May 30 2019
Archive for the 'طنز' Category
Mar 04 2019
مقایسه ی اجمالی میان رضا شاه بی سواد با خمینی با سواد!؛ ف. م. سخن

گویانیوز: نمی دانم چرا همینجوری بی دلیل، به این فکر افتادم که یک مقایسه ای میان رضا شاه بی سواد با خمینی با سواد بکنم! نمی دونم کِی بود و کجا بود که شنیدم خمینی سوادش خیلی زیاد بوده است. قدیم ها هم خوانده بودم که حضرت محمد و رضا شاه پهلوی بی سواد بوده اند. حالا چرا اسم حضرت محمد یه دفعه به ذهن ام آمد نمی دانم. شاید به خاطر این که یک بابایی در خارجه، کتابی نوشته است به نام «محمد پیامبر صلح» یا یه همچی چیزی که در آن گفته حضرت محمد نه تنها بیسواد نبوده بلکه چند تا زبان هم بلد بوده!
چه عالی! حتی اگر می گفت حضرت محمد نه تنها زبان دان، بلکه زبان شناس هم بوده ما تعجب نمی کردیم چون وقتی یک خارجی چیز خوبی در مورد ما ها می گوید، الزاما درست می گوید و وقتی چیز بدی می گوید، الزاما غلط می گوید و اصولا غلط می کند که می گوید.
اصلا ولش کن. بحث ما رضا شاه بی سواد بود و خمینی با سواد!
ما قبلا فک می کردیم که بزرگان ما، سواد را بر اساس فایده اش به جامعه و فرهنگ ارزش گذاری می کنند نه این که طرف تصدیق شیش ابتدایی و دیپلم و لیسانس دارد یا ندارد. ولی این روزها، بعضی از «بزرگان» داشتن دیپلم و اینها را ملاک سواد دانسته اند که خب، لابد کار خوبی کرده اند.
حالا این «لابد» را که می گویم، واسه ی این است که یک کم که به عقب بر می گردم می بینم که مثلا ملک الشعرای بهار، بیچاره اصلا مدرسه نرفته بوده و مدرسه ای نبوده که بخواهد به او دیپلم بدهد ولی خب، ایشان کسی بوده که با وجود نداشتن دیپلم، زیر مدرک دکترای دانشجوها را امضا می کرده است.
یا همین علی اکبرخان دهخدا که به اندازه ی ملک هم سواد نداشته، و همین جوری یه دفتر و یک مداد برداشته رفته بالای کوه از روی «لاروس کوچک» فرانسوی ها لغت ثبت کرده و معنی کرده، و شوخی شوخی لغت نامه ی دهخدا را تدوین کرده، و زمانی که کار و بارش گرفته و واسه خودش دفتر دستکی در تجریش به راه انداخته و کارمند استخدام کرده، موقع استخدام «دکتر» محمد معین، که اولین دکتر در ادبیات ما بود، بنده ی خدا را چپ و راست اش کرده و امتحان اش کرده، که این دکتر جوان، با وجود «دکتر» بودن و مدرک دکترا داشتن، سواد هم داشته باشد! به قولی مدرک یک چیز است، سواد چیزِ دیگر! و دکتر معین سر افراز از امتحان دهخدای بی سواد بیرون آمد، و شد شاگردِ زیر دست او!
بعله. قدیما اینجوریا بود! نه این که یارو «دکتر»ِ با سواد باشد، و دکترایش، مثه بعضی دکترها در دوره و زمانه ی ما صنار ارزش نداشته باشد، یا این که مثلا درس شیمی خوانده باشد، ولی در زمینه فلسفه و عرفان به ما درس بدهد! 🙂
اصن چی می گفتم که حرف به اینجا کشید؟!… آهان! مقایسه ی رضا شاه با خمینی…
خمینی با سواد بود، رضا شاه بی سواد بود! خمینی آیت الله العظمی بود، رضا شاه سرتیپ قزاق بود!
اول کمی از سواد خمینی بگویم دل ام باز شود! ایشان در یکی از کتاب های ارزنده اش که دنیایی را تکان داد، و انسان های بی شماری را فرهیخته ساخت نوشته است:
«اگر مخرج غائط را با آب بشويند، بايد چيزی از غائط در آن نماند، ولی باقی ماندن رنگ و بوی آن مانعی ندارد. و اگر در دفعه اول طوری شسته شود كه ذره ای از غائط در آن نماند، دوباره شستن لازم نيست.»
این چیزی که اینجا نوشته آمد، شوخی نیست و به اندازه ی نسبیت اینشتین ارزش دارد. شاید نفهمیدید چی گفت که دارید می خندید! فرمود:
اگر «کارِ بزرگ» [به قول خارجی ها «بیگ جاب» (لطفا با بیگ بنگ اشتباه نشود هر چند گهگاه بیگ جاب، با بیگ بنگ هم همراه می شود)]، باری اگر کارِ بزرگی کردید و بعد خودتان را با آب شستید، باید چیزی از «پی پی»تان (قابل توجه دانشمندان علم لنگیستیک: در آلمان «پی پی» معادل جیش در پارسی است، ولی در اینجا منظور باقی مانده ی اغذیه در شکم آدمی ست!) باری چیزی از پی پی تان در «مخرج» تان (که همان سوراخ خروجی ست) باقی نماند ولی اگر رنگ و بویش ماند، مانعی ندارد! (واقعا تفسیر این مساله بسیار دشوار است و لازمه اش داشتن تخصص در علومِ بو شناسی و رنگ شناسی می باشد که ما چون بیسواد هستیم، وارد عمق موضوع نمی شویم و این جریان را «نمی کاویم»).
حالا نگاه کنید که رضا شاهِ خاک بر سرِ بی سواد، به جای کسب این همه معلومات مفید، در ایران آن زمان چه کار ها کرد…
او چون بی سواد بود و وقت اش را نه به مدرسه رفتن بلکه به بطالت می گذراند، گفت حوصله ام سر رفته چیکار کنم چیکار نکنم، رفت یک خط آهن کشید، از جنوب ایران تا شمال آن! واقعا چه کار باطلی!
بعد آدم که سواد نداشته باشد، خب دنبال تقویت آن هم نمی رود، گفت وقت ام رو چه جوری بگذرونم، رفت جاده چالوس را ساخت و اون تونل تنگ و باریک کندوان را درست کرد که اگه سواد داشت، تونل را فقط واسه ی عبور یک طرفه نمی ساخت بلکه چند باند ه می ساخت.
بعد این مردک نظامی بی سواد، آمد دانشگاه تهران را ساخت! نه که خودش شیش کلاس سواد نداشت، بیچاره ی عقده ای، دانشگاه را ساخت تا تحصیل و تدریس در آن جا باعث افتخار آدم شود.
