اخبار

  • صحفه نخست
  • Sample Page
  • خُسن آقا

Tag Archive 'تاریخی'

Feb 27 2015

نصب دوباره تنديس فردوسی در سلماس

نوشته: خُسن آقا در بخش: تاریخی,سیاسی,هنر

رادیوفردا: گزارش ها حاکی است که به دنبال اعتراض ها به برچيدن تنديس فردوسی از يکی ميدان های شهر سلماس در آذربايجان غربی، پنجشنبه هفتم اسفندماه بار ديگر تنديس فردوسی در اين ميدان نصب شده است.

خبرنگار خبرگزاری جمهوری اسلامی، ايرنا، از سلماس گزارش داده است:«نصب مجدد تنديس خالق شاهنامه با انتقال دوباره مجسمه حکيم طوس به صورت شبانه در پنجشنبه شب انجام گرفته است.»

اين گزارش اضافه کرده است: «بنظر می رسد مجسمه فردوسی بعد ازاصلاح مختصر وانجام رنگ آميزی در محل قبلی خود نصب شده است.»

در جريان مراسم سالگرد انقلاب سال ۱۳۵۷ در ايران، اعضای شورای اسلامی شهر سلماس برداشتن تندیس فردوسی ازميدان ونصب تندیسی با مضمون انقلاب را برای اين ميدان مصوب کرده بودند.

​​گزارش ها حاکی از ان بود که در ۲۰ بهمن ماه سال جاری شهرداری سلماس اين مجسمه را از جا کنده و گفته برای معماری جديد «ميدان انقلاب» مسابقه‌ای برگزار می‌شود تا طرحی جديد برای ميدان تاييد شود.

اما اعتراض ها به اين اقدام شورای شهر و شهرداری سلماس باعث شده است تا بارديگر تنديس فردوسی در ميدان فردوسی اين شهر نصب شود.

برچيدن تنديس فردوسی و انتشار خبر آن درفضای مجازی، اعتراض زيادی در داخل و خارج از ايران به دنبال داشت.

در همين زمينه، بيست‌ويک تن از استادان زبان و ادب فارسی، شاهنامه‌پژوه و پژوهندگان تاريخ و فرهنگ ايران، با نوشتن نامه‌ سرگشاده‌ای به شهردار شهر سلماس در استان آذربايجان غربی ايران به برداشتن نام و تنديس فردوسی از ميدان فردوسی اين شهر در هفته گذشته اعتراض کرده بودند.

داريوش آشوری، عبدالمجيد ارفعی، حسن انوری، محمد جعفری‌قنواتی، سعيد حميديان، ابوالفضل خطيبی، اصغر دادبه، محمد دبيرسياقی، تورج دريايی، جليل دوستخواه، محمدتقی راشدمحصل، علی رواقی، نورالدين زرين‌کلک، روزبه زرين‌کوب، جلال ستاری، قدمعلی سرامی، ميرجلال‌الدين کزازی، مهدی ماحوزی، جلال متينی، و عليقلی محمودی‌بختياری امضاکنندگان اين نامه بودند.

اين ۲۱ چهره شاخص فرهنگی ايران که در ايران و کشورهای ديگر جهان مقيم هستند در اين نامه از جمله يادآور شده‌ بودند که فروسی در جايگاه يک چهره فرهنگی چنان پرآوازه است که در چند شهر مهم کشورهای اروپايی، از جمله رم، پايتخت ايتاليا، ميدان‌هايی به نام او و با تنديس‌هايی از پيکر او سال‌هاست که پابرجاست. به توصيف امضاء‌کنندگان «مايه‌ بسی شرمساری است که در ايران، سرزمين فردوسی، ميدانی را از تنديس و نام او بزدايند».

No responses yet

Feb 10 2015

خارکوهی در گفتگو با مهر تشریح کرد: ۴ واقعه تاثیرگذار گرگان در پیروزی انقلاب

نوشته: خُسن آقا در بخش: تاریخی,جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی


مهر: گرگان- تاریخ نگار گلستانی با بیان اینکه بهمن ماه ۱۳۵۷ چهار واقعه منحصر به فرد در گرگان افتاده، گفت: مردم این منطقه در سال ۱۳۴۱ با آغاز نهضت امام خمینی بر علیه حکومت شاه ایستادگی کردند.

غلامرضا خارکوهی درگفتگو با خبرنگار مهر، اظهار کرد: ۱۶ مهر همان سال اولین جرقه انقلاب در گلستان زده شد و مردم شهر و روستاهای منطقه تا ۲۲ بهمن ۵۷ دست از مبارزات خود نکشیدند و سرانجام با بازگشت امام خمینی(ره) از تبعید این مبارزات به پیروزی رسید.

آتش زدن در اموال بازاریان گرگان

وی با اشاره به حوادث بهمن ماه در گرگان گفت: ۹ بهمن ماه سال ۱۳۵۷ یکی از مهم ترین روزهای تاریخی گرگان و استان گلستان است.

وی آتش زدن اموال بازاریان را از حوادث تاثیر گذار در خشم مردم دانست و ادامه داد: در این تاریخ ماموران پلیس به اموال مردم انقلابی تجاوز کرده و باعث به وجود آمدن خسارت های زیادی شدند.

تاریخ نگار گلستانی توضیح داد: ساعت حدود ۲ بامداد در ۵ نقطه از شهر گرگان توسط عوامل وابسته به رژیم شاه آتش سوزی انجام و نزدیک به ۳۰ باب مغازه، پاساژ، انبار و مسافرخانه دچار آتش سوزی شد.

وی ادامه داد: علاوه بر این در ۱۹ بهمن همین سال حدود ۷۰ تا ۱۰۰ مغازه دیگر از بازار گرگان مستقیما توسط مامورین شهربانی گرگان به آتش کشیده شد به طوری که دود آتش شهر گرگان را فراگرفته بود و شهر به مانند شهری جنگ زده در آمده بود.

خارکوهی گفت: در این روز ۶ نفر از مردم مبارز گرگان به دست مامورین شهید شدند و تعدادی هم مجروح شدند.

اعتصاب روزانه و فعالیت شبانه بازار گرگان

خارکوهی در ادامه به نقش بازاریان در مبارزات مردمی نهضت امام خمینی علیه رژیم و شکل گیری انقلاب اشاره و تصریح کرد: از نهم بهمن ماه سال ۱۳۵۷ و بعد از آتش زدن مغازه های گرگان اعتصاب روزانه بازار گرگان شروع شد.

وی افزود: همراهی آن ها با سایر اقشار جامعه برای مبارزه با استبداد، که در همه صحنه ها مثل زندان، تظاهرات، پخش و توزیع اعلامیه و حتی تبعید همدوش مردم انقلابی نقش آفرینی کردند.

این تاریخ نگار گلستانی اظهار کرد: ارایه کمک های مالی برخی از بازاریان به خانواده های زندانیان مبارز و تحصن بازاریان یکی از روش های ویژه و کارآمد مبارزاتی کسبه و بازاریان بود.

غلامرضا خارکوهی تاریخ نگار گلستانی

خارکوهی تصریح کرد: کمیته همبستگی شهرستان گرگان به منظور حفظ امنیت مغازه ها اعلام کرد از روز دوشنبه نهم بهمن ماه ۱۳۵۷ روزها بازار گرگان تعطیل است و شب ها از ساعت 20تا ۶ صبح فعالیت می کند.

وی افزود: بازاریان به ویژه کسبه خیابان امام خمینی گرگان با استقبال از این دعوت حیرت دژخیمان را برانگیخته و حماسه دیگری را در تاریخ مبارزات مردم مسلمان علیه نظام شاهنشاهی آفریدند که باید آن را حماسه بازار نامگذاری کرد.

تحصن عمومی مردم گرگان جلوی درب بیمارستان پنجم آذر

این تاریخ نگار گلستانی با اشاره به تحصن عمومی مردم گرگان در بیمارستان پنجم آذر گفت: از حدود چهارشنبه دهم بهمن ماه سال ۱۳۵۷ جمع کثیری از مردم گرگان در جلوی درب بیمارستان پنجم آذر دست به تحصن یک هفته ای زدند.

وی افزود: این تحصن در اعتراض به ناامنی ها و رفتارهای غیر انسانی کارگزاران رژیم ستم شاهی بود و خواستار آزادی اجتماعات در شهر، برکناری و محاکمه فرماندار و رئیس شهربانی بودند.

خارکوهی ادامه داد: این تحصن که هر روز بر تعداد جمعیت آن افزوده می شد به 20هزار نفر رسید و مردم انقلابی و خیر گرگان غذای تحصن کنندگان را فراهم می کردند.

وی گفت: آن ها تحصن را تنها به نشستن و سکوت در آنجا نمی گذراندند بلکه آنجا را پایگاهی برای اطلاع رسانی مبارزان و کانون اعتراض به جنایت های رژیم شاه تبدیل کرده بودند.

خارکوهی تصریح کرد: به همین خاطر که تحصن فعال بود هر روز شاهد اجرای برنامه های مختلف فرهنگی توسط تحصن کنندگان بودیم که یکی از مهم ترین برنامه های آن ها برگزاری جشن شادباش بازگشت پیروزمندانه حضرت امام خمینی(ره) در ۱۲ بهمن سال ۱۳۵۷ بود.

این تاریخ نگار گلستانی در خصوص این تحصن افزود: علاوه بر اجرای سخنرانی های گوناگون، پخش اطلاعیه، برقراری ارتباط مناسب با سایر اقشار جامعه و اطلاع رسانی از دیگر برنامه های تحصن کنندگان در آن ایام بود.

وی افزود: این تحصن مردم انقلابی گرگان بعد از حدود ۵ روز با ورود هیات اعزامی آیت اله طالقانی در روز سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۵۷ خاتمه پیدا کرد.

خارکوهی ادامه داد: جمعیت هم با ترک بیمارستان در عصر ۱۷ بهمن ماه دست به یک راه پیمایی زدند و با سر دادن شعارهای مختلف بر ضد رژیم شاه حمایت خود را از نهضت حضرت امام خمینی اعلام کردند.

واقعه پاسبان کشی در گرگان

خار کوهی افزود: مردم منطقه گرگان همیشه دنبال فرصتی بودند تا بتوانند انتقام خون های بنا حق ریخته شده فرزندانشان را از دژخیمان خون آشام رژیم بگیرند چرا که شهربانی گرگان در مقایسه با شهربانی های سایر کشور در اعمال روش های ظالمانه پیشگام بودند.

وی گفت: در روز ۲۱ بهمن مردم گرگان با شنیدن اخبار حمله مردم تهران به مراکز حساس رژیم به سوی شهربانی گرگان آمدند و در میدان کاخ سابق تجمع کردند.

این تاریخ نگار گلستانی ادامه داد: مردم قهرمان شهرستان گرگان ۱۶ نفر از مامورین شهربانی به قتل رسیدند و واقعه پاسبان کشی در گرگان را به وجود آوردند.

وی در خصوص مهمترین ویژگی انقلاب اسلامی گفت: این انقلاب در بین تمامی شهرهای ایران فراگیر شد و این مهمترین ویژگی آن بوده است.

تاریخ نگار گلستانی ادامه داد: مردم در همه نقاط ایران با رژیم ستمگر پهلوی به مبارزه پرداختند و انقلاب اسلامی را در همه شهرهای ایران فراگیر کردند.

عکس: ابوطالب ندری

No responses yet

Feb 09 2015

مقام آمریکایی: فریب آیت الله خمینی را خوردیم

نوشته: خُسن آقا در بخش: آمریکا,تاریخی,سیاسی

بی‌بی‌سی: هنری پِرِکت، رئیس بخش ایران وزارت خارجه آمریکا در زمان انقلاب (وسط) یکی از بزرگ‌ترین طرفداران پذیرش انقلاب ایران در دولت کار‌تر بود

در تابستان ۵۸، ابتکار فرهنگی جسورانه‌ای برای شناخت بهتر ایران اسلامی به ذهن عده‌ای از دیپلمات‌های آمریکایی در تهران خطور می‌کند: اینکه شاید بتوان با ایجاد یک برنامه تبادل دانشجو، دانشجویان آمریکایی را برای مطالعه فقه شیعه به حوزه علمیه قم فرستاد.

اگر طرح عملی می‌شد، طلاب ایرانی نیز می‌توانستند مدتی در دانشگاه‌های معتبر ایالات متحده تحصیل کنند تا با آمریکا و ارزش‌های این جامعه بهتر آشنا شوند.

گزارش «ایجاد پل‌های ادراکی با اسلام شیعی» در تاریخ ۲۸ مرداد ۵۸ از سفارت در تهران به واشنگتن ارسال شد. گزارش پیشنهاد می‌کرد از طریق بورس فولبرایت وزارت خارجه آمریکا، طرح مبادله دانشجو به ویژه با مدرسه فیضه در قم بررسی شود.
هنری پِرِکت

ما مطالبش را نخوانده بودیم. نمی‌شناختیمش. بنابراین حرف‌هایش درباره اینکه زنان از حقوق کامل برخوردار خواهند بود، دموکراسی و غیره را باور کردیم. الان که به گذشته نگاه می‌کنم، ما گول خوردیم

بعید به نظر می‌رسد این پیشنهاد در واشنگتن جدی گرفته شده یا وارد مرحله اجرایی شده باشد. حدود دو ماه بعد از ارسال آن پیام، تمام کارکنان سفارت از جمله نگارنده پیشنهاد، جان گریوز، به دست «دانشجویان مسلمان پیرو خط امام» به گروگان گرفته شدند.

اما ابتکاراتی از این دست می‌تواند حاکی از آن باشد که مقامات سفارت علیرغم طرح هایی بلند مدت از این نوع،‌ تا چه حد از حساسیت‌ها و مقاصد اصلی آیت الله خمینی بی خبر بودند.

ویکتور تامست، معاون آخرین کاردار آمریکا که روز ۱۳ آبان ۵۸ به گروگان گرفته شد، می‌گوید برخلاف یکی از کارکنان سفارت بریتانیا به نام دیوید رادووی که عادت داشته به قم برود تا با طرز فکر روحانی‌ها و قشر مذهبی دور و بر آیت الله خمینی بهتر آشنا شود، او و همکارانش معمولا در تهران می‌ماندند و از آنجا درباره اوضاع ایران به واشنگتن گزارش می‌فرستادند.

این دیپلمات بازنشسته که در حومه واشنگتن زندگی می‌کند، همچنین میزان شناخت سفارت از رهبر انقلاب را سطحی ارزیابی می‌کند و می‌گوید: «ما مثل فرد نابینایی بودیم که می‌خواست بدن یک فیل را توصیف کند، به عبارتی، یک جورهایی به حرف‌هایی که هر روز در رسانه‌ها در مورد وی زده می‌شد نگاه می‌کردیم.»
شناخت قبل از انقلاب
در زمان اقامت آیت الله خمینی در فرانسه مشاور ارشد او ابراهیم یزدی نظرات او را به مقامات آمریکایی منتقل می کرد

عدم شناخت صحیح آمریکایی‌ها از آیت الله خمینی و اهدافش به ویژه پیش از پیروزی انقلاب، مشهود‌تر به نظر می‌رسد و در چندین گزارش که بعد‌ها انتشار یافت، ثبت شده است.

حدود یک سال پیش از سقوط حکومت شاه، مقامات ارشد سفارت نتیجه گرفته بودند که نهضت اسلامی به رهبری «نمادین» آیت الله خمینی ویژگی‌های دموکراتیک دارد، زیرا بنا بر فقه شیعه، به اصول شایسته سالاری و اجماع پایبند است و تصمیمات در آن به طور دسته جمعی اتخاذ می‌شود.

گزارش «ایران: شناخت نهضت اسلامی شیعه» به واشنگتن اطلاع می داد که در صورت پیروزی مخالفان و سقوط شاه، «مقدر به نظر می‌رسد که شخصیت‌های سیاسی و نه روحانیان در روند سیاستگذاری نقش غالب را ایفا کنند.»
عباس میلانی

آقای خمینی به طور بسیار حساب شده‌ای یک هاله‌ای از ابهام، یک هاله شبه اسطوره‌ای از خودش ایجاد کرده بود. اطرافیانش کمک کردند این کار ایجاد شود

نویسنده اصلی این ارزیابی، جورج لمبراکیس، رئیس بخش سیاسی سفارت بود و اطلاعات خود را عمدتا از چهره‌های میانه رو در نهضت آزادی یا جبهه ملی دریافت می‌کرد. او و همکارانش در سفارت انتظار نداشتند که آیت الله خمینی بخواهد روزی وارد عرصه سیاسی شود و در مقام ولیه فقیه، زمام امور را قبضه کند.

آقای لمبراکیس این روز‌ها در لندن زندگی می‌کند. وقتی از او پرسیدم که چرا آن ارزیابی خوش بینانه را به واشنگتن فرستاده بود، گفت: «شما باید زبان دیپلماتیک بدانید. در آخر گزارش گفته بودم تضمینی وجود ندارد که (نهضت اسلامی) دموکراتیک باشد. این یعنی که می‌تواند خیلی راحت غیردموکراتیک شود.»

عباس میلانی مورخ و استاد دانشگاه استنفورد، به بی‌بی سی فارسی می‌گوید دولت آمریکا پیش از انقلاب، شناخت درستی از آیت الله خمنیی نداشت، زیرا تعداد آثار وی که در آن دوران به انگلیسی ترجمه شده بود، «تقریبا صفر بود.»

به باور آقای میلانی: «آقای خمینی به طور بسیار حساب شده‌ای یک هاله‌ای از ابهام، یک هاله شبه اسطوره‌ای از خودش ایجاد کرده بود. اطرافیانش کمک کردند این کار ایجاد شود.»

یکی از آن اطرافیان، ابراهیم یزدی، عضو ارشد نهضت آزادی بوده که حدود دو ماه پیش از پیروزی انقلاب با هنری پِرِکت، رئیس بخش ایران وزارت خارجه آمریکا، دیدار و گفتگوهای محرمانه را آغاز کرده بود.
«فریب خمینی را خوردیم»
ویکتور تامست: «ما مثل فرد نابینایی بودیم که می‌خواست بدن یک فیل را توصیف کند، به عبارتی، یک جورهایی به حرف‌هایی که هر روز در رسانه‌ها در مورد وی زده می‌شد نگاه می‌کردیم.»

آقای پِرِکت در واقع یکی از بزرگ‌ترین طرفداران پذیرش انقلاب ایران در دولت کار‌تر بوده است.

رئیس سابق بخش ایران وزارت خارجه آمریکا می‌گوید بعد از کشتار میدان ژاله در ۱۷ شهریور ۵۷، به این نتیجه رسیده بود که شاه دیر یا زود سقوط خواهد کرد و منافع آمریکا ایجاب می‌کند هر چه سریع‌تر با اردوی مخالفان به رهبری آیت الله خمینی تماس برقرار کند.

یکی از اولین چهره‌های انقلابی که آقای پِرِکت با وی دیدار می‌کند، ابراهیم یزدی بود. در زمانی که محمدرضاه شاه پهلوی در اوج قدرت بود، مساله تماس مقامات آمریکایی با مخالفان وی موضوعی بسیار حساس بود ولی با متشنج شدن اوضاع در ایران، تابوی پرهیز از تماس با مخالفان نیز برای مقامات آمریکایی به تدریج شکست.

رئیس سابق بخش ایران وزارت خارجه آمریکا به بی‌بی سی فارسی می‌گوید پس از دیدار با ابراهیم یزدی، گزارش آن را به مقامات مافوق داد و آن‌ها اعتراضی نکردند.

مشاور سابق آیت الله خمینی نیز در جلد سوم کتاب خاطراتش به اولین دیدار خود با هنری پِرِکت اشاره و او را فرد بی‌اطلاعی توصیف کرده است.
آیت الله خمینی

آدم‌های بی‌عرضه‌ای که در حوزه‌ها نشسته‌اند از عهده تشکیل و ادامه حکومت بر نمی‌آیند…. فقهای عادل باید رییس و حاکم باشند و اجرای احکام کنند و نظام اجتماعی را مستقر گردانند.

آقای یزدی می‌نویسد: «تعجب کردم که چگونه چنین فردی مسؤول میز ایران وزارت خارجه آمریکاست. مثلا حتی نام دکتر شریعتی را هم نشنیده بود تا چه رسد به آشنایی با آثار او. آدرس مرکزی را که می‌توانست آثار ترجمه شده مرحوم شریعتی و مطهری و برخی دیگر از نویسندگان اسلامی ایران به دست آورد، یادداشت کرد، تا آن‌ها را تهیه و مطالعه کند.»

مطالعه کتابچه «ولایت فقیه و جهاد اکبر» آیت الله خمینی اما شاید بهتر می‌توانست ذهن آقای پِرِکت و همکارانش را درباره آینده انقلاب ایران روشن کند.

در این مجموعه سخنرانی‌های قدیمی، آیت الله خمینی «آدم‌های بی‌عرضه‌ای که در حوزه‌ها نشسته‌اند از عهده تشکیل و ادامه حکومت بر نمی‌آیند» را به شدت کوبیده و گفته بود: «فقهای عادل باید رییس و حاکم باشند و اجرای احکام کنند و نظام اجتماعی را مستقر گردانند.»

اما این مواضع آیت الله خمینی و علاقه شدید وی به در دست گرفتن قدرت در سال ۵۷ برای مقامات آمریکایی در واشنگتن یا در سفارت تهران روشن نبوده است. به همین خاطر است که در بسیاری از ارزیابی‌های سازمان اطلاعات مرکزی (سیا) یا وزارت خارجه آمریکا معمولا از آیت الله خمینی به عنوان رهبر «نمادین» یاد می‌شد.

رئیس سابق بخش ایران وزارت خارجه آمریکا حالا پس از گذشت ۳۶ سال، در مصاحبه‌ای با بی‌بی سی فارسی صراحتا اذعان کرده است که او و همکارانش فریب حرف‌های آیت الله خمینی را خوردند که پیش از بازگشت به ایران، می‌گفت در امور سیاسی دخالت نخواهد کرد و به همه وعده آزادی می‌داد.

آقای پِرِکت می‌گوید: «ما مطالبش را نخوانده بودیم. نمی‌شناختیمش. بنابراین حرف‌هایش درباره اینکه زنان از حقوق کامل برخوردار خواهند بود، دموکراسی و غیره را باور کردیم. الان که به گذشته نگاه می‌کنم، ما گول خوردیم.»

اما عباس میلانی معتقد است که ‌برای درک این مساله که چرا آمریکایی‌ها از درک مقاصد آیت الله خمینی ناکام ماندند، باید از خود ایرانی‌ها شروع کرد.

این مورخ می‌گوید: «مگر اپوزیسیون ایران، مگر بسیاری از نیروهای چپ، بسیاری از جبهه ملی، بسیاری از دموکرات‌ها فکر نمی‌کردند که آیت الله خمینی فقط یک رهبر نمادین هست؟ (آن‌ها) فکر کردند از او به عنوان یک سمبل استفاده می‌کنند، وحدتی حول او ایجاد می‌کنند، شاه را با چماق ایشان می‌زنند، بعد کنارش می‌گذارند، غافل از اینکه او از همه این‌ها زیرک‌تر هست. برای همه آن‌ها برنامه دارد و به هیج وجه قصد ندارد رهبر نمادین باشد.»

No responses yet

Jan 04 2015

بغض سازنده برج آزادی هنگام بازدید از نماد جهانی ایران

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,تاریخی,سیاسی,هنر

No responses yet

Dec 17 2014

اسرار مگو: گفتگوی تفصیلی آناج با آیت الله مجتهد شبستری

نوشته: خُسن آقا در بخش: تاریخی,درگیری جناحی,سیاسی,ملای حیله‌گر

آناج: اینکه می گویند خبرگان سالی دوبار با هم شام می‎خورند از نادانی است/ توانایی رهبری انقلاب روز به روز بیشتر می شود
برخلاف تصور، صمیمیت و صراحت در نشست و گفتگوی خبرنگاران آناج با آیت الله شبستری در حد روابط پدر و پسری بود و خاطره ای به یاد ماندنی از وی در اذهان ما بر جای گذاشت.
سرویس سیاسی آناج: سرگذشت بزرگان نظام یکی از گنجینه های اصلی برای آینده ی پر پیچ و خم انقلاب اسلامی می باشد. بر این اساس تصمیم گرفتیم با یکی از مردان تاثیر گذار جمهوری اسلامی و جامعه روحانیت مبارز گفتگویی داشته باشیم.

مردی که همواره در خبرگان رهبری از جایگاه بسزایی برخوردار بوده و جرقه ی یادآوری خاطره ی امام(ره) درباره ی زعامت مقام معظم رهبری، توسط او زده شد.

وی در یکی از بزنگاههای نظام اسلامی، حرکتی عمار وار انجام داده و در 8 دی سال 88، با سخنرانی طوفانی خود عاملی شد تا مردم شریف ایران در 9 دی به پا خواسته و پرونده ی فتنه را مختومه اعلام کنند.

برخلاف انتظار، صمیمیت و صراحت نشست و گفتگوی خبرنگاران آناج با آیت الله شبستری در حد روابط پدر و پسری بود و خاطره ای به یاد ماندنی از خود برای ما بر جای گذاشت.

