اخبار

  • صحفه نخست
  • Sample Page
  • خُسن آقا

Tag Archive 'محمد نوری‌زاد'

Jan 18 2022

محمد نوری‌زاد از خامنه‌ای، ولایتی، حداد عادل و حسین شریعتمداری خواست تست اعتیاد دهند

نوشته: خُسن آقا در بخش: سیاسی


رادیوفرانسه: محمد نوری‌زاد فعال سیاسی که به تازگی از زندان آزاد شده، در ویدئویی خواستار انجام تست اعتیاد در مورد علی خامنه‌ای رهبر جمهوری اسلامی، مراجع تقلید و دیگر مقام‌های جمهوری اسلامی ایران از جمله علی اکبر ولایتی، حداد عادل و حسین شریعتمداری شده است.

نوری‌زاد در این ویدئو می‌‌گوید که او هم همراه با این مقام‌ها تست اعتیاد می‌دهد و نتایج این تست باید به صورت علنی منتشر شود.

پیشتر یکی از نمایندگان مجلس ایران بر معتاد بودن برخی نمایندگان اعتراف کرده بود.

به تازگی رستم‌وندی معاون وزیر کشور ایران تریاک را “اولین ماده مخدر کشور” دانست و گفت که چون تریاک در پانصد سال گذشته یک مادۀ دارویی تلقی می‌شد، مصرف آن در جامعه رواج یافت اما امروزه “آسیب‌های حاصله از این ماده مخدر بسیار زیاد است”.

این در حالی است که درگذشت محسن قاسمی قهرمان کشتی پس از ضرب و شتم در یک مرکز ترک اعتیاد بار دیگر توجه‌ها را به شرایط ناگوار مراکز ترک اعتیاد در ایران جلب کرده است.

پیشتر محمد نوری‌زاد فعال سیاسی و از امضاکنندگان بیانیه استعفای علی خامنه‌ای پس از آزادی از زندان با انتشار ویدئویی گفت از این که آزاد شده احساس خوشایندی ندارد و خوشحالی او و دیگر زندانیان سیاسی آن روزی است که سرزمین ما آزاد شود.

اجرای حکم زندان محمد نوری زاد مستندساز و هنرمند روز چهارشنبه ۲۶ آبان‌ماه متوقف شد و با توقف این حکم، او از زندان اوین آزاد شد. اما کمی پیش از آزادی محمد نوری زاد، فرزندش علی نوری زاد با پایان مرخصی به زندان تهران بزرگ بازگشت.

No responses yet

Mar 03 2021

ابراز نگرانی فاطمه ملکی، از وخامت حال محمد نوری‌زاد: ماموران اطلاعات گفتند باید همسرم تا انتخابات در زندان بماند

نوشته: خُسن آقا در بخش: اعتراضات,امنیتی,انتخاباتی,تقلب,حقوق بشر,سیاسی

رادیوفرانسه: ابراز نگرانی فاطمه ملکی، از وخامت حال محمد نوری‌زاد: ماموران اطلاعات گفتند باید همسرم تا انتخابات در زندان بماند

محمد نوری‌زاد، از امضاکنندگان نامه درخواست استعفای علی خامنه‌ای از مقام رهبری

فاطمه ملکی، همسر محمد نوری‌زاد، از وخامت حال همسرش و عدم امکان تماس تلفنی با وی خبر داده و می‌گوید: مقامات زندان به آقای نوری‌زاد گفته‌اند که باید تا زمان انتخابات در زندان باقی بماند و در این مدت ساکت بماند. محمد نوری‌زاد، فعال مدنی، که یکی از امضاکنندگان نامه «درخواست استعفای علی خامنه‌ای» است، به اتهام «توهین به رهبری»، بازداشت شده است. آقای نوری‌زاد، از زمان بازداشت تاکنون، به دلیل مشکلات جسمانی و قلبی، بارها در زندان بیهوش شده و به بیمارستان منتقل شده است.

فاطمه ملکی، همسر محمد نوری‌زاد، فعال مدنی و منتقد نظام جمهوری اسلامی ایران، در ویدئویی که روز سه‌شنبه ۱۲ اسفند بر روی شبکه‌های اجتماعی منتشر شده است، با اشاره به بازداشت آقای نوری‌زاد و عدم رسیدگی پزشکی به وی، نسبت به وخامت حال محمد نوری‌زاد ابراز نگرانی نمود.

فاطمه ملکی، درباره آخرین وضعیت آقای نوری‌زاد که بدلیل بیهوش‌شدن به بیمارستان منتقل شده بود، می‌گوید: از محمد نوری‌زاد به دلیل احتمال ابتلا به کووید، آزمایش کرونا به عمل آمده است اما نتیجه این آزمایش (تا زمان ضبط این ویدئو) به خانواده اعلام نشده است.

فاطمه ملکی می‌افزاید: افرادی از (وزارت) اطلاعات، هفته گذشته، به دیدار محمد نوری‌زاد رفتند و این فعال مدنی در این دیدار نسبت به مشکلات قلبی و جسمی خود به این ماموران توضیح داده است.

به گفته فاطمه ملکی، ماموران (وزارت) اطلاعات، در پاسخ به محمد نوری‌زاد گفته‌اند که در جریان مشکلات جسمی وی قرار ندارند.

همسر محمد نوری‌زاد می‌افزاید: اما ماموران به این فعال مدنی گفته‌اند که وی باید دست‌کم تا زمان برگزاری انتخابات در زندان بماند و باید ساکت بماند.

فاطمه ملکی با اشاره به اینکه فرزند آنها نیز ماه‌هاست که در بازداشت به سر می‌برد، تاکید کرد: وضعیت بازداشت پسرشان، فشاری مضاعف بر محمد نوری‌زاد وارد می‌کند تا جائیکه دست‌کم هفته‌ای یک بار، محمد نوری‌زاد با وخامت وضعیت جسمانی روبرو شده و بیهوش می‌شود.

خانم ملکی، درباره آخرین وضعیت جسمانی محمد نوری‌زاد نیز گفت که وی بار دیگر در هفته جاری بدلیل بیهوش شدن به بیمارستان منتقل شده بود.

به گفته فاطمه ملکی، همسرش از تماس تلفنی شخصی با خانواده محروم شده است و تنها در مواردی از طریق هم‌بندی‌های خود با خانواده در تماس بوده است.

محمد نوری‌زاد، در اعتراض به وضعیت بازداشت خود و دیگر زندانیان سیاسی و عقیدتی، بارها اقدام به اعتصاب غذا و خودزنی کرده است. این موضوع موجب نگرانی شدید کنشگران مدنی و فعالان سیاسی شده است. این فعالان که در بیانیه‌ای اعتراض خود را نسبت به وضعیت محمد نوری‌زاد اعلام کردند، مقامات جمهوری اسلامی ایران را مسئول جان محمد نوری‌زاد و دیگر همراهان وی دانسته‌اند.