باور کنید وقتی از این مردک بی سواد و کارهایش می گویم حال ام خراب می شود. شما سواد بی نظیر امام خمینی را که نگاه می کنید، اصلا شکوفا می شوید و حیف نیست ما وقت مان را با یاد کرد از رضا شاه بی سواد تلف کنیم؟
در مطلب بعدی، مقایسه ای میان شاه بی سواد بی دیپلم جنایتکار، و امام خمینی نازنین با سواد ارحم الراحمین انجام خواهم داد….
Jan 07 2019
فرمودند: چه چیزمان از استالین کمتر است؟
رادیوفردا: هادی خرسندی
خاطرات وحیدالعظما، علمدار آقا (۹)
قاطرهای مستأصل
صبح زود در بیت بودم. آقا دور از جانشان در توالت تشریف داشتند. وقتی بیرون آمدند چشمم افتاد که با پای چپ خارج شدند. شک ندارم که گرفتاریهای برجام و تحریم و التهاب اوضاع جهانی، حواس برای مقام معظم رهبری باقی نگذاشته. حضرت عباسی همیشه با پای راست خارج میشوند.
با اینکه نگاهم را دزدیم آقا متوجه شدند، اما با سرعت ذهن مرا به جای دیگر بردند:
– وحید این اتوبوسی که در دانشگاه چپ شده یک مشت دانشجو کشته شدهاند، آیا نویسنده و روزنامهنگاری هم سوار این اتوبوس بوده؟ عرض کردم خیر قربان. فرمودند پس چرا مردم خیال میکنند کار حکومت بوده؟ …… بیچارهها کجا بودید روزی که ما هزار هزار جوان و دانشجو را بیاتوبوس اعدام کردیم. باور نمیکنند بروند از همین آقای رئیسی بپرسند که عضو هیئت چهار نفره اعدامها بود.
عرض کردم: خیلیها تعجب کردند که چرا ایشان را نگذاشتید رئیس تشخیص مصلحت؟ فرمودند: سه تا گزینه داشتمِ، رئیسی، لاریجانی و احمدینژاد! ـ (خنده) – مخصوصاً لاریجانی را گذاشتم که اون (احمدینژاد) به قول خودش آب را بریزد به آنجا که میسوزد!
عرض کردم قربان اختلاف اینها سر چیست؟ فرمودند: نشنیدی که میگویند گاری که سر بالا میرود قاطرها همدیگر را گاز میگیرند؟
حضرت آقا و ملانیا
سؤال فرمودند: راستی وحید، مردم راجع به کلیپ فیلمی که از ۸۸ منتشر کردیم، چه میگویند؟
عرض کردم: مردم میگویند چرا تصویر حاضران در جلسه، محو و مبهم شده است؟ فرمودند: مردم غلط کردهاند. بروند ببینند استالین چطوری آدمها را به کلّی از عکسهای انقلاب حذف کرده. تازه اون زمان فتوشاپ هم نبوده. حالا ما چه چیزمان از استالین کمتر است؟ هان؟ چه چیزمان کمتر است؟
آقا عصبانی بودند. نزدیک بود بلند شوند یقه مرا بگیرند که «چه چیزمان از استالین کمتر است؟». خواستم فضا را عوض کنم. عرض کردم: راستی قربان، خبر دارید که آنجلینا جولی میخواهد برای ریاست جمهوری آمریکا کاندیدا شود؟ فرمودند: بله شنیدم. در اینترنت نشانم دادند. لایک هم زدم، البته به یک اسم دیگر. از قضا خیلی هم خوشگل است. ملانیا کلفَت او هم حساب نمیشود.
دشمنی مقام معظم عظمایی با ملانیا ترامپ هر روز بیشتر میشود. فکر میکنم او را گذاشته باشند در صدر فهرست حذفیهای برونمرزی در وقت مقتضی.
من برای میرحسین صبر میکنم
عرض کردم: میرحسین خواسته نوار مذاکراتش با حضرتعالی هم منتشر شود. فرمودند حرف من نوار است! چقدر من نصیحتش کردم. گفتم ببین، به من نگاه نکن. من ضایع شدم. نشستهام جای کورش و داریوش. مختصر آبرویی که داشتم، رفت. من سوختم. اما تو زنده شدی. تو جایی نشستی که بالا رفتی. جای احمد قوام و مصدق و فروغی نشسته بودی. ظرفیت داشته باش. شأن خودت را حفظ کن. گفت «نه، انتخابات چیز شده، شما باید چیز کنی وگرنه من چیز میکنم.» من هم تصمیم داشتم یک تنبیهی از او بکنم که خبر آمد حصرش کردهاند. دیگر دستم به او نرسید. صبر میکنم اگر حصرش تمام شد، حسابش را میرسم.
باز هم حدیث دامادی
فرمودند دیگر چه خبر؟ عرض کردم جماعت بند کردهاند به دکتر ولایتی که باید از ۳۸ سمتش استعفا بدهد. فرمودند این مردم چه مرگشان است. دکتر ولایتی ۳۸ شغل ندارد و ۳۹ تا دارد. یکی آخری شغل رسیدگی به درآمدهای ۳۸گانه و حسابداری و مدیریت آنهاست. طفلک وقت ندارد وگرنه یک شغل هم در خارج کشور به او میدادم که برود قاطی اپوزیسیون مخالفنمایی کند. (آقا کمی پای خود را خاراندند و فرمودند) «تازگی از لندن توئیتی چیزی نیامده؟» … – خیر قربان، چطور مگر؟ ـ «هیچچی، پایم را خاراندم، یاد توئیتهای پاچه خاری افتادم.»
عرض کردم راستی قضیه دامادهای حکومتی دوباره مطرح شده. درآوردهاند که داماد دکتر ولایتی فلانقدر شغل دارد. فرمودند مردم یکبار برای همیشه باید راجع به دامادها بفهمند که داماد بودن شغل شب آنهاست، روزها نمیتوانند بیکار باشند!
چهارصد از کجا آمد؟
عرض کردم آقای محمد یزدی عضو فقهای شورای نگهبان فرمودهاند ایران در این ۴۰ سال به اندازه ۴۰۰ سال پیشرفت کرده. فرمودند کملطفی فرمودهاند. همین خشک کردن دریاچه ارومیه، یک قلم پانصد ششصد سال زمان میبُرد. شما خیال میکنی شوخی است؟ یا زاینده رود را شما حساب کن. هزار سال دیگر هم هیچ حکومتی نمیتوانست خاک بیقابلیت بیابان را کامیون کامیون بفروشد دلار بگیرد خرج کربلا کند.
بعد با اوقات تلخی فرمودند: «حالا میگویم یزدی بیاید توضیح بدهد که رقم ۴۰۰ را برای خوشحالی دشمن گفته یا تحت تأثیر اطرافیان ناباب قرار گرفته. دو هزار و پانصد سال این ملت نتوانست شاهنشاهی را براندازد، ما یکشبه ….» آقا دنباله حرفشان را قورت دادند. گمانم مراعات مرا کردند.