متن گفتگوی تفصیلی آناج با آیت الله مجتهد شبستری به شرح ذیل می باشد:

حین سخنرانی حضرت امام(ره) درباره کاپیتولاسیون، در دو سه قدمی امام نشسته بودم

آناج: لطفا ابتدا از فعالیت های خود در دوران قبل از انقللاب برایمان بگویید…

من محسن مجتهد هستم اما چون زادگاهم شهرستان شبستر است معمولا ما را مجتهد شبستری خطاب می کنند در حالی که در شناسنامه ی ما پسوند شبستری قید نشده است.

[آیت الله محسن مجتهد شبستری]

من از سال 32 تا سال 53 در حوزه علمیه قم بودم و ضمن گذراندن دوره دبیرستان مقدمات عربی را نیز در تبریز و شبستر خوانده بودم. زمانی که در قم بودم در ایام تعطیلات نیز مشغول تحصیل بودم. در زمان آیت الله بروجردی طلاب در فصل تابستان به وشنوه منتقل می شدند که من نیز به آنجا می رفتم و به خاطر دارم که برخی از کتب درسی را در سالهای اولیه ورود به قم، در اشنویه خوانده ام. لذا تمام سطوح را در عرض تقریبا 6سال به پایان رسانده و مشغول درس خارج شدم و در این زمینه از محضر اساتیدی چون مرحوم آیت الله بروجردی و پس از وفات ایشان از محضر حضرت امام خمینی، علامه طباطبایی، آیت الله گلپایگانی،مرحوم آیت الله محقق داماد و میرزا هاشم آملی، تلمذ کرده ام. فقه و اصول و فلسفه را از محضر علامه طباطبایی آموخته ام. در سال 53 بنا به دعوت جمعی از دوستان تهرانی به تهران منتقل شدم.

سالهایی از انقلاب را در قم و جزء طلاب انقلابی بودم. مثلا وقتی امام در مورد کاپیتالاسیون سخنرانی کردند، من در منزل امام حضور داشتم و دقیقا یادم هست که امام در مقابل پنجره نشسته و صحبت می کردند و بین ما سه، چهار نفر فاصله بود..

آناج: فضای آن روز چگونه بود؟

حیاط و اتاق های خانه مملو از جمعیت بود و من نیز با چند نفر فاصله از امام نشسته بودم و یک ضبط صوت نیز به همراه داشتم. به هنگام خروج از خانه ماموران ساواکی ضبط صوت مرا به زور گرفتند و بردند. به آنها گفتم حداقل نوار را بردارید و ضبط را پس بدهید اما هر دو را بردند! درواقع با اینکه خطر را احساس می کردم ولی به سخنرانی امام رفتم چرا که آن زمان نیز جزء ارادتمندان امام بودم و در جریانات حضور داشتم البته نه به عنوان شخص رسمی بلکه به عنوان یک طلبه ی انقلابی. پس از سخنرانی آن روز امام، ایشان را به ترکیه و سپس به نجف اشرف تبعید کردند.

در تهران با افراد خاصی مثل استاد مطهری، شهید بهشتی، شهید مفتح، آیت الله مهدوی کنی و دیگر بزرگان افت و خیز داشتم که جزء ارکان اصلی جامعه ی روحانیت بودند و در جلسات غیر رسمی در جمع ایشان حضور می یافتم تا اینکه این تشکل در سال 56 رسمی شد. یعنی جامعه ی روحانیت مبارز تهران با حضور این حضرات که نامشان را بردم که عمدتا به شهادت رسیده اند مثل شهید بهشتی، شهید محلاتی، شهید مطهری و …تشکیل شد. به یاد دارم که برای برگزاری جلسات مکان مشخصی وجود نداشت و جلسات اولیه در منزل شهید مفتح تشکیل می شد و سپس به صورت سیار در خانه ی اعضای دیگر تشکیل می شد تا اینکه یک جای ثابت برای برگزاری جلسات مشخص و رسمیت پیدا کرد. اعلامیه ای سرنوشت ساز با الهام از رهنمودهای حضرت امام(ره) منتشر می شد. آن زمان امام در نجف بودند اما ما همواره با ایشان در تماس بودیم و عمدتا شهید مطهری و یا شهید مفتح با ایشان تماس گرفته و در مورد شرایط ایران به امام توضیح می دادند و در مورد انتشار اعلامیه ها از ایشان کسب تکلیف می کردند.

در نگارش اعلامیه ها بیشتر بنده و مرحوم آیت الله عمید زنجانی نقش داشتیم

آناج: یعنی اعلامیه ها مستقیما از طرف امام صادر نمی شد؟

بخشی از اعلامیه ها متعلق به خود امام بود و ایشان خود آن ها را نوشته و به ایران ارسال می کردند و ما و دیگر دوستان و همکاران آن ها را تکثیر می کردیم. پاره ای از اعلامیه ها نیز با الهام از امام به امضای جامعه منتشر می شد. برای اینکه امضاها محدود نباشد در تهران امضاها به 50 یا 60 مورد هم رسیده بود هرچند که شورای مرکزی و تصمیم گیرندگان همان چند نفری بود که از آن ها نام بردم. امضاها با حروف تحجی نوشته می شد؛ مثلا امضای شهید مطهری که از هر لحاظ بزرگتر و ارجح تر از دیگران بود، در ردیف میم قرار داشت هرچند که برخی از افراد ناچندان مشهور که اسمشان با الف شروع می شد، در اول قرار داشتند. با کثرت امضاها خطر نیز کاهش می یافت زیرا ساواک نمی توانست همه ی 60 نفر را دستگیر کند.

در نگارش اعلامیه ها بیشتر بنده و مرحوم آیت الله عمید زنجانی نقش داشتیم. بزرگان جامعه ی روحانیت تصمیم می گرفتند و دستور می دادند به تناسب ایام و اتفاقات اعلامیه نوشته شود. برخی از اعلامیه ها تحلیل، برخی برای اعلام تاسف و محکوم کردن جلادان رژیم پهلوی و … بود و به تناسب شرایط نوشته می شد.

بنده امام جماعت مسجد طلاچیان تهران بودم و مرکز فعالیت های انقلابی منطقه 6 در آن دوران همین مسجد بود

پس از انتقال به تهران فعالیت بنده در جامعه روحانیت چشمگیر بود و همچنین در مسجد طلاچیان، مابین خیابان سهروردی و اتابک نیز حضور می یافتم که در زیرزمین مسجد جلساتی برگزار می شد و دانشجویان نیز به آنجا می آمدند و به آن ها درس تفسیر و نهج البلاغه می گفتیم. البته چند مسجد دیگر در منطقه ما (منطقه 6) وجود داشت اما مرکزیت فعالیت ها مسجد طلاچیان بود و هنگام راهپیمایی ها نیز حرکت خود را از همین مسجد شروع می کردیم.

در شب 22 بهمن (شام 21 بهمن) شبی که امام دستور داده بودند حکومت نظامی شکسته شود، از همین مسجد حرکت خود را شروع کردیم اما قبل از آن مردم به خانه ما آمدند و قبل از نماز مغرب و عشا قدری در خیابان پیاده روی کردیم و سپس به مسجد برگشته و نماز جماعت را اقامه کردیم. عده ای بودند که می گفتند هر چه سخنرانی و شعار گویی داریم در همین مسجد انجام بدهیم و بیرون از مسجد نرویم اما من گفتم این دستور امام است که فرموده به خیابان ها بیایید. آنها مجبور شدند تا تبعیت کنند و همگی به خیابان ها آمدیم. به تدریج بر تعداد جمعیت حاضر در خیابان ها افزوده می شد تا اینکه چندهزار نفر تا 12 شب در خیابان مطهری و سهروردی و … پیاده روی کردند.

در آن شرایط هرآن احتمال داشت که هواپیمای رژیم جمعیت راهپیما را بمباران کند اما مردم شجاعت به خرج دادند و تا 12 شب در خیابان ها بودند. صبح آن شب خبر رسید که پادگان ها و کلانتری ها و صدا و سیما و ارگان های دیگر به دست انقلابیون و مردم افتاده است. بدین ترتیب در یوم الله 22 بهمن انقلاب به پیروزی رسید.

آیت الله مهدوی کنی به من گفت که مدت دستگیریمان خیلی کم شد و فایده ای ندارد!

آناج: درمورد رمضان سال 56 و ماجرای دستگیریتان بفرمایید.

همان طور که گفتم گاه جلسات جامعه ی روحانیت به صورت سیار تشکیل می شد و مکان مشخص و ثابتی وجود نداشت. در یکی از شبهای ماه رمضان سال 56، حدود 22 نفر از علما از جمله شهید مطهری، شهید بهشتی، اقای موسوی اردبیلی و آیت الله مهدوی کنی و دیگر آقایان که من هم در خدمتشان بودم، در غرب تهران جلسه ای برگزار کردند که قرار بود تا سحر ادامه داشته باشد. شهید بهشتی یا شهید مطهری (یکی از این دو بزرگوار) با امام(ره) تماس تلفنی برقرار کردند و در مورد حادثه ی اصفهان به امام خبررسانی کردند و گفتند رژیم پهلوی خیلی از مردم را در اصفهان به شهادت رسانده است. امام فرمود اعلامیه ای صادر و مردم را به استقامت دعوت کنید و مجلس ختم و مراسماتی نیز برگزار کنید.

من و آیت الله امامی کاشانی را مامور به تنظیم اعلامیه کردند تا به امضای شورای مرکزی و جمع خارج از شورا برسانیم. من همان جا مختصر متنی را نوشتم تا با آیت الله امامی کاشانی تشکیل جلسه داده و آن را کامل کنیم.

نزدیک سحر دیدیم که ماموران رژیم پهلوی با حدود 20 یا 30 کامیون و 200 پلیس خانه را محاصره کرده اند. ماموران از هر دو طرف صفی تشکیل داده و ما را از خانه به سمت کامیون ها هدایت می کردند و هنگام عبور جیب هایمان را نیز می گشتند. وقتی نوبت به من رسید آن متنی را که در جلسه نوشته بودم از جیب من درآورند و مشتی هم به سمت من حواله کردند. فکر می کردم به خاطر مدرکی که از جیب من پیدا کردند پای من گیر است و کارم سخت تر از بقیه است.

به هرحال ما سوار کامیون شدیم اما چون کامیون ها سرپوشیده بودند ما نمی دانستیم که ما را کجا می برند. جایی ما را پیاده کردند و داخل بردند که بعدا فهمیدیم آنجا کلانتری صبا بوده است.

جیب هایمان را خالی کردند و اشیا را از قبیل کلید و پول و … تحویل گرفتند. با تخلیه جیب هایمان ما فکر کردیم لابد مدت زندان طولانی خواهد بود.

جایتان خالی! وقت سحر به ما سحری نان و هندوانه دادند. نماز صبح را خواندیم و تا ظهر همان جا ماندیم.

حدود 20 نفر از آقایان حاضر ائمه ی جماعت تهران بودند و به خاطر دستگیر شدن آن ها نماز جماعت آن روز تعطیل شد و خبر ماجرا به گوش مردم، حتی مردم تبریز هم رسید. من و مرحوم سید هادی خسروشاهی(پیرمردی انقلابی و امام جمعه مسجد شیخ عبدالحسین بازار) ترک زبان بودیم و دستگیری ما در تبریز منعکس شده بود و زمزمه های تعطیلی بازار تبریز به گوش می رسید. در تهران نیز چنین به گوش می رسید که بازاریان ممکن است به دلیل دستگیری علما و ائمه جماعت بازار را تعطیل کنند. بنابراین آنها مجبور شدند ما را آزاد کنند. تا اینکه ساعت چهار بعد از ظهر آمدند و به ما گفتند شما آزادید اما بعد از این مراعات کنید و خطا نکنید.

ما ترس و نگرانی آن ها را به وضوح دیدیم و مرحوم آیت الله مهدوی کنی گفت: این که خیلی کم شد! لااقل می گذاشتند چند روزی را در زندان می ماندیم تا اجرمان بیشتر باشد وگرنه فایده ای ندارد که به 24 ساعت نرسیده ما را آزاد کردند. ایشان عمدا بستن بقچه اش را طول می داد و دیرتر از همه از زندان خارج شد تا اجرش بیشتر شود!

برخی از علما همواره کفن هایشان را به همراه داشتند. به خاطر دارم مرحوم آقا سید مجید ایروانی جزء روحانیون مبارز و ترک هم بود؛ او همیشه بقچه ای با خود داشت که وقتی پرسیدیم آن چیست، گفت این کفن من است چون ما که در میدان مبارزه هستیم، هر آن احتمال شهادت وجود دارد.

[آیت الله محسن مجتهد شبستری]

آقای شریعتمداری به من گفت: از ابتدا موافق مخالفت با شاه نبودم زیرا شاه مانع کمونیست شدن مملکت بود

آناج: در جریان “خلق مسلمان” چه نقشی در تبریز یا تهران علیه این غائله داشتید؟

من در آن دوره معمولا در تبریز نبودم بلکه در تهران فعالیت می کردم و در آستانه پیروزی انقلاب به تهران رفته بودم و در ایام ماجرای خلق مسلمان نیز در تبریز حضور نداشتم اما از جریانات مطلع بودم.

علاقه مندان آقای شریعتمداری حزبی را به نام خلق مسلمان تشکیل داده و فعالیت هایی هم انجام می دانند. عضو فعال خلق مسلمان در تهران فردی به نام دکتر علیزاده بود که در جلسات مشترک حاضر می شد و از اوضاع و فعالیت های موجود در تبریز خبر می داد.

آن زمان مرحوم شهید قاضی و شهید مدنی در تبریز بودند. شنیدم که شهید مدنی آن زمان اینجا از امام حمایت و دین را ترویج می کرد اما عده ای دیگر از آقایان بودند که مروج آقای شریعتمداری بودند و از حزب خلق مسلمان حمایت می کردند.

کاری که من در تهران انجام دادم این است که در همان جلسه ی جامع روحانیت مبارز من را به همراه مرحوم آقای میرزا منصور عاصمی که او هم جزء روحانیون مبارز بود، به خاطر ترک زبان بودنمان مامور کردند که با آقای شریعتمداری صحبت کرده و او را قانع کنیم تا بلکه این بساط دوگانگی را جمع کند.

من فقط در این مورد دخالت داشتم و در بقیه ی مسائل دخالتی نداشتم چون در حیطه ی مسئولیت من نبود. به همین مناسبت (به خاطر صحبت با آقای شریعتمداری) به قم رفتم و به او گفتم همان طور که می بینید انقلاب به رهبری امام خمینی پیروز شده است و در شرایط فعلی تشنجی در آذربایجان وجود دارد که آن را به شما مستند می کنند که این حزب را شما تشکیل داده اید و زیر نظر شما فعالیت می کند؛ این امر موجب بروز نوعی دوگانگی شده است و ممکن است صحبت تجزیه ی کشور نیز پیش بیاید؛ شما می توانید این موضوع را فیصله بدهید و بهتر است با امام هم صدا شوید تا این غائله ختم شود. من، مرحوم آقای عاصمی و آقای شریعتمداری در آن جلسه ی خصوصی زیاد بحث کردیم و خلاصه ی صحبت های آقای شریعتمداری این بود که می گفت من از ابتدا موافق مخالفت با شاه نبودم زیرا شاه مانع کمونیست شدن مملکت بود.

او موضوع را به حیوانی تشبیه می کرد که آن را در خانه می بندند تا دزد از آن بترسد و فکر سرقت از خانه به سرش نزند؛ در واقع شاه مثل حیوانی بود که از مملکت محافظت می کند؛ لذا من با سلطنت موافق نبودم و فقط می خواستم قانون اساسی تغییر کند. مانند حرفی که ملی مذهبی ها می زدند.

من به او گفتم فعلا که شاه رفته است، امام رهبر کشور شده است و نگرانی این گونه مسائل هم وجود ندارد. گفت من نگران آینده هستم! مملکت همین طور باقی نخواهد ماند و معلوم نیست که انقلاب به همین صورت پیش برد یا نرود و نگرانی در مورد آمریکا هنوز هم زیاد است.

خلاصه ما هرچه دلیل و منطق ارائه کردیم تا با امام همفکر شود و این اختلافات حل شود، او حاضر به همراهی نشد. درواقع ما جهت اتمام حجت و دعوت نزد او رفته بودیم تا بساط خلق مسلمان که موجب ایجاد نفاق و اختلاف بود برچیده شود. اما او قبول نکرد و ما دیدیم که صحبت های ما موثر نیست. اطرافیان او ملی مذهبی و بر تفکر او قائل بودند. اما انقلابیون و حزب اللهی های اصیل با آن ها هم فکر نبودند.

بنابراین تنها نقش من در تلاش برای برچیدن خلق مسلمان در همین یک مورد بود و ما همواره در مسیر اصل انقلاب و راه امام حرکت می کردیم. مثلا راهپیمایی ها و برنامه های انقلابی تهران را هدایت می کردیم و سرپرستی کمیته انقلاب منطقه 6 نیز بر عهده ی من قرار داشت.

اولین فردی بودم که بی کفایتی بنی صدر را امضا کردم

آناج: در مورد چهار دوره ای که نمایندگی تهران را بر عهده داشتید،خاطراتی دارید که آنها را بیان کنید.

من در دوره های اول، دوم، چهارم و پنجم نماینده تهران بودم. دوره اول دوره ی بسیار حساسی بود و بزرگان زیادی مثل آیت الله امامی کاشانی و رفسنجانی و آقای موحدی کرمانی در مجلس حضور داشتند و حتی مقام معظم رهبری نیز آن زمان نماینده مجلس بود. ملی مذهبی هایی نیز در مجلس بودند. در دوره اول با مسائل زیادی روبرو شدیم. ارتباط ما با امام(ره) زیاد بود.

ما با تعدادی از دوستانی که انقلابی ناب به شمار می رفتند جلساتی خاص برگزار می کردیم و تصمیماتی می گرفتیم. اطرافیان بنی صدر( مانند سلامتیان و …) نیز کم و بیش در مجلس حضور داشتند.

عمده حادثه ای که در دوره اول پیش آمد، عزل بنی صدر بود. به خاطر دارم یکی از نمایندگان خوزستان نزد من آمد و گفت اختلافی که بین امام و بنی صدر پیش آمده است و بنی صدر علیه انقلابیون اصیل سخن پراکنی و ضدیت کرده و با سپاه مخالفت می کند، تدبیری نیاز دارد. به او گفتم ما باید با بیت امام ارتباط داشته باشیم؛ اگر امام فرماندهی کل قوا را – که به بنی صدر تفویض کرده است- از او پس بگیرد، ما به دلیل عدم کفایت سیاسی بنی صدر، موضوع عزل او را در مجلس مطرح می کنیم. در مورد امر تحقیق کردیم و دیدیم امام نیز دیگر از دست بی کفایتی های بنی صدر به تنگ آمده و ناراحت است.

به محض اینکه خبر عزل بنی صدر از فرماندهی کل قوا توسط امام به گوشمان رسید، به سراغ همان نماینده خوزستان رفتم تا متنی را آماده کنیم و از دیگر نمایندگان امضاء بگیریم. ما متن را نوشته و آماده کردیم و اگر اشتباه نکنم من اولین نفری بودم که زیر آن را امضا زدم. نماینده ی خوزستان آن نامه را جهت امضا گیری نزد نمایندگان دیگر برد و تقریبا دو سوم نمایندگان مجلس زیر آن را امضا زدند و بالاخره موضوع عزل بنی صدر را مطرح کردیم. ظاهر یک یا دو نفر مخالف، چند نفر هم دارای رأی ممتنع و بقیه نمایندگان موافق عزل بنی صدر بودند.

در درگیری آیت الله قره باغی با صباغیان، نه عمامه افتاد و نه عبا پاره شد اما هادی غفاری سر و صورت وزیر نفت را خون مالی کرد

آناج: نظر آقای هاشمی در این مورد چه بود؟

به نظرم او نیز موافق عزل بنی صدر بود. چون او هم آن زمان مثل آقا(مقام معظم رهبری) مخالف بنی صدر بود. البته فکر می کنم آن زمان که اواخر دوره ی اول مجلس بود حضرت آقا به شورای عالی دفاع رفته بودند و در مجلس نبودند اما آقای رفسنجانی آنجا حضور داشتند و چند دوره هم رئیس مجلس بودند.

البته در دوره اول قوانین و مقررات زیادی هم تصویب شد اما عمده کار مجلس در آن برهه همان ریاست جمهوری بود. اگر دوره های دیگر را نیز مرور کنم در همه ی آن ها نیز خاطراتی وجود دارد. مثلا درگیری آیت الله قره باغی ارومیه با صباغیان (در دوره اول) که به یک درگیری فیزیکی تبدیل شد. آن زمان ملی مذهبی ها در مجلس بودند. صباغیان که از اطرافیان مهندس بازرگان بود، سخنرانی قبل از دستور داشت؛ در سخنرانی خود از نظام انتقاد کرد. آقای قره باغی از جای خود برخاست و پیش رفت و گفت این حرف ها را نزنید این ها حرف های دل خواه آمریکاست.

اما او حرف هایش را ادامه داد و آقای قره باغی هم جلوتر رفت و یقه اش را گرفت تا از پشت تریبون کنارش بکشد. به یاد دارم وزیر نفت وقت، که فرد چاق و چله ای بود نزدیک تر نشسته بود؛ آمد و دست به عمامه ی آقای قره باغی برد. اما نه عمامه بر زمین افتاد و نه عبای او پاره شد.

آن زمان هادی غفاری جزء انقلابیون ناب بود و در مسیر صحیح قرار داشت؛ او آقای منفرد که فرد چاقی بود بر زمین زد و رویش نشست! لنگه کفشش را به دست گرفت و بر سر او کوفت! آن قدر بر سرش زد تا از سرش خون آمد. وزیر نفت که فرد زرنگی بود با سر خونی رفت و در جای هیئت رئیسه نشست تا خبرنگاران و عکاسان او را خوب ببینند و این خبر را در کشورهای خارجی منعکس کنند. قانون جنگل مطرح بود!

در مجالس دیگر نیز خاطرات و مصوبات دیگری همچون اسلامی شدن بانک ها وجود داشت که من در این مورد نقش موثری داشتم. من دو سال در کمیسون جهاد سازندگی مسئول بودم که در آن دوران این کمیسیون خیلی فعال بود و در مجلس کمیسیون مستقلی بود و آقای ناطق نوری نیز نماینده ی امام در جهاد سازندگی و عضو کمیسیون بود. پس از ادغام کمیسیون جهاد با سایر نهادهای انقلابی استقلال خود را از دست داد. مرا به کمیسیون اقتصاد (که به آن کمیسیون بازرگانی می گفتند) دعوت کردند و 14 سال در مجلس مسئول کمیسیون اقتصاد بودم. مقررات صادرات و واردات زیادی تصویب شد و طرح های زیادی را ارائه کردیم.

با شرط امام جمعه موقت به تبریز آمدم اما حضرت آقا ماندگارم کردند

آناج: بفرمایید چطور شد که حضرت آقا تصمیم به جابجایی آیت الله ملکوتی گرفتند و شما را به عنوان نماینده ولی فقیه در استان تعیین کردند؟

من فقط می توانم در مورد خودم صحبت کنم و شاید صحبت در مورد افراد دیگر صحیح نباشد. من آن سال مشرف به زیارت خانه ی خدا شده بودم. اول به مکه رفته و اعمال حج را به جا آورده و سپس به مدینه رفتیم. قرار بود یک هفته در مدینه بمانیم؛ در سومین روز به من خبر دادند که آقای حجازی از دفتر مقام معظم رهبری پشت تلفن منتظر شماست. وقتی با آقای حجازی حرف زدم به من گفتند که آقا می فرمایند شما اعمال حج را انجام داده و سه روز هم در مدینه مانده اید؛ پس بهتر است قدری زودتر به ایران برگردید. من نگران شدم و علت امر را از آقای حجازیی جویا شدم. او جواب قطعی به من نداد اما اشاره ای کرد که آیت الله ملکوتی جمعه ی گذشته در نماز جمعه خداحافظی کرده اند – که زمزمه ی آن دو سه روز بعد به گوش تبریزی ها در مکه هم رسیده بود- و شما را در رابطه با همین موضوع به تهران خوانده اند.

من از مدینه مستقیم به تهران رفتم و حصرت آقا را ملاقات کردم. ایشان موضوع را با من مطرح کردند و من هم به ایشان گفتم همان طور که می دانید من مسئولیت های زیادی در تهران دارم، تدریس می کنم، امامت نماز را بر عهده دارم و سرپرستی روحانیت مبارز جنوب غرب تهران را بر عهده دارم و فعالیت های دیگری که با وجود آن ها من نمی توانم به تبریز بروم. آقا فرمودند آیت الله ملکوتی خداحافظی کرده اند و ما فرد دیگری را جز شما سراغ نداریم؛ پس حداقل تابستان را به تبریز بروید. گفتم اگر فقط سه ماه تابستان باشد اشکالی ندارد من قبول می کنم که به آنجا بروم به شرطی که در برگه ی حکم نیز “امام جمعه موقت” را ذکر کنید. من پنجشنبه خودم را به تبریز رساندم و جمعه نماز را اقامه کردیم با خیال اینکه با پایان سه ماه تابستان ماموریت من نیز به پایان می رسد. به خاطر دارم که حتی روزنامه جمهوری اسلامی که معمولا خطبه های نماز جمعه شهر را می نویسد، تا یکی دو سال مرا به عنوان امام جمعه موقت تبریز می نوشت.

