اخبار

  • صحفه نخست
  • Sample Page
  • خُسن آقا

Archive for the 'تاریخی' Category

Feb 09 2017

انقلاب فرهنگی با گروه زهرا خانم و چاقوکش هایش

نوشته: خُسن آقا در بخش: تاریخی,جنایات رژیم,حقوق بشر,دانشجویی,سیاسی

ایران وایر: ماهرخ غلامحسین پور: «تونیا ولی اوغلی»، دانشجوی نخبه دانشکده تربیت بدنی و علوم ورزشی که در جریان انقلاب فرهنگی از این دانشگاه اخراج شد، تمام جزییات روزهای قبل از انقلاب فرهنگی را به خاطر دارد. او همه نامه ها و مدارک آن روزها را حفظ کرده و از همه مهم تر اینکه حافظه غریبی برای بیادآوری جزییات دارد. او می گوید آنچه آنها «انقلاب فرهنگی » یا « مکتبی کردن دانشگاه ها» نامیدند، نوعی پاکسازی عقیدتی بود که یک باره از خردادماه سال 1359 شروع نشد بلکه از قبل سبغه تاریخی داشت. آنها عملا قبل از آن که انقلاب فرهنگی را استارت بزنند، دانشگاه ها را نیمه ویرانه کرده بودند. تونیا از آسیب دیدگان ماجرای انقلاب فرهنگی است. هر دو نامه ای که به عنوان سند اخراجش محسوب می شوند را نشانم می دهد، نخستین نامه را فرستاده اند خانه پدرش، با اینکه در متن این نامه مهلت اعتراض تعیین کرده بودند، بدون اینکه عملا فرصت چنین اعتراضی بدهند، نامه دوم و اعلام اخراج را هم می فرستند و عملا تونیا و هزاران دانشجوی دیگر را صرفا به علت روحیه پرسشگرشان، از ادامه تحصیل بازمی دارند.

هیچ دلیلی برای اخراج شما و سایر دانشجویان درمتن نامه ذکر نشده؟

بنا به گفته خودشان به شهود مورد وثوق شورای پذیرش و اظهار نظر مراجع قضایی و انتظامی استناد کرده اند. در حالی که اساسا شاهدی وجود نداشت . تصور کنید در آن آشفته بازاری که گروه گروه جوانان را اعدام می کردند، چه کسی می رفت بپرسد من را چرا از تحصیل محروم کردید؟ همین که زنده بودیم، کافی بود. عده بسیاری نه تنها اخراج شدند بلکه دستگیر، بازجویی و حتی اعدام شدند.

جامعه هدفشان شامل چه طیف هایی می شد؟

بر اساس ادعای آنها دانشجویانی که وابستگی تشکیلاتی به احزاب یا گروهک های الحادی داشتند. آنهایی که به نفع گروه های سیاسی، تبلیغات موثر می کردند.

شما هم عضو گروه سیاسی خاصی بودید؟

خیر،‌ جز اینکه بارها برای ایران در حوزه ورزش بین المللی، مدال آورده بودم، تمامی واحدهایم را هم با نمرات عالی گذارنده بودم، عضو هیچ گروه و حزب سیاسی نبودم.

وضعیت دانشگاه تان در زمان انقلاب فرهنگی چطور بود؟

مدرسه عالی ورزش در دهه پنجاه توسط شاه ساخته شد و بعدها به نام دانشکده تربیت بدنی و علوم ورزشی معرفی شد. غالب دانشجویان این دانشکده از قهرمانان رشته های مختلف ورزشی بودند و دانشجوهای نخبه اش را به عنوان بورسیه برای ادامه تحصیل به آمریکا می فرستاند. دانشجویان آنجا به طور تنگاتنگی با هم در ارتباط بودند، ورزش می کردند، درس می خواندند و رفتار صمیمانه تر و نزدیک تری داشتند. چون به جز ساعت کلاس های تئوریک، تمرینات عملی ورزشی را هم با هم طی می کردند. هنوز انقلاب فرهنگی و لت و کوب کردن دانشجوهای سراسر کشور شروع نشده بود که یک گروه زیرزمینی به نام «گروه عقرب» در دانشکده سربرآورد که هویت نامعلومی داشت. آنها فروردین سال 1359 ماشین اسپورت پنج دختر دانشجوی ترم های پنج و شش را که ورزشکار ملی هم بودند، جلوی ساختمان خوابگاه آتش زدند.

این گروه وابسته به اسلام گرایان بودند؟

بعدها در شبنامه های منتشر شده خودشان را وابسته به گروه فرقان معرفی کردند. آنها کارهای عجیبی می کردند. یک شب دوست هم اتاقی من به علت افت فشارخون سر و کارش به بیمارستان کشید. او را به بیمارستان بردیم صبح که برگشتیم، دیدیم لاستیک هرچهارچرخ ماشینش را با چاقو پاره کرده­اند. به خوبی می شد سایه فشارها را بر دانشجویان این دانشکده از همان زمان حس کرد.

دانشجویان احساس خطر نمی کردند؟

چرا دقیقا. آنها هم متوجه شده بودند اتفاقاتی در حال رخ دادن است که بوی خوبی نمی دهد. بعد از آتش زدن ماشین ها، روزنامه جمهوری اسلامی مطلبی از قول یک گروه ناشناس در مورد «دکتر سرخه دون یلدایی » که رئیس دانشکده تربیت بدنی و منتخب استادان و دانشجویان بود، منتشر کرد مبنی بر اینکه این استاد دانشگاه که از قضا از جامعه اقلیت زرتشتی و بسیار باسواد و محجوب بود، با دانشجویان دختر دانشکده ورزش روابط جنسی دارد و کلا دخترهای این دانشکده خودشان را برای یک دست گرمکن آدیداس می فروشند. تمام این مقاله بوی توهین های جنسیتی می داد. فردای انتشار این نامه همه ما سوار اتوبوس های دانشگاه شدیم و مقابل روزنامه جمهوری اسلامی تجمع کردیم. تقاضا کردیم نویسندگان نامه را معرفی کرده و جوابیه ما را هم منتشر کنند.

دقیقا چه تاریخی بود؟

اوایل اردیبهشت ماه سال 59 و چند روز قبل از شلوغی دانشگاه تبریز که نیروهای تندرو به دفاتر فعال دانشجویی آنجا حمله کرده و دست به ضرب و شتم و کشتار دانشجویان زدند. همزمان کتابخانه اصلی دانشگاه تربیت معلم را آتش زدند. عده زیادی دانشجو زخمی شدند و به خاطرم می آید که بیمارستان هزارتختخوابی انتهای بلوار الیزابت آن روزها پر شده بود از دانشجویان زخمی و خوب هم می دانستیم که عده ای در این درگیری ها کشته شده اند. همزمان با این تحرکات، دانشجویان دفاتر دانشجویی ،هواداران حزبی فعال در دانشگاهها و حتی دبیرستان­ها و کسانی که مخالف برخورد قهری با دانشجویان بودند در زمین چمن دانشگاه تهران تحصن کردند. درخواست حاکمیت بسته شدن دفاتر دانشجویی مستقر در دانشگاهها بود. حتی بنی صدر گفته بود اگر تا فردا ساعت نه صبح دفاتر را تحویل ندهید با تانک می آییم سراغتان.

خانواده تان در جریان بودند، نیامدند کمک؟

پدر و مادرها کنار بچه هایشان بودند، اوضاع آشفته ای بود. اگر کسی از جمع جدا می شد کتک می خورد. آن زمان گروه «زهراخانم و چاقوکش هایش» هم بودند. جالب است بدانید غالب حمله کنندگان سکسیست بودند، بدن بچه ها را لمس می کردند. توهین اخلاقی می کردند. بعد از چند روز تحصن نتیجه نشست نمایندگان دانشجویی این شد که به خاطر اینکه خونریزی نشود، دفاتر دانشجویی را تحویل بدهند. آنها کشتار دانشجویان اهواز و تبریز و سایر دانشگاه ها را دیده بودند. نمی خواستند آن وضعیت تکرار بشود.

برای همین هم ساعت چهار صبح دانشجویان مجبور به تحویل دفاتر شدند.

دانشکده ما هم طبعا درگیر ماجرا شده بود. یادم می آید جمعه روزی بود که غذای سلف سرویسمان چلوکباب کوبیده بود. معمولا روزی که چلوکباب می دادند، سلف سرویس دانشگاه شلوغ تر از همیشه بود اما آن روز هیچ کس دل و دماغ غذا خوردن نداشت. دانشجوها به طور پراكنده روی پله های اطراف نشسته بودند. دانشجویي از بچه هاي ترم بالا كه تصور مَي كنم اسمش نكويي و پدرش امام جماعت ده كن بود با كمك پدرش يك عده روستايي را براي سركوب بچه هاي دانشكده تربيت بدني فرستاده بود آنجا، يك باره داد و هوار بلند شد و یک عده با چوب و چماق هجوم آوردند. خوابگاه یک در دو دهنه بزرگ داشت که اگر آنجا را می بستند دیگر عملا راه فراری به جز پنجره های اتاق باقی نمی ماند. پنجره هایی که از سطح زمین فاصله بسیار داشت. وقتی حمله کنندگان، قفل در خوابگاه دختران را شکستند. وحشت مستولی شد چون شعارشان این بود که هر بلایی دلتان خواست بر سر دخترهای فعال چپ بیاورید. وضع آنقدر هراسناک بود که طرفداران انجمن اسلامی و بچه های مذهبی، مجبور شدند با زنجیر انسانی مانع حمله وحشیانه روستائیان بشوند. ما برای دفاع از خودمان میله های آهنی کمدها را در آورده و منتظر بودیم که وارد اتاق ها بشوند كه البته خوشبختانه موفق به اين كار نشدند. تمام جزییاتش را به خاطر دارم.

شما چطور متوجه اخراج تان شدید؟

من و سه هم اتاقی دیگرم ورزشکار تیم های ملی و جوانان بودیم، پاییز سال 1362 بود که به هر چهار نفرمان نامه دادند و عملا ما را برای بازگشایی مجدد دانشگاه دعوت نکردند.

سرنوشت دانشگاه تربیت بدنی و علوم ورزشی چه شد؟

عملا منحل شد و آنچه باقی ماند با دانشگاه تربیت معلم خیابان مفتح و سایر دانشگاه ها ادغام شد. بعد از بازگشایی دانشگاه، دروس اصلی ما مثل تعلیم و تربیت، جامعه شناسی و روانشناسی که از متون بزرگان این رشته ها در عرصه بین المللی بهره می بردیم را حذف کردند و به جایش کتاب های مفتح، باهنر و تئوریسین های مذهبی را جایگزین کردند.

شما جایی از«تعلیقی­ها» گفتید؟ آنها چه کسانی بودند؟

به جز دانشجویان سیاسی که حکم اخراج داشتتند، عده دیگری هم بودند که فعالیت سیاسی نداشته اما مذهبی نبودند، یا خوش برورو و خوش لباس بودند. خودشان به این بچه ها می­گفتند «طاغوتی» در مورد حجاب و پوشش آنها سخت گیری می شد و حکمشان «تعلیق» بود. آنها به هر دانشجویی که برورویی داشت یا متفاوت می­پوشید و متفاوت فکر می کرد گیر می­دادند. دختر زیبایی توی دانشگاه ما درس می­خواند که دوست دختر «کوروش یغمایی»خواننده بود. بعد از ظهرها می­ایستاد دم در خوابگاه و یغمایی با ماشین میآمد دنبالش. بعد از انقلاب فرهنگی معلقش کردند. به آنها نامه می نوشتند و درخواست می­کردند تا توبه نامه بنویسند و تعهد بدهند با حجاب اجباری و هیبت تازه سر کلاس­ها حاضر خواهند شد و البته دقت کنید که این فشارها فقط شامل دانشجویان نمی­شد، اکثریت قریب به اتفاق استادان دانشگاه هم بعدها پاکسازی شدند.

چه شد که تصمیم گرفتی از ایران بروی؟

آنها لیست سیاه مطولی داشتند. بعد از انقلاب فرهنگی اسامی لیست سیاه را حتی توی اتاق های ثبت نام نمی پذیرفتند. مثلا می گفتند بروید اتاق 220 آنجا یک سپاهی نشسته بود و یک نامه می داد دستمان. عده ای اصلا مراجعه نکردند چون می دانستند به محض مراجعه بازداشت می شوند و خطر اعدام هست. عده دیگری مخفی شدند. من هم چند ماه بعد از این اتفاقات مجبور شدم از کشور خارج شوم.

No responses yet

Feb 06 2017

صادق زیبا کلام: شاه فرار نکرد

نوشته: خُسن آقا در بخش: تاریخی,سیاسی

ایران مهر: یکی از عمده‌ترین دلایل شاه برای گرفتن انگشت اتهام به سمت انگلستان، نقش رادیو بي‌بي‌سي و اندرو وتيلي در دوران انقلاب بود. آن‌قدر بي‌بي‌سي‌فارسی کارش را درست و دقیق انجام می‌داد که شاید اگر خود انقلابیون در لندن مسئولیت آن را برعهده می‌گرفتند، به زیبایی کارکنان بي‌بي‌سي نمی‌توانستند برنامه‌سازی کنند. واقعا بي‌بي‌سي در دوران انقلاب به صورت نبض اطلاع‌رسانی نهضت و مبارزه درآمده بود.