در دادگاه خلق
فرمودند: راستی این دختران هاشمی رفسنجانی هم انگار جعبه سیاه استخر باباشان را پیدا کردهاند، مرتب دنبال کشف علت جوانمرگ شدن آن فقید سعیدند. فازی کم بود، فاطی هم آمده جلو که به ما اطلاع دادند میخواهند پدرتان را ترور کنند. اصلاً وحید آن بابا این اواخر کارهایی میکرد، حرفهایی میزد که انگار دوست داشت ترورش کنند …. تازه حالا که چی؟ اینهمه باباتان کشت. اینهمه جوانهای مردم را اعدام کرد. تابستان ۶۷ یادشان رفته؟ …. من که آن موقعها اصلاً در جریان نبودم. خبر نداشتم. یک سیستمی بود، من هم توی آن سیستم …. فردا روز وحید اگر دادگاهی بود، محکمه خلق و از این مزخرفات بود، وحید تو خودت میایی شهادت میدهی که من نه دخالتی داشتم در اعدامها، نه اصلاً پدرسوختهها به من خبر میدادند. چونکه میدانستند جلوشان میایستم میگویم این پسر، این دختر، سر چهارراه روزنامه میفروخته، این پدر دارد، مادر دارد، خواهر، برادر دارد، آینده دارد، چرا شما باید اعدامش کنید؟ ….. اینها را تو از حالا شاهد باش وحید. برو یادداشت کن. جزو خاطرات روزانهات بنویس …. اینهمه سال تو علمدار من بودی، دیدی من یک جوان بکشم؟ یک دانشجو بکشم؟ یک کُرد، یک بهائی، یک محیط زیستی بکشم؟ ….. ولی این پست فطرتها کشتند ……
آقا برای تحت تأثیر قرار دادن من چند قطره اشک هم چاشنی بغضشان کردند. هرچه سعی کردند بیشتر نیامد. البته بعدش ناگهان از غصه درآمدند، فرمودند: البته یک وقت هم میبینی وسط محاکمه، القاعده حمله کرد، دادگاه خلق و قاضی و منشی و دادستان را فرستاد هوا، ما را نجات داد.
سادهزیستی آقا
عرض کردم فرمایشات آقای گلپایگانی درباره سادهزیستی حضرتعالی و اینکه آقازادههایتان اجارهنشین هستند و یک فتوکپی هم که در اینجا میگیرند پولش را میدهند، خیلی از نظر بینالمللی حائز اهمیت است. اگر اجازه میفرمایید یک بُز هم به بیت بیاوریم بگوییم آقا مثل گاندی از شیر این بز تغذیه میفرمایند و از پشمش لباس میپوشند و از صدایش به جای سیدی و امپیتری استفاده میکنند. فرمودند: فکر خوبیست، فقط اول باید بتوانیم آن هواپیمای غول پیکر اختصاصی را یک جایی قایم کنیم.
بوی الرحمان رژیم
فرمودند: وحید راجع به این بوی گند و نامطبوعی که تهران را برداشته ….. حالا خوشبختانه منبعش معلوم شد که فاضلاب پلاسکو بوده، اگر دروغ نباشد. ولی من الان داشتم به دشمن فکر میکردم. بگو نیروهای انتظامی هرجا شنیدند یا بو بردند که کسی به شوخی یا جدی گفته باشد این بو، بوی الرحمان رژیم است، به شدت برخورد کنند، (عصبانی) به طوری که نتواند از جایش پا شود. (عصبانیتر) به طوری که رَب و رُبّش را یاد کند. (خشمگین) به طوری که حس بویائیش را از دست بدهد (خشمگینتر) …. به طوری که بابایش بیاید جلوی چشمش … به طوری که …..
زدم از اتاق بیرون، به طوری که وحشت کتک خوردن از آقا، لرزه بر سراپای رژیم …..، ببخشید، لرزه بر سراپای وحیدالعظما انداخته بود. من و آقا هر دو قاطی کرده بودیم. با عرض معذرت.
شعر هفته
سگ تعجب کند چه هاری تو
خر به حیرت که چه حماری تو
افعی از لانه سر کشد بیرون
به شهادت که کفچه ماری تو
هرکسی نقشی از تو می بیند
نقش باز تمام عیاری تو
نزد همکاسه چاولگر
کامیون پر از دلاری تو
بهر ارکستر قتل و غارت مُلک
دف و تنبکَ، سه تار و تاری تو
در نگاه جوان آزاده
گه اوین، گه قزلحصاری تو
مادر داغدیده را در چشم
پیک مرگی، طناب داری تو
در نگاه زنی فرو در خاک
آخرین سنگ سنگساری تو
گرچه بالا نشستهای ناکس
باز بیقدر و خار و خواری تو*
روزگارت به ختم میآید
گرچه خود ختم روزگاری تو
*من از بی قدری خار سر دیوار دانستم
که ناکس کس نمیگردد از این بالانشینیها – صائب تبریزی
Dec 01 2018
آقا را خواستند برای «شفافسازی»!
رادیوفردا: هادی خرسندی
یادش گرامی
آغاز میکنیم با یاد از هنرمندی بزرگ. بزرگ میگویم نه تنها به خاطر موفقیت ایرانگیرش، بلکه بخصوص به جهت اینکه با نوآوریهایش، سبکی تازه در طنز نمایشی ایران از خود به جا گذاشت. نشسته یا ایستاده، در جا در مقابل دوربین ثابت، طنز شیرینش را با حرکات انگشت و عضلات صورت (میمیک) درهم میآمیخت و تا لحظههای آخر نگاه بیننده را به صفحه کامپیوتر میچسباند.
کامپیوتر، رسانه اصلی او بود. شهرتش را مدیون هیچیک از رسانههای دولتی و شخصی نبود و دست خالی با «نفرگیری» در «یوتیوب» استقلال خود را حفظ کرد و چنان با صمیمیت خودش را در دل طبقات مختلف مردم جا کرده بود که خبر درگذشتش -به اصطلاح- مثل توپ صدا کرد.
تنها پس از رفتنش نیست که ستایشش میکنم، بارها در فیسبوک از نبوغ او یاد کردم و ستودمش. آخرین تماس تلفنی ما حدود یک ماه پیش بود. افسرده بود و تلخ و خسته، اما قول داد که راه بیفتد و حرکت کند.
علیرضا رضایی در ایمیلی برایم نوشت:
«… مخلصیم فراوان
بنده جسم ناقصی دارم (صدای گریه)، مختصر آبرویی دارم (صدای گریه)، با یک کانال یوتیوب. همه رو گذاشتم پای این انقلاب.