وقتی آیت الله گلپایگانی برای رهبری مطرح شد، با صدای بلند به آقای هاشمی اعتراض کردم و گفتم من یادداشتی را به شما داده ام و الان وقت قرائت آن رسیده

آناج: لطفا از ماجرای مجلس خبرگان و اصرار جنابعالی به آقای هاشمی جهت بیان خاطره حضرت امام بگویید:

وقتی در شام 13 خرداد امام رحلت کردند و آن فاجعه ی عظما به وقوع پیوست، مرحوم آقای طاهری خرم آبادی از هیئت رئیسه ی مجلس خبرگان با من تماس گرفت و گفت فردا صبح مجلس خبرگان تشکیل می شود. من از حال امام باخبر بودم و می دانستم که وضع حالشان وخیم است لذا فهمیدم که جریان از چه قرار است. من از این خبر خیلی متاثر شدم و آن شب از ناراحتی نتوانستم بخوابم چرا که امام هم استاد و رهبر ما بود و هم علاقه ی شخصی به ایشان داشتم و از طرف دیگر نگران آینده ی کشور بودم. اما روزنه ی امیدی هم داشتم زیرا شنیده بودم امام مطالبی را در مورد آیت الله خامنه ای(مد ظله العالی) فرموده اند. این امید مرا دلگرم می کرد تا اینکه صبح به مجلس خبرگان رفتم. قبل از ظهر وصیت نامه ی امام قرائت شد که امام وصیت کرده بود پسرم احمد آقا آن را بخواند و اگر او نبود یکی از روسای سه قوه قرائت کند. آن زمان هم حضرت آقا رئیس جمهور بودند و وصیت نامه ی الهی سیاسی امام را قرائت کردند.

بعد از ظهر جلسه تشکیل شد. ابتدا راجع به شورایی شدن رهبری صحبت شد زیرا آن موقع در قانون اساسی رهبر یا شورای رهبری قید شده بود. در آن جلسه چنین مطرح شد که اگر شورای رهبری رأی بیاورد کشور به واسطه ی شورا اداره شود. من بر اساس این صحبت ها فهمیدم که کار به درازا می انجامد. لذا یادداشتی نوشته و به هیئت رئیسه فرستادم و نوشتم این بحث را کوتاه کنید و مطالبی را که امام در مورد آیت الله خامنه ای فرموده بودند، مطرح شود. من یادداشت را به آقای طاهری خرم ابادی فرستاده بودم و او هم نوشته ی مرا به آقای رفسنجانی داده بود. آقای رفسنجانی گفته بود فعلا صبر کنید بحث شورا به جایی برسد و اگر شورا رأی نیاورد و افراد مطرح شدند، این موضوع را مطرح می کنیم.

من ساکت نشستم تا بحث شورا به اتمام برسد. شورا بالاخره رأی نیاورد. البته عده ای در اقلیت مایل به رهبری شورا بودند اما من از همان ابتدا با رهبری شورا موافق نبودم و با مخالفان بحث کردم و عوارض رهبری شورا را برایشان توضیح دادم که با اختلاف نظر بین شورا مملکت فلج می شود؛ پس بهتر است رهبری واحد حاکم باشد.

پس از روشن شدن تکلیف بحث شورا افراد را مطرح کردند. عده ای آیت الله گلپایگانی را پیشنهاد کردند و من دوباره از جا برخواستم و با صدای بلند به آقای هاشمی اعتراض کردم و گفتم من یادداشتی را به شما داده ام و الان وقت قرائت آن رسیده، پس آن را بخوانید. آقای رفسنجانی نوشته ی مرا خواندند و گفتند آقای شبستری می خواهد من که حضور داشتم و جز شهود بودم توصیه های امام را در مورد آیت الله خامنه ای نقل کنم.

من شنیده بودم که وقتی آیت الله خامنه ای به کره رفته و آنجا سخنرانی کرده بودند، تلوزیون پخش می کرد و حاج احمد آقا نیز در خدمت امام بود؛ حاج احمدآقا گفته بود ماشاءالله آیت الله خامنه ای خوب صحبت می کند و جلسه را خوب قبضه کرده است؛ پس از این حرف حاج احمد آقا، امام فرموده بود آقای خامنه ای شایستگی رهبری را دارد.

علاوه بر این زمانی که آقای منتظری از قائم مقامی رهبری عزل شد، به امام گفته بودند حال که او را عزل کردید بعدا ما گرفتار خواهیم شد؛ امام در جواب این حرف فرموده بود: با وجود آقای خامنه ای شما غصه ای نداشته باشید.

من این دو مورد را شنیده بودم و می دانستم که آقای رفسنجانی(به همراه آقای موسوی اردبیلی) جزء شاهدان است. لذا در آن یادداشت از آقای رفسنجانی خواستم که شهادت بدهید امام چنین مطلبی را بیان کرده بودند.

آقای رفسنجانی رو به اعضای خبرگان کرد و گفت آقای شبستری از من می خواهند سخنان امام را به شما بگویم؛ آیا شما موافق هستید؟ همه ی اعضا گفتند بله بگویید؛ اگر الان نگویید پس کی می خواهید بگویید! آقای رفسنجانی موضوع را مطرح کردند و شهادت دادند و گفتند که آن موقع آقای موسوی اردبیلی نیز شاهد بود. البته اگر شهادت آن ها هم نبود و اگر توصیه ی امام هم نبود، خواه نا خواه ما نمی توانستیم فردی اصلح تر از آیت الله خامنه ای پیدا کنیم. یعنی اگر توصیه ی امام هم مطرح نمی شد بلاخره آقای خامنه ای رأی می آورد منتها با مطرح کردن این امر انتخاب ایشان به رهبری با سرعت و با رأی اکثریت قاطع اعضاء انجام گرفت.

پس از این ماجرا آقا خود پشت تریبون رفت و می خواست که رهبری را قبول نکند. ایشان پشت تریبون فرمود من از لطف آقایان سپاسگذارم ولی من برای این امر آمادگی ندارم. اعضا گفتند این بر شما تکلیف شده است! چرا قبول نمی کنید؟ از جمله کسانی که این سوال را پرسید آقای آذری قمی(که در قم یک کتابفروشی و امتیاز یک روزنامه را داشت و از علمای فاضل اهل قم بود) بود. آقا در جواب سوال او فرمود: آقای آذری اگر من یک حکمی بدهم شما قبول می کنید؟ گفت: بله آقا قبول می کنم(آقای آذری قدری شلوغ و از افراد منتقد بود). بالاخره حضرت آقا قبول کردند و جلسه به پایان رسید. البته بعدا آقای آذری مشکلاتی پیدا کرد.

به حضرت آقا عرض کردم،سه ماه شد سه سال،ده سال، پانزده سال ولی..

آناج: برگردیم به بحث امام جمعه موقت. چطور تبدیل به امام جمعه دائم شدید؟

پس از اتمام سه ماه تابستان من نزد حضرت آقا رفتم و گفتم سه ماه تمام شده است! اما ایشان گفتند: آقا! شما تازه آنجا راه افتاده اید، استان آرامش پیدا کرده. گفتم آقا! خانواده ی من، تشکیلات و کار و فعالیت هایم اینجاست! فرمودند: حالا بروید یک فکری می کنیم. به تبریز آمدم و بعد از دو سه ماه دوباره نزد رهبری رفتم و گفتند من هنوز کسی را پیدا نکرده ام، حالا شما باشید… از آن زمان به بعد سه چهار بار به حضرت آقا مراجعه کرده ام و عرض کرده ام آقا! سه ماه شد سه سال! شد 10 سال! 15 سال! آقا ما را مرخص کنید ما بازنشست شویم؛ اما فرمودند نه خیر شما آنجا جا افتاده اید و ما کسی را نداریم. حتما جریان اخیر (کاندیدا شدن برای دبیری جامعه روحانیت) را نیز خودتان شنیده اید که بهانه ای جور شده بود که از اینجا برویم اما باز هم نشد. به قول آقای محمدی، مسئول دفتر مقام معظم هبری که می گفت خطر از بیخ گوشتان رد شده.

در ما به روی روی کسانی که در مسیر انقلاب هستند باز است

آناج: از فتنه ی 88 و ریزش ها و رویش ها صحبت کنید؛ در زمان انتخابات وقتی آقای موسوی به تبریز و به دیدار شما آمده بودند چنین شایع شد که شما حامی ایشان هستید؛ لطفا در این مورد بیشتر توضیح بدهید.

آقای میرحسین یا آقای عارف که جزء اصلاح طلبان است، وقتی به تبریز می آید و مایل به دیدار کسی است، در ما به روی همه و تمام کاندیدا چه اصلاح طلب و چه اصولگرا و … باز است مگر اینکه کسی معلوم الحال باشد و از همان اول معلوم باشد که او ضدانقلاب است؛ ضد انقلاب اولا به اینجا نمی آید دوما اگر بیاید در ما به روی او باز نیست. اما کسانی که انقلابی هستند – چه اصلاح طلب باشد چه اصولگرا می توانند اینجا بیایند؛ آن موقع می آمدند، الان هم می آیند. میرحسین موسوی نیز به دیدار ما آمد ولی آن زمان ماهیتش مثل الان معلوم نبود. وقتی می خواست اینجا بیاید فرد معتدلی را برای دیدار واسطه کرد که به خاطر ندارم آن واسطه چه کسی بود.

الان نیز کسانی که در مسیر انقلاب هستند و ماهیت ضد انقلابیشان روشن نشده است، اگر اینجا بیایند و مایل به دیدار باشند در ما به رویشان باز است. روال حضرت آقا نیز همین طور است. مثلا محتشمی پور یا عده ای از اصلاح طلبان به عیادت حضرت آقا رفتند اما آقا آن ها را رد نکرد مگر به کسانی که خیلی افراطی بودند مثل آقای خاتمی که راه ندادند.

ما نیز نماینده ی رهبر هستیم و نباید کاری کنیم که دیگران فکر کنند اصلاح طلبان حق ندارند قدم در این خانه بگذارند. مثلا گه گاه هم آقای پزشکیان اینجا می آید و هم آقای سعیدی و آقای فرهنگی. ما نمی توانیم در به روی کسی ببندیم. وقتی کاندیداها به تبریز می آید به دیدار ما نیز می آیند؛ آن موقع میرحسن موسوی نیز کاندیدا بود و من هم اگر وقت داشته باشم حتما دیدار را می پذیرم مگر اینکه اصلا وقت نداشته باشم.

[آیت الله محسن مجتهد شبستری]

قطعا به موسوی رای نداده ام

آناج: برخی ادعا دارند شما در آن دیدار توصیه هایی هم به موسوی کرده اید؛ از جمله اینکه با مردم تند حرف نزند؛ آیا این موضوع را تایید می کنید؟

شاید من تذکراتی به او داده ام اما جزئیات یادم نیست. اما در هر حال یادم هست که او به اینجا آمد و علت هم این بود که آن موقع ماهیتش معلوم نبود. البته قطعا من به موسوی رأی نداده ام برای اینکه از نظر من افکارش مساعد نبود.

بعد از مسئله ی فتنه ماهیت آن ها روشن شد، آن فتنه گرها در مقابل رهبر ایستادند و قضد براندازی نظام را داشتند و ثابت شد که آن ها از خارج الهام می گیرند و با آن ها ارتباط دارند و اگر از دشمن الهام هم نگیرند راهی را می روند که آمریکا، استکبار و دشمنان جمهوری اسلامی آن را می خواهند. آن ها با این کار چند ماه مملکت را دچار ولوله و التهاب کردند، عده ای را به خیابان ها کشاندند با اینکه امام به آن ها توصیه و نصیحت کرده بود، خودش را و رئیس ستادشان (ستاد آقای کروبی و موسوی) را دعوت و با آن ها صحبت کرده بود.

اما معلوم شد که آن ها عناد دارند و لجبازی می کنند و قراین و شواهد(افراد دستگیر شده) نیز نشان داد که در این توطئه براندازی، با خارج از کشور در ارتباط بودند. هدف براندازی نظام بود نه صرفا ادعای تقلب در انتخابات. علاوه بر همه ی اینها حوادثی که در 13 آبان یا روز قدس پیش آمد و دادن شعارهایی مثل “نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران” و بر آن کارها ضمیمه شد تا اینکه در روز عاشورا وقاحت از حد گذشت! طرفداران آن ها پرچم های امام حسین(ع) را به آتش کشیدند، به عزاداران حسینی حمله کردند و اوج ناراحتی را برای ملت به وجود آوردند.

من معتقد بودم که سخنرانی را به 9 دی موکول نکنیم

آناج: چه شد که روز 8 دی را برای راهپیمایی و سخنرانی انتخاب کردید؟ در مورد سخنرانی آتشینتان بفرمایید:

در جلسه شورای هماهنگی پیشنهاد دادند که یا هشتم دی ماه و یا نهم دی ماه تظاهرات کنیم تا همه بدانند این اتفاقات فقط توسط عده ای رخ می دهد و توده ی مردم از این جریانات و کارهایی که علیه نظام و رهبری و انقلاب و امام می شود، ناراحت هستند.

روز هفتم دی، یازدهم محرم، ساعت سه بعد از ظهر ما در خانه مراسم روضه داشتیم (ما هر سال از هفتم تا 12 ام محرم در خانه مراسم روضه برگزار می کنیم) و گفتم روسای هیئت ها، علما و افراد موثر شهر و بازار و دانشگاه و سایر افراد موثر را دعوت کنید. اما چون اینجا روضه برپا بود و ما جلسه را در خانه دیگری برگزار کردیم. حدود 50 یا 60 نفر از افراد موثر در جلسه شرکت کردند.

من ماجرا را با حاضرین درمیان گذاشتم و گفتم که می خواهند تظاهراتی بر له نظام و رهبری و بر علیه فتنه گران برگزار کنیم. من به آقایان گفتم معتقدم بهتر است تظاهرات را فردا (8دی) برگزار کنیم و به 9 دی موکول نکنیم و اگر شما آمادگی دارید مردم را به رهپیمایی دعوت کنید. حاضرین در جلسه پذیرفتند و روز هشتم دی راهپیمایی باشکوهی برگزار شد. مردم با احساسات به میدان آمده بودند و شعار ها نیز تند بودند. من نیز با احساسات صحبت کردم که البته این احساسات توام با تعقل بود. در صحبت هایم گفتم به امام و انقلاب و رهبری اهانت کرده اند و حتی به امام حسین(ع) هم اهانت کرده اند؛ وقتی حرف به اینجا رسید من خیلی ناراحت شدم که آن شب صدا و سیما ماوقع را منتشر کرد.

سالگرد 9 دی سال گذشته در تالار مصلی و در دانشگاه برگزار شد اما امسال پیشنهاد آقای نواداد رئیس صدا و سیما این است که برنامه در فضای باز برگزار شود تا تصویر بهتر منعکس شود.قرار بر این است که امسال بدین صورت اجرا شود مگر اینکه هوا نامساعد باشد. اگر هوا نامساعد باشد قطعا در مصلی برگزار می شود اما اگر مساعد باشد در سه راه مصلی اجرا می شود. به هر حال هر جا هم که باشد در هشتم دی برگزار خواهد شد چون سالگرد تظاهرات هشتم دی ماه است و اجتماع هم باید در این روز باشد. شما نیز در این رابطه بیشتر کار کنید تا اجتماع پر رونق تر برگزار شود.

آناج: چنین نقل شده است که در دوران فتنه در مجلس خبرگان کمیسیون تحقیق و تفحص تشکیل شد که شما نیز مسئول کمسیون بودید؛ این موضوع را تایید می کنید؟

نه. من مسئول کمیسیون نبودم، مسئول کمیسیون آیت الله یزدی بود و من هم عضو کمیسیون بودم.

وظیفه ای که متوجه ماست این است که مسائل روز اجمالا مطرح شود؛ مسائلی که ممکن است متوجه رهبری شود. کمیسیون تحقیق،کمیسیون خاصی است و در آیین نامه آمده است اولین کمیسیونی که باید با انتخاب مجلس خبرگان باشد، کمیسیون تحقیق است و یک بار برای انتخاب اعضای اصلی رأی گیری می شود و یکبار هم برای تعیین اعضای علی البدل. از دوره اول (که الان دوره چهارم است) آقایان لطف کرده و در هر دوره به من رأی داده اند. در این کمیسیون مسائل مهمی راجع به دولت ها مطرح شده است.

کمیسیون تحقیق خبرگان به این نتیجه رسیده که توانایی مقام معظم رهبری روز بروز بیشتر می شود

آناج: آقای مطهری اخیرا شبهاتی را در مورد مجلس خبرگان مطرح کرده و گفته اند که این مجلس در موضع سکوت و انفعال قرار دارد؛ نظر شما در این مورد چیست؟ آیا تا به حال پیش آمده است که در رابطه با موضوعی به حضرت آقا پیشنهاد یا تذکری بدهید؟

البته بنده نمی خواهم شان بحث را پایین بیاورم و فقط جواب آقای مطهری را بدهم. اصلا ایشات در سطحی نیستند که بخواهم پاسخ ایشان را بدهم. اما برای تنویر افکار عمومی در این خصوص توضیح می دهم.

یکی از وظایف کمیسیون تحقیق خبرگان(طبق اصل 111 قانون اساسی) این است که صفاتی را که باید در رهبری موجود باشد، بررسی کند که آیا رهبر این صفات را از دست داده یا از دست نداده است. مثلا رهبر باید مدیریت، مدبریت، شجاعت داشته باشد که این صفات در قانون اساسی نیز ذکر شده است. این مسائل روز به روز بررسی شده است. مثلا رهبری آقا در مسئله فتنه، بعد از فتنه دقیق بررسی شد. حضرت آقا چند ماه صبر کردند و سپس یک سخنرانی ایراد کردند و مردم به صحنه آمدند؛ این بهترین مدیریتی بود که حضرت آقا در حادثه فتنه از خود نشان دادند. اعمال و تاثیرات ما در حاشیه بود و شاید در یک استان موثر بودیم اما اصل مدیریت را مقام معظم رهبری انجام دادند و توانستند فتنه را خنثی کنند. در آن دوره کمیسیون تحقیق بیانیه ای را نوشت که من خود به عنوان سخنگوی کمیسیون آن را قرائت کردم و در صدا و سیما نیز پخش شد.

در موارد دیگر نیز ممکن است کمیسیون تحقیق ورود کند. یکی از این موارد نقص هایی است که بروز آن ها محتمل است. مثلا در صدا و سیما مشکلاتی وجود دارد و چون این سازمان زیر نظر رهبری است، مشکلات و نقص های آن در کمیسیون مطرح می شود تا مبادا این نقص ها متوجه خود رهبر باشد. در این موارد افرادی مامور به صحبت با متولیان امر می شوند تا ببینند آیا این مشکلات قابل رفع است یا خیر. یا مثلا در زمینه اقتصادی و جهاد اقتصادی یا اقتصاد مقاومتی به بررسی می پردازد تا ببیند این تدبیر رهبری، تدبیر خوبی بود یا خیر. احیانا اگر در پاره موارد احساس کنیم که بهتر است از خود آقا موضوع را جویا شویم، کمیسون تحقیق از ایشان وقت می گیرد و با مقام معظم رهبری ملاقات می کند و مسائل را (در زمینه های مختلف فرهنگی، اقتصادی و …) با ایشان در میان می گذارد.مسائل مزبور را با اقا طرح می کنیم و ایشان هم می گویند مثلا پاره ای از این مسائل قابل رفع است و برخی نیز قابل رفع نیست اما ایشان می گویند من پاره ای از این مسائل را به مسئولین امر تذکر می دهم و یا اینکه به ما می گویند خودتان مسئول امر را احضار کنید و موضوع را بررسی کنید. ما این کارها را انجام می دهیم و کسانی که می گویند اعضای مجلس خبرگان هر سال یکی دو بار جمع می شوند و شام می خورند و پراکنده می شوند؛ حرف بی خود، بی اساسی و ناآگاهانه یا مغرضانه می زنند. خود جلسه ی خبرگان که هر سال دو بار تشکیل می شود، بسیار پرمحتواست؛ اولا فردی از مسئولین (معمولا از وزرا و امنیت ملی دعوت می شود) به عنوان میهمان دعوت می شود که یک ساعت حق صحبت دارد. پنج نفر از خبرگان نیز حق دارند هرکدام یک ربع، از آن مسئول دعوت شده انتقاد کنند و مسئول مدعو نیز دوباره یک ربع فرصت دارد تا به انتقادات اعضای خبرگان پاسخ بدهد. در نطق های قبل از دستور نیز مطالب مهمی ذکر می شود که همه ی این مطالب یادداشت و به محضر آقا ارائه می شود.

وظیفه ی کمیسیون تحقیق نیز اجرای اصل 111 است و مسائل را همان طور که توضیح دادم دقیقا مطرح می کند و حتی دو سه نفر از اعضای کمیسیون را مامور می کند که مثلا رئیس جمهور یا فلان وزیر را دعوت کند و مشکلات (مشکلاتی که ممکن است در رابطه با رهبر در جامعه منعکس شود) را بررسی کند. در کمیسیون تحقیق غیر از مسائل ارتش و اموری که سری هستند، به دیگر مسائل مثل صدا و سیما، وزارت خانه ها، امنیت ملی، سیاست خارجی و … پرداخته می شود و اگر لازم باشد یا خود متولیان امر را دعوت می کند و یا مشکل را به محضر رهبر می رساند تا خودشان آن را برطرف کنند.

بنابراین گرچه وظیفه اصلی مجلس خبرگان تعیین رهبر است اما وظیفه دوم، یعنی نظارت بر ناتوانی صفات مزبور است با همان کیفیتی که توضیح دادم. مثلا اگر کمیسیون تحقیق در بررسی های خود به این نتیجه برسد که رهبر حافظه خود را از دست داده است، موضوع را به مجلس خبرگان گزارش می دهد.

الحمدالله کمیسیون تحقیق نه تنها تا به حال به ناتوانی نرسیده است بلکه به این نتیجه رسیده است که تجربیات آقا سال به سال بیشتر و توانش قوی تر شده است. با اینکه سن رهبر بالاتر می رود ولی از نظر توان کار و اشراف بر مسائل روز به روز قوی تر و بهتر می شود.

یک روز در محضر آقا بودم؛ پرونده ای را از ارتش و نیروهای مسلح برای آقا آوردند؛ فردی که از ارتش پرونده را آورده بود، خلاصه ی ان را نیز نوشته و روی پرونده پیوست کرده بود و گفت شاید شما وقت نداشته باشید پرونده را بخوانید برای همین من خلاصه اش را برایتان نوشته ام. آقا فرمودند نه بگذارید پرونده همین جا بماند؛ من همه ی آن را مطالعه خواهم کرد نه خلاصه اش را. حضرت آقا در تمام امور این چنین دقیق هستند. ایشان خیلی کم استراحت می کنند اما بر تمام مسائل اشراف دارند.

آناج: یکی از مسائلی که باعث شده شبهات در مورد خبرگان مطرح شود، این مسئله است که خبرگان جلسه غیرعلنی برگزار می کنند و این باعث می شود که عده ای شبهه ایجاد کنند که خبرگان فقط در پی تایید هستند نه تذکر، نظر شما چیست؟

از نظر قانون اساسی و قوانین عادی مذاکرات خبرگان علنی نیست بر خلاف مذاکرات مجلس نمایندگان که علنی است. اما کلیات جلسه هم به اطلاع رهبر می رسد و هم اعضای خبرگان در برخی مصاحبه ها آن را مطرح می کنند. درواقع مقدار مجاز و قانونی مطرح می شود.

قوانین مجلس خبرگان در دوره اول توسط شورای نگهبان و در دوره های بعدی به وسیله ی خود مجلس خبرگان تدوین می شود. اگر زمانی کمیسون آیین نامه به این نتیجه برسد که مذاکرات خبرگان علنی شود، این اتفاق قانونی می شود و انجام می گیرد. اما الان خبرنگاران فقط موقع نطق رئیس مجلس خبرگان و موقع اختتامیه و قرائت بیانیه می توانند حضور داشته باشند. پس وقتی جلسات مجلس خبرگان قانونا نمی تواند علنی شود، لذا فقط اجمالا بیان می شود و نمی توان جزئیات آن را منتشر کرد.

[آیت الله محسن مجتهد شبستری]

آناج: برخی شبهاتی مطرح می کنند مانند تذکر به به عمکرد رهبری در فتنه 88 یا قبل از انتخابات و یا در مورد فعالیت های بیت ایشان. آیا این موارد را تائید می کنید ؟

من چیزی به خاطر ندارم. گاه برخی شایعات مطرح می شود که پایه درستی ندارند. در مورد خود بنده مثلا چنین شایع کرده بودند که یکی از اعضای شورای نگهبان فوت کرده است و قرار است من به جای او جایگزین شوم! این شایعه کاملا بی اساس بود. برخی از شبهات افترای محض است و این مورد که شما ذکر کردید از همین دسته شایعات است. من اصلا به خاطر ندارم که مجلس خبرگان چنین تذکری به آقا داده باشد.

