اخبار

  • صحفه نخست
  • Sample Page
  • خُسن آقا

Archive for the 'تاریخی' Category

Jun 28 2013

تاريخچه پيدايش و فلسفه تخته نرد

نوشته: خُسن آقا در بخش: تاریخی

آزادیخواهان: داستان پیدایش تخته نرد توسط بزرگمهر :
در زمان پادشاهی انوشیروان ، پادشاه هند «دیورسام بزرگ» برای سنجش خرد و دانایی ایرانیان و اثبات برتری خود شطرنجی را که مهره های آن از زمرد و یاقوت سرخ بود، به همراه هدایایی نفیس و شخصی دانا بنام «تخت ریتوس» به دربار ایران فرستاد .
او در نامه‌ای به پادشاه ایران نوشت:
«از آنجا که شما شاهنشاه ما هستید، دانایان شما نیز باید از دانایان ما برتر باشند.. پس یا روش و شیوه آنچه را که به نزد شما فرستاده‌ایم بازگویید و یا پس از این ، شما ، باج برای ما بفرستید».

شاه ایران پس از خواندن نامه چهل روز زمان خواست و هیچ یک از دانایان در آن مدت، چاره و روش آن را نیافتند، تا اینکه روز چهلم بزرگمهر که جوانترین وزیر انوشیروان بود به پا خاست و گفت:

«این شطرنج را چون میدان جنگ ساخته‌اند که دو طرف با مهره های خود با هم می‌جنگند و هر کدام خرد و دوراندیشی بیشتری داشته باشد، پیروز می‌شود.»

او رازهای کامل بازی شطرنج و روش چیدن مهره ها را گفت. شاهنشاه سه بار بر او درود فرستاد و دوازده هزار سکه به او پاداش داد.
پس از آن «تخت ریتوس» با بزرگمهر به بازی پرداخت. بزرگمهر سه بار بر او پیروز شد.

روز بعد بزرگمهر تخت ریتوس را به نزد خود خواند و وسیله بازی دیگری را نشان داد و گفت:
“اگر شما این را پاسخ دادید ما باجگزار شما می شویم و اگر نتوانستید باید باجگزار ما باشید.”

دیورسام ، چهل روز زمان خواست، اما هیچ یک از دانایان آن سرزمین نتوانستند آن را چاره گشایی کنند و به این ترتیب شاه هندوستان پذیرفت که باجگزار ایران باشد.

فلسفه تخته نرد :
تخته نرد : کره زمین
30 مهره : نشان گر 30 شبانه روز یک ماه
24 خانه : نشانگر 24ساعت شبانه روز
4 قسمت زمین : 4 فصل سال
5 دست بازی: 5 وقت یک شبانه روز
2 رنگ سیاه و سپید : شب و روز
هر طرف زمین 12 خانه دارد : 12 ماه سال
زمین بازی : اسمان
تاس: ستاره بخت و اقبال
گردش تاس ها : گردش ایام
مهره ها: انسان ها
گردش مهره در زمین: حرکت انسان ها (زندگی )
برداشتن مهره در پایان هر بازی : مرگ انسان ها

اعداد تاس :
1 : یکتایی و خداپرستی
2 : اسمان و زمین
3 : پندار نیک ؛ گفتار نیک ، کردار نیک
4 : شمال ، جنوب، شرق، غرب
5: خورشید ؛ ماه ، ستاره ، اتش ، رعد
6 : شش روز افرینش

No responses yet

Jun 17 2013

آقای جلیلی ، ایران رابا حجاز عوضی گرفته‌اید؟!

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,انتخاباتی,تاریخی,سیاسی

مرکز پژوهش‌های کاربردی: آقای سعید جلیلی در سفر به استان کهکیلویه و بویر احمد، اعلام کرد که: « جمهوری اسلامی ]ایران[ با اسلام شناخته می‌شود، نه مکتب ایرانی » (روزنامه ایران 20/3/1392 و 23/3/92 ـ رویه یک و 29)
این که آقای سعید جلیلی مقصودشان از مکتب ایرانی چیست و در پی حذف یا ستیز با چه جریان و گروه‌هایی است، روشن‌ نیست ؛ اما باید به آگاهی ایشان رسانیده شود که هر حکومت ایرانی ( با هر منشا و خواستگاه) ، با واژه‌ی « ایران» شناخته می‌شود و نه چیز دیگر. مگر این که حکومتی که آقای جلیلی از آن نام می‌برد، خاستگاهش ملت ایران نباشد و با ملت ایران رابطه‌ای نداشته باشد.
ملت ایران را با شاخصه‌ی « دین » ، « آیین»‌ و یا « مذهب » نمی‌توان مشخص کرد. در درازای 13 هزار سال تاریخ، مردم و ملت ایران، بارها دین ، آیین و مذهب خود را دگرگون ساخته است ؛ اما ایرانی مانده است. دولت برخاسته از ملت ایران، همیشه به عنوان « ایرانی » شناخته شده است.
روزگاری این مردمان ( ملت ایران ) ایزدان را پرستش می‌کردند و روزگاری پیرو دین « مهر کهن» بودند و روزگاری آیین زرتشت را پذیرا شدند و روزگار دیگری به دین « مهر مسیحایی » روی آوردند و سپس دوباره به آیین زرتشت گرویدند و آن‌گاه مسلمان شدند. از این رو ، آقای جلیلی و جلیلی‌ها باید بدانند که ایران تنها با «واژه‌ی ایران» شناخته می‌شود و نه چیز دیگر.
گفتمان این مردمان در درازای تاریخ کمابیش 13هزارساله‌ی این ملت ، گفتمان ایرانی بوده است. چه آن روزگاری که این مردمان یا بیشینه‌ی آنان به آیین ایزدی بودند و یا پیرو دین مهرکهن ، یا زرتشتی ، یا مهر مسیحایی و سپس زرتشتی و اسلام و سپس‌تر آیین تشیع، همیشه و همیشه، گفتمان این ملت ، گفتمان ایرانی بوده است.
از این رو در درازای زمان و حتا در دوره‌ی اسلامی هنگامی که به گفتمان دولت‌های فراگیر ملی در دوران صفویان ، افشاریان و آغاز قاجاریان نگاه ‌کنیم ، در می‌یابیم که گفتمان ایرانی است و حتا گفتمان این ملت در دوران تجزیه و پراکندگی پس از هجوم تازیان و سقوط ساسانیان « ایرانی» بوده است. اندکی توجه به گفتمان دولت‌های صفاریان، سامانیان ، آل بویه و … این مساله را نشان می‌دهد.
این گونه سخنان تنها در راستای خواست بیگانگان است که می‌خواهند آیین تشیع را در برابر ناسیونالیسم ایرانی قرار دهند و بسیار زیان‌مند و از سر بی‌خردی است.
این گونه سخن گفتن نشانه‌ی ناآگاهی از تاریخ و از سرِتعصب است . باید به آقای جلیلی یاد‌آور شویم که :

این « وطن » ، مصر و عراق و شام نیست.
این جا ایران است ، ایران ورجاوند و همیشه ماندگار

پاینده ایران
تهران – 25 خرداد ماه 1392
دفتر مرکزی حزب پان‌ایرانیست (هیات اجرایی)

No responses yet

Jun 06 2013

“مسأله‌ آخوند”؛ پنجاه‌سالگی پانزده خرداد

نوشته: خُسن آقا در بخش: تاریخی,سیاسی,ملای حیله‌گر

بی‌بی‌سی: «مسأله‌ آخوند برای همیشه در ایران تمام شد». این چیزی بود که اسدالله علم سال‌ها بعد از واقعه‌ پانزده خرداد فکر می‌کرد.

به گمان او‌ با سرکوب روحانیان در آن واقعه، معضل مداخله‌ روحانیت در قدرت سیاسی‌ برای همیشه حل یا منحل شده است.

وزیر دربار در دفتر خاطرات خود نوشت روزی به شاه گفت آیت الله سید محمد هادی میلانی، مرجع تقلید مقیم مشهد، پیام داده که آیت الله سید ابوالقاسم خوئی، مرجع تقلید مقیم نجف «محرمانه جویا شده اگر از دست ظلم و تعدی عوامل بعثی عراق فرار کند، به حمایت ایران می‌تواند امیدوار باشد و می‌تواند به ایران بیاید؟»

به نوشته‌ عَلَم، شاه پاسخ می‌دهد «بگو البته می‌تواند بیاید. ما هیچ توقعی از ایشان نداریم و گذشته‌ها را هم فراموش می‌کنیم».

عَلَم در پرانتز می‌آورد: «هنگام اصلاحات ارضی همه‌ این آقایان عرّ و تیز زیاد کردند، من جمله خود میلانی، که به جایی نرسید و من که نخست وزیر بودم سخت آن‌ها را کوبیدم و شاهنشاه پشتیبانی بی‌سابقه فرمودند و مسأله‌ آخوند برای همیشه در ایران تمام شد».

انقلاب سال پنجاه و هفت و استقرار جمهوری اسلامی و نظام ولایت فقیه نشان داد داوری علم چه اندازه ساده‌لوحانه بوده است؛ «مسأله‌ آخوند» تمام که نشد هیچ، به مرحله‌ پیش‌بینی‌ناپذیر و دگرگون‌ساز خود نیز پا گذاشت.

پنج مجتهد فراموش‌شده

«مسأله‌ آخوند» با پانزده خرداد ۴۲ آغاز نشده بود که با سرکوب معترضان آن روز فرجام گیرد. تکوین یا باززایی کشور ایران – پس از اسلام – وام‌دار مذهب تشیع و نمایندگان آن، فقیهان، بوده است.

مشروعیت شیعی سلطنت در ایران، به روحانیان مجال داد قدرت سیاسی خود را بسط دهند و سرمایه‌ مالی و اجتماعی عظیمی جذب و متراکم کنند.

نظریه‌ سیاسی در فقه شیعه استوار بر سلطنت بود و سلطنت جز شریعت پایگاهی دیگر برای حقانیت سیاسی نداشت.

با جنبش مشروطیت، مسأله‌ «حکومت قانون» طرح شد. روحانیان دو دسته شدند: مشروعه‌طلبان که حکومت قانون را ایده‌ای غربی می‌دانستند که در آن تبعیض‌های موجود در نظام فقهی میان زن و مرد و مسلمان و کافر و مانند آن از میان می‌رود و مشروطه‌خواهان که محدودشدن قدرت سلطان را در چارچوب قانون شریعت مشروع می‌دانستند.

در عین تفاوت‌های بسیار این دو طیف یک چیز میان‌شان مشترک بود: هر دو درکی از قانون جز شریعت نداشتند و شریعت را برترین قانون در قیاس با قوانین اروپایی می‌دانستند.

به واقع جنبش مشروطیت امکان روحانیت برای افزایش قدرت سیاسی را بیشتر کرد. آن‌ها نماینده‌ قانون/شریعتی بودند که هم قبول عام داشت هم مبنای نظری شناخته شده در سنت تاریخی.

محل نزاع از مشروطه به این سو «قانون» بود: قانون عرفی یا قانون شرعی. رضاشاه پهلوی هراسی عظیم در دل روحانیان افکند که با تعطیل قانون شرع در مواردی مانند حجاب، قدرت نمایندگان آن را نیز سست کند.

اما سقوط و خروج اجباری رضا شاه از ایران اعتماد به نفس روحانیان را بازگرداند. از آن پس، نسل جدید روحانیان به نمایندگی آیت الله روح الله خمینی خواهان اجرای قانون اساسی مشروطه بودند که در متمم آن تصویب هیچ قانونی بدون تأیید پنج مجتهد اعتبار نداشت.

این پنج مجتهد بودند که هم به قوانین کشور مشروعیت می‌دادند و هم نفوذ و تأثیر روحانیت در ساختار قدرت سیاسی را نهادینه و تضمین می‌کردند. ایستادگی محمدرضاشاه در برابر خواست‌های نسل جوان حوزه، آنان را به برداشتن گامی جلوتر برانگیخت.

