اخبار

  • صحفه نخست
  • Sample Page
  • خُسن آقا

Tag Archive 'شاعر'

Aug 10 2022

ابتهاج: هرگز توده‌ای نبودم، هنوز سوسیالیستم

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,ادبیات,سیاسی

تاریخ ایرانی: تاریخ ایرانی: امیر هوشنگ ابتهاج (هـ. الف. سایه) شاعر و ادیب مشهور ایرانی می‌گوید: «من هرگز عضو حزب توده نبودم اما معنای این حرف این نبود که سوسیالیسم را قبول ندارم و حتی دوستانم در آن حزب را قبول ندارم. من هنوز به سوسیالیسم باور دارم…» ابتهاج این را در گفت‌وگو با ماهنامۀ «مهرنامه» بیان کرده است؛ گفت‌وگویی که به نوشتۀ محمد قوچانی، سردبیر «مهرنامه» نخستین مصاحبۀ «سایه» با نشریه‌ای مکتوب است.

بسیاری از هنرمندانی که در فاصلۀ دهه‌های ۱۳۲۰ تا ۱۳۵۰ در عرصۀ فرهنگ ایران ظهور کردند، به واسطۀ سیطرۀ بی‌رقیب حزب توده بر بخش مهمی از جامعۀ روشنفکری که ناشی از هژمونی چپ در سراسر جهان بود، دلبستۀ افکار چپ‌گرایانه شدند. هوشنگ ابتهاج نیز که از جمله هنرمندان فعال آن عصر بود و با بسیاری از هم‌نسلان اهل فرهنگش که برخی از آنان از اعضای فعال حزب توده بودند در مراودۀ مداوم بود، تئوری سوسیالیسم را پذیرفت و آنچنان که می‌گوید با وجود فراز و نشیب‌های فراوان این ایده در نیم قرن گذشته، هنوز هم دلبستۀ آن است.

ابتهاج می‌گوید: «من به سلامت تئوریک سوسیالیسم باور دارم. هنوز باور دارم که هیچ راهی جز سوسیالیسم پیش پای بشر نیست. کمونیسم هم یک آرمان دور است. تا به قول معروف یک انسان طراز نوین ساخته نشود که هر کس به اندازه کارش بخواهد و بهره‌مند شود، کمونیسم قابل تحقق نیست.»

او در پاسخ به این سؤال که «آیا در شوروی هیچ ایراد و اشکالی نبود که در نهایت منجر به فروپاشی شد»، گفته: «چرا! مثلاً مارکس گفته بود سوسیالیسم فقط با انقلاب جهانی رخ می‌دهد. لنین گفت ما در روسیه انقلاب کردیم و سوسیالیسم برپا شد! خوب! نمی‌دانم این اشتباه بود یا درست بود ولی شاید از همین جا بود که با محاصرۀ شوروی این کشور پاشید. اگر انقلاب جهانی شده بود شاید شوروی هم محاصره نمی‌شد.»

او با بیان اینکه «سقوط را بر شوروی تحمیل کردند»، تصریح می‌کند: «نظام سرمایه‌داری با تحمیل دو چیز اتحاد شوروی را از هم فرو ریخت: اول، مسابقۀ تسلیحاتی و دوم، محاصره اقتصادی. مسابقۀ تسلیحاتی تمام انرژی جامعه را مکید و محاصره شوروی آن را ورشکسته کرد. اما به یاد داشته باشید که کمونیست‌ها یک کشور دهقانی را تحویل گرفتند و یک کشور صنعتی ساختند که در بسیاری موارد از آمریکا جلوتر یا حداقل برابر بود.»

با توده‌ای‌‌ها هم‌عقیده بودم

ارتباط با حزب توده یکی دیگر از فرازهای گفت‌وگو با سایه است. ابتهاج درباره روابطش با توده‌ای‌ها می‌گوید: «عضو حزب توده نبودم، اما همیشه سوسیالیست بودم و به توده‌ای‌ها احترام می‌گذاشتم و رفیق آن‌ها بودم و با آن‌ها هم‌عقیده بودم.»

او دربارۀ نگاه کمونیست‌های هوادار شوروی دربارۀ آزادی‌های سیاسی و اجتماعی می‌گوید: «من به کیانوری گفته بودم اگر شما قدرت بگیرید اولین کسی که مشکل پیدا می‌کند من هستم.»

او در عین حال با بیان اینکه «کیانوری آدم باسوادی بود»، می‌گوید: «ببینید! حتی طبری که خیلی باسواد بود همیشه به کیانوری احترام می‌گذاشت. کیانوری دانش عمیقی داشت. طبری یک بار سال ۵۸ به من گفت من سه چهره و علاقه دارم: اولین علاقه‌ام هنر و ادبیات است که زندگی من است. دومین علاقه‌ام فلسفه است که تا جایی که زورم رسیده آن را خوانده‌ام. و سومین چهره‌ام سیاست است که من به هر دو معنای خوب و بدش از آن بیزارم اما متاسفانه از ۱۶ سالگی حرفۀ من شده است… توده‌ای‌ها چنین افرادی هم داشتند.»