آقا در چنین مواردی معمولا کلیات را می فرمایند. ایشان همیشه می گویند رأی من مخفی است و کسی از آن خبر ندارد. ممکن است برخی کلیات را بگویند که با ویژگی های یک کاندیدا مطابقت نداشته باشد و با دیگری مطابقت داشته باشد. آقا هیچ گاه به نفع یک فرد خاص سخن نمی گوید و نگفته است.

با توجه به تذکرات فراوان ولی باز هم بعضا افراد دخیل در فتنه استفاده می شود و این خلاف قانون است

آناج: با توجه به اینکه فتنه در کشور ما خط قرمز به شمار می رود، ولی می بینیم در برخی مراسمات حامیان فتنه در آن ایراد سخنرانی می کنند و چنین شایع شده که برخی مسئولین میانی استان ما نیز از افراد دخیل در فتنه هستند؛ نظر شما در این مورد چیست؟

من در این مورد، بعد از آن جلسه خاص در مجتمع پتروشیمی تذکر دادم. شنیدم که در آن جلسه کلیپی را از فتنه گران پخش کرده اند و سخنران نامناسب و بی سوادی سخنرانی کرده است؛ من نیز مسئولین ذی ربط را احضار کرده و به ایشان تذکر دادم و آن ها نیز انجمن اسلامی معلمین را مقصر دانستند و گفتند ما بی خبر بودیم و آنان را محکوم و توبیخ می کنیم. من طبق وظیفه تذکر دادم و ظاهرا سخنرانی که در آن مجلس سخنرانی می کرد الان ممنوع الصحبت است و اجازه سخنرانی در مجالس دیگر را ندارد. اما اخیرا شنیدم در جای دیگری هم صحبت کرده است که من باز هم برخورد کردم.

مسلما فتنه خط قرمز ماست و نباید مسئولین ما از این دسته باشند. به یاد دارم آیت الله جنتی چند بار در نماز جمعه نیز این موضوع را مطرح کردند که نباید مسئولین از بین فتنه گران انتخاب شود. اما متاسفانه کم توجهی صورت می گیرد و این افراد انتخاب می شوند و کارهای خلاف انجام می دهند.

آناج: از وقتی که در اختیار ما قرار دادید متشکریم.

گفتگو از: کاوه صدق روحی/وهاب حسنی

No responses yet

Nov 21 2014

بازخوانی تاریخ: گفتگو دانشجو خط امامی و کارمند سفارت آمریکا پس از 35 سال

نوشته: خُسن آقا در بخش: آمریکا,تاریخی,سیاسی

پارسینه: از این گفت و گو خیلی خوشحال شدم . گفت و گو و مذاکره می تواند رفع کننده خیلی سوءتفاهم ها باشد. آقای لیمبرت با همسر ایرانی شان در شیراز زندگی می کردند. من هم همسرم شیرازی است و با طبع شیرازی ها آشنایم . البته نمی دانم آقای لیمبرت می داند که همسرمن جزو دانشجویان اشغال کننده ی سفارت بود و ما همان جا با هم آشنا شدیم .
پارسینه : از آقای لیمبرت که یکی از دیپلمات های امریکایی بودند که در ماجرای تسخیر سفارت امریکا در تهران در سال 1358 به گروگان گرفته شدند هم چنین آقای ابراهیم اصغر زاده از دانشجویان پیرو خط امام و طراح تسخیر سفارت امریکا در سال 58 که حاضر شدند در این گفت و گوی رو در رو شرکت کنند بسیار متشکریم . در ابتدا از دو طرف می خواهیم خاطراتشان از یکدیگر در آن 444 روز را بیان کنند و با ما درمیان بگذارند . با آقای اصغر زاده شروع می کنیم .

شما چه تصویر یا خاطره ای از آقای جان لیمبرت در دوران تسخیر سفارت دارید؟
اصغر زاده : آقای لیمبرت جزو بخشی از کارمندان بود که نمی شد اطلاق جاسوسی برای ایشان داشت ، آقای لیمبرت چهره ای فرهنگی بود که در بخش دیپلمات ها طبقه بندی می شد . من البته در آن مدت رابطه ی شخصی با آقای لیمبیرت نداشتم و خاطره ی خاصی از ایشان ندارم . به خاطر دارم که در آن زمان روی یک سری افراد حساسیت ویژه بود . منظورم کارمندان ایستگاه سیا و پنتاگون در تهران است . بقیه بخش های سفارت مانند بخش کنسولی – که آقای لیمبرت هم جزو آنان محسوب می شد – کم تر زیر ذره بین دانشجویان بودند. بعد از پایان گروگان گیری بود که من با ابعاد شخصیتی آقای لیمبرت آشنا شدم .

آقای اصغر زاده ! آقای لیمبرت یک تفاوت با دیگر گروگان ها داشت و آن این که به زبان فارسی مسطلط بود . این وجه تمایز تفاوتی میان ایشان و سایر گروگان برای شما ایجاد نمی کرد؟
اصغرزاده : متأسفانه مورد خاصی را به یاد ندارم . اما به خاطر دارم که درمیان بچه ها مشهور بود . که آقای لیمبرت به زبان و ادبیات فارسی مسلط است و با حافظ و اشعار او آشنایی کامل دارد. اما این که آیا اتفاق خاصی میان من و ایشان افتاده باشد چیزی به خاطر ندارم .

آقای لیمبرت ! شما چطور؟ آیا تصویر یا خاطره ای از آقای اصغرزاده به عنوان یکی از دانشجویانی که شما را به گروگان گرفته بودند ، در ذهن دارید؟
لیمبرت : نزدیک به 35 سال از جریان گروگان گیری گذشته است . ممکن است برخی چیزها اتفاق افتاده باشد اما از یاد رفته باشد . با این حال من هم مثل آقای اصغرزاده خاطرات مشخصی از ایشان ندارم . با یک تفاوت و آن این که در دوران گروگان گیری چشمانم بسته بود. خبر ندارم که آیا این آقای اصغرزاده بود که لوله ی هفت تیر را در روز اشغال سفارت بر شقیقه من گذاشت و تهدیدم کرد ؟ یا آیا ایشان جزو کسانی بود که بعد از چند ماه جوخه های اعدام نمایشی را ه انداخت و در ساعت دو نیمه شب صحنه ی اعدام نمایشی را برای من اجرا کرد یا نه ؟ چون چشمم بسته بود فرصت نداشتم که ببینم ایشان این کارها را کرد یا دیگر دانشجویان.

اصغرزاده : آقای لیمبرت اشاره کردند که بعد از 35 سال برخی چیزها از یادشان رفته . فکر می کنم ایشان نوع برخورد دانشجویان را فراموش کرده اند. دانشجویان اصلا اسلحه نداشتند و این ها به صحنه های هالیوودی شبیه
است که در فیلم آرگوهم استفاده شده بود . شاید این خاطرات آقای لیمبرت را آن فیلم برای شان ایجاد کرده باشد نه واقعیت ها. من درک می کنم که آقای لیمبرت از دست دانشجویان آزرده خاطر باشد و به ایشان حق هم می دهم اما واقعیت این است که دانشجویان طبق دستورالعمل رسمی که داشتند نباید از اسلحه استفاده می کردند . و اگر مورد خاصی وجود داشته بدون مجوز شورای مرکزی و گروه اداره کننده ی اشغال سفارت بوده است. در مورد تماس با گروگان ها ، واحدی مسئول اداره جابجایی آن ها بود دستورالعملی داشت که مطابق آن ، موظف به خوش رفتاری با گروگان ها بود و مراقبت از سلامت آن ها . آن ها حتی باید مراقب می بودند که گروگان ها به خاطر نقشه ی فرار به خودشان آسیبی نزنند یا مبادا خودکشی کنند. البته این گروه نگهبانی هم زیر نظر من نبود.

آقای اصغرزاده می گویند رفتارها و مراقبت های انجام شده برای حفاظت از جان دیپلمات ها بوده است؟ آقای لیمبرت ! آیا شما شاهد قوانین سفت و سختی در جهت مراقبت بودید یا چیزی متفاوت از آن که بشود اسمش را بدرفتاری گذاشت؟

لیمبرت : من همیشه به دانشجویان گوشزد می کنم که مراقب باشند میان امر واقع و آن چیزی که دلشان می خواهد واقعیت باشد ، تفاوت قائل شوند . مثلا آقای اصغرزاده از خوش رفتاری سخن می گوید و من از این حرف خنده ام می گیرد که گذاشتن اسلحه بر سر گروگان ها در جلوی سفارت یا اجرای اعدام نمایشی یا این که مرا نه ماه در انفرادی نگه داشتند ، آیا خوش رفتاری است؟ شاید آقای اصغرزاده می خواهد که خودش را بخاطر رفتاری که با ما داشته راضی و تبرئه کند و این مسئله دیگری است اما با واقعیت نسبتی ندارد.

آقای لیمبرت ! در ایران انقلاب شده بود و بعد از این انقلاب بسیاری از کسانی که سیاست گذاران رژیم سابق بودند به امریکا پناهنده شده بودند. از طرف دیگر امریکایی ها پذیرفته بودند که شاه سابق برای درمان وارد کشورشان بشود . آیا به نظر شما این رفتار این حق را برای دانشجویان ایجاد نمی کرد که از دست امریکا و سیاستش در قبال ایران عصبانی باشند ؟
لیمبرت : معلوم است که ان روزها جو خاصی در تهران وجود داشت . هیجان و هرج و مرج انقلابی بر ایران حاکم بود و علاوه بر این از کسی پنهان نبود که نظام جدید ایران با امریکا رابطه ی خوبی ندارد . وضعیت داخل ایران به دلیل هیجان ناشی از انقلاب یا ناامنی و هرج و مرج همراه بود و برخی در داخل ایران دنبال بهانه ای بودند تا به هم ریختگی اوضاع را نه به دلیل مشکلات مدیریتی خودشان بلکه به دلیل وجود یک دشمن بزرگ خارجی توصیف کنند. به این شکل که اگر کردستان مشکلی وجود داشت به دلیل دخالت های امریکا می دیدند . ولی ناراضی بودن ایرانی ها از امریکایی ها یا سوء تفاهم هایی که درباره ی عملکرد امریکا داشتند هیچ گاه رفتار آقای اصغرزاده و دوستانش را توجیه نمی کند.

آقای اصغرزاده نظر شما چیست ؟ آیا به نظرتان واکنش شما و دوستانتان واکنشی طبیعی به رفتار آمریکایی ها بود ؟

اصغرزاده: من به آقای لیمبرت بخاطر سختی هایی که درآن جهارده ماه کشیدند حق میدهم اما آقای لیمبرت هم باید به ما حق بدهد که از رفتار امریکایی ها عصبانی و گله مند باشیم. من نمی گویم که ما باید همه کاسه کوزه ها را سر سفارت امریکا می شکستیم . با این حال از اول انقلاب ایرانی ها خیلی خویشتن داری نشان دادند . من ادامه پیدا کردن گروگان گیری به مدت 444 روز را تایید نمی کنم و هیچ حرکتی مشابه اتفاقی که در سیزدهم آبان 58 افتاد هم تایید نم کنم .

با این حال در نظر بگیرید که این اتفاق در دوره ی جنگ سرد رخ داد . دورانی که امریکا از بسیاری از کودتاهای نظامی در امریکای لاتین و آسیا حمایت می کرد . امریکا پشت سر هر کودتای نظامی حضور داشت و فضای عمومی بسیاری کشورها حتی خود امریکا و کشورهای اروپای غربی ضد امریکایی بود . تا قبل از تسخیر سفارت امریکا توسط ما ، چهل تا پنجاه مرتبه سفارت های کشورهای غربی و از همه بیش تر امریکا مورد تهاجم دانشجویان قرار گرفته بود که بعضی از این تهاجم ها مسلحانه بود . بنابراین اعتراض دانشجویی به امریکا یک اتفاق غیرطبیعی نبود .

در داخل امریکا جنبش دانشجویی این کشور در برابر دخالت نظامی امریکا در ویتنام ایستاد . من نمی دانم آقای لیمبرت در این جنبش حضور داشته یا خیر اما آقای کلینتون مثلا در این جنبش ضد جنگ حضور داشت. این ها همه نشان می دهد که دولت و سیاست های امریکا مداخله جویانه بوده است . دانشجویان به سراغ سفارت یک کشور بی طرف نرفته بودند، بلکه به سراغ کشوری رفته بودند که بر ایران اثرگذار بود. کارتر با شعار حقوق بشر روی کار آمد اما بیش ترین حمایت را از شاه ایران به عمل آورد . بعد از هفدهم شهریور و کشتار مردم تهران ، کارتر از شاه حمایت کرد . او پیش تر در سفر شب ژانویه نیز از شاه حمایت کرده بود . سیزدهم آبان یک سال قبل از تسخیر سفارت امریکا وقتی در دانشگاه تهران درگیری شد و دانش آموزان کشته شدند ، باز هم کارتر از شاه حمایت کرد .

این همه حمایت از حکومتی مثل حکومت شاه با شعار دفاع از حقوق بشر چه تناسبی داشت ؟ در داخل خاک امریکا ساواک ایران بیش ترین تعقیب را علیه دانشجویان مخالف شاه انجام می داد و امریکایی ها حرفی نمی زدند . من اگر بخواهم از این حرف ها بزنم مثنوی هفتاد من کاغذ خواهد شد و گوش همه از تکرا ر این دخالت ها و سیاست های امریکا علیه ایران پر است . نمی خواهم بگویم که حکومت امریکا در تهران یک رژیم ایدئولوژیک یک دست بوده است . اگر در سفارت امریکا در تهران به جای شصت هفتاد کارمند که بخشی از آن ها کارمند ایستگاه سیا و پنتاگون بودند . هفتاد نفر مثل جان لیمبرت حضور داشتند دانشجویان به فکر تسخیر سفارت نمی افتادند .

لیمبرت : آقای اصغر زاده تعارف می کند.

اصغرزاده : این طور نیست ! سفارت امریکا تا قبل از بیست و هشتم مرداد 1332 در ایران مورد احترام بود. علتش هم نقش مثبتی بود که امریکایی ها در خروج نیروهای شوروی از ایران و نجات آذربایجان بازی کرده بودند. اما بعد از بیست و هشتم مرداد و نقش امریکا در این کودتا ، همواره روی سفارت امریکا حساسیت وجود داشت. سفارتی که به دلیل همکاری های نظامی ایران و امریکا عملا به پادگان ژنرال ها و مستشاران نظامی امریکایی بدل شده بود

. در واقع در سفارت امریکا، تصمیم گیر اصلی در خصوص ایران نه بخش سیاسی بلکه بخش نظامی بود. در اسناد سفارت که منتشر شده ، گزارش های خود آقای لیمبرت وجود دارد که با واقع بینی از اوضاع ایران تنظیم شده است اما گوش شنوایی در واشینگتون پیدا نکرده است . گزارش ها به واشینگتون نوشته بودند که اگر امریکا شاه را بپذیرد تأمین امنیت دیپلمات های امریکایی در تهران سخت خواهد شد .

حرف من این است که اگر افرادی بادیدگاه های آقای لیمبرت در سفارت حضور داشتند اوضاع به آن شکل نمی شد . الان آقای لیمبرت از کلیت امریکا دفاع می کند به رغم انتقاداتی که به دولتش دارد ، من هم از کلیت نظام جمهوری اسلامی به رغم انتقاداتی که ممکن است داشته باشیم دفاع می کنم .

آقای لیمبرت اما حاضر نیست جمهوری خواهان را زیر سوال ببرد و بپذیرد که راکفلرو کیسینجر بودند که این بلا را سر امریکا در آوردند . اگر رابطه ایران و امریکا به هم نمی ریخت و نیروی اسلام گرای میانه رو در ایران باقی می ماند ، ای بسا آینده ی خاورمیانه چیزی جز وضعیت فعلی بود . آقای لیمبرت الآن باید گواهی بدهند که دولت جمهوری خواه امریکا بعد از پانزدهم سپتامبر ،در زمانیکه بهترین موقعیت برای بهبود رابطه اش با ایران را دراختیار داشت با حضور مشاورانی چون جان بولتون و پل وولفوویتزو رامسفلدودیک چنی بازی را به سمتی برد که انگار حکومت شیعه در منطقه ی خاورمیانه عامل اصلی مشکلات است . در حالی که این گونه نبود و نیست .

همین تفکر امریکایی ها بود که در دوران جنگ سرد برای ایستادن در برابر اتحاد شوروی سلفی گری را در منطقه تقویت کرد که امروز نتایج آن دیده می شود.

آقای اصغرزاده معتقد است ،اگر همه دیپلمات ها مثل لیمبرت بودند و در امور داخلی ایران دخالت نمی کردند تسخیر سفارت رخ نمی داد . آقای لیمبرت !آیا شما این حرف و سخن را قبول ندارید؟

لیمبرت: والا، حرف آقای اصغرزاده از آن حرف های تاریخی است که نمی توان آن را ثابت کرد .آقای اصغرزاده خیلی از امریکا گله دارند و به نظرم فایده ای ندارد که حالا بنشینیم بعد از 35 سال مثل یک زن و شوهر از همدیگر گله گذاری کنیم . این کار بی فایده است و نتیجه ای در بر ندارد . من بعنوان یک شهروند امریکا با تمام سیاست های دولت فعلی یا گذشته ی امریکا موافق نبوده و نیستم . من برای شما بگویم که تا قبل از انقلاب حاضر نشدم برای خدمت دیپلماتیک به تهران بیایم . وزارت خارجه به دلیل تسلط من به زبان فارسی این پیشنهاد را به من می داد اما من به دلیل مخالفتم با سیاست های امریکا در نزدیکی بیش از حد با شاه – که به اعتقاد من به منافع ملی امریکا ضربه می رساند – پیشنهاد حضور در تهران را نمی پذیرفتم .

اساس سیاست امریکا در ایران دوران شاه ، سالم نبود. بعد از انقلاب اوضاع تغییر کرده بود . بنابراین من درک می کنم که آقای اصغرزاده و همکلاسی هایش نسبت به سیاست های امریکا با توجه به سابقه ی طولانی نزدیکی امریکا به رژیم سابق ایران نگرانی داشتند . ایران 35 سال قبل مشکلات زیادی داشت . اما مسئله این است که آیا آقای اصغرزاده و دوستانش تصور می کردند با گرفتن سفارت امریکا و گروگان نگه داشتن ده ها امریکایی ، مسائل ایران حل خواهد شد؟ ما دیدیم که نه تنها این گونه نشد بلکه اوضاع به هم ریخته تر هم شد

. با این کار وضع بهتر نشد و صد برابر بدتر شد و عوارض منفی اش تا امروز هم باقی مانده است.

آقای لیمبرت یکی از بدگمانی ها نسبت به عملکرد سفارت امریکا در تهران دخالت در سیاست داخلی و انجام کارهای خلاف آمد دیپلماتیک در سفارت امریکا در تهران بود. آیا این را شما می پذیرید که سفارتخانه تان در تهران فراتر از وظایف قابل قبولش ، روابطی می گرفت یا کنترل های اطلاعاتی انجام می داد؟

لیمبرت: یکی از مسئولیت های هر سفارتخانه ای جمع آوری اطلاعات از آن کشور است . سفارت امریکا در تهران یا سفارت های کشور شما ایران در کشورهای مختلف قطعا بخش های اطلاعاتی نیز دارد که کار ویژه های مشخصی دارند. مشکل آنجا بود که آقای اصغرزاده و هم کلاسی هایشان می گفتند قصد امریکا از جمع آوری اطلاعات ، براندازی حکومت جمهوری اسلامی بوده است. این مسئله با حقیقت نسبتی نداشت. مأموریت من و همکارانم پس از انقلاب به دلایل مختلفی از جمله جنگ سرد و رقابت با شوروی ، تلاش برای یافتن راهی جهت برقراری ارتباط مناسب با دستگاه جدید انقلابی بود. ایران چه قبل و چه بعد از انقلاب برای امریکا اهمیت استراتژیک داشت زیرا تولید کننده ی بزرگ نفت بود .

دیپلمات های امریکایی دستور داشتند که اگر امکان برقراری روابط دوستانه و صمیمی با دستگاه انقلابی کم است، لااقل به دنبال این باشند که حکومت جدید ایران و امریکا بتوانند بر سرمنافع مشترکشان گفت و گو کنند.

اصغرزاده : من فکر میکنم جان وارد مرحله خوبی شده است، به نظرمن پاسخ به این سوال که «آیا سفارت امریکا در تهران در 35 سال قبل کارهای خلاف عرف دیپلماتیک انجام میداده یا خیر؟» را باید به تاریخ نویسان سپرد که اکنون به کمک همین اسنادی که ما منتشر کرده ایم می توانند قضاوت کنند که امریکا در آن دوره در ایران چه می کرده است؟ مسئولیت این موضوع به عهده ی لیمبرت نیست زیرا او یک دیپلمات در بخش کنسولی بوده که به وظایفش عمل می کرده و اگر مسئولیتی بر کسی مترتب باشد، دولت امریکا مسئول است .

امریکا اشتباهاتی کرده است که امروز در خصوص فعالیت های اطلاعات این کشور شبه های بیشتری هم مطرح شده است. افشاگری های اسنودن و سایت ویکی لیکس نشان داده است که دولت امریکا شنودهای گسترده ای انجام داده است و این موضوع حساسیت بالایی در افکار عمومی جهان درست کرده است. این حساسیت جهانی در آن دوره دانشجویان وجود داشت و ما تلاش کردیم از طریق انتشار اسناد به دنیا ثابت کنیم که حساسیت ما بی جا نبوده است.

آیا شما در سفارت امریکا به ابزارهایی که نشان دهد سفارت سفارت روش هایی خلاف عرف دیپلماتیک برای جمع آوری اطلاعات داشته برخورد کردید؟

اصغرزاده : ما 35 سال است که داریم این موضوع را فریاد می زنیم که بله ! این دستگاه ها وجود داشته است.

با این حال ما الآن داریم یک بازخوانی انجام می دهیم و برطبق آن می گوییم که سفارت امریکا از بخش های مختلفی تشکیل شده بود که بخش هایی از آن وظایف معمول دیپلماتیک خود را انجام می داده اند اما برخی بخش های دیگر این گونه عمل نمی کرده اند. ما نه می توانیم فراموش کنیم که امریکا در امور داخلی ایران دخالت می کرده است و نه امریکایی ها می توانند بطورکامل بحران 444 روز را فراموش کنند. حل شدن این موضوع از طریق چشم پوشی بر واقعیات امکان پذیر نخواهد بود. کاری که من و آقای لیمبرت در ایران و امریکا می توانیم بکنیم بازخوانی این واقعه از لحاظ تاریخی است . من بعنوان طراح اشغال سفارت به بازخوانی و خودانتقادی در این خصوص پرداخته ام و معتقدم دانشجویان باید بعد از 48 ساعت سفارت را ترک می کردند نه این که بعد از چهارده ماه کار به جایی برسد که مقامات ایران به انحای مختلف به دنبال حل موضوع گروگان گیری باشند وماجرا لاینحل شده باشد.

آقای اصغرزاده چه شد که شما چهارده ماه در سفارت ماندید؟
اصغرزاده: دانشجویان چنین قصدی نداشتند دانشجویان از یک مرحله ای به بعد دیگر در ماجرای سفارت نقشی نداشتند.

چه کسی نقش داشت؟
اصغرزاده: تصمیم گیری در خصوص سفارت و گروگان ها به عهده ی حکومت و بطور مشخص امام خمینی قرار گرفت . امام خمینی رهبر انقلاب از قضیه ی تسخیر سفارت برای ایجاد وحدت ملی و متحد کردن همه ی گروه ها استفاده کردند ، مملکت از آشفتگی عبور کرد اما باید بگویم که دانشجویان نقش تصمیم گیر را در مورد گروگان ها نداشتند.

این طور که شما می گویید دانشجویان از جایی به بعد کاره ای نبودند؟
اصغرزاده: بله ما خودمان هم داخل سفارت تبدیل به گروگان شده بودیم . ما دانشجویانی بودیم که انقلاب را دوست داشتیم و نمی خواستیم انقلاب ضربه بخورد. امریکا شاه را به کشور خود برده بود و می گفت نیات من بشر دوستانه است. این موضوع به هیچ عنوان از طرف ما قابل باور نبود . تحلیل ما این بود که در بدترین حالت ، شاه برای طرح ریزی یک کودتای نظامی به امریکا رفته بود و در بهترین حالت امریکایی ها می خواهند با این کار مردم به ایران توهین کنند . دانشجویان در اولین اطلاعیه ی خود تصریح کردند که امریکا یا شاه را تحویل دهد و یا از امریکا اخراج کند . من به ضرس قاطع به شما می گویم اگر امریکا در همان روزهای اول شاه را از امریکا خارج کرده بود گروگان گیری به پایان می رسید. اما بحران به قدری پیچیده شد که به رغم مرگش ، ماجرا حل نشد. به نظر من جمهوری
خواهان امریکا مخالف حل سریع بحران بودند و می خواستند از این طریق انتخابات را ببرند. جمهوری خواهان می دانستند که ایرانی ها دوست دارند کارتر به دلیل رویارویی با مردم ایران در انتخابات کشورش شکست بخورد . بنابراین همه تلاش خود را کردند که بحران طولانی تر شود.