سال گذشته «روزنامه شرق» به مناسبت ۲۶دی‌ماه؛ روزی که محمدرضا پهلوی در سال ۵۷ کشور را ترک کرد، ویژه‌نامه‌ای منتشر کرد. یکی از یادداشت‌های آن ویژه‌نامه به نگارنده تعلق داشت؛ تحت عنوان «شاه فرار نکرد». نفس این عنوان به‌تنهایی (و البته برخی مطالب آن یادداشت) واکنش‌های زیادی را در فضای مجازی برانگیخت. یکی از حرف‌های آن یادداشت این بود که «شاه فرار نکرد، بلکه کشور را ترک کرد».
این قرائت باعث شد تا دو گروه مخالف و موافق شاه به اظهارنظر بپردازند. مخالفان می‌گفتند که شاه تا آنجا که می‌توانست کشتار کرد، اما زمانی‌که سرانجام دریافت که دیگر با سرکوب، قلع‌وقمع معترضان و کشتار مردم نمی‌تواند به سلطنتش ادامه دهد، لاجرم فرار کرد. درمقابل دیگران معتقد بودند که شاه راضی به کشتار نبود و درنتیجه تسلیم انقلاب شد و تصمیم به ترک کشور گرفت. امسال بنای گفتن مطلبی دراین‌باره را نداشتم، اما بعد از گذشت این روز و تکرار برخی مطالب مشابه در فضای رسمی، ذکر توضیحاتی را مفید می‌دانم.

واقعیت آن است که بايد شرایط و فضا را از منظر شاه نظاره کرد و نه از پشت عینک دلخواه خودمان. روایتگر، نویسنده، تحلیلگر، مورخ یا هر نام دیگری که او را بنامیم، ممکن است با نگاه سوژه‌اش (درمورد ما شاه) و آنچه او تصور می‌کرده و می‌اندیشیده موافق نباشد؛ تصورات شاه از واقعیت را مطلقا برنتابیده و آنها را یک‌سره موهوم و خطا بداند. درعین‌حال مکلف است به آنها پرداخته، آنها را برای مخاطبش تشریح كرده و آن‌گونه که شاه به آنها باور داشته، برای مخاطبی که شاه را اساسا نمی‌شناخته و با افکار و عقاید وی آشنایی نداشته روی کاغذ بیاورد، به‌گونه‌ای که اگر ما از خود شاه بپرسیم که آیا آنچه که مورخ از شما روایت کرده را قبول دارید یانه؟ آیا شما این تصورات و باورها را که مورخ از شما نقل کرده داشتید یا نه؟ او به ما پاسخ دهد که بله کم‌وبیش مورخ روایت درستی از آنچه در ذهن من بوده ارائه داده است؛ بله آنچه مورخ به من نسبت داده کم‌وبیش درست است.

اگر اینها را به‌عنوان اصول ابتدایی و اولیه تاریخ‌نگاری در نظر بگیریم، در آن‌صورت آیا بخش عمده‌ای از روایت رسمی که در ۳۷ سال گذشته درباره شاه در ایران انتشار یافته یا در قالب فیلم و سریال در صداوسیما به تصویر کشیده شده و به شاه نسبت داده شده مورد تأییدش است؟ صدالبته که مراد ما این نیست شاه یا هر سوژه دیگری مطالب روایتگر را تصدیق كند. طبیعی است که چنین اتفاقی کمتر می‌افتد. مراد ما بیشتر آن است که مورخ نبايد روایت خودش را جایگزین آنچه می‌اندیشیده و تصویر و تصوری که از دنیای پیرامونش داشته بکند.

بعد از این مقدمه می‌رسیم به اصل ماجرا: در ۲۶ دی‌ماه سال ۵۷ و هنگامی‌که شاه به اتفاق همسرش فرح پهلوی (دیبا) داشت در پاویون VIP فرودگاه مهرآباد به سمت هواپیمای اختصاصی‌اش می‌رفت، چه فکر می‌کرد؟ اساسا او کل ماجرای اعتراضات، ناآرامی‌ها و نهایتا انقلاب سال ۵۷ را چگونه می‌دید و ارزیابی‌اش از آن وضعیت چه بود؟ طبیعی است که ما در این مختصر نه می‌توانیم و نه بنا داریم تا به همه جنبه‌های پیچیده «محمدرضا پهلوی و انقلاب اسلامی» بپردازیم. یقینا بخشی از چنین تحقیقاتی تاکنون صورت گرفته و بدون‌تردید کارهای بیشتری هم در آینده صورت خواهد گرفت. آنچه در این مقاله آمده، تلاشی در پاسخ به این پرسش است که شاه آن اوضاع و احوال را چگونه می‌دید و چه احساسی در قبال آن ناآرامی‌ها داشت؟

بگذارید داستان را با نام یک انگلیسی به نام «اندرو وتيلي» شروع کنیم. دوستان دهه شصتی و هفتادی، اگر از والدین و بزرگ‌ترهایشان بپرسند که اندرو وتیلی که بوده، شاید بسیاری از آنها همچنان بعد از گذشت قریب به چهار دهه از اواسط دهه ۵۰ که انقلاب داشت به‌تدریج به راه می‌افتاد آن نام را به‌خاطر آورند و به شما پاسخ دهند یادش به‌خیر ٣٨ سال پیش در زمستان سال ٥٧ که بهمن انقلاب سرازیر شده بود، میلیون‌ها ایرانی هر شب ساعت ٧:٤٥ هر کجا که بودند خودشان را پای یک رادیو ترانزیستوری می‌رساندند تا در جریان اخبار بي‌بي‌سي فارسی قرار بگیرند. در دوران انقلاب نام اندرو وتیلی برای همه ایرانیان آشنا بود. او درحقیقت بلندگوی انقلاب بود. بي‌بي‌سي، ایرانیان را در جریان آخرین موضع‌گیری‌های امام در نجف یا پاریس قرار می‌داد؛ موضع‌گیری چهره‌ها و شخصیت‌های اپوزیسیون را به اطلاع مردم می‌رسانید و بیانیه‌ها و اعلامیه‌های رهبران مذهبی و سیاسی به‌علاوه احزاب و تشکل‌های سیاسی مخالفان رژیم را قرائت می‌کرد.

اندرو وتيلي هر شب فهرست بلندبالایی از آخرین تظاهرات، راه‌پیمایی‌ها، اعتصابات، درگیری‌ها، تلفات و سایر رویدادهای مرتبط با نهضت را از سراسر ایران به اطلاع مردم می‌رسانید و بالاخره و شاید مهم‌ترین کارکرد اندرو وتيلي آن بود که آخرین اخبار و تصمیمات، آخرین برنامه‌های مربوط به راه‌پیمایی‌ها و سایر برنامه‌ریزی‌هایی را که رهبران مخالف رژیم شاه تصمیم‌گیری کرده بودند به اطلاع مردم ایران می‌رسانید. حال شاید بهتر بتوان متوجه شد که چرا هرکس هر کاری که دستش بود را آن شب‌ها رها می‌کرد و رأس ساعت ٧:٤٥ خود را به پای رادیو و شنیدن برنامه شبانگاهی بي‌بي‌سي می‌رسانید.

از آنجا که بي‌بي‌سي فارسی فقط در تهران گزارشگر داشت، اندرو وتيلي مجبور بود اخبار و رویدادهای شهرها و مناطق دیگر کشور را از طریق تلفن کسب كند. جمله معروفی بود که از بس گوینده‌های بي‌بي‌سي آن را تکرار کرده بودند، بسیاری از ایرانیان آن را به‌عنوان طنز به یکدیگر می‌گفتند: «به قرار اطلاعات واصله» و سپس اندرو وتیلی مطلب و اخبارش را از اطراف و اکناف ایران به ‌اطلاع میلیون‌ها ایرانی مشتاق می‌رسانید. برای نشان‌دادن وزن و اهمیت بي‌بي‌سي در دوران انقلاب برای دهه شصتی و هفتادی‌ها، بايد گفت که وزن بي‌بي‌سي فارسی و اندرو وتيلي به‌تنهایی به‌اندازه بي‌بي‌سي فارسی امروز، «من و تو» و رادیو فردا روی یکدیگر بود. گرچه شاه و سایر امراي رژیمش که به اهمیت و نقش بي‌بي‌سي در آن دوران پی برده بودند اما اخراج اندرو وتيلي از ایران یک آبروریزی بزرگ محسوب می‌شد. شاه و سایرين در دوران انقلاب بارها گفته بودند ایران چیزی برای پنهان‌کردن ندارد و در نتیجه خبرنگاران و گزارشگران بین‌المللی می‌توانند به ایران بیایند و گزارش تهیه کنند.

اما در خفا این‌گونه نبود. شاه ایران به‌شدت از نقش بي‌بي‌سي آزرده‌خاطر بود و بارها و بارها به مقامات بریتانیا به واسطه عملکرد بي‌بي‌سي و گزارشات اندرو وتيلي اعتراض كرده بود. اما این همه ماجرای بي‌بي‌سي و اندرو وتيلي نبود. شاه ناآرامی‌ها و تحولات ایران را یک توطئه برنامه‌ریزی‌شده از سوی غربی‌ها و مشخصا هم از جانب آمریکا و انگلستان برای سرنگونی رژیمش می‌دانست.

شاه نه‌تنها معتقد بود که مخالفان زیادی ندارد، بلکه یک گام هم جلوتر آمده و به جد معتقد بود که به واسطه اقدامات و برنامه‌های ترقی‌خواهانه‌ای که از اوایل دهه ١٣٤٠ تحت عنوان «انقلاب سفید شاه و ملت» به اجرا درآورده، نه‌تنها چهره کشور تغییر یافته بلکه اقشار و لایه‌های مختلفی که به‌ نظر وی از آن برنامه متنعم شده‌‌اند از وی طرفداری هم می‌کنند. او معتقد بود کشاورزان فقیر و بی‌زمین که در جریان «اصلاحات ارضی» (تقسیم زمین‌های خوانین و ملاکین بزرگ میان رعیت آنها)، صاحب زمین شده‌اند، از وی پشتیبانی می‌کنند. او همچنین تصور می‌کرد کارگران به واسطه شریک‌كردنشان در سود کارخانجات و سهام‌دارکردن‌شان (سهام صنایعی که در آنها کار می‌کردند)، از وی طرفداری می‌کنند. یا معتقد بود به‌واسطه ‌دادن حق رأی و حق طلاق به زنان، بسیاری از خانم‌ها بالاخص شهرنشین و تحصیل‌کرده هم از او پشتیبانی می‌کنند.

در مصاحبه مفصلی که دو، سه سال قبل از انقلاب با خانم «اوریانا فالاچی» خبرنگار برجسته ایتالیایی انجام می‌دهد و کارشان به مجادله و بگومگو می‌رسد، با عصبانیت به فالاچي که به زندانیان سیاسی ایران گیر داده بود، می‌گوید «کدام کار من غلط بوده؟»، «کدام‌یک از اصول انقلاب سفید به نفع مردم ایران نبوده؟» او در آن مصاحبه نظر همیشگی‌اش را درباره مخالفانش تکرار می‌کند. او معتقد بود مخالفانش چند گروه کوچک بیشتر نبودند.

شماری از ملاکین و خوانین که از اصلاحات ارضی متضرر شده بودند. برخی از روحانیون و عناصر مذهبی که با اصلاحات مدرن وی ازجمله با اصلاحات ارضی، دادن حق رأی و طلاق به زنان، ایجاد سپاه دانش (که دیپلم‌وظیفه‌ها را به منظور سوادآموزی به روستاها می‌فرستاد) مخالفت می‌ورزیدند. چپ‌ها (مارکسیست‌ها) که شاه آنها را وابسته به کمونیسم بین‌المللی می‌پنداشت. روشنفکران که به‌ نظر شاه در همه کشورهای دیگر هم از حکومت‌های‌شان ناراضی بودند. تعدادی از دانشجویان که باز در سایر کشورها هم مشابه آنها وجود داشتند و بالاخره تجزیه‌طلب‌ها. او معتقد بود به استثناي این مخالفان که تعداد آنها چند هزار نفر بیشتر نمی‌شد، سایر اقشار و لایه‌های اجتماعی از وی طرفداری می‌کنند.

در یک کلام، شاه خود را رهبری موفق و ترقی‌خواه تصور می‌کرد که توانسته بوده ایران را از یک کشور توسعه‌نیافته با یک اقتصاد کشاورزی ضعیف و همچنین مناسبات اجتماعی عقب‌مانده تبدیل کند به یک کشور توسعه‌یافته با یک اقتصاد بالنده صنعتی. او همچنین معتقد بود در زمینه توسعه اجتماعی هم توانسته بوده گام‌های بلندی برای کشورش بردارد و بالاخره ایران را از هیبت یک کشور محلی و ضعیف که در عرصه بین‌المللی و در سطح منطقه چندان وزنی نداشت، به یک قدرت اگر نگفته باشیم جهانی، دست‌کم به یک ابرقدرت منطقه‌ای تبدیل کند که بسیاری از کشورهای منطقه و قدرت‌های بزرگ مجبور بودند روی آن حساب کنند. خودش نام جایگاهی که ایران به آن دست یافته بود را گذارده بود «تمدن بزرگ» و معتقد بود «ایران در پرتو انقلاب شاه و ملت توانسته به پیشرفت‌های چشمگیر و همه‌جانبه دست‌ یافته و در آستانه ورود به دروازه‌های تمدن بزرگ است».

