Aug 08 2018

استاد حسین‌ بهزاد مینیاتوریست قحطی ۱۲۹۸–۱۲۹۶ ایران را چگونه دید

نوشته: در بخش: اجتماعی,تاریخی,سیاسی,فقر

بالابلاگ: اوج قحطی در سال ۱۲۹۶ خورشیدی، به علت خشک‌سالی و کم‌بود مواد غذایی در طول سال‌های مشروطیت در گوشه و کنار کشور اتفاق افتاد در اواسط تابستان آن سال، به دلیل مناسب نبودن فصل کشاورزی و تاثیرات جنگ جهانی اول، زمینه مناسبی برای فعالیت محتكران و دلالان فراهم آورد و همین‌طور که ذکر گردید، اشغال نیروهای خارجی و ذخیره‌سازی و خرید مواد غذایی توسط آنان، در ایجاد شرایط بحرانی نقش داشت و تاثیر شگرفی در تبدیل کردن مسئله‌ای محدود و محلی به بحران عظیم ملی داشت. دولت برای رفع مشکل، ابتدا افرادی را به نواحی مختلف جهت توزیع سرانه ارزاق و نان فرستاد، سپس اقدام به تاسیس مجمع خیریه تهران و یک‌باب دارالمساکین نمود ولی با همه این‌ها قحطی و عوامل مختلف پیرامون آن حجم مشکلات و مصائب بسیار گسترده‌ای را ایجاد نمود و آثار مخرب زیادی را بر جای نهاد. در چنین اوضاع و احوالی، بزرگان اهل علم و هنر و ادب که این شرایط را از نزدیک لمس کرده بودند تجربه و احساس خود را در طی سال‌های مختلف به تصویر کشیده نگاشته و منعکس نموده‌اند.

فتوح‌السلطنه مصورسازی کتاب خمسه نظامی را به استاد حسين بهزاد مینیاتور سفارش داد، هر چند استاد بهزاد بابت این کار پول خوبی دریافت می‌کرد ولی درد و رنج و مرگ‌ و میر انسان‌ها او را بی‌طاقت می‌نمود و با توجه به شرایط بد اقتصادی و اجتماعی آن زمان، به دیدن اعضای خانواده‌های بی‌بضاعت می‌رفت، برای آن‌ها ارزاق و نان تهیه می‌کرد و به دست‌گیری و کمک به افراد محتاج می‌پرداخت. وی از آن دوران در کتاب شرح حال استاد حسین بهزاد و مختصری در تاریخ نقاشی ایران نوشته ابوالفضل میربها عنوان نموده است، در زمانی که در منزل فتوح‌السلطنه مستقر بوده تا طبق قرارداد منعقده کتاب خطی خمسه نظامی که فاقد تصویر بوده است را مصور نماید، شاهد مصائبی از قحطی بود که بسیار بر روی وی تاثیرگذار بوده است. او این اتفاقات را چنین تعریف می‌کند:

در زمانی که در منزل فتوح‌السلطنه مستقر بوده تا طبق قرارداد منعقده کتاب خطی خمسه نظامی که فاقد تصویر بوده است را مصور نماید، شاهد مصائبی از قحطی بود که بسیار بر روی وی تاثیرگذار بوده است. او این اتفاقات را چنین تعریف می‌کند: منزل فتوح‌السلطنه که بودم، گاهی شب‌های جمعه می‌آمدم بروم منزل مادرم، اون‌وقت سال قحطی بود و نان گیر نمی‌آمد، یک نان سنگک مثل این بود که به اندازه بیست نفر آدم قیمت داشته باشد و من هر دفعه که می‌رفتم خانه، یکی دو تا نان سنگک با خود می‌بردم اگر چه شوهرمادرم احتیاجی نداشت. من نان را می‌بردم که آن‌ها بدهند به مستحق‌ها که در همسایگی ما زیاد بود…آن طرف‌های خانه ما بیشتر خانه خرابه شده بود برای این که صاحب آن خانه‌ها حتی در و پنجره و تیرهای سقف را درآورده و فروخته بودند که نان بخرند و خانه‌ها را همان‌طور خرابه ول کرده بودند…