هرچند گفت‌وگوی سایۀ ۸۶ ساله با «مهرنامه» به بهانۀ درگذشت محمد زهرایی مدیر نشر کارنامه انجام شده، اما او جز سخن گفتن از زهرایی و وسواس‌ها و نوآوری‌هایش در کار نشر، به بسیاری از افراد و موضوعات دیگر نیز گریزی زده است، از کتاب‌های «حافظ به سعی سایه» و «تاسیان» و ارتباطش با «زبان گیلکی» تا شاملو، شهریار، سانسور، ارغوان و حزب توده. «تاریخ ایرانی» بخش‌هایی از این گفت‌وگو را انتخاب کرده که در پی می‌آید:

زهرایی بی‌موقع مُرد

بعد از مرگ زهرایی خانم همشیره زهرایی در آلمان، مراسمی گرفتند بسیار بزرگ و خوب و شامی دادند مفصل. آمده بودم بیرون سیگار بکشم که معصومه خانم خواهر او آمد و با حالت تاثربرانگیزی گفت که آقای سایه خوشحالم که لااقل یکی از آرزوهای برادرم برآورده شد. زهرایی می‌گفت خدا کند من مرگ سه نفر را نبینم، ابتهاج، محمدعلی موحد و نجف دریابندری. شکر خدا که به این آرزویش رسید. می‌خواستم بگویم چه شکر خدایی، او بی‌موقع مرده است. مثلاً واقعاً خدمت بزرگی به نجف کرده است که بی‌نظیر است. هر روز او را به دفتر کارنامه می‌برد و قلم و کاغذ و همۀ امکانات مهیا بود تا اگر بخواهد چیزی بنویسد. هر روز یک آژانس می‌رفت دنبال نجف می‌آوردش دفتر و عصر می‌برد خانه…

از تهمت سپانلو مبرا شدم

آقای سپانلو در مجله‌ای که اگر اشتباه نکنم نگاه نو بود مقاله‌ای نوشته بود، که فلانی یعنی من در همین جلسه‌ای که گفتید (جلسۀ کانون نویسندگان) زده تو گوش یکی و او هم رفته درمانگاه. من بارها در خانۀ پوری سلطانی ایشان را دیده بودم. بارها می‌خواستم به او بگویم که می‌شود اسم و آدرس آن کسی را که زده‌ام به من بدهید تا بروم از او عذرخواهی کنم! اما در همین «تجربه» دیدم سپانلو گفته است که سایه رفت یکی را بزند، اما جمعیت زیاد بود و به او نرسید. گفتم خدا را شکر که از این تهمت مبرا شدم…

شاملو حرف می‌زد تا جنجال به پا کند

شاملو فقط [به اخراجم از کانون نویسندگان] رای داد، هیچ وقت [علیه من] حرف نزد. یکبار من و شاملو و کسرایی با هم بودیم گفتم برویم خانه ما. در راه خانه، کسرایی گله کرد که تو گفته‌ای شعرهای من به درد عمه‌اش می‌خورد! شاملو گفت کاملاً دروغ است و من چنین حرفی نزده‌ام… دختر ادیب خوانساری کتابی درباره پدرش نوشته که من خواندم و دیدم جایی متنی از شاملو هست در مدح موسیقی و آواز ایرانی! شاملو همان کسی است که روزی به موسیقی سنتی پرید. یک روز داشتیم از میدان شاه رد می‌شدیم، در امتداد خیابان فرانسه آواز می‌خواندم، ناگهان شاملو ایستاد گفت آفرین چه تحریری… اما شاملو کسی بود که همیشه حرفی می‌زد تا جنجال کند؛ مثل روزنامه‌نگاری‌اش.

فکر می‌کردند من نباید برای شاملو گریه کنم!

آدم‌های عجیبی با من حشر و نشر داشته‌اند. وقتی شاملو مُرد من در مراسمش گریه کردم. یکی از دوستان به من گفت سایه گریه می‌کنی؟ فکر می‌کرد من نباید برای شاملو گریه کنم! گفتم این چه حرفی است؟ من این را صمیمانه می‌گویم. من برای کدام یک از رفقایم مرثیه ساخته‌ام؟ اخوان، شاملو، کسرایی، شهریار؟ درد نبودن این‌ها چنان برای من عظیم است که اصلا کلمه پیدا نمی‌کنم.

تاسیس کانون نویسندگان ابتکار جلال بود

بعد از آنکه فرح تصمیم گرفت کنگره‌ای از نویسندگان تشکیل بدهد تعدادی از نویسندگان علیه آن در سال ۱۳۴۸ بیانیه دادند. خود به‌آذین گفت من با آقای آل‌احمد این کار را کردم و بی‌انصافی نکنید. مبتکر این کار تاسیس کانون نویسندگان اصلاً آل‌احمد بود.

اخوان شاعر برتر کشور ماست

وقتی که شورای نویسندگان ایجاد شد، من تمام حرفم این بود که شورای نویسندگان صد درصد صنفی باشد و به سیاست کاری نداشته باشیم. من می‌گفتم دوستان توده‌ای ما حتما در کار تشکیلات خودشان سندیکای شاعران و نویسندگان دارند و احتیاجی به این کار ندارند. اما برخی گفتند نه آقا هر کسی می‌آید و خرابکاری می‌کند و این نقض غرض می‌شود. من پافشاری کردم. به‌آذین و کسرایی در جلسه بودند. به من گفتند چه کسی را می‌خواهی که اینجا عضو شورای نویسندگان باشد. من گفتم مثلاً اخوان باشد که شاعر برتر کشور ماست. یکی گفت که اخوان حال چیزی را ندارد. گفتم شما به کار خصوصی مردم چه کار دارید، اخوان بیاید اینجا چرت بزند، شما چکار دارید. من هم ممکن است اینجا خمیازه بکشم. گفتند خود سایه برود اخوان را دعوت کند. گفتم یکی از خود شما با من بیاید.

اخوان گفت من همیشه توده‌ای بودم!

با پرویز شهریاری رفتیم پیش اخوان. گفت سال‌هاست که این کار را نکرده‌ام. گفتیم می‌خواهیم از شما دعوت کنیم به شورای نویسندگان بیایید. من را نگاه کرد و گفت سایه جان تو که می‌دانی من همیشه توده‌ای بودم و هنوز هم هستم! گفتم اخوان من نیامده‌ام تو را به حزب توده دعوت کنم، شورای نویسندگان است. گفتم اخوان موضوع، حزب نیست. گفت من افتخار می‌کنم هر جا سایه باشد من هم آنجا باشم. از این اظهارات عجیب و غریب می‌کرد.