چه کسی قانون خوب را اجرا کند؟

محمدحسین نائینی از ایت‌الله‌های هوادار مشروطه به شمار می‌آمد. او در کتاب تنبیه الامة و تنزیه الملة علت العلل عقب‌ماندگی مسلمانان از اروپا را عدم اجرای شریعت می‌داند و باور دارد اروپاییان شریعت محمدی را اخذ کرده و بدان عمل‌ کرده‌ و در نتیجه پیشرفت نموده‌اند.

در این نکته آیت الله خمینی با نائینی هم‌رأی بود. اما چند دهه پس از او و با تجربه‌ روحانیت‌ستیزی سلسله‌ پهلوی، آیت الله خمینی به این نتیجه رسید که تأکید تنها بر مسأله‌ قانون شرع بسنده نیست.

بحران قانون شرع بدون حل مسأله‌ مجری آن از میان نخواهد رفت.

تردیدی نبود که بهترین قانون جهان، شرع است. آیت الله خمینی می‌پرسید آیا تردیدی هست که بهترین مجری شرع، فقیهان یا همان کارشناسان شریعت‌اند؟

از همین رو بود که در آغاز درس‌های ولایت فقیه در نجف آیت الله خمینی گفت ولایت فقیه از شمار آن مسائلی است که تصور آن به تصدیق‌اش می‌انجامد، یعنی اساساْ نیازی به دلیل ندارد.

ولایت فقه، مصلحت فقیه

مشروعیت شریعت به مشروعیت حکومت نمایندگان شریعت یعنی فقیهان سرایت کرد. اما وقتی آیت الله خمینی به قدرت رسید جامعه‌ی ایران آن‌ اندازه مدرن شده بود که برانداختن نهادها و دگرگون‌کردن همه‌ مناسبات اجتماعی-حقوقی و سیاسی مدرن ممکن نبود.

او در نامه‌اش به شاگردی که به فتوای آیت الله خمینی درباره‌ شطرنج اعتراض کرده بود نوشت «آن گونه که جنابعالی از اخبار و روایات برداشت دارید، تمدن جدید به کلی باید از بین برود و مردم کوخ نشین بوده و یا برای همیشه در صحراها زندگی نمایند».

برای آن‌که آیت الله خمینی ناتوان از کشاندن جامعه به صحرانشینی بود و شریعت را – دست‌کم به صورت موجود در کتاب‌های فقهی و تمام عیار – اجرانشدنی می‌دید، مفهوم «مصلحت نظام» را پیش کشید.

به واقع، ابداع بزرگ آیت الله خمینی نه ایده‌ ولایت فقیه که «مصلحت نظام» بود؛ مفهومی که در سراسر فقه شیعه نمی‌توان سابقه‌ای برای آن یافت.

«مصلحت نظام» که تشخیص آن منحصراْ به دست ولی فقیه است، به او اجازه می‌دهد هنگام تشخیص مصلحت و ضرورت، قوانین عادی و اساسی و قوانین شریعت را به حالت تعلیق درآورد.

از این پس، قدرت ولی فقیه نه از مشروعیت او برای اجرای قانون شریعت بل‌که از اقتدار او برای به تعلیق درآوردن احکام شریعت و تعطیل احکام اولیه‌ اسلام برمی‌آید.

به سخن دیگر، جمهوری اسلامی، نظامی استوار بر شریعت نیست، بل‌که حکومت «وضعیت اضطراری» است که در آن به میل و خواست ولی فقیه همه‌ قوانین معلق و متوقف «تا اطلاع ثانوی» می‌شوند.

هر لحظه می‌تواند به عنوان «لحظه‌ حساس کنونی» تعریف شود و ولی فقیه با جادوی مصلحت نظام موازنه‌ قدرت را به سود خود نگاه دارد. قوانین معلق‌اند مگر آن‌که ولی فقیه وضعیت را عادی بداند.

جمهوری اسلامی، جمهوری اسلام‌گرایان

روحانیت در پنجاه سال گذشته به تدریج تعریف تازه‌ای از اسلام پیش نهاده است. اگر اقتدار حکومت اسلامی منوط به نادیده گرفتن احکام شرعی شود، حکومت بنابه‌ مصلحت مجاز است حفظ حکومت را بر اجرای شریعت مقدم بدارد.

حفظ نظام از اوجب واجبات است. آیت الله خمینی در آغاز می‌گفت اسلامی بودن حکومت به آن است که احکام اسلام را اجرا کند.

پس از تثبیت جمهوری اسلامی، اسلامیت حکومت دیگر به اجرای شریعت نبود، اسلامیت حکومت به اسلام‌گرا بودن شخص، طبقه‌ و ایدئولوژی حاکم بود. نیروی حاکم است که مشروعیت اسلامی نظام را تضمین و معنا می‌کند.

مراجع تقلید، حتا آن دسته که دور از ایران و به ظاهر مستقل از حکومت شناخته می‌شوند جمهوری اسلامی به این معنا را به رسمیت می‌شناسند.

مهم نیست که جمهوری اسلامی چه اندازه اسلامی به مفهوم شریعت‌مدارانه‌ اسلام است؛ جمهوری اسلامی حکومتی شیعه است، همان‌طور که پادشاهی از دوره‌ صفویه به این سو، پادشاهی شیعه بوده است.

پادشاه شیعه حافظ مرزها و اقتدار جامعه‌ (community) شیعه است، نه لزوماْ مجری تمام عیار شریعت. و البته پادشاهی شیعه استوار بر اعمال تبعیض‌های مثبت به سود مذهب تشیع و نهاد روحانیت بوده همان‌گونه که در جمهوری اسلامی نیز چنین است.

بدین سان، نوعی بازگشت به نظریه‌ سنتی شیعه درباب حکومت زاده شد که فراتر از اصل ولایت فقیه است. دیگر مهم نیست کدام مرجع ولایت فقیه به روایت آیت الله خمینی را قبول دارد یا ندارد. آن‌چه اهمیت دارد به رسمیت شناخته شدن جمهوری اسلامی در مقام رهبر جامعه‌ شیعی و نیرومندترین کشور شیعی در جهان است.

اسلامیت حکومت به اسلام‌گرا بودن حاکمان است نه به محتوای اسلامی و شرعی حکومت. اسلام‌گرا بودن نه به معنای پروای شریعت داشتن که به معنای قدرت دادن به جامعه‌ و هویت اسلامی در برابر هویت‌های غیر شیعی یا غیراسلامی است.

به همین خاطر است که در جمهوری اسلامی، اصل آمریکاستیزی و اسراییل‌ستیزی از بسیاری اصول شریعت اهمیت بیشتری دارد.

این مبنای سیاسی، تبلور تازه‌ای از اقتدارگرایی مذهبی است که عناصری از قدیم و جدید را به شکل بدیع و بدعت‌آمیزی ترکیب کرده است.

اقتدارگرایی مذهبی میراث اصلی آیت الله خمینی است. این میراث احتمالاْ برای دهه‌هایی متوالی «مسأله‌ آخوند» را اصلی‌ترین دل‌مشغولی‌ نظری و چالش‌ عملی برای نیروهای دموکراتیک در ایران خواهد کرد.

No responses yet

Apr 05 2013

جوابیه‌هایی به نوشته حسن یوسفی اشکوری درباره سخنان ابوالحسن بنی صدر

نوشته: خُسن آقا در بخش: انتخاباتی,تاریخی,سیاسی

بی‌بی‌سی: حسن یوسفی اشکوری در مقاله ای با عنوان “ملاحظاتی پیرامون برخی سخنان ابوالحسن بنی صدر” که در تاریخ بیستم مارس در صفحه ناظران بی بی سی منتشر شد با رد اظهارات آقای بنی صدر درباره تقلب گسترده در اولین دوره انتخابات مجلس، انتقاداتی را بر سخنان او در برنامه “صفحه دو آخر هفته” تلویزیون فارسی بی بی سی وارد کرد.

در پی انتشار مقاله جمال پاک نژاد از اعضای جامعه اسلامی مسلمانان جوابیه‌ای برای صفحه ناظران فرستاد و دو جوابیه دیگر نیز از سوی علی امیر حسینی، مشاور آقای بنی‌صدر در دوران ریاست جمهوری‌اش و مازیار شکوری در پاسخ به نکات عنوان شده در این مطلب نوشته شد.

آقای پاک نژاد در جوابیه خود با ارائه اسناد و شواهد تاریخی، “ادعاهای” مطرح شده در مقاله آقای اشکوری را “غیر مستند” دانسته و آورده است: “سران حزب جمهوری اسلامی، با توجه به تجربه شکستی که در انتخابات ریاست جمهوری خورده بودند، و این انتخابات نشان داد که کمتر از پنج درصد آرا را دارند، در یک انتخابات آزاد و بدون تقلب نمیتوانستند مجلس را در اختیار بگیرند و مقاصد خود را پیش ببرند و چون جز در برخی موارد، ( کردستان و آذربایجان غربی و نقاطی که در آنها در گیری بود) نمی‌توانستند مانع از برگزاری انتخابات آزاد بشوند، پس چاره را در فرستادن عوامل خودی به مجلس با توسل به حیله و تقلب یافتند، در چنین شرایطی و جوی بود که در ۲۴ اسفند ماه ۱۳۵۸ نخستین مرحله انتخابات اولین دوره مجلس شورای ملی که بعد اسلامی شد انجام گرفت.”

آقای پاک نژاد مواردی همچون نامه اعتراضی طاهر احمدزاده، استاندار سابق خراسان درباره در اکثریت قرار داشتن اعضای حزب جمهوری اسلامی درشورای نظارت، نامه اعتراضی آیت الله پسندیده، برادر آیت الله خمینی درباره تقلب گسترده در حوزه شهرستان خمین، نامه اعتراضی محمدتقی شریعتی و شیخ علی تهرانی درباره تقلب در حوزه مشهد و همچنین استعفای داریوش فروهر، وزیر مشاور و عضو هیئت ویژه برای کردستان در اعتراض به شیوه برگزاری انتخابات اولین دوره مجلس را از جمله نشانه‌های “تقلب گسترده” در این انتخابات دانسته است.

در ادامه این جوابیه دلیل پذیرفتن نتایج انتخابات مجلس از سوی آقای بنی صدر خودداری وی از “تقابل با شخص آقای خمینی” عنوان شده و به نقل از کتاب “خیانت به امید”، نوشته ابوالحسن بنی صدر آمده است: “در جریان انتخابات، گزارش‌هائی راجع به تقلبات انتخاباتی می‌رسید. ۱۰ قاضی برای نظارت بر انتخابات معین کردم. به آنها میدان عمل نمی‌دادند. گزارش‌های آنها در باره انتخابات تهران این بود که قابل ابطال است. یک هیئت هفت نفری باز به پیشنهاد من و تصویب شورای انقلاب تشکیل شد، هیاتی که چون اکثریت بودند، اعضایش را آنها انتخاب کردند و…به آقای خمینی گفتم و نوشتم، او بسیار راضی بود، مجلسی بود که می‌خواست. اما من نباید به این مخالفت ها اکتفا می‌کردم. باید در همه جا به راه می افتادم و مثل انتخابات ریاست جمهوری، همه نیروهای زنده جامعه به حرکت در می آمدند و پیش از وقوع از وقوع فاجعه جلوگیری میکردیم و نکردیم.”

علی امیرحسینی، مشاور آقای بنی‌صدر در دوران ریاست جمهوری‌اش نیز در جوابیه‌ای دیگر به مقاله آقای اشکوری پاسخ داده است.

آقای امیرحسینی با اشاره به مسئولیتش در جریان انتخابات اولین دوره ریاست جمهوری به‌عنوان نماینده آقای بنی صدر و همچنین نقشش در پیگیری شکایات انتخابات مجلس اول، آورده است: “حزب جمهوری اسلامی پیشنهاد دو مرحله ای کردن انتخابات را به شورای انقلاب برد. این پیشنهاد علیرغم مخالفت گسترده سایر احزاب و شخصیتهای سیاسی و شخص رئیس جمهور در تاریخ ۹ اسفند ماه از تصویب شورای انقلاب که اکثریت آن در ید اعضا و همکاران حزب جمهوری اسلامی بود گذشت. با این تمهید، شمار بسیاری مخالفین که با وجود دستکاریهای فراوان و تخلفات بسیار در دور اول پیروز شده بودند، نتوانستند از صافی انتخابات دور دوم بگذرند و در نتیجه به مجلس راه نیافتند.”