آقای لیمبرت !آقای اصغرزاده به دو نکته اشاره کردند. اول اینکه گفتند ما هم بعد از دو سه روز اول گروگان سیاست مداران در ایران بودیم . نظر شما چیست ؟ نکته ی دیگر آن که گفتند شما و همکارانتان در سفارت امریکا به نوعی گروگان سیاست های رقبای جمهوری خواه کارتر بودید. و آن ها تلاش کردند تا گروگان گیری ادامه یابد و کارتر شکست بخورد.
لیمبرت: البته این فرضیه در مورد تلاش جمهوری خواهان برای طولانی شدن گروگان گیری وجود دارد و بحث پیرامون آن هم زیاد شده است. آقای گری سیک مشاور کارتر هم کتابی در مورد به نام اکتبر سورپرایز نوشته است. ولی من تاکنون مدارک متقنی در اثبات این فرضیه نیافته ام . معلوم بود که جیمی کارتر قربانی ماجرای سفارت شد. ایرانی ها ما را تا آخرین لحظات روی کار بودن کارتر نگه داشتند ، چرا حاضر نبودند ما را به کارتر تحویل بدهند؟ چرا ما را به رونالدریگان تحویل دادند؟آیا این پروسه به دلیل توطئه بوده است؟ من مدرکی در این باره ندارم . اما در مورد بخش دیگر سوالتان هم بگویم که تحلیل ما در سفارت در ساعت اول این بود که حرکت دانشجویان مانند حرکت های دانشجویی در دهه ی 1970 است.

در این دهه اشغال سفارت یا دفتر دانشگاه امر بدیعی نبود. ما تصور می کردیم که این دانشجویان هم به همین شکل عمل خواهند کرد و پس از مدت کوتاهی سفارت ر ترک می کنند . البته ما نگران خونریزی نیز بودیم . ممکن بود از طرف محافظان سفارت و دانشجویان تیراندازی صورت بگیرد و یکی از طرفین کشته شود و بحران جدی تر شود . با این حال چنان که دیدید اشغال سفارت امریکا در تهران تبدیل به یک تئاتر بین المللی و یک سریال چندین قسمتی شد .

با این حال من به خاطر دارم که در دوران اسارتم در تهران یکی از همکلاسی های آقای اصغرزاده نکته ی مهمی به من گفت : شاید دوماهی از اشغال سفارت به خاطر بود و شاه نیز امریکا را ترک کرده بود . آن فرد به من گفت :«اشغال سفارت بخاطر شاه نیست و یا بدلیل مسئله ی شخصی میان ما و شما نیست. ما کار مهم تری داریم.» پرسیدم :«کار شما چیست؟» گفت:«کار ما خرد کردن گروه میانه رو است که در صف انقلابیون هستند و باید از صف انقلاب تصفیه شوند.» این اتفاق واقعا هم رخ داد و افشاگری های دانشجویان همین هدف را دنبال می کرد.

من الآن هشتاد جلد افشاگری های دانشجویان را دارم. آن زمان دانشجویان با هیاهوی فراوان این اسناد را منتشر می کردند که بیایید ببینید امریکا فلان کرده و بهمان کرده ! اتفاقا یک از مدارک سفارت توسط آقای ادوارد اسنودن افشا شده است که گزارش من از تهران است. وقتی بعد از 35 سال این گزارش را خواندم متوجه شدم که تحلیل درستی بوده است .

من کاری ندارم که اشغال سفارت در ابتدا با چه هدفی صورت گرفت اما به وضوح مشخص است که این ماجرا به تدریج به یک مسئله برای کشمکش داخلی در انقلاب ایران نیز تبدیل شد و ربطی به ما یا به شاه نداشت.

اصغرزاده : من فکر میکنم که این حرف ها که ما به دنبال حذف میانه روها بودیم ، تحلیل آقای لیمبرت است نه خیر و واقعیت . من بعنوان طراح تسخیر سفارت به شما می گویم که هدف از اشغال سفارت اعتراض
به سفر شاه به امریکا بود و این مسئله در بیانیه ها و تحلیل های ما منعکس است بدون مسئله ی پذیرفتن شاه در امریکا دلیلی برای حمله به سفارت وجود نداشت. قبلا که سفارت توسط گروه های دیگری مورد تعرض قرار گرفته بود. مقامات ایرانی اجازه ی ادامه ی اشغال را نداده و ماجرا را فیصله داده بودند. حتی الان عده ای مدعی هستند که در ساعات اولیه ی اقدام دانشجویان ، امام خمینی با کار ما مخالف بوده است . پس این حرف که حمله به سفارت برای حذف میانه روهای انقلاب بوده حرف صحیحی نیست . اما این که آیا کسانی از این موضوع برای چنین هدفی استفاده کردند – بخصوص بعد از استعفای دولت موقت – بحث دیگری است.

آیا شما قبل از تسخیر سفارت پیش بینی نمی کردید که این اتفاق موجب استعفای دولت موقت خواهد شد؟
اصغرزاده : ما چنین پیش بینی ای در تحلیل هایمان داشتیم اما قصدمان ضربه زدن به دولت موقت نبود . دولت موقت به اشکال خیلی ساده تری می توانست ساقط شود کافی بود. نیروهای انقلابی مخالف دولت اعلان یک راهپیمایی بزرگ علیه دولت موقت را بکنند با توان بسیجی که آن روز داشتند می توانستند میلیون ها نفر را علیه دولت به خیابان بیاورند و دولت را ساقط کنند.

آقای لیمبرت ! دولت موقت هم زمان با تسخیر سفارت امریکا استعفا داد و کنار رفت . اگر فرض کنیم که هدف دانشجویان دانشجویان صرفا حذف آقای بازرگان و دولتش بوده پس ماجرا نباید 444 روز ادامه پیدا می کرد؟

لیمبرت : این سوال خوبی است! شاید عده ای در این میان موج سواری کردند. اما باید از آقای اصغرزاده بپرسیم که چرا در آن دوره مقامات ایرانی و نه دانشجویان مسئول حفظ امنیت سفارتخانه بودند. آن ها در قبال جان ما مسئول بودند . این سوال هنوز برای من بی جواب است که چرا مقامات ایرانی مسئله را حل نکردند؟آن ها می توانستند در اعتراض به سیاست های امریکا ظرف 48 ساعت از ما بخواهند سفارت را تعطیل و از ایران خارج شویم . این موضوع یک عرف جهانی است که شاید از زمان ساسانی و هخامنشی هم محترم بوده چه برسد به قرن بیستم!چرا آن ها که درایتشان بیش تر از دانشجویان بیست و چندساله بود از این روش استفاده نکردند؟

اصغرزاده : من حرف لیمبرت را رد نمی کنم اما معتقدم هر دو سو در تحلیلمان باید نگاهی به داخل نیز داشته باشیم . این که چرا گروگان گیری به بحرانی 444 روزه تبدیل شد یک ایراد است. این که چرا ما دانشجویان میان دیپلمات ها و کارمندان ایستگاه سیا تفکیک قائل نشدیم ایراد ماست . امریکایی ها نیز باید به نقش سیاست هایشان در شکل گیری و ادامه ی این بحران معترف باشند .
نمی توان گفت که دلیل متقنی وجود ندارد و بحث را بست. در اسناد سفارت هست که آقای سولیوان به وزارت خارجه ی امریکا نوشته که ورود شاه به امریکا موجب به خطر افتادن
امنیت سفارت در تهران خواهد بود. یا مواردی است که به امریکا گزارش می دهند که باید تحولات داخل ایران به رسمیت شناخته شود. بنابراین باید بپذیریم که دولت امریکا نیز با دستپاچگی در این موضوع عمل کرد و حتی اسیر توطئه های داخلی خودش شد. شاهد من برای این اتفاق به خیلی بعدتر باز می گردد. آقای خاتمی رئیس جمهور ایران درمصاحبه با کریستین امانپور با گروگان های امریکایی ابراز همدردی کرد.

ایشان از اولین رؤسای جمهور بود که حادثه یازدهم سپتامبر را محکوم کرد . در برابر این سیاست های مسالمت جویانه ایران ، آقای بوش و تیم او چه کردند؟ آن زمان که دیگر شوروی و جنگ سرد در کار نبود . آقای بوش ایران را محور شرارت اعلام کرد. معلوم بود که این سیاست امریکا به بهبود روابط داعش شده اند . این گروه ها کجا نسبتی با ایران داشته و دارند که بوش ایران را هم ردیف آن ها قرار داد؟چه کسی مسئول این خطای بزرگ جرج بوش است؟خطای آقای بوش به رشد رادیکالیسم کمک کرد.

آقای لیمبرت !شما اشاره کردید که هیچ مدرکی در مورد دخالت لابی های امریکایی برای تداوم گروگان گیری وجود ندارد. بگذارید یک سؤال تکمیلی و مشابه بپرسم . شما از سفارت امریکا در تهران به وزارت خارجه امریکا گزارش داده بودید که ورود شاه به امریکا امنیت سفارت و اتباع امریکایی را تهدید خواهد کرد. چرا دولت امریکا از کنار این هشدارها گذشت ؟ برخی ها شاید مبتنی بر تئوری توطئه تحلیل کرده اند که چه بسا برخی لابی های امریکایی به دنبال این بودند که شما در تهران گیر بیفتید تا منافع آن ها برای بلوکه کردن پول های ایران در بانک منهتن و جاهایی دیگر تأمین شود. به نظر خودتان چرا دولت امریکا در قبال سرنوشت شما در تهران به نوعی غیرمسئولانه رفتار کرد؟واقعا چه پاسخی برای این سؤال بی جواب در این 35 سال که از تسخیر سفارت امریکا می گذرد پیدا کرده اید؟

لیمبرت : اتفاقا دانشجویانم که الآن نهایتا بیست ساله هستند همین سوال را از من دارند که چرا دولت امریکا شما را از تهران خارج نکرد؟ چرا تعداد کارمندان سفارت را کاهش نداد؟ چنان که اشاره کردید در تابستان سال 58 از آقای بروس لینگن کاردار سفارت امریکا در تهران سوال شده بود که نظرش در مورد پذیرش شاه در امریکا چیست ؟آقای لینگن به مرکز پاسخ داده بود که این حرکت ممکن است به اتفاقات زیر منجر شود: سقوط دولت موقت، برباد رفتن امید برقراری روابط دوستانه میان ایرانی انقلابی و امریکا ، و دست آخر در خطر افتادن امنیت کارکنان سفارت امریکا در تهران ، تمام پیش بینی های آقای لینگن درست از کار در آمد .

دولت امریکا به رغم نظر سفارتش در تهران عمل کرد . البته باید بگویم که اشغال سفارت به آن شکل قابل تصور نبود. من پاسخی که به نظر خودم می رسد این است که ایران به مدت دویست سال زمین رقابت روسیه و بریتانیا و پس از آن زمین رقابت شوروی و امریکا بود. بعد از انقلاب سیاست مداران امریکا که هم چنان در قالب جنگ سرد فکر می کردند ، نمی خواستند میدان را به نفع شوروی در ایران خالی کنند. بخصوص آقای برژینسکی چنین اعتقادی داشت. اگر امریکا خودش سفارت را تعطیل می کرد و از ایران می رفت قافیه را در یک مبارزه ی
سی ساله از آغاز جنگ سرد و بحران آذربایجان تا آن روز در برابر شوروی باخته بود و پذیرش این موضوع در واشینگتون سخت بود.

اصغرزاده : من هم صحبت های آقای لیمبرت را تأیید می کنم . فضای جنگ سرد خودش را به امریکا دیکته می کرد. در آن زمان کشورها به دو بلوک شرق و غرب تقسیم می شدند. در این میان کشورهای غیر متعهد کم تر دیده می شدند . امریکا دشمن اصلی خود را شوروی می دانست و برعکس . در این فضای دو قطبی مخالفت های ایران انقلابی با سیاست های امریکا نیز در همین چارچوب باید تحلیل شود. همان طور که لیمبرت گفت ، سفارت امریکا در تهران به درستی تشخیص داده بود که پذیرش شاه در امریکا در داخل ایران خیلی فراتر از اقدام بشر دوستانه تعبیر خواهد شد. تحلیل سفارت نشان می دهد که اقدام دانشجویان غیرطبیعی نبوده است. من به شما قول می دهم که اگر ما به سفارت حمله نمی کردیم در روزهای بعد گروه خشن تری ممکن بود به سفارت حمله کند و این حمله تبعات جبران ناپذیری داشته باشد. زیرا فضای داخل ایران از پذیرفتن شاه خیلی تند شده بود.

آقای لیمبرت!آیا قبول دارید که اگر تسخیر سفارت توسط دانشجویان پیرو خط امام صورت نمی گرفت. ممکن بود اتفاقات تندتری در قبال کارمندان سفارت انجام بگیرد؟

لیمبرت : البته این مسئله امکان داشت . اما خدا نکند که آقای اصغرزاده بخواهد با این حرف ها بر سر من و همکاران سابقم منت بگذارد! خدا نکند که می خواهد بگوید کار خوبی کرده با هم کلاسی هایش ما را به گروگان گرفته از ترس این که مبادا بلای بدتری سرما بیاید.

اصغرزاده : به نظر من واکنش در ایران به پذیرفتن شاه در امریکا محتمل بود. کارتر نمی خواست شاه را بپذیرد و در برابر این موضوع مقاومت می کرد. وقتی شاه در مکزیک بود و بر امریکایی ها اثبات شد که مریض است، مشاوران کارتر به او فشار آوردند که ورود شاه به امریکا را بپذیرد . کارتر در نهایت نظر مشاورانش را پذیرفت اما در خاطراتش نوشته که به مشاورانش گفته اگر با ورود شاه سفارتمان در تهران را اشغال کردند و کارمندان را به گروگان گرفتند ، به من چه نصیحتی خواهید داد؟

یعنی شما هم قبول دارید که اگر امریکایی ها شاه را راه نمی دادند تسخیر سفارت شاید رخ نمی داد؟

لیمبرت : ببینید این هم اگر تاریخی است که قابل اثبات نیست . تهران روزهای داغی را در سال 58 پشت سر می گذاشت. توجه کنید که در سال اول انقلاب ایران گروه های متشکل و فعالی وجود داشتند . فعالیت آن ها در دانشگاه و سایر دستگاه ها زیاد بود. گروه های چپ مرتبا بر طبل مخالفت با امریکا می کوفتند .

اصغرزاده: حرف لیمبرت در مورد جدی بودن تحرکات چپ ها را قبول دارم اما جناح راست هم در ایران به امریکا
یک نگاه فرهنگی منفی داشت . راست ایران معتقد بود که برهنگی هالیوود و کالاهای فرهنگی امریکا ضداسلامی است. از این لحاظ راست در ایران همیشه با امریکا مسئله داشت. گاهی این مخالفت از چپ تندتر بود. با این حال من به نمایندگی از دانشجویان پیرو خط امام می گویم که اگر شاه به امریکا نمی رفت اقدامی برای تسخیر سفارت صورت نمی گرفت. لیمبرت : گروه شما این عمل را نمی کرد اما وضعیت بصورت آتش زیر خاکستر بود. مسئله ی پذیرفتن شاه هم اگر نبود در ماه های بعد بهانه ی دیگری مستمسک حمله به سفارت قرار می گرفت .
اصغرزاده : درست است . این فضا که بعد از شاه حالا نوبت امریکاست در ایران وجود داشت و قابل انکار نیست .

آقای لیمبرت شما بعد از 35 سال که از تسخیر سفارت می گذرد از آقای اصغرزاده که گروگان گیر بوده اند چه توقعی دارید؟
لیمبرت : من توقعی ندارم . آقای اصغرزاده دنبال زندگی خودش رفته است. من خودم جوان بوده ام . آدم در دوره ی جوانی کارهای زیادی می کند که ممکن است به جز دوره ی جوانی در زمان دیگری انجام ندهد . اما حالا بعد از 35 سال آدم نباید خودش را گول بزند و بگوید به به چه کارهای خوبی در جوانی کرده ام . آدم باید اشتباهات خود را بپذیرد و اگر اقدامی احساساتی انجام داده باید بپذیرد.

آقای اصغرزاده آیا می پذیرید که جوانی کرده اید؟؟
اصغرزاده جریانات آن سال ها گذشته و بخشی از تاریخ شده است. لیمبرت خودش هم معترض سیاست های دولت امریکا در آن زمان بوده است. من هم از نیروهایی که از تسخیر سفارت در آن زمان سوء استفاده کردند یا الآن از این اتفاق به نفع خودشان سوءاستفاده می کنند دفاع نمی کنم . من معتقدم اشغال سفارت باید توسط محققان تاریخی مورد کندوکاو قرار بگیرد . انتظار من از آقای لیمبرت و تمام کسانیکه در آن کشور به دنبال منافع امریکا هستند . این است که درک صحیحی از سایر ملت ها و خواسته هایشان به مردم امریکا منتقل کنند . بنیادگرایی همانطور که در خاورمیانه محکوم است ، در امریکا هم باید محکوم باشد. این نگاه که امریکا رسالتی جهانی دارد باید عوض شود نگاه امریکا به جهان در دوره ی جنگ سرد که پس از آن توسط نئومحافظه کاران ادامه یافت باید عوض شود؛

نگاهی که یک اندیشه پروتستان رادیکال و تند در پشت خود دارد. مسائل خاورمیانه از جمله رابطه اسرائیل و امریکا یک نیروی محرک برای اعتراض مسلمانان و نفرت آنان از امریکاست. حکومت های فرسوده و وابسته به امریکا مانند عربستان و کسانی که نگاه شیفته وار به امریکا را در خاور میانه تبلیغ می کنند موجب می شوند که از سوی دیگر نگاه نفرت بار به امریکا ایجاد شود. این نفرت باعث ایجاد انگیزه مبارزه با امریکا در کشورهای خاورمیانه شده است. اگر در دوره بحران 444 روزه تصمیم سازان اصلی در امریکا کسانی به جز برژینسکی و کیسینجر و راکفلر بودند .

اوضاع به گونه دیگر بود. امروز هم اگر سیاست مدارانی که به فرهنگ و حقوق ملت های دیگر احترام می گذارند. درامریکا راس کار باشند . امکان حل مسائل
امریکا و خاورمیانه وجود خواهد داشت. البته جامعه امریکا هم چنان رگه هایی از نگاه رسالت گونه و نگاه از بالا را دارد . مردم ایران زمانی با امریکا به مشکل برخورد کردند که این کشور با دخالت در امور داخلی مادولت مصدق را ساقط کرد.

قبل از آن مردم ایران نگاه منفی به امریکا نداشتند. مدل امریکا در ایران مدل دموکراتیکی شناخته می شد.اما بعد از کودتای بیست و هشتم مرداد بعد از کودتا علیه آلنده در شیلی و بعد از حوادث جنگ ویتنام این نگاه در کشورهای درگیر بوجود آمد که امریکایی ها به دیگر ملل نگاه از بالا دارند. این نگاه باید تغییر کند .اگر این نگاه عوض شود جریان های رادیکال در خاورمیانه قابل کنترل خواهد بود. الآن همه رادیکال ها در خاورمیانه بر موج حمایت کورکورانه ی امریکا از اسرائیل سوار هستند و جایی برای میانه روها وجود ندارد. من قبول دارم اشغال سفارت به میانه روها در ایران ضربه زد .

اکنون معتقدم که نباید پرچم امریکا را آتش زد. درست است که من در جوانی این پرچم را به آتش کشیده ام اما پرچم امریکا یک نماد است که برای امریکایی ها دارای احترام است. وسیله مقدسی است که یک ملت جنازه سربازانش را در آن می پوشاند . شعار «مرگ بر امریکا »
دیگر دوره ی خود را طی کرده و باید تغییر کند. امااستراتژی امریکا در قبال خاورمیانه هم باید بازخوانی هم باید بازخوانی شود. داعش علاوه بر تهدید ، حاوی یک فرصت است. الآن همه به این نتیجه رسیده اند که جلوی رادیکالیسم داعشی را بگیرند . این مسئله یک فرصت است.

لیمبرت : شاعر می گوید «آمدی جانم به قربانت ولی
حالا چرا؟» من به حرف های امروز آقای اصغرزاده هیج حرفی برای اضافه کردن ندارم اما فقط می گویم کاش 35 سال قبل این حرفت ها را می زدند.

اصغرزاده : 35سال قبل بدوبیراه هایی که شما به میانه روها در ایران می گفتید خیلی ضرر زد.
اصغرزاده : کارهایی امریکایی ها در آن زمان قابل دفاع نبود. شما از بدترین رژیم های دنیا دفاع می کردید، ما 35 سال گروگان گروگان گیری شدیم اما 25 سال قبل از آن را گروگان کودتایی بودیم که دولت شما علیه مصدق انجام داد. اگر دولت مصدق ادامه پیدا می کرد . جامعه مدنی ایران تقویت می شد. خواهش می کنم که آقای لیمبرت نگذارد من حرف هایی بزنم که استدلال های قوی برای آن دارم . رفتار شما خیلی موثر بود . در واکنش ما به شما که در قالب تسخیر سفارت رخ داد. این اتفاق تحت تأثیر سیاست های غلط امریکا بوده است.

آقای لیمبرت !آیا مقامات امریکایی توانسته اند با پدیده ی تسخیر سفارت به مثابه یک پدیده ی تاریخی مانند نقش امریکایی ها در کودتای بیست وهشتم مرداد در ایران برخورد کنند؟

لیمبرت: پیش بینی من این بود که بعد از پنج یا شش سال از مسئله گروگان گیری روابط از این واقعه عبور خواهد کرد. یعنی ایران و امریکا خواهند پذیرفت که اگر دوست هم نشوند می توانند براساس منافع مشترک به مذاکره بنشینند ؛ مثلا در افغانستان و خلیج فارس ، این پیش بینی من غلط از کار درآمد حالا بعد از سه دهه نشانه های
بهبودی را مشاهده می کنیم. من از تمامی اقدامات دولتم دفاع نمی کنم . من هم مثل آقای اصغرزاده و همکلاسی هایشان به مقداری مسئولند . نباید قانون را با عملیات اشغال سفارت زیر پا می گذاشتندو افراطی عمل کردند.

نباید می گفتند ما توجهی به عرف بین الملل نداریم و قانونش را زیر پا می گذاریم . این رفتار به بی قانونی دامن زد. کاری که آقای اصغرزاده و همکلاسی هایشان کردند غول بی قانونی را از شیشه درآورد. مشکلی که در سال های اخیر به سراغ خود آقای اصغرزاده و همکارانش هم آمد و من بی تعارف از آقای اصغرزاده می خواهم مسئولیت این مسئله را بپذیرند. من دوست ندارم در مورد رابطه ی ایران و امریکا پیش بینی کنم . چون هرزمان راجع به این موضوع پیش بینی کرده ام غلط از کار درآمده است. مخالفان مذاکره ی ایران و امریکا در هردو حزب دموکرات و جمهوری خواه حضور دارند . با این حال آقای اوباما مسئولیت خودشان در رهبری سیاست خارجی را بخوبی تشخیص داده است .

آقای اوباما و تیمش در قبال مذاکره با ایران جدی هستند . رئیس جمهور امریکا در سخنرانی ژانویه گذشته در کنگره به صراحت اعلام کرد. اگر در دوران مذاکرات تحریم هایی علیه ایران وضع شود توسط رئیس جمهور وتو خواهد شد. این حرف نشان از قاطعیت اوباما در قبال مذاکره با ایران است . دولت امریکا مصمم است فرصت مذاکره با ایران را از دست ندهد . متأسفانه در سال های گذشته فرصت های طلایی برای حل مشکل ایران و امریکا از دست رفت و این بار باید از این فرصت تاریخی نهایت استفاده را برد.

اصغرزاده : من از جمله ی آخر آقای لیمبرت وام می گیرم . ایران بعد از مواضع خانم الیزابت در مورد کودتای بیست و هشتم مرداد فرصت برقراری رابطه با امریکا را از دست داد. من جزو کسانی بودم که به رئیس جمهور خاتمی اصرار داشتم این فرصت تاریخی را از دست ندهد. الآن هم جزو کسانی هستم که از آقای روحانی تقاضا دارم که فرصت ایجاد شده را جدی بگیرند. ما باید بفهمیم که امریکا یکپارچه نیست و در داخل این کشور مانند ایران جناح های مختلفی وجود دارند و باید صدایی در آمریکا تقویت شود که طرفدار صلح و مذاکره باشد. معتقدم که شرایط آینده ی منطقه خاورمیانه باعث خواهد شد که ایران و امریکا به هم نزدیک شوند . یک زمانی ما کافه رابه هم زدیم و از معادلات منطقه خارج شدیم . ما الآن به کافه برگشته ایم و سهممان در منطقه را می خواهیم . سهم ایران در منطقه روشن است و به نفع امریکاست که این سهم ببیند .

من هم نمی خواهم پیش بینی کنم اما امیدوارم شرایط به گونه ای باشد که به هیچ وجه رادیکالیسم و تندروی و افراط دوباره بازنگردد. بنیادگرایی خطر جدی برای تمام تمدن هاست. من دیدگاه آقای هانتینگتون در مورد شکاف تمدن ها را قبول ندارم. داعش گسلی خونین میان شرق و غرب نیست . این مسائل درد مشترک تمدن اسلامی و مسیحی است.