این‌ها با جاسوس‌ها ارتباط دارند

جایی خواندم که حسین منزوی گفته رفتم به اخوان گفتم در دام نیفت که این‌ها با عناصر جاسوسی دنیا در ارتباط هستند. خواندم که منزوی نوشته اخوان از من خیلی تشکر کرده که او را از دام خلاص کرده‌ام. یادم می‌آید شبی خانه شفیعی کدکنی بودیم و اخوان خیلی ملول بود و حرف‌های پراکنده می‌زد. گفت بله، توده‌ای‌ها آدم فرستادند که من عضو شورای نویسندگان شوم. به آن‌ها گفتم «برو این دام بر مرغ دگر نه». گفتم اخوان! [به صدای بلند گفتم] ساکت شد. سرش را پایین انداخت. گفتم یادت نیست که چه کسی سراغت آمد؟ گفت نه عزیز! همان شب دکتر شفیعی که مرید اخوان بود، شاهد این ماجرا بود.

شهریار خواب دید من را می‌برند جهنم

شهریار شدیداً مذهبی بود. یک شب رفتم و دیدم بغ کرده. گفتم سلام شهریار جان، جواب نداد. من هم گفتم به درک. رفتم یک گوشه و ساکت نشستم. بالاخره سرش را بلند کرد و گفت «آخه تو چرا دلتو با خدا صاف نمی‌کنی؟» گفتم باز شروع کردی. گفت «تو با این صفا و محبتی که داری چرا دوری؟» گفتم به شما چه مربوطه؟ اصلا چی شده؟ گفت «دیشب خواب دیدم که تو را می‌برند جهنم و نمی‌توانستم شفاعت تو را کنم.» گفتم جنابعالی از غرفه‌های بهشت، من را می‌دیدی؟ گفت «شوخی نکن.» گفتم «لازم نیست تو شفاعت کنی. اگر خدا را ببینم کلی حرف دارم. یکی‌اش همین که من را همنشین تو کرده!» گفت «نگوووووو. کفر می‌گویی.»

چشم‌هایش ابهت داشت

[دربارۀ دیدار اعضای کانون نویسندگان با امام خمینی] من نبودم. کسرایی رفته و آمده بود و گفته بود که چشم‌هایش ابهت داشت و نمی‌شد به آن نگاه کرد. [طبری] خیلی از آقای خمینی شعر برای ما خواند. ظاهراً آقای خمینی در جوانی که طلبه بود شعر می‌گفت.

آقا روح‌الله با جسارت حرف می‌زد

یکی که با آیت‌الله بروجردی نزدیک بود و خودش از خانواده علما بود و آخوند نبود، آخر هفته می‌رفت پیش آقای بروجردی. به من می‌گفت که طلبه‌ای بود آن موقع (آقای خمینی را می‌گفت که آقا روح‌الله به او می‌گفتند) او می‌آمد پیش آقای بروجردی. تنها کسی بود که با جسارت حرف می‌زد. آقای بروجردی چیزی مثل گوشت‌کوب داشت که به زمین می‌زد تا برایش چای بیاورند. آقای خمینی خطاب به آقای بروجردی گفته بود این چه کاری است؟ دنیا عوض شده. یک زنگی کنارتان بگذارید و هر وقت چیزی می‌خواهید آن را فشار بدهید. هفته بعد که رفتیم دیدیم کنار آقای بروجردی زنگ بود.

زنم گفت ریشت را نگه دار!

آن موقع یک سلمانی به زندان آوردند و توی دستشویی صندلی گذاشته بودند و موهایمان را کوتاه می‌کردند. من گفتم موهایم را تا می‌توانستند کم کنند، چون امکان تمیز نگه داشتن آن نبود. گفتم ریشم را هم بزن، ولی گفتم به سبیلم دست نزن. برگشتم سلول. یک نفر از مامورین آمد که از بند ما نبود. گفت سلمانی نرفتی؟ گفتم رفتم! گفت: نخیر! بلند شو. بردم مستراح و گفت تمام ریش و سبیلش را بزنید، من خیلی عصبانی و مرتعش بودم. موی ریشم را زدند ولی نگذاشتم سبیلم را بزنند! دفعه دیگر گذاشتم که تمامش بلند شود و دیگر نزدم. از زندان که آمدم بیرون زنم گفت ریشت را نگه دار. من هم نگه داشتم.

دادستان انقلاب، وکیل مدافعم شد!

[در زندان] یک آقایی آمد، گفت آقاجان بفرمایید داخل. یکی آمد چشم‌بند بزند، گفت لازم نیست. من بدون چشم‌بند از اتاق آمدم بیرون و از آنجا بلافاصله رفتم توی یک راهرو و بعد بلافاصله در راهرو، سمت راست یک در بود از آن در داخل شدم، یک سالن بزرگ وجود داشت، مثلا خیال می‌کنم ۱۰ متر در ۱۰ متر، دست راست ۱۵-۱۰ نفر پاسدار نشسته بودند با لباس‌های شیک، آن جلو یک میز بود، که یک شیخی با عمامه سفید پشت آن نشسته بود… گفت خب، متهم عضو «حزب توده» است؟ گفتم خیر آقا، یک ورق زد روی کاغذهایی که جلوی دستش بود و گفت: از آقای دکتر کیانوری سوال شده و گفته پیش از اینکه من با آقای سایه آشنا شوم، گمان می‌کنم در سال ۲۹ یا ۳۰ عضو «سازمان جوانان حزب توده» بوده باشد. در حالی که من اصلاً در «سازمان جوانان حزب توده» نبودم. گفتم بروید به آقای کیانوری بگویید که بی‌خود گفته است. من هیچ‌وقت عضو سازمان جوانان نبوده‌ام. آن آقای سیه‌چرده که آنجا نشسته بود گفت اگر عضو «سازمان جوانان حزب توده» بود، می‌گرفتندش، سابقه زندان نداره که؛ گفتم اِ یک وکیل مدافع پیدا کردم. من از او پرسیدم شما؟ آمد جلو و اسمش را یواش به من گفت، بعد که آمدم بیرون فهمیدم که آن آقا (همان وکیل مدافع) دادستان انقلاب بوده!