با این افکار و تصورات بود که شاه وارد تحولات و بحران دوران انقلاب شد. آنچه هرگز به مخیله وی خطور نکرده بود، آن بود که میلیون‌ها نفر اعم از تحصیل‌کرده و عامی، فقیر و غنی، شهرنشین یا روستایی، زن یا مرد، نه‌تنها مخالف وی هستند بلکه اگر شرایط اجازه دهد به خیابان‌ها ریخته و خواهان سرنگونی وی می‌شوند. پریشان، آشفته، متحیر و شگفت‌زده از آن همه نارضایتی و مخالفت که بعد از قریب به ٣٧ سال سلطنتش از سروروی کشورش جاری شده بود، و در‌حالی‌که همچنان معتقد بود به جز تلاش بی‌وقفه به منظور پیشرفت و ترقی مملکتش کار دیگری نکرده، هرگز نتوانست درک کند که آن همه نارضایتی چرا و چگونه در میلیون‌ها ایرانی به وجود آمده بود. آنچه موضوع را برای وی غامض‌تر و پیچیده‌تر می‌کرد، آن بود که آن همه نارضایتی از او و رژیمش در کجای جامعه ایران نهفته شده بود که وی از آن کاملا بی‌خبر بوده. ظاهرا شاه نه در دوران انقلاب و نه در ١٦ماهی که بعد از انقلاب زنده بود، هرگز نتوانست به این پرسش پاسخ دهد که آن همه نارضایتی از وی چرا به وجود آمده بود.

او رفت به دنبال اینکه غربی‌ها برای سقوطش نقشه کشیده‌اند و شخصا هم انگشت اتهام را به سمت آمریکا و انگلستان گرفت و آنها را متهم كرد که آن وضعیت را در کشورش به قصد سرنگونی وی ایجاد می‌کنند. چه در دوران انقلاب و چه در ١٦ماهی که بعد از انقلاب در قید حیات بود، با تمام وجود معتقد بود انقلاب اسلامی ایران یک برنامه طراحی‌شده از سوی آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها بوده. او البته دلایل متفاوتی برای اینکه چرا غربی‌ها خواهان سرنگونی‌اش می‌شوند، داشت و بارها هم پیرامون آنها صحبت کرده بود. یکی از مهم‌ترین دلایلش نفت بود. شاه معتقد بود ایران نقش مهمی در اوپک در سال‌های اوایل دهه ٥٠ که قیمت نفت در چند ماه چهار برابر شده و از بشکه‌ای هشت دلار به بالای ٣٠ دلار می‌رسد، برعهده داشته.

او بارها در مصاحبه‌هایش اظهار می‌دارد که «از زمانی که او دیگر اجازه نداد غربی‌ها نفت ایران را به ثمن ‌بخس ببرند چراغ سبز دوستی غربی‌ها تبدیل به دشمنی آشکار با وی می‌شود». او به‌جد معتقد بود که «اگر در نفت کوتاه می‌آمد و اصراری بر افزایش قیمت آن نمی‌داشت، هیچ‌کدام آن اتفاقات هم نمی‌افتاد». دلیل دیگری که روی آن هم بعضا تأکید می‌کرد، آن بود که چون ایران درحال تبدیل‌شدن به یک قدرت صنعتی است، و چون ایران صنعتی و صادرات صنعتی ایران رقیبی برای کمپانی‌های غربی می‌شود، بنابراین آنها می‌خواهند تا جلوی صنعتی‌شدن‌مان را بگیرند و ایران را همچنان وابسته به غرب و از نظر اقتصادی یک کشور عمدتا کشاورزی و صادرکننده نفت و گاز باقی نگه دارند.

البته شاه این تئوری را هم داشت که ممکن است یک توافقی میان آمریکا و شوروی صورت گرفته باشد. روس‌ها دارند شاخ آفریقا را که چندین رژیم چپ‌گرای ضدغربی‌ در آن به قدرت رسیده‌اند (در سومالی و اتیوپی) به غرب واگذار می‌کنند و متقابلا غربی‌ها دارند از ایران خارج می‌شوند. (دوستانی که علاقه‌مند به تحلیل شاه از انقلاب هستند، می‌توانند به‌منظور اطلاعات بیشتر به کتاب مقدمه‌ای بر انقلاب اسلامی نوشته این‌جانب مراجعه كنند). آنچه مسلم است، او هرگز انقلاب ایران را باور نکرد و تا روزی که فوت كرد همچنان معتقد بود همه آن حوادث و رویدادها در سال ١٣٥٧ یک برنامه طراحی‌شده از سوی غربی‌ها بوده و اینجاست که پای بي‌بي‌سي‌فارسی و جناب اندرو وتيلي به میان می‌آید.

یکی از عمده‌ترین دلایل شاه برای گرفتن انگشت اتهام به سمت انگلستان، نقش رادیو بي‌بي‌سي و اندرو وتيلي در دوران انقلاب بود. آن‌قدر بي‌بي‌سي‌فارسی کارش را درست و دقیق انجام می‌داد که شاید اگر خود انقلابیون در لندن مسئولیت آن را برعهده می‌گرفتند، به زیبایی کارکنان بي‌بي‌سي نمی‌توانستند برنامه‌سازی کنند. واقعا بي‌بي‌سي در دوران انقلاب به صورت نبض اطلاع‌رسانی نهضت و مبارزه درآمده بود.

بنابراین شاه و شمار دیگری از مسئولان ارشد رژیم واقعا معتقد بودند رادیو بي‌بي‌سي بخشی از آن سناریوی کلان به منظور سرنگونی شاه و تغییر رژیم است. شاه بارها و بارها این مسئله را به «سر آنتونی پارسونز» سفیر انگلستان در تهران در دوران انقلاب یادآور شده بود. در‌ واقع شاه در اثبات تئوری توطئه‌اش مبنی‌بر دست‌داشتن غربی‌ها در ناآرامی‌های دوران انقلاب همواره به سروقت بي‌بي‌سي می‌رفت و به مصداق «آفتاب آمد دلیل آفتاب»، آن را دلیل روشن دست‌داشتن انگلیسی‌ها در ناآرامی‌های ایران می‌دانست.

سفرای کشورهای آمریکا و انگلستان که در دوران انقلاب منظما با شاه دیدار داشتند، هر دو در خاطرات‌شان می‌نویسند که «ما دیگر به طعنه‌ها و گلایه‌های شاه که از ما می‌پرسید چرا دولت‌های ما درصدد سرنگونی او هستند، عادت کرده بودیم. در ابتدا با شگفتی و تعجب از وی می‌پرسیدیم این چه فکری هست که او دارد. باورمان نمی‌شد که شاه درباره دولت‌های آمریکا و انگلستان چنین نظری داشته باشد. سعی می‌کردیم استدلال کنیم و به وی توضیح دادیم چنین فکری از اساس نادرست است و نه آمریکا و نه انگلستان مطلقا به دنبال سرنگونی وی نیستند. او باید متوجه شود که مشکلاتش داخلی است و درصدد اصلاح و رفع مشکلات برآید».

هر دو در خاطرات‌شان می‌نویسند که «سعی می‌کردیم از مقامات ارشد دولت‌هایمان به بهانه‌های مختلف (تولد شاه یا مناسب‌های دیگر) پیام‌های تأییدآمیز محکم برای او و رژیمش بگیریم. اما به‌تدریج متوجه می‌شدیم نه آن پیام‌ها اثری می‌داشتند و نه استدلال‌های ما. اگرچه پذیرشش در ابتدا برایمان دشوار می‌بود، اما به‌تدریج پذیرفتیم هیچ استدلال و اقدامی از جانب ما نمی‌تواند این فکر و توهم را که دولت‌های متبوع ما قصد سرنگونی وی را دارند، از وی دور کند. بنابراین به‌تدریج ابتدای دیدارهایمان می‌گذاشتیم او گله‌گذاری‌هایش از ما را تمام کند و سپس به سروقت موضوعات مذاکره می‌رفتیم و همواره هم او پای بي‌بي‌سي را به عنوان دلیلش مبنی بر دست‌داشتن انگلستان در توطئه سرنگونی وی به میان می‌کشید».

سر آنتونی پارسونز، سفیر انگلستان، در خاطراتش اشاره می‌کند که «یک روز دیگر کاسه صبرم از نیش و کنایه‌های اعلی‌حضرت لبریز شد و عرف دیپلماتیک را کنار گذاشتم و به وی رسما توهین کردم». ماجرا به ناآرامی‌ها و اغتشاشات روز ١٣ آبان ٥٧ مربوط می‌شود. می‌دانیم در آن روز و به دنبال کشته‌شدن تعدادی از دانش‌آموزان جلوی دانشگاه تهران، اوضاع شهر برهم می‌ریزد و مردم خشمگین آن روز دیگر فقط تظاهرات نمی‌کردند، بلکه به خیلی از سازمان‌های دولتی هم حمله‌ور شدند. ازجمله با پرتاب سنگ و کوکتل مولوتف به سفارت انگلستان در خیابان فردوسی هم حمله می‌برند. سفارت آتش می‌گیرد و با توجه به نبود آتش‌نشانی و خدمات شهری، کارکنان سفارت با تلاش بسیار موفق می‌شوند آتش را مهار کنند. عصر آن روز پارسونز به دیدار شاه به کاخ نیاوران مي‌رود.

پارسونز که در جریان آتش‌سوزی خیلی هم ترسیده بوده دست‌کم انتظار همدردی و معذرت‌خواهی از شاه داشته. انتظار داشته شاه لااقل از او بپرسد کسی که مجروح نشده بوده و مطالبی از این دست. اما شاه همچنان می‌رود به سروقت دست‌داشتن انگلیسی‌ها در ناآرامی‌های کشورش و با نیش و طعنه به پارسونز می‌گوید «کم مانده بود آتشی که در مملکت من به راه انداخته‌اید دامان خودتان را هم بگیرد». و پارسونز که دست‌کم آن روز دیگر حال و حوصله آن نیش و کنایه‌ها را نداشته عرف دیپلماتیک را کنار گذارده و به شاه می‌گوید «اعلی‌حضرت اگر کسی واقعا فکر می‌کند دست دولت انگلستان با دست مخالفان شما در یک کاسه است، جایش در تیمارستان است».

اما شاه همچنان همان‌طورکه گفتیم، دو قدرت آمریکا و انگلستان را پشت جریانات ناآرامی‌های منجر به انقلاب می‌دانست و کماکان از بسیاری از کسانی که به دیدارش می‌آمدند، در دوران انقلاب می‌پرسید که «آن داستان را چرا به راه انداخته‌اند؟». شاید بتوان گفت که یکی از استادانه‌ترین پاسخ‌هایی که به این پرسش وی داده شد، از جانب مرحوم دکتر غلامحسین صدیقی، استاد دانشگاه تهران و وزیر کشور مرحوم دکتر محمد مصدق، بود. شاه پس از رایزنی با سران بلندپایه رژیمش ازجمله با فرماندهان نظامی و رئیس تشکیلات اطلاعات و امنیت کشور (ساواک) به این جمع‌بندی می‌رسد که یک «دولت آشتی ملی» تشکیل دهد؛ این همان راهبردی بود که منجر به تشکیل دولت شاهپور بختیار و خروج شاه چند هفته بعد از آن از کشور می‌شود.

البته قبل از بختیار، آن فکر با چند نفر از شخصیت‌های ملی و وجیه‌المله دیگر هم در میان گذاشته می‌شود که به نتیجه نمی‌رسد. ازجمله آن شخصیت‌ها غلامحسین صدیقی، یکی از رهبران جبهه ملی، ‌بود. صدیقی بعد از ٢٥ سال یعنی از زمان کودتای ٢٨ مرداد سال ٣٢ با شاه دیدار می‌کند. شاه پس از تعارفات اولیه می‌رود به سروقت همان پرسشی که از بسیاری دیگر هم داشته: «این داستان خمینی چیه اینها توی این مملکت به راه انداخته‌اند؟». پاسخی که صدیقی می‌دهد، به اندازه چندین کتاب و پژوهش می‌توانست برای شاه روشنگر باشد. او به اعلی‌حضرت می‌گوید که «داستان خمینی نیست. داستان یک پدر و پسر است. به پدر (رضاشاه) کسی جرئت نمی‌کرد دروغ بگوید و به پسر (شاه) کسی نمی‌توانست حقیقت را بگوید».

آنچه احتمالا دکتر صدیقی به شاه نمی‌گوید، آن است که شوربختانه به دیکتاتورها همواره چیزی گفته می‌شود که مایل هستند بشنوند. اطرافیان آموخته‌اند که به اعلی‌حضرت فقط مطالبی را بگویند که مورد طبع ملوکانه قرار مي‌گرفته. احدی جرئت نمی‌کرده سخنی بگوید که به مزاج قبله عالم خوش نیاید. در واقع اگر یکی از مسئولان و نزدیکان جرئت می‌کرد و به اعلی‌حضرت سخنی می‌گفت که مورد پسند «قبله عالم» نمی‌بود یا از «پدر تاجدار» خیلی خیلی ملایم انتقاد می‌کرد، از چشم ملوکانه می‌افتاد و کنار گذاشته می‌شد؛ بنابراین در نظام مدیریتی شاه مسابقه نفس‌گیری میان اطرافیان به‌ وجود آمده بود که هر‌کدام سعی می‌کردند با تملق بیشتری خود را به «آریامهر» نزدیک‌تر كنند و جایگاه مستحکم‌تری در هرم قدرت برای خودشان دست‌و‌پا کنند.

