Aug 15 2013
Tag Archive 'موسیقی'
Jul 01 2013
شاهین نجفی : برای مردمی کور ، واسه تاریخی مغرور ، اینه رئیس جمهور
هیچ کس نمیتونست در یک بیت نه ببخشید در یک مصرع این چنین زیبا و عریان واقیعات رو جلو چشم شما به نمایش بگذارد!
Jun 17 2013
جليل شهناز، يکی از سرشناسترين نوازندگان تار و سه تار، درگذشت
رادیوفردا: بر اساس گزارش ها از تهران،جليل شهناز، نوازنده سرشناس تار و سه تار در تاريخ موسيقی ايران، ساعت ۹ صبح روز دوشنبه در سن ۹۲ سالگی به دليل بيماری درگذشت.
جليل شهناز در ارديبهشت ماه به دليل مشکلات تنفسی در بيمارستان بستری شده بود.
او در سال ۱۳۰۰ در اصفهان در خانواده ای موسيقيدان به دنيا آمد.
جليل شهناز در سال ۱۳۸۳به عنوان چهره ماندگار هنر و موسيقی در ايران برگزيده شده بود.
همچنين در سال ۱۳۸۳، مدرک درجه يک هنری (معادل دکترا) برای تجليل از يک عمر فعاليت هنری به او اهدا شده بود.
Jun 06 2013
دختران ستاره موسیقی با چهره پنهان
فرانس 24: پیش از انقلاب اسلامی در ایران زنان بسیاری مشغول به خوانندگی بودند. کاست های زیادی با صدای زنان هر روزه به فروش میرسید و هر کدام از این زنان خواننده، به سبک و سیاق زمانه، ویدئوهایی نیز برای آثار خود تولید میکردند. در این مسیر اسطوره هایی نیز در سپهر موسیقی ایران متولد شدند، خوانندگانی مانند گوگوش و یا هایده.
اکنون عشق به هنر و سودای خوانندگی دختران جوان بسیاری را وارد دنیای موسیقی و خوانندگی کرده است، اما با توجه به اینکه در ایران خوانندگی برای زنان ممنوع است، کمتر کسی بخت ورود به این عرصه را پیدا میکند. در میان معدود زنانی که خطر خواننده شدن را به جان میخرند، برخی حتی تا ساختن ویدئوکلیپ هم شهامت به خرج میدهند. آنان در این ویدئوها کلیپ ها حاضرند و میخوانند اما، صورت خود را پنهان نگاه میدارند تا کسی به هویتشان پی نبرد.
جاستینا در ویدئوهای خود صورتش را به طول کامل رنگ میکند و بدین شکل سعی میکند هویت خود را پنهان نگه دارد
تناقضی غریب و ناخواسته: پدیدههایی مانند هنر و به خصوص خوانندگی، با شهرت و محبوبیت، به هم گره خوردهاند. اما این دختران موسیقی پاپ، راک و یا رپ ایران، هر چقدر که بیشتر معروف میشوند، بیشتر سعی میکنند تا هویت و صورت خود را مخفی کنند.
اگر زمانی دختران پاپ ایران نام هایی همچون گوگوش و هایده داشتند امروز هویت خود را پشت نام های مستعاری همچون مادمازل، پی3 و یا شری بیژن پنهان میکنند.
طبق قوانین جزایی ایران، اگر قاضی خوانندگی زن را تنها اقدامی غیراسلامی تشخیص دهد، میتواند متهم را به 79 ضربه شلاق محکوم کند. اما در صورتی که قاضی تشخیص دهد که خوانندگی و تهیه ویدئو توسط دختران ایرانی علاوه بر اقدامی ضد اسلامی، در راستای «اشاعه فحشا» بوده است، دست وی برای صدور هر حکمی، حتی تا چند ده سال زندان، کاملاً باز خواهد بود.
واژۀ فحشا در قوانین جمهوری اسلامی هیچ تعریف خاصی ندارد و بنا بر نظر قاضی، حتی خواندن شعری عاشقانه توسط یک زن میتواند “اشاعه فحشا” تعبیر شود.
پی 3 سعی میکند با استفاده از تصاویر لانگ شات و یا زوایای دوربین چهره اش به هیچ شکل مشخص نباشد و هویتش مخفی بماند
شرکت کننده
3P
«من مانند یک مجرم در کشورم زندگی میکنم»
3p یکی از خوانندگان ایرانی است که برای آثار خود موزیک ویدئو می سازد اما صورت خود را برای پنهان نگه داشتن هویت خود، پنهان می کند.
بانوان هنرمند بسیاری در ایران هستند که به خاطر شرایط موجود ناشناخته باقیمانده اند. در واقع به همین دلیل بود که من فکر کردم ساختن موزیک ویدیو می تواند در این شرایط، یک کار جدید باشد.