اصلا همۀ شعرهای من ضد انقلاب است

یک روز آقای باقرزاده گفت بیا برویم ارشاد شاید چشم‌شان به شما بیفتد و مجوز بدهند، گفتم باشد. با هم قدم‌زنان رفتیم میدان بهارستان و وزارت ارشاد. از پله‌ها رفتیم بالا. به اتاقی رفتیم جوانی آمد، سیاه‌مشق در دستش باد کرده، کلی ورق کاغذ لایش بود. خیلی ملوکانه گفتم من آمدم اگر حرفی درباره کتابم هست بشنوم. طفلک گفت بالاخره اشعار این کتاب یک نوع اعتراض است، گفتم بله نخیر. این بله نخیرم یک چیز حقوقی دارد. اگر می‌گفتم بله یعنی خودم هم قبول کردم اعتراض است. من گفتم من حق دارم با همه چیز مخالفت کنم؛ این همه دنگ و فنگ برای چه راه انداختید؟ به من حق اعتراض هم نمی‌دهید، دیدم هاج و واج نگاه می‌کند. گفتم اصلا همه شعرهای من ضد انقلاب است و هر کدام از این شعرها را باز کنید و نشان دهید من این موضوع را ثابت می‌کنم که این شعر ضد انقلاب است! آن بیچاره هم اشتباه کرد و گفت بیا. کتاب را گرفتم. گفتم مثلا اینجا «نشود فاش کسی آنچه میان من و توست…» گفتم همین دقیقا، این اصلا خود معنای توطئه نیست؟! اگر تو می‌گویی اعتراض است، من اصلا می‌گویم توطئه است! بعد به او گفتم من آنقدر ابله نیستم که بیایم به تو این را که مجوز کتاب را صادر می‌کنی بگویم. فرضا این کتاب را مجوز بدهی بقیه جاها می‌گویند نه، تمام ارشاد قبول کنند فلان نهاد می‌گویند نه، آن‌ها قبول کنند نهاد دیگر می‌گویند نه… گفت حرف دل من را زدید.

اسلام ۱۵ قرن است که هست، از چه می‌ترسید؟

من در ارشاد گفتم اگر قرار است که انقلاب و اسلام با شعر من فرو بریزد که نمی‌شود. پانزده قرن است که اسلام هست، شما از چه می‌ترسید؟ گفتم این کتاب یک روز درمی‌آید. از ناشر می‌پرسیم می‌گوید هدف ما خدمات فرهنگی است، به جای این که سوپرمارکت باز کنیم نشر باز می‌کنیم که با انتشار کتاب درآمدی داشته باشیم، گفتم این برخورد فرهنگی شماست. شنیدم که ۱۵-۱۴ کتاب باقرزاده پیش شماست. من برای خودم پیش شما نیامدم آن کتاب‌ها را زودتر آزاد کنید جبران خسارت شود. آمدیم بیرون باقرزاده گفت خدا عمرتان بدهد. هیچ نویسنده‌ای مثل شما با این‌ها برخورد نکرده بود.

با شعر پاسدار زندان سیر گریه کردم

یک پاسداری برای من شعر گفت: غصه نخور شاعرم آخر من آزادت کنم/ وارد خانه‌ات کنم/ در باغ و بُستانت کنم. من بغض کردم و گفتم این را برای من بنویس، دیدم رفت ته بند یک میز جور کرد و یکی دارد می‌گوید و او یکی دارد می‌نویسد. بعد از یک دفتری از ته، نوشته را کنده بود. با خط کج و کوله… یک روز هم آمد به من گفت این شعر را برای من درست کنید. یک چیزی بود مثل دوبیتی، وزن و قافیه نداشت. دوبیتی این بود که: گل من، همه گل را در باغ و بستان جستجو می‌کنند/ گل من، من تو را در خاک جستجو می‌کنم. من خیلی متاثر شدم، فهمیدم برای پسرش گفته که شهید شده. من دو تا دوبیتی برایش ساختم از همان و در همان مضمون و تنها شعری است که یادم رفت و به خاطرم نمانده. ولی یادم می‌آید که به سیری گریه کردم وقتی داشتم آن دوبیتی‌ها را می‌نوشتم.

ارغوان را از حفظ نوشتم، یک چیزی کم دارد

«ارغوان» در حافظه‌ام بود… من همه شعرها را در حافظه داشتم، بعد آمدم خانه نوشتم، هنوز هم فکر می‌کنم که یک یا دو بندش را یادم نیست، همیشه این را می‌خوانم احساس می‌کنم که یک جاهایی از آن کم است. همیشه هر وقت می‌خوانم می‌گویم این یکی، دو بندش نیست و یک چیزی کم دارد. چون در اصل ننوشتمش. چون این، چند خطاب به ارغوان بوده.

مردم با ارغوان زار زار گریه می‌کنند

«ارغوان» عجیب رفته در مردم، من دیدم هر جا این کار را در شب‌های شعر خواندند مردم زار زار گریه کردند و خودم هم نمی‌توانم بخوانم و وقتی به این شعر می‌رسم از اول لحنم را عوض می‌کنم. (با صدای بلند و لحنی حماسی می‌خواند) ارغوان خوشۀ خون، مثلا یک جا را این شکلی می‌خوانم. ولی آنجاهایی که من را اذیت می‌کند خودم گیر می‌کنم. مثلا آنجا که می‌گوید «ارغوانم آنجاست» نمی‌توانم آن را بخوانم.