چنین شد که بعد از ٢٥ سال که به طور منظم به او گفته می‌شد درست‌ترین، بهترین، ملی‌ترین، وطن‌پرستانه‌ترین، پخته‌ترین، اصولی‌ترین،‌ هوشمندانه‌ترین و بی‌عیب‌و‌نقص‌ترین سیاست‌ها از آنِ اعلی‌‌حضرت است و سیاست‌های عالمانه، تاریخی و دوران‌ساز «پدر تاجدار» و «آریامهر کبیر» چهره ایران را دگرگون کرده، آن را از یک کشور فقیر و عقب‌مانده تبدیل کرده به یک کشور صنعتی و از قدرتی که هیچ‌کس آن را جدی نمی‌گرفت، به یک ابرقدرت منطقه‌ای و در آستانه ورود به دروازه‌های تمدن بزرگ قرار گرفته است؛ او بارها با امواج گسترده و باورنکردنی از اعتراضات خیابانی و مخالفت مردمش روبه‌رو شد و هرگز نتوانست آن را هضم و فهم کند و تنها واکنشش آن بود که یقه آمریکا، انگلیس و بي‌بي‌سي را بگیرد.

No responses yet

Jan 27 2017

خاطرات ‘کاملا سری’ هاشمی رفسنجانی کجاست؟

نوشته: خُسن آقا در بخش: تاریخی,سیاسی,ملای حیله‌گر

بی‌بی‌سی: اخیرا دو اظهار نظر از اکبر هاشمی رفسنجانی نقل شده که اولی حکایت می کند: “اینها [جناح مقابل] از این می‌ترسند که من مطالبی را که دارم، بیان کنم ولی روزی بیان خواهم کرد”، و دومی تصریح دارد: “مطالبی دارم که اگر یک ورق از آنها منتشر شود پدر همه اینها درخواهد آمد.”

این نقل قول‌ها را غلامعلی رجایی منتشر کرده که در زمان ریاست اکبر هاشمی رفسنجانی در مجمع تشخیص مصلحت نظام، سمت مشاورت او را بر عهده داشته است.

آقای رجایی همچنین، با اشاره به دست‌نوشته‌های آقای رفسنجانی گفته است: “اخبار و مسایل محرمانه و سری را جدا می‌نوشتند، چون می‌دانستند که به دلیل مصلحت بعضی از اشخاص یا مصلحت عمومی یا امنیت عمومی کشور بعضی از مطالب را الان نمی‌توان گفت ولی سه، چهار دهه دیگر که بعضی از اشخاص از دنیا رفتند، بیان آنها مانعی ندارد.”

+ بیشتر بخوانید: هاشمی رفسنجانی، رازدار اسرار جمهوری اسلامی ایران

+ بیشتر بخوانید: روایت یک دهه دخالت آیت الله خامنه ای در دانشگاه آزاد

اشارات مشاور اکبر هاشمی رفسنجانی، در حالی صورت گرفته که خود آقای رفسنجانی هم، حداقل در یک مصاحبه به خاطرات “کاملا سری” خود اشاراتی داشته است. او در اردیبهشت۱۳۹۰، در مصاحبه‌ای با سایت آینده در مورد دست‌نوشته‌های خود می‌گوید: “بعضی از مطالب کاملاً سرّی بود. آن‌ها را در دفتر جداگانه می‌نوشتم.”

۲۳ جلد کتاب دیدارها و خاطرات و روزنوشته‌هایشان باقی است و مهم‌تر از آنها اخبار و موضوعات محرمانه و سریِ نزد ایشان است که انتشار آنها قطعاً در شفاف‌سازی تحولات و جریانات سیاسی و شناخت ماهیت جریان‌ها و اشخاص نقش خاصی ایفا خواهد کردغلامعلی رجایی، مشاور هاشمی رفسنجانی

آقای رفسنجانی در ادامه تاکید دارد که تفکیک خاطرات سری و غیرسری را کماکان رعایت می کند: “الان دو دفتر مکرر دارم. دفتر به کلی سرّی خیلی کوچک است. یک تقویم بغلی است که مطالب مهم را در آن یادداشت می‌کردم. بقیه سال‌ها در اوراق جداگانه بود.”

البته هاشمی رفسنجانی در همان گفتگو، این توضیح را هم می‌دهد که در هنگام انتشار خاطرات سالانه خود، معمولا به دفترچه خاطرات سرّی رجوع می کند تا اگر بخشی از مطالب آن “قابل انتشار” شده باشد، در کتاب های جدید استفاده شود.

+ بیشتر بخوانید: روایت هایی از جلسات خصوصی هاشمی رفسنجانی و رهبر ایران در دوره احمدی نژاد

+ بیشتر بخوانید: ‘رهبر گفت امام در خواب اعتراض کرد که چرا اسم هاشمی را نبردی؟’

قسمت های محذوف خاطرات

اکبر هاشمی رفسنجانی از سال ۱۳۶۰ نوشتن خاطرات روزانه را شروع کرده و تا پیش از مرگ، خاطرات سال های ۱۳۶۰ تا ۱۳۷۲ خود را در قالب ۱۳ کتاب جداگانه منتشر کرده است (خاطرات سال های ۱۳۵۷ تا ۱۳۵۹ او نیز، بعدا زیرنظر خودش جمع آوری و منتشر شده اما بر مبنای دستنویس های روزانه نبوده است).

غلامعلی رجایی در مصاحبه اخیر خود، که چهارم بهمن در سایت جماران منتشر شده، در مورد خاطرات باقی مانده می گوید: ” ۲۳ جلد کتاب دیدارها و خاطرات و روزنوشته‌هایشان باقی است و مهم‌تر از آنها اخبار و موضوعات محرمانه و سریِ نزد ایشان است که انتشار آنها قطعاً در شفاف‌سازی تحولات و جریانات سیاسی و شناخت ماهیت جریان‌ها و اشخاص نقش خاصی ایفا خواهد کرد.”

از صحبت های آقای رجایی، نکته مشخصی در مورد سرانجام خاطرات سرّی اکبر هاشمی رفسنجانی قابل استنباط نیست. اما این اظهارات ظاهرا حکایت دارد که رئیس مجمع تشخیص، خاطرات خود را تا آخرین سال زندگیش ثبت و آماده انتشار کرده است. اظهاراتی که با تاکیدهای قبلی هاشمی رفسنجانی -در اردیبهشت۱۳۹۰- در مورد اینکه خاطرات را حداکثر با دو روز تاخیر ثبت و ضبط می کرده همخوانی دارد.

کتاب در اختیار ایشان قرار گرفت و مواردی که به اعتقاد وی خط قرمز است از کتاب حذف شد. این موارد نزدیک به ۵ درصد است. با اینکه کتاب با ۲۲ سال تاخیر چاپ می‌شود، ولی هنوز هم خط قرمز‌هایی وجود دارد و شاید در بیست سال آینده بتوان در تجدید چاپ کتاب‌ها آن موارد حذف شده را اضافه کردمحسن هاشمی، در مورد کتاب‌ خاطرات ۱۳۶۹ پدرش

محسن هاشمی، پسر اکبر هاشمی رفسنجانی، که مسئولیت “نشر معارف انقلاب” ناشر کتاب های خاطرات او را به عهده دارد، در اردیبهشت ۱۳۹۲ در مصاحبه‌ای با سایت خبرآنلاین گفته که خاطرات دست‌نویس پدرش، قبل از انتشار از سوی او بازبینی و بخش های محدودی از آنها حذف می‌شده است.

او در آن مصاحبه، در توضیحی در باره کتابی که به تازگی منتشر کرده (خاطرات سال ۱۳۶۹) می گوید: “کتاب در اختیار ایشان قرار گرفت و مواردی که به اعتقاد وی خط قرمز است از کتاب حذف شد. این موارد نزدیک به ۵ درصد است. با اینکه کتاب با ۲۲ سال تاخیر چاپ می‌شود، ولی هنوز هم خط قرمز‌هایی وجود دارد و شاید در بیست سال آینده بتوان در تجدید چاپ کتاب‌ها آن موارد حذف شده را اضافه کرد.”

خود هاشمی رفسنجانی هم در مقدمه کتاب خاطرات ۱۳۷۱ توضیح می دهد که در هنگام انتشار کتاب های جدید، “در موارد بسیار نادری، اگر چیزی هنوز از اسرار نظام باشد چاپ نمی‌شود”.

از مجموعه این اظهارات می توان فهمید که حتی بخش هایی خاص از خاطرات غیرسرّی اکبر هاشمی رفسنجانی نیز، یا به خاطر آنکه کماکان جزو “اسرار نظام” به حساب می آمده و یا به خاطر تداخل با “خط قرمزها”، قبل از انتشار حذف می شده است.

اما در نهایت، آنچه بعد از این حذفیات باقی می مانده نیز، لزوما به تمامی منتشر نمی‌شده؛ چون قبل از چاپ، کل متن ها به رویت آیت الله خامنه‌ای هم می‌رسیده است.

اکبر هاشمی رفسنجانی، در این زمینه در مناسبت های گوناگون توضیح داده است. یکی از این توضیحات، در مقدمه کتاب خاطرات سال ۱۳۷۱ هاشمی رفسنجانی آمده که تصریح دارد قبل از چاپ کتاب‌های خاطرات، نسخه‌ای به آیت الله خامنه‌ای ارسال شود تا نظر بدهد. البته او می افزاید: “ایشان در موارد کمی اظهارنظر می‌کنند.”

هاشمی رفسنجانی در مقدمه کتاب خاطرات سال ۱۳۷۱ خود می‌نویسد که قبل از چاپ کتاب‌های خاطرات، نسخه‌ای به آیت الله خامنه ای ارسال می‌شده تا نظر بدهد. البته او می‌افزاید: ‘ایشان در موارد کمی اظهارنظر می‌کنند’

غلامعلی رجایی در مصاحبه اخیر خود با سایت جماران، در مورد احتمال ادامه انتشار خاطرات هاشمی رفسنجانی می‌گوید: “قاعدتاً وصی ایشان، آقای مهندس محسن هاشمی باید نظر بدهند که نسبت به انتشار بقیه روزنوشت‌ها چه تدبیری خواهد داشت.”

گفته‌ای که به نظر حکایت می‌کند که معلوم نیست انتشار ۲۳ کتاب خاطرات باقی‌مانده هاشمی رفسنجانی، در آینده ممکن باشد.

+ بیشتر بخوانید: پرونده یک ‘تصفیه’: معتمدان آیت الله خمینی چه سرنوشتی یافتند؟

وصیتنامه هاشمی رفسنجانی

جدای از خاطرات سالانه، وصیتنامه اکبر هاشمی رفسنجانی نیز از جمله دست‌نوشته‌های به جا مانده از اوست که در مورد محتوای کامل آن، اطلاعات دقیقی وجود ندارد.

سه روز بعد از مرگ رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام، محسن هاشمی پسر بزرگ او در مصاحبه ای با شبکه ۳ تلویزیون، وصیتنامه‌ای از پدر خود را نشان داد که به گفته او در سال ۱۳۷۹، قبل از یک عمل آنژیوگرافی قلب تنظیم شده است.

+ بیشتر بخوانید: نگاهی به روزنوشت‌های سال ۷۰ هاشمی رفسنجانی

وی در عین حال، در همان مصاحبه تاکید کرد: “ما هنوز وصیتامه جدیدی را نتونسته‌ایم پیدا کنیم از ایشان. حالا من دارم می گردم در اسنادشان.” تاکیدی که ظاهرا این احتمال را منتفی نمی‌داند که وصیتنامه جدیدی نیز از هاشمی رفسنجانی موجود باشد. به ویژه با توجه به اینکه محسن هاشمی، در بخشی دیگر از این مصاحبه می گوید پدرش در وصیتنامه نوشته “من اگر از بیمارستان قلب و آنژیو گرافی سالم بیرون آمدم ان‌شاء الله وصیتنامه را تکمیل می کنم”.

اکبر هاشمی رفسنجانی در ۳۰ بهمن ۱۳۶۲ و قبل از رفتن به خوزستان برای عملیات “خیبر”، وصیتنامه‌ای نوشت که متن آن منتشر شده است. اما خانواده او، هنوز متن وصیتنامه سال ۱۳۷۹ را منتشر نکرده‌اند.

محسن هاشمی در مصاحبه تلویزیونی اخیر، با وجود درخواست مصاحبه گر برای نشان دادن متن وصیتنامه، از انجام این کار خودداری کرد. دلیلی که برای این کار ذکر کرد این بود که ‘امکان دارد وصیتنامه دیگری هم باشد’ و نمی خواهد متن سال ۱۳۷۹ را به عنوان وصیتنامه نهایی نشان بدهد

محسن هاشمی هم در مصاحبه تلویزیونی اخیر، با وجود درخواست مصاحبه‌کننده برای نشان دادن متن وصیتنامه، از انجام این کار خودداری کرده است. دلیلش را این دانسته که “امکان دارد وصیتنامه دیگری هم باشد” و نمی خواهد متن سال ۱۳۷۹ را به عنوان وصیتنامه نهایی نشان بدهد.

غلامرضا رجایی در مصاحبه‌ای که چند روز بعد از درگذشت هاشمی رفسنجانی با روزنامه شرق انجام داده، می‌گوید: “من وصیت‌نامه را با خط خود ایشان دیدم و فکر می‌کنم با خودکار آبی روی یک صفحه آ-٤ نوشته شده بود و پایین آن هم یک خط‌‌خوردگی داشت و تاریخش هم ٩/٩/٧٩ بود.”

او محتوای این وصیتنامه را “بیشتر بحث کتاب‌ها و مباحث مالی” می داند و می افزاید: “ایشان آخر وصیت‌نامه نوشته بوده که چون من دارم می‌روم آنژیو کنم، این را نوشتم و در آینده مفصل‌تر می‌نویسم.”