بسیاری از هنرمندان دیگر هم اقدام به ساختن موزیک ویدیو کرده اند، بدون اینکه صورتشان و هویتشان مشخص شود. من در در مسیر ساختن این ویدئوها دوستانی نیز داشتم که مشوق من بودند. من در رشته هنر تحصیل کردهام و نوازنده گیتار هستم. در ابتدا یکی از دوستانم که هم عکاس است و هم کارگردان، من را تشویق به ساخت ویدئو کرد. در واقع او بود که 2 تا از اولین ویدئوهای من به اسم «تنهایی» و «عشق من و تو» را کارگردانی و اجرا کرد. پس از انتشار اولین ویدئو بود که این کار با استقبال و حمایت بسیاری مواجه شد و من را برای ادامه این کار مصمم تر کرد.
خواندن و نوازندگی به صورت تکی و سولو برای خانمها در ایران ممنوع است و این به آن معنا است که کسی که این کار را انجام میدهد، با مشکلات قانونی مواجه میشود و این مشکلات تمامی زندگی روزمره را تحت تأثیر قرار میدهد. مسایلی مثل تحصیل، کار… حتی امکان ممنون الخروج شدن از کشور نیز وجود دارد. دقیقاً مثل اینکه شما به صورت غیرقانونی و مانند یک مجرم در یک کشور زندگی کنید. در کنار این مشکلات گاهی هم به این موضوع فکر میکنی که بسیاری از مردم آهنگهای تو را گوش میدهند اما تو را نمیشناسند، چندباری که از دستفروش ها سیدی موسیقی خریدم و آهنگهای خودم را در آنها پیدا کردم بسیار به این موضوع فکر کردم.
مادمازل سعی کرده است با به کارگیری یک عینک دودی بزرگ به نحوی صورت را خود را در کلیپ فراموشی پنهان کند
«امیدوارم بتوانم به زودی چهره و هویت خودم را فاش کنم»
در واقع نتیجه اوضاع این میشود که برای اینکه بخواهم به کارم ادامه بدهم قطعا باید از ایران خارج شوم، چون اگر بخواهم به همین ترتیب ادامه دهم از نظر مالی به مشکل برمی خورم، چرا که اینگونه موزیک ویدیو ساختن، به این معنا است که شما باید مدام هزینه کنید ولی درآمدی وجود ندارد. موسیقی در واقع شغل من است و اگر به همین شکل ادامه بدهم به مشکل برخواهم خورد و ادامه کار غیرممکن خواهد بود. هزینه کارهای هنری کلا زیاد است، هم تنظیم کارها و هم ساختن کلیپ… مشکلات زیادی در این راه وجود دارد، هم برای تامین هزینه ها و هم برای پیدا کردن کسانی که قابل اعتماد باشند. چون من نمیتوانم هویت خود را برای کسی آشکار کنم در نتیجه یافتن یک سرمایه گذار غیرممکن خواهد بود.
من فکر میکنم که ساختن کلیپ به این شکل تا یک زمانی برای مردم جذاب خواهد بود و اگر این شیوه ادامه پیدا کند برای مردم خستهکننده خواهد بود.
من قبل از ساختن ویدیو با چند کارگردان صحبت کرده بودم. آنها هم با من موافق بودند که باید تمام سعی خودمان را بکنیم که صورت من در ویدئوها مشخص نباشد و ما تمامی سعی خود را در این زمینه انجام دادیم.
من هر لحظه این خطر را احساس می کنم که شاید مشکلی از نظر امنیتی برای من پیش بیاید اما با این شرایط کار دیگری از دست من برنمی آید.
یکی از مسایلی که در حالت عادی همراه خوانندگی و کار هنری است، ش
رت است اما من سعی میکنم که هویت خودم را مخفی نگه دارم و این دو با هم کاملاً در تناقض است اما تا زمانی که در ایران زندگی میکنم و قوانین تغییری نکرده اند چارهای جز ادامه این شکل کار ندارم. اما از سوی دیگر به این موضوع فکر میکنم که موسیقی برای گوش کردن و لذت بردن است، در هر صورت اگر کارهای من مورد قبول شنونده ها باشد، با همین شرایط هم به این کارها گوش خواهند داد و ویدئوها را نگاه خواهند کرد. اما روی هم رفته، در تلاش هستم که اگر شرایطی پیش بیاید و بتوانم، از کشور خارج بشوم، بسیار امیدوارم بتوانم به زودی چهره و هویتم را آشکار کنم
شری بیژن هم سعی میکن با استفاده از تکنیک های مختلف انیمیشنی صورت و هویت خود را مخفی نگه دارد
May 10 2013
“وقتی خدا خوابه” • گپی با شاهین نجفی
دویچهوله: شاهین نجفی که به تازگی تکترانه «نازلی سخن نگفت» را منتشر کرده، فراز و نشیبها و نگاه خود به کار و زندگی را در قالب کتابی به زبان آلمانی با عنوان “وقتی خدا خوابه” گرد هم آورده و منتشر کرده است.
شاهین نجفی از جمله هنرمندانی است که به گفتهی خودش دوست ندارد، او را در کشو و کلیشهای خاص بگنجانند.
نجفی بعد از ترانه “نقی” که پیامدها و جنجالهای فراوانی را به دنبال داشت، قطعه “پریود” را ارائه کرد که کاری مشترک با محسن نامجو بود.
بشنوید: گفتوگو با شاهین نجفی
آخرین کار او قطعه “نازلی سخن نگفت” است که بر اساس شعری از احمد شاملو ساخته شده.