No responses yet

May 12 2014

نامه ی سی و یکم محمد نوری زاد به رهبر: به شما هم آیا سفارش می دهند؟

نوشته: خُسن آقا در بخش: حقوق بشر,سیاسی,ملای حیله‌گر

محمد نوری‌زاد: سلام به رهبر جمهوری اسلامی ایران
حضرت آیة الله خامنه ای

پیشنهاد می کنم برای درکِ رنج های جوراجور مردم، خود را بجای آنان بگذارید. که اگر از ابتدای رهبری تان، به این توصیه ی شیعی و انسانی مبادرت ورزیده بودید، اوضاع امروزِ ما حتماً به از این بود که هست. من برای درکِ بهترِ رنج هایی که یک به یک اعضای خانواده ی کوچک من، تنها در این شش ماه اخیر با آن مواجه بوده اند، در وجهی تمثیلی شما و خانواده ی مکرمِ شما را از بیت رهبری برکنده و در خانه ی خود اسکان می دهم.

داستان از اینجا پا می گیرد: شما – مرد خانه – در سفرید. در خوزستان. در شوش دانیال. مردِ ناشناسی به شما زنگ می زند و از شما می پرسد: جناب خامنه ای، آیا شما اکنون در بیمارستانید؟ شما با کمی تردید پاسخ می دهید که نه، مگر خبری شده؟ آن دوست ناشناس با صدایی گرفته و درد آلود می گوید: یک سایت دولتی و حکومتی خبری درج کرده که در آن خبر، شما را بیمار و روانی توصیف کرده است. دیگر چه؟ دیگر این که…. شما – آقای خامنه ای – به دختر خود تجاوز کرده اید و همسرتان از شما شکایت کرده و اکنون شما در بیمارستان بستری و تحت مداوایید.

شما از سفر باز می گردید و در جمالِ همسر و فرزندان خود شرمی می بینید ناشی از هجومِ وقیحانِ حکومتی. از خود می پرسید: مگر می شود در یک نظام مؤکدِ اسلامی، کانون خانواده ی یک معترضِ مدنی اینچنین پلشت و نا جوانمردانه در معرضِ آسیب و حمله قرار گیرد؟ در درون اما با حاکمان حکومتی می گویید: آهای ای حکومتیان، منِ خامنه ای، هرچه هستم، بله یک معترضم. با من مطابقِ موازین قانونی ای بر خورد کنید که خود وضع شان کرده اید. نه این که لجام گسیختگانِ حکومتی را به حریم خانواده ام گسیل کنید و به کانون خانواده ام آشوب اندازید.

کمی بعد از داخل ساختمان شما فیلمی در یکی از سایت های حکومتی منتشر می شود و ریز ترین اطلاعات خانه و اعضای خانواده و حتی گفتگوهای همسایگان در نشست های فیمابین را بر ملا می کنند. یک هفته از این خبرسازی های وقیحانه نمی گذرد که همان سایت حکومتی، خبر دیگری منتشر می کند. چه؟ این که: دختر آقای خامنه ای، با همان تجاوزِ چندی پیشِ پدر آبستن شده است. انتشار آشکارِ این خبر، بی آنکه حساسیت و غیرتِ مدعی العموم و دستگاههای قانونی و قضایی را بر انگیزد و رگ های تعصب نمایندگانِ خاموشِ مجلس را متورم سازد، شما را به واقعیتِ مکرری نزدیک تر می سازد که: این حاکمیت، هیچ حریمی را محترم نمی شمرد جز بقای خود. و چون خامنه ای، تیزیِ نقدش را متوجه اصول و وعده های بی سرانجام این نظامِ بظاهر اسلامی کرده، پس لاجرم باید از حیثیت تهی گردد و دودمانش به عرصه ی فحش های حکومتی کشانده شود.

زمان می گذرد و یکی دو ماه بعد، شما ناگهان با صدای زنگ تلفنِ خانه از خواب بر می خیزید؟ به ساعت نگاه می کنید. که سه ی صبح را نشان می دهد. از خود می پرسید: چه رخ داده در این نیمه های شب آیا؟ گوشی را بر می دارید و محترمانه می فرمایید: بله؟ آن که در آنسوی خط است، می گوید: آقای خامنه ای؟ شما پاسخ می دهید: بله خودم هستم بفرمایید. مرد می گوید: ممکن است گوشی را بدهید به دست یکی از دخترانتان بشری خانم یا هدی خانم؟ کمی به هم می ریزید: این مرد، در این دیرگاه شب با دختران من چکار دارد؟ باز محترمانه از او می پرسید: شما؟ می گوید: من دوستِ هدی خانم و بشری خانمِ شما هستم.

شما ارتباط را قطع می کنید و به رختخواب باز می گردید. کمی بعد صدای تلفن همسرتان بلند می شود. بله؟ منصوره خانم خجسته؟ بله بفرمایید. لطفاً گوشی را بدهید به دخترتان هدی خانم؟ و ادامه می دهد: بشری خانم هم اگر هستند کار ما راه می افتد. همسرتان تلفن را قطع می کند. بلافاصله تلفن دخترانتان به صدا در می آید. به دخترها هشدار می دهید که پاسخ ندهند. اما یکی از آنها پیش از هشدار شما به مردِ آنسویِ خط گفته است: بله بفرمایید. کمی بعد تلفن یکی از پسرانتان آقا میثم به صدا در می آید. واین بازیِ ” برادران” نه با یک خط تلفن، که با ده پانزده خط، و نه با یک فرد مشخص، که با ده بیست نفر، آنهم طی تمامی ساعات شبانه روز بالا می گیرد. از دستِ شمایِ پدر، از دست شمایِ شوهر، چه بر می آید؟ خطوط تلفن تان را تغییر دهید آیا ؟ مخابرات، در چنگ برادران است. شما را راه گریزی نیست. در نهایت به همسر و فرزندانتان توصیه می کنید تلفن های ناشناس را بی پاسخ بگذارند. خودتان یک بار می نشینید و تعداد مزاحمت ها را شماره می کنید. هزار بار. دوهزار بار. سه هزار بار.

یک ماهی می گذرد و شما به نحوی با مزاحمین کنار آمده اید و شکایت تان از طرقِ دادسرا و کلانتری محل به مخابرات محول می شود و مخابرات رسماً و طی نامه ای به دادسرا می نویسد: ما امکان ثبت و رد یابی تلفن های مزاحم در این یک ماه گذشته را نداریم. مزاحمین علاوه بر تلفن زدن های پی در پی، به راهی دیگر نیز پای می نهند. مشخصات اتومبیل شما را به سایت های رایگان می دهند و تلفن شما و همسر و یکی از دخترانتان را نیز به اسم فروشنده پای آن می نشانند. اکنون شما با تلفن های متعددی مواجهید که خریدار اتومبیل تان هستند.