+ بیشتر بخوانید: ماموریت جدید رهبر ایران به مجمع تشخیص: به‌روز کردن سیاست های کلی نظام

سوالات باقی مانده، اسناد باقی مانده

با توجه به مجموعه اطلاعاتی که تاکنون در مورد دست‌نوشته‌های اکبر هاشمی رفسنجانی در دسترس است، قاعدتا بسیاری از آنها حاوی اطلاعات مهمی هستند.

مشکل بتوان تصور کرد که در آینده امکان انتشار اطلاعات مندرج در ‘دفتر به کلی سرّی خیلی کوچک’ اکبر هاشمی رفسنجانی وجود داشته باشد

به طور طبیعی مجموعه‌ای از این اطلاعات، موارد حذف شده از کتاب های خاطرات منتشرشده هستند، یا در ۲۳ جلد خاطرات باقی مانده هاشمی رفسنجانی (۱۳۷۳ تا ۱۳۹۵) قرار دارند که دورنمای انتشارشان مشخص نیست.

مهم‌تر از آنها، قاعدتا اطلاعات مندرج در “دفتر به کلی سرّی خیلی کوچک” اکبر هاشمی رفسنجانی هستند که مشکل بتوان تصور کرد که در آینده، امکانی برای انتشار محتویاتشان وجود داشته باشد.

همه اینها در حالی است که نمی‌توان مطمئن بود که وصیت نامه سال ۱۳۷۹ رئیس سابق مجمع تشخیص مصلحت نظام نیز، آخرین وصیت‌نامه او باشد.

این ابهام، به ویژه از آنجا اهمیت دارد که در آن سال، روابط اکبر هاشمی رفسنجانی با محافظه کاران و شخص آیت الله خامنه‌ای، به کلی متفاوت با دهه پایانی عمر او بوده است.

در نتیجه، اگر او در دهه آخر زندگی وصیت نامه‌ای تنظیم کرده باشد، می‌توان حدس زد محتوای آن، لزوما شبیه وصیتنامه‌ای نباشد که در سال ۱۳۷۹ تنظیم شده است.

No responses yet

Jan 19 2017

وقتی که جانی ها بر سر تقصیر با هم دعوا می کنند: توضیح بادامچیان درباره خاطره مربوط به آیت‌الله هاشمی رفسنجانی

نوشته: خُسن آقا در بخش: تاریخی,جنایات رژیم,درگیری جناحی,سیاسی

پایش: در پی واکنش‌های گوناگون به بیان خاطره بیان شده درباره اسلحه اهدا شده از سوی مرحوم آیت‌الله هاشمی رفسنجانی به شاخه مسلحانه موتلفه اسلامی در سال ۱۳۴۳ و تکذیب این موضوع از سوی برخی افراد و انتشار فیلمی از سوی مرکز اسناد انقلاب اسلامی در این خصوص، اسدالله بادامچیان طی یادداشتی توضیحاتی تکمیلی را در این خصوص بیان کرد.
به گزارش روابط عمومی حزب مؤتلفه اسلامی متن این یادداشت بدین شرح است:
«فوت ناگهانی مرحوم آیت‌الله هاشمی رفسنجانی، در ذهنیت عمومی و فضای سیاسی کشور تاثیری خاص و گسترده داشت. هدایت مدبرانه مقام معظم رهبری و سوابق آن مرحوم و تأکیدات مکرر او بر اصل ولایت فقیه و عشق به امام خامنه‌ای و هوشمندی مردم، هوای تازه‌ای در جامعه ایجاد کرد و وحدت امام و امت صفحه تازه‌ای را گشود که ان‌شاءالله از آن برای تعالی و اتحاد مردمی استفاده بهینه به عمل آید.
نکته‌ای که در مصاحبه‌ صبح فردای درگذشت ایشان گفتم – که یکی از اسلحه‌هایی که توسط شهید بخارایی و همرزمانش در عملیات اجرای حکم الهی علیه عامل به رسمیت بخشیدن کاپیتولاسیون نظامی مستشاران آمریکا در ایران یعنی حسنعلی منصور استفاده شد و حنجره خائنی که به مجتهد جامع‌الشرایط و مرجع تقلید اهانت می‌کرد را درید، تا آمریکا و مزدورانش بدانند سروکارشان با چه ملت شجاع و خداخواهی است، توسط آیت‌الله هاشمی در اختیار جهاد مسلحانه مؤتلفه اسلامی گذاشته شده بود – بازتاب گسترده‌ای در داخل و خارج داشت.
بدیهی بود لیبرال‌ها و غربزده‌ها که می‌خواستند آقای هاشمی را به نفع خود مصادره کنند از این اطلاع‌رسانی خوششان نیاید، لکن قرار ما با مرحوم آقای هاشمی این بود که تا ایشان در حیات هستند آن را نگوییم. (اگرچه در نقل قول خاطره از آیت‌الله انواری -که بدون اذن ایشان بود- این مطلب چند سال قبل مطرح شد و موجب بازتاب‌هایی هم گشت)
چند سال قبل عده‌ای از شورای مرکزی مؤتلفه اسلامی از جمله مرحوم عسگراولادی، مرحوم حاج حیدری و آقایان حبیبی و امانی و… به دیدار آقای هاشمی رفته بودیم. در آن دیدار صحبت از شهدای ۲۶ خرداد و جریان کاپیتولاسیون و اجرای حکم الهی مرجع تقلید بر منصور به میان آمد. مرحوم حاج حیدری گفت اسلحه‌اش را که شما داده بودید و آقای هاشمی با خنده گفت «اگر الان شما این را بگویید من تکذیب می‌کنم». و من گفتم تا شما زنده هستید آن را نخواهیم گفت.
اینک از دفتر مرحوم آیت‌الله هاشمی که این مطلب را تکذیب و از مرکز اسناد انقلاب اسلامی که خاطره‌گویی آن مرحوم را منتشر کرده است، تشکر دارم که موجب شدند اصل ماجرا را به عنوان همرزم آن شهیدان از آن روزگار برای ثبت در تاریخ و اطلاع ملت بزرگ ایران منتشر نمایم.
پس از کشتار بیرحمانه و قتل ‌عام واقعه ۱۵ خرداد ۴۲ و روزهای پس از آن و دستگیری امام و علماء در تهران و سراسر کشور اکثر مبارزان از جمله مؤتلفه اسلامی به این تحلیل رسیدند که دیگر بیانیه مراجع و علماء و تذکر و نصیحت و تظاهرات، نمی‌تواند بازدارنده رژیم طاغوت، از اجرای توطئه پلید براندازی اسلام در ایران باشد و نیاز به حرکت مسلحانه هست.
در فروردین ۴۳ که امام آزاد شدند و به قم آمدند موضوع جهاد مسلحانه و سازمان مسلح جهادی با امام مطرح شد. شهیدان بهشتی و عراقی، مرحوم آیت‌الله انواری و مرحوم آیت‌الله هاشمی از یارانی بودند که این موضوع را برای امام تحلیل کردند و مخصوصاً آقای هاشمی با توجه به اطلاعات در باره فلسطین و سازمانهای فلسطینی در این امر اصرار داشت.
ابتدا امام به مرحوم عسگراولادی فرمودند که دیگران هستند که این کارها را انجام دهند، شما به کارهای خودتان برسید. لکن پس از مدتی معلوم شد که آن دیگران نتوانسته‌اند و نمی‌توانند کاری بکنند و امام اجازه دادند سازمان جهاد مسلح مؤتلفه اسلامی تشکیل شود و شرط گذاشتند بشرط آنکه سلاح از جایی و کسی نگیرید یا بخرید یا بسازید. که شهید عراقی با مرحوم حاج عزیز اله ریخته‌گر و کمک‌ آقای حمید ایپکچی در صدد ساختن نارنجک‌های دستی برآمدند که تا زمان دستگیری موفق نشدند.
۷ اسلحه کمری هم خریداری شد و تمرین اسلحه برای اعضای جهاد مسلح نیز با نظارت شهیدان امانی و عراقی شروع شد و (سازمان مبارزه مثبت) که عنوان کار مسلحانه بود شکل گرفت و بعدا چند اسلحه به این تعداد اضافه شد، از جمله اسلحه ای که موضوع بحث است.
مرحوم آیت‌الله هاشمی با مرحوم «حاج ابوالفضل تولیت» در قم که فرد متمکن و مخالف رژیم شاه بود، ارتباطات گوناگونی داشت و کمک‌های مالی می‌گرفت. تولیت یک قبضه سلاح کمری نو داشت که آن را به آقای هاشمی داد و آقای هاشمی آن را به عراقی داد و عراقی خواست به حاج صادق امانی تحویل دهد که شهید امانی نپذیرفت و گفت امام فرموده‌اند که سلاح از کسی نگیرید؛ یا بخرید یا بسازید.
عراقی این مساله را به آقای هاشمی گفت و او خواست اسلحه را به تولیت برگرداند. تولیت گفت می‌فروشم و پولش را با آقای هاشمی حساب کرد، بنابراین اسلحه جزو اسلحه‌های گروه جهاد مسلح قرار گرفت.
در جریان دستگیری آقای هاشمی به علت همین ارتباطات، وی شدیداً شکنجه شد. ولی استوار و مقاوم ماند و اعتراف نکرد. شهید عراقی نیز با همه شکنجه شدید و کشیدن ناخن‌هایش، مقاومت کرد و گفت اسلحه را من داده‌ام اما آن را از نواب صفوی گرفته بودم. شهید عراقی خود نیز در خاطراتش به آن اشاره داشته است. در خاطرات ضبط شده از وی در پاریس و در شرایطی که نهضت هنوز پیروز نشده بود و بیان اسامی برای کسانی که در داخل ایران بودند، می توانست خطرساز شود و او تحفظ های آشکاری در بیان خاطرات دارد، پس از آنکه شرح می دهد چگونه پوسته تهیه شده برای ساخت نارنجک را به یک فرد فوت شده در ۶ ماه قبل، نسبت داده بود، درباره این سلاح نیز چنین می گوید «از اسلحه هایی که موجود بود، یک اسلحه اش آمد و به ما رسید، باز از ما خواستند که این اسلحه را از کجا آورده ای؟ ما در اینجا باز اسلحه را ربط دادیم به مرحوم نواب …» (ناگفته ها، خاطرات شهید مهدی عراقی، صفحه ۲۲۹)
در مصاحبه مرکز اسناد انقلاب اسلامی با مرحوم آقای هاشمی رفسنجانی نیز، هم به آقای تولیت و هم اینکه شهید عراقی گفته اسلحه را از نواب گرفته، اشاره شده است و تأکید می‌کند که «این حرفها را هم نمی توان خیلی حقیقی تصور کرد، چون طبیعی است که کسانی که در این راه‌ها بودند، آن آدم واقعی را نگویند چراکه می‌خواستند ساواک را گمراه کنند». مرحوم هاشمی در این مصاحبه می‌گوید «اینها اسلحه داشتند، گروه مسلحی که در موتلفه شکل گرفت، بعدا تعداد زیادی اسلحه از اینها گرفتند و این طور نیست که بگوییم اینها همین یک اسلحه را داشتند و از یک فرد معینی گرفتند». مرحوم آقای هاشمی در پایان این مصاحبه نیز درباره اسلحه ای که با آن عملیات انجام شد تصریح می کند: «من واقعا نمی دانم این اسلحه ای را که استفاده کردند، از چه کسی گرفتند.»
مرحوم آیت‌الله هاشمی در باره فتوای مرحوم آیت‌الله العظمی میلانی در باره مهدورالدم بودن شاه و منصور نیز تکذیب می‌کند که وی فتوا را از آقای میلانی گرفته است.
این کاملاً صحیح است زیرا فتوا را مرحوم «حاج سید تقی خاموشی» و نیز «عباس مدرسی» که راهش را از مؤتلفه اسلامی جدا کرد از مرحوم میلانی دریافت کردند و متن فتوا را خاموشی بیان کرده است.
اما آقای هاشمی که کاملاً در جریان فتوا و جهاد مسلحانه مؤتلفه اسلامی بود و می‌دانست که در کنار فتوای شهیدان مطهری و بهشتی -که نمایندگان امام در شورای روحانیت موتلفه اسلامی بودند- آیت‌الله العظمی میلانی که مرجع تقلید با تقوا و سیاستمداری است آن فتوا را داده است. مرحوم آقای هاشمی در این مصاحبه تاکید می‌کند که «این کار بدون فتوا نبوده است»؛ وی در ادامه مصاحبه از چگونگی رضایت امام(ره) نسبت به این نوع فعالیت‌ها می‌گوید و اینکه یارانی که با ما کار می‌کردند بدون حکم شرعی اقدام به کاری مخصوصاً کشتن فردی نداشته‌اند. البته او از ماجراها با خبر بوده است، کما اینکه چند سال قبل در سالگرد شهید مطهری چنین گفته بود: «آیت‌الله مطهری در یک حرکت سری، فتوای ترور منصور را داده بودند و این خیلی سری بود. من هم آن روز [اول بهمن ۱۳۴۳، روز اجرای عملیات حکم حسنعلی منصور] به مدرسه مروی رفتم و قیافه آقای مطهری را دیدم. هیچ‌گاه از ایشان این خوشحالی و خنده‌های بی ‌اختیار را ندیده بودم، طوری که می‌دانست موفق بوده و کار اصیلی انجام شده است.» که این نشان دهنده اطلاع کامل ایشان در روز عملیات از موضوع است؛ لکن موقعیت خاص ایشان پس از انقلاب، مصالحی را ایجاب می‌کرد که در زمان حیاتشان برخی مطالب گفته نشود.
حالا که او در محضر پروردگار حاضر است بهتر است حقایق تاریخی از بیان راویان معدودی که باقی مانده‌اند و خود شاهد و حاضر یا مطلع هستندبیان گردد تا حق ایشان تضییع نشود.
غفرالله لنا و له

No responses yet

Jan 18 2017

زنان تاثیر گذار ایران:روشنک نوعدوست

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,تاریخی,سیاسی


ایران وایر: روشنک نوعدوست؛ نشسته، نفر پنجم از سمت چپ، در جمع دست اندرکاران مدرسه سعادت نسوان

تاریخ ایران و جهان به زندگی و سرنوشت چهره ها گره خورده است، هر یک خشتی گذاشته اند تا سقفی پدیدار شده، خشت هایی که گاه به قیمت زندگی و جان شان تمام شده است. در این معماری عظیم، زنان و مردان بسیاری نقش آفریده اند. و در تاريخ جهان بسيارى از زنان و مردان به دليل استعداد شگرف آنها براى تخريب و نابودى ساخته هاى ديگران تاثيرگذار نام گرفته اند.