No responses yet

Jan 09 2022

ضد نظام سانسور؛ بکتاش آبتین که بود؟

نوشته: خُسن آقا در بخش: آزادی بیان,اجتماعی,ادبیات,اعتراضات,امنیتی,جنایات رژیم,حقوق بشر,سانسور,سیاسی,هنر


رادیوفردا:
«برگ تو
افتادن پاییزی از درخت بود
پاییز شاعرانه غمگین
دستی که گلوی تو را در خیابان گم کرد
تو را جاودان کرد
و تنها چیزی که در تو باطل شد
شناسنامه
و کوپن برنج در جیب‌هات بود»

این شعر بکتاش آبتین که به محمد مختاری از قربانیان قتل‌های زنجیره‌ای تقدیم شده، اکنون روایت جان باختن خود شاعر است و اکنون با گذشت ۲۳ سال از قتل‌ مختاری و دیگر نویسندگان دگراندیش، جامعه نویسندگان و روشنفکران ایرانی به عزایی مشابه نشسته‌اند.

بکتاش آبتین شاعر، فیلمساز و زندانی سیاسی در حالی روز شنبه هجدهم دی، پس از یک دوره ابتلا به کرونا جان خود را از دست داد، که مأموران جمهوری اسلامی او را از درمان به‌موقع محروم کرده بودند.

معنای این رفتار جمهوری اسلامی، فقط دشمنی با یک فرد نبود، بلکه آبتین به عنوان عضوی از کانون نویسندگان ایران به نماد طبقه نویسنده و اهل قلم در ایران تبدیل شده بود که حکومت از دیر باز آنان را دشمنان خود در یک «جنگ نرم» می‌داند.

بکتاش آبتین که کارنامه‌ای پربار از خود برجای گذشته، پیشتر زندگی خود را به دو دوره پیش و پس از آشنایی و همکاری با کانون نویسندگان ایران تقسیم کرده بود.

او در مسیر همین همکاری بارها به عضویت در هیات دبیران کانون نویسندگان ایران درآمد، اما پس از مدتی تحت فشار نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی قرار گرفت، به زندان افتاد و سرانجام جان خود را از دست داد.

آبتین دو سال پیش، در یک جلسه شعر کانون نویسندگان ایران که در اعتراض به حکم زندان سه نویسنده و عضو این کانون برگزار شده بود، گفت: «واقعا کانون نویسندگان ایران به من هویت داد. به من آموخت که آزادی چیه، آزادی‌خواهی چیه… ما برای چی دور هم جمع می‌شویم… از چه چیزی حرف می‌زنیم… چه چیزی می‌خواهیم…»
شاعر تنهایی و مرگ

«پتکی سنگین بر دایره‌ای مضحک
تنهایی‌ام را
بر ساعت دیواری کوک کرده‌ام.»

بکتاش (مهدی) آبتین که سال ۱۳۵۳ در شهرری به دنیا آمده بود، پنج مجموعه شعر منتشر کرد: «و پای من که قلم شد نوشت برگردیم»، «مژه‌ها، چشم‌هایم را بخیه کرده‌اند»، «شناسنامه خلوت»، «پتک» و «در میمون خودم پدربزرگم».

او در اشعارش علاوه بر پرداختن به درونیات انسان، به موضوعات اجتماعی نیز نظر داشت.

همچنین مضمون مرگ، یکی از مضامین اصلی اشعار آبتین به ویژه در مجموعه «در میمون خودم پدربزرگم» است. او خود در این باره گفته بود: «شاید به این دلیل باشد که مرگ در کشور ما خیلی ارزان و در دسترس است.»

علیشاه مولوی، شاعر فقید، درباره شعر آبتین گفته بود که «رفتار آبتین با زبان، رفتار پخته و جاافتاده‌ای است. او از جمله شاعرانی است که فضای شعرهایش بیرونی است و این از ارزش‌های کار اوست.»

همچنین حافظ موسوی، شاعر و منتقد ادبی، با ستایش از شعر بکتاش آبتین، گفته است: «اولین شعری که از او شنیدم «فرشته خانم» بود. شعری جسورانه از زبان یک زن که به ناچار تن به تن‌فروشی داده است. با ریتمی تند و عصبی و قافیه‌هایی که چکش‌وار بر سر خواننده یا شنونده فرود می‌آید».

موسوی تاکید کرد که آبتین را بیشتر به عنوان مستندساز می‌سازند، اما او «شاعری است که فیلم هم می‌سازد.»

همچنین شعر بکتاش آبتین به عقیده منتقدان، «شعر اعتراض» است که به گفته حافظ موسوی «تظاهر به اعتراض نمی‌کند و اعتراض او آنگاه به بیان درمی‌آید که با تجربه‌ای عینی گره خورده باشد.»

یکی از همین تجربه‌های عینی اعتراض، تجربه بکتاش آبتین در همراهی با میلیون‌ها معترض در جریان اعتراضات سال ۱۳۸۸ بود که منجر به ضرب و شتم او از سوی نیروهای امنیتی شد.

آبتین در حوزه شعر جوایز متعددی را نیز به دست آورد که از آن جمله می‌توان به جایزه خبرنگاران (برای مجموعه پتک) و جایزه انجمن قلم آمریکا (به طور مشترک با دو عضو دیگر کانون) اشاره کرد.
مستندساز و راوی خود

آبتین در حوزه سینما نیز فعالیت داشت و چندین فیلم و مستند ساخته بود: «کاملاً خصوصی برای آگاهی عموم» (زندگی علیشاه مولوی)، «۱۳ اکتبر ۱۹۳۷»، «موریانه‌ای با دندان‌های شیری» (سلف‌پرتره از زندگی خود هنرمند)، «پارک مارک»، «میکا»، «مُری زن می‌خواد»، «آنسور» (درباره سانسور در ایران) و «همایون خرم».