یک روز بی خبر از همه جا به تلفنی پاسخ می دهید که شماره اش معتبر و خانگی است. به خود می گویید: کسی با تلفن خانگی یا اداری و یا حرفه ای مزاحم نمی شود. پاسخ می دهید: بله؟ یکی از آنسوی خط اسم شما را می برد؟ آقا سید علی؟ بله بفرمایید. مرد با آرامش تمام می گوید: آقا سیدعلی، شما اگر یک خانم بیست و پنج سی ساله برای ما جور کنی خرجش چقدر می شود؟
تلفن را قطع می کنید و بخود می گویید: این امکان ندارد! اما وقتی تعداد فاحشه خواهان فزونی می گیرد، داستان را باور می کنید. به خانه می روید. همسرتان جلو می آید و با شرم می گوید: مرتب به تلفن من زنگ می زنند و برای من پیام می گذارند و از من فاحشه می خواهند. دخترتان هم می آید و سر به زیر می گوید: از من هم زن صیغه ای می خواهند با ذکر مشخصات زن دلخواهشان. دخترتان ادامه می دهد: حتی اسم مرا و تلفن مرا داده اند به سایت ها بعنوان نظافتچی خانه.

حساس می شوید به این که: این دیگر چه چشمه ای است! شماره تلفن خود را به گوگل می دهید تا برایتان جستجو کند. بلافاصله چندین صفحه گشوده می شود. واویلا. دست بر پشت دست می زنید و با خود زمزمه می کنید: ای وای از این برادرانِ اسلامی! مگر چه دیده اید؟ می بینید عکس های برهنه ی فاحشه های جور واجوری را در چندین سایت قرار داده اند و تلفن شما را و تلفن همسرتان را و تلفن یکی از دخترانتان را در آنجا گذارده اند که اگر فاحشه می خواهید به آقا سیدعلی و همسر و دخترش مراجعه کنید. در خلوت از خود می پرسید: این چه جامعه ای است که ظرف چند روز بیش از هزار سفارش زن صیغه ای و فاحشه به اعضای خانواده ی منِ خامنه ای داده شده است!؟ سر به زیر می اندازید و به خود می گویید: وقتی آستانه ی فاحشگی در جمهوری اسلامی به سیزده سال و دوازده سال می رسد و مافیای این کاره، انواع دختران و زنان را در امنیت کامل به دیگر کشورها صادر می کنند، سفارش فاحشه به سیدعلی و خانواده اش نباید اعجاب انگیز باشد.

جناب رهبر:
بله، خانواده ی کوچک من، تنها در این شش ماه اخیر، با بازی های پلید و ناجوانمردانه ی اینچنینی مواجه بوده است. همین اکنون ما با زنگ ها و پیام های سخیف و مستهجنِ پی در پی مواجهیم. از شما می خواهم دستور دهید هر چه زودتر این فضاحت حکومتی را از سرِ خانواده ی من بر بچینند. مأموران شما مرا بخاطر نقد ها و اعتراضات مدنی ام، طبق قانون ببرند و زندانی ام کنند و به دارم بیاویزند، اما حریم خانواده ام را محترم بدارند. این خواسته ی فراوانی نیست. اینگونه که بر منبرها گفته اند، ظاهراً یزید با خاندان امام حسین محترمانه رفتار کرد. لااقل از یزید بیاموزیم نحوه ی برخورد با خانواده ی معترضان را.

با احترام
محمد نوری زاد
بیست اریبهشت سال یکهزار و سیصد و نود و سه

No responses yet

Apr 02 2014

نامه ی محمد نوری زاد به وزیر اطلاعات

نوشته: خُسن آقا در بخش: حقوق بشر,درگیری جناحی,سیاسی

محمد نوری‌زاد: مقام عالی وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران

جناب حجة الاسلام والمسلمین سید محمود علوی

سلام و ارادت

یک: نزدیک به چهارسال و نیم است که همکاران شما در وزارت اطلاعات، تعدادی از ابزار و لوازم حرفه ای مرا بار کرده اند و برده اند و تا کنون پس نداده اند. من این وسایل و ابزار حرفه ای را برای تأمین بخشی از هزینه های زندگی ام اجاره می دادم. در این مدت، پیگیری های مکرر من از طریق مجاریِ قانونی، برای باز پس گرفتن این وسایل بجایی نرسیده است. از عنوان وزارتخانه ای که حضرتعالی وزیر آن هستید، می توان استنباط کرد که احتمالاً در آنجا باید قوانین اسلامی جاری باشد. بهمین خاطر تقاضا دارم دستور فرمایید اجاره بهای اقلام شخصیِ مرا در مدت چهار سال محاسبه کنند و وجه آن را به من بپردازند. من نیز قول می دهم به محض دریافت این اجاره بها، آن را در امور خیریه مصروف دارم. امید است قصد مرا از این اقدام، صرفاً به حق الناسی ارجاع دهید که در اسلام به رعایتِ آن سخت تآکید شده است.

دو: بعد از خلاصی از زندان، محدودیت ها و مشکلات عدیده ای برای اینجانب و سایر زندانیان پدید آمده است که مایلم بخشی از آنها را با شما در میان بگذارم. اطمینان دارم جنابعالی قبول می فرمایید که ملاقات با وزیر اطلاعات آن هم برای یک زندانی سیاسیِ کتک خورده و فحش خورده از بازجویان دستگاه شما، می تواند برای آینده ای که ما و شما بدان اشتیاق بسته ایم، راهگشا باشد. نیز اطمینان دارم از این ملاقات، آنکه بیش از من بهره خواهد برد، وزارتخانه ی مطبوع شما خواهد بود.

سه: از این که وزارت اطلاعات، ممنوع الخروجی همسرم را برطرف کرده است و اموال ضبط شده ی ایشان را باز گردانیده است، سپاس مندم. اطمینان دارم دو درخواست نخستینِ این نامه نیز به یک دستور جناب شما اجابت خواهد شد.

چهار: من از روز شنبه چهاردهم فروردین ماه تا برآورده شدن دو در خواست نخستینِ این نامه، جلوی وزارت اطلاعات به قدم زدن های خود ادامه خواهم داد. پیش از این من پنجاه و هفت روز در مقابل درِ شمالی قدم زده ام و هر روز گزارشی از مشاهدات روزانه ی خود را منتشر کرده ام. گرچه در این پنجاه و هفت روز بارها توسط مأموران شما به کلانتری و دادگاه برده شده ام و نیز حتی با برخوردی خشن و خونین بازداشت شده ام، با این همه اما چرا نگویم که خواسته های من کاملاً قانونی اند و حقوقی و مدنی و بدیهی؟ تصور می کنم به این تقاضای ملاقات اگر بها بدهید، مابقی مسائل خود بخود حل خواهتد شد. خواهشمند است دستور فرمایید مرا از سرنوشت این نامه مطلع کنند.

