هیچ دلیل دیگری برای قطع همکاری من با صدای آمریکا قید نشده است.

علت موفقیت استثایی پارازیت چه بود؟‌

جواب:‌ عوامل متعددی داشت. من وقتی برنامه را شروع کردم اصلا فکرش را هم نمی کردم که این برنامه نقطه ی عطفی در برنامه های صدای آمریکا شود. اصلا عادت به مخاطب میلیونی نداشتم چرا که سال ها کار تاتر کرده بودم و همیشه مخاطبان محدودی داشتم. زبان طنز تلخ و عصبانیی که برای برنامه ساخته شد به همراه کاراکتری که از این زبان برای انتقال اخبار و اطلاعات استفاده می کرد توانست با مردم ارتباط برقرار کند. البته نحوه ی اجرای من و شیوه ی نگارشم قسمتی از داستان بود. تدوین برنامه و جلوه های بصری و همچنین موزیک هایی که استفاده می شد نقش عمده ای در موفقیت برنامه داشت.

برنامه خیلی ساده شروع شد ومن نمی دانستم خطوط قرمزم کجاست و اصلا تا کجا می توانم جلو بروم. جنبش سبز و اتفاقات بعد از انتخابات ۸۸ و تمرکز برنامه روی پوشش اخباری که از ایران می آمد ناگهان هجوم مخاطبان را شامل شد و روند برنامه را عوض کرد. از یک نقطه ای به بعد من واقعا احساس نمی کردم که این فقط یک برنامه ی تلویزیونی است. مردم آمدند حمایت کردند و مسولیت ما را به شدت سنگین کردند. انتظار مخاطبان برنامه واقعا بیشتر از حد و توان یک برنامه ی تلویزیونی بود. فشار بسیار زیادی بر همه ی اعضای تیم سازنده بود و مخاطبان برنامه ما را موظف کردند تا هر هفته صدای آنها در صدای آمریکا باشیم. این باعث شد تا هر هفته تلاش بشود تا بهترین برنامه تولید شود. خیلی کار سخت ولی شیرینی بود چون شما تمام آنچه در چنته داری را بایستی در یک هفته ارایه می کردی و این تازه نقطه ی شروع می شد برای برنامه ی هفته ی دیگر!

البته از آزادی عملی که صدای آمریکا به برنامه می داد هم نباید چشم پوشید. صدای آمریکا وقتی دید برنامه مخاطب دارد آزادی عمل بیشتری داد. هر چند من زیاد مطمن نیستم که مدیران صدای آمریکا واقعا می دانستند که محتوی فارسی برنامه دقیقا چه می گوید ولی من کاری را که به نظرم درست بود انجام می دادم و به آن ایمان داشتم و آن ها هم به من اعتماد کردند چرا که دیدند پارازیت اعتماد مردم را به دست آورده است. برای یک برنامه ی نیم ساعته ی هفتگی خیلی وقت گذاشته می شد و شب های که قرار بود برنامه روز بعدش پخش شود بعضی اوقات تا صبح روی ثانیه به ثانیه اش کار می شد. من فکر میکنم مخاطبان برنامه بدون اینکه بدانند پشت صحنه چه خبر است همه ی اینها را حس می کردند. مردم صداقت کلام برنامه را به شدت می پسندیدند. تحقیقی که به صورت هفتگی در شبکه های اجتماعی می کردم هم مزید علت بود. نمی خواستم مردم فکر کنند این برنامه دارد از آمریکا پخش می شود و باید این را منتقل میکردم که من فرقی با شما که در ایران هستید ندارم. سخت بود که در آمریکا زندگی کنی و بتوانی واقعیت های سیاسی اجتماعی درون ایران را لمس کنی و آن را منتقل کنی. من در طول هفته با اقشار متفاوت داخل و خارج از ایران حرف می زدم تا بتوانم زبان برنامه را به روز کنم.