چاکر شما هم هستیم.»
علیرضای جوان جسمش شاید ناقص بود اما آبرویش مختصر نبود. او با ایستادگیش، با آزادگیش، با استقلالطلبیاش و با «شفافسازی» ابتکاریش، آبروی طنز خرافهستیز و سازشگریز و مردمی عصر ما بود و هست.
خاطرات وحیدالعظما، علمدار آقا – ۴
بسمه تعالی -اون هفته مجمع دانشجویان عدالتخواه دانشگاه تهران آقا رو دعوت کرده بود که با حضور در دانشگاه به سؤالات دانشجویان در باره عملکرد ۴۰ ساله جمهوری اسلامی توضیح بدهند و شفافسازی بفرمایند. گرفتین؟ مهلتشم گذاشته بودند ۱۱ تا ۲۱ آذر. اون چند روز من طرفای بیت آفتابی نشدم چون شنیده بودم آقا خیلی کفریند و مرتب توی اتاق راه میروند و ایدیوت، ایدیوت میگویند. (ایدیوت به روسی یعنی احمق. البته به انگلیسی هم همینطور)
بعدش شنیدم خشمشان خوابیده و زدهاند به جوک و طنز*!
این بود که رفتم خدمتشان. وارد که شدم فرمودند: بیا بیا که احضار شدم. باید بروم برای آقایان دانشجویان راجع به چهل سال گذشته توضیح بدهم. باید در یکی از روزهای اداری بین ۱۱ تا ۲۱ آذر، -ساعتش را معلوم نکردهاند- با در دست داشتن دو قطعه عکس شش در چهار بروم خودم را معرفی کنم!
خندهای فرمودند و بعد: شانسم زده برگ عدم سوءپیشینه نخواستند از من، وگرنه بدبخت بودم. عدم سوءپیشینهام کجا بود؟ حالا رهبریت هیچی، من چند سال رئیسجمهور این مملکت بودم. …راستی وحید اگر نگذارند برگردم چی؟ تو گوش به زنگ باش، اگر از یک ساعت دیرتر شد به کلانتریها خبر بده.
در اینجا آقا قدری حرص خوردند و فرمودند: ناجنسها …. اول خیال کردم دعوتم کردهاند که بیا مجسمهات را ساختهایم، پردهبرداریش کن! … هی هی هی. آنوقت میگویند چرا حرص میخوری؟، چرا دزدکی پیپ میکشی؟ …… به این سوی چراغ وحید اگر انقلاب نشده بود من حسین علیزاده را با سه تارش میگذاشتم توی جیبم … شور، همایون، راست پنجگاه، مخالف سهگاه، چهار مضراب یاحقی!
آقا دوباره داشتند میرفتند توی فاز عصبانیت. عرض کردم اولاً، دستور بفرمایید، مجمع و عدالتخواه و دانشجویان و دانشگاهش یکساعته هواست. ثانیاً اینها بیشتر هدفشان زیر سؤال بردن مسئولان نهادهاست. فرمودند نه خیر، اینها وسطش دکلهای گمشده را از من میخواهند. به نظرم دو تا دکل باید با خودم ببرم. بعدش هم لابد نفوذی بینشان هست یکهو میپرسد اگر عوامل خودسر حقوقشان عقب بیفتد حق اعتصاب دارند یا خیر؟ …… راستی دو تا کامیون لبریز شمش طلا و دلار زاپاس بگو آماده کنند توی پارکینگ دانشگاه باشند. رانندهها پاسپورت به جیب، پشت فرمان گوش به رادیو. به محض اینکه شنیدند دانشجویی حرف از کامیون طلا و دلار زد، بوق زنان با چراغ روشن وارد اون محوطه شوند که روی همهشان کم شود. این خودش بهترین تکذیبه که کامیونها را جایی نفرستادهایم. بعدش بگو یکیشان صاف بره سوریه، یکی یمن، یکی به بیت رهبری. عرض کردم دو تا کامیون فرمودید، فرمودند سه تاش کن.
اینجا دوباره آقا خشم آوردند فرمودند: غلط کردهاند. اینها قرار بود ولایی باشند، فقاهتی باشند، مدافع نظام و خط امام باشند. اینها تابستان ۶۷ که ما هزارتا هزارتا دانشجو اعدام میکردیم هنوز به دنیا نیامده بودند، وگرنه الان از خون خودشون لاله دمیده بود با صدای عارف قزوینی.
بعد دوباره طنزشان غلیظ شد: حالا وحید من نمیدانم پیاده بروم به دانشگاه یا آژانس بگیرم. میترسم دیر برسم آنجا یک بازخواست هم سر تأخیر داشته باشم، ما که شانس نداریم. ما اینها را علم کردیم که جلوی «اونها» را بگیریم نه اینکه اینها هم خودشون اونها بشوند.
بعد فرمودند: خودت بردار یک مقدار پرسش و پاسخ جور کن، بالاش بنویس اینها آمدند سؤالاتشان را تقدیم مقام معظم رهبری کردند، مقام معظم رهبری هم جواب ها را زیرش نوشت پرت کرد براشون، بده به خبرگزاریها.
اضافه فرمودند: اینها نمیبینند مردم برای رهبری چکار میکنند. عکس دیدم دخترک کف دستش نوشته بود «جانم فدای رهبر». فتوشاپ هم نبود. کف دستش بود. «معظم»اش هم جا نشده بود روی شستش نوشته بود!
آقا داشتند از کوره در میرفتند، وقتش بود که موضوع را عوض کنم. میدانستم اقا دوست ندارند حرف کارگران اعتصابی هفتتپه زده شود. اصلاً به روی خودشان نمی آوردند، ولی من برای عوض شدن موضوع، خبر خوبی از هفت تپه دادم خدمتشان: «قربان، کارگران هفت تپه هم یک مقداری حقوق گرفتند.» آقا اخمکی فرمودند و با بیاعتنایی پرسیدند «چند تپه؟»
عرض کردم هیچچی قربان، (موضوع عوض) در رابطه با آقای جهانگیری میگویند در پتروشیمی برای خواهرزادهاش پارتی بازی کرده. فرمودند لابد خواهرش خواسته. لابد گفته داداش دست این بچه ما را هم بند کن. بالاخره خواهر است. شما غافلید از مقام خواهر در اسلام. غافلید از حضرت زینب کبری علیهماسلام؟ حسین فاطمی را که لاتهای شاهنشاهی چاقو میزدند، خواهرش خودش را انداخت روی او سپر بلا شد. حالا این هم به خواهرزاده خودش وام ۳۰ میلیاردی داده (این را من خبر نداشتم) یا پست و مقام حسابی بهش داده. مگر چه اشکالی دارد؟ به خواهرزاده نتنیاهو که نداده. خب دایی باید به خواهرزادهاش برسد نه مثل دائی من که عوض اینکه خواهرزادهاش را تشویق کند، نامه نوشته که چرا زور میگویی و چرا ظلم میکنی و چرا حصر و چرا فساد که درد و بلای هرچی جهانگیری بخوره توی سر هرچی میردامادی. من اصلاً از قوم وخویش شانس ندارم وحید. اون هم از شوهرخواهرم که خواهرم را برداشت برد بغداد، از اونجا بلند بلند شروع کرد به بنده ایراد گرفتن و انتقاد کردن. بعدش هم خبر ندارم چی شد، مُرد یا افتاد تو استخر.