آقای امیر حسینی در ادامه با اشاره به تشکیل کمیسیون هفت نفره رسیدگی به شکایات و تخلفات و تقلبات انتخاباتی نوشته است:”این هیات در طول کار خود موفق به رسیدگی جامع قریب به چهل حوزه انتخاباتی شد که از این تعداد ۱۶ حوزه را تائید و در مورد مابقی، رای به ابطال داد از جمله از حوزه هائی که در معرض ابطال قرار گرفت حوزه تهران بود … اما وزارت کشور نسبت به نظرات این کمیسیون سیاست دفع الوقت را پیشه کرده بود … نتایج و نظراتی که هیچگاه از طرف وزارت کشور اعلام نشد.”

او در انتهای نوشته خود نسبت دادن “قدرت طلبی و عدم پایبندی به اصول” به آقای بنی صدر را در مقاله آقای اشکوری نسبتی “بس ناروا و به دور از انصاف” دانسته و نوشته است: “چگونه می توان مخالفت مستمر ایشان با جریان جاری شکنجه و آزار زندانیان، تلاش و کوششی پیوسته برای جلوگیری از ضایع شدن حقوق انسانی، ایستادگی و اعتراض نسبت به تجاوزات آقای خمینی نسبت به قانون اساسی، پیکار بی امان علیه فساد مالی، مخالفت با قرار داد اسارت بار الجزایر و اعلام جرم علیه آقایان رجائی و بهزاد نبوی بمناسبت عقد این قرارداد ایران بر باد داده را نزاع بر سر قدرت نامید؟”

در جوابیه دیگری که از سوی مازیار شکوری، فعال سیاسی در رابطه با این موضوع نوشته شده نیز از آقای اشکوری خواسته شده که انتقادات خود به ابوالحسن بنی صدر را در چارچوب فضای حاکم بر برگزاری انتخابات مجلس در آن زمان عنوان کند.
به نوشته آقای شکوری: “از زمان شروع بحث انتخابات مجلس تا ۲۶ اسفندماه، زمان برگزاری انتخابات، اغلب مناطق ایران، به خصوص، شیراز، میانه و قائم‌شهر شاهد درگیری‌های لفظی و مسلحانه، اعتصابات و تحصن‌های مختلف بود و حتی صبح روز برگزاری انتخابات، در دفتر روزنامه بامداد در تهران و مقابل رستورانی در عباس‌آباد تهران، دو بمب منفجر شد، در قروه، بهار همدان، سقز، بانه، مریوان و سنندج به دلیل درگیری و اعتصاب غذا، انتخابات متوقف شد. در چند شهر فارس، از جمله اقلید، فیروزآباد، قیر و کازین، ۴۶ صندوق رأی‌گیری به آتش کشیده شد، بازاریان کرمانشاه در اعتراض به نحوه برگزاری انتخابات تحصن کردند و در خلخال اعتراض‌کنندگان در اعتراض به نحوه برگزاری انتخابات، فرماندار و اعضای انجمن نظارت را به گروگان گرفتند.”

او ادامه داده است: “مرحله دوم انتخابات در حالی برگزار شد که از زمان برگزاری مرحله اول تا زمان برگزاری مرحله دوم، هم‌چنان تظاهرات، اعتصابات و در‌گیری‌های مسلحانه پراکنده ادامه داشت و حتی به دلیل وخامت اوضاع شهرهای پاوه، میاندوآب، ماکو، سنندج، سقز، بانه، مریوان، فیروزآباد فارس، نقده، بندر لنگه، بهار همدان، بویراحمد، قطور، فریدون، هشترود، بستان‌آباد، ورزقان، مغان، چابهار، درگز و شیروان در آن‌ها انتخابات مرحله دوم برگزار نشد. ”

اوبا رد این موضوع که آقای بنی صدر برای اولین بار پس از ۳۲ سال، موضوع تقلب در انتخابات اولین دوره مجلس را طرح کرده، آورده است: “این مدعی از سوی اولین رئیس جمهور نه فقط پس از۳۲ سال مطرح نشده بلکه رئیس جمهور از همان ابتدا آشکارا در اعتراض به تخلفات و تقلبات انتخابی موضع مستحکم اتخاذ کردند و روزنامه اطلاعات مورخه ۲۸ اسفند ماه ۱۳۵۸ شماره ۱۶۱۰۲ با تیتری درشت از قول رئیس جمهورنوشته بود: نمی توانم نسبت به عدم سلامت انتخابات لا قید بمانم”

No responses yet

Mar 08 2013

زنانی که تاریخ ایران را تغییر دادند

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,تاریخی,سیاسی


بی‌بی‌سی: “فاطمه زرین‌تاج برغانی قزوینی مشهور به طاهره و قره‌العین٬ شاعر و عالم مذهبی، سال ۱۲۳۱ خورشیدی در ایران اعدام شد. گفته می‌شود او اولین زنی است که به جرم افساد فی‌الارض در ایران اعدام شده است.

طاهره در یک خانواده شیعه در قزوین به دنیا آمد. پدرش از روحانیان مشهور قزوین بود. همراه خواهرش در کودکی مقدمات علوم، فقه، اصول، کلام و ادبیات عرب را از پدر آموخت؛ در حالی که در ایران نه تنها زنان که اکثریت جامعه مردان هم بی‌سواد بودند.

او با عموزاده خود ازدواج کرد که پسر یکی از مجتهدان مشهور مکتب اصولی بود. در آن ایام که بین علمای شیخیه و اصولی اختلاف و رقابت زیادی وجود داشت، طاهره قره‌العین جذب شیخیه شد. تا جایی که برای دیدار با سید کاظم رشتی، بالا‌ترین مقام مکتب شیخیه آن زمان به کربلا رفت. لقب قره‌العین صفتی است که سید رشتی به طاهره داد.

بعد از مرگ کاظم رشتی، قره‌العین از پشت پرده به طلاب او درس می‌داد. گرایش او به شیخیه سبب خشم پدر و عمویش شد که از بزرگان مکتب اصولیون بودند.

او در ‌‌نهایت بر اساس روایت‌ها به مذهب باب گروید و جز حروف حی یعنی نخستین ۱۸ نفری شد که به علی محمد باب ایمان آوردند. در راه بازگشت از عراق به ایران در شهرهای مختلف برای مذهب باب، تبلیغ می‌کرد.

مرداد ماه ۱۲۲۷ شمسی در محلی به نام بدشت واقع در چند کیلومتری شاهرود، گردهمایی چند روزه‌ سران مذهب باب برگزار شد. روایت شده که آنجا طاهره قره‌العین هنگام سخنرانی از پشت پرده بیرون می‌آید و روبنده را کنار می‌زند. این کار باعث غوغایی در میان پیروان باب می‌شود.

بعد از واقعه بدشت به دنبال تعقیب مأموران حکومت ناصرالدین شاه٬ مدتی مخفیانه زندگی کرد تا اینکه در ‌‌نهایت به اتهام کشتن محمدتقی برغانی، عموی روحانی خود دستگیر شد. حکومت می‌گفت سوء قصد به جان محمدتقی برغانی به دستور و تحریک طاهره صورت گرفته است.

طاهره که همسرش او را طلاق داده و از بچه‌هایش جدا مانده بود٬ حدود سه سال در خانه‌ای در تهران زندانی ماند. تا اینکه بعد از سوء قصد چند پیرو باب به جان ناصرالدین شاه٬ و صدور فرمان قتل بابی‌ها٬ طاهره را در باغ ایلخانی تهران مخفیانه، خفه یا اعدام کردند.

در کنار روایت‌های غالب از گرایش او به مذهب باب چند روایت دیگر هم وجود دارد که می‌گوید او گرچه از پیروان شیخیه بود، اما هیچ‌گاه بابی نشد و در زمان مرگ به مذهب شیعه درگذشت. هنگام مرگ بین ۳۵ تا ۳۸ سال داشت.

No responses yet

Mar 03 2013

محمد جعفری : آیا اطلاع دولت موقت از احتمال حمله عراق به ایران، به دولت بعدی و یا شورای انقلاب منتقل شده ویا نشده است، واقعیت چیست؟

نوشته: خُسن آقا در بخش: تاریخی,سیاسی

انقلاب اسلامی: اخیراً مصاحبه ای از آقای عبدالعلی بازرگان در باره اطلاع دولت موقت از حمله عراق به ایران و چگونگی آن در سایت جرس آمده بود. مصاحبه با اطلاعاتی که من قبلاً در باره این موضوع داشتم همخوانی نداشت. بر آن شدم که تا حقیقت مطلب را دریابم که واقعیت مسئله چیست؟ تحقیقاتی که در رابطه با این موضوع انجام گرفته در دو بخش زمینه قبلی و اصلی، اطلاع دولت موقت از حمله عراق به ایران به آن پرداخته خواهد شد:

1- زمینه قبلی چنین اطلاعی

در 14 سپتامبر 2010 برابر 23 شهریور 1389 میلی که همراه با خاطره ای از آقایی بنام حسین زاهدی بود، از یکی از دوستان و یا اعضای نهضت آزادی دریافت کردم که در آن آماده بود:

« پنج ماه قبل از حمله صدام به ایران (30 فروردین 1359 دراوج بحران گروگانگیری کارمندان سفارت آمریکا ) تیتربزرگ عنوان اصلی روزنامه کیهان (به مدیریت حجت الاسلام والمسلمین سید محمد خاتمی و شمس الواعظین): “امام ارتش عراق را به قیام دعوت کرد.”