«پارک مارک» داستان یک شب تا صبح فردی به نام مارکاس سوتیازیان است که شبانه به خالی‌کردن صندوق‌های صدقات می‌پردازد. این فرد که مدتی مقیم آمریکا بوده به دلیل خلاف‌های مختلف به ایران بازگردانده شده و پس از بازگشت به ایران، یک کارتن‌خواب است.

آبتین در سال ۱۳۹۰ درباره مستند «موری ‌زن می‌خواد» که به ازدواج یک سرایدار میانسال می‌پردازد، گفته بود: «مشکلات جنسی بخش مهمی از معضلات جوامع را شکل می‌دهند و من دراین فیلم می‌خواستم مشکلات بخشی از جامعه در این باره را به نمایش بگذارم.»

او ادامه داد: «من به عنوان یک فیلمساز که علایق اجتماعی دارم برایم مهم بود که کار درست را انجام دهم، تاکنون هم هرچه ساخته‌ام دچار ممیزی شده است.»

همچنین آبتین که درباره فرهاد فخرالدینی آهنگساز ایرانی مستند ساخته بود، مستندی هم با عنوان «۱۳ اکتبر ۱۹۳۷» درباره زندگی و آثار لوریس چکناواریان، دیگر آهنگساز ایرانی ساخت.

آبتین درباره این فیلم گفت تلاش کرده بود چکناواریان را «همانگونه که هست با همان صفا، صمیمیت و کودکی درونش» نشان دهد.

با اینکه جایزه بهترین فیلم مستند پُرتره ششمین جشنواره بین‌المللی سینماحقیقت به این فیلم اهدا شد، اما آبتین درباره جشنواره‌های هنری و سینمایی در ایران گفت: «وزارت ارشاد اجازه نمی‌دهد صدای هنرمندان مستقل شنیده شود و این مشکل در تمام جشنواره‌های ما وجود دارد.»

او تأکید کرد سانسور در سینمای مستند «بیشتر و خشن‌تر» است «چون در سینمای داستانی می‌توان همه چیز را به داستان ارجاع داد اما از آنجا که مستند آیینه تمام نمای جامعه معاصر است، دچار مشکلات و محدودیت‌های بیشتر می‌شود.»

این فیلمساز با اشاره به این که با تغییر روسای جمهور در جمهوری اسلامی «به هیچ وجه خط قرمزها تغییر نمی‌کند»، از وجود یک نظام «ضد فرهنگ و هنر» در ایران سخن گفت و اضافه کرد: «تا زمانی که این شیوه وجود دارد، در بر همین پاشنه می‌چرخد.»

این شاعر و فیلمساز همچنین در گفت‌وگوی دیگری درباره جشنواره‌های دولتی گفت: «معتقدم کسانی که برای جشنواره‌ها تصمیم‌گیری می‌کنند، ممیزها و سانسورچی‌ها هستند؛ نه مسؤولان برگزاری آن‌ها.»

آبتین با وجود فیلمسازی، عضو خانه سینما نشد: «من علاقه‌ای ندارم که عضو خانه سینما باشم به همین دلیل هم است که فیلمساز مستقل هستم. من عضو کانون نویسندگان هستم و همیشه موضع‌گیری‌های این کانون برایم مشخص، مستدل و محکم بوده است.»

فیلم‌های این فیلمساز با این که در ایران اجازه نمایش نداشتند، اما در جشنواره‌های خارجی به نمایش درمی‌آمدند و همین موضوع تبدیل به یکی از اتهام‌ها علیه او شد: «وقتی داشتم روی موضوعات خاصی مانند سانسور در ایران فیلم می‌ساختم می‌دانستم حتما عواقبی خواهد داشت و یا می‌دانستم فعالیت‌هایم در کانون با عواقبی همراه خواهد بود، اما ترجیح می‌دادم کار کنم تا بیکار یک کنجی بنشینم و یا کارهایی برای پول انجام دهم که اعتقادی هم به آنها ندارم.»
سال‌های فشار، بازجویی و زندان

در سال ۱۳۹۱، پس از آنکه منیژه نجم عراقی، منشی منتخب کانون نویسندگان ایران به زندان افتاد، هیئت دبیران وقت، بکتاش آبتین را به جای او برگزید و از آن به بعد بکتاش همواره یکی از اعضای مؤثر کانون نویسندگان ایران بود.

در شهریور ماه ۱۳۹۳، آبتین عضو هیئت دبیران کانون نویسندگان شد. اما چند ماه بعد، در اردیبهشت ۱۳۹۴ به کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران گفت: «در سه روز متوالی از تاریخ ششم تا هشتم اردبیهشت ماه برای فیلم ها، عضویتم در کانون نویسندگان و شرکتم در اعتراضات خیابانی سال ۸۸ بازجویی شدم، اما به گفته آنها هنوز یک جلسه دیگر بازجویی برای شعرهایم باقی مانده است.»

در آذر ۱۳۹۵، مأموران امنیتی و نیروی انتظامی با اعمال خشونت از برگزاری مراسم یادبود برای قتل‌‌های زنجیره‌ای نویسندگان جلوگیری و چهار نفر از اعضا و دوستداران کانون از جمله بکتاش آبتین را بازداشت کردند.

دستگاه قضایی ایران سرانجام پس از بازجویی‌های متعدد، او را با اتهام‌های سیاسی و امنیتی به همراه دو عضو دیگر کانون به شش سال زندان محکوم کرد. یکی از دلایل پرونده‌سازی برای این نویسندگان، مشارکت در تدوین کتاب تاریخچه‌ کانون و همچنین صدور بیانیه از سوی کانون نویسندگان ایران بود.