آقا آهی کشیدند و فرمودند: این میرحسین هم قوم ما بود، پسر عموی پدرم یا خودم یا نوه عموی برادرم، نمیدانم. اسم فامیل او هم موسوی خامنهای است، ولی دامت برکاته و این چیزها ندارد. خیلی از فامیل آمدند پا در میانی، همین پریروز دوباره، گفتم باید بمونه آدم بشه.
با احتیاط پرسیدم: قربان امیدی به رفع حصر هست؟ فرمودند من اصلاً خبر ندارم. این را شورای عالی امنیت ملی تصمیم میگیرد از من هم نمیپرسند. یک وقت میبینی من همینجا بیخبر نشستهام که کروبی در را باز میکند میگوید سلام!
پرسیدم: تحویلش میگیرید؟ فرمودند: آن کمد روبهرو را میبینی؟ به طرفهالعینی میپرم توی آن کمد از همونجا زنگ میزنم به سردار سلیمانی! (-قربان جدی میفرمایید؟ـ پس بیخود دادم کابل تلفن توی کمد کشیدند با سیم بیسم و چفت از داخل؟)
*متأسفانه چندی است که عوامالناس هر چیز هجو و هزل و استهزایی را به «طنز» تعبیر میکنند.
***
شعر هفته: در رابطه با ……
در رابطه با تعزیههایی که بپا شد
ایران عزیز من و تو کرب و بلا شد
در رابطه با جشن بزرگی که گرفتیم
از بهمن آن سال وطن غرق عزا شد
در رابطه با عصر ترقی و تمدن
آخوند عقبمانده هدایتکن ما شد
در رابطه با پارلمان، شیخ ابوالپشم
برجست و نماینده شورا و سنا شد
در رابطه با مبحث شعر و ادبیّات
الگو، غزل خال لب روح خدا شد
در رابطه با امر به معروف مسلمان
هر فسق و فجوری که بشد، زیر عبا شد
در رابطه با معضل افزایش بیمار
هم کسر پزشک آمد و هم قحط دوا شد
در رابطه با نحوه علمی طهارت
دانشکدهای ویژه آداب خلا شد
در رابطه با حل شدن مشکل مسکن
یک کاخ دگر بهر فلان شیخ بنا شد
در رابطه با حق زن و رتبه نسوان
با امر ولی َ«صیغه یکربعه» روا شد
در رابطه با نهضت ملی و مصدق
شیخ آمد و طرحش کپی از طرح سیا شد
در رابطه با شیوه مرسوم نگارش
آغاز سخنها همه «در رابطه با» شد
در رابطه با بخت بد ملت ایران
هر چیز که او بهر خودش ساخت خراب! شد
در رابطه با مصرع قبلی و خرابیش
چون حوصله کم بود همانجور رها شد!
Nov 22 2018
پاسخ مکارم شیرازی به سئوالی درباره ترمیم بکارت دختران
اصغرآقآ: شفقنا ـ آیتالله مکارم شیرازی به پرسشی درباره ترمیم بکارت برای حفظ آبروی دختر پاسخ گفته است. (سایت گویا – امروز)
پرسش: اگر دختری مرتکب زنا شود و بکارت او از بین برود دختر توبه کرده است، برای حفظ آبرویش باید چکار کند؟
پاسخ: میتواند بدون سر و صدا نزد طبیبی برود که او را ترمیم کند و جدا توبه نماید و با اعمال نیک آینده، گذشته را جبران نماید.
———–
دم این مرجع تقلید گرم. برای سپاس از ایشان سروده بکارت را با آخرین وارسی اینجا میگذارم.
———–
بکارت
—–
این سروده مال سالی است که امامجمعه ی اصفهان آمار داده بود:
«۷۴ درصد دخترانی که به شوهر میروند، بکارت ندارند.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بکارت و شیخ الاسلام – نسخه نهایی
—————
الا ای شيخ جويای بکارت
به وضع و حال دخترها چه کارت؟
تو میگوئی بکارت ها که پاره-ست
دقيقاً درصدش هفتاد و چارست
ببينم از کجا آوردی آمار؟
کجا در کار بردی متر و معیار؟
شمارش را به ديگر کس سپردی
و يا خود رفتی از داخل شمردی؟!
اگر حدسی، و گر آن را شنفتی
چرا از مابقی چیزی نگفتی؟
نگفتی بيست و شش درصد بکارت
نشان باشد ز انواع اسارت
اسارت در حصار بربریت
گرفتار موازین خریت
گروهی ترس خورده، صاف و ساده
اسير انجماد خانواده
برادر غيرتی و آبرودار!
پدر هم محترم! در کوچه بازار
بکارت مال دوران های دور است
به زن های جوان تحميل زور است
بکارت مثل پوشاک و حجاب است
که وابسته به حق انتخاب است
نجابت، شيخ نادان، پرده ای نيست
به اينکه داده ای يا کرده ای نيست
خودت شام زفاف ای شيخ بدذات
بکارت داشتی ارواح بابات؟
برای تو کسی پرونده هم ساخت
و يا بر پشت و پیشت کنتور انداخت؟
در ِ کون ِ شما کنتور اگر بود
سر يک هفته کنتور هم دمر بود
اگر يک روز باشی توی حوزه
بواسير تو ميچسبد به لوزه
و تو حالا به جبران خسارت!
ز دخترها طلب داری بکارت؟
***
امام ِ جمعه آ، يک چيز ديگر
نميدانی، نميفهمی، مکرر!
اگر شد پرده ای هرگونه پاره
نخ و سوزن همانا راه چاره
از آن بهتر، نوار ویرجینی ست
که فخر جمله مصنوعات چینی ست
خودت بفروش با نرخ مناسب
بشو کلاَ حبیب الله کاسب:
رسد از ره جناب شاه داماد
که کرده باغ ها را قبلاً آباد
تنی اينسوی و آنسو تاب داده
مزارع را يکايک آب داده!
بسا با دختر و زن گشته نزدیک
رسانده کار را تا جای باریک
پس از کلی که لذت ها چشيده
کنون آقاپسر بيرون کشيده!
بيفتاده به فکر خانواده
زنی خواهد نجيب و صاف و ساده
عروس اش را بده کالای چینی
بگو: داماد، خیرش را ببینی!