حسین زاهدی: « در یکی از سفرهایم به ایران حدود سال 1371 /1992، روزی در حضور مرحوم مهندس بازرگان ‏صحبت به جنگ ایران و عراق کشید واینکه آیا ممکن بود در آن شرایط از این جنگ پیش گیری می شد؟ ایشان ‏خاطره زیر را در این زمینه نقل کردند: “روزی در سال 1359 از شورای انقلاب از من خواستند برای مشورت در مسئله مهمی در جلسه شورا شرکت ‏کنم. وقتی به جلسه رفتم دیدم آقای دعائی سفیر ایران در عراق نیز در جلسه حضور دارد. گفتند آقای دعایی ‏گزارشی دارند. آقای دعایی بیان کرد که در ماههای اخی هر چند وقت یکبار و گاهی هرهفته مرا به ‏وزارت امور خارجه احضار و با ارائه مدارکی به دخالتها و کوشش ایران برای اخلال و آشفتگی در عراق ‏اعتراض مینمایند و من توضیح میدهم که این ها کار دولت ایران نیست و گروههای خود سرند که دنبال قدرت ‏نمایی هستند و نظایر این نوع استدلالها برای رفع اعتراض. اما هفته گذشته صدام حسین مرا احضار کرد و پس از ‏بیان اعتراض شدید به دخالتها و اخلالها، گفت این وضع برای من قابل تحمل نیست. شما بروید تهران و به آقای ‏خمینی بگویید من اولین دولتی بودم که جمهوری اسلامی را به رسمیت شناختم و اگر اجازه بدهند من (صدام) ‏خودم شخصا به ایران میایم تا با مذاکره اختلافاتمان را حل کنیم اگر مایل نیستند با من مذاکره کنند، من یک هیئت ‏عالیرتبه به ایران میفرستم و یا دولت ایران یک هیئت عالی برای مذاکره به عراق بفرستد تا اختلافات فیمابین حل ‏شود زیرا ادامه این وضع برای من قابل تحمل نیست و من برای خاتمه دادن به این وضع به ایران حمله نظامی ‏خواهم کرد. سپس آقای دعائی تاکید کرد که این آدمی است که حمله خواهد کرد.‏ شورای انقلاب تصمیم میگیرد که آقای دعایی به اتفاق آقای مهندس بازرگان و آقای دکتر بهشتی برای بیان ماجرا ‏و تعیین تکلیف به دیدار رهبر انقلاب بروند. در این دیدار ابتدا آقای دعایی شرح کامل ماجرا ونهایتا تهدید صدام را ‏بیان میکند. رهبر انقلاب در پاسخ به او میگویند محلش نگذارید. سپس آقای مهندس بازرگان به استدلال می پردازد ‏که باید توجه کرد که امروزه موقعیت ما به علت اعمال تندی که شده ومواضع تندتری که اتخاذ گردیده است، در ‏بین ملل جهان چندان مطلوب نیست و اگر گرفتار جنگ شویم، کسی از ما حمایت نخواهد کرد بلکه از طرف مقابل ‏ما حمایت خواهند کرد. ازاین گذشته وضعیت ارتش به علت اعدام بسیاری از فرماندهان عالی و درجات پائین تر و ‏اهانت های بسیاری که به ارتش و ارتشیان از افراد وگروههای مختلف شده ومیشود، وضع بسیار نامناسبی دارد ‏وبکلی فاقد روحیه لازم است. از این گذشته تسلیحات نظامی ما عمدتا امریکایی است و با بروز مشکلات میان دو کشور ‏دیگر دسترسی به لوازم یدکی مشکل و شاید غیر ممکن باشد. براینها باید اضافه کرد که جهان غرب و حتی کشور‏های عربی، محال است بگذارند ما پیروز شویم. بنابراین باید از وقوع جنگ جلو گیری کنیم. رهبر انقلاب در ‏پاسخ میگویند گفتم محلش نگذارید. مجددا آقای دکتر بهشتی شروع به استدلال میکند اما آیت الله خمینی تا سخن او ‏پایان گیرد تحمل نمیکنند و از جایشان برمیخیزند و برای بار سوم تکرار میکنند که گفتم محلش نگذارید و بطرف ‏در اندرونی حرکت میکنند. آقای دعایی که بسیار ناراحت شده بود میگوید آقا من به بغداد نخواهم رفت. آقای ‏خمینی که نزدیک در اندرونی رسیده بودند، پس از تامل کوتاهی رویشان را بطرف دعایی برگردانده ومیگویند ‏وظیفه شرعی ات می باشد که بروی وبدون اینکه منتظر پاسخ شوند، به قسمت اندرونی وارد میشوند. آقایان به شورای ‏انقلاب برمیگردند وآقای دعایی بسیار ناراحت بوده در حالیکه گریه میکرده است میگوید به خدا قسم او (صدام) ‏حمله خواهد کرد. هیچ کس کاری نمیتواند بکند و مدتی بعد عراق به ایران غافلگیرانه حمله میکند.‏» (1)

بعد از دریافت این ای- میل، نظر به اینکه تاریخ و ترکیب افراد عنوان شده در آن تاریخ با روزنامه کیهان همآهنگی نداشت، توضیح زیر را برای ارسال کننده ای-میل که در آن روز من او را به عنوان یکی از هواداران نهضت آزادی می شناختم ولی بعداً در مصاحبه ای که امسال از او دیدم خود را عضو نهضت آزادی معرفی کرده بود- فرستادم:

مطلبی را که از قول آقای زاهدی آورده اید، نمی تواند درست باشد زیرا آمده است که:

«پنج ماه قبل از حمله صدام به ایران (30 فروردین 1359 دراوج بحران گروگانگیری کارمندان سفارت آمریکا ) تیتربزرگ عنوان اصلی روزنامه کیهان (به مدیریت حجت الاسلام والمسلمین سید محمد خاتمی و شمس الواعظین): امام ارتش عراق را به قیام دعوت کرد.»

و آقای زاهدی توجه نداشته است که در آن تاریخ آقای خاتمی سرپرست کیهان نبود و آقای دکتر یزدی سرپرست کیهان بود. توضیح اینکه:

آقای خمینی در تاریخ 8/2/1359 آقای دکتر یزدی را طی حکمی به سرپرستی کیهان منصوب کرد. پس در تاریخ یاد شده آقای دکتر ابراهیم یزدی سرپرست کیهان بوده است و نه خاتمی.

مجدداً آقای خمینی در تاریخ 28/8/1359 آقای سید محمد خاتمی را به جای آقای دکتر یزدی به سرپرستی کیهان منصوب نمود.

پس آقای خاتمی از تاریخ 28/8/1359 در کیهان مشغول بکار شده است و نه قبل از آن.»

بعد از ارسال این توضیح، باز آن فرد مطلب زیر را برایم فرستاد:

«با سلام و تشکر از بابت یادآوری شما،

همانطور که اطلاع داری صحبت بر واقعیت موضوع است نه جزئیات مطلب. آقای دکتر یزدی خودش شاهد این ماجرا بوده.

با سلام و تشکر».

باز من به ایشان پاسخ دادم:

«با سلام

اگر آقای دکتر یزدی خود شاهد ماجرا بوده است، پس چرا پای آقای خاتمی و شمس الواعظین که در آن موقع در کیهان سمتی نداشتند می گذارید؟. مزید اطلاع در دوران سرپرستی آقای دکتر یزدی، آقای شهریار روحانی نقش سر دبیری کیهان را داشت».

بعد از این پاسخ من، ایشان مطلب زیر را برایم ارسال کرد.

«مجددا سلام.

هیچ کسی پای شخصی بمیان نیاورد بخصوص که افراد مورد نظر شما باشد وانگهی آقای سید محمود دعائی باید تأیید یا تکذیب نماید و شما چرا داری تلاش میکنی اصل حقیقت را انکار کنی؟ و اما جهت اطلاع شما، من همین امروز از دکتر خواستم جزئیات مطلب را برایم بفرستد. در صورت دریافت مطلب، حتما در جریان قرار خواهی گرفت».

بعد از مطلب فوق همچنانکه به من وعده داه بود « که همین امروز از دکتر خواستم [یعنی دکتر یزدی .ن. ]جزییات مطلب را برایم بفرستد در صورت دریافت مطلب حتما در جریان قرار خواهی گرفت » دیگر چیزی از ایشان دریافت نکردم. و نظر به اینکه من مطلب را آشفته و درهم برهم دیدم، دیگر آن را پیگیری نکردم و به مانند میلهائی که هر روز در فضای مجازی می رسند، به آن نگاه کردم و آن را به کناری نهادم.

2- اصل موضوع اطلاع دولت موقت از حمله عراق به ایران:

مسئله فوق گذشت تا اینکه ماه گذشته مقاله ” مارک گازیوروسکی ” در ایران و خارج از کشور انتشار پیدا کرد و در پی آن آقای عبدالعلی بازرگان در پاسخ به آن مقاله در باره اطلاع دولت موقت از حمله عراق به ایران و چگونگی آن در سایت جرس مصاحبه ای انجام داده بود. نظر به اینکه در مصاحبه از آقایان سید محمود دعائی، دکتر بهشتی، مهندس بازرگان سخن به میان آمده بود و باز چون دکتر بهشتی و مهندس بازگان در قید حیات نبودند، بر آن شدم تا کم و کیف مسئله را که از زبان آقای دعائی نقل شده بود، جویا شوم. در این رابطه نامه زیر را همراه با بخشی از مطلب که از زبان ایشان نقل شده بود را برایشان ارسال نمودم:

جناب آقای دعائی با سلام و تحیت،

سایت جرس در تاریخ 30/10/1391 مصاحبه ای از آقای عبدالعلی بازرگان منتشر کرده است که بخشی از آن مربوط به شما و اطلاع دادن از حمله عراق به ایران به آقای خمینی است. آیا مطلبی که از قول شما بیان شده است صحت دارد؟ و اگر آری کم و کیف آن چه بوده است؟

با تشکر و سپاس محمد جعفری

«خبر حمله قریب الوقوع عراق به ایران چیزی نبود که فقط تاریخ نگار آمریکائی به اطلاع مسئولان رسانده باشد، این خبر را آقای محمود دعائی اولین سفیرجمهوری اسلامی در عراق، پیش از آن داده بود؛ ابتدا آنرا با رئیس دولت موقت و وزیر خارجه وقت مطرح کرد، به پیشنهاد دولت، این گزارش به شورای انقلاب نیز داده شد و به درخواست آنها در جلسه عمومی مشترکی با رهبر انقلاب این هشدارمورد بحث واقع گردید. آقای دعائی که از شدت ناراحتی و نگرانی به گریه افتاده بود، گفت دو بار صدام مرا احضار کرده و با ذکر اینکه ما اولین کشوری بودیم که انقلاب شما را به رسمیت شناخته و از آن استقبال کرده ایم، چرا اینقدر در رادیوهای انقلابی شما برای خارج کشوردر جهت براندازی نظام ما و صدور انقلابتان تبلیغ می کنید و ساخت کوکتل مولوتف و وسائل تخریبی تبلیغ می گردد؟ اگر بخواهید این تعرضات را تکرار کنید، ما ساکت نمی نشینیم و جواب شما را با نیروی نظامی خواهیم داد.

رهبر انقلاب که سالها در عراق بوده و ظاهرا شناختی از شخصیت او داشتند، با شنیدن گزارش آقای دعائی با خونسردی گفتند: اعتنائی به حرفهایش نکنید، من با تهدیدات او آشنایم، برخی دیگرسخنان آقای دعائی را پی گرفتند ولی بازهم تکرار کردند: گفتم که به حرفهای او اعتنا نکنید. آقای دعائی گفت: من نمی توانم به عراق برگردم و چون پاسخی برای حرف های او ندارم، مجبورم استعفا دهم. گفتند: تکلیف شرعی داری به سرکار خود برگردی ! …»

بعد از ارسال مطلب بیان شده، از قول آقای دعائی و نامه همراه برای ایشان، آقای دعائی جوابیه زیر را برایم ارسال کردند:

جوابیه:

« بنام خدا

جناب آقاي محمد جعفري

با سلام و با تشكر از انعكاس مطلب منتشرشده در سايت جرس به اينجانب و با عرض تبريك اعياد خجسته ميلاد پرافتخار پيامبر گرامي اسلام و امام جعفر صادق عليهم‌السلام.

محترماً به عرض مي‌رساند مطلب ادعائي در مصاحبه جناب آقاي بازرگان بنحوي كه نقل شده صحت ندارد و منبع آگاهي ايشان كذب محض است. حقير مسائل مربوط به آغاز جنگ تحميلي را در كتاب گوشه‌اي از خاطراتم ذكر كرده‌ام. اميدوارم مورد توجه جنابعالي و جناب بازرگان قرار گيرد.

با سپاس مجدد كوچكترين برادرتان

سيدمحمود دعائي»

نظر به اینکه آقای دعائی اطلاع بیشتری از مسائل مربوط به آغاز جنگ تحميلي را به کتاب « گوشه‌اي از خاطرات » خود ارجاع داده بودند، پس از تهیه کتاب مشاهده شد که ایشان ص177-174 کتاب را به این موضوع اختصاص داده اند. عنوان کتاب عبارت است از: «گوشه ای از خاطرات حجت الاسلام و المسلمین سید محمود دعائی»، به اهتمام مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، چاپ اول 1387.

مطلب آقای دعائی از شروع جنگ عراق با ایران که به صورت سئوال و جواب است، چنین آغاز می شود:

« شما مقارن جنگ تحمیلی سفیر ایران در عراق بودید؟

نه، من مقارن جنگ در عراق نبودم. قبل از سال 59 برگشتم. اگر دقت کرده باشید من به دلیل موضعی که وزارت امور خارجه ایران گرفت قبل از عید نوروز در سال 1358 به ایران فراخوانده شدم. سفیر عراق هم از ایران اخراج شد. جنگ در شهریور 1359 آغاز شد. یعنی من 6 ماه قبل از جنگ به ایران برگشته بودم و قبل از جنگ هم از طرف حضرت امام، مسئول روزنامه اطلاعات شدم(2).