کانون نویسندگان ایران در اطلاعیه‌ای که برای اعلام خبر درگذشت بکتاش آبتین منتشر کرد تأکید کرد که این شاعر و فیلمساز «زنده است چون روح آزادی‌خواهی و ستیز با پلشتیِ استبداد و ستم زنده است.»

تأکید بر «زنده بودن» آبتین از سوی کانون نویسندگان ایران در حالی است که خود این شاعر پیشتر هرگز زندانی شدن خود را باور نکرده بود:

«سبک بال
از دیوار بلند زندان‌ها و
سیم‌خاردارها
می‌گریزد
هوای خوش آزادی!»

No responses yet

Dec 04 2015

یغما گلرویی پس از بازداشت در انفرادی های بند ۲۰۹ به سر می برد

نوشته: خُسن آقا در بخش: آزادی بیان,حقوق بشر,سانسور,سیاسی,هنر

بازداشت: به گزارش بازداشت به نقل از کمپین دفاع از زندانیان سیاسی و مدنی،«یغماگلرویی» شاعر، ترانه‌سرا و نویسنده که پیش تر در صبح روز دوشنبه ۹ آذر ماه سال جاری از سوی ماموران امنیتی در منزل بازداشت شده بود ، در انفرادی های بند ۲۰۹ زندان اوین نگهداری می شود.
پیش تر «آتنا حبیبی»، «همسر یغما گلرویی»، شاعر و ترانه‌سرای ایرانی، در شبکه اجتماعی اینستاگرام از بازداشت این ترانه‌سرا در روز دوشنبه، ۹ آذرماه ۱۳۹۴، خبر داده .
این شاعر و ترانه سرای ایرانی در ماه‌های اخیر ترانه‌ای با عنوان «شعر رهایی» با صدای خود اجرا کرد که مضمونی اعتراضی به وضعیت زنان در ایران داشت.
در چهارمین آلبوم «شاهین نجفی» خواننده معترض ساکن آلمان با نام «هیچ هیچ هیچ» در ۱۰ اسفندماه ۱۳۹۰دو ترانه ازمجموع ده ترانه وی با نام «رانندگی در مستی » و «سگ هار»مربوط به این ترانه سرا بود.
ترانهٔ رانندگی در مستی که نام کتاب ترانهٔ «یغما گلرویی» است پس از مخالفت وزارت ارشاد به صورت مستقل از سوی « یغما گلرویی» در انتشارات زخمه در آلمان انتشار یافت.
همچنین در پاییز ۱۳۹۲ «شاهین نجفی» آلبومی با نام «ترامادول» منتشر کرد که قطعه‌ای با نام «پونز» از «یغما گلرویی» در آن قرار داشت.
پیش تر در ۲۳ آبان ماه ۱۳۹۴ «یغما گلرویی» در گفتگویی با ایلا گفته بود:«مرکز موسیقی در ۱۰ سال گذشته هیچ نامی از من در هیچ آلبومی نیاورده‌ است. ممکن است تعداد محدودی از شعر‌هایم در آلبوم‌ها خوانده شده باشد اما نام من مجوز نمی‌گیرد و الان هم اگر خواننده‌ای، آلبومی با اشعار من به دفتر موسیقی ارائه کند، مجوز نخواهد گرفت.»
«یغما گلرویی» چندی پیش نیز در خصوص متنی در روزنامه کیهان نوشت:
«کیهان حرف راست هم می زند»
به مبارکی و میمنت – برای یک بار هم که شده – «کیهان» تیتری جز دروغ درباره من منتشر کرده است!
البته عنوان «همکار خواننده مرتد» ابتدای این تیتر اشتباه است چون در پانزده سال گذشته من با بیش از دویست خواننده که اغلبشان در همین سرزمین مشغول فعالیتند همکاری کرده ام و خواننده مورد نظر ایشان تنها یکی از آن ها بوده و چند کار من را اجرا کرده.
فکر می کنم همان «شاعر هتاک» تیترهای قبلی برایم مناسبتر باشد و حالا به پشتوانه همین صفت «هتاکی» که خود این روزی نامه و سایت های تندرو و دروغباف امثال آن به من نسبت داده اند می خواهم بنویسم که این تیتر – به جز خطاب نسبت داده شده به من – کاملا صحیح است! من طلبکارم! عمر و جوانی و قریحه و استعدادم را از این تشکیلات سانسور و حذف طلبکارم.
بگذارید برای یکبار هم که شده تعارف های فروتنانه را کنار بگذارم.
من از بهترین های نسل خود در ترانه بوده و هستم.
این را ترانه هایم شهادت می دهند و لجن پراکنی هیچ روزی نامه ای نمی تواند کارنامه ام را نابود کند.
در تمام این سالها وقت و عمر خود را صرف معرفی و جا انداختن «ترانه» به عنوان شاخه ای مستقل از آفرینش ادبی کرده ام و با استقبال بی سابقه جوانان از ترانه و ترانه سرایی در این سالها – به کوری چشم دشمنان موسیقی و شعر – مزد خود را هم گرفته ام.
بخش عمده ای از دوران کاری ام را گرفتار ممنوعیت بوده ام و ساعتهای زیادی از زمانم را به جای آفرینش ادبی، صرف جنگیدن با این شرایط کرده ام تا صدای ترانه و موسیقی در تنگنا قرار داده شده ی این سرزمین باشم.
یکی از دلایل ممنوعیتم هم همین منتقد «دفتر موسیقی» و سیستم معیوب ممیزی آن بودن است که اغلب همکاران به باریکه آب مجوز دلخوش کرده ام به آن تن داده اند و صداشان هم درنیامده.
صدها مقاله در این مورد نوشته ام و تعداد زیادی مصاحبه کرده ام و تک تک آن ساعت ها که می توانستند صرف آفرینش ترانه و شعر شوند را از چرخه ای که «کیهان» هم یکی از چرخ دنده های زنگ زده ی آن است طبکارم. من موهای سیاهم، سلامتی ام، جوانی و بخشی از عمر و قریحه م را از این فضای مخرب استعدادسوز طلبکارم، حتی دقیقه هایی را که صرف نوشتن این سطرها کردم.