چنان آنرا بکن شخصاَ ازاله
که عمه حظ کند از آن و خاله
***
امام جمعه آ، ای آیت حق!
که حتا در بلاهت ناموفق!
نبر سر را درون بستر خلق
که بینی گوزشان را تا ته حلق
نگو از آنچه سررشته نداری
نرو دنبال نطق ابتکاری
مناسبتر بکن دائر دکان را
که بشناسی همه اجناس آن را
فور اگزامپل دکان بول و غايط
بخور آنقدر تا جانت درآيت!
Nov 21 2018
یک توصیه به رضا پهلوی در مورد پیامدهای ناخوشایند کاریکاتور توکا نیستانی؛ ف. م. سخن

گویانیوز: برادران نیستانی را تقریبا همه ی ما می شناسیم: توکا و مانا.
هر دو به خاطر شرایط سیاسی ایران، به خارج مهاجرت کرده اند و در رسانه های اینترنتی مشغول کار ند.
کارهای مانا که برادر جوان تر توکا ست، به دلیل سبک های مختلف کار ش، بیشتر برای مراجعان اینترنت آشناست.
کارهای توکا اما از نظر سبک و اجرا، اثر خاص و ماندگارتری دارد.
آن چه تا به حال از این دو برادر هنرمند -و به واقع هنرمند- دیده ایم، نقد در تمام زمینه های سیاسی و اجتماعی بوده است. نظام اسلامی حاکم بر ایران از ضربات هنری این دو هنرمند هرگز در امان نبوده و هر بدکاری و تبهکاری که در ایران صورت داده، بلافاصله -و در مورد کارهای توکا، کمی با فاصله- به شکل کارتون و کاریکاتور نسبت به آن ها واکنش سنگین دیده است.
روزی که من در خیابان فردوسی، در راهپیمایی سکوت ۸۸ کارهایی از مانا نیستانی در دست چند نفر از تظاهر کنندگان دیدم، به قدرت و «رسانه ی واقعی» بودن اینترنت فارسی و همین طور هنر موثر کاریکاتوریست پی بردم.
کارِ کاریکاتوریست و طنز پرداز، انتقاد از همه چیز و همه کس است. نه این که در انتقاد تقدسی باشد و منتقد، بیهوده دست به انتقاد بزند، اما آن چه «به نظر» منتقدِ طرح پرداز و طنز پرداز غلط می آید و آن را به صورت طرح ارائه می کند، طبیعتا باید موردِ استقبال شخص مورد انتقاد قرار گیرد که ایراد احتمالی اش برای تصحیح آتی نشان داده شده است.
حال، توکا نیستانی بعد از صدها طرحی که در انتقاد از حکومت اسلامی و حاکمان اش کشیده، کاریکاتوری در نقد رضا پهلوی -آن هم به شکل خیلی ملایم- منتشر کرده، که متاسفانه باعث برخورد وحشتناک لفظی و قلمی «هواداران» ایشان با توکا نیستانی شده است.
این که می گوییم هواداران، همان طور که در مطلب دیگری نوشتم، معنی اش «الزاما» هواداران واقعی نیست، بلکه دشمنان رضا پهلوی، که تعدادشان هم کم نیست، خود را به عنوان هوادار و دوست جا می زنند، بعد با اعمال و گفتار زشت، موجب دلزدگی مردم از او و خانواده اش می شوند. ما قبلا در این باره به تمام سیاسیون هشدار داده ایم و از «هواداران» دروغین و آسیب های آن ها به گروه ها و شخصیت های سیاسی سخن گفته ایم.
اما رضا پهلوی می تواند همین مورد را به ضد دشمنان آزادی قلم و به نفع اسم و رسم خود به کار گیرد و چون این بار هنرمندان نامدار و محبوب جوانان، مورد حمله ی «هوادارنما»ها قرار گرفته اند، از آن برای تبری از دشمنان «دوست نما» یش استفاده کند.
پیشنهاد من این است که برای تار و مار کردن این نوع هواداران زشت گو و زشت خو، رضا پهلوی شخصا، با این دو هنرمند، در اروپا یا امریکا ملاقات و گفت و گو کند و نشان دهد که به هیچ وجه مخالف کارتونیست و طنز نویس و منتقد نیست و سعه ی صدر یک آزاد اندیش واقعی را دارد.
با این کار هم نقشه ی تخریب رضا پهلوی خنثی می شود، هم هواداران دروغین، بساط خود را دستکم برای مدتی از اینترنت جمع می کنند، هم خط مشی و طرز تفکر واقعی رضا پهلوی بیش از پیش آشکار می گردد.
Sep 18 2018
مصاحبه با امام حسین
تویتر ملاحسنی: ۱_مصاحبه با امام حسین(ع) مهمان امروز ما امام حسین فرزند علی، ٥٨ ساله، دارنده مقام سوم امامت، دارای مدرک علم لدنی از دانشگاه بارگاه الهی، محل شهادت کربلا،اعزامی از مدینه. مجری : السلام علیک یااباعبدلله. امام حسین :وعلیکم السلام. مجری : انگیزه شما از قیام عاشورا چه بود؟
۲_امام حسین : راه اندازی کسب و کار برای آخوندهای شیعه! مجری: آیا علی اصغر روز عاشورا واقعا آب نخورد؟ امام حسین : نه، چون بچه شیرخواره آب نمیخورد، فقط شیر مادرش را میخورد. مجری : وقتی ابوالفضل مشک آب را پر کرد که بیاورد، خواست آب بخورد اما با خود اندیشید که اکنون فرزندان
۳_حسین تشنه هستند و آب نخورد.ابوالفضل که کشته شدپس چه کسی فکر اورا خوانده است؟! امام حسین : وقتی میخواستند او را به شهادت برسانند،به قاتل خودگفت که برای آخوندهای شیعه قضیه را تعریف کنند تا سر منبر بگویند ملت برایش بیشتر گریه کنند… مجری : شما عید غدیر امسال چکار کردید؟
۴_امام حسین : عید غدیر یعنی چه؟ مجری : روزی است که پیامبر پدر شما را بعنوان جانشین خود معرفی کرده است. امام حسین : اولین بار است این را میشنوم. بعد از پیامبر که ابوبکر بود!! فرضا که شما راست بگویید کسی به حرف پیامبر گوش نداده پس چه جشنی دارد؟
مجری: آخوندها میگویند روز عاشورا شما آنقدر از لشکر یزید کشتید که تا رکاب اسبتان را خون گرفت. درست است؟ امام حسین : عقل هم چیز خوبی است. لشکر آنها ٨ هزار نفر بود هر آدمی ۵ لیتر خون دارد که اگر همه آنها را کشته بودم کل خونشان به اندازه ٢ تا تانکر ١٨ هزار لیتری میشود.