No responses yet

Feb 25 2014

ضرب و شتم محمد نوری زاد توسط ماموران وزارت اطلاعات

نوشته: خُسن آقا در بخش: درگیری جناحی,سیاسی

توانا: محمد نوری زاد ، صبح روز گذشته توسط ماموران وزارت اطلاعات مورد ضرب و جرح قرار گرفت و برای لحظاتی بازداشت شد.

نوری زاد قرار است روز چهار شنبه به شعبه 6 دادگاه انقلاب مراجعه نماید.

وی چندی است در چهارچوب «سفر صلح و دوستی» به استان‌های مختلف کشور از درد و رنج مردم گزارش منتشر می‌کند که این امر خشم وزارت اطلاعات را برانگیخته است.

روایت محمد نوری‌زاد را از این ماجرا بخوانید:

اولین خون

دوشنبه پنج اسفند – روز چهل و دوم

من همیشه برای قدم زدن، لباس راحت می پوشم. اما دیروز تیپ زده بودم چه جور. با کت و شلوار مشکی و کفش چرمی و رخت و لباس مرتب و خلاصه به قول جوانها: توپ. شاید به این دلیل که من چند تا از فیلم های جشنواره را از همانجا و با لباس و کفش راحت رفته و دیده بودم. بعدش که نشستم و اوضاع را ورانداز کردم به خود گفتم: شاید پسندیده نبود. این شد که دیروز کت وشلوار پوشیدم و نو نوار ترین رخت و لباسهایم را به تن کردم.

صورتِ من چسبیده بود به زمین. تعدادی از سنگریزه ها تمایلشان به این بود که از سطح پوست گذرکنند و به قسمت های زیرین داخل شوند. این شدنی نبود مگر این که نازکیِ پوست را بدرند. خوب، دریدند. به همین سادگی. و من با صورتی که یک پرسش کوچک با پوست دریده اش آمیخته بود به اوین برده شدم. پرسشم چه بود؟ این که: من مگر چه می خواهم از شما خوش انصاف ها؟

صبح یکی زنگ زد. همسرم گوشی را برداشت. شما؟ من ” بلند بالا ” هستم. کمی صحبت کرد و به توجیه قضایای دیروزش پرداخت. همسرم کمی که به او گوش کرد گفت: ببیند آقای بلند بالا، من نه وسایلم را می خواهم، ونه می خواهم ممنوع الخروجی ام برطرف شود. اگر راست می گویید که صداقت دارید وسایل مرا و گذرنامه ام را بیاوید دمِ در تحویل دهید. همانگونه که برده اید و می برید.

چهل و پنج دقیقه از قدم زدن های من می گذشت که ” بلند بالا ” آمد و دمِ در ورودی ایستاد و مثل همیشه به من اشاره کرد که به آنجا بروم. با تکانِ دست به او فهماندم که بین ما و شما حرفی نیست. خودش آمد. که بله هیچ دروغی و زد و بندی درکار نبوده و فلان وفلان. گفتم: بنیان اینجا با دروع بالا رفته و اینجور کارها بخشی از طبیعتِ وزارت اطلاعات است. گفت: حکم جلب جدید گرفته اند بیا برویم. گفتم: از رییس قوه ی قضاییه هم حکم گرفته باشند هیچ اعتنایی بدان نخواهم کرد. وگفتم: شماها مگر جنازه ی مرا ازاینجا بردارید و ببرید. برو بگو با گونی بیایند. بگو دوازده نفره بیایند. چون من با پای خودم سوار ماشینشان نخواهم شد.

من، سپید پوش و پرچم به دوش قدم می زدم و اطلاعاتی ها در اطراف من پرسه می زدند و فیلم می گرفتند. آرامش پیش از توفان بود. مراقب اطراف بودم که از پس و پهلو غافلگیرم نکنند. اتومبیل شاسی بلندشان را هم آوردند و خلاصه جنس شان جورشد. بلند بالا پشت در ایستاده بود و از شبکه های ریزِ در، چشم به راه تماشای یک فیلم کوتاهِ پر ازهیجان اما تکراری بود.

رَجَزِ دوازده نفره ی من کارگر نیفتاد. سه نفرآمدند طرف من. که یعنی اندازه ی این پیرمرد همین سه نفر است و نه بیشتر. نخست سرتیمشان که همیشه سربه زیر اما قُدّ است حمله آورد. خود را کشاندم سمت بزرگراه. همانجا مرا زمین زدند و خوابیدند روی سینه ام و دست و پایم را گرفتند. یکی شان رفت تا اتومبیل های بزرگراه را به سمتی دیگر هدایت کند. یکی هم رفت تا دستبند بیاورد. من ماندم و سرتیمِ سربه زیر که روی من افتاده بود و تلاش داشت مرا مهار کنند. تقلایی کردم و دست به گلویش بردم. فریاد کشید و مجتبی را به کمک طلبید. که بیا و پاهایش را بگیر.

سه نفری زور زدند و مرا برگرداند. صورتم برآسفالت بزرگراه نشست. سربه زیر زانویش را بر پسِ کله ام نهاد. سنگ ریزه ها بالای ابرویم را شکافتند و خون بیرون زد. بینی ام نیز با همین مشکل مواجه بود. گرچه تقلای من بیهوده می نمود اما تلاش کردم از ورود سنگریزه ها به آن سوی پوست صورتم جلوگیری کنم. زانویی که سربه زیر برسرم نشانده بود کار را دشوار می کرد. عینکم زیر صورتم مانده بود و هرآن ممکن بود بشکند و صورتم را بشکافد. راننده داد زد: همین را می خواستی روانی؟ با دهانی که به آسفالت خیابان چسبیده بود گفتم: من فردا باز همینجایم.

دستنبد آمد. اتومبیل آمد. جنازه ی سپید پوش را ازجا بلند کردند و به صورت هُل دادند برصندلی عقب. اتومبیل از بزرگراه بیرون رفت و درجایی ایستاد. کمی که هماهنگی کردند، مرا نشاندند. داخل خیابان مجاورِ اطلاعات بودیم. همسایه ها حساس شده بودند. همه را راندند. سربه زیرجلو نشست و فیلمبردار کنار من و آنکه مرا روانی خطاب کرده بود رفت پشت فرمان. اتومبیل به حرکت درآمد و از دمِ درِ شمالی وزارت به بزرگراه پیوست. به سربازنگهبان دمِ در لبخندی زدم و به اطلاعاتی های داخل اتومبیل گفتم: من فردا اینجایم.

سرتیمِ سربه زیرگفت: ما کاری به خواسته های تو نداریم ما طبق قانون عمل می کنیم. گفتم: حرف قانون را نزن که حالم به هم می خورد. مگر خود تو نبودی که با یک حکم جلب، که تنها برای یکبار جلب اعتبار دارد، سه بار مرا به اوین بردی؟ حرفی برای گفتن نداشت. چه بگوید؟ قانونش جریحه دار شده بود.