دختری هیجده‌ نوزده ساله را دیدم که با شیتیله روی خاک‌ها دراز کشیده و خوابیده بود، خیال کردم مرده، دست گذاشتم روی دستش دیدم مثل آتش می‌سوزد. دستش را تکان دادم، دختر چشمش را باز کرد، پرسیدم چته؟ چرا این‌جا خوابیدی؟ گفت گرسنه هستم، یکی از نان‌ها را دادم به او با آن حال تا نان را دید یک مرتبه از دست قاپید، پا شد، راست نشست، آن نان را با یک حال غریبی در عرض چند دقیقه بلعید و طاق باز افتاد روی خاک‌ها. با خود گفتم بهتر است این دختر را ببرم منزل، بعد یادم آمد که مادر و شوهرمادرم ممکن است با من مرافعه بکنند که این دختر است و چرا آورده‌ای منزل و اتفاقاً دختر از همسایه‌ها بود…گفتم چاره نیست پس برویم یک تشک از خانه بیاورم و این دختر بیچاره را بخوابانم روی آن تا ببینم فردا صبح چه‌کار می‌توانم بکنم. رفتم خانه و یک تشک آوردم پهن کردم روی خاک و دختر را کشیدم روی تشک چند دقیقه بالای سرش ایستادم دختر یک دفعه دست و پایش را با یک وضع ترسناکی به هم پیچید…بعد غلت زد از روی تشک افتاد باز روی خاک و یک مرتبه بی‌حرکت ماند، فهمیدم که مرد.

باز هم دو سه هفته بعد، یک روز صبح زود از خانه می‌رفتم منزل فتوح‌السلطنه، رسیدم سر قبرستان، دیدم یک پیرمردی یک چیزی مثل گوسفند بسته است به پشتش، دارد می‌آورد. رسید نزدیک من دیدم جسد زنی را به پشتش بسته و موهای زن روی زمین کشیده می‌شود. به مرد گفتم این چیست، پیرمرد مثل این‌که از حرف من یک مرتبه وا رفت، عقب رفت و رفت خورد زمین سر زن مرده، خورد به کنار سنگ یک قبر و شکست و خون سیاه لخته ریخت روی سنگ قبر، خون مرده بود. تمام بدنم لرزید، دست گذاشتم روی چشم‌هایم که آن منظره را نبینم. به پیرمرد گفتم: پاشو ببر این مرده را خاک بکن. گفت: ای آقا، به دادم برسید، این زن من است که از گرسنگی مرد. حالا بچه‌ام هم دارد در خانه می‌میرد. گفتم: مرده را بگذار این‌جا برگرد خانه و به بچه‌ات برس که نمیرد. چهارقران در جیبم بود، دادم به پیرمرد، گفتم: برو خانه، و زود برگرد حال بچه را به من بگو، من همین‌جا ایستاده‌ام.

پیرمرد رفت خانه، چند دقیقه بعد آمد، جسد بچه را هم بغل کرده بود می‌آورد، آن هم مرده بود، اما پیرمرد با یک دستش از جیبش کشمش در می‌آورد و می‌انداخت به دهانش که نمیرد. کشمش را تازه خریده بود از همان پول. دیگر نتوانستم بایستم رفتم منزل فتوح‌السلطنه، گفتم: آقا پول بده شاید بتوانیم یک مقدار گندمی، چیزی، بخریم و بدهیم به بیچاره‌ها که این‌طور نمیرند از گرسنگی. گفت: برو…در آن‌جا یک سرهنگی هست گندم دارد، ببین او را می‌توانی از طرف من راضی کنی، یکی دو خروار گندم بفروشد. فردا صبح زود رفتم آن‌جا دیدم شاید بیست‌وچهارپنج شتر دَمِ در خوابیده و همه بار گندم دارد. در زدم به نوکر گفتم به سرهنگ بگوید یک نفر با او کار دارد.