زنان ایرانی نویسنده برگ های بسیاری از کتاب تاریخ دویست سال اخیر ما بوده اند، چه به دليل تاثير مثبت بسيارى از آنها در افزایش آگاهی عمومی، کاهش تبعیض علیه زنان، ارتقای سواد و موقعیت اجتماعی شان، مقابله با فشارهای مذهبی، مشارکت در پروژه های علمی، سیاست ورزی، موسیقی، سینما؛ و چه به دليل تاثير بعضى از آنها در تشويق به خشونت، گسترش جهل و جزم انديشى و سو استفاده از قدرت مالى و اقتصادى در جهت منافع خود.

اين مجموعه ایران وایر يک مقدمه است. افرادى كه اسمشان در اين فهرست آمده، نماينده برخی اقشار جامعه هستند كه هر روز در ايران و كشورهاى ديگر بر زندگى خانواده و اجتماع خود تاثير مى گذارند. بديهى است همانطور كه اشاره كرديم همه فعاليت ها و یا تمام افراد حاضر اين مجموعه مورد تائيد ایران وایر نيستند، اما تاثير گذارى هيچ يك از افراد اين ليست را نمي شود كتمان كرد.

اين ليست اولين سرى سلسله بیوگرافی های زنان تاثیرگذار ایران است که به مرور تکمیل می شود. مخاطبان ایران وایر پیشنهادات خویش برای غنای این مجموعه را با در میان بگذارند.

————————-

روشنک نوعدوست؛ خانم مدیر مدرسه سعادت

زهره ذوالقدر، شهروند خبرنگار

«روشنک نوعدوست» شاید اگر در خانه «حاج سیدحسن طبیب» فرنگ رفته رشت هم به دنیا نیامده بود، باز هم همین راهی را می رفت که در زندگی خود رفت؛ باز برای دختران زادگاهش مدرسه باز و به آن ها توصیه می کرد:«دختران من! تفاوت شما با پرتغال فروش سر کوچه در دانش شما است. حتی اگر او آدم خوب و زحمت‎کشی باشد، وقتی نتواند درست فکر کند، وقتی نتواند درست زندگی کند، بی فایده است. یک مادر خوب و فداکار اما بی دانش کافی نیست.»

او نخستین مدارس دخترانه شهر رشت را با سرمایه شخصی خود بنیان گذاشت و نخستین نشریه کمونیستی را برای زنان منتشر کرد؛ مدیر مدرسه «پیک سعادت نسوان» که هنوز هم در خاطره مردم رشت زندگی می کند.

در میان زنان تاثیرگذار ایران، نام روشنک نوعدوست به عنوان یکی از بنیان گذاران جنبش فمنیست چپ می آید. او به دنبال گسترش گرایش های چپ در کشور، به سرعت در میان زنان مورد توجه قرار گرفت و طرف‏دارانی پیدا کرد.

روشنک نوعدوست دختر حاج سیدحسن طبیب معروف به ««آقامیر» بود؛ پزشکی که گفته می شود نسبتش به «میرزا یحیی نوری»، معروف به «صبح ازل» می رسید.

میرزا یحیی پنج همسر داشت که سیدحسن حاصل ازدواج او با زنی به نام «مریم» بود. سیدحسن بعد از پایان تحصیلات مقدماتی، به ترکیه رفت و در دارالفنون طب استانبول، در رشته پزشکی تحصیل کرد و پس از برگشت به ایران، مطب خود را در رشت راه انداخت.

در همین شهر بود که با «خانم جان» ازدواج کرد. خانم جان یکی از هفت زن او بود و تنها چیزی که بیش تر از نامش می دانیم، این است که او از طبیب در سال 1273 شمسی صاحب دختری شد که بعدها نام روشنک را به خود گرفت. کسی نمی داند نام اصلی روشنک نوعدوست چیست و درباره پیشینه خانوادگی او هم همین اندازه می دانیم. او در سن جوانی نام و نام خانوادگی خود را به روشنک نوعدوست تغییر داد.

با وجود همسران و فرزندان متعدد، به نظر می رسد که آقامیر نسبت به تحصیلات فرزندانش توجه خاصی داشت و خود شخصا به آن ها تدریس می کرد. روشنک دروس مقدماتی، ادبیات و فرانسه را نزد پدر آموخت و در نوجوانی نزد «میرزاحسن صدر» رفت و ادبیات، عربی و ریاضی را آموخت. روشنک نوعدوست به زبان روسی نیز مسلط بود و همین هم باعث شد تا گرایشات کمونیستی پیدا کند.

دوران نوجوانی او با پیروزی «جنبش مشروطه» هم‎زمان شده بود؛ جنبشی که تاثیر زیادی در زندگی زنان ایرانی نیز به وجود آورد. یکی از این تحولات، راه اندازی مدارس دختران بود که با سختی زیاد راه افتادند و پا گرفتند.

شنیدن اخبار باز شدن مدارس دخترانه باعث شد تا روشنک هم به فکر راه انداختن مدرسه ای دخترانه در شهر رشت بیفتد. او در سال 1296، درست زمانی که 23ساله بود، مدرسه ای چهار کلاسه با عنوان سعادت نسوان راه انداخت.

«محمود نفیسی» در مقاله ای با عنوان «روشنک نوعدوست» نوشت:«بنای اصلی مدرسه نسوان در حاشیه خیابان “سبزه میدان بود که در سمت دیگرش، باغ سبزه میدان قرار داشت. روشنک هر روز هنگام زنگ پایانی صبح برای ناهار و نیز هنگام زنگ پایانی بعدازظهر، در مقابل مدرسه و در حاشیه باغ سبزه میدان می ایستاد و مراقب بود پسرها مزاحم دختران مدرسه نشوند.»

روشنک نوعدوست برای حقوق معلمان سخت گیری زیادی داشت اما خودش هیچ وقت کارمند رسمی دولت نشد. مدرسه روشنک خیلی زود محل حضور زنانی شد که به دنبال کسب حقوق برابر برای زنان بودند. در آن زمان گرایش های چپ و کمونیستی در گیلان گسترش زیادی داشت. میرزا کوچک خان جنگلی» درست در همان زمان جنبش خود را در این منطقه آغاز کرده بود و یارانی چون «احسان الله» به دنبال گسترش اندیشه هایی بلشویکی بودند که در همسایه شمالی ایران نیز در حال شکل گیری بود. این گرایش در سال 1917، یعنی همان سالی که روشنک نوعدوست مدرسه سعادت نسوان را در رشت افتتاح کرد، «انقلاب اکتبر» را شکل داد؛ انقلابی که نظام سلطنت تزار را در روسیه با حکومتی اشتراکی تغییر داد.

این اتفاق بزرگ در منطقه گیلان بازتاب وسیعی داشت. نخستین کنگره حزب کمونیست ایران در سال 1299 در انزلی برگزار و باعث شد زنان این منطقه تصمیم به راه اندازی انجمنی با اندیشه های کمونیستی بگیرند؛ انجمنی که نام و رسم خود را از مدرسه روشنک گرفت و به «پیک سعادت نسوان» مشهور شد.

بنیان گذاران این جمعیت، روشنک نوعدوست، «جمیله صدیقی»، «سینکه شبرنگ» و «اورانوس پاریاب» بودند. این جمعیت خیلی زود مجله ای به همین نام منتشر کرد که نخستین نشریه کمونیستی به شمار می رفت و با هدف پشتیبانی از حقوق زنان، به صاحب امتیازی روشنک نوعدوست روانه بازار می شد.

او در سرمقاله نخستین شماره پیک سعادت نسوان که ۱۵ مهر ۱۳۰۶ منتشر شد، نوشت:«در این هنگام که پرده های سیاه بختی و هزار گونه عوامل تیره روزی سد بزرگی در مقابل ترقیات نسوان گردیده و در این زمان که اصول اجتماعی تمام ملل خاموش و عقب مانده اصلاح و سر و صورت نوین به خود می گیرد و بالاخره در وقتی که ایران هم از خواب غفلت خود جنبش نموده… با این اوضاع اسفناک و رقت آور حیاتی و معارف نسوان ایران، ما هم به نوبه خویش سکوت را بیش از این جایز ندانسته خامه ناتوان به دست گرفتیم تا در حد امکان عوامل و وسایل سیه روزی را نشان داده، اصلاحات اساسی آن ها را خواستار شویم.»

این مجله منحصر به گیلان نبود و در سراسر کشور توزیع می شد. جمعیت پیک سعادت نسوان با راه اندازی کلاس های اکابر و کلاس های مختلف، سعی در بالا بردن سطح آگاهی زنان داشت. این جمعیت هم چنین دست به تاسیس کتاب خانه و قرائت خانه ای در رشت زدند که در آن سخنرانی ها و نمایش هایی برای تنویر افکار عمومی زنان برگزار می شد و تآترهایی روی صحنه می رفت.

این گروه از افراد فرهیخته ای چون «سعید نفیسی» دعوت می کردند تا در جلساتشان صحبت کند. سعید نفیسی در خاطراتش درباره این جلسات نوشته است:«زنان آزادی خواه و متجدد رشت که هنوز چادر بر سر داشتند، مرا در خانه خود می پذیرفتند و با من (به گفت وگو) می نشستند. خانم روشنک نوعدوست که هنوز فروزان ترین اختر تعلیمات دختران شهر رشت است و خانم “سرور مهکامه محصص” که سران شایسته جنبش زنان گیلان هستند، از آشنایان آن روزگاران هستند.»

انجمن پیک سعادت نسوان در سال ۱۳۰۰، در بندر انزلی برای نخستین بار مراسم بزرگداشت روز جهانی زن را برگزار کرد. سال بعد همین انجمن، هشتم مارس را در شهر رشت جشن گرفت. در سال ۱۳۰۶، «سازمان بیداری زنان» هشت مارس را با نمایش «دختر قربانی»، اثر «میرزاده عشقی» برپا کردند.

روشنک نوعدوست با وجود مرام اشتراکی که داشت، بیش ترین وقت و هزینه خود را در زمینه آموزش و پرورش زنان گذاشته بود. او باور دینی و اعتقادات مذهبی خاصی نداشت و بیش تر سوسیالیست بود، مرامی که در اداره مدرسه توسط خانم مدیر تاثیر نداشت. او بیش ترین وقت خود را در مدرسه می گذراند. روشنک نوعدوست مخالف حجاب دختران و زنان بود، هرچند خود او همیشه حجاب را به خاطر عدم علاقه به موهایش رعایت می کرد اما اجازه نمی داد که دانش آموزان در داخل و محوطه مدرسه حجاب به سر داشته باشند.

محمود نفیسی نوشته بود:«هنگامی که مدرسه تعطیل می شد، دانش آموزان در یک صف دونفره که مبصرهای کلاس پیشاپیش آن حرکت می کردند، در طول خیابان سبزه میدان به پیش می رفتند. مدرسه نسوان در یک نبش این خیابان، در مقابل سبزه میدان قرار داشت و دانش آموزان تا نبش دیگر خیابان، در امتداد باغ سبزه میدان به صف می رفتند. روشنک در مقابل مدرسه می ایستاد و مواظب بود دختران دانش آموز با صف منظم حرکت کرده و در طول صف حجاب بر سر نکنند. فقط وقتی که طول خیابان را طی کرده و به نبش دیگر می رسیدند، آزاد بودند که صف را رها کرده و آن را بشکنند و در صورت تمایل، حجاب داشته باشند.»

او روی نوع پوشش و رفتار با وقار دختران تاکید داشت. ناخن های دختران را مرتب بازرسی می کرد که بلند نباشند، دامن ها نیز نباید زیاد کوتاه می بودند و باید روپوش های خاصی را به تن می کردند. معلم ها هم روپوش خاصی داشتند. معلمان مدرسه او هم مسلمان، هم مسیحی و هم بهایی بودند.

با آن که روشنک خودش دین خاصی نداشت اما در مدرسه سعادت نسوان تعلیمات دینی تدریس می شد. او در شهری چون رشت که به آزادی نسبی معروف بود، زندگی می کرد و همین به او کمک می کرد تا در مدرسه خود آزادی عمل بیش تری داشته باشد.