او كه در سال ۱۳۵۹ در بندرانزلی به دنیا آمده، فراز و نشیبهای زندگی خود در داخل و خارج ایران و همچنین نگاه خود به زندگی و هنر و موسیقی را در قالب کتابی گردهم آورده که حال به زبان آلمانی از سوی انتشارات معروف Kiepenheuer & Witsch انتشار یافته است.
این کتاب که “وقتی خدا خوابه” نام دارد، قرار است در آینده به زبانهای دیگر از جمله فارسی منتشر شود.
شاهین نجفی در گفتوگویی با دویچه وله فارسی از جمله از انگیزههای انتشار این کتاب، رویدادهای تاثیرگذار در زندگیاش، تجربیاتش در سالهای اخیر و همچنین برنامههای آتی خود سخن میگوید.
گفتگو با شاهین نجفی را بشنوید
Mar 03 2013
ناظری در شب کنسرتش: فردوسی خطرناک نیست، 6 سال نگذاشتند ضحاک را در ایران اجرا کنم
مهرنیوز: شهرام ناظری در دومین شب کنسرت “شاهنامه فردوسی؛ داستان ضحاک” گفت: 6 سال مجوز این اجرا را به من ندادند در حالیکه فردوسی خطرناک نیست و تنها میخواهد با بیعدالتی مبارزه کند.
به گزارش خبرنگار مهر، شهرام ناظری شامگاه گذشته، دهم اسفند ماه پیش از اجرای دومین شب کنسرت خود و روایت داستان ضحاک، به بیان مقدماتی درباره این اجرا پرداخت و ضمن خیر مقدم به حاضران در سالن گفت: برنامهای که در پیش داریم بخشی از شاهنامه فردوسی، یعنی داستان ضحاک است که با یک گروه مقامی آن را اجرا میکنیم.
وی در ادامه به بیان توضیحی کوتاه در مورد داستان ضحاک پرداخت و درباره آن گفت: در داستان ضحاک در حقیقت نبردی بین نور و ظلمت صورت میگیرد. در این کنسرت از زمانی شروع میکنیم که ضحاک با کشتن پدرش بر تخت پادشاهی مینشیند و اینکه میفهمد شخصی بهنام فریدون میتواند او را بکشد. همچنین در این اجرا از قیام کاوه آهنگر و برافراشتن درفش کاویانی نیز میخوانیم.
ناظری با تاکید بر این که کار موسیقایی روی شاهنامه نیازمند یک گروه بزرگ و صرف وقت بسیار است، افزود: بضاعت ما در راستای فعالیت در حوزه شاهنامه همین است. اما امیدوارم نهادهای فرهنگی کشورمان تدبیری بیندیشند تا اجرای شاهنامه آنطور که شایسته این کتاب و سراینده آن فردوسی است، انجام شود.
این خواننده کشورمان درباره کار در حوزه شاهنامه اظهار کرد: تا به امروز هیچ یک از خوانندههای کشورمان آنطور که باید و شاید روی شاهنامه کار نکردهاند و به ویژه در صد سال اخیر کار شاخص موسیقایی درباره شاهنامه نشده است، اما من از 6 سال پیش این کار را کلید زدم. البته در ابتدا به من مجوز اجرای ضحاک را نمیدادند اما چون در کشورهای دیگر به مراتب این کار را اجرا کردم و فیلمهای آن هم در اینترنت پخش شد، بالاخره مجوز اجرای ضحاک در تهران را برایم صادر کردند.
شهرام ناظری دراینباره تصریح کرد: فردوسی هیچ خطری ندارد و تنها میخواهد با ظلم و بیعدالتی مبارزه کند. در هر صورت ما چون شیاد با موسیقی ردیف – دستگاهی ایرانی نتوانیم به خوبی با فضای شاهنامه روبهرو شویم، تصمیم گرفتیم که از موسیقی مقامی برای این کار استفاده کنیم از آن رو که هنوز خوشبختانه جای پای شاهنامه در برخی از قومیتها و شهرستانها وجود دارد.
شهرام ناظری پس از بیان این نکات در مورد فردوسی و اجرای داستان ضحاک به برگزاری این کنسرت در دو بخش پرداخت. بخش اول این کنسرت متشکل از 9 قطعه با موضوع داستان ضحاک در فضایی فولکلور بود. بخش دوم را نیز قطعاتی در نوا و اصفهان تشکیل میداد.
شهرام ناظری که به آهنگسازی فرید الهامی و با همراهی یک گروه 9 نفره این کار را به اجرا برده است، بعد از دو اجرای نهم و دهم خود، دو شب دیگر، یعنی یازدهم و دوازدهم ماه جاری نیز داستان ضحاک را از ساعت 20 در سالن میلاد نمایشگاه بینالمللی تهران به روی صحنه می برد.