اماتصمیم سازی های غلط باعث سوءاستفاده گروه های رادیکال از احساسات مردم می شود. آن ها از طریق موج سواری ، می خواهند احساسات مردم را مدیریت کنند و باید جلوی این موج سواری توسط افراطی ها را گرفت . همه درایران اعتقاد دارند که باید منافع ملی محور تصمیم
سازی ها باشد.ما امروز می گوییم که ضرورتا نباید دشمن دائمی و دوست دائمی در جهان داشت. این منافع ملی ماست که تعیین می کند چه کشوری در چه زمانی دوست یا دشمن ماست . از این رو آقای اوباما و دولتش باید این فرصت طلایی را بفهمند.

و در پایان اگر هرکدام از دو طرف سخنی دارند می شنویم

اصغرزاده : از این گفت و گو خیلی خوشحال شدم . گفت و گو و مذاکره می تواند رفع کننده خیلی سوءتفاهم ها باشد. آقای لیمبرت با همسر ایرانی شان در شیراز زندگی می کردند. من هم همسرم شیرازی است و با طبع شیرازی ها آشنایم . البته نمی دانم آقای لیمبرت می داند که همسرمن جزو دانشجویان اشغال کننده ی سفارت بود و ما همان جا با هم آشنا شدیم .
لیمبرت : عجب! این طور بود؟
اصغرزاده : بله !
لیمبرت : پس بالاخره حضور شما در اشغال سفارت ما یک نتیجه مثبت داشت. البته ان شاله که داشته.

شماره 21 ماهنامه اندیشه پویا

No responses yet

Nov 05 2014

فرستاده سیا در تهران؛ دیدار با بازرگان، ‘ملاقات خصوصی با بهشتی’؟

نوشته: خُسن آقا در بخش: آمریکا,تاریخی,سیاسی

بی‌بی‌سی: واشنگتن به محمد بهشتی به عنوان مرد شماره دو در هیات حاکمه ایران و سیاستمداری معقول و اهل تعامل نگاه می‌کرد

در میان هزاران پیام دیپلماتیک محرمانه‌ای که «دانشجویان مسلمان پیرو خط امام» پس از اشغال سفارت آمریکا در تهران به عنوان مدارک «توطئه‌های شیطان بزرگ علیه انقلاب» منتشر کردند، گزارش بسیار کوتاهی وجود دارد که دفتر سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) حدود دو ماه و نیم پیش از واقعه گروگان گیری ۱۳ آبان، از داخل سفارت به مقر مرکزی سیا در لنگلی ویرجینیا فرستاده بود.

بنا بر این سند نیم صفحه‌ای، مردی اسرارآمیز به نام «اورین دابلیو بایدنکوف» روز ۳۱ مرداد ۱۳۵۸ در دفتر نخست وزیری به دیدار مهدی بازرگان و مقامات ارشد دولت موقت می‌رود.

بعد‌ها معلوم شد که «بایدنکوف» یکی از مهم‌ترین مقامات سیا در امور خاورمیانه بود، با هماهنگی کامل وزارت خارجه آمریکا و اطلاع کاخ سفید به تهران اعزام شده بود تا بنابر روایت آمریکایی‌ها، سنگ بنای یک روند همکاری اطلاعاتی استراتژیک را با مقامات ایرانی بگذارد.

دو همکار نزدیک «بایدنکوف» که از جزئیات آن سفر محرمانه مطلع‌اند به بی‌بی سی فارسی گفته‌اند که مامور ارشد سیا در دوران اقامت چند روزه‌اش در تهران به ملاقات محمد بهشتی، نایب رئیس مجلس خبرنگان قانون اساسی و دبیرکل حزب جمهوری اسلامی نیز می‌رود.

یک مقام سابق سیا که نمی‌خواهد نامش فاش شود می‌گوید: «او از اینکه می‌دید بهشتی چقدر درباره اوضاع سیاسی خارج از کشور آگاهی دارد تحت تاثیر قرار گرفت.»

او می‌افزاید «بایدنکوف» به این فکر نبود که یار وفادار آیت الله خمینی را جذب کند، بلکه فقط می‌خواست از نزدیک او را ملاقات و ارزیابی کند، چرا که از اهمیت آقای بهشتی در ساختار قدرتی که پس از سقوط شاه در ایران در حال شکل گرفتن بود آگاه بود.

بروس رایدل، ‌از مقام‌های بازنشسته سیا و مدیر پروژه اطلاعاتی موسسه تحقیقاتی بروکینگز در واشنگتن، با تایید دیدار مذکور می‌گوید: «بهشتی بازیگر (سیاسی) مهمی بود که ارتباط نزدیکش با خمینی ثابت شده بود… نظر مثبت بهشتی در مورد گفتگو (با واشنگتن) می‌توانست از تضمین‌هایی که بازرگان یا یزدی می‌خواستند بدهند معتبر‌تر باشد.»

بادنکوف یا‌‌ همان رابرت ایمز چهار سال بعد به همراه چند مامور سیا در بمبگذاری تابستان ۱۹۸۳ سفارت آمریکا در بیروت کشته شد. او به خاطر اطلاعات بالایی که از جهان عرب داشت به اسطوره تبدیل شد

بایدنکوف که بود؟

«اورین دابلیو بایدنکوف» زمانی که به ایران رفت ۴۵ ساله بود. قدی بلند داشت و سیمایی جذاب. نام واقعی‌اش رابرت ایمز بود و پست حساس افسر ملی اطلاعاتی امور خاورنزدیک سازمان سیا را در اختیار داشت.

ایمز چهار سال بعد، در بمب گذاری سفارت آمریکا در بیروت، پایتخت لبنان، کشته شد. در آمریکا از رابرت (باب) ‌ ایمز به عنوان یکی از مطلع‌ترین کار‌شناسان جهان عرب در تاریخ سیا یاد می‌شود.

با وجود کاربرد اسم مستعار «بایدنکوف» در گزارش‌ سری سیا که به دست دانشجویان ایرانی افتاده، ایمز با نام واقعی خودش و به عنوان یک پیک دیپلماتیک به تهران آمده بود تا اسناد محرمانه داخل کیفش از بازرسی در فرودگاه مهرآباد معاف شود.

درباره سفر ایمز یک پیام دیپلماتیک دیگر نیز در مجموعه اسناد «لانه جاسوسی» منتشر شده است که در آن وارن کریستوفر، ‌قائم مقام وقت وزیر خارجه آمریکا به کاردار در تهران خبر می‌دهد که‌ رابرت ایمز با پاسپورت دیپلماتیک، سه شنبه ۳۰ مرداد ساعت ۱۰ شب با پرواز ۱۶۸ ایرفرانس از پاریس به فرودگاه مهرآباد می‌رسد.

این اسناد بعد‌ها به عنوان نمونه‌ کوچکی از زد و بندهای پنهانی دولت میانه روی بازرگان با آمریکا منتشر شد و آن طور که در یک مقاله دیگر نوشتم، عباس امیرانتظام را برای سالیان متمادی راهی زندان اوین کرد. گرچه چنین دیدارهایی با اطلاع کامل شخص نخست وزیر انجام می‌شد.

روشن نیست که آیت الله خمینی از آن‌ها مطلع بوده باشد. اما اطلاع محمد بهشتی، یار نزدیک رهبر انقلاب از سفر رابرت ایمز و ملاقات احتمالی آن ها می تواند از اهمیت بسیار زیادی برخوردار باشد.
بروس لینگن- آخرین کاردار آمریکا در تهران

آن روز‌ها همه می‌خواستیم با چهره‌های ارشد حکومت مانند بهشتی تماس داشته باشیم. بهشتی نزد همه ما جایگاه ویژه‌ای داشت

البته تاکنون سند یا گزارشی که به طور قطع این مساله را ثابت کند منتشر نشده، تقریبا تمام گزارش‌هایی که ایمز نوشته محرمانه بوده و از دسترس عموم خارج است.

دقیقا مشخص نیست چرا در اسناد «لانه جاسوسی» گزارشی درباره دیدار رابرت ایمز و بهشتی دیده نمی‌شود. این امکان وجود دارد که چنین گزاشی اصلا تدوین نشده باشد یا از جمله گزارش‌هایی بوده که کارکنان سفارت موفق به نابود کردن آن شدند.

البته این احتمال نیز وجود دارد که برملا شدن چنین سند حساسی مصلحت دانسته نشده و آن طور که ابراهیم اصغرزاده، عضو شورای مرکزی «دانشجویان مسلمان پیرو خط امام» پیش‌تر گفته، از جمله اسنادی باشد که در اختیار نهادهای اطلاعاتی قرار گرفته است.

آقای اصغرزاده در گفتگوی تلفنی با بی بی سی فارسی از ملاقات احتمالی‌ ایمز و بهشتی ابراز بی‌اطلاعی کرده است.

او می گوید: ‌«احتمالا سندی به دستمان نرسیده یا اگر سندی هم بوده (پیش از تصرف سفارت) نابود شده است.»

بنا بر اسناد منتشر شده، رابرت ایمز فردای ورودش به تهران، به دیدار مهدی بازرگان، ابراهیم یزدی و عباس امیرانتظام رفت تا به آن‌ها درباره اوضاع منطقه از جمله افغانستان و تهدیدات شوروری گزارش بدهد.
سیا چه اطلاعاتی به ایران داد؟

رابرت ایمز روز ۳۱ مرداد ماه در دفتر نخست وزیر به دیدار مهدی بازرگان، ‌ عباس امیرانتظام (معاون نخست وزیر و نماینده ویژه او در مذاکرات با آمریکا و شوروی) و ابراهیم یزدی (وزیر خارجه) رفت.

بروس لینگن (کاردار آمریکا در تهران) ‌ و ویکتور تامست (دستیار جوان کاردار) هم در آن جلسه حاضر شده بودند. ظاهرا قرار بود جلسه یک ساعت طول بکشد اما بنا بر سند موجود، طرفین دو ساعت به گفتگو و تبادل نظر پرداختند.

مقامات دولت موقت به مردم و رسانه‌ها می‌گفتند که آمریکا در ناآرامی‌های کردستان دست دارد. آن‌ها به طور محرمانه اما در پی دریافت اطلاعات از آمریکا درباره دخالت‌های احتمالی عراق در کردستان بودند

ویکتور تامست، دیپلمات مسلط به زبان فارسی که به عنوان مترجم آمده بود، به بی‌بی سی فارسی می‌گوید: ‌ «دولت بازرگان می‌خواست ما تا آنجا که می‌توانیم درباره نقش احتمالی عراق در ناآرامی‌های داخلی ایران به خصوص در خوزستان و کردستان به آن‌ها بگوییم.»

ولی به نظر می‌رسد که انتظارات طرف ایرانی دست کم در آن جلسه برآورده نشده باشد چرا که مامور سیا به جای ارائه اطلاعات درباره کردستان یا خوزستان، عمدتا بر اوضاع افغانستان و دخالت‌های شوروی در آن کشور تمرکز می‌کند و به مرور اجمالی تحولات منطقه‌ای می‌پردازد.

دوستان ایمز می‌گویند اینکه او برای سیا کار می‌کرد بر مقامات ایرانی پوشیده نبود. گرچه این مساله به آن‌ها رسما ابلاغ نشده بود، به باور مقامات آمریکایی، طرف ایرانی به احتمال زیاد اطلاع داشته که واشنگتن چه کسی را به دیدارشان فرستاده است.

رابرت ایمز در پاییز ۵۸ در حالی به ایران سفر کرد که ارتش و سپاه پاسداران با مخالفان مسلح جمهوری اسلامی در کردستان درگیر نبردی خونین بودند.

مصطفی چمران، وزیر دفاع وقت قاعدتا باید در نشست ۳۱ مرداد با ایمز در کنار مهدی بازرگان شرکت می‌کرد، اما آقای چمران آن روز‌ها در شهر پاوه درگیر جنگ با مخالفان کرد بود.

رابرت ایمز احتمالا آگاه بود در حالی به ایران می‌رود که «ستاد چمران کنترل مرز‌ها را در دست گرفته» و صادق خلخالی هم محاکمات و اعدام‌های «انقلابی» در پاوه را شروع کرده.

در چنین شرایط بحرانی که انگشت اتهام ناآرامی‌های داخلی به سمت آمریکا و اسرائیل نشانه گرفته شده بود، واشنگتن به دنبال آغاز فصل تازه‌ای در روابط با تهران بود و در راستای این خط مشی رابرت ایمز را برای آغاز روند همکاری‌های اطلاعاتی به ایران اعزام کرده بود.

بروس رایدل می‌گوید: «هدف سفر ایمز آغاز یک روند گفتگو با رژیم جدید بود. باید به یاد داشته باشیم که در سال ۱۹۷۹میلادی فضای جنگ سرد حاکم بود و مهم‌ترین اولویت واشنگتن جلوگیری از دخالت‌های مسکو در ایران بود. با توجه به سابقه تاریخی ایران، ‌ این امید وجود داشت که آیت الله (خمینی) هم مانند بیشتر ایرانی‌ها نگران روسیه باشد.»
سکوت درباره سفر ایمز

ابراهیم یزدی اخیرا درباره علت توسل به آمریکا برای دریافت اطلاعات به خصوص در مورد عراق و نقش احتمالی‌اش در ناآرامی‌های کردستان به اختصار صحبت‌هایی کرده، ولی درباره ماجرای سفر ایمز به تهران و دیدارش با مقامات دولت موقت یا محمد بهشتی حرفی نزده است.

وزیر خارجه پیشین ایران گفته است: ‌«نظر بازرگان این بود حال که سیستم امنیتی‌ ‌ما مختل شده، به روس‌ها و آمریکایی‌ها پیشنهاد بدهیم اطلاعاتی که هر یک درباره تحریکات دیگری در ایران دارند، در اختیار ما بگذارند. اعضای شورای امنیت ملی با این پیشنهاد بازرگان موافقت کردند. روس‌ها می‌گفتند که آمریکایی‌ها در کردستان در حال تحریک کردن هستند. ما به روس‌ها بگوییم شما اگر اطلاعات دقیقی دارید به ما بدهید. آمریکایی‌ها هم می‌گفتند روس‌ها هستند که این کار را می‌کنند. ما به آمریکایی ها بگوییم اطلاعاتتان را به ما بدهید.”
بروس رایدل، ‌از مقام‌های بازنشسته سیا می‌گوید رابرت ایمز در تابستان ۵۸ در جریان سفرش به تهران ملاقاتی با محمد بهشتی هم داشته است

او تاکید دارد که شوروی به ایران اطلاعاتی نداد و اطلاعاتی که آمریکایی‌ها دادند نیز ارزش چندانی نداشت.

از مطالعه دقیق اسناد منتشر شده و گفتگویی که با چندین مقام آمریکایی داشتم چنین بر می‌آید که واشنگتن رابرت ایمز را به تهران فرستاده بود تا مقدمات همکاری‌های احتمالی آتی را فراهم کند نه اینکه اطلاعات حساس در اختیار ایران قرار بدهد.

البته روایت تلاش آمریکا برای کمک‌های اطلاعاتی به ایران به سفر آقای ایمز محدود نمی‌شود. اینکه آمریکایی‌ها در فاصله ۳۱ مرداد تا ۱۳ آبان ۵۸ چه کمک‌هایی به ایران ارائه کردند – از موافقت با تحویل دادن سه میلیون دلار تجهیزات نظامی گرفته تا فروش دو میلیون بشکه سوخت نفت سفید و ارائه اطلاعات محرمانه در مورد مقاصد نظامی صدام حسین – داستانی مفصل، پیچیده و بحث برانگیز است که در این مقاله نمی‌گنجد.

ویکتور تامست، دیپلمات بازنشسته آمریکایی که با ایمز وشخص کاردار به دفتر نخست وزیری رفته بود می‌گوید که فرستاده اطلاعاتی واشنگتن آن روز به طور اجمالی تحولات سیاسی منطقه را از نظر واشنگتن برای آقای بازرگان تشریح کرد.

او می‌گوید: «ما اصولا مطمئن نبودیم که در ابتدای یک رابطه تبادل اطلاعاتی چقدر اطلاعات با ارزش را باید به طرف ایرانی بدهیم. ولی شاید مهم‌تر از آن این باشد که اگر صادقانه بگویم اگر عراقی‌ها با کردهای (ایران) یا اعراب خوزستان در ارتباط بودند ما خودمان هم درباره آن اطلاعات زیادی نداشتیم.»

آقای تامست و شخص کاردار در مصاحبه‌های جداگانه با بی‌بی سی فارسی تایید کرده‌اند که قرار بود در حین ارائه گزارش از پروژکتور استفاده شود، اما پروژکتور ساخت آمریکا کار نکرد و نسخه‌های کاغذی برآورد اطلاعاتی آقای ایمز در اختیار آقایان بازرگان، انتظام و یزدی قرار گرفت که پس از پایان جلسه از آن‌ها پس گرفته شد.

ویکتور تامست می‌گوید: «تمرکز بیش از اندازه‌ای (در اظهارات ایمز) بر وقایع افغانستان بود. اما نکته مهمی که نظرم را جلب کرد این بود که مخاطبان ایرانی ما درباره افغانستان ابراز نگرانی نکرده بودند. آن‌ها می‌خواستند بدانند صدام حسین چه نقشه‌ای دارد.»

او می‌افزاید: ‌«اگر من جای ایرانی‌ها بودم و به حرف‌های (ایمز) گوش می‌کردم واکنش من این می‌بود که چیزهایی که به من گفتید را خودم هم می‌توانم با خواندن اخبار روزنامه‌ها دریابم.»

اما بروس رایدل معتقد است که ماموریت آقای ایمز به احتمال زیاد موفقیت آمیز بوده چرا که در غیر این صورت آقایان مهدی بازرگان، نخست وزیر و زبیگنیو برژینسکی، ‌مشاور امنیت ملی رئیس جمهوری آمریکا در روز ۱۰ آبان ۵۸ در الجزیره با هم دیدار و گفتگو نمی‌کردند – دیداری که انتشار خبرش در ایران جنجال بزرگی برپا کرد و خیلی سریع به سمبل خط مشی «سازشکارانه» دولت میانه رو در قبال «امپریالیسم جهانی» تبدیل شد.

دقیقا روشن نیست که کدام مقام آمریکایی یا ایرانی رابرت ایمز را نزد بهشتی برده است. بسیار بعید است که او به تنهایی به دیدار نائب رئیس مجلس خبرگان قانون اساسی رفته باشد.

کاردار وقت آمریکا در تهران، که اکنون ۹۲ ساله است و در حومه واشنگتن سکونت دارد، از دیدار ایمز با بهشتی اظهار بین اطلاعی می‌کند. آقای لینگن همچنین این حرف یکی از منابع سیا که خود او بود که رابرت ایمز را نزد بهشتی برد را رد می‌کند و تاکید دارد که دبیرکل حزب جمهوری اسلامی را فقط یک بار ملاقات کرده است.

بروس لینگن در عین حال می‌گوید: «آن روز‌ها همه می‌خواستیم با چهره‌های ارشد حکومت مانند بهشتی تماس داشته باشیم.» او می‌افزاید: ‌«بهشتی نزد همه ما جایگاه ویژه‌ای داشت.»

No responses yet

Nov 02 2014

در پی تخریب خانه‌های تاریخی شیراز، مصوبه شورای شهرسازی لغو شد

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,اسلام و مسلمین,تاریخی,سیاسی,مذهب,ملای حیله‌گر,هنر


رادیوفردا: پس از تخریب حدود ده خانه تاریخی «با ارزش جهانی» در شیراز در روزهای پایانی شهریورماه با هدف اجرای پروژه توسعه حرم «امامزاده شاهچراغ »، شورای عالی معماری و شهرسازی مصوبه سابق خود متعلق به سال ۸۹ را لغو کرد.

بر اساس مصوبه جدید این شورا، محدوده طرح توسعه «امامزاده شاهچراغ » در شیراز و ضوابط و مقررات آن در قالب طرح «تفصیلی بافت تاریخی شهر شیراز» تعیین و توسط دبیر شورای عالی شهرسازی و معماری ابلاغ خواهد شد.

به گزارش خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی، ایرنا، شورای عالی معماری و شهرسازی روز شنبه، ۱۰ آبان، اعلام کرد: «با توجه به عدم ارائه نقشه‌ها و اسناد تکمیلی وفق شروط مصوبه سال ۸۹ این شورا در خصوص طرح توسعه حرم حضرت احمد بن موسی(ع) شاهچراغ…، همچنین مغایرت بند شش مصوبه مذکور با ضوابط سازمان میراث فرهنگی، مصوبه مذکور ملغی می‌شود.»

رسانه‌های ایران روز پنج‌شنبه، ۲۷ شهریور، از تخریب حدود ۱۰ خانه تاریخی «با ارزش و منحصربه‌فرد جهانی» در راستای طرحی برای توسعه حرم «امامزاده شاهچراغ » در شیراز خبر دادند.

به دنبال این رخداد، معاون رئیس جمهوری و رئیس سازمان میراث فرهنگی ایران، در پنج نامه جداگانه به دفتر رهبر جمهوری اسلامی، وزیر کشور، دادستان کل کشور، استاندار فارس و تولیت آستان شاهچراغ، خواستار توقف روند تخریب بافت تاریخی شیراز شد، اما این تقاضا به جایی نرسید.

به گزارش رسانه‌های ایران، این خانه‌ها در راستای طرحی با عنوان «بین‌الحرمین» که قرار است دو امامزاده شاهچراغ و علاء‌الدین حسین در شیراز را به هم وصل کند تخریب شده‌اند.

محل دفن احمد برادر علی بن موسی‌الرضا، امام هشتم شیعیان، مشهور به شاهچراغ یکی از زیارتگاه‌های شیعیان است. محل دفن سیدعلاء‌الدین حسین فرزند امام هفتم شیعیان نیز از دیگر اماکن زیارتی شیعیان در شیراز است.

در مسیر میان این دو امامزاده در جنوب شرقی شیراز که مسافتی یک کیلومتری است یک پروژه عمرانی ۵۷ هکتاری در حال اجراست.

پیشتر برخی از مقامات استان فارس از جمله جعفر قادری، نماینده شیراز در مجلس و شهردار سابق این شهر، گفته بودند که این پروژه به تصویب شورای عالی معماری و شهرسازی رسیده است.

به گزارش خبرگزاری ایرنا، پس از تخریب این خانه‌های تاریخی در شیراز شورای عالی شهرسازی و معماری در جلسه ۱۴ مهرماه خود تصویب کرد که طرح «تفصیلی بافت تاریخی شهر شیراز» پس از طی مراحل استانی ظرف مدت دو ماه در کمیته تخصصی شورای عالی شهرسازی بررسی شده و در دستور کار این شورا قرار گیرد.

مصوبه شورای عالی معماری و شهر سازی در حالی تصویب شد که علیرضا گل‌گلی، دبیر انجمن معماران ایران، روز ۲۷ شهریور گفته بود که از سال ۱۳۷۳ تاکنون تخریب‌های زیادی با هدف ایجاد «بین‌الحرمین» در شهر شیراز صورت گرفته است.

No responses yet

Oct 08 2014

محسن رضائی و آیت الله خمینی

نوشته: خُسن آقا در بخش: تاریخی,درگیری جناحی,سیاسی,ملای حیله‌گر

روز: مباحثی که اخیرا بر سر چگونگی پایان جنگ درگیر شده است، موضوع ناراحتی آیت الله خمینی در پایان جنگ نسبت به برخی از مسئولان سپاه را در کانون توجه افکار عمومی قرار داده. آیت الله خمینی در نامه ای که به مسئولان ارشد نظام در باره دلایل پذیرش قطعنامه ۵۹۸ نوشته است کنایه ای به محسن رضائی فرمانده وقت سپاه که عملا مدیریت نظامی جنگ را بر عهده داشت، زده و وی را به طرح ادعا های شعار گونه متهم ساخته و نامه او مبنی بر تقاضا برای تجهیزات جنگی گسترده را تکان دهنده اعلام می کند. رضائی در بخشی از این نامه امکانات مورد نیاز برای تسخیر بغداد و سقوط صدام و آمادگی مواجهه با آمریکا در خلیج فارس را چنین شرح داده است :

“تا پنج سال دیگر ما هیچ پیروزی نداریم، ممکن است در صورت داشتن وسائلی که در طول پنج سال به دست می ‌آوریم قدرت عملیات انهدامی یا مقابله به مثل را داشته‌ باشیم و بعد از پایان سال ۷۱ اگر ما دارای ۳۵۰ تیپ پیاده و ۲۵۰۰ تانک و سه هزار توپ و سیصد هواپیمای جنگی و سیصد هلیکوپتر و قدرت ساخت مقدار قابل توجهی از سلاحهای لیزر و اتم که از ضرورتهای جنگ در آن موقع است باشیم می ‌توان گفت به امید خدا بتوانیم عملیات آفندی [تهاجمی] داشته باشی”.

آیت الله خمینی یک هفته بعد از پذیرش قطعنامه طی حکمی به رئیس سازمان قضائی نیرو های مسلح حکم می دهد پرونده متخلفان جنگ را بدون اغماض و رعایت مقررات دست و پاگیر بر اساس قوانین شرعی بررسی کنند. وی تاکید می کند مجازات کسانی که باعث شکست جبهۀ اسلام و یا موجب خسارت جانی شدند اعدام است.