به نوشته محمود نفیسی، روشنک نوعدوست در مورد معیارهای آموزشی بسیار سخت گیر بود و کار آموزش را خیلی جدی می گرفت: «اگر چه مدرسه سعادت نسوان یک مدرسه ملی بود و دانش آموزان ملزم به پرداخت شهریه خصوصی بودند اما پرداخت شهریه به تنهایی کافی نبود و پشت کار دانش آموزان نیز در پذیرش آنان به مدرسه شرط بود. مدرسه او در شهر رشت به عنوان یک مدرسه نمونه با سطح بالای تحصیلی شناخته شده بود. در کنار دانش آموزانی که شهریه می پرداختند، همواره تعدادی دانش آموز بی بضاعت نیز که دارای استعداد آموزشی بالاتر از متوسط بودند، در مدرسه پذیرفته می شدند و از پرداخت شهریه معاف می گردیدند.»

به نوشته نفیسی، با افزایش تاکید دولت بر تحصیل کودکان، مدرسه نسوان سعادت از برخی کمک های داخلی برخوردار شد:«از جمله این که تعدادی از آموزگاران این مدرسه از معلم های رسمی دولت بودند و این شامل کسانی می شد که توانسته بودند کلاس یازده را به پایان برسانند.»

در مورد زندگی خصوصی روشنک نوعدوست اطلاعات کمی وجود دارد. برخی می گویند او با مردی که شغل آزاد داشت، ازدواج کرد. اما این که همسر او فوت کرد یا از او جدا شد، مشخص نیست. تنها این مشخص است که او بیش تر عمرش را تنها زندگی کرد. روشنک فرزندی نداشت و سرپرستی دو فرزند کوچک پدرش، «هدایت الله» و «ملوک» را برعهده گرفت. ملوک همیشه با او زندگی و به عنوان معلم در مدرسه اش تدریس می کرد و معاونت مدرسه را به عهده داشت.

روشنک نوعدوست مدیری بسیار جدی بود و بیش تر اوقات خود را صرف مطالعه و کار می کرد و در مسایل سیاسی اجتماعی حضور جدی داشت. در دوران دکتر «محمد مصدق» که اوراق قرضه ملی برای کمک به دولت به فروش گزاشته شد، مدرسه سعادت نسوان بیش ترین پول قرضه ملی در میان دبیرستان های رشت را برای دکتر مصدق جمع کرد. روشنک بیماری های گوناگونی داشت و در بهار ۱۳۳۸ برای معالجه به تهران رفت. خواهرش ملوک به اتفاق فرزندانش او را در این سفر همراهی کردند. متأسفانه بیماری درمان نشد و روشنک در بیمارستان در گذشت و پیکرش را در «ابن بابویه» شهر ری دفن کردند. مدرسه او تا زمان انقلاب اسلامی در رشت فعال بود. این مدرسه بعد از انقلاب نامش به «روشنک» تغییر کرد؛ اتفاقی که باعث ناراحتی و اعتراض مردم شد. آن ها می خواستند یاد روشنک نوعدوست، نخستین مدیر زن مدرسه در شهر رشت زنده بماند؛ هر چند نتوانستند.

No responses yet

Jan 16 2017

کشف معبدی با مجسمه های طلا در زیر زمین حوالی تخت جمشید

نوشته: خُسن آقا در بخش: تاریخی

آینده ما: در روستای فاروق که با فاصله ای حدود 20 کیلومتر با تخت جمشید فاصله دارد بزرگترین گنج ایران کهن کشف شده که گفته می شود تخت جمشید دومی است که آن را در زیر زمین ساخته بودند. منطقه را محاصره نظامی کرده اند و اجازه نزدیک شدن کسی را به محل کشف شده نمی دهند تا مبادا عکس یا فیلمی گرفته شود. دهها اتومبیل ویژه اطلاعاتی با نیروهای ویژه خود را به محل رسانده اند.
گفته می شود در این شهر زیر زمینی معبدی به وسعت یک زمین فوتبال با مجسمه هایی به طول 3 الی 5 متر که عمدتا از طلا ساخته شده اند کشف شده است.
سالم ماندن کلیه آثار این معبد و حتی حوض آب داخل آن حیرت آور اعلام شده است. به گفته کارشناسان قدمت این مکان به 7 هزار سال پیش باز می گردد. تنها عکسی که می گویند راه ورود به این شهر یا کاخ و یا معبد زیر زمینی است و معلوم نیست راه اصلی باشه یا راه مخفی همین است که منتشر کرده ایم.

No responses yet

Dec 21 2016

ترور سفیر؛ ماجرای قتل گریبایدوف در تهران چه بود؟

نوشته: خُسن آقا در بخش: تاریخی,تروریزم,روابط بین‌المللی,سیاسی

بی‌بی‌سی: آندری کارلوف، سفیر روسیه در ترکیه در جریان یک سوقصد در آنکارا به ضرب گلوله فردی که به وقایع حلب در سوریه اعتراض داشت کشته شد؛ اتفاقی که در جزئیات شباهت زیادی با آنچه ۱۸۸ سال پیش در تهران رخ داد نداشت اما به سرعت آن واقعه را تداعی کرد.

آنچه این تداعی را برانگیخت، هم‌زمانی این واقعه با برنامه ولادیمیر پوتین، رئیس جمهور روسیه بود که همان شب قصد تماشای تئاتری را داشت که به قلم الکساندر گریبایدوف نویسنده و سفیر مقتول روسیه در تهران روی صحنه رفته بود.

ترور سفیر روسیه در آنکارا فقط مانع رفتن آقای پوتین به تئاتری با نویسندگی گریبایدوف نشد، بلکه داستان یک قتل دیپلماتیک در تهران را هم دوباره زنده کرد.

مذاکره کننده روسیه در ترکمانچای

الکساندر سرگئی ویچ گریبایدوف سفیر کبیر روسیه در تهران در ۹ بهمن ۱۲۰۷ در تهران به دست معترضان کشته شد.

گریبایدوف نمایشنامه‌نویس، شاعر و آهنگسازی بود که عالم روشنفکری را کمابیش رها کرد و وارد دنیای سیاست شد. در حساس‌ترین سال‌های تاریخ ایران در دوران قاجار در مذاکرات صلح ترکمانچای و نگارش عهدنامه آن نقشی اساسی ایفا کرد و مدت کوتاهی پس از عقد عهدنامه، به عنوان وزیر مختار روسیه به ایران آمد.

عهدنامه ترکمانچای ۲۰ بهمن ۱۲۰۶ در منطقه ای به همین نام میان عباس میرزا ولیعهد وقت ایران و گریبایدوف امضا شد و به جدایی بخش‌های وسیعی از خاک ایران و الحاق آن به روسیه، اخد غرامت ۲۰ میلیون روبلی از ایران و ضبط نسخ خطی کتابخانه شیخ صفی الدین اردبیلی و انتقال آن به روسیه انجامید.

لارنس کلی نویسنده کتاب دیپلماسی و قتل در تهران می گوید او پس از عقد این معاهده که در حافظه ایرانی‌ها با صفت “ننگین” همراه است، ۴۰ هزار روبل روسی پاداش و کوتاه مدتی بعد به عنوان سفیر روسیه در تهران ارتقا مقام گرفت.

درباره رفتار “ستمگرانه” و “تحقیرآمیز” گریبادوف در زمان ماموریت در ایران روایت‌های مختلفی موجود است؛ از تجاوز به حقوق مردم تا قتل و غارت‌هایی که در زمان عزیمت از تبریز به تهران کرد تا ترک تشریفات مرسوم در دربار ایران از جمله اینکه بر خلاف دیگر سفرا در برابر شاه نمی‌ایستاد و می‌نشست.

از الکسی پترویچ یرمولوف فرمانده قوای روسیه در جنگ‌های قفقاز از جمله جنگ با ایران نقل شده که پس از مشاهده رفتار گریبایدوف با ایرانی‌ها به او توصیه کرده بود “نباید مردمان مغلوب را خانه‌خراب کرد” و گریبایدوف پاسخ داده بود که “ایرانیان فقط در برابر قدرت خاضع‌اند”.

چرا گریبایدوف در ایران کشته شد؟

رفتار گریبایدوف در ایران نه تنها باعث خشم و کینه از او در میان عامه مردم شده بود که در دربار هم دل خوشی از او وجود نداشت. اما آنچه که طومار زندگی گریبایدوف را در هم پیچید و طاقت‌ها از او را در ایران طاق کرد بر اساس روایت‌های مکتوب، رفتار با دو زن ارمنی بود.

روز ۹ بهمن ۱۲۰۷ به دستور رستم بیگ از همراهان ایرانی گریبایدوف در سفارت روسیه، زنان ارمنی را که در فکر پناهندگی به روسیه بودند، به یکی از گرمابه‌های مجاور سفارت بردند.

لارنس کلی نویسنده کتاب دیپلماسی و قتل در تهران می‌نویسد: “هیچ کاری احمقانه‌تر از این نمی‌شد انجام داد. گرمابه رفتن یا تن و بدن شستن یکی از مراسم مهم قبل از ازدواج به شیوه اسلامی است”.

“وقتی دیگ صبر مردم به جوش آمد و سفارت مورد حمله قرار گرفت نیروی نظمیه از ترس مردم به ارگ شهر پناه بردند و شاه و عمله‌های دربار پشت درهای مسدود ارگ زندانی شدند. زمانی که اللهیار خان حاکم شهر می خواست جماعت معترض را بر سر عقل آورد، مورد اصابت سنگ و کلوخ و دشنام پی در پی قرار گرفت. مردم فریاد می‌زدند: «برو برای روس‌ها پااندازی زنانت را بکن! همان بهتر که دایم به ریش درازت گلاب بزنی! برادرت عباس میرزا روح و جسمش را به امپراتور فروخته است بزن به چاک و الا قیمه قیمه‌ات می‌کنیم”.

به نوشته لارنس کلی جمعیتی ۴- ۵ هزار نفری با چوب و چماق در برابر سفارت جمع شدند و داخل سفارت سنگ‌پرانی می‌کردند و صدای تیراندازی به گوش می‌رسید که ناگهان جمعیت وارد حیاط سفارت شدند. در مرحله اول چند قزاق و مستخدم سفارت و چند نفر از مهاجمان هم به ضرب گلوله محافظان کشته شدند اما کم کم مهاجمان بیشتری که به سلاح گرم مجهز بودند هم به سفارت ریختند.

“قزاقان مایوسانه می جنگیدند تا حیاط را از جمعیت خالی کنند اما تعدادشان اصلا کافی نبود در همین موقع مهاجمان از دیوار محل سکونت سفیر بالا رفتند و از همان جا شروع به تیراندازی کردند سپس طاق اتاق خواب را سوراخ کردند تا بتوانند به پایین تیراندازی کنند، یکی از اولین گلوله‌ها گریبایدوف را از پای درآورد”.

لارونس کلی به نقل از کاتبی که آخرین لحظات زندگی سفیر کبیر وقت روسیه در تهران را روایت کرده می‌نویسد: آخرین کلماتی که از او شنیدم این بود “فتحعلی شاه فتحعلی شاه اصلا برایم مهم نیست یا چیزی شبیه این”.

پیکر شرحه شرحه گریبایدوف برای خاکسپاری از ایران خارج شد و به روایتی در تفلیس دفن شد. در ایران فتحعلی شاه قاجار با هدف جلوگیری از جنگ دیگری با روسیه و دلجویی از تزار روس، الماس ۸۸ قیراطی شاه را که هنگام فتح هند به دست نادرشاه افشار افتاده بود، به وسیله نوه‌اش در سن پترزبورگ به نیکلای یکم اهدا کرد.

پس از گریبایدوف، دومین سفیر روسیه که در محل ماموریتش کشته شد، ۱۸۸ سال پس از واقعه تهران، در پایتخت ترکیه بود.

لینک
ویکی پدیا انگلیسی
ویکی پدیا فارسی

No responses yet

Oct 27 2016

واکنش دادستانی تهران به شکواییه کشتار دهه شصت: ممنوع الملاقات شدن مریم اکبری‌منفرد

نوشته: خُسن آقا در بخش: تاریخی,جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی

بی‌بی‌سی: مریم اکبری منفرد خواهان”پیگیری و محاکمه عوامل اعدام‌های دهه ۶۰ و کشتار جمعی زندانیان در سال ۶۷، اعلام اسامی دفن شدگان در گورهای دست جمعی و گورستان خاوران و ارائه و انتشار کیفر خواست محکومان و اعدام شدگان دهه ۶۰” شده است.

شکایت مریم اکبری‌منفرد، زندانی سیاسی برای رسیدگی به چرایی و چگونگی اعدام چهار خواهر و برادرش که در دهه ۶۰ اعدام‌شده‌اند، منجر به ممنوع‌الملاقاتی و تهدید او به “سخت‌تر شدن وضعیتش در زندان” شد.

خانم اکبری منفرد با ثبت این شکایت در دادسرای تهران و با استناد به مفاد فایل صوتی که اخیرا از گفت‌وگوی آیت‌الله حسینعلی منتظری، قائم مقام وقت رهبری با مسئولان اعدام‌ها در آن سال منتشر شده است، خواهان”پیگیری و محاکمه عوامل اعدام‌های دهه ۶۰ و کشتار جمعی زندانیان در سال ۶۷، اعلام اسامی دفن شدگان در گورهای دست جمعی و گورستان خاوران و ارائه و انتشار کیفر خواست محکومان و اعدام شدگان دهه ۶۰” شده است.

به گزارش سازمان عدالت برای ایران، این اولین شکایت رسمی و علنی خانواده زندانیان سیاسی اعدام‌شده در دهه ۶۰ در داخل ایران است. در حالیکه مقامات قضایی تا کنون واکنش رسمی به این شکایت نداشته‌اند، یک مقام دادستانی تهران به صورت شفاهی به خانواده اکبری منفرد گفته است: “او چه چیزی را می خواهد بداند؟ آنها که خواهر و برادرانش را اعدام کرده‌اند حالا یا مرده‌اند یا پیرشده‌اند و خواهر و برادرش هم احتمالا در خاوران دفن شده‌اند.”