Jan 18 2013
همایون خرم جاودانه شد
ویکی پدیا: از آنجا که مادرش از شیفتگان موسیقی اصیل ایرانی بود و از بین مقامهای موسیقی ایرانی، به دستگاه همایون علاقهای وافر داشت، نام «همایون» را برای فرزند خود انتخاب کرد.[۳]
خرم در سن ۱۰-۱۱ سالگی به مکتب استاد صبا راه یافت و چند سال بعد به عنوان نوازندهٔ ۱۴ ساله، در رادیو به تنهایی به اجرا پرداخت. بعدها در بسیاری از برنامههای موسیقی رادیو، خصوصاً در برنامه گلها، به عنوان آهنگساز، سولیست ویولن و رهبر ارکستر آثاری ارزشمند ارائه داد.[۳]
وی همچنین تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته مهندسی برق ادامه داد. در جلد سوم کتاب «موسیقیدان ایرانی» نوشته پژمان اکبرزاده آمده است: «پس از وقوع انقلاب اسلامی در ایران، فعالیتهای اجرایی همایون خرم دچار وقفهای چندین ساله شد. اوقات او از آن پس، بیشتر صرف تدریس خصوصی ویلن و فعالیتهای پژوهشی درباره موسیقی ایرانی شد.»[۴]
خرم دارای درجه ۱ هنری (معادل مدرک دکترا) از شورای ارزشیابی هنرمندان ایران بود.[۳] او که در اواخر عمر به بیماری سرطان روده مبتلا شده بود و تحت شیمی درمانی قرار داشت، در شامگاه بیست و هشتم دیماه سال ۱۳۹۱ در بیمارستان دی تهران درگذشت.
Jan 14 2013
دستگیری ۵ نفر که با خوانندگان لس آنجلسی کار می کردند
خبرآنلاین: معاون اجتماعی پلیس امنیت اخلاقی نیروی انتظامی از دستگیری پنج نفر که در زمینه تهیه و تولید موسیقی غیرمجاز و زیرزمینی برای خوانندگان لسآنجلسی و شبکههای ماهوارهای فعالیت میکردند؛ خبر داد.
سرهنگ صادق رضا دوست در تشریح انهدام باند تهیه و تولید موسیقی غیرمجاز و زیرزمینی گفت: روز گذشته (19 دی ماه سال جاری) ماموران پلیس امنیت اخلاقی ناجا با هماهنگی مقام قضایی، اعضای باند تهیه و تولید موسیقی غیرمجاز را دستگیر کردند.
وی با بیان اینکه این پنج نفر به اتهام فعالیت زیرزمینی و تهیه و تولید موسیقی غیرمجاز برای خوانندگان لسآنجلسی و مرتبط با شبکههای ماهوارهای معاند نظام دستگیر شدند، گفت: این افراد به همراه آلات و ادوات جرم، پس از دستگیری به مراجع قضایی معرفی شدند.
معاون اجتماعی پلیس امنیت اخلاقی ناجا افزود: شناسایی سایر مرتبطین این باند در دستور کار قرار دارد.
Jan 14 2013
«با ترانهسرایی خداحافظی میکنم» (یادداشتی از یغما گلرویی در واکنش به بازداشتِ کارورزان ترانه و موسیقی)
یغما گلرویی: این یادداشت، حرفِ آخر یا به قول معروف غزلِ خداحافظیست. چیزی شبیه وصیتنامه. شاید وصیتنامهی ادبی، البته اگر آنچه در این نزدیک به پانزده سال نوشتهام را بشود ادبیات به حساب آورد. هنوز نمیدانم مخاطب این یادداشت کیست و برای چه کسی دارم مینویسمش. برای مخاطبین ترانهها و شعرهایم؟ برای کسانی که در این سالها سطری از ترانهی من در صدای آوازخوانی حسی خوش را در دلشان بیدار کرده؟ برای متولیان فرهنگی و نهادهای قانونی ناظر بر موسیقی و ترانه که گوششان بدهکار نبوده هرگز و پنداری خوابشان درربوده، یا شاید برای تمام کسانی که تا امروز نه نامی از من شنیدهاند و نه شعر و ترانهای…در هر حال خلاصهی ماجرا و لُبِ مطلب از این قرار است که من میخواهم دیگر از رینگِ ترانه بیرون بیایم و دستکشهایم را آویزان کنم. کلافهام و خسته و بیمار. دیگر دل و دماغی نمانده برای بودن در این آشفته بازار و گودی که درآن مُدام باید توهین و تحقیر ببینی و خودت را آنقدر کوچک کنی تا در چهارچوبهای تعریف شده از طرف نهادهای ناظر جا بگیری. با خود بجنگی و خود را زخم بزنی و در هربار زمین زدن خود هورای هواداران