نوکر رفت و برگشت گفت: آقا می‌گوید من با هیچ کس کاری ندارم. ایستادم همان‌جا یک ساعت بعد، خود سرهنگ آمد بیرون. رفتم جلو گفتم: با شما کار دارم. از طرف فتوح‌السلطنه آمده‌ام. گفت: برو من کاری به کار کسی ندارم، چرا ولم نمی‌کنید. دیدم خیلی بی‌اعتنایی کرد و گندم‌ها را هم حاضر نیست به این ارزانی‌ها بفروشد. شاید آن وقت‌ها هر خروار گندم را این بی‌انصاف‌ها در حدود هزار تومان می‌فروختند و مردم دسته‌دسته از گرسنگی می‌مردند…

آن روزها که این اوضاع و احوال را می‌دیدم به خودم می‌گفتم: استغفرالله، اگر خدا هست، پس این‌ها چیست؟ حالا هم بعد از چهل‌پنجاه سال همین حرف را می‌گویم و تا دم مرگ هم خواهم گفت که این بی‌رحم‌ها که از درد و رنج و بدبختی دیگران بی‌خبرند، این‌ها که مال مردم را می‌چاپند، این‌ها مستحق بزرگ‌ترین عذاب الهی هستند، اما کو آن عذاب که به جانشان بیفتد…!

No responses yet

Jul 25 2018

سیمای زنی در گردباد انقلاب ۵۷؛ یادی از سودابه سدیفی

نوشته: در بخش: اسلام و مسلمین,تاریخی,جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی,ملای حیله‌گر


رادیوزمانه: سودابه سدیفی

روز افتتاح نخستین مجلس پس از انقلابِ ۱۳۵۷، مشاور ابوالحسن بنی‌صدر، رئیس‌جمهوری وقت، با بلوز و دامن و روسری در ساختمان مجلس ایران حاضر شد. در بحبوحه‌ تندروی‌های اوایل انقلاب، در مجلسی که ۸۵ کرسی آن را ائتلاف بزرگ (ائتلافی متشکل از گروه‌های اسلام‌گرا) تصاحب کرده‌بودند، «موها و پاهایش پوشیده نبود»؛ اما مجلسی که به قول احمد توکلی، یکی از نمایندگان آن ائتلاف بزرگ، «مجلس تند اول انقلاب بود» سودابه سدیفی را تحمل کرد.

سودابه سدیفی در روز ۱۳ اسفند ماه ۱۳۹۳ در سن ۶۷ سالگی، در اثر بیماری سرطان درگذشت. زنی جوان از اعضای کنفدراسیون دانشجویان مقیم فرانسه که در زمان ورود آیت‌الله خمینی به پاریس نخستین میزبان او بود.

سودابه سدیفی که در آن زمان به عنوان روزنامه‌نگار فعالیت می‌کرد، در دوران اقامت آیت‌الله خمینی در پاریس، وظیفه جمع‌آوری و ترجمه‌ اخبار مربوط به انقلاب ایران در مطبوعات فرانسه و انتقال آن‌ها به آیت‌الله خمینی را برعهده‌ داشت.

سدیفی قبل از آن در دانشگاه تهران، در قالب گروه‌های چپ‌گرا بر ضد رژیم پهلوی فعالیت سیاسی و اجتماعی می‌کرد. او پس از ورود به فرانسه در اوایل دهه پنجاه و پیش از ورود به حلقه بنی‌صدر فعالیت‌های خود را در قالب کنفدراسیون دانشجویان خارج از کشور ادامه داد. در این دوره حجم فعالیت سیاسی سودابه تا حدی بود که دولت فرانسه با خودداری از اعطای اقامت بلندمدت، تنها به صورت ماهانه به او اجازه اقامت می‌داد.

آیت‌الله خمینی در دوران تبعید و در بدو ورود به پاریس به منزل سودابه سدیفی و همسرسابقش احمد غضنفرپور، که از یاران و حلقه نزدیک به بنی‌صدر بودند، رفت. رهبر آینده انقلاب ایران تا آماده‌شدن «خانه نوفل‌لوشاتو» در این منزل اقامت‌ داشت.

در بهمن ۵۷، سودابه وهمسرش مسافر همان هواپیمای ایرفرانسی بودند که آیت‌الله خمینی را پس از سال‌ها تبعید به ایران بازگرداند، هواپیمایی که بنی‌صدر به صورت اختصاصی اجاره کرده بود و برای بالا بردن امنیت پرواز مسافران آن را چهره‌های سرشناس انقلاب و خبرنگاران تشکیل می‌دادند.