شادی صدر، وکیل دادگستری قرار گرفتنن خانواده های اعدام شدگان سال ۶۷ و دهه ۶۰ در جایگاه شاکی را یک گام مهم در جهت احقاق حق دادخواهی و نشان دادن حقانیت آنها برای دانستن حقیقت و احقاق عدالت می‌داند و درباره نتایج چنین شکواییه ها می گوید: “به نظرم ماهیت غیرقابل دفاع کشتار ۶۷ و فضای ایجاد شده پس از انتشار فایل صوتی جلسه منتظری با اعضای هیات مرگ تهران، به گونه ای است که می توان پاسخ هایی از مجموعه دستگاه قضایی گرفت.”

او اضافه می‌کند: “این پاسخ ها اگر چه به احتمال بسیار زیاد با یک رسیدگی منصفانه و مبتنی بر قواعد حقوقی فاصله زیادی خواهد داشت اما ممکن است خانواده ها را یک قدم به دانستن حقایقی که دهه ها ازشان دریغ شده نزدیک کند. کما اینکه می بینیم مقامات دادستانی تهران به خانواده مریم اکبری منفرد گفته اند خواهر و برادرش در خاوران دفن شده اند. در حالی که تا به حال، هیچ مقام رسمی مساله وجود گورهای جمعی در خاوران تهران و دفن اعدام شدگان ۶۷ در آن را به رسمیت نشناخته بود و برعکس، همیشه به خانواده ها می گفتند برای چه در این مکان جمع می شوید، جنازه بچه های شما اینجا نیست.”

گورستان خاوران در شرق تهران جایی است که تعدادی از بهاییان و چپ های اعدامی در دهه شصت و برخی از مجاهدان اعدام شده در سال‌های نخست دهه ۶۰ در آنجا دفن شده اند. اما این نخستین باری است که مقامات رسمی جمهوری اسلامی از دفن مجاهدان اعدام شده در سال ۱۳۶۷ در خاوران خبر می‌دهند.

مریم اکبری منفرد دو روز پس از تجمع اعتراضی عاشورای ۸۸ بازداشت و در شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب تهران به ریاست قاضی صلواتی به اتهام محاربه و اقدام علیه امنیت ملی و تبلیغ علیه نظام به ۱۵ سال حبس محکوم شده از دی ماه ۱۳۸۸ تا‌کنون بدون حتی یک روز مرخصی در حبس بوده است. با وجود اینکه در سال ۱۳۹۱ با مرخصی این زندانی سیاسی موافقت شده بود اما پس از تهیه وثیقه یک میلیارد و ۱۵۰‌میلیون تومانی در آخرین لحظات، مرخصی او لغو شد و وثیقه‌ها نیز در حدود دو سال در توقیف بودند.

او در این شکواییه نوشته است: “برادر کوچکترم عبدالرضا اکبری منفرد در سن ۱۷ سالگی در سال ۵۹ به دلیل اینکه نشریه مجاهد پخش می کرد دستگیر و به سه سال حبس محکوم شده بود اما با وجود اینکه سال‌ها بود مدت حبس خود را گذرانده بود مقامات قضایی از آزادی او خودداری کرده بودند و در سال ۶۷ اعدام شد. درمراسم شب هفت برادر دیگرم علیرضا اکبری منفرد که در ۲۸ شهریور سال ۶۰ به اتهام هواداری از مجاهدین اعدام شده بود، ماموران امنیتی به برگزارکنندگان مراسم حمله کردند و حضار از جمله مادر و خواهرم رقیه اکبری منفرد را نیز دستگیر کردند. خواهر اینجانب که مادر یک دختر خردسال بود، به ۸ سال زندان محکوم شد و در سال ۶۷ درحالی که فقط یک سال تا پایان اتمام مدت محکومیتش باقی مانده بود، اعدام شد.”
گورستان خاوران در شرق تهران جایی است که تعدادی از بهاییان و چپ های اعدامی در دهه شصت و برخی مجاهدان اعدام شده در سال‌های نخست دهه ۶۰ در آنجا دفن شده اند.

علاوه بر رقیه و عبدالرضا، دو برادر دیگر مریم اکبری منفرد نیز به اتهام هواداری از سازمان مجاهدین در دهه ۶۰ اعدام شده اند.

خانم منفردی فرد پیش‌تر در نامه ای به احمد شهید، گزارشگر ویژه حقوق بشر سازمان ملل در مورد ایران خواستار رسیدگی به اعدام‌ زندانیان سیاسی در دهه ۶۰ و به‌طور خاص اعدام خواهر و برادرش از طریق ساز و کارهای بین‌المللی شده بود.

شادی صدر با بیان اینکه شکایت اخیر مریم اکبری منفردی به دستگاه قضایی ایران، می‌تواند در پیگیری این اعدام‌ها در مراجع بین‌المللی موثر باشد، می‌گوید: “در حقوق بین الملل قاعده ای وجود دارد با عنوان “طی تمامی راه های حقوقی داخلی”. براساس این قاعده، به دولت ها باید این فرصت داده شود که قبل از اینکه در عرصه منطقه ای و بین المللی مورد مواخذه و سئوال قرار بگیرند، به شکایت هایی که علیه آنها می شود در دادگاه های داخلی خود رسیدگی کنند. به همین دلیل، اگر بنا به طرح شکایت در مورد ۶۷ یا هر مورد دیگر نقض حقوق بشر در مراجع بین المللی باشد، اولین سئوال این خواهد بود که آیا این شکایت قبلا در مراجع داخلی بین المللی طرح شده و به بن بست خورده است یا خیر. البته این نکته را نباید فراموش کرد که در حال حاضر، راه شکایت و تشکیل دادگاه بین المللی در مورد کشتار ۶۷ به دلیل محدودیت های مختلف حقوقی بسته است مگر در آینده، راهی باز شود که در آن صورت هم باز قاعده بالا صدق می کند.”

مریم اکبری منفرد در حال حاضر، براساس قانون آیین دادرسی جدید باید با تجمیع مجازات ها از زندان آزاد شود اما درخواست اعاده دادرسی او برای اعمال قانون جدید ماههاست که در دیوان عالی کشور تحت بررسی است.

پس از طرح این شکایت از سوی خانم اکبری منفرد، یک مقام دادستانی تهران به خانواده او گفته است که چنین شکواییه‌هایی فقط می‌تواند وضعیت او را در زندان سخت‌تر کند و مانع مرخصی یا آزادی او شود.

No responses yet

Oct 20 2016

احمد منتظری به اتهام «اقدام علیه امنیت ملی» بدون حضور وکیل در دادگاه ویژه روحانیت محاکمه شد

نوشته: خُسن آقا در بخش: تاریخی,جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی

رادیوفردا: احمد منتظری، فرزند حسینعلی منتظری، به علت انتشار فایل صوتی جلسه پدرش با اعضای هیات تصمیم‌گیر درباره اعدام زندانیان سیاسی و عقیدتی، روز چهارشنبه ۲۸ مهر در دادگاه ویژه روحانیت قم محاکمه شد.

خانواده آیت‌الله منتظری با اعلام این خبر در کانال تلگرام خود، افزوده‌اند که این جلسه «غیرعلنی و بدون حضور وکیل مدافع و هیات منصفه» برگزار شد.

این اطلاعیه گفته که اتهام احمد منتظری «اقدام علیه امنیت ملی» بوده و این اتهام توسط انصاری‌زاده، نماینده دادستان، قرائت شد.

خانواده آیت‌الله منتظری افزوده که احمد منتظری اتهام خود را رد کرده اما «بر حسب درخواست مسئولان مربوطه قرار شده است که محتویات جلسه تا اعلام رای دادگاه منتشر نشود».

گفته شده که جلسه دادگاه از ساعت ٩ صبح آغاز شد و ساعت یک بعد از ظهر به پایان رسید.

دادگاه ویژه روحانیت در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران وجود ندارد اما سال‌هاست که به جرایم اعضای این صنف رسیدگی می‌کند.

سایت رسمی آیت‌الله منتظری اواخر مرداد امسال یک فایل صوتی از جلسه این مرجع تقلید درگذشته و منتقد جمهوری اسلامی با اعضای کمیته اعدام‌های سال ۱۳۶۷ منتشر کرد. در آن جلسه به جز آیت‌الله منتظری که در آن هنگام قائم‌مقام رهبر جمهوری اسلامی بود، حسینعلی نیری، مرتضی اشراقی، مصطفی پورمحمدی و ابراهیم رئیسی حضور داشتند.

آیت‌الله منتظری در آن جلسه، اعدام دسته‌جمعی زندانیان سیاسی را «بزرگ‌ترین جنایت» در تاریخ جمهوری اسلامی توصیف می‌کند و خطاب به حاضران می‌گوید که در آینده از آنها به عنوان «جنایتکار» نام برده می‌شود.

انتشار این فایل صوتی با واکنش‌های گسترده در ایران و خارج از ایران روبرو شد.

اکثر مسئولان و شخصیت‌های جمهوری اسلامی از هر دو جناح اصولگرا و اصلاح‌طلب که درباره آن مسئله موضع‌گیری کردند، از تصمیم روح‌الله خمینی، رهبر وقت جمهوری اسلامی برای اعدام دسته‌جمعی زندانیان در سال ۶۷ دفاع کردند.

اما چهره‌هایی مانند علی مطهری خواستار عذرخواهی عوامل آن اعدام‌ها شدند.

سازمان مجاهدین خلق ایران هم که بیشتر اعدامیان آن سال، اعضا و هوادارانش بودند، یک بار دیگر خواستار مجازات رهبران جمهوری اسلامی به اتهام «جنایت علیه بشریت» شد.

۱۰۰ چهره مدنی، دانشگاهی و فعال حقوق بشر ایرانی مقیم خارج از کشور نیز در نامه‌ای به شورای حقوق بشر سازمان ملل و دیوان بین‌المللی کیفری از این نهاد‌ها خواستند تا قتل عام زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ در جمهوری اسلامی ایران را به عنوان «جنایت علیه بشریت» به رسمیت بشناسند.

در جریان اعدام دسته جمعی زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ چند هزار عضو و هوادار گروه‌های مخالف جمهوری اسلامی اعدام شدند.

No responses yet

Sep 01 2016

پنجمین نوبت احضار احمد منتظری بر سر انتشار فایل صوتی

نوشته: خُسن آقا در بخش: تاریخی,جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی

بی‌بی‌سی: احمد منتظری، پسر آیت الله حسینعلی منتظری مرجع تقلید متوفی شیعه، برای پنجمین بار بر سر انتشار فایل صوتی این مرجع تقلید در ارتباط با اعدام های سال ۱۳۶۷ مورد بازجویی قرار گرفت.

کانال تلگرام آیت الله منتظری، امروز چهارشنبه ۱۰ شهریور ضمن خبر دادن از حضور احمد منتظری در دادگاه ویژه روحانیت قم، اعلام کرده که مسئولان قضایی از وی خواسته اند صبح یکشنبه برای بازجویی مجدد به دادگاه مراجعه کند.

در این کانال همچنین آمده است: “گرچه شفاف بودن گفتگوها می تواند براى همگان مفید باشد، ولى چون از طرف مقامات مسؤول تاکید بر محرمانه بودن آن است، از توضیح بیشتر خوددارى مى گردد.”

احمد منتظری دیروز برای چهارمین بار به دادگاه ویژه روحانیت احضار و بازجویی شده بود. وی این بازجویی ها را “بدون فشار و محترمانه” توصیف کرده ولی گفته بود نمی‌تواند پیش‌بینی کند که سرانجام بازجویی‌ها چه خواهد شد.

سه هفته پیش، وبسایت رسمی و کانال تلگرام آیت الله منتظری فایلی صوتی را از جلسه او با حسینعلی نیری، مرتضی اشراقی، مصطفی پورمحمدی و ابراهیم رئیسی منتشر کردند که در آن، آقای منتظری اعدام دسته‌جمعی زندانیان سیاسی را “بزرگترین جنایت” می‌خواند.

در پی این اقدام، فایل صوتی جلسه با فشار وزارت اطلاعات از وبسایت آیت‌الله منتظری حذف و احمد منتظری به دادگاه احضار شد. به گفته احمد منتظری مقام‌های قضایی و امنیتی به او گفته‌اند که این جلسه از “اسرار نظام” بوده است.

محمدجعفر منتظری، دادستان کل ایران، دو هفته پیش تایید کرد که برای احمد منتظری در ارتباط با انتشار فایل صوتی پرونده قضایی تشکیل شده است.

No responses yet

« Prev - Next »

  • Recent Posts

    • زیر ذره‌بین رسانه‌ها: «چراغ سبزی که اسرائیل برای اقدام علیه ایران منتظرش بود»
    • درباره تصویر معترضی که مقابل یگان ویژه وسط خیابان نشسته‌ بود، چه می‌دانیم؟
    • سومین روز اعتراضات در ایران؛ تجمع در دانشگاه‌ها، گاز اشک‌آور در کرمانشاه
    • تجمع‌های اعتراضی در اعتراض به افزایش قیمت‌ها برای دومین روز در تهران ادامه یافت
    • دنیای خیالی آخون‌ها!!
  • Recent Comments

    No comments to show.

Free WordPress Theme | Web Hosting Geeksاخبار Copyright © 2026 All Rights Reserved .