گوشهایت را پُر کند و گمان کنی کاری کردهای از نوع کارستان اما در عمق وجودت آگاه باشی که آب به هاون کوبیدهای و عمر هدر دادهای. آگاه باشی که مخاطب و هوادار هم نه باید و نه میتواند جوابِ نداری و تکه تکه شدنهایت را در تنهایی بدهد. در آن خلوتِ بیمرز که تنها تویی و خودت که باید زیر شانههایت را بگیرد و در بالا رفتن از سربالایی میانسالگی یاریات کند. من بُریدهام دیگر از این خودجنگیِ مدوام و خودشکست دادنهای دمادم. میخواهم از همین خودِ برنده-بازنده که هر صبح در آینه چشم در چشمش میشوم مرخصی بگیرم و اگر بیماری مجالم بدهد بروم کمی زندگی کنم. این مرگِ مداومِ موسفید کُن که یک دهه و نیم، نفس به نفسم آمده، اگر نجنبم و قالش نگذارم نفسم را میگیرد… و گرفته از همین اکنون. با این ریههای لت و پار و پروانهی سیاهی که در سینهام بال بال میزند و میسوزد و به ضرب و زور ماسکِ اکسیژن باید زنده نگهش داشت. باید با دستِ خودم کِرکِرهام را پایین بکشم تا این همه ناراستی و بیحساب کتابی در اوضاع هنرو فرهنگ فتیلهام را پایین نکشیده. پس مِنبعد من نه شاعرم، نه ترانهسرا، نه نویسنده و مترجم و نه صاحبِ هیچ عنوانی که ربط و دخلی به ادبیات و هنر داشته باشد. باید از این خودِ بیخود مانده، از این منِ دهانبند زده شده استعفا دهم. شاید به ثبتِ احوال بروم و نامم را هم که از بدِ روزگار نام هنری نیست و شناسنامهایست عوض کنم. باید دنبال شغل آبرومندی بگردم. دیگر نای امید دادن به دیگران را ندارم و خود را شبیه دلقکی میبینم هنگام بشارت دنیایی زیباتر، آزادتر و عاشقانهتر دادن. چرا که دنیا شبیه آرزوهای من نیست و گویی تا اطلاع ثانوی هم نخواهد شد. باید کاری برای خود دست و پاکنم. در دوران جوانی چند سالی کتابفروشی کردهام و این کار را بلدم. از تِی کشیدن و شیشهی ویترین برق انداختن تا کتاب فروختن و کتاب معرفی کردن. شاید بتوانم کاری مثلن در یک کتابفروشی پیدا کنم. شاید مراوده با مخاطبین اندکِ کتاب که در این گرانی سرسامآور کاغذ و اوضاع وحشتناکِ نشر هنوز از نانِ شبشان میزنند تا روحشان را با کتاب سیر کنند ثمری بهتر از نوشتن برای من داشته باشد اما اول باید از این عناوینی که مرا با آن صدا میزنند خلاص شوم. عناوینی مانند «شاعر»، «نویسنده»، «ترانهسُرا»، «مترجم»… عناوینی که در این سرزمین بیشتر اسبابِ سرشکستگیاند تا افتخار. بیست و هفت، هشت کتاب منتشر شده از من و دَه دوازدهتای منتشر نشدهی در راه و پشتِ درِوزارتِ ارشاد مانده، سرِ جمع حدود چهل عنوان کتابند که برای نوشتن تک تکشان از خودم و مخاطبینم عذرخواهی میکنم. هر دومان وقت خود را تلف کردهایم. از انگشتان دستهایم به خاطر این همه بر دکمههای تایپ و کامپیوتر زدن و از گردن آرتروز گرفتهام به خاطر ساعتها پشت کامپیوتر نشستن و از ریههای آبکش شدهام به دلیل تحرک نداشتن و سیگار، به سیگار سوزاندنشان شرمندهام. نه قصد دارم نقش «طفلکی» را بازی کنم، نه برای خود نوحه میخوانم به قصد سینه زن جمع کردن و نه این یادداشت شگردیست برای بازارگرمی و مدتی غیب شدن و دوباره بازگشتن به رسم بعضی آوازخوانها سن و سالدار که هرچند سال یکبار حرف از آلبوم آخر و خداحافظی و بازنشستگی میزنند و تا پای گور همچنان میخوانند. خستهتر و بیمارتر از آنم که به فکر چنین نمایشهایی بیفتم. کتابهایی منتشر نشده دارم که شاید روزی منتشر شوند و ترانههایی هم برای اجرا به آوازخوانها سپردهام که به مرور شنیده خواهند شد اما از این دَم دیگر کاری به کار این آسیابِ استخوان خوردکن ندارم و آردنریخته، اَلُکم را میآویزم.