با پیروزی انقلاب سدیفی فعالیت خود را در فضای مطبوعاتی کشور آغاز کرد. پس از آن به دنبال انتخاب بنی‌صدر در مقام رئیس‌جمهوری، او هم به دفتر ریاست‌جمهوری راه یافت تا به دعوت بنی‌صدر به عنوان مشاور در «امور نهضت‌های آزادی‌بخش» مشغول به کار شود ــ پستی که پیشتر در زمان سرپرستی بنی‌صدر وسپس قطب‌زاده بر وزارت خارجه نیز عهده‌دار آن بود.

کاظم کردوانی دبیر کنفدراسیون دانشجویان خارج از کشوردر دهه پنجاه و از دوستان سودابه سدیفی می‌گوید که او در مقایسه با دیگر افراد مرتبط با رئیس‌جمهوری حساسیت بیشتری نسبت به حفظ آزادی‌های سیاسی و اجتماعی داشت. به گفته کردوانی، او جزو آن دسته از افراد حلقه بنی‌صدر بود که پیشینه‌ای چپ داشتند و به نسبت رادیکال‌تر از دیگر اعضای این حلقه بودند که سابقه مذهبی داشتند.
اعترافات شب اول قبر

سدیفی بعد از جریانات خرداد ۶۰ و طرح عدم کفایت بنی‌صدر، در روز ۳۰ خرداد همراه با عذرا حسینی، همسر ابوالحسن بنی‌صدر، دستگیر شد. عذرا حسینی در این باره می‌گوید: «بعد از کودتای خرداد ۶۰، همراه من دستگیر شد. فردای آن روز مرا آزاد کردند، ولی او را نگه داشتند و سال‌های سال در زندان ماند و تحت انواع و اقسام شکنجه‌های سخت، و تن‌ و‌ روح‌فرسا، به‌خاطر جرم‌های نکرده قرار گرفت.»

دولت بنی‌صدر در فضایی غیر قابل پیش‌بینی و بعد از سخنرانی آیت‌الله خمینی بر علیه دولت سقوط کرد. چراغ سبزی که او به مجلس برای ارائه طرح عدم کفایت رییس‌جمهوری داد، در روز ۳۱ خرداد ۱۳۶۰ به سقوط دولت بنی‌صدر منجر شد. سقوطی که داستان زندگی سودابه سدیفی را نیز یک شبه تغییر داد.

طی دوران زندان، سودابه سدیفی و همسر سابقش غضنفرپور را در دوره‌ بازجویی با شکنجه و اذیت و آزار به توبه کشاندند. چندی بعد این زوج سیاسی نزدیک به بنی صدر، دراعترافاتی که از تلویزیون رسمی جمهوری اسلامی پخش شد، ظاهر شدند.

این اعترافات در برنامه‌ای با نام «شب اول قبر» در تاریخ ۱۷ اسفند ۱۳۶۰ از تلویزیون ایران پخش شد و در مجموعه سمینار‌های تلویزیونی از آغاز مهر تا پایان آبان ۶۱ ادامه پیدا کرد. در برنامه‌ها شرکت‌کنندگان (که در ادبیات مقامات ایران تواب خوانده می‌شدند) از گذشته خود اعلام پشیمانی می‌کردند. این سمینارها به صورتی بود که شرکت‌کنندگان در آن بحث را ادامه می‌دادند و از حالت پرسش و پاسخ خارج می‌شد. در طی همین سمینار‌ها بود که سودابه سدیفی از ارتباط بین بنی‌صدر و مجاهدین و دستور بنی‌صدر مبنی بر حذف بعضی از مخالفین صحبت کرد.

اعترافات و توبه پخش‌شده در فضای انقلابی سال‌های ۶۰ اعتراضات و انتقادهای بسیاری را برای او به همراه آورد.

فشار‌های امنیتی پس از زندان از یک سو و انتقاد از «شکسته‌شدن» او در زندان و حضور در برنامه «شب اول قبر»، باعث شد که او تا پایان عمر از صحنه سیاسی ایران کناره‌گیری کند.