مگرسد فرات راشکسته بودندکه تا رکاب اسبمان بالابیاید؟! مجری:همه میگویند شماحتی آب برای خوردن نداشتهاید. شما که شب عاشورانوره (واجبی)کشیدهاید. آب برای نوره کشیدن از کجا آوردهاید؟ امام:ما فقط آب معدنی دماوند استفاده میکنیم. همسرم شهربانو ایرانی است وهر آبی به معدهاش نمیسازد!
مجری : چرا شهربانو میان اسیران شام نبود؟ امام حسین :شهربانویی وجود ندارد. آخوند های شیعه خواستند نسب ما را به ساسانیان برسانند تاشما ایرانیان خوشتان بیاید! مجری :علی شریعتی درباره عاشورا شرح دقیقی از آنچه بر زینب در راه شام گذشت، داده است. شریعتی این چیزها را از کجا فهمیده است؟
امام حسین : یک ضبط صوت زیر شکم شتر زینب بسته بود… مجری : آخوندهای شیعه میگویند امام پشت سر خود را میبیند. شما که با امام حسن نگهبان خانه عثمان بودید، چگونه متوجه وارد شدن شورشیان از در پشت به خانه او نشدید تا او را بکشند؟
امام حسین : یک لحظه چشمهای پشت سرمان را بستیم تا کارشان را بکنند و پدرمان خلیفه شود.
مجری : مهمترین دستاورد عاشورا چه بود؟
امام حسین : قیمه پلوی نذری…
#محرم_ماه_خرافه_پرور
#محرم
Sep 08 2018
با پوشک در اجلاس خبرگان
رادیوفردا: جلال سعیدی
خواب دیدم توی اجلاس سراسری مجلس خبرگان آیتالله جنتی دارد سخنرانی میکند و من دارم بین اعضای مجلس پوشک توزیع میکنم. وقتی به صادق لاریجانی رئیس قوه قضائیه رسیدم به من چشمکی زد. جلوتر رفتم و گفتم: «جانم؟»
دوباره چشمک زد. داشتم فکرهای بدی میکردم که گفت: «یه دونه اضافه بده ما مصرفمون بالاست.»
گفتم: «متأسفم حاج آقا. آیتالله جنتی گفتن اگه آخرش کم بیاد میدن خودمو پوشک کنن».
لبخند ملیحی زد. گفت: «تو نمیدونی من چیکارهام نه؟ ما خودمون ضد انقلابو پوشک میکنیما.»
داشتم بسته پوشک حسن روحانی را که غایب بود روی صندلی خالیش می گذاشتم که دولا شد و آن را از دستم گرفت و گفت: «پس من اینو میبرم.»
گفتم: «حاج آقا این مال رییس قوه مجریه است.»
یک شیشکی اساسی کشید و گفت: «برو بچه بزار باد بیاد»
گفتم:«طبق اصل ۵۷ قانون اساسی قوای سه گانه از هم مستقلند و شما نمیتونید پوشک رییس قوه مجریه رو بردارید.»
پوشک روحانی را پرت کرد طرفم و گفت: «یک پوشکی نشونت بدم صد تا موشک از تهش در بیاد.»
در این لحظه سر و صدایی از سمت هیئت رئیسه بلند شد. یکی از همکاران خدماتی مجلس خبرگان داشت به سمتم میآمد. با نگاه پرسیدم چه خبر است؟ گفت: «آیتالله جنتی سر تلفظ کلمه نابسامانی گیر کرده و همه دارن کمکش میکنن.»
در حالی که تعداد زیادی پوشک دستم بود احساس وظیفه بر من مستولی شد و به سمت هیئت رئیسه دویدم. صدای آقای رئیسی را پشت سرم شنیدم: « آقا اون سهمیه پوشک آستان قدسو ندادیا…کجا میری؟»
دیگر به هیئت رئیسه رسیده بودم. جنتی داشت سعی میکرد کلمه «نابسامانی» را تلفظ کند و موحدی کرمانی و احمد خاتمی داشتند تلاش میکردند کمکش کنند. موحدی میگفت: «حاجی زبونو باید ببری بالا اول.»
جنتی گفت: «لابماسانی»
خاتمی زد پس کله موحدی و گفت: «اشتباه راهنمایی نکن ملعون! حاجی نفس عمیق بکش و یهو بگو نابسامانی»
جنتی نفس عمیقی کشید و گفت:«لافِ ساسانی»
ناگهان چشم جنتی به من افتاد و من هم ناخواسته یک بسته از پوشکها را بالا گرفتم و به او نشان دادم. به اذن خدا زبان باز کرد و با بیان قرایی گفت:
«نابسامانی»
حضار با خوشحالی صلوات بلندی فرستادند و موحدی کرمانی در حالی که اشک میریخت به سمتم آمد و من را در آغوش گرفت و گفت: «شما از فرزندان خلف انقلاب هستید. بوی امام میدی شما چقدر.»
گفتم: «حاج آقا بوی پوشکه. البته استفاده نشده است. سهمیه شما رو دادم؟»
در این لحظه ناگهان نمیدانم چه شد که به اذن خدا تمام بستههای پوشکی که توزیع کرده بودم باز شد و پوشکها به پرواز درآمدند و اعضای مجلس خبرگان هر کدام روی یکی از پوشکها قرار گرفته اند و در حالی بسیار عرفانی در فضا به این طرف و آن طرف میرفتند و من با فریاد یا«پوشاننده تمام پوشکها» از خواب پریدم.
Sep 01 2018
نامه به برادر خدا نیامرزم!
رادیوفردا: به نظرم همهاش تقصیر این داداش کوچیکه ما بود. گفتم «ننویس احمد، دعوا میشود.» گفت «برو بابا، میخواهم انقلاب بشود!» گفتم «هم خودت را در به در میکنی، هم ما را»، به خرجش نرفت.
روزنامه اطلاعات ۱۷ دی ۵۶ نامهاش را چاپ کرد، به زور و تهدید از بالا. قم شلوغ شد. احمد قایم شد!
دو سال بعدش از من پرسید «پِپِروُنی» هم بگذارم؟ گفتم «تو که ما را بدبخت کردی، بگذار.»
درباره نویسنده

مقالهای که با عنوان «ایران و استعمار سرخ و سیاه» در روزنامه اطلاعات ۱۷ دی سال ۵۶ چاپ شد، به جرقه انقلاب ۲۲ بهمن معروف شده است.
نام نویسنده این مطلب که با «دستور از (خیلی) بالا»، اطلاعات را به چاپ آن واداشتند «احمد رشیدی مطلق» آمده بود، اما برآیند گمانهزنیها و نشانی دادنها در مورد نویسنده حقیقی این مقاله، – هر که بوده – در این ۴۰ ساله روشن کرده است که «احمد رشیدی مطلق»، وجود خارجی ندارد، بلکه انسان موهومی است، در مقام نام مستعار نویسندهای واقعی.