یک مسله ی جالب که شاید به موفقیت برنامه کمک می کرد این بود که من اصلا برنامه را می نوشتم برای خودم! نه برای مخاطبی غیر از خودم. یعنی زبان برنامه زبان کوچه و بازار بود و کاراکتری که از این زبان استفاده می کرد عصبانی بود و داد و قال زیاد می کرد ولی من برنامه را برای خودم می نوشتم. خودم زمانی که نوجوان بودم و در اتاق کوچکم در شهرستان می نشستم و امید داشتم و تشنه ی اخبار و اطلاعات بیشتر بودم تا بتوانم تصمیم گیری کنم. من وقتی به دوربین نگاه می کردم با خودم حرف می زدم با نوجوانی که می خواهد بداند و جست و جو گر است تا ببیند طرف دیگر خبری که از رسانه ی دولتی ایران می بینید و می شنود چیست. این کار را با طنز می کردم چون کاری بود که بلد بودم. از طرفی من به شدت تحت تاثیر جریان طنز مشروطه هستم و به خاطر سابقه ی تاریخی اطلاع رسانی از طریق طنز و واکنش مردم ایران به این شیوه فکر میکنم بهترین راه برای جذب مخاطب جهت رساندن اخبار و اطلاعات طنز است. البته مردم خیلی باهوش تر از این حرف ها هستند و فرق بین طنز و هزل و هجو و… را درک میکنندو بر اساس نوع کار تو را قضاوت میکنند.

در این چند ماه فرصت برای فکر کردن داشتی. چه تجربه ی شیرین و تلخی گرفتی؟

جواب:‌ من اصولا فکری نکردم در این چند ماه در این زمینه. از اینکه پارازیت نتوانست ادامه بیاید خوب قطعا متاسفم و غصه می خورم چون آن کار مثل بچه ام بود که به دنیا آمد و بزرگ شد ولی من مثل همه ی آدم های دنیا دارم زندگی ام را میکنم. پروژه هایی دارم که دارم روی آن ها کار میکنم. در این چند ماه دو تاتر کار کردم با یک گروه لهستانی در نیویورک. مضمون نمایش ها نسل کشی بود و برای همین برایم جالب بود و کار کردم. روی یک برنامه ی نیم ساعته ی رادیویی دارم کار میکنم تا به صورت پادکست در اینترنت پخش کنم و این برنامه از هفدهم ژانویه پخش خواهد شد. همزمان دارم کارهای هنری دیگری هم انجام می دهم به همراه کار روی یک برنامه ی تلویزیونی جدید که آن را هم به زودی جزییاتش را اعلام خواهم کرد.

زندگی کلا تجربه ی تلخ و شیرینی است و من هم با آغوشی باز دارم ادامه اش می دهم. همین!

حالا که دیگه برای صدای امریکا کار نمی کنی آیا پیشنهاداتی از شبکه های تلویزونی دیگه داری؟‌آیا کامبیز حسینی را در برنامه ی طنز انتقادی جدیدی خواهیم دید؟

پیشنهاد همیشه بود و همیشه هست. مهم این است که شرایط کاری برایت چگونه فراهم باشد. من آدمی هستم که کیفیت تولید برایم مهم است و اگر نتوانم برنامه ای در حد و اندازه های پارازیت دوباره تولید کنم ترجیح می دهم که اصلا کاری این چنینی نکنم. یعنی کارهای دیگری بکنم که تولیدش برایم احساس رضایتمندی ایجاد کند. ولی قطعا همانطور که در جواب سوال قبلی گفتم در تکاپو هستم تا بتوانم برنامه ی جدیدی با مضمون طنز سیاسی تولید کنم.

در دانشگاه فیلم و تاتر خواندی آیا ممکن است حرفه ات را به این سمت تغییر دهی؟

حرفه ی من هیچوقت تغییری نیافته بود. زمانی هم که برنامه ی تلویزیونی می ساختم گه گاه اگر پیشنهاد خوبی بود تاتر یا فیلم کار میکردم. پارسال که پارازیت را اجر می کردم در تاتر خانم شیرین نشاط بازی کردم که تجربه ی منحصر به فرد و جذابی بود و متفاوت. امسال هم در چند فیلم کوتاه بازی کردم و دو تا تاتر دیگر کار کردم. اگر هم دوباره برنامه ای برای یک رسانه بسازم قطعا در جواب پیشنهاد های جذاب بازیگری و یا حتی نویسندگی و کارگردانی نه نخواهم گفت.

No responses yet

  • Recent Posts

    • زیر ذره‌بین رسانه‌ها: «چراغ سبزی که اسرائیل برای اقدام علیه ایران منتظرش بود»
    • درباره تصویر معترضی که مقابل یگان ویژه وسط خیابان نشسته‌ بود، چه می‌دانیم؟
    • سومین روز اعتراضات در ایران؛ تجمع در دانشگاه‌ها، گاز اشک‌آور در کرمانشاه
    • تجمع‌های اعتراضی در اعتراض به افزایش قیمت‌ها برای دومین روز در تهران ادامه یافت
    • دنیای خیالی آخون‌ها!!
  • Recent Comments

    No comments to show.

Free WordPress Theme | Web Hosting Geeksاخبار Copyright © 2026 All Rights Reserved .