در دهه شصت در ایران، بنابر گفته بسیاری از زندانیان سیاسی آن دوران، رویه‌ای شکل گرفت که بازجویان می‌کوشیدند تا متهمان را به اعتراف‌های تلویزیونی علیه خود و گروه‌های متبوعشان وادار کنند. اسد‌الله لاجوردی، دادستان انقلاب تهران از جمله کسانی بود که این برنامه‌ها را در حسینیه زندان اوین اجرا می‌کرد. بسیاری از رهبران حزب‌توده ایران، چهره‌های مذهبی همچون آیت‌الله شریعتمداری، و رئیس پیشین صدا و سیمای ایران صادق قطب‌زاده در این اعترافات حضور یافتند.

به گفته‌ ابوالحسن بنی‌صدر در زمان بازرسی رینالدو گالیندوپل، گزارشگر ویژه سازمان ملل در امور ایران از زندان‌های این کشور در زمستان ۱۳۶۸، سودابه هم در جمع آن دسته از زندانیانی بود که با گالیندوپل ملاقات کردند. بر این اساس، او نیز گزارشی کامل از شکنجه‌هایی که در زندان متحمل شده ‌بود، ارائه کرد.
حق نان و نمک: میزبانی از آیت‌الله خمینی

سدیفی فروردین‌ماه سال ۱۳۶۳ و پس از دستور مستقیم آیت‌الله خمینی از زندان آزاد شد. گفته می‌شود که دلیل این دستور، اقامت چند‌روزه آیت‌الله خمینی در منزل سودابه در بدو ورود به پاریس بوده است.

در ارتباط با دستور آیت‌الله خمینی در مورد آزادی او، سید حسین موسوی تبریزی، دادستان وقت کل کشور، در مصاحبه‌ای با سایت «مؤسسه نشر و تنظیم آثار امام خمینی» می‌گوید: «امام به من گفت در رابطه با آقای بنی‌صدر سه نفر دستگیر شده‌اند: آقای غضنفرپور نماینده مجلس، پسر مرحوم آیت‌الله حاج آقا رضا موسوی زنجانی، که مسئول دفتر آقای بنی‌صدر بود و خانم سودابه سدیفی خبرنگاری که از فرانسه با امام آمد و بعد با بنی‌صدر کار می‌کرد. امام فرمود: “همان‌ها را هم بگویید آزاد کنند”.»

این گفته موسوی تبریزی اما به اسفند‌ماه ۱۳۶۲ می‌گردد و همزمان است با دستور رهبر وقت ایران در مورد آزادی داریوش فروهر. به همین خاطر، باید تأیید کرد که دیدار سدیفی با گالیندوپل بعد از آزادی و احتمالاً به عنوان زندانی سابق صورت گرفته است.

سودابه سدیفی بعد از آزادی، مدتی در زمان ریاست محمد خاتمی بر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، در این وزارتخانه مشغول به کار شد. با این حال این دوره نیز چندان نپایید تا اینکه او به شمال ایران رفت و تا پایان عمر به کشاورزی پرداخت.
انقلاب مردان، مردان انقلاب

سودابه سدیفی هم‌نسل زنان فعالی بود که هر یک به نحوی از صحنه سیاست ایران پس از انقلاب کنارزده شده‌اند؛ خواه کسانی که همچون خود او به حبس و حصر دچار شدند یا دیگرانی همچون اعظم طالقانی و عاتقه صدیقی، همسر محمد علی رجایی که به‌تدریج به حاشیه رانده شدند.
صحنه‌ای از تظاهرات روز جهانی زن در اسفند ۱۳۵۷ در تهران

صحنه‌ای از تظاهرات روز جهانی زن در اسفند ۱۳۵۷ در تهران

او از معدود زنانی بود که در فضای مردانه سال‌های اول انقلاب فعالیت سیاسی خود را دنبال می‌کرد، دورانی که در دولت موقت بازرگان و سپس شورای انقلاب و دولت بنی‌صدر جایی برای فعالیت زنان نبود و جوی تک‌جنسیتی بر دایره حکمرانان غلبه مطلق داشت. علاوه‌ بر این، دهه نخست انقلاب ۵۷، دهه‌ای بود که گروه‌های سیاسی‌ که نقش زنان در آن‌ پررنگ‌تر بود، هر روز بیشتر به حاشیه رانده و یا سرکوب می‌شدند.