بعد از پذیرش قطعنامه و حمله پایانی ارتش عراق که ابتدا با پیشروی هایی همراه بود،گزارش هایی وجود دارد که آیت الله خمینی برخورد عتاب آمیزی با سپاه داشته و از طریق سید احمد خمینی به مسئولان وقت سپاه اولتیماتوم می دهد: “اینجا جایی است که باید متر به متر جنگید و هیچ چیز از هیچ کس پذیرفته نیست، یا سپاه، دشمن را به عقب می‌راند یا برای همیشه یک سپاه ذلیل و مرده‌ای می‌شود. ”

در آن ایام شایعه بازداشت محسن رضائی نیز مطرح شده بود که علی اکبر رفسنجانی در خاطرات ۲۹ تیر ۱۳۶۷ خود می‌گوید: “آقای محسن رضایی آمد. ناراحت است. کمی گریه کرد. دلداری‌اش دادم. آماده استعفا است؛ گفتم در سمت خود بماند. قرار شد فردا مصاحبه تلویزیونی داشته باشد که شایعه بازداشت رد شود. ”

این مسئله می تواند دریچه تازه ای به روابط آیت الله خمینی و محسن رضائی بگشاید. بر خلاف تصویر سازی محسن رضائی این رابطه همیشه نزدیک نبوده و در مقاطعی تنش آلود بوده است. بخصوص در اواخر عمر آیت الله خمینی به نظر می رسد روابط به خوبی قبل نبوده است.

آیت الله خمینی شناخت شخصی از محسن رضائی در پیش و سال های اول انقلاب نداشت. این عضو گروه چریکی اسلامی منصورون پیش از انقلاب و از موسسان سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی برای آیت الله خمینی فرد گمنامی به حساب می آمد. اما فعالیت های سیاسی و تبلیغی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی برای آیت الله خمینی و بخصوص فعالیت های گسترده محسن رضائی در سازمان اطلاعات سپاه برای کنار زدن دگراندیشان و تثبیت جریان خط امام باعث شد تا راه وی به دفتر آیت الله خمینی باز شده و به تدریج روابط خوبی با سید احمد خمینی پیدا کند.

بعد از عزل ابوالحسن بنی صدر از ریاست جمهوری محسن رضائی به فرماندهی سپاه انتخاب شد. محسن رفیقدوست ماجرای انتخاب وی را این چنین شرح می دهد. رفیقدوست در آن زمان عضو شورای فرماندهی سپاه بود.

“وقتی بنی صدر از کشور فرار کرد و حضرت امام به عنوان فرمانده کل قوا اداره امور را در دست گرفتند، در یک مقطع قرار شد خود ایشان برای سپاه فرماندهی تعیین کنند. یک روز حاج احمد آقا به من زنگ زد و گفت: امام فرمودند شورای فرماندهی سپاه کسی را پیشنهاد کند. من به ایشان گفتم سه نفر را مناسب این کار می‌دانم و به ترتیب اولویت شهید بروجردی، شهید کلاهدوز و محسن رضایی را معرفی کردم.

حاج احمد آقا گفت: هر سه نفر این افراد خوبند ولی شما پیشنهاد امام را به شورای فرماندهی ابلاغ کن و آنجا هر کس رأی آورد به ما خبربده.

قبل از اینکه این موضوع را در شورا مطرح کنم صبح زود به کرمانشاه نزد شهید بروجردی رفتم. مدتی بود که همدیگر را ندیده بودیم. بعد از احوالپرسی و صحبت های جانبی ماجرا را برای او تعریف کردم و گفتم که پیشنهاد اول من برای فرماندهی سپاه تو هستی. سه ساعت به او اصرار کردم. آخر سر شهید بروجردی به من گفت آن دو نفر دیگر خوبند برو و از بین آنها کسی را انتخاب کن، من آمادگی ندارم.

وقتی به تهران برگشتم شورای فرماندهی تشکیل شد. در لویزان باغی داشتیم که پیش از انقلاب متعلق به ساواک بود و من آنجا را به مرکز تحقیقات موشکی تبدیل کرده بودم. شورای فرماندهی را آنجا تشکیل دادیم و من این بار دیگر اسم بروجردی را مطرح نکردم. از میان دو نفر دیگر رأی گیری کردیم که شهید کلاهدوز تمام آراء را کسب کرد اما خودش به خودش رأی نداد.

به محسن رضایی نیز من و دو سه نفر دیگر رأی دادیم اما اکثریت آراء را شهید کلاهدوز کسب کرد و قرار شد او را به حاج احمد آقا معرفی کنم.

صبح زود بود که دیدم کسی درب خانه را می‌زند. وقتی در را باز کردم دیدم شهید کلاهدوز با یک عبا بر دوش و یک قرآن در دست جلوی در ایستاده و به من گفت به خاطر قرآن این کار را نکن. من حاضرم هر کاری که از دستم برمی‌آید برای سپاه بکنم. شما محسن رضایی را به عنوان فرمانده انتخاب کن من حاضرم قائم مقام او باشم.

یادم می‌آید شهید محلاتی با انتخاب محسن رضایی مخالف بود. من ماجرا را به حاج احمد اقا گفتم. ایشان گفت برو یک رأی موافق دیگر هم بگیر. من هم این کار را کردم و به ایشان خبر دادم. حاج احمد آقا گفتند امام فرمودند یک متنی بنویسید و به من بدهید. من و رضا سیف‌اللهی آن را نوشتیم و بنده آن را خدمت امام بردم. البته متن امام غیر از آن چیزی است که ما نوشتیم و فقط کمی از آن استفاده کردند.”

بدینترتیب در شرایطی که نماینده آیت الله خمینی در سپاه مخالف ریاست محسن رضائی بود،وی به صورت لب مرزی و با اعمال نظر از بیرون شورای فرماندهی سپاه به عنوان پنجمین فرمانده سپاه انتخاب شد که طولانی ترین دوره ریاست را با ۱۶ سال گذراند.

بعد از انتخاب رضائی به فرماندهی سپاه و نقش فعال وی در طراحی و مدیریت عملیات ها در جنگ وی رابطه نزدیکی با آیت الله خمینی پیدا کرد و هر جا که مشکلی پیدا می کرد و یا نمی توانست نظر موافق خامنه ای و رفسنجانی به ترتیب به عنوان رئیس شورای عالی دفاع و فرمانده ارشد جنگ را جلب نماید مستقیما با آیت الله خمینی مکاتبه می کرد. همچنین مراوادت نزدیکی با سید احمد خمینی داشت.

این نزدیکی در حدی بود که آیت الله خمینی برای وی پیغام فرستاد که به خط مقدم جبهه ها نرود. رضائی ماجرا را این چنین شرح می دهد:

“عملیات بدر در روز بیستم اسفند ۱۳۶۳ شروع شد. یک روز قبل از آغاز عملیات، آیت ا… توسلی از بیت حضرت امام تماس گرفتند و گفتند: امام فرمودند: به آقا محسن بگوئید خط مقدم نرود، حفظ جان ایشان، واجب است.

موضوع از این قرار بود که یکی دو روز قبل از آن، شهید محلاتی در جبهه بودند. فرماندهان، بدون اطلاع من، به ایشان گفته بودند آقا محسن، خیلی به خط مقدم می رود، این، خطرناک است، شما بنحوی این مسئله را به امام برسانید که ایشان را منع کنند. شهید محلاتی بلافاصله پس از مراجعت به تهران، موضوع را از طریق آقای توسلی به عرض حضرت امام رسانده بود که امام فرموده بودند: به آقا محسن بگوئید خط مقدم نرود، حفظ جان ایشان واجب است.

وقتی آیت ا… توسلی این دستورِ حضرت امام را به من ابلاغ کردند، من پیغامی را مکتوب کردم و برادرانِ دفتر اینجانب، آنرا با کد و رمز به آقای انصاری دفتر حضرت امام منتقل کردند.

متن پیغام اینجانب به محضر حضرت امام این بود:

محضر مبارک حضرت امام خمینی روحی فداه

با سلام و عرض ادب، امر حضرتعالی، واصل و مطاع است.

چند نکته باستحضار می رسد:

۱ـ گاهی اوقات، برای آنکه از شناسایی های قبل از عملیات مطمئن شوم و ابهامم برای صدورِ دستورِ حمله، مرتفع شود ناچارم خودم به منطقه دشمن بروم تا اطمینان حاصل کنم.

۲ـ گاهی اوقات، در حین عملیات، گره ای در کارِ عملیات، بوجود می آید که جز با حضور خودم، گشوده نمی شود و حاضر شدنم در منطقه درگیری، ضرورت می یابد.

۳ـ گاهی اوقات، در گرماگرمِ عملیات، برای تقویتِ روحیه فرماندهان، حضورم در محدوده درگیری، لازم می شود.

هرچه حضرتعالی امر بفرمائید عمل می کنم.”

آقای انصاری، پیغام مرا خدمت حضرت امام تقدیم و خیلی سریع، پاسخ آن حضرت را ابلاغ نمودند که امام فرمودند: به آقا محسن بگوئید، تشخیص، با خودِ شماست، ملاحظات امنیتی را رعایت کنید.”

آیت الله خمینی در حکمی که در تیر ۱۳۶۲ به آیت الله طاهری خرم آبادی می دهد بر ضرورت رعایت نظرات محسن رضائی تاکید کرده و می گوید وی مورد علاقه اش است. متن فرمان آیت الله خمینی چنین است :

“جناب حجت الاسلام آقاي حاج سيد حسن طاهري – دامت افاضاته

پيرو سفري كه براي جنابعالي پيش آمد، جناب حجت الاسلام آقاي فاكر- ايده الله تعالي – براي رسيدگي به وضع سپاه پاسداران منصوب شدند. ضمن تشكر ازجناب آقاي فاكر در تحمل زحمات در غياب شما، جنابعالي را به سمت سابق منصوب مي نمايم كه با كمال دقت و ظرافت به آنچه در اساسنامه سپاه پاسداران انقلاب اسلامي براي نماينده اينجانب آمده است عمل نماييد. اميد است با ياري و صميميت جناب حجت الاسلام آقاي فاكر و جناب حجت الاسلام آقاي محلاتي و جناب آقاي وزيرمحترم سپاه و جناب آقاي محسن رضايي كه مورد علاقه و تاييد اينجانب است، هر چه بهتر به وضع سپاه رسيدگي نماييد.

لازم است جناب آقاي وزير سپاه و فرمانده محترم سپاه و ديگر فرماندهان و كساني كه در سپاه سمتي دارند جناب آقاي طاهري نماينده اينجانب را تاييد و در مسائلي كه مربوط به ايشان است از ايشان تبعيت كنند تا ان شاءالله تعالي امور سپاه كه بازوي تواناي جمهوري اسلامي است بر طبق مقررات شرعي و قانوني و مصالح عالي كشور و جمهوري اسلامي تمشيت يابد. لازم به تذكر است كه تبعيت از جناب آقاي محسن رضايي، فرمانده كل سپاه و از فرماندهان ديگر به حسب سلسله مراتب و مقررات سپاه درجمهوري اسلامي ايران يك وظيفه شرعي الهي است كه تخلف از آن علاوه بر تعقيب قانوني مسئوليت شرعي دارد.

آیت الله خمینی در ماجرای اعتراض برخی از فرماندهان سپاه با محوریت شهید کاظم رستگار و شهید بهمنی و مشارکت اکبر گنجی به مدیریت محسن رضائی و نحوه اداره جنگ، جانب محسن رضائی را گرفت. ماجرا از این قرار بود که بخشی از نیرو های سپاه معتقد بودند که رضائی با بی اعتنایی به چان رزمندگان و صورتبندی غلط از عملیات های جنگ به با طرح خیال بافانه سقوط صدام اطلاعات غلطی را به آیت الله خمینی می دهد. همچنین آنها به فعالیت های سیاسی مسئولان سپاه از قبیل محسن رضائی، رحیم صفوی و محسن رفیقدوست و هماهنگی آنها با جناح راست اعتراض داشتند. علی رغم اینکه این گروه از طریق آیت الله منتظری و صانعی هماهنگ کرده بودند تا با آیت الله خمینی دیدار کرده و اعتراضات شان را بیان کنند، اما با مخالفت های رضائی و دخالت سید علی خامنه ای رئیس جمهور وقت این ملاقات منتفی می شود و پیام آیت الله خمینی از طریق محلاتی برای معترضان خوانده شده و محلاتی از آنها می خواهد تا توبه کنند.

متن پیام آیت الله خمینی در سال ۱۳۶۳ بدین شرح است:

“شما به آقایان بگویید که شماها می دانید که مملکت ما بعد از انقلاب است و ما مبتلا هستیم به مخالفت های همه جانبه از تمام ممالک دنیا، دو سه تا هستند که با ما سر جنگ ندارند و همیشه ابرقدرت ها در فکر آن هستند که به یک راهی عمل کنند که تا می توانند ما را آرام کنند. راه هایی که انتخاب کرده اند زیاد بوده است تا رساندند به جنگ و در جنگ هم موفق نشدند. اینها در فکر این هستند که اختلاف ایجاد کنند و آن جمعیتی که بیشتر از همه مورد خوف آنهاست سپاه و آن چه مربوط به آن است و بسیج. از این باب آنها دنبال این هستند که در خود سپاه رخنه کنند.

خیال نکنید اگر کسی آمد و هیاهو کرد که سران سپاه چه هستند، از حلقوم خودشان است. از حلقوم خودشان نیست. از حلقوم دشمنان اسلام است. اگر مردم خوبی هستند، بازی خورده اند. اگر چنان چه اشخاصی باشند که نفوذ کرده اند و عمدا این کارها را انجام می دهند که سپاه را فشل کنند، باید بدانند که اگر چنان چه اختلاف در سپاه بیفتد، جمهوری اسلامی از بین خواهد رفت. اگر به خدا معتقد هستند، پیش خدا مسئولند و این طور نیست که خداوند از آنها گذشت نماید. اگر مردمی هستند که برای ایران عمل می کنند و این کارها را انجام می دهند، باید بدانند که این وضعیت به نفع اسلام نیست.

از این کارها دست بردارید. البته من می توانم با وضع دیگری عمل کنم، ولی بنا دارم با دوستی و برادری برخورد شود. علی ایحال از این طور کارها که موجب تضعیف فرماندهی می شود که آنها از حشمتی که دارند بیفتند، دست بردارید. ما امروز هیچ یک از افرادی که در راس امور هستند را امکان ندارد که برداریم و آنها همین طور خواهند ماند. با هیاهو آقای محسن و آقای رفیق دوست برداشته نمی شوند. اگر ما یک مقام را برداریم، ما را تضعیف می کنند و این به نفع مملکت ما نیست. چه از نظر اسلام و چه از نظر برداشت سیاسی ما از دنیا چون ما می بینیم کارهایی که در این جا انجام می شود قبل از آن که از رادیوی خودمان بشنویم، از رادیوی بیگانه می شنویم. شما درست توجه کنید که با این مسائلی که خیال می کنید با سر و صدا و هیاهو افراد کنار می روند، امکان ندارد سران کنار بروند.

کنار بگذارید این کارها را. این کارها مخالف جمهوری اسلامی است. این کار با برداشت ما از جمهوری اسلامی مخالف است و وضع سیاسی ما در دنیا به هم می خورد. من سفارش شما را به آقایان کرده ام که با شما مدارا کنند. اگر افرادی بعد از این پیام دست برنداشتند باز بخواهند به اختلافات دامن بزنند، به من اطلاع دهید. آنها تکلیف دیگری دارند. این را باید اطلاع بدهید. در بین آقایان هم صحبت کنید. به آنها محبت کنید و اگر من بدانم بعد از این پیام کاری کنند، من به عنوان مخالف اسلام تلقی و معرفی می کنم. ”

حمایت آیت الله خمینی از رضائی آنقدر شدید بود که به تهدید عباس دوزدوزانی از نمایندگان مجلس دوم پرداخت. دوزدوزانی دومین فرمانده سپاه و از موسسان آن بود که این نهاد را ترک و وارد فعالیت های سیاسی شده بود. خامنه ای وی را فرا می خواند و پیام آیت الله خمینی را بشرح زیر به وی ابلاغ می نماید

“شنیده ام که این آقای دوزدوزانی امضا جمع می کند تا مرا در فشار بگذارند که فرمانده سپاه را عوض کنم، بگویید سر جایش بنشیند والا من جمله ای خواهم گفت”.

اما شکست های سپاه در عملیات و وقوع اتفاقاتی بر عکس برنامه ریزی و ادعا های مسئولان باعث شکایت آیت الله خمینی نیز می شده است. به عنوان مثال سردار محمد جعفر اسدی فرمانده لشگر المهدی در زمان جنگ بعد از ناکامی در عملیات کربلای ۴ می گوید:

“به شدت از دست مسئولان قرارگاه مرکزی عصبانی بودم، ماشین را برداشتم و گازش را گرفتم. وقتی رسیدم آنجا دیدم محسن رضایی با تلفن صحبت می‌کند. این پا و آن پا می‌کردم که بروم تلفن را از دستش بگیرم و بزنم زمین. از حرف‌هایش فهمیدم آن طرف خط حاج احمد آقاست. محسن در حالی که رنگ و رویش مثل گچ سفید شده و دستانش می‌لرزید، وضعیت جبهه‌ها را گزارش می‌داد…”

رضائی چندین بار در زمان جنگ از فرماندهی سپاه استعفا می دهد. یکی از این موارد در سال ۱۳۶۶ است. او طی نامه ای به سید احمد خمینی چنین می گوید :

“برادر ارجمندم؛ حضرت حجت الاسلام جناب آقای حاج سید احمد خمینی (زید عزه)

با اهدای تحیت؛

اکنون که علی رغم مقاومت های زیاد در مقابل مشکلات و نارسایی های میدان نبرد (که عمدتاً ناشی از افراد و عوامل داخلی جامعه و مسئولین کشور بوده اند)، مجبور به استعفا از مسئولیت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شده ام، لازم می دانم از زحمات جنابعالی در حمایت از نیروهای انقلاب اسلامی بالاخص رزمندگان جان بر کف حزب اللهی کشور (و علی الخصوص در عملیات والفجر ۸ و کربلای ۵) تشکر و قدردانی کنم.

امیدوارم نسل های آینده انقلاب، چهره های وفادار به امام و اصول مبنایی انقلاب اسلامی را فراموش نکرده و به آنان وفادار باقی بمانند.”

اما آیت الله خمینی با استعفای وی مخالفت می کند.

بعد از پذیرش قطعنامه در اسناد موجود مکاتبه و رابطه ای بین آیت الله خمینی و محسن رضائی مشاهده نمی شود.

آیت الله خمینی در نامه ای در شهریور ۱۳۶۷ خطاب به کلیه فرماندهان و پرسنل سپاه از فعالیت های آنها در جنگ تجلیل کرده و خواهان حفظ آمادگی و فعالیت ها در زمان صلح می شود. همچنین در نامه ای در تاریخ دی ماه ۱۳۶۷ از محسن رضائی می خواهد سپاه وظیفه حفاظت از هواپیما ها را ادامه دهد و مسئولیت ربوده شدن هواپیما ها را بر بر عهده سپاه می گذارد. همچنین از رضائی می خواهد در هماهنگی با نخست وزیر امور اجرائی را انجام دهد. این نامه در پی درخواست رضائی برای تمدید ماموریت سپاه در زمینه امنیت هوایی بعد از پایان جنگ صادر شده است. رضائی شکایت کرده بود که مجموعۀ تشکیلات موجود در فرودگاه با زنده کردن قوانین سابق، حضور سپاه را با طرح مسئلۀ “نداشتن جایگاه قانونی” تخطئه می‏ نمایند.

بدینترتیب معلوم می شود که آیت الله خمینی در طول دوره ۸ ساله فرماندهی محسن رضائی بر سپاه در زمان حیات وی رابطه خوبی با او داشته است. اما این رابطه که با وساطت سید احمد خمینی بوده، فراز و نشیبی نیز داشته است. اما به نظر می رسد بعد از پایان جنگ روابط به گرمی سابق نبوده و چه بسا رو به سردی رفته است. انتشار اطلاعات بیشتر کمک می کند تا درک بهتر و نزدیک به واقعیت از مناسبات آیت الله خمینی با محسن رضائی بدست آید.

No responses yet

Sep 30 2014

رونمایی تلویزیونی از نامه سری محسن رضایی در پایان جنگ

نوشته: خُسن آقا در بخش: تاریخی,سیاسی

بی‌بی‌سی: محسن رضایی برای اولین بار نامه سری خود به هاشمی رفسنجانی در مورد الزامات تسلیحاتی و تدارکاتی ادامه جنگ را نشان داد که ظاهرا از عوامل اصلی قبول قطعنامه ۵۹۸ توسط آیت الله خمینی بوده است

در روزهای گذشته، به مناسبت “هفته دفاع مقدس” (مصادف با هفته اول مهر)، رسانه های ایران به میزان بی‌سابقه ای به “ناگفته های جنگ”، شکست های نظامی اواخر جنگ و تحولات منتهی به قبول قطعنامه ۵۹۸ پرداختند.

در میان مجموعه این رسانه ها، صدا و سیما با پخش برنامه ای به نام ” سطرهای ناخوانده”، بیشترین توجه را در سطح افکار عمومی جلب کرد. در این برنامه، مسعود بختیاری و عبدالحسین مفید از فرماندهان ارتش در زمان جنگ، محسن رضایی فرمانده کل و علی شمخانی از فرماندهان اصلی سپاه در آن زمان و محسن رفیقدوست آخرین وزیر سپاه ایران، به پاسخگویی به سوال های کارشناسانی پرداختند که به گفته برخی از مصاحبه شوندگان، برای اولین بار سوالاتی “متفاوت” را از آنها می پرسیدند.

خبرسازترین مصاحبه در این مجموعه، گفتگوی محسن رضایی فرمانده اسبق سپاه و دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام در نیمه شب چهارم و پنجم مهرماه بود که بخش عمده آن، به تحولات ماه‌های پایانی جنگ اختصاص داشت.

حدود دو ساعت پس از شروع این گفتگو بود که در پی احتیاط محسن رضایی در پاسخگویی مستقیم به سوالات سه کارشناس برنامه، یکی از آنها باانتقاد از این رویه گفت “قطعا من جوان دوست ندارم که از بی بی سی ناگفته های جنگ را بشنوم” و افزود: “خواهش می کنم به بزرگواری خودتان اجازه بدهید که سوالاتمان را بپرسیم”. اعتراض این کارشناس، در شرایطی مطرح می شد که بی بی سی فارسی، در روزهای پیش از آن، یک گزارش، یک گفتگو و یک میزگرد را در مورد اشتباهات فرماندهان سپاه پاسداران در اواخر جنگ منتشر کرده بود.

حدود دو ساعت پس از شروع گفتگو، در واکنش به احتیاط های محسن رضایی، یکی از کارشناسان برنامه باانتقاد از این رویه گفت: ‘قطعا من جوان دوست ندارم که از بی بی سی ناگفته های جنگ را بشنوم’ و افزود: ‘خواهش می کنم به بزرگواری خودتان اجازه بدهید که سوالاتمان را بپرسیم’. اعتراض این کارشناس، در شرایطی مطرح می شد که بی بی سی فارسی، در روزهای پیش از آن، مطالبی را در مورد اشتباهات فرماندهان سپاه پاسداران در اواخر جنگ منتشر کرده بود

در پی این اعتراض بود که در ادامه برنامه، بخشی از ناگفته های سال آخر جنگ هشت ساله، برای اولین بار در تلویزیون سراسری جمهوری اسلامی ایران مطرح شد و به صراحت مورد بحث قرار گرفت. در ابتدای این بحث، سرلشکر رضایی تاکید کرد که در مورد جنگ ناگفته هایی داشته که تاکنون بیان نکرده است. وی افزود که در ۷-۸ سال گذشته چند بار تصمیم گرفته این کار را بکند و دست نگه داشته اما فکر می کند که دیگر “وقتش شده است”.

مجموعه “ناگفته هایی” که طی دو شب، در گفتگوی حدودا پنج ساعته دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام مطرح شد، طیف متنوعی از موضوعات و به ویژه شکست های نظامی سپاه پاسداران در پایان جنگ را در بر می گرفت.
نامه ای که منجر به پایان جنگ شد

در میان همه این موضوعات، نامه به کلی سری محسن رضایی به اکبر هاشمی رفسنجانی جانشین فرمانده کل قوا در تاریخ دوم خرداد ۱۳۶۷، به نسبت سایر موضوعات مطرح شده در گفتگو وقت و توجه بیشتری را به خود اختصاص داد. نامه ای که فرمانده وقت سپاه، در آن به تشریح الزامات تسلیحاتی و تدارکاتی ادامه جنگ با عراق می‌پرداخت و ظاهرا، در تصمیم آیت الله خمینی به پذیرش قطعنامه ۵۹۸ نقشی تعیین کننده داشته است.

پیش از طرح نامه، پیام های چند نفر از مخاطبان برنامه خوانده شد که یکی از آنها می گفت: “در مورد نامه آقای رضایی به امام، اگر نپرسید صداقت ندارید.”