آیا شما در زمینه اختلاف ما با عراقی ها اطلاعاتی داشتید و آن را در اختیار امام گذاشتید؟

در رابطه با پیش بینی جنگ و کلاً در رابطه با عراق من چند ملاقات با حضرت امام داشتم و به ایشان عرض کردم که عراقی ها اهداف و برنامه هایی دارند و در شرایط کنونی، تاکتیکِ اصرار بر مذاکره و نشست را تعقیب می کنند. من در یک ملاقات دو ساعته در قم با ایشان وضعیت مبارزین عراقی را گفتم و از اهمیت مبارزاتشان صحبت کردم. همچنین در باره شیوه هایی که می تواند کاربرد بهتری داشته باشد سخن گفتم و بیان کردم که عراقی ها اصرار دارند یک شخصیت رسمی خارج از دولت موقت و مرتبط با شخص حضرت عالی با آنها مذاکره کند. شخصی که قرار بود با ما مستقیماً مذاکره کند خود صدام بود.

امام فرمودند: من باید فکر کنم و بعد بگویم. روز بعد که به خدمت ایشان رسیدم امام فرمودند: من تصور می کنم که عراقی ها حَسن نیت ندارند و قصد فریب ما را دارند و من مصلحت نمی دانم در این شرایط شخصی را از طرف خودم بفرستم. این مسئله باشد تا انتخابات انجام شود و کشور نظم خود را بیابد. یعنی رئیس جمهور، مجلس و دولت منتخب مجلس داشته باشیم.

در مناسبتی که در یکی از جلسات شورای انقلاب شرکت کردم تأکید کردم که اگر بنا بر حفظ روابط در سطح عالی است در برخوردها و شیوه های ارتباطی تجدید نظر کنید.

در آن روزگار هر یک از روزنامه ها، رسانه ها و بخشهای مختلف رادیو و تلویزیون، سازی جداگانه می زدند. مثلاً رادیو اهواز توسط مخالفین رژیم عراق اداره می شد و آنچه احزاب و سازمانهای مبارز عراقی می خواستند، پخش می شد. بدیهی است که این سخنان در ارتباط ما و عراق و تلقی آنها از انقلاب اسلامی تأثیر می گذاشت.

امام معتقد بودند، مذاکره فایده ای ندارد. زیرا عراق قصد فریب ما را دارد و نمی خواهد با ما و انقلاب اسلامی ما کنار بیاید. عراق از بهترین فرصت ممکن یعنی از زمانی که ما درگیر مسائل داخلی و بحرانهای بعد از انقلاب بودیم، استفاده کرد و سعی نمود تا در درون کشور اختلاف و دودستگی ایجاد کند. بنابراین با استفاده از گروهکهای سیاسی تحت نفوذ خود بعضی از استانهای مرزی ما را به جدائی طلبی و استقلال تحریک کرد تا از طریق ایجاد درگیریهای داخلی و قومی یعنی داشتن داعیه استقلال در استانهای مرزی، ما را وادار به سازش و تسلیم نماید و به نوعی به خواسته های خود برسد…. باید توجه داشت که صدام در حقیقت مقدمات جنگ علیه ایران را از آبان 57( سه ماه قبل از پیروزی انقلاب) آغاز کرد و اولین قرارگاه اطلاعاتی و عملیاتی جنگ را از همان موقع در بصره تأسیس کرد و برادرش برزان تکریتی را مسئول قرارگاه کرد. یعنی با اعلام انحلال ساواک و مراکز قدرت امنیتی و سیاسی رژیم شاه و با فروپاشی نظم سابق و از هم گسستنِ بدنه ارتش که در واقع پس از فرار از پادگانهای ایران آغاز شده بود، صدام به فکر انتقام از ایرانی ها افتاد و در صدد برآمد تا حقارتی را که در درون از زمان امضای قرارداد الجزایر به دست خودش به دلیل تسلیم در برابر شاه احساس می کرد، جبران کند…» (3)

این هم تکذیب نامه و نظر آقای دعائی که در مورد مسائل مربوط به آغاز جنگ تحميلي که در سال 1387 منتشر شده است.

آقای امیر انتظام و اطلاع از حمله احتمالی:

آقای امیرانتظام هم در خاطرات خود به صراحت گفته است که آمریکائی ها از احتمال حمله عراق به ایران به من و آقایان مهندس بازرگان و دکتر یزدی اطلاع داده اند:

آقای امير انتظام می نويسد: «نخست وزير قبل از اينکه تهران را ترک کنم مرا بعنوان نمايندۀ ويژه خود انتخاب کرد و دستور داد که در ‏استکهلم مسائل مورد نظر ايران و شوروی را با سفير شوروی و مسائل مربوط به ايران و آمريکا را با سفير آمريکا يا نمايندگان دولت ‏های شوروی و آمريکا مورد بحث قرار دهم .»(4)

وی ادامه می دهد: … جان استمپل مسئول سياسی سفارت آمريکا در تهران از واشنگتن تلفن کرد و گفت می خواهد به سوئد بيايد و در باره ‏مسائل مورد علاقه دو کشور مذاکره کند. مراتب را تلفنی به اطلاع نخست وزير رساندم و ايشان موافقت نمود. به استمپل خبر دادم که آماده مذاکره با ایشان هستم. در شهریور 1358 جان استمپل همراه با جرج کیو، کارمند اسبق سفارت امریکا در تهران در سال 1332، به استکهلم آمدند. موضوع مورد بحث آنها وضعیت ارتش های کشورهای همسایۀ ایران بود. در بین این کشورها بیشتر در مورد وضعست ارتش عراق تکیه شده بود. آنها با تهیه اسلاید از جابجایی ارتش عراق به مرز ایران و عراق ما را با خبر ساختند و استدلال می کردند که ارتش عراق با این جابجایی خیال حمله به ایران را دارد. عراق در آخر شهریور چند دهکدۀ نزدیک ایران در کردستان را بمباران کرد و ایران نسبت به این تجاوز عراق اعتراض کرد. در این حمله 6 نفر از هموطنان کُرد ما کشته شدند، در انتهای جلسه آنها پیشنهاد کردند که به ایران بروند و این مطالب را به اطلاع آقای بازرگان نخست وزیر برسانند. آنها به ایران پرواز کردند و من هم جداگانه به ایران آمدم و مراتب را به اطلاع نخست وزیر رساندم. جان استمپل و جرج کیو به دیدن نخست وزیر رفتند و با پروژکتوری که به همراه آورده بودند اسلایدهای جابجایی ارتش عراق را به آقای بازرگان و وزیر خارجه نشان دادند و چند روز بعد به امریکا مراجعت کردند. و نيز «در مهر ماه 1358مجدداً جان استمپل به من در سوئد تلفن کرد و گفت که برای طرح مسئله مهم ديگری می خواهد باتفاق همکاران خود به استکهلم بيايد. ‏برای کسب دستور به نخست وزير تلفن کردم و آقای بازرگان با آمدن آنها موافقت کرد و موضوع را به آنها اطلاع دادم که می توانند به ‏استکهلم بيايند. اين بار آنها سه نفر بودند. جان استمپل و جرج کيو و يکی ديگر از همکاران آنها که نام او را فراموش کرده ام. موضوع مورد بحث آنها این بود که اتحاد جماهیر شوروی که از صادرکنندگان عمده نفت بود به زودی به دلیل احتیاج به سوخت، وارد کننده نفت خواهد شد و دراین باره گزارش مفصل مدونی را تهیه کرده بودند. در این مسافرت دو موضوع دیگر نیز مورد بحث و مذاکره قرار گرفت:

اول – آنها اطلاع دادند که اتحاد جماهیر شوروی از طریق پرواز هوایی برای جدایی طلبان کردستان اسلحه ارسال می کند و تعداد پروازها و مقدار جنگ افزاری را که از یک ماه گذشته یعنی شهریور 1358 برای کردها ارسال شده بود، شرح دادند. دوم- در آخر جلسه در زمانی که جرج کیو خداحافظی می کرد گفت:

“راستی شما همان کسی هستی که نامۀ اعتراضیۀ نهضت مقاومت ملی را در سال 1332 به نیکسون دادی”؟ گفتم بله، من بودم. جرج کیو گفت: “آیا هنوز به مصدق و راه او وفا داری و از سیاست او پیروی می کنی”؟ گفتم بله. صد در صد همین طور است.

دراین جلسه قرار شد آنها به امریکا برگردند و ده روز بعد در تهران باشند و من هم در تاریخ مقرر در تهران بودم و به اتفاق آنها به دیدن نخست وزیر رفتیم. آنها همان مطالب سوئد را به اطلاع نخست وزیر رساندند. و بعد هم به دیدن دکتر ابراهیم یزدی وزیر خارجه رفتیم و آنها پس از تکرار مطالب مورد مذاکره با نخست وزیر، گزارش چاپ شدۀ خودشان را در مورد نفت به وزیر خارجه دادند.» (5)

آقای امير انتظام می گويد، آمريکايی ها با من در اين دو ديدار و مذاکره چند مطلب را مورد بحث و مذاکره قرار دادند که از جمله: ‏

‏1- ارتش عراق خيال حمله به ايران را دارد و با اسلايد جابجايی ارتش عراق را در مرزهای ايران نشان دادند.

‏2- شرح ارسال اسلحه و جنگ افزار نظامی شوروی ها برای تجزيه طلبان کردستان. و اين سئوال که آيا شما ( يعنی آقای امير انتظام. ‏نادر) به مصدق و راه وی وفاداری و از سياست وی پيروی می کنی؟ که آقای امير انتظام می گويد بله. صد در صد همينطور است. (6)

و اما، بعد از انتشار مقاله ” مارک گازیوروسکی ” برای اطلاع از صحت و سقم مسئله، با ایشان تماس گرفته شد و از ایشان سئوال شد که:

شما از کجا دانستید چنین اطلاع مهمی به دولت بعدی منتقل نشده است؟ آقای گازیوروسکی پاسخ می دهد: اولا این اطلاع برای اولین بار در دادگاه امیر انتظام توسط بازرگان فاش شد و این بعد از حمله عراق به ایران بود و ثانیاً دکتر یزدی به من گفت که این اطلاع به وزیر خارجه بعدی منتقل نشده است. بنی صدر که وزیر خارجه بعد از یزدی بود، به من گفت که نه یزدی و نه کس دیگری این اطلاع آمریکائی ها را به من منتقل نکرده است و یزدی هم تأیید کرد که اطلاع منتقل نشده است.

بیش از همه من به این علت از یزدی نپرسیدم که چرا او این اطلاع را به احدی نگفته است زیرا نمی خواستم که چنین سئوال سخت و آزار دهنده ای را در برابر او مطرح کنم ( این تعارف بدی بود). اما چنین به نظر می رسید و برایم روشن بود که خطر بزرگی یزدی را تهدید می کرد [ اگردر آن موقع] چنین می کرد. من فکر می کنم که بازرگان قادر بود که در دادگاه انتظام در مورد آن صحبت بکند زیرا او مطمئن بود که دستگیر نخواهد شد زیرا او مستقیم جرج کیو[شخص آمریکائی که با امیر انتظام تماس گرفته و اطلاع را به او منتقل کرده است.ن.] را ملاقات نکرده و بعداً این اطلاع به او منتقل شده بود. اما این برای یزدی ریسک بالائی داشت. (7)

نتیجه:

اسناد ارائه شده و نیز مصاحبه آقای عبدالعلی بازرگان مسلم می کند که آمریکائیها به آقایان: امیر انتظام، مهندس بازرگان و دکتر یزدی از حمله احتمالی عراق به ایران خبر داده بودند. گفته های آقای امیرانتظام هم روشن است که این اطلاع به مهندس بازرگان و دکتر یزدی منتقل شده است. الّا اینکه آقای عبدالعلی بازرگان مدعی است که این اطلاع از طریق دکتر بهشتی و دعائی به شورای انقلاب و آقای خمینی منتقل شده است. از سه نفر نامبرده شده، دو نفر که در قید حیات نیستند. نفر سوم که آقای دعائی است، ایشان به شدت مطلب را تکذیب کرده است و اطلاع خود را از این مسئله در سال1387 یعنی 4 سال قبل از مقاله ” مارک گازیوروسکی ” منتشر کرده است و همچنانکه در بالا آمد او چنین اطلاعی را به آقای خمینی و شورای انقلاب نداده است. حال تحقیق مستدل و روشنی که انجام گرفته از نظر خوانندگان محترم گذشت. قضاوت از کم و کیف این مسئله هم برعهده شما است.