این دوره‌ با شروع حجاب اجباری اندکی پس از پیروزی انقلاب در اسفند ۵۷ آغاز شد. در برابر تحمیل حجاب مقاومت‌هایی صورت می‌گرفت، چنانچه در تجمعات روز ۱۷ اسفند همان سال که مصادف با ۸ مارس و روز جهانی زن بود شعار‌هایی علیه حجاب اجباری سر داده شد. این در حالی بود که شب قبل از آن در تلویزیون دولتی ایران که ریاست وقت آن را صادق قطب‌زاده بر عهده داشت از ۸ مارس به عنوان یک سنت غربی یاد شده بود و همان روز ۱۶ اسفند روزنامه کیهان از قول آیت‌الله خمینی نوشته بود «در وزارتخانه اسلامی نباید معصیت بشود. در وزارتخانه‌های اسلامی نباید زن‌های لخت بیایند. زن‌ها بروند اما با حجاب باشند. مانعی ندارد بروند کار کنند لیکن با حجاب شرعی باشند.»

بنی‌صدر که خود در آن دوره برای مدتی ریاست دوره‌ای شورای انقلاب را عهده‌دار شد و سپس به ریاست‌جمهوری رسید، در برابر سیاست حجاب اجباری سکوت کرد و اگر مخالفتی هم داشت، ترجیح داد به صورت علنی در این مورد اظهار نظر نکند. دولت موقت هم به نوعی سکوت پیشه کرد.

شاید سودابه سدیفی هم در این زمان نوعی سیاست سازشکارانه‌ای در پیش گرفت و به عنوان زنی روزنامه‌نگار عکس‌العملی به سیاست تحمیل حجاب و آن گونه اظهارات آیت‌الله خمینی نشان نداد. اما نوع رفتار و پوششی که او حدود دو سال پس از اسفند ۵۷ در جریان افتتاح مجلس اول شورای اسلامی داشت و بعد از سال‌ها هنوز به عنوان عملی هنجارشکن در اذهان نمایندگان تندرو آن زمان باقی ماند، نشان از همان روحیه سرکش و بی‌قراری دارد که کاظم کردوانی از دوران فعالیت او در کنفدراسیون دانشجویان خارج از کشور سراغ دارد.

زنی «با بلوز و دامن و روسری، در حالی که پاها و موهایش پوشیده نبود» به صحن مجلسی قدم گذاشت که آیت‌الله خامنه‌ای و هاشمی رفسنجانی از نمایندگان آن بودند.

No responses yet

May 21 2018

عضو شورای شهر: یافته‌های ما می‌گوید مومیایی کشف‌شده در شهرری، متعلق به «رضاشاه» بود

نوشته: در بخش: تاریخی,سیاسی

افق: خلیل‌آبادی عضو شورای شهر تهران درباره هویت مومیایی کشف شده در صحن حضرت عبدالعظیم(ع) توضیح داد: آخرین خبری که داریم این است که مومیایی را در همان محدوده حرم حضرت عبدالعظیم (ع) که مدفون بود، دوباره دفن کرده اند.

حسن خلیل‌آبادی عضو شورای شهر تهران و رئیس کمیته میراث فرهنگی این شورا درباره هویت مومیایی کشف شده در صحن حضرت عبدالعظیم(ع) توضیح داد: آخرین خبری که داریم این است که مومیایی را در همان محدوده حرم حضرت عبدالعظیم (ع) که مدفون بود، دوباره دفن کرده اند.

او در پاسخ به این سوال که آیا هویت مومیایی معلوم شده بود یا خیر گفت: من دقیقا نمی دانم اما آن طور که دوستان دیگری گفته اند، این مومیایی مربوط به رضاشاه بود. یافته های ما این را می گوید

او درباره محل دقیق دفن نیز گفت: محل دقیق دفن مشخص است و “مسئولان امر” آن را می‌دانند اما من نمی دانم.

No responses yet

Apr 27 2018

گزارش‌های تائید نشده از «دفن دوباره» جسد رضا شاه و بازداشت دو فعال مدنی در محل کشف جسد‎

نوشته: در بخش: امنیتی,تاریخی,حقوق بشر,سیاسی


رادیوفردا: پیکر مومیایی شده منسوب به رضا شاه موسس سلسله پهلوی در ایران

همزمان با اظهارات رئیس کمیسیون فرهنگی شورای شهرتهران و فرماندار شهر ری درباره دفن دوباره جسد منسوب به رضا شاه، برخی گزارش‌ها از بازداشت دو فعال سیاسی و مدنی در نزدیکی حرم عبدالعظیم و محل کشف این جسد حکایت دارد. کامران ایازی و مریم شریعتمداری این بازداشت‌شدگان هستند.