نامه مورد اشاره، همان بود که رهبر سابق جمهوری اسلامی، نخستین بار در جلسه ۲۵ تیر ۱۳۶۷ مسئولان ارشد نظام به آن اشاره کرده بود.

پیش از طرح نامه محسن رضایی در مورد امکانات مورد نیاز برای ادامه جنگ، پیام‌های چند نفر از مخاطبان برنامه خوانده شد که یکی از آنها می گفت: ‘در مورد نامه آقای رضایی به امام، اگر نپرسید صداقت ندارید’. محسن رضایی در جریان برنامه این نامه را خواند و گفت که آن را با همفکری با سایر فرماندهان سپاه تهیه کرده است

آیت الله خمینی در این جلسه، با اشاره به نامه ای از محسن رضایی فرمانده وقت سپاه گفته بود: “فرمانده مزبور نوشته است تا پنج سال دیگر ما هیچ پیروزی نداریم. ممکن است در صورت داشتن وسایلی که در طول پنج سال به دست می‌آوریم قدرت عملیات انهدامی و یا مقابله به مثل را داشته‌ باشیم و بعد از پایان سال ۷۱ اگر ما دارای ۳۵۰ تیپ پیاده و ۲۵۰۰ تانک و ۳۰۰۰ توپ و ۳۰۰ هواپیمای جنگی و ۳۰۰ هلیکوپتر باشیم و قدرت ساخت مقدار قابل توجهی از سلاحهای لیزری و اتمی که از ضرورت‌های جنگ در آن موقع است، داشته باشیم می‌توان گفت به امید خدا بتوانیم عملیات آفندی داشته باشیم. وی می‌گوید قابل ذکر است که باید توسعه نیروی سپاه به هفت برابر و ارتش به دو برابر و نیم افزایش پیدا کند، او آورده است البته امریکا را هم باید از خلیج فارس بیرون کنیم والا موفق نخواهیم بود”.

رهبر سابق ایران در ادامه طعنه می زند که فرمانده سپاه “البته با ذکر این مطالب می‌گوید باید باز هم جنگید که این دیگر شعاری بیش نیست.”
نامه ای با همفکری فرماندهان سپاه

اشاره مستقیم به نامه در این برنامه، پس از آن صورت گرفت که محسن رضایی، با سوالی در مورد نامه وی به آیت الله خمینی سه هفته پیش از قبول قطعنامه ۵۹۸ مواجه شد، نامه ای که یکی از مجریان یادآوری کرد که رهبر وقت جمهوری اسلامی، آن را “تکان دهنده” توصیف کرده است.

دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام توضیح داد که اکبر هاشمی رفسنجانی جانشین وقت فرمانده کل قوا، در اواخر جنگ از او خواسته بود که امکانات مورد نیاز سپاه پاسداران برای خاتمه دادن به جنگ را بنویسد.

محسن رضایی گفت که به دنبال این درخواست، “فرماندهان سپاه را را جمع کرده و گفته که آقای هاشمی چنین صحبتی را کرده اند” و وقتی با سوالات فرماندهان در مورد دلیل ظرح چنین درخواستی مواجه شده گفته است که “باید به آقای هاشمی اعتماد کنیم”.

به گفته این فرمانده جنگ در ادامه، او و دیگر فرماندهان سپاه، ملزومات ادامه جنگ را “برآورد کرده بودند”، که ظاهرا تاکیدی بود بر اینکه نامه معروف، نتیجه همفکری فرماندهان ارشد سپاه بوده است.

فرمانده اسبق سپاه، همچنین به تاکید نامه خود بر نیاز کشور به سلاح های ‘لیزری و اتمی’ اشاره کرد. اظهارات بعدی وی مبنی بر اینکه در نامه نوشته ‘هواپیما و سلاح های لیزری’ لزوما از ضروریات پیروزی در جنگ نیست، باعث شد تا یکی از کارشناسان یادآوری کند که با این حساب، وی ‘سلاح هسته ای’ را در شمار تسلیحاتی که بدون آنها هم می‌توان در جنگ پیروز شد ذکر نکرده است. آقای رضایی در واکنش به این یادآوری تذکر داد: همه چیز که نباید گفته بشود

وی در این قسمت از برنامه سطرهای ناخوانده، به گونه ای غیرمنتظره نامه مورخ ۲ تیر ۱۳۶۷ خود در پاسخ به اکبر هاشمی رفسنجانی را بیرون آورد و اعلام کرد “برای اینکه دقیق تر بحث را ادامه دهد” به متن نامه رجوع می‌کند.

فرمانده سابق سپاه با دفاع از مضمون نامه خود افزود که این نامه، حمله سراسری عراق به مرزهای جنوبی و غربی و حتی فعال شدن نیروهای سازمان مجاهدین خلق پیش بینی و برای “انهدام صدام و حزب بعث عراق” تقاضای امکانات کافی شده است . او با تاکید بر اینکه نامه خواستار “خارج کردن آمریکا در خلیج فارس” شده تا نیروهای ایالات متحده به کمک ارتش صدام حسین نیایند ادامه داد: “بدون خروج آمریکا از خلیج و در طول سقوط صدام و حزب بعث، هیچ گونه ضمانتی برای رسیدن به هدف… وجود نداشت.”
درخواست سلاح لیزری و اتمی

در ادامه برنامه، کارشناسان اصرار کردند که وی متن نامه را بخواند که با مقاومت اولیه محسن رضایی رو به رو شد که می گفت می خواهد این نامه را در کتاب خاطراتش منتشر کند، اگرچه سرانجام قبول کرد.

بخشی از این نامه، حاوی توصیه آقای رضایی مبنی بر این بود که “تا پایان سال ۶۷ و ۶۸ و ۶۹ عملیات انهدامی انجام شود” (انهدام نیروهای عراقی بدون عملیات تهاجمی)، سال ۱۳۷۰ “آغاز عملیات سراسری” در دستور کار قرار بگیرد و سال ۱۳۷۱، زمان “پایان عملیات سراسری” برای سقوط حکومت صدام حسین و بیرون کردن نیروهای آمریکا از خلیج فارس باشد.

وی در ادامه، یکی از جداول موجود در نامه در مورد “توسعه سازمان رزم” ایران را توضیح داد که توصیه می کرد که از سال ۱۳۶۷ تا ۱۳۷۱، تعداد تیپ های پیاده ایران از ۵۰ به ۳۵۰ (هفت برابر) برسد و تعداد تانک ها، از ۱۰۰۰ به ۲۵۰۰ افزایش پیدا کند. این گفته، با کنایه یکی از کارشناسان برنامه در مورد تحریم جهانی فروش اسلحه به ایران مواجه شد که پرسید: “در شرایطی که به ما تانک نمی فروشند دیگر؟”

فرمانده سپاه در زمان جنگ توضیح داد که در نامه خود توصیه کرده بوده که از سال ۱۳۶۷ تا ۱۳۷۱، تعداد تیپ‌های پیاده ایران از ۵۰ به ۳۵۰ (هفت برابر) برسد و تعداد تانک‌ها، از ۱۰۰۰ به ۲۵۰۰ افزایش پیدا کند. این گفته، با کنایه یکی از کارشناسان برنامه در مورد تحریم جهانی فروش اسلحه به ایران مواجه شد که پرسید: در شرایطی که به ما تانک نمی‌فروشند دیگر؟

دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام، در ادامه این قسمت، به تاکید نامه خود بر نیاز کشور به سلاح های “لیزری و اتمی” اشاره کرد و گفت: “من گفتم که هواپیما و مسائل لیزر و هسته ای را اگر نداشته باشیم مهم نیست، ولی ما برای اینکه آن تکلیف و مسئولیت نظامیمان را از نظر عقلانیت بیان کنیم بایستی در برآوردها می آوردیم.”

وی اندکی بعد، در اظهاراتی متفاوت گفت که در نامه نوشته است که “مساله تهیه هواپیما و تلاش جدی برای ساخت سلاح های لیزری” برای نیروهای ایران بسیار ضروری است اما “اگر حاصل نشد این طور نیست که پیروزی به دست نیاید، بلکه باید فشار های سنگینی را تا کسب پیروزی متحمل شویم”.

اظهارات محسن رضایی در این مورد که در نامه نوشته بوده “هواپیما و سلاح های لیزری” لزوما از ضروریات پیروزی در جنگ نیست، باعث شد تا یکی از کارشناسان یادآوری کند که با این حساب، وی “سلاح هسته ای” را در شمار تسلیحاتی که بدون آنها هم می توان در جنگ پیروز شد ذکر نکرده است. آقای رضایی در واکنش به این یادآوری تذکر داد: “همه چیز که نباید گفته بشود.”
پیشنهاد ‘ساختن ۳۰۰ هواپیما’

آقای رضایی مهم ترین قسمت نامه خود را تاکید بر “تهیه به موقع بودجه و امکانات لازم” دانست و بخشی از نامه را خواند که حکایت داشت: “با توجه به تجربه سال گذشته بعید می دانم دولت و ستاد به تعهدات خود عمل کنند.” یکی از مصاحبه کنندگان از او پرسید که آیا میزان بودجه درخواستی خود را در نامه مشخص کرده بوده؟ که با پاسخ منفی مصاحبه شونده مواجه شد.

فرمانده سابق سپاه از متن نامه چنین خواند: “ما هیچ راه برگشتی را نه قبول داریم و نه اساسا به وجود آن مطمئن هستیم و به اجرای تعهدات دولت و مسئولین هم امیدوارم نیستم، ولی تکلیف خودمان می دانیم که بجنگیم و از آنجا که خداوند متعال صاحب انقلاب است به هر حال راهی باز خواهد شد.”

محسن رضایی گفت که برآورده شدن کل مطالبات او برای ادامه جنگ ‘حداکثر ۴ میلیارد دلار’ بودجه نیاز داشته است؛ که یکی از کارشناسان یادآوری کرد تنها قیمت ۳۰۰ هواپیمای درخواستی او از ۴ میلیارد دلار تجاوز می کرده. پاسخ محسن رضایی این بود: ‘مگر گفته بودیم باید بخریم؟’ پاسخی که با واکنش کارشناس مواجه شد که متعجبانه پرسید: پس از کجا می‌آوردیم؟

او همچنین گفت که پیشنهاد کرده کلیه افراد ۱۷ تا ۴۰ سال موظف شوند سالی ۴ ماه در جبهه های جنگ باشند و یادآوری کرد که به این امکانات فقط برای جنگ با عراق احتیاج نداشته بلکه آن را برای مقابله با آمریکا هم لازم می دانسته است. دخالتی که وی مطمئن بود در صورت ادامه جنگ، به شکل رویارویی نظامی مستقیم میان ایران و آمریکا در می آمد.

دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام در ادامه تخمین زد که برآورده شدن کل مطالبات او از دولت برای ادامه جنگ “حداکثر ۴ میلیارد دلار” بودجه نیاز داشته است؛ که یکی از کارشناسان یادآوری کرد تنها قیمت ۳۰۰ هواپیمای درخواستی او از ۴ میلیارد دلار تجاوز می کرده. پاسخ محسن رضایی این بود که: “مگر گفته بودیم باید بخریم؟” پاسخی که با واکنش کارشناس مواجه شد که پرسید: “پس از کجا می آوردیم؟”

این بار، توضیح آقای رضایی آن بود که ایران نیز می توانسته مانند “آلمان در جنگ جهانی دوم در مدت کوتاهی کارهای بسیار بزرگی بکند”. وی در واکنش به یادآوری مجری مبنی بر اینکه ایران با گذشت ۲۶ سال از جنگ هنوز هم نتوانسته این تعداد هواپیما را بسازد گفت: “خوب این هم اشکال دارد دیگر. به هر حال اگر این امکانات را به ما می دادند ما تضمین می کردیم…آلمانی ها در مدت کمتر از این ۱۰ برابر اینها را تولید کردند، آن هم کی؟ سال ۱۹۴۸.”

وی در پاسخ به یادآوری یکی از مجریان مبنی بر اینکه آلمانی ها قبل از جنگ جهانی دوم (که از ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۵ طول کشید) صاحب تکنولوژی پیشرفته هوایی بوده اصرار کرد: “نه، همه اش به خاطر شرایط جنگ بود.”
یادآوری انتقاد آیت الله خمینی به سپاه

بعد از بازخوانی نامه محسن رضایی در مورد ملزومات ادامه جنگ، یکی از مصاحبه‌کنندگان واکنش آیت الله خمینی به نامه آقای رضایی را به این صورت یادآوری کرد: حضرت امام می گویند که فرمانده سپاه از معدود کسانی است که معتقد به ادامه جنگ است. امام هم توی نامه شان به این مسائل که شما می گویید اشاره می کنند، مساله بیرون کردن آمریکا و اینها، منتها آخرش این را می گویند که فرمانده سپاه تاکید کرده که ما آماده جنگیدن هستیم و ادامه می‌دهیم، اما این شعاری بیش نیست

بعد از بازخوانی نامه محسن رضایی در مورد ملزومات ادامه جنگ، یکی از مصاحبه کنندگان واکنش آیت الله خمینی به نامه آقای رضایی را یادآوری کرد: “حضرت امام می گویند که فرمانده سپاه از معدود کسانی است که معتقد به ادامه جنگ است. امام هم توی نامه شان به این مسائل که شما می گویید اشاره می کنند، مساله بیرون کردن آمریکا و اینها، منتها آخرش این را می گویند که فرمانده سپاه تاکید کرده که ما آماده جنگیدن هستیم و ادامه می دهیم، اما این شعاری بیش نیست. آن تعبیر را خود حضرت امام دارند.”

محسن رضایی پاسخ داد تفسیرش از جمله آیت الله خمینی این است که اگر امکانات مورد نظر فرمانده وقت سپاه تامین نشود ادامه جنگ شعاری بیش نیست. در اینجا یکی از کارشناسان اظهار داشت: “نه، امام می گویند اینکه فرمانده سپاه می گوید من باز هم حاضر به جنگیدن و اینها هستم، راجع به این می گویند … که شعاری بیش نیست”. آقای رضایی گفت آنچه کارشناس می گوید یک تعبیر از سخنان آیت الله خمینی است و او چنین تفسیری ندارد.

در بخش دیگری از برنامه، یکی دیگر از کارشناسان با اشاره به فهرست درخواست های فرمانده وقت سپاه برای ادامه جنگ از او پرسید: “فکر نمی کنید این لیست یک کم خیال پردازانه است؟ عین این است که بگویید ما نمی خواهیم بجنگیم.”

آقای رضایی با تاکید بر اینکه تامین چنین امکاناتی توسط حکومت برای پیروزی در جنگ مورد نیاز بوده جواب داد: “حرف ما این بود که مسئولانی که مربوط به این کار هستند این کار را نخواهند کرد. [البته] نگفتیم کشور نمی تواند.”

وی در پاسخ به این سوال که: “یعنی معتقدید کشور می توانست؟” گفت: “صددرصد”.
اشتباهات منجر به سقوط فاو

در بخشی دیگر از گفتگوی تلویزیونی محسن رضایی، ماجرای سقوط فاو در اواخر جنگ مورد اشاره قرار گرفت.

یکی از مصاحبه کنندگان با اشاره به مواضع فرمانده وقت سپاه در روز سقوط جزیره فاو گفت: ‘آقای روحانی جایی گفته است که که حتی وقتی خبرهایی در مورد حمله عراق به فاو می آمد، آقای رضایی گفته است مگر اینکه عراق بمب اتم داشته باشد که بتواند فاو را پس بگیرد.’ سرلشکر رضایی تایید کرد که چنین حرفی را زده و در دفاع از خود گفت که این سخن را در مکالمه تلفنی بر زبان رانده چون فکر می کرده سخنانش توسط عراقی ها ‘شنود’ می شود و درواقع می‌خواسته دشمن را گمراه کند

در این بخش، یکی از کارشناسان نقل کرد که محسن رضایی پس از سقوط فاو در اواخر فروردین ۱۳۶۷، در جمع فرماندهان سپاه گفته است: “من خیلی فکر کردم به ماجرای سقوط فاو به این نتیجه رسیدم که ممکن است در این هم خیری بوده باشد و اینکه ما می توانیم دو نوع بجنگیم، یا عاشورایی بجنگیم و یا مثل زمان پیامبر و امیرالمومنین بجنگیم و چون ما الان در شرایطی هستیم که حکومت دست ماست و مانند زمان پیامبر و امیرالمومنین هست، امکانات باید بگیریم برای این جنگ.”

وی از این نقل قول نتیجه گرفت که آقای رضایی، حتی قبل از درخواست اکبر هاشمی رفسنجانی برای فهرست کردن مطالبات خود در ارتباط با جنگ معتقد بوده که ادامه نبرد، بدون تهیه امکانات جدید ممکن نیست.

دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام پاسخ داد که او از سال ها قبل از سقوط فاو هم عقیده داشته که “جنگ بدون بسیج کشور قابل ادامه دادن نیست که ما بتوانیم هدف بزرگی را بگیریم یا صدام را ساقط کنیم”.

این مکالمه، زمینه پرداختن به جریانات منتهی به از دست دادن فاو شد، که درجریان آن یکی از مصاحبه کنندگان با اشاره به مواضع فرمانده وقت سپاه در روز سقوط این جزیره گفت: “آقای روحانی جایی گفته است که که حتی وقتی خبرهایی در مورد حمله عراق به فاو می آمد، آقای رضایی گفته است مگر اینکه عراق بمب اتم داشته باشد که بتواند فاو را پس بگیرد.”

سرلشکر رضایی تایید کرد که چنین حرفی را زده و در دفاع از خود گفت که این سخن را در مکالمه تلفنی بر زبان رانده چون فکر می کرده سخنانش توسط عراقی ها “شنود” می شود و درواقع می‌خواسته دشمن را گمراه کند.

یکی از مصاحبه شوندگان به گزارشی اشاره کرد که حکایت داشت در هنگام سقوط فاو، احمد کاظمی (از فرماندهان جنگ) در جلسه فرماندهان سپاه هشدار داده که این جزیره دارد از دست می رود اما از بقیه جواب شنیده که “احمد دارد شلوغش می کند که نیرو بگیرد”. او افزود: “گزارش‌هایی هم از شما وجود دارد که گفته بودید عراق آمده است یک گوشه ای از فاو را بگیرد و نمی خواهد همه فاو را بگیرد.”

محسن رضایی گفت ممکن است فرماندهان دیگری غیر از او این چیزها را گفته باشند ولی خود او نه تنها چنین عقیده ای نداشته بلکه از قبل پیش بینی می کرده که عراق به زودی به فاو حمله خواهد کرد.

وی در ادامه، در اشاره ای تلویحی به گزارش های حاکی از حضور نداشتن نیروهای کافی در فاو برای دفاع از آن اظهار داشت: “دفاع از فاو به معنای حضور در فاو نبود”. آقای رضایی تاکید کرد که راه درست حفظ این جزیره را حمله کردن به عراق می دانسته تا نتواند برای گرفتن مناطق تحت کنترل ایران عملیات انجام بدهد و نتیجه گرفت که نگرانی اصلی وی، حفظ رویه تهاجمی ایران در جبهه های جنوب بوده است.

محسن رضایی در اشاره ای تلویحی به گزارش های حاکی از حضور نداشتن نیروهای کافی در فاو برای دفاع از آن اظهار داشت: ‘دفاع از فاو به معنای حضور در فاو نبود’. او تاکید کرد که راه درست حفظ این جزیره را حمله کردن به عراق می دانسته و نگرانی اصلی وی، حفظ رویه تهاجمی ایران در جبهه های جنوب بوده است. یکی از گفتگوکنندگان پرسید اگر او این قدر نگران بوده، اتفاقات پی در پی اواخر جنگ چون ‘سقوط ۳۶ ساعته فاو’، ‘سقوط ۷-۸ ساعته شلمچه’ و ‘سقوط ۳ -۴ ساعته مجنون’ چطور به وقوع پیوسته است؟ آقای رضایی گفت که این سقوط ها، تایید کننده اعلام نگرانی‌های قبلی او در مورد حملات عراق بوده است

یکی از گفتگوکنندگان پرسید اگر او این قدر نگران بوده، اتفاقات پی در پی اواخر جنگ چون “سقوط ۳۶ ساعته فاو”، “سقوط ۷-۸ ساعته شلمچه” و “سقوط ۳ -۴ ساعته مجنون” چطور به وقوع پیوسته و ادامه داد: “به نظر می‌رسد این مناطق آماده سقوطند و فکری برای نگهداریشان نشده است.”

محسن رضایی گفت که این سقوط ها، درواقع نگرانی های قبلی او را تایید کرده که قبلا هم در نامه ای، در موردشان هشدار داده بوده. نامه‌ای که آقای رضایی می گفت در اردیبهشت ۱۳۶۶ برای درخواست امکانات بیشتر به آیت الله خمینی نوشته و در آن هشدار داده بوده که “اگر فکر اساسی نشود به زودی عراق حملاتش را علیه ما شروع خواهد کرد و ما را مانند لقمه ای خواهد بلعید”.
فعالیت سیاسی سپاه در زمان جنگ

در ادامه گفتگو، گزارش های برخی از دست اندرکاران جنگ در مورد ریشه داشتن سقوط فاو در مشغول شدن برخی فرماندهان سپاه به فعالیت های سیاسی مورد بحث قرار گرفت.

یکی از کارشناسان برنامه گفت که مثلا در خاطرات محسن رفیقدوست وزیر وقت سپاه آمده که “یکی از دلایل سقوط فاو این بود که فرمانده آن منطقه رفت توی استانش که برای انتخابات مجلس سوم فعالیت بکند”.

آقای رضایی پاسخ داد: “صد در صد خلاف است این بحث. چند وقت پیش دیدم یکی از آقایان که از معاونین وزارت خارجه هم بوده این حرف را زده. صحت ندارد.” اشاره وی، ظاهرا به اظهارات چندی پیش عباس ملکی معاون وزارت خارجه ایران در زمان جنگ بود که گفته بود در آستانه سقوط فاو توجه بعضی از فرماندهان به مسائل انتخاباتی معطوف شده بود.

کارشناس برنامه، یادآوری کرد که در این زمینه، حسن روحانی هم روایت مشابهی دارد و گفته است که بعضی از فرماندهان به این نتیجه رسیده بودند که تعامل مناسبی بین سپاه و مجلس وجود ندارد و بنابراین تصمیم گرفته بودند که خودشان نماینده مجلس بشوند.

محسن رضایی با رد پرداختن سپاه پاسداران به فعالیت های سیاسی در زمان جنگ گفت که او شخصا بیش از هر کس دیگری حساس و مراقب بوده که فرماندهان وارد چنین فعالیت هایی نشوند چون معتقد بوده که اگر فعالیت های سیاسی گسترش پیدا کند، مدیریت سپاه مشکل می شود.

در پی اشاره یکی از کارشناسان برنامه به روایت های حاکی از سقوط فاو به علت مشغول شدن برخی فرماندهان به انتخابات مجلس سوم، محسن رضایی پرداختن سپاه پاسداران به فعالیت های سیاسی در زمان جنگ را رد کرد و گفت که او شخصا بیش از هر کس دیگری حساس و مراقب بوده که فرماندهان وارد چنین فعالیت‌هایی نشوند

آقای رضایی در بخشی دیگر از برنامه، بدون نقل قول مستقیم، اشاراتی نیز به پیام عتاب آمیز آیت الله خمینی به سپاه پاسداران در جریان شکست های سنگین سپاه در روزهای پس از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ کرد (آیت الله خمینی در این پیام گفته بود “یا سپاه، دشمن را به عقب می‌راند یا برای همیشه یک سپاه ذلیل و مرده‌ای می‌شود”).

محسن رضایی گفت این پیام در زمانی صادر شده که خرمشهر در معرض سقوط بوده و تاکید رهبر سابق جمهوری اسلامی درواقع این بوده است که “یا سپاه یا خرمشهر”.

تعبیر فرمانده سپاه ظاهرا به این معنی بود که آیت الله خمینی تاکید داشته که سرنوشت سپاه، به سرنوشت نبرد خرمشهر بستگی خواهد داشت.

محسن رضایی در اواخر برنامه سطرهای ناخوانده، برای مستند کردن بخشی از اظهارات خود در مورد رضایت آیت الله خمینی از سرانجام نهایی جنگ، به کتاب خاطرات سال ۱۳۶۷ اکبر هاشمی رفسنجانی رجوع کرد.

این کتاب، یکی از منابعی است که در ارتباط با ضعف های فرماندهی سپاه پاسدران در اواخر جنگ، مورد استناد پژوهشگران قرار گرفته است.

No responses yet

« Prev - Next »

  • Recent Posts

    • زیر ذره‌بین رسانه‌ها: «چراغ سبزی که اسرائیل برای اقدام علیه ایران منتظرش بود»
    • درباره تصویر معترضی که مقابل یگان ویژه وسط خیابان نشسته‌ بود، چه می‌دانیم؟
    • سومین روز اعتراضات در ایران؛ تجمع در دانشگاه‌ها، گاز اشک‌آور در کرمانشاه
    • تجمع‌های اعتراضی در اعتراض به افزایش قیمت‌ها برای دومین روز در تهران ادامه یافت
    • دنیای خیالی آخون‌ها!!
  • Recent Comments

    No comments to show.

Free WordPress Theme | Web Hosting Geeksاخبار Copyright © 2026 All Rights Reserved .