از بزرگراه حقانی می گذشتیم که تلفنِ سرتیمِ سربه زیر زنگ خورد. به مِنّ و مِنّ افتاد که: چیزی نشده حاجی فقط کمی … و با دست به پیشانی و بالای ابروانش اشاره کرد. بلند گفتم: بله، به ش بگو چیزی نشده چند تا خراش جزیی است. ظاهراً آنکه پشت خط بود صدای مرا شنید. سربه زیر تلفنش را که خاموش کرد به پهلو چرخید و شمرده شمرده اما محکم به من گفت: تو یاد نگرفته ای تا وقتی از تو سئوالی نشده جواب ندهی؟ و تأکید کرد: این تربیت را به تو یاد نداده اند؟ داد زدم: به تو مربوط نیست که من حرف می زنم یا نمی زنم. تو کارت را انجام داده ای جایزه ات هم در راه است. وگفتم: با همه ی هیاهویت آنقدر شهامت نداری که بگویی ابرویش شکافته خون بیرون زده و بینی اش آسیب دیده و چند جای بدنش خراشیده و پارچه ی سفیدش هم خونی است.

سربه زیر ساکت شد و دم نزد و راننده رادیو را روشن کرد. اینها محکوم به این هستند که یا رادیو قرآن را روشن کنند یا رادیو معارف را. جناب حجة الاسلام و المسلمین جناب حاج آقای نقوی دامت افاضاته داشت صحبت می کرد. چه می گفت؟ با سوزی که اینجور مواقع به لحن شان می افزایند می گفت: ای مردم، گاهی می بینید یک نگاه حرام یک لقمه ی شبهه ناک بیست سال بعد آثارش ظهور کرده و دودمان یکی را به باد داده. و با سوزی بیشتر ادامه داد: به همین امام هشتم حضرت ثامن الحجج قسم ای مردم همینطور است که می گویم. مراقب نگاهها و لقمه هایتان باشید. صحبت نقوی که تمام شد گفتم: به دزدی های تریلیاردی آقایان هیچ اشاره نکرد که!

رفتیم اوین. عینکم خش برداشته بود و قابل استفاده نبود. با صورت خاک آلود و خونین و پارچه ی سپیدی که به تن داشتم و چند جایش خونی بود به راهروی طبقه ی بالا داخل شدیم. مرا مقابل درِ شعبه ی شش نشاندند. نگاه حاضرینِ در راهرو به هیبت من بود. هم به نوشته های خاک آلود پارچه ی سفید و هم به صورت خونینم. کمی بعد سربازی آمد و خبرآورد که گفته اند برویم پایین. برافروختم و گفتم: قاضیِ شعبه ی شش حکم جلب مرا داده من ازاینجا تکان نمی خورم. اطلاعاتی ها به احتجاج افتادند. قیل و قالشان برایم مهم نبود. سرباز به التماس درآمد که برای من بد می شود اگر ممکن است برویم پایین. به احترام همو رفتیم پایین. وهمان داستان مسخره ی همیشگی تکرار شد.

اطلاعاتی ها نرم و خزنده رفتند و من ماندم با سربازانی که مقابلم نشسته بودند. سه ربعِ بعد برخاستم و به سربازِ پشت میز گفتم: اینها اجازه ندارند مرا اینجا نگه دارند تا شب شود و آزادم کنند. ظاهراً من نباید از جا برمی خاستم اما برخاسته بودم. دو سرباز برای مهار من پیش دویدند. درهمان حال لگدی به یکی از درها که باز بود زدم و داد زدم این کارشان غیرقانونی است. آن دری که با لگد بازش کردم، اتاق کسی بود که نمی دانم مسئولیتش چه بود اما سربازان با هربار عبور او برایش بپا می خاستند و احترامش می کردند. لگد های بعدی را به درهای دیگر و به میز سربازان کوفتم.

از اتاقِ لگد خورده مردی بیرون آمد و به من گفت: خبردادم الآن می آیند. سربازی که مسئول نگه داری من بود از من قول گرفت که تکان نخورم تا برود و اوضاع را به دفتر شعبه ی شش بگوید. کمی بعد با مسئول دفتر شبعه ی شش که همیشه دمپایی به پا و لخ لخ کنان در رفت و آمد است، پایین آمد. که برویم بالا. رفتیم بالا. به اتاقی که قاضی شمالیِ شعبه ی شش درآن بود. عده ای نیز مهمانش بودند.

قاضیِ شمالی به صورت من نگاه کرد و با تعجب و افسوسی تصنعی گفت: اوه اوه چه کسی شما را به این روز انداخته؟ گفتم: من معمولاَ به پرسش های بی دلیل پاسخ نمی دهم. وگفتم: تقصیر شماست که درجایگاه قانونی نشسته اید و رفتارغیرقانونی انجام می دهید. به کنایه و با همان لهجه ی شیرین شمالی اش گفت: همه تقصیرها با من است شما راست می گویید. گفتم: برای چه دست به دست اطلاعاتی ها داده اید؟ مگرنه این که شما باید مستقل باشید؟ چرا از یک حکم جلبِ مستعمل چند باره استفاده کردید و مرا به اینجا کشاندید؟ این کار شما غیرقانونی هست یا نیست؟ گفت: هست . بله غیرقانونی است.

گفتم: من می توانم از شما شکایت کنم. خیالش از بیهودگیِ شکایت من راحت بود. گفت: برای شکایت باید بروید دادگاه انتظامی قضات. گفتم: آن حکم جلبِ تقلبی را به من بدهید تا از شما شکایت کنم. چهره اش را به تعجب آلود و گفت: من مدرک به شما بدهم علیه خودِ من ازش استفاده کنید؟ گفتم: اگر درکارتان درستی بود حتماً اینکار را می کردید. گفت: کجاست آدم درست؟ گفتم: شما چرا خود را ذلیل این اطلاعاتی ها کرده اید؟ مگر نه این که شما باید مستقل باشید؟ گفت: اگر قاضی مستقل پیدا کردی سلام مرا به او برسان. من قاضیِ دادسرا هستم. یک قاضیِ دادسرا مگر می تواند مستقل باشد؟

حرف زدن با او بیهوده بود. او، مأمور کاری بود که باید انجام می شد. گفت: فردا بیا تا من تکلیف شما را یک سره کنم. گفتم: همین حالا یکسره کنید. گفت: نه، باید با یکی دو نفر مشورت کنم. قرار شد امروز سه شنبه بین ساعت نه و ده پیشش بروم تا تکلیفم را روشن کند.

پارچه ی سفید را از تن درآوردم و زدم بیرون و با یک اتومبیل کرایه رفتم طرفِ قدمگاه. هنوز تا غروب کلی راه بود. در آینه ی راننده به صورت خود نگریستم. عجب مخوف اما خنده دار شده بودم: خاک و خون و زخم و ژولیدگی. مقابل درشمالیِ اطلاعات از اتومبیل پیاده شدم. سفید پوشیدم و پرچم به دوش رفتم به سرنگهبانِ متعجب گفتم: به اینها بگو تلفن و عینک مرا بیاورند. رفت تا خبر بدهد. ومن، شروع کردم به قدم زدن. با صورتی که خونی بود و پارچه ی سفیدی که به خاک و لکه های خون آغشته بود.