و اما آنچه در این گزارش تحقیقی عنوان شد، بار مسئولیت آقای خمینی را در باره توجه نکردن به نامه ها و گزارش فرماندهان نظامی از تدارک حمله صدام به ایران نمی کاهد ولی انحصارطلبان با اتکآء به آقای خمینی شیرازۀ ارتش را پاره می کردند و به عناوین مختلف فرماندهانش را زندانی، اعدام و یا از کار برکنار می کردند. اسناد فراوانی وجود دارد که آقای خمینی و روحانیون حاکم که در صدد تصاحب انحصاری قدرت بودند، هرچه از جانب بنی صدر و فرماندهان نظامی به او گفته می شد که صدام در صدد حمله به ایران است، می گفت این ارتشی ها اطلاعات غلط می دهند، و می خواهند دست روحانیون را از ارتش کوتاه کنند. وبعد از حذف بنی صدر، مرتب زعمای لشکری و کشوری جهموری اسلامی بنی صدر را مقصر اعلان می کردند که اطلاعات به موقع به آقای خمینی نداده است. درگزارشهای تحریر شده آقای بنی صدر تحت عنوان “روزها بر رئیس جمهور چگونه می گذرد” آمده است که فرماندهان نظامی را برای دادن گزارش به حضور امام فرستادم. در نامه مورخ 14 شهریور 1359 آمده است: «در حال حاضر فرمانده را می گیرند و سرش را می تراشند بعد می گویند آزاد هستید، چنین آدمی چطور فرماندهی بکند؟…مقامات غیر مسئول در امور ارتش دخالت نکنند. انجمن اسلامی، اداره ایدئولوژی، مقامات کشور و… برای تبلیغ اسلام است و نه از بین بردن حاکمیت مقامات مسئول. سلسله مراتب عملاً دارد از بین می رود. آقای محلاتی حاضر بودند، وضعیت بسیار حساس است. نحوه عمل استاندار خوزستان روحیه ها را بکلی خراب کرده است. فرمانده قابل حاضر نمی شود برود. انشاء الله امروز و فردا حمله نمی کنند اما بالاخره یک روز این کار را خواهند کرد. »(8). در نامه 28 شهریور 59 به آقای خمینی آمده: « یک ماه پیش همین فرماندهان را بخدمت فرستادم اطلاعات حاصله در باره توطئه امروز را بعرض برسانند. بعد به اینجانب فرمودید باین اطلاعات باور نمی فرمائید. و امروز راست از آب درآمده اند واحتمال یک درگیری گسترده ای از مرز ترکیه تا مرز پاکستان قوی است» و مقصود از گزارش حسب کتاب نامه ها، «همان است که رئیس ستاد و رئیس اطلاعات ارتش در باب تدارک رژیم صدام برای حمله به ایران تهیه کرده بودند.» (9)

ولی حالا، و بعد از اینکه خاطرات سال 1361 آقای هاشمی رفسنجانی چاپ اولش در سال 1385 منتشر شد، معلوم می شود که حق با بنی صدر و ارتشی ها بوده است که مرتب گزارش می کرده اند، که صدام در صدد حمله به ایران است. آقای هاشمی، در خاطرات20 شهریور 61، خود می نویسد: « کتابی را که دفتر مشاورت امام [در ارتش] در مورد تجاوزهای مقدماتی قبل از شروع رسمی جنگ تهیه کرده خواندم که حدود سیصد تجاوز را با ذکر نامۀ اعتراضیه ایران به عراق در همان تاریخ آورده است. اسناد خوبی برای متجاوز معرفی شدن عراق دارد و نظرم این است که منتشر شود.» (10) اینها همان گزارشهائی است که نظامی ها به آقای خمینی می دادند و ایشان اصلاً گوشش بدهکار این گزارشها نبوده است و می فرمود که اینها را ارتشی ها می سازند برای اینکه دست روحانیت را از ارتش کوتاه کنند. و هنوز کتاب یاد شده در ایران منتشر نشده است و تا این رژیم حاکم است من گمان نمی کنم که این کتاب منتشر شود.

محمد جعفری 21 بهمن 1391

HYPERLINK “mailto: mbarzavand@yahoo.com” mbarzavand@yahoo.com

یادداشت:

1-

HYPERLINK “http://www.namir.info/home/pdf/af8/aghaz-jang.htm”http://www.namir.info/home/pdf/af8/aghaz-jang.htm

2- آقای دعائی در تاریخ 20 اردیبهشت 1359 به سرپرستی مؤسسه اطلاعات منصوب شد.

3- گوشه ای از خاطرات حجت الاسلام و المسلمین سید محمود دعائی، به اهتمام: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، چاپ اول 1387 ، ص 177-174.

4- گروگان گیری و جانشینان انقلاب از محمد جعفری، ص181؛ به نقل از: آنسوی اتهام خاطرات عباس امير انتظام جلد 1، نشرنی، چاپ ششم 1383، ص 40.

5- گروگان گیری و جانشینان انقلاب از محمد جعفری، ص181؛ به نقل از: آنسوی اتهام خاطرات عباس امير انتظام جلد 1، نشرنی، چاپ ششم 1383، ص 46-45.

6- گروگان گیری و جانشینان انقلاب از محمد جعفری، ص181؛ به نقل از: آنسوی اتهام خاطرات عباس امير انتظام جلد 1، نشرنی، چاپ ششم 1383، ص 46- 45

7-

Yazdi told me that the information was not passed on. He said that his successors never asked. I doubt they would have believed him anyway. By the time of Entezam’s trial it was too late, of course, since Iraq had already invaded.

Bani-Sadr (who succeeded Yazdi as foreign minister) told me neither Yazdi nor anyone else told him about the US warning, and Yazdi told me he did not tell his successors about the warning snd that they never asked about anything like that. I didn’t ask Yazdi why he did not tell anyone, mainly because I didn’t want to raise a very awkward question (it would have been bad taaroof). But it seems quite clear to me that there would have been grave danger for him in doing so — what happened to Entezan could have happened to him. I think Bazargan was able to talk about it at Entezam’s trial because he was fairly confident that he would not be arrested for saying so, and also because he did not directly meet with Cave; he was told about the warning afterward. This would have been much more risky for Yazdi..

8- کتاب نامه ها از آقای بنی صدر به آقای خمینی و دیگران…،ص 147؛ «این نامه یکی از اسناد بر آگاهی از حمله عراق به ایران و هشدار به آقای خمینی است که با اتکاء به او، شیرازۀ ارتش را پاره می کردند.»

9- همان سند، ص 156 و160.

10- HYPERLINK “http://news.gooya.com/politics/archives/2012/08/145377.php” \t “_blank”http://news.gooya.com/politics/archives/2012/08/145377.php

No responses yet

Feb 24 2013

سال شمار قتل عام مردم تبریز توسط ترکان عثمانی

نوشته: خُسن آقا در بخش: تاریخی,سیاسی

پایگاه خبری آذربایجان : نویسنده : مهرداد بصیرت
با تشکیل دولت صفوی تا سال ۹۶۲ق. تبریز پایتخت دولت ملی ایران گردید و سرآمد هنر و بازرگانی ایران شد.

در سال ۹۲۶ ق. به دعوت شاه اسماعیل اول، کمال الدین بهزاد از هرات به تبریز آمد و شاه او را رییس کتابخانه بزرگ تبریز نمود. تبریز به مرکز هنر نقاشی و مینیاتور تبدیل شد و مکتب نقاشی تبریز به عنوان ادامه سبک هرات ادامه و توسعه یافت.

در سالهای ۹۳۶ تا ۹۵۷ ق. تهاجمات ارتش عثمانی به ایران آغاز شد. بسیاری از مردم تبریز کشته شدند و در حمله سال ۹۴۱ق. عثمانی، شهر تبریز آسیب بسیار دید.

بین سالهای ۹۹۳ تا ۱۰۱۱ ق. تبریز به مدت ۱۷ سال در اشغال عثمانی بود. در دوران هفده ساله اشغال تبریز توسط ارتش عثمانی، شهر به ویرانه ای تبدیل شد.

در سال ۹۹۳ ق. به دستور عثمان پاشا و فرمانده نیروهای عثمانی، در میدان صاحب آباد تبریز دژی ساخته شد و اطراف آنرا حصاری کشیدند.

در اوایل ۹۹۴ ق. به دستور عثمان پاشا، بیست هزار نفر از مردم تبریز به قتل رسیدند. بسیاری از مردم ثروتمند به اصفهان و قزوین و قره باغ کوچ کردند و مردم متوسط به اطراف شهر فرار کردند.

در اشغال هفده ساله، مردم تبریز بی امان علیه اشغالگران جنگیدند و شعر و ادبیات قدرت معنوی مردم را انعکاس میداد. فروغی تبریزی اندوه خود را اینگونه ذکر کرده است: (وقوع کربلا تسکین دردم میدهد ور نه – دلم در حسرت تبریز ویرانه ز تبریز است) . جمع بزرگی از مشاهیر علم و ادب و صنعت و هنر به دست قشون عثمانی کشته شدند یا به گیلان و اصفهان و قزوین و هند و غیره فرار کردند. عثمانیان جمعی از صنعتگران و هنرمندان را به زور به عثمانی بردند.

در سال ۱۰۱۱ ق. ارتش شاه عباس اول تبریز را از اشغال عثمانیان آزاد کرد و دژ نظامی آنها را ویران نمود.
دوسیلوا اسپانیایی که در ۱۰۲۶ ق. تبریز را دید، نوشته “تبریز زمانی آباد و زیبا بود ولی اکنون به ویرانه ای تبدیل شده.” توماس هربرت نیز اشاره میکند که “دلیل اصلی ویرانی تبریز اشغال آن توسط عثمانی بود.”. در سال ۱۰۴۵ق. شهری که تماما ویران شده بود پس از یک دوره ۳۰ ساله کمی آباد شد و بسیاری از مردم به آنجا بازگشتند.

در ۱۰۵۸ق. الکساندر درود فرانسوی تبریز را دیده و آن را با شکوهترین شهری توصیف کرده که در ایران دیده است. شاردن هم در ۱۰۸۳ق. تبریز را دیده و از جمعیت بسیار آن سخن گفته است (۳۰۰ تا ۴۰۰ هزار نفر).
در سال ۱۱۳۴ ق. هنگامی که محمود افغان اصفهان را تسخیر کرده بود، عثمانی ها به ایران حمله کرده و تبریز را محاصره کردند
در سال ۱۱۳۶ ق. دولت متجاوز عثمانی که به نام احیای اسلام تجاوز به خاک همسایه مسلمان و قتل عام مردم ایران و غارت اموال را حلال شرعی قلمداد میکرد، بعد از تسخیر خوی، با دولت مسیحی روس هم پیاله شد و برای تقسیم شهرهای آذربایجان و اران در استامبول معاهده امضا کرد.

در سال ۱۱۳۶ ق. حومه تبریز سقوط کرد اما نبرد جانانه ۲۹ روزه ی مردم، ارتش عثمانی را با تحمل ضربات سنگین وادار به عقب نشینی کرد.

در سال ۱۱۳۷ ق. پس از یک پیکار خونین و دفاع دلاورانه توسط قزلباشان و مردم، عثمانیان شهر تبریز را تسخیر و مردم را قتل عام کردند. زنده ماندگان به بیرون شهر فرار کردند. پس از آن ارتش عثمانی نواحی غربی ایران تا حومه ی شهر همدان را اشغال کرد.
در سال ۱۱۴۳ ق. نادر شاه، تبریز و دیگر نقاط ایران را از اشغال ارتش عثمانی آزاد کرد.