به گزارش خبرگزاری ایسنا، هدایت الله جمالی پور فرماندار شهر ری روز پنج‌شنبه ششم اردیبهشت در واکنش به گزارش‌ها درباره پیدا شدن جسد مومیایی منسوب به رضا شاه اعلام کرد که جسدهای قدیمی کشف شده در این شهر «در مکان‌های مناسب دفن می‌شوند».

آقای جمالی پور گفت: «در محدوده ری به‌ویژه در آرامستان‌های آن، گاهی با توجه به تاریخ پرافتخار این شهر، در هنگام گودبرداری‌ها اجساد یا بخشی از اجساد قدیمی پیدا می‌شوند که این اجساد با رعایت مسائل شرعی در مکان‌های مناسب دفن می‌شوند».

آقای جمالی پور توضیحات بیشتری درباره این جسد و مکان دفن احتمالی نداده است.

در همین حال محمدجواد حق شناس، رئیس کمیسیون فرهنگی شورای شهر تهران، براساس شنیده‌های «غیر موثق» اعلام کرد که جسد پیدا شده دوباره دفن شده است.

پیش از این نیز وب‌سایت «روزآروز» از قول یک منبع محلی خبر داده بود که «پس از خروج مومیایی از محفظه بتنی، آن را در یک محفظه فلزی قرار داده و در همان محدوده حرم حضرت عبدالعظیم مجددا دفن کرده‌اند».

کشف جسد منسوب به رضا شاه بازتاب گسترده‌ای درشبکه‌های اجتماعی داشته است. از سویی برخی از وب‌سایت‌ها از جمله هرانا از «فضای امنیتی» و حضور پرتعداد ماموران نیروی انتظامی در حرم عبدالعظیم حسنی درشهر ری خبر داده‌اند. فیلم‌هایی نیز در فضای مجازی دراین باره منتشر شده است.

وب‌سایت همچنین هرانا خبر داد که کامران ایازی، فعال مدنی و زندانی سابق سیاسی، روز چهارشنبه پنجم اردیبهشت، پس از حضور در نزدیکی محل کشف جسد منسوب به رضا شده بازداشت شده است.

توئیتر کمپین حقوق بشر در ایران نیز به نقل از نسرین ستوده خبر داد که مریم شریعتمداری، موکل وی که به شهر ری رفته بود «با اعمال خشونت» از سوی ماموران بازداشت و به مکان نامعلومی منتقل شده است.

مریم شریعتمداری، یکی از معترضان به حجاب اجباری است که پرت شدن او توسط مامور نیروی انتظامی از سکویی که برای اعتراض به حجاب اجباری برروی آن ایستاده بود، بازتاب گسترده‌ای در رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی پیدا کرد.

درباره دلیل بازداشت کامران ایازی و مریم شریعتمداری اطلاعاتی منتشر نشده است.

وکیل ، از به کمپین گفت موکلش پنجم اردیبهشت در شهر ری با اعمال خشونت از سوی ماموران بازداشت و به مکان نامعلومی منتقل شده است.

صبح روز سوم اردیبهشت برخی از سایت‌ها از جمله «روزآروز» خبر دادند که در طرح توسعه حرم عبدالظیم حسنی در شهرری یک جسد «مومیایی» کشف شده که احتمال دارد جنازه رضا شاه، موسس سلسله پادشاهی پهلوی، باشد.

با این حال ساعاتی بعد مصطفی آجرلو، مدیرکل روابط عمومی آستان عبدالعظیم حسنی، اعلام کرد کهجسد کشف شده «باقی مانده از یک جسد طبیعی است» و «چهره آن قابل تشخیص نیست».

در مقابل اما حسن خلیل‌آبادی رئیس کمیته میراث فرهنگی شورای شهر تهران، گفته بود که این جنازه «مومیایی شده» بود و در پی حفاری در قسمت غربی صحن شاه‌عبدالعظیم حسنی پیدا شده است.