یکی از مأموران حفاظت فیزیکی از پژوی 206 پیاده شد و آمد درکنارمسیرمن ایستاد و به صورت من نگاه کرد. اعتنایی به او نکردم. احتمالاً از او خواسته بودند میزان آسیب صورت مرا رصد کند. همو رفت کمی آنسوتر و گزارش داد. که یعنی این بابا صورتش ازاینجاها خونی است و با همین شکل و شمایل دارد قدم می زند. رهگذران حالا علاوه برنوشته های پارچه ی سفید، به صورتم نیز نگاه می کردند. آنچنان با استحکام قدم می زدم که گویا هر قدمم، کلنگی است بر بیخ قلعه یِ بظاهر محکم اما پوک تباهی.

غروب شد. خورشید رفت و نورش را از ما دریغ کرد. تلفن را آوردند اما عینک توی ماشینشان بود قرار شد امروز تحویلم بدهند. پارچه ی سفید را از تن درآوردم و کت وشلوار خاکی ام را تکاندم. اصلاً صلاح نبود با آن شکل و شمایل به افتتاحیه ی تئاتر آقای محمد رحمانیان بروم. از چند روز پیش مرا به حضور در آن افتتاحیه دعوت کرده بود. به ایشان و به همسر خوبشان سرکار خانم مهتاب نصیرپور ارادت ویژه ای دارم. دو زوج خوبِ هنری. بی هیچ حاشیه و قیل و قالی. چه خوب که آن دو مرا با آن شکل و شمایل نمی دیدند. همانجا رو به تالار وحدت ایستادم و دست برسینه نهادم و سلامشان گفتم و پوزش خواستم.

محمد نوری زاد

ششم اسفند نود و دو – تهران

No responses yet

Feb 01 2014

نامه ی سی ام محمد نوری زاد به رهبر

نوشته: خُسن آقا در بخش: سیاسی,ملای حیله‌گر

محمدنوری زاد: به نام خدایی که راه گشود
رفتن یا نرفتن، مسئله این است!
سلام به محضررهبرگرامی
حضرت آیت الله خامنه ای
سالروزبرآمدن جمهوری اسلامی است و من هدیه ای آورده ام برای این روزهای تلخ جناب شما ازجنس لبخند، ازجنس شادمانی، ازجنس امید وشوق وسرفرازی، ازجنس نور، ازجنس هرچه که شما اراده فرمایید. اصلاً ازجنس چیزهایی که ازدسترس همه ی ثروتمندان و همه ی سرشناسان وهمه ی دشمنانی که شما به هربهانه از آنها یاد می فرمایید خارج است ومن آن را مخصوص جناب شما با زرورقی ازغیرت مندی ومردانگی وعیاری کادوپیچ کرده ام تا به محضِ یک عنایتِ مختصرویک رخصتِ مختصرترتقدیمتان کنم.

راستی این روزها به چه متمایلید آقا؟ چه آرزوهایی درسرمی پرورانید؟ دوست ندارید دستی ازغیب که نه، ازآستین همین مردم ماتم زده برآید وشما را ازمتن هراس ها وزخم ها وآسیب ها وتلخکامی ها برهاند وبراریکه ای ازدلهای مردمان بنشاند؟ اطمینان دارم که خواهید فرمود بلی من بویژه این روزها به یک چنین آرزویی متمایلم وخواهان عملی شدنِ آنم.
وحتی ای بسا هیجان زده فریاد برآورید: آهای ای محمد نوری زاد، بگوببینم مگر می شود ناگهان ازنگرانی های استخوان سوزاین روزها تهی گشت وهمزمان درهای بسته ی دلِ مردمان را وا گشود وبه کانونی ازرضایتِ آنان راه یافت ودرهمانجا خانه کرد ومرتب ازبرکات ذکرها وسپاس ها وشگفتی های شان ارتزاق کرد؟ که می گویم: بله آقا، چرا که نشود. من متن یک معامله را پیش روی جناب شما وا می گشایم. نیک بنگرید: طبقِ این معامله وقرارداد، شما چیزی می پردازید ومردم، همین هایی را که گفته آمد تقدیم شما می کنند.

می بینید چه معامله ی خیرخواهانه ومنصفانه وهوشمندانه ونیکفرجامانه ای ست؟ طرف قرارداد با این که می بیند آسیب دیده وعمرش هدررفته وفرزندانش به پیریِ زودرس دچارشده اند، بازهمچنان جانب جناب شما را می گیرد ومعرکه ای ازنیکفرجامی را برای شما تدارک می بیند. با امضای این قرارداد، شما صادقانه می پذیرید که دراین بیست و چند سالِ رهبری، آن نبوده اید که باید می بودید. همین ودیگرهیچ.

فکرنمی کنم قراردادی به این خوشایندی درعمرتان با کسی وکسانی بسته باشید. که چه؟ که شما با آن که وظیفه ی معهود خود را بجای نیاورده اید وبرسرِطرفِ قرارداد سیلابی ازخسارت وآسیب جاری فرموده اید اما همو- طرف قرارداد – شما را برمی گیرد وغبارپریشانی ازجمال شما می زداید ودست نازنین شما را می گیرد ومی برد کجا؟ وسط دلش! ودرآنجا شما را برتختی که ملاتِ پایه هایش محبت ومهراست می نشاند. حالا شاید خود شما اصراربفرمایید که: من می خواهم یک به یک آسیب ها وخسارت های دورانِ رهبری ام درمتن قرارداد آورده شود. که این نیزپیشنهاد خوبی است. چرا؟

هم به این دلیل که دوطرفِ معامله – حداقل پیش وجدان خودشان – اقناع می شوند، وهم بخاطراین که این قرارداد بصورت یک سند تاریخی برای آیندگان باقی می ماند تا همان آیندگان بدانند تا قیام قیامت باید ازجناب شما به نیکی یاد کنند و نسل اندرنسل وامدارشجاعت وهوشمندی وحرّیت وکیخسروگونگی شما باشند. پس من با اجازه ی جناب شما نه همه بل تعدادی ازآن موارد را درمتن قرارداد می گنجانم وبسرعت می رویم سروقتِ امضای آن. به محضِ امضای قرارداد، مردم شما را برسردست می گیرند ومی برند آنجایی که گفتم ملاتِ پایه های تختش محبت ومهراست. پیشنهاد می کنم ذهن مبارک تان رااصلاً درگیراین مواردی که من برمی شمرم نفرمایید وبه تلخی هایش نیزاعتنا نکنید ومستقیم به غوغای بعد ازامضای قرارداد بیندیشید وهمان تخت مهرومحبتی که جایش کجاست؟ براریکه ی دل ها:

یک: شما دراین بیست وچند سال رهبری نشان داده اید که به راحتی فریب می خورید وبه راحتی اشتباه می کنید وبه راحتی برانجام خطاهای خود اصرارمی ورزید. وحال آن که قراربوده شما آگاه باشید وهوشمند باشید وقانونگرا. نه این که مدام به دام رنگینِ دسیسه گران بیفتید وخود نیزبه همین صفت متّصف شوید. یا قراربوده اگریک زمانی خطایی مرتکب شدید بدون شرم وبدون فوت وقت، روی درروی مردم بایستید وبه خطاهای خود اعتراف کنید وازمردم پوزش بخواهید. نه این که نخست خطا را به گردن دیگران بیندازید وسپس خود به انتقاد ازآن بپردازید.