این همه هم از ضعف و نماندن بر سرعقاید و حرفهایم ناشی نمیشود. هنوز و همچنان پای تمام ترانههای اجرا شده و نشدهام ایستادهام. نه ترسی دارم از همچنان راندن در این خلنگزارِ خونگرفته و نه چیزی برای از دست دادن. حکایت،حکایتِ کاردیست که به استخوان رسیده و ادامه اگر پیدا کند خودم کاری دستِ این منِ بیخود و زبانبُریده میدهم. پس بعد از این همه سال مشت به دیوار ارشاد و مرکز موسیقی کوبیدن دستهای آماس کردهام را – همچنان مُشت شده – در جیبم فرو میکنم و مشتهایم را در جیب نگه میدارم برای روز مبادا. روزی که کار نوشتن در این دیار اجر و قربی پیدا کند. روزی که دَم به دَم و به بهانههای مختلف ممنوع نشوی و توهین نبینی و محترم شمرده شوی از طرف متولیان فرهنگی که مثلن قرار است پالایشگر فرهنگ مردم باشند و ای دریغ… روزی که ترانه نوشتن، کاری بزه از قبیل قاچاق و زورگیری شناخته نشود. مجبور نباشی کارهایت را برای اجرا، یا منتشر شدن به کسانی بسپاری که سواد و درکی از آن ندارند و مانند اصحاب کهف از درون غارِ بویناک و نمگرفتهی خود جهانِ مدرن و آثارِ مدرن را داوری میکنند. روزی که خبری این چنین روی تلکس خبرگزاریها نبینی که:
«معاون اجتماعی پلیس امنیت اخلاقی نیروی انتظامی از دستگیری پنج نفر که در زمینه تهیه و تولید موسیقی غیرمجاز و زیرزمینی برای خوانندگان لسآنجلسی و شبکههای ماهوارهای فعالیت میکردند؛ خبر داد.سرهنگ صادق رضا دوست در تشریح انهدام باند تهیه و تولید موسیقی غیرمجاز و زیرزمینی گفت: روز گذشته (19 دی ماه سال جاری) ماموران پلیس امنیت اخلاقی ناجا با هماهنگی مقام قضایی، اعضای باند تهیه و تولید موسیقی غیرمجاز را دستگیر کردند.وی با بیان اینکه این پنج نفر به اتهام فعالیت زیرزمینی و تهیه و تولید موسیقی غیرمجاز برای خوانندگان لسآنجلسی و مرتبط با شبکههای ماهوارهای معاند نظام دستگیر شدند، گفت: این افراد به همراه آلات و ادوات جرم، پس از دستگیری به مراجع قضایی معرفی شدند.معاون اجتماعی پلیس امنیت اخلاقی ناجا افزود: شناسایی سایر مرتبطین این باند در دستور کار قرار دارد.» (سایتِ موسیقی ما – به نقل از ایسنا)
در این خبر طوری در بابِ انهدام باندِ تهیهی موسیقیِ غیرمجاز دادِ سخن رفته که پنداری اوباش و باجگیران، یا فلان باندِ توضیح شیشه و کِراک – که بهحمدالله مانند نقل و نبات در همه جا هست – را شناسایی کردهاند و به گونهای از آلات و ادبات جرم یاد شده که گویی قمه و قداره یا احیانن بافور و پایپ از این متهمان که تنها ترانهسرا و خواننده و آهنگسازند به دست آمده و آلات و ادوات یاد شده احیانن کاغذ و قلم بوده و سازیهایی از قبیل گیتار و کیبورد. جُرم هم که از خودِ خبر جالبتر است. کار با خوانندگان لسآنجلسی و تولید موسیقیِ غیرمجاز و زیرزمینی و همکاری با شبکههای ماهوارهای معاند! انگار خوانندگان فعال در خارج از ایران موجوداتی عجیبالخلقه و فضاییاند و در این سرزمین به دنیا نیامده و نبالیدهاند و به همین زبان سخن نمیگویند. خواننده فقط مجریِ یک قطعهی موسیقیاییست. یعنی هر ترانه، به صرفِ در آمدن از دهان خوانندهای که در ایران زندگی نمیکند و هر آهنگ، به صرفِ زیر صدای چنین خوانندهای قرار گرفتن برای سازندگانش جُرم به حساب میآید؟ چنین استدلالی منطقیست؟ یا مثلن شبکهای مثل «پی.ام.سی» که مختص موسیقیست و کار اغلبِ متهمان از آن پخش شده را شاید بشود- به زعمِ مرکز موسیقی و نهادهای دولتی – «مبتذل» نامید، اما «معاند» تعریفی غیر از تصاویر دختران مینیژوپپوش کلیپهای کوجی زادوری دارد. این بازی با کلمات است. خود به خود عباراتی خطرناکتر را در تیترِ جُرم به کار بردهاند تا، ماجرا را بزرگتر جلوه دهند و دهنپرکنتر و لابد حکمِ مجرمین را سنگینتر. کل موضوع این است که این چند نفر آهنگهایی و ترانههایی ساختهاند که – خوب یا بد – خوانندگان فارسی زبان خارج از کشور آنها را خواندهاند. همین! نفسِ این کار هم اگر جُرم است (که تا به حال نبوده) باید اول آن را اعلام کرد و بعد از اعلام اگر کسی همچنان به این کار ادامه داد، متهمش کرد. این که کلیپ خوانندهای از کدام شبکهی ماهوارهای پخش خواهد شد که دستِ ترانهسرا و آهنگساز نیست و نمیشود بهانهی ارتباط این چند نفر با شبکههای مثلن معاند دانستش و آیا اصولن مسئولین از خود نمیپرسند چرا در کل چنین اتفاقی میافتد و به چه دلیلی کارورزان موسیقی و ترانه به اجرای آثارشان از طرفِ خوانندگان خارج از کشور تمایل دارند؟ وقتی ممیزی و نظارتِ بدون آگاهی در دفتر موسیقی، راه هرجور نوآوری را بر کارورزان موسیقی و ترانه بسته، وقتی حتا یک شبکهی داخلی مختص موسیقی و یا لااقل یک برنامهی مرتبط با موسیقی مردمی در کلِ تشکیلات صدا و سیما که خوشبختانه مُدام مشغول زایمان شبکههای جدید و کانال هفت و هشت و نُه است وجود ندارد، وقتی کار با خوانندگان داخل کشور هفتاد خوانِ مجوز را به همراه خود دارد و هزار باید، نباید و حاصل کار هم شیر بییال و دُم و اشکمیست و به یک سی.دی ممهور به مُهر ارشاد که غالبن در بقالی و کنار دستمال توالت و تخمه ژاپنی به دستِ مخاطب میرسد ختم میشود و سالی یکی دو کنسرت توسریخوردهی ریش در گروی اماکن و ارشاد و مسئول سالن و هزار و یک نفر دیگر که تا پای اجرا و دَمِ استیج هم امکان لغو مجوزش به هزار بهانه هست، وقتی هیچ ویترین درستی برای موسیقی در این سرزمین وجود ندارد دیگر چه انتظاری از کارورزانِ ترانه و موسیقی باید داشت؟ معلوم است که برای دیده و شنیده شدن جذبِ شبکهها و خوانندگان فعال در فرنگ میشوند و تازه چنین اتفاقی – حتا اگرجرم به حساب بیاورندش- هم باید از طرفِ مرکز موسیقی پیگیری شود، نه پلیس و مراجع قضایی و اگر نفسِ کار با خوانندگان خارج از کشور و کسانی که کلیپشان از شبکههای خارج از ایران پخش شده و میشود جُرم باشد، باید به قول معروف در شهر هر آنکه هست گیرند. چون دست کم دو سوم کارورزان موسیقی و ترانهی ما پیشینهی چنین همکاریهایی را داشتهاند و باندِ یاد شده در این خبر دستِ کم دویست، سیصد عضو دارد که با دستگیر کردنشان موسیقی مردمی ما بدون تعارف از صدا و نفس خواهد افتاد. یعنی تا وقتی برای چنین جُرمی تعریف قانونی نشده، همهی اهالی موسیقی نه تنها متهم، که مجرم شمرده میشوند. سه تن از اعضای بازداشت شدهی باندِ مخوفِ این خبرعبارتند از «روزبه بمانی» (ترانهسرا)، «افشین مقدم» (ترانهسرا)، «علیرضاافکاری»(آهنگساز و تنظیمکننده) که بخشی از آثار موفق – لااقل موفق در بازار- تولید شده با مجوز مرکز موسیقی این چند ساله از آثارِ آنهاست. یعنی بخشی از بارِ تولیدات فرهنگِ شنیداری جامعه در این مدت حاصل کار آنها بوده و این هم از دستمریزاد مسئولان! مگر آبروی هنرمند را میشود یک شبه با برچسبِ «عضوِ باند بودن» به بادش داد و تازه تهدید هم کرد که بازداشتِ سایر مرتبطین هم در دستور کار قرار دارد تا باقی هنرمندان هم حساب کار خود را بدانند و ماستهاشان را کیسه کنند؟ من که خوشبختانه دو سالیست که ماست کیسه نکرده، کلن درِ لبنیاتی خود را هم بستهام اما سوالم این است که دفترِ موسیقی وزارت ارشاد برای چه فعال است؟ متولیان موسیقی درارشاد کارشان چیست؟ کف زدن برای دستگیری هنرمندان مثلن باندهایی از این دست؟ آیا اصولن چنین جُرمی پیشاپیش برای کسانی که در فضای مُجاز فعالیت میکردند تعریف شده بوده؟ آیا میشود یک شبه نوعی از مراوده در کاری هنری را جُرم به حساب و پُشتبندش کارورزان آن هنر را به حبس بُرد؟ پیش از انقلاب هم با کارورزان ترانه و موسیقی برخوردی از این دست شده بود تا مجبورشان کنند در مدحِ شاه و سلطنت، ترانه تولید کنند اما نه مگر انقلاب شده تا آش و کاسه همان نباشد؟ نه مگر موسیقی مردمی متولی و دفتر و دستک و حتا حراستی برای خود دارد؟ کدام مرجع قضایی آگاه، پلیس امنیتِ اخلاقی را رو در روی هنرمند میگذارد؟ ما داریم به کجا میرویم؟