منابع: تاریخ پانصد ساله تبریز (سیدآقا عون اللهی)- تاریخ و زبان و فرهنگ آذربایجان (فیروز منصوری) – تاریخ ایران زمین (دکتر مشکور)

نفل از فیسبوک آذربایجان تاج سر است

No responses yet

Feb 20 2013

آیا هاشمی رفسنجانی از عوامل طولانی شدن جنگ با عراق بود؟

نوشته: خُسن آقا در بخش: تاریخی,سیاسی,ملای حیله‌گر

خودنویس: معلوم نیست حمله اخیر به سایت «انقلاب اسلامی» از سوی ارتش سایبری است یا گروه‌های حامی هاشمی رفسنجانی، اما انتشار سخنان ۲۴ سال پیش جانشین فرمانده کل قوا در شرایطی که بحث بر سر کاندیداتوری رئیس مجمع تشخیص مصلحت داغ‌تر شده، چندان به مذاق گروه‌های تبلیغاتچی و «مداحان» هاشمی در رسانه‌های خوش نخواهد آمد. آیا تلاش رئیس مجلس در سال ۶۰ برای برکناری بنی‌صدر با هدف طولانی‌تر کردن جنگ صورت گرفته بود؟

سایت انقلاب اسلامی، چند روز پیش سخنان هاشمی رفسنجانی را پس از پذیرش قطع‌نامه ۵۹۸ در سال ۶۷ را منتشر کرد. اما این سایت بر اساس گفته‌ها تحت حمله شدیدی قرار گرفته که معلوم نیست از سوی کدام گروه هدایت می‌شود.

اما بازنشر سخنرانی هاشمی رفسنجانی در این محدوده زمانی نمی‌تواند چندان به نفع او باشد، چه، نسل جوانی که سردار سازندگی را نمی‌شناسد و یا بخش‌هایی از جامعه که از دولت احمدی‌نژاد خسته‌اند و حافظه تاریخی کوتاه مدتی دارند، احتمالا از مواضع قدیمی رفسنجانی بی‌خبرند.

بر اساس مطالب منتشر شده توسط سایت انقلاب اسلامی، هاشمی رفسنجانی در سال ۱۳۶۷ به این نکته معترف است که با وجود تلاش دولت عراق برای پایان جنگ در سال اول آن، نظام خواستار ادامه جنگ بوده است:

دشمن از ۷ سال پیش، شاید هم ۷ سال و نیم پیش، از جنگی که به راه انداخت، پشیمان بود و تقاضای صلح می‌کرد. ۷ سال و نیم پیش التماس می‌کرد با ایران صلح کند. در تمام این مدت التماس می‌کرد با ما صلح کند. حالا که صلح شده است، به این آسانی از صلح دست نمی‌کشد برای این که وارد جنگ بشود.

هاشمی سپس در باره خواست جمهوری اسلامی برای ادامه جنگ از همان سال اول می‌گوید: «قصد ما سرنگون کردن رﮊیم صدام بود. به این هدف نرسیدیم. تشخیص با رهبری است. اگر رهبر تشخیص بدهد که می توان به حق رسید و مردم هم قبول کنند، می توانیم به جنگ ادامه بدهیم. و اگر رهبری تشخیص بدهند که ولو به هدف نرسیده‌ایم، جنگ را قطع کنیم، باید آن را قطع کنیم.»

به عبارت دیگر، هدف ادامه جنگ علیه عراق، از مقطعی «دفاع مقدس» نبوده است. اشغال نظامی عراق و ساقط کردن رژیم بغداد، هدفی بوده که جنگ‌طلبان جمهوری اسلامی به رهبری آیت‌الله خمینی و همراهی هاشمی رفسنجانی دنبال می‌کرده‌اند. با این توصیف، مسوولیت هاشمی رفسنجانی و نیز مسوولان ستاد تبلیغات جنگ که هزاران هزار داوطلب را به جبهه‌های جنگ می‌کشاندند، بیشتر از بقیه بوده است.

اما جانشین وقت فرمانده کل قوا در جای دیگری می‌گوید: «الان مصلحت نیست توضیح بدهیم به مردم که چرا جنگ را یک سال پیش، یا ۳ سال پیش تمام نکردیم. چرا زودتر با پایان یافتن جنگ موافقت نکردیم.»

سایت انقلاب اسلامی در تحلیل سخنان هاشمی رفسنجانی، به جریانی اشاره می‌کند که قرار بود منتهی به پایان جنگ در خرداد ۱۳۶۰ بشود: «۷ سال پیش از آن، می شود خرداد سال ۶۰، درست همان زمان که ایران و عراق با پیشنهاد صلحی موافقت کرده بودند که بنابرآن، قوای دو طرف، به اندازه تیر رس توپ از مرزهای بین المللی فاصله می‌گرفتند. قرار بود هیأت مأمور از سوی کنفرانس غیر متعهدها پاسخ موافق صدام را به تهران بیاورد. همین هاشمی رفسنجانی باتفاق خامنه‌ای و بهشتی نزد خمینی رفتند و به او گفتند هرگاه بنی‌صدر جنگ را تمام کند، سوار تانک می‌شود و به تهران می‌آید و دیگر شما هم حریف او نمی‌شوید. او را با کودتا و ادامه دادن به جنگ موافق کردند.»

خرداد ۱۳۶۰، همان زمانی است که فعالیت علیه رئیس جمهوری وقت افزایش یافت و چندی بعد، اکثریت نمایندگان مجلس با هدایت هاشمی رفسنجانی، به بنی‌صدر رای عدم کفایت دادند و نخستین رئیس جمهوری ایران را عزل کردند.

گفته می‌شود آیت‌الله لاهوتی، پدر دامادهای هاشمی رفسنجانی، بنی‌صدر را از توطئه رئیس وقت مجلس آگاه کرده بود و همین امر می‌توانسته در دور شدن رئیس جمهوری از دیدها موثر بوده باشد، تا اینکه در تابستان ۱۳۶۰ ایران را با هواپیمای نظامی ربوده شده به مقصد پاریس ترک کرد. لاهوتی که در جلسه عزل بنی‌صدر حاضر نشد، چندی بعد به طرزی مشکوک در زندان اوین مسموم شد و درگذشت. هاشمی رفسنجانی نیز مانع عمده بر سر تحقیق بیشتر فرزندان و دامادهایش در باره این مرگ مشکوک بود.

بیرون آمدن مدارک و مستندات قدیمی در ماه‌های آینده می‌تواند جواب بسیاری از سوال‌های فراموش شده را در خود داشته باشد.

No responses yet

Feb 03 2013

گرایش روشنفکران به گذشته، در اوج دوران تجدد

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,تاریخی,سیاسی

رادیوفرانسه: چرا دراوج مدرنیزاسیون ایران در دوران پهلوی، روشنفکران به گذشته گرایش داشتند؟ به مناسبت بهمن‌ماه، سالگرد تولد بزرگ علوی، روشنفکر و داستان‌نویس ایرانی و یکی از اعضای گروه «ربعه»، به گرایش او و دیگر روشنفکران هم‌نسلش به عرب‌ستیزی، ناسیونالیسم ایرانی و همچنین شناخت و گرامیداشت ایران شاهنشاهی پیش از اسلام می‌پردازیم.

بزرگ علوی، چهره مطرح داستان‌نویسی فارسی که بیشتر از نیم قرن در حوزه پژوهش ادبی و داستان‌نویسی کار کرده، از مشهورترین نویسندگان تاریخ ادبیات ایران است و به قولی از معدود نویسندگان ایرانی که در دوران زندگی‌اش، در تاریخ ادبیات معاصر ایران تاریخی شده است.
علوی از نویسندگان دوره بعد از مشروطه است که توجه به نثر فارسی و تکنیک روایت در آثار آنها قابل توجه است. یک ویژگی بارز که در آثار این نویسنده به چشم می‌خورد، بازگشت به گذشته طلائی ایران است، همچنان که در آثاری چون “بادسام” و “دیو”او دیده می‌شود.
نه تنها بسیاری از روشنفکران بعد از مشروطه چنین گرایش‌هایی داشتند بلکه یک نسل پیش از آنان، تقی زاده و کاظم‌زاده ایرانشهرکه به اعضای “حلقه برلن” مشهور بودند، نیز در پی شناخت و گرامیداشت ایران شاهنشاهی پیش از اسلام بودند و حتی قبل از آنان جرقه‌ این تمایل و تلاش در آثار میرزا فتحعلی آخوندزاده، نمایشنامه‌نویس ایرانی و از پیشگامان جنبش ناسیونالیسم ایرانی در دوره قاجار دیده می‌شود.
آخوندزاده در برابر سیطره فرهنگ بعد از ورود اسلام به ایران، که آن را عربی می‌دانست، ایده ناسیونالیسم از طریق بازگشت به دوران طلایی ایران باستان را مطرح کرد و حتی از طرفداران تغییر رسم‌الخط فارسی به لاتین بود.

احساس حقارت در برابر غرب

واقعیت این است که جامعه ایرانی از دوران پیش از مشروطه که با حمایت عباس میرزا، ولیعهد فتحعلی شاه عده‌ای از جوانان برای تحصیل به اروپا فرستاده شدند، صاحب طبقه روشنفکر درس خوانده اروپا رفته‌ای شد که در جریان آشنایی با غرب، ایران عقب‌مانده آن زمان و اروپا را مقایسه می‌کردند و پس از حیرت، دچار سرخوردگی و حس حقارت می‌شدند و به همین دلیل هویت بخشیدن به جامعه‌ای که در مقابل پیشرفت‌های ملت‌های دیگر احساس فقر و حقارت می‌کند، از ویژگی‌های روشنفکران آن دوره شد.
بزرگ علوی هم از نوجوانی برای تحصیل به آلمان می‌رود و او هم آنچنان که در کتاب خاطراتش گفته با چنین پدیده و در واقع چالشی روبرو می‌شود:”آنها (آلمانی‌ها) سرکوفت می‌زدند و می‌گفتند که:آنوقت اینجوری بودید و حالا چطوره وضع‌تان؟ به خاطر دارم، یک‌بار با معلم‌مان به گردش رفته بودیم و از یک سد عظیمی گذشتیم. زن این معلم از من پرسید: در ایران هم شما از اینها (سدها) دارید؟ قبل از اینکه من جواب بدهم، معلم به همسرش گفت که ایران هنوز به این پایه نرسیده است…این سرکوفت‌های بچه‌ها من را وادار کرد که ببینم ادبیات خود ایران چه جوریه؟”
این احساس و این تلاش برای اثبات وجوه مثبت ایران به خود و به غربی‌ها، در زمانی که کشور در جهل و فقر و عقب ماندگی به سر می‌برد،‌ باعث شد که به دنبال هویت واقعی خود در گذشته خیلی دور باشند، در روزگار پیش از حمله اعراب و دوران شاهنشاهی ساسانیان و تنها دلیل شکست و عقب‌ماندگی ایران را حمله عرب و از دست رفتن جلال و قدرت شاهان ساسانی بدانند. برخی هم جز همین تمایل بازگشت به گذشته، راه موفقیت را در نزدیکی و تقلید از غرب می‌دانستند.
آنچنان که تقی‌زاده یکی از چند ایرانی انگشت‌شمار که در سال‌های ابتدایی بعد از جنگ جهانی در آلمان تحصیل می‌کردند، با چنین نگرشی در نشریه “کاوه” در مقاله‌ای نوشته بود: “ایران باید روحا، جسما و معنا فرنگی مآب شود.” هرچند تقی‌زاده چهل سال بعد از این ماجرا در یک سخنرانی در باشگاه مهرگان تهران گفته بود که در این مورد غلو کرده است، اما توجه روشنفکران و آزادی‌خواهان آن دوره به ایران پیش از اسلام به دلیل احساس حقارت آنان در برابر غرب را نمی‌توان نادیده گرفت.