دو: شما ویاران همراهتان درسالهای نخستِ بعد ازانقلاب، با فریاد های الله اکبردرمجلس، آقای بنی صدررا بخاطراین که کفایت سیاسی اش کامل نیست ازجایگاه ریاست جمهوری کنارگذاردید. خوب، چه ایرادی دارد؟ تصمیمی بوده که شما درآن زمان اتخاذ فرمودید وحتماً نیزبرای آن تصمیم ادلّه های متقنی فراهم آورده بودید. پرسش این که آیا خداوکیلی میزانِ دانش وفهم وآگاهیِ شما نه تنها دروادیِ سیاست، بل درحوزه های اقتصادی وامنیتی واطلاعاتی ونظامی واجتماعی وفرهنگی وبین المللی نیزازکفایتِ مکفی برخورداربوده است وهست؟ اگربفرمایید بلی، باید برای این بلی دلیل درست بیاورید. مثلاً بفرمایید این تصمیمات من دراین جاها ودراین موارد باعث شده که کشورازاین نقطه ی سفلی به این نقطه علیا نقل مکان کند.

واگرنه، قبول می فرمایید که کفایت های همه جانبه ی شما برای رهبریِ این مردم کافی نبوده ونیست، دراین صورت خودِ جناب شما کتاب قانون اساسی واسلامی را وابگشایید تا همه بدانیم قانون درباره ی رهبری که کفایت های همه جانبه اش ناکافی ومعکوس است، چه می گوید؟ ما برای این که جانب انصاف را رعایت کرده باشیم وازاین سندِ قرارداد چراغی بربیفروزیم برای آیندگانمان، آن را به استدلال می آراییم ودرآن به اشاره یِ چند مورد از ناکافی بودنِ کفایت های جناب شما بسنده می کنیم.

سه: شما دراین سالهای رهبری، دست برهرچه که نهاده اید، ازهمانجا مفسده ها برآمده است. فرهنگ؟ واویلا. امنیت؟ عجبا. اقتصاد ورشد وآرامش وآبادانی؟ ای بدا. دریک مثال، به غوغای ” تهاجم فرهنگی” وداستان”عوام وخواصِ” شما اشاره می کنم که شما سال ها هرچه دراین دو وادی بیشترمتمرکزشدید جامعه را به مفسده های بیشتری مبتلا فرمودید.

چهار: به راحتی فریب روسها را خوردید وبا ریسمان آنها به اعماق هسته ای فروشدید تا مگربا دستیابی به بمب اتمی دست به گلوی اسراییل وآمریکا ببرید واسم خود را با شجاعت بیامیزید ومدال آن را برگردن تاریخِ این مرزوبوم بیاویزید. روسها شما را بر زانوی خود نشاندند و پولهای مردم را با امضای شما برداشتند وبردند وآشغال های هسته ای خود را برای سرگرم شدن شما پیش روی شما فرش کردند وبرای شما فرصتی فراهم آوردند تا هرچه می خواهید شعاربدهید ورجزبخوانید وبرای آمریکا واسراییل خط ونشان بکشید وهمزمان به همان مدال شجاعت بیندیشید.
شما هرگزندانستید واکنون نیزنمی دانید که: به موازات نفرتی که شما برسراسراییل می باریدید ومی بارید، کارگزارانِ نفوذیِ اسراییل درهیبت سرداران سپاه واحمدی نژاد وجناب شریعتمداریِ کیهان، خواسته های اسراییل را ازامضاها وفریادهای شما برمی کشیدند وهنوزنیزبرمی کشند.

پنج: شما برای این که هست ونیستِ جامعه پیش پای جناب شما فرش شود، به ترساندنِ همگان حریص شدید. همگان را ترساندید وزبان مردم را به لکنت انداختید. جوری که ازمجلس شورای اسلامی اصطبلی پرداختید که درآن، صورت های انسانی، به مضحکه های حیوانی مشغولند. من البته جناب علی مطهری را ازاین اصطبل گند زده بیرون می کشم. مجلسی که دریک قلم، خون ستاربهشتی وصدها وصدها خون دیگررا دید وانکارشان کرد. ویا مجلسی که شلتاق های ویرانگراحمدی نژاد را دید وطبق خواسته ی شما راه بررواج حماقت های او گشود. مجلسی که جرأتِ نُطُق کشیدن ندارد تا شما را به هزاررفتارنادرستتان هشداردهد.

شش: شما چهره ی دستگاه قضایی را به حیاط خلوت خواسته های خود بدل فرموده اید وهیچگاه اجازه نفرموده اید دراین دستگاه، یک خودیِ خاطی تأدیب شود ومجازات ببیند. به اشاره ی جناب شما لشگری ازخاطیانِ خودی ازمهلکه های قضایی بدرجسته اند وطلبکارانه به بُهت مردمان خندیده اند. یک قلم بگویم؟ جلال الدین فارسیِ قاتل. بازبگویم؟ همه ی زندانیان واعدامیان سیاسی درهمه ی سالهای پس ازانقلاب. که اغلبشان بی طیِّ مسیرِدرستِ قضایی به تیغ جفای این
دستگاه – که خود مرعوب وزارت اطلاعات وسپاه است – زخمی شدند. که یا کشتندشان یا به زندان های بی دلیل گرفتارشان کردند.

بیش ازبیست وهشت سال پاکمردی چون مهندس عباس امیرانتظام بنا به فرمان جناب شما درزندان های مخوف شما آسیب دید وجناب شما بموازات آسیب های توفنده ای که برجسم وجان اوجاری می شد مست قدرت وامنیت وآرامش بودید. واصلاً نیزبه این اعتنا نبستید که جنابتان رهبراسلامی وشیعیِ این مردم است. که درهرکجای جهان اگربی عدالتی وبی قانونی وخاصه خواری جاری است، درکانون وحیطه ی رهبریِ شما نباید چنین باشد.