به شخصه با همین یادداشت استعفای خود را از کارورزیِ ترانه اعلام میکنم اما غرضم از نوشتن این حرفها اصلن شخصی نیست. چون چهار سالی هست که ممنوعالفعالیتم و همانطور که نوشتم دیگر میل و عطشی هم برای کار کردن در این حیطه ندارم و فهمیدهام آنچه در اینجا محترم شمرده نمیشود «هنر» است. پس با اعتراف به دُم نداشتن خرمان از کُرهگی و این که دیگر کسی حق ندارد مرا «ترانهسُرا» خطاب کند این یادداشت را مینویسم تا تنها از همصنفان سابق خود دفاع کرده باشم. همصنفانی که دور و نزدیک میشناسمشان و با آثاری که از آنان شنیدهام، میدانم که هر چه باشد کارشان را بلدند و در رشتهی خود خلاقند. سالها با دو ترانهسرای این جمع آشنایی داشتهام حتا اگر چند سالی باشد برای بعضی اظهارنظرهایم از من رنجیده باشند و رشتهی ارتباطمان گسسته باشد. در خیلی موارد با این دواختلاف نظر و سلیقه – و حتا با روزبه جدلهای قلمی – داشتهام و همچنان هم روی مواضعم هستم اما دفاع از هر دوی آنها را به عنوان یک همصنف وظیفه خود میدانم چون امروز دفاع از امثال «روزبه بمانی» و «افشین مقدم»و هر کارورز ترانهی گرفتار دیگری، دفاع از ترانهی این مملکت است. اختلافِ مشربها به جای خود اما نمیشود انکار کرد که هر دوی آنان از ترانهسرایان مستعدِ این سرزمینند و عباراتی مانندِ «عضو باند بودن» نه تنها توهین به آنها، بلکه توهین به صنفِ ترانهسرایان است. همچنین بهشخصه پیگیری وضعیتِ آهنگسازی مانند «علیرضاافکاری»را -به عنوان یک همصنف – وظیفهی خود میدانم چرا که معتقدم موسیقی از والاترین هنرهاست و نباید با کارورزانش اینچنین تا کرد. پس پشتِ هر سه نفرشان میایستم و دیگران را هم به حمایت از آنها فرا میخوانم. مسئولین باید پیگیر و پاسخگوی این برخورد غیراصولی با اهالی هنر باشند و همچنین اگر کار با هر خوانندهای که ساکن خارج از ایران است، یا ویدئو کلیپش از شبکههای خارجی پخش میشود قانونن جُرم است و پیگردِ قضایی با خود دارد، باید مرکز موسیقی پیشاپیش آن را به شکل قانونی مدون و با چهار چوبهای مشخص اعلام و بعد با خاطیان احتمالی برخورد میکرد، چون تا امروز این کار جُرم قضایی شمرده نمیشده و فقط ممنوعالکاری درآلبومهای مجاز را به دنبال داشته و حالا برخورد غیرمنصفانه و توهینآمیز اینچنینی خارج از عرف و حتا قانون است و سکوت در مقابلش برای هیچ کارورز و مخاطب و دوستدار ترانه و موسیقی جایز نیست. به شخصه در اعتراض به این اتفاق و با نوشتن همین یادداشت با «ترانهسُرایی» خداحافظی میکنم. چرا که بعید نمیدانم فرداروزی من هم به دلیل پیشینه و کارهای قدیمیام، در این باندِ خطرناک بُر بخورم و با کلهی تراشیده در شهر گردانده شوم با این جرم که فلان ترانهام را خوانندهای در خارج از کشور اجرا کرده باشد. پس نمیگذارم بیش از این به شعورم توهین شود و عطای نداشتهی «ترانهسُرایی در سرزمین گُل و بلبل» را به لقایش میبخشم اما به عنوان کسی که دستِ کم هفتاد آلبوم از ترانههایش در داخل کشور منتشر شده و برای بیش از سی فیلم سینمایی و سریال تلویزیونی ترانه نوشته و سالها در مطبوعات پیرامونِ موسیقی و ترانه قلم زده و پانزده سال از عمرش را صرف ارتقاء سطح فرهنگِ شنیداری این جامعه کرده و کمتر کسی در این مملکت هست که دست کم یک کارِ او را – اگر نه ازبر -لااقل یک بار نشنیده باشد، به دفتر موسیقی وزارت ارشاد و خانهی موسیقی گوشزد میکنم پیگیر مراحل قانونی رهایی این چند نفر و تدوین قانونی با چهارچوب مشخص برای فعالیتِ مجاز موسیقی باشند و یادآور میشوم هنرمندان، وجدانِ بیدارِ جامعهاند و برخورد با آنان و بازتاب دادن این موضوع نباید همشکل و لحن برخورد با فلان کیفقاپ و قاچاقچی موادمخدر باشد. همچنین از اعضای خانهی ترانه و انجمنهای فعال در زمینهی ترانه و موسیقی و سایر مراکز مرتبط و تمام کارورزان این شاخههای هنری نیز میخواهمبه شکلی صنفی و گروهی (نه با قهرمانسازی و شعار و فحاشی) به این اتفاق واکنش نشان دهند تا از باب شدنِ چنین برخوردهایی با سایر اهالی هنر جلوگیری شود. مردم این سرزمین همواره به شاعران و موسیقیدانان و هنرمندان به دیدِ احترام نگاه میکردهاند و چنین برخوردی از یک نهادِ اجرایی دولتی با سرشت و مرامِکلِجامعه منافات دارد. موسیقی و ترانه در این سرزمین همیشه از طرفِ حکومتها محکوم بوده و همواره هنری مکروه به حساب میآمده. این هنر شنیداری را نمیشود محدود کرد. آواز خواندن از پسِ دهانبند میسر نیست. ما در عصرِ ارتباطات به سر میبریم. نمیتوان گفت موسیقی پاپ در این خانه آزاد است، اما باید مثلن صدای پخشِ صوت را آنقدر پایین آورد که به گوش کسی نرسد. این دیگر فرقی با سکوت نخواهد داشت.
به امیدِ روزی که هنر در سرزمین ما اسبابِ شرمساری نباشد. //
یغما گلرویی (ترانهسرای سابق)
بیست و چهارم دی ماهِ نود و یک