به این ترتیب بعید نیست که برادر او نیز ساخته ذهن طنزنویسی خیالپرداز باشد!
حالا چی؟ با یک اسم عوضی یک پیتزایی کوچک باز کرده بود توی محله چندم پاریس، داشت برای من پیتزای مخصوص درست میکرد. گفتم «همین را میخواستی احمدجان؟ شغل به آن خوبی داشتی، توی دستگاه بودی، نمیشد آن نامه لعنتی را ننویسی؟» گفت «جان داداش فکر نمیکردم اینطوری بشود، آن روز هم که شوخی کردم، نمیدانستم شوخی شوخی انقلاب میشود!»
گفتم «شاید فقط میخواستی بدانی من پپرونی دوست دارم یا نه؟»
همینطور که داشت پیتزای مرا توی تنور میگذاشت زیر لب گفت «ولی به قول امام خمینی، ما برای پپرونی انقلاب نکردیم!»
خیلی میترسید ترورش کنند. اگر یک آدم ریش و پشم دار میآمد توی پیتزایی، دست و پایش میلرزید، مقدار زیادی مخلفات روی پیتزایش میگذاشت، پول هم نمیگرفت. عشقش بود برود آمریکا. میگفت آنجا امنتر است اما رقابت کردن با کمپانیهای بزرگ پیتزا کار مشکلی است.
طفلک از دو طرف مغضوب بود. انقلابیون میگفتند به امام خمینی توهین کرده، ضد انقلابیون میگفتند جرقه انقلاب را او زده، خودش میگفت «باید این تنور پیتزا را عوض کنم، هیزمیش کنم!»
خدا نیامرزدش، تا آخرش هم گردن نگرفت. میگفت تقصیر شاه خدا بیامرز است، ایشان اسمش را گذاشت «انقلاب!»، وگرنه من نوشته بودم «آشوب».
نمیدانم الان در بهشت است یا در جهنم. او هم مثل خودم به هیچکدام اعتقاد نداشت. حالا امیدوارم نامههای من، که حکم شمارش معکوس چهلمین سال انقلاب را دارد، به دستش برسد.
جمعه ۱۰ شهریور ۹۷
احمد جان، ۱۶۲ روز به چلّه انقلاب مانده. دیشب یک شایعه شنیدم که دوباره کلی فحشت دادم. آقای پوتین گفته یک مقدار اراضی ساحلی دریای مازندران هم مال ماست! یعنی گفته آب دریاچه، حریم خشکی دارد که مطابق قرارداد اخیر، جاده کناره شمال به روسیه تعلق میگیرد!

نمایی از جاده ساحلی نشتارود
میدانی یعنی چی احمد جان؟ آن کافه بین راه چالوس- نشتارود یادت هست، صبح رسیدیم؟ گفتی آقا چهار تا تخم مرغ … صاحبش، غلام پلنگ دعوایت کرد، گفت آقا تربیت داشته باش، تخم مرغ چیه، تخم چیه؟ بگو «مرغانه!». یادت هست احمدجان؟ حالا این دفعه که بروی آنجا مرغانه هم بگویی، بچههای غلام پلنگ دوباره دعوایت میکنند که بیحیا، بگو RNUO! (تلفظش را نمیدانم، فونت روسی هم ندارم ولی میدانم N شان کله معلق زده، R شان هم رو به قبله است.)
البته امیدوارم این شایعه درست نباشد وگرنه آقای ظریف دوباره میرود توی برنامه تلویزیونی «رشیدپور»، باز میگوید «مردم خودشان انتخاب کردند!». اصلاً ممکن است این بار بگوید مردم ما خودشان پوتین را انتخاب کردهاند!
گفتم ننویس آن نامه را احمد جان، اینها ظرفیتاش را ندارند. دیشب تلویزیون میدیدم، پسرم که در سوئد بزرگ شده، پرسید «این آقاهه چکاره است؟» گفتم «وزیر خارجه است پسرم.» پرسید «وزیر خارجه کجا؟» … دَنگ! سؤال سختی بود، منتظرش نبودم، قبلاً فکرش را نکرده بودم!

محمدجواد ظریف در برنامه تلویزیونی «حالا خورشید» با اجرای رضا رشیدپور
گفتم نمیدانم! او معصومانه پرسید و من مفلوکانه جواب دادم. راستی ظریف وزیر خارجه کجاست؟ روسیه؟ سوریه؟ عراق؟ ایران؟ … نوبتی است؟ دور میزند؟ نه، … هیچکدام، وزیر خارجه جمهوری اسلامی است! شاید هم وزیر خارجه دکتر ولایتی باشد. ببین چکار کردی احمد جان.
راستی داداش، یادت هست چند سال پیش یک نشریه عربی، خلیج فارس را نوشته بود «حلیج الفارس»، چه الم شنگه و قشقرقی شد؟ یادت هست؟ طومار و پتیشن و نامه و اکسیون و تظاهرات که چرا خلیج فارس، یک نقطهاش کم است؟ چرا خلیج شده «حلیج»؟ هیچی، نزدیک بود دوباره انقلاب شود ولی معلوم نبود در کجا؟
این فقط یک اشتباه تایپی از سوی دخترک تایپیست بود، اما آن نشریه اصلاً تعطیل شد، خانم تایپیست هم گفت دیگر کار نمیکنم. میگویم حالا، این همه دانشمند و کارشناس و زمینشناس و دریاشناس و حقوقدان، صدایشان درآمده، اما نمیدانم چه سرّی است که قضیه اینقدر زود ماسید؟
بعضیها میگویند قرارش همان پارسال که پوتین یکراست از فرودگاه به دیدار آقای خامنهای رفت، گذاشته شده. از آنجا که جز مترجم، کس اضافهای در اتاق ملاقات نبوده، ناظران سیاسی احتمال میدهند که مترجم مربوطه، نفوذی بوده باشد و با ترجمه دلبخواه و غلط انداز، این قرار و مدار را گذاشته است. ولی آنوقت این سؤال پیش میآید که آقای مترجم، نفوذی کجا میتوانسته باشد؟
احمد جان، این آتشها همه از گور تو در میآید. بعضیها میگویند به خاطر رمز و رازی که در ماجرای دریای مازندران هست، باید اسمش را گذاشت دریای «راز-اندر-آن»، اما من فکر میکنم اگر «کاسپین» را بکنند «لاسپین» یا «پاسپین» که نشانه لاس زدن و پاس دادن باشد، بهتر است. احمد جان! تو علاوه بر زایندهرود و دریاچه ارومیه، یک دریای «رازندران» هم به این ملت بدهکاری.
تا هفته بعد. فعلاً.
محمود.