عرب‌ستیزی و بیزاری از فرهنگ اسلامی

بزرگ علوی از جمله همین افراد بود که از سویی به محفل دکتر تقی ارانی و از دیگر سو به جمع هدایت و همفکرانش کشیده می‌شد. در محفل ارانی به گفته خودش هم صحبت در مورد ایران و لغات فارسی بود و هم میل به اصلاح روزگار و در کنار هدایت نیز ادبیات فارسی. همین عشق به ادبیات و ستایش ایران پیش از اسلام، این دو نویسنده را به هم مرتبط می‌کند.
بزرگ علوی در مورد آشنایی خود با هدایت چنین می‌گوید: “وقتی اولین بار در خیابان ناصریه تهران از نزدیک او را دیدم، جوانی بود بلند قد، خوش لباس، شوخ و بی‌افاده. گمان می‌کنم در سال 1309 یا سال 1310 بود و او تازه در بانک ملی کار گرفته بود. وقتی دید که من برخورد او را در مدح ایران قبل از اسلام و دشمنی با بیگانگان سلطه‌جو و فرهنگ ایران می‌پسندم و با آن موافقم، رشته‌ای ما را به هم وصل کرد که تا مرگ او پاره نشد… فرهنگ ایرانی را می‌ستود. عرب‌ها همیشه در نظرش چاقوکش‌هایی بودند که در قهوه‌‌خانه‌های الجزیره‌ای در پاریس دیده بود. در جنگ‌های ایران و عرب آنها را در شکل شمشیر به دست‌هایی تصور می‌کرد که به جان دخترهای ایرانی می‌افتادند و آنها را به کنیزی می‌بردند.”
عرب‌ستیزی هدایت آنچنان بود که بزرگ درباره‌اش می‌گوید: “دوبار او را در حال خشم و تنفر دیدم که از مراتب ادب که اوصاف خانوادگی او بود، فراتر رفت و در حضور زن‌ها، فحش‌های رکیکی داد. چشم‌هایش درشت می‌شد، سرخ می‌شد و عرق می‌ریخت وهرچه دلش می‌خواست، می‌گفت. معلوم بود که دیگر نمی‌تواند بیزاری خود راپنهان کند. (یک‌بار آن) مربوط به مجتبی مینوی بودکه در بعضی نطق‌هایش در رادیو بی.بی.سی مدح اسلام را گفته بود.”
هرچند صادق هدایت، داستان‌نویس هم‌روزگار بزرگ علوی بیش از او به عرب‌ستیزی و تحسین ایران پیش از اسلام شناخته شده، اما جز هدایت، علوی و بقیه اعضای گروهی که “‌ربعه” نام گرفته بود، نویسندگان دیگری هم در آن دوره به این موضوع در آثارشان می‌پرداختند.
وقتی که گروه “‌ربعه” ‌با حضور این دو نفر و پیوستن مجتبی مینوی و مسعود فرزاد به جمع آنان تشکیل می‌شود، نوشتن داستان‌هایی با همین رویکرد ناسیونالیستی را به طور جدی‌تر ادامه می‌دهند. همان زمان هم به این فکر می‌افتند تا درباره هجومی که به ایران شده و صدمه‌هایی که به فرهنگ ایران وارد شده، آثاری منتشر کنند.
مجتبی مینوی طرز فکر گروه ربعه را اینگونه توصیف می‌کند: “ما با تعصب جنگ می‌کردیم و برای تحصیل آزادی کوشش می‌کردیم و مرکز دایره ما صادق هدایت بود.”
با پیوستن “شین پرتو” به آنان، کتاب “انیران”‌را در سال 1310 نوشتند که شامل سه داستان بود. هدایت “سایه مغول” را نوشت، علوی “دیو” را که درباره هجوم اعراب به ایران بود و شین پرتو داستان حمله اسکندر به ایران را نوشت.
بزرگ علوی در همان ایام، داستان “باد سام” را هم نوشت و با کمک صادق هدایت آن را به ناشر داد و چاپ کرد. در “باد سام” نویسنده به شکلی ستایش‌آمیز از نظر تاریخی چشم به گذشته دارد که گویا در تاریخ آغازین ایران، همه پدیده‌ها ستایش‌انگیز، نیکو و زیبا بودند. صادق هدایت هم “پروین دختر ساسان” را نوشت و مجتبی مینوی “شاهنشاهی ساسانیان” را ترجمه کرد و “ویس و رامین” را نوشت.
میل این افراد به قرار دادن ایران باستان در مقابل ایران زمان خود باعث می‌شد تا دوره ساسانی را عصر طلایی تاریخ ایران در آثارشان نشان دهند و بعد از آن “نوروزنامه” را هم که منسوب به خیام است و سرشار از عبارات زبان پهلوی است، با چنین نگاهی منتشر کردند.
بزرگ علوی، خود در خاطراتش رویکرد باستان‌گرایانه این دوره را به احساس حقارت ایرانی در مواجهه با غرب مربوط می‌داند: “این نوع تفکر در آن دوران در مجموع جامعه روشنفکری ایرانی وجود داشت. یکی از این نمونه‌ها خود کاظم‌زاده ایرانشهر است. تمام مدت به ایران باستان تکیه می‌کند و در واقع تحقیری که از جانب جامعه اروپایی احساس می‌شد در تقابل با آن به نوعی گذشته‌گرایی کشیده می‌شوند و تمجید از ایران به شکلی از آن بود.”‌

اختلاف با حکومت بر سر گذشتۀ ایران

به جز روشنفکران، حکومت نیز در دورۀ پهلوی به شکل دیگری در پی گذشته طلایی ایران بود.
رضاشاه هم بر توجه و بازگشت به روزگار طلائی گذشته ایران تاکید داشت و هم اقداماتی مثل تاسیس موزه ایران باستان و فرهنگستان زبان و ادب برای تبدیل واژه‌های عربی به فارسی انجام داده بود.
همچنین فضای ایران پس از مشروطه، یعنی روزهای بعد از جنگ جهانی اول که روس‌ها و انگلیس‌ها در کشور جولان می‌دادند، یک نوع تمایل به گذشته ایران مستقل، که حرف شنوایی از خارجی‌ها نداشته باشد، چه در میان روشنفکران و چه در میان سیاستمداران ایرانی، به وجود آورده بود و در رجوع به تاریخ، نزدیکترین و روشن‌ترین چیزی که به عنوان دستاویز دیده می‌شد همان دوران پادشاهی ساسانیان بود که با حمله عرب پایان یافت.
اما آنچه باعث اختلاف روشنفکران و نویسندگان با حکومت می‌شد این بود که رضا خان در پی زنده کردن تاریخ شاهنشاهی و دورانی بود که شاه به منزله خدا محسوب می‌شد، اما روشنفکران در حالی که معتقد بودند راه پیشرفت و ترقی، زنده کردن فرهنگ و زبان و آداب و رسوم ایران پیش از اسلام از یک‌سو و عرب‌ستیزی و زدودن نشانه‌های تسلط عرب بر ایرانی از سوی دیگر است، دیکتاتوری و استبداد حکومتی مورد توجه شاه را برنمی‌تابیدند و حاضر به پذیرش این بخش از گذشته نبودند.

No responses yet

Jan 01 2013

ایران به ثبت تار توسط جمهوری آذربایجان در یونسکو اعتراض می‌کند

نوشته: خُسن آقا در بخش: تاریخی,خاورمیانه,هنر

بی‌بی‌سی: سخنگوی خانه موسیقی ایران از پی گیری خانه موسیقی و سازمان میراث فرهنگی در مورد ثبت تار توسط جمهوری آذربایجان خبر داد.

داریوش پیرنیاکان، سخنگوی خانه موسیقی ایران روز دوشنبه یازدهم دیماه در گفتگو با خبرگزاری مهر گفت: “قرار شده است که نماینده سازمان میراث فرهنگی اعتراض جامعه ایرانی را به یونسکو اعلام و ثابت کند که خاستگاه اصلی ساز تار کشور ایران است و آنها را قانع کنند.”

در هفتمین اجلاس کمیته میراث معنوی یونسکو که اواسط آذرماه سالجاری برگزار شد، ساز “تار” به نام جمهوری آذربایجان ثبت شد. این اتفاق انعکاس گسترده ای در میان علاقه مندان موسیقی در ایران داشت.

در این اجلاس که نمایندگان سازمان میراث فرهنگی ایران هم حضور داشتند، ۳۶ اثر از نقاط مختلف جهان از جمله مراسم قالیشویان مشهد اردهال ثبت شد.

آقای پیرنیاکان گفته است: “پس از ثبت تار ایرانی به نام کشور آذربایجان، چهارشنبه ۶ دی‌ماه اعضای خانه موسیقی جلسه‌ای را با مسئولین سازمان میراث فرهنگی برگزار کردند که در این جلسه مدارک مستدلی از اینکه چگونه ساز تار به کشور آذربایجان رفته است، تحویل آن ها دادیم.”

به گفته آقای پیرنیاکان اهمال کاری مسئولان میراث فرهنگی که در آن زمان مدارک لازم را ارائه نکرده‌اند، باعث شده است که تار به نام کشور آذربایجان ثبت بشود.
مسئولین ایرانی دغدغه مسائل فرهنگی ندارند
حسین علیزاده

آقای علیزاده می گوید اگر عنوان تار ایرانی و تار آذری از یکدیگر تفکیک شود مشکل حل می شود

پیش از این حسین علیزاده، نوازنده تار و آهنگساز موسیقی ایرانی با تاکید بر اینکه مسئولان ایرانی اقدامی شایسته برای ثبت جهانی تار به نام این کشور انجام نداده اند، گفت که بهتر است اقدام کشور آذربایجان برای ثبت این ساز به نام خودشان را با دیده تعصب ننگریم.

آقای علیزاده در گفتگو با خبرگزاری مهر گفته بود: “اگر ردیف موسیقی سنتی در یونسکو به نام ایران ثبت شده به دلیل دغدغه مسئولان نبوده است، بلکه رپرتواری که از قدیم در ایران وجود دارد مفصل‌تر از رپرتوار موسیقی آذربایجان، تاجیکستان و کشورهای اطراف است و این پیشینه آنقدر محکم بوده است که کسی نمی‌توانسته منکر آن شود. در غیر این صورت ردیف‌های موسیقی هم به نام کشور دیگری ثبت می‌شد.”

به گفته آقای علیزاده “یونسکو نگاه می‌کند که کدام کشور به هنر سرزمینش اهمیت می دهد و احترام می‌گذارد. تار در آذربایجان یک ساز ملی به شمار می رود و با فرهنگ و تاریخ این جامعه عجین شده است و حال اینکه اگر عنوان تار ایرانی و تار آذری در یونسکو از یکدیگر تفکیک شود، مشکل حل خواهد شد.”

او در ادامه افزود: “تار به هرحال در یونسکو ثبت شده و مهم هم همین است که جریان‌های فرهنگی و هنری در جهان حفظ شود.”

در سال های گذشته، از ایران سنت ها و مراسمی از جمله مراسم آیینی نوروز و نیز ردیف های موسیقی دستگاهی ایران در فهرست میراث ناملموس یونسکو به ثبت رسیده است.

No responses yet

« Prev - Next »

  • Recent Posts

    • زیر ذره‌بین رسانه‌ها: «چراغ سبزی که اسرائیل برای اقدام علیه ایران منتظرش بود»
    • درباره تصویر معترضی که مقابل یگان ویژه وسط خیابان نشسته‌ بود، چه می‌دانیم؟
    • سومین روز اعتراضات در ایران؛ تجمع در دانشگاه‌ها، گاز اشک‌آور در کرمانشاه
    • تجمع‌های اعتراضی در اعتراض به افزایش قیمت‌ها برای دومین روز در تهران ادامه یافت
    • دنیای خیالی آخون‌ها!!
  • Recent Comments

    No comments to show.

Free WordPress Theme | Web Hosting Geeksاخبار Copyright © 2026 All Rights Reserved .