یغما گلرویی

تا کنون از علت بازداشت و اتهام منتسب داده شده به این شاعر و ترانه سرا اطلاعاتی در دست نیست.

No responses yet

Dec 03 2014

دو شاعر و یک مستندساز ایرانی به اتهام «همکاری با خواننده مرتد» محاکمه شدند

نوشته: خُسن آقا در بخش: آزادی بیان,حقوق بشر,سانسور,سیاسی,هنر

رادیوزمانه: فاطمه اختصاری و مهدی موسوی، دو شاعر به همراه یک مستندساز که نامش فاش نشده به اتهام آنچه «فعالیت تبلیغی علیه نظام از طریق همکاری با خواننده مرتد خارج‌نشین» اعلام شده است، در دادگاه انقلاب محاکمه شدند.

امیر رئیسیان، وکیل متهمان این پرونده به خبرگزاری تسنیم گفت جلسه محاکمه این افراد، روز یکشنبه ۹ آذر برگزار شده است، اما چون وقت برای دفاع کافی نبود، جلسه رسیدگی به پرونده تجدید شد.

به‌گفته وی «حدود یک سال پیش اشعاری از سه شاعر که در کتاب‌هایشان هم منتشر شده بود در یکی از آلبوم‌های یک خواننده خارج‌نشین استفاده شد». اشاره رئیسیان به شاهین نجفی، خواننده است.

رئیسیان درباره مستندساز نیز گفت:‌ «البته این مستندساز برای ساخت این کلیپ به توافق محتوایی نرسید و در نهایت هم این کلیپ ساخته نشد.»

مهدی موسوی و فاطمه اختصاری آذرماه ۱۳۹۲ از سوی سازمان اطلاعات سپاه پاسداران ایران بازداشت شده بودند که ۲۴ دی همان سال با سپردن وثیقه از زندان آزاد شدند.

باشگاه خبرنگاران جوان سال گذشته با انتشار گزارشی، مهدی موسوی را به آشنایی و دوستی با شاهین نجفی، برگزاری مهمانی‌های مختلط و برگزاری جلسات ادبی در سطح شهر تهران و در برخی از شهرستان‌ها و «گسترش ابتذال» و «تبلیغات منفی علیه جمهوری اسلامی» متهم کرده بود.

این خبرگزاری، موسوی و اختصاری را به تشکیل حلقه‌ای در بین اهالی شعر در فضای مجازی متهم کرد که در آن «بی‌بند و باری جنسی و انحرافات اخلاقی» تبلیغ و «اشعار سیاسی در حمایت از فتنه ۸۸» تولید می‌شود.

مقامات حکومتی ایران از اعتراضات پس از انتخابات سال ۸۸ به عنوان «فتنه» نام می‌برند.

از مهدی موسوی به‌عنوان آورنده سبک «غزل پست‌مدرن» در ایران یاد می‌کنند. رادیو زمانه در سال ۱۳۸۹ به مناسبت انتشار مجموعه‌ای از اشعار مهدی موسوی با نام «پرنده نه کوچولو بود، نه پرنده» گفت‌و‌گویی با او انجام داد.

مهدی موسوی در این گفت‌و‌گو گفت: «شعر من به آته‌ایسم نمی‌انجامد بلکه راوی شعرهای من گاهی خدای مرسوم در جامعه را به نقد می‌کشد. هیچ ایدئولوژی یا تفکری قانعش نمی‌کند. اگر با بودنش مشکل دارد با نبودنش بیشتر به بن‌بست می‌رسد.»

غزل پست‌مدرن در ایران طرفداران زیادی دارد و اشعار مهدی موسوی و فاطمه اختصاری در شبکه‌های اجتماعی خوانندگان پرشماری یافته است.

آخرین مجموعه شعری که از فاطمه اختصاری مجوز نشر پیدا کرد، « یک بحث‌ فمینیستی قبل از پختن سیب‌زمینی‌ها» نام دارد. این کتاب از کتابفروشی‌ها و از نمایشگاه کتاب تهران جمع شد.

فاطمه اختصاری نیز در گفت‌و‌گو با رادیو زمانه گفته بود: «من در شعر‌هایم از اتفاق‌ها و اندیشه‌های شخصی‌ام الهام می‌گیرم اما شعر من دفتر خاطرات شخصی من نیست. با این‌حال انکار نمی‌کنم که فاطمه اختصاری در شعرهای من وجود دارد و نفس می‌کشد.»

انتشار مجموعه اشعار «ناگهان» (نشر شانی) و «بوق زدن برای گوسفند‌ها» (نشر جمهوری) از مهدی موسوی ممنوع شده است.

No responses yet

  • Recent Posts

    • زیر ذره‌بین رسانه‌ها: «چراغ سبزی که اسرائیل برای اقدام علیه ایران منتظرش بود»
    • درباره تصویر معترضی که مقابل یگان ویژه وسط خیابان نشسته‌ بود، چه می‌دانیم؟
    • سومین روز اعتراضات در ایران؛ تجمع در دانشگاه‌ها، گاز اشک‌آور در کرمانشاه
    • تجمع‌های اعتراضی در اعتراض به افزایش قیمت‌ها برای دومین روز در تهران ادامه یافت
    • دنیای خیالی آخون‌ها!!
  • Recent Comments

    No comments to show.

Free WordPress Theme | Web Hosting Geeksاخبار Copyright © 2026 All Rights Reserved .