در همین حال رئیس کمیسیون فرهنگی شورای شهر تهران اعلام کرد که آستان عبدالعظیم «هیچ اطلاعی رسمی و دقیقی» در اختیار اعضای شورای شهر قرار نداده است.

آقای حق شناس اضافه کرد: «جامعه به شدت منتظر است که در این خصوص اطلاعات دقیق و روشنی دریافت کند. دلیلی ندارد که اگر فرضا ثابت شود این جسد متعلق به رضا شاه است نخواهیم که به جامعه توضیح دهیم».

در همین حال محسن رنانی، استاد اقتصاد در دانشگاه‌های ایران، در یادداشتی نوشت که پیکر رضاشاه «نه تنها بخشی از تاریخ ایران است، بلکه می‌تواند به‌ عنوان یک سرمایه نمادین تاریخی، در آینده یک جاذبه جهانی توریستی برای ما ایجاد کند؛ همان کاری که مقبره استالین در روسیه می‌کند».

شاهزاده رضا پهلوی روز سه‌شنبه چهارم اردیبهشت در بیانیه‌ای که روی صفحه توئیتر خود منتشر کرد، از حکومت جمهوری اسلامی و «مقامات مسئول» خواسته بود تا برای روشن شدن اذهان عمومی و رفع هرگونه ابهام، امکان دسترسی به پیکر را به پزشکان و کارشناسان علمی مورد اعتماد و تایید خانواده بدهند.

مقبره رضا شاه پس از انقلاب بهمن ۵۷ توسط صادق خلخالی که با حکم آیت‌الله خمینی به عنوان «حاکم شرع» منصوب شده بود، تخریب شد.

آقای خلخالی در خاطرات خود مدعی شده بود که هنگام تخریب این آرامگاه جنازه‌ای کشف نشد و محمدرضا پهلوی هنگام خروج از ایران جنازه پدرش را با «با خود برده بود». با این حال شاهزاده رضا پهلوی این ادعا را تکذیب کرده است.

صادق خلخالی در خاطرات خود نوشته که تخریب آرامگاه رضاشاه ۲۰ روز طول کشید، و چون ساختمان بسیار محکم بود با گریدر، بولدوزر، جرثقیل و وسایل قوی مکانیکی موفق به تخریب آن نشده و در نهایت از مواد منفجره استفاده کردند.

رضاشاه، بنیانگذار سلسله پهلوی در سال ۱۳۰۴، با حمله نیروهای بریتانیایی و اتحاد جماهیر شوروی به ایران در شهریور ۱۳۲۰ به ناچار از قدرت کنار رفت و به آفریقای جنوبی تبعید شد.

او در مرداد ماه سال ۱۳۲۳ در این کشور درگذشت و پیکرش به قاهره فرستاده شد که پس از مومیایی شدن، برای چند سال به رسم امانت آنجا باقی ماند.

سرانجام در سال ۱۳۲۹ پیکر او به ایران آورده شد و در آستان عبدالعظیم حسنی در شهرری در جنوب تهران دفن شد و سپس بنای یادبودی روی مقبره وی ساخته شد که پس از انقلاب بهمن ۵۷ توسط صادق خلخالی، حاکم شرع، تخریب شد.

اعتراض‌های دی‌ ماه پارسال دوباره نام رضا شاه و خانواده پهلوی را به صحنه سیاسی ایران بازگرداند و معترضان شعار می‌دادند: «رضاشاه روحت شاد»، «چه اشتباهی کردیم که انقلاب کردیم»، «ای شاه ایران، برگرد به ایران» و «ایران که شاه نداره، حساب کتاب نداره».

بر اساس گزارش خبرگزاری ایسنا، وبسایت هرانا، رادیو فردا و شبکه‌های اجتماعی؛ ا.م/س.ن

No responses yet

Mar 22 2018

آخوند مکار و پلید دلیل داشت وقتی سعی می کرد با ساخت سد سیوند مقبره کورش را نابود کند.

نوشته: در بخش: اجتماعی,اعتراضات,امنیتی,تاریخی,حقوق بشر,سیاسی,ملای حیله‌گر


نوروز 97 پاسارگاد و تخت جمشید جایی که رژیم به وحشت افتاده

No responses yet

« Prev - Next »