هفت: شورای نگهبان ومجلس خبرگان را آنچنان سطحی وآشکاربه طنزگاهِ متملقانِ ووابستگانِ خود بدل فرموده اید که هیچ نماینده وعضوی جرأت نکند یا نخواهد که برخسارت های جاریِ جناب شما انگشت نهد وبقای شما را درمسند رهبری به مخاطره اندازد یا به چالش بکشد.

هشت: ستاد اجرایی فرمان امام را که قراربوده بساطش چند ماهه برچیده شود، ویا تشکیلات عریض وطویل آستان قدس و برخی دستگاههای با نام وبی نام دیگررا به اسم خزانه ی شخصی خود سند زده اید وهرگزاجازه نداده اید نماینده ای ازیک دستگاه دولتی حتی بدانها چپ بنگرد وحساب وکتابی ازآنان طلب کند.

نه: با مسئولیت شخصی خود وبدون ارجاع به افکارعمومی، بشکلی گسترده درامورداخلی کشورهایی چون افغانستان وعراق وسوریه ولبنان وفلسطین دخالت کرده اید ودراین راه هم خسارت های جبران ناپذیری به آبرو وبه داشته های کشوروارد آورده اید وهم پولهای کلان مردم را بی اجازه ی مردم به این کشورها بخشوده اید واحتمالاً همچنان نیزمی بخشید.

ده: کاری کرده اید که بجزخودتان هیچ رییس جمهوری ازآسیب ومفسده درامان نمانده باشد. مگرمی شود ازبنی صدرتا هاشمی تا خاتمی همه وهمه ناجوربوده باشند ویک احمدی نژاد همان باشد که شما خواهانِ آنید؟

یازده: احمدی نژاد را ازانبان بیت مکرم خود برکشیدید وبدو میدان دادید تا همچویک بی پروای بی چاک ودهان هاشمی یا هرکه را که درمدارنفرت شماست بخاک اندازد وذلیل کند وخود نیزمثل یک خادم و خدمتکار دربرابرشما دست به سینه بایستد وخواسته های شما را بی مزاحمتِ قانون اجابت کند ودقیقاً آن باشد که شما می خواهید. وآنگاه که همان فرد بی چاک ودهان به سمت خود شما خیزبرداشت، همین شمای رهبرفرزانه، برای افشا نشدن مفسده های فرزندان وخویشان واطرافیان تان برای اوفضا پرداختید وراه های بسته را به روی او واگشودید.

دوازده: اگردرکارنامه ی رهبری شما جزفضاحت هسته ای هیچ نباشد، عدم کفایت شما دربایستگی های رهبری قطعی ومحرزاست. این را نه یک دشمنِ خونیِ شما، که دوست شما – محمد نوری زاد – می گوید.

سیزده: جامعه ای که آراسته اید، یک جامعه ی هردمبیل وترسیده ودزد ودزد زده ومعتاد وبیکاروپریشان وگیج ومنگ وتحقیرشده وغارت شده هم درعرصه های داخلی وهم درمجامع بین المللی ست. با دزدانی عربده کش که قبه های سرداری شان را خود جناب شما بردوششان چسبانده اید وهمزمان موانع راهشان را دربلعیدن وبالا کشیدن اموال مردم به دستوری وامریه ای برچیده اید.

چهارده: روحانیت ومراجع را به چند شاخه شقه شقه فرموده اید والبته خیلی ها را نیزذلیل خواسته های خود کرده اید. اینان را یا نمک گیرشان ساخته اید یا ترسانده اید یا رانده اید. راستی آقا جان، مگرنه این که شجاعت، یک ضرورت حتمی دربساط مرجعیت است؟ چرا اکثریت قریب به اتفاق مراجع ما شجاع نیستند وازجناب شما والبته ازشعبون بی مخ های دستگاه شما بشدت درهراس اند ونگران این هستند که به فرجام آقایان شریعتمداری ومنتظری وصانعی دچارشوند؟

پانزده: قبول می فرمایید که اسلام را ذلیل فرموده اید آقاجان. تا پیش ازانقلاب شیعه وسنی درکنارهم می زیستند ودرهیچ کجای جهان این دو را مشاجره ای ومجادله ای درمیان نبود. با ظهورجمهوری اسلامی ایران والبته با مدیریت مجدانه ی جناب شما دراین سالهای رهبری، وبا توهین ها وکجروی ها وفروکاستنِ شأنِ هموطنان سنی مان ازیکسوی، وبا سردادن فریادهای منافقانه ی وحدت از دیگرسوی ، به ظهورغده ی سرطانی ای توفیق یافته اید به اسم طالبان والقاعده که درگلوی مبارک جناب شما وسایرمسلمانان جهان جا خوش کرده جوری که نه پایین می رود ونه برمی آید وازهمانجا به خراش اندازی ونابودیِ چیزکی به اسم مسلمانی وآبروی مسلمانان مشغول است. بله آقا، ما به مقدسات آنان توهین کردیم وهیچ شان انگاشتیم وآنان با جلیقه های انتحاری برای ما آغوش گشودند.

شانزده: من گاه به این می اندیشیدم که مشکل شما نداشتن شناخت ازجهان مدرن است. که دراین جهان، داستان مذهب وگرایشات دینی داستانی حاشیه ای وفردی ودرونی است وکلاًدرآن جوامع، حساسیت های دینی ازصورت جامعه کوچیده وبه درون افراد پناه برده وهرگزنیزفرصتی برای ظهورنمی یابند. مدت هاست که دانسته ام جناب شما نه تنها ازجهان مدرن، که شناختی نیزازجامعه ی خویش ندارید. شما خدا وکیلی چقدرکردستان را خوزستان را بلوچستان را وهمین تهران را می شناسید؟

شما که خوش سخن اید، تلاش کنید یک دقیقه – آری یک دقیقه – بدون شعاروبدون بکاربردن واژگان کلیشه ای درباره ی مردم ایران صحبت کنید. به امرجناب شما اقلیت های اعتقادی هرگزفرصتی برای برآمدن واستخدام وقرارگرفتن درجایگاه های بایسته ی کشورشان را که نداشته اند، به مختصربهانه ای نیز دستگیرشده اند ودرزندان یا اعدام یا بی دلیل درحبس مانده اند. به محض قرارگرفتن دریک محفل سنی یا زرتشتی یا یهودی شما اما به وادی شعارگریزمی زنید وهیچ نیزبه این نمی اندیشید که اگربشود بریک حباب پوک خانه ساخت به تربیت ناشی ازشعارنیزمی توان دل بست.

هفده: شما سرمایه های نقدی وانسانیِ کشوررا یا تباه فرموده اید یا از ریخت انداخته اید آقا. جامعه ای پرداخته اید بی نخبه وانبوه ازمداحان. جامعه ی بی نخبه ومداح محور، مطلوب ترین فضا وفرصت را برای رفتارهای ناجورحکومتی فراخ کرده است. جامعه ی بی نخبه ومداح محورِامروزما، درست همان است که شما خواسته اید ومی خواهید. چرا که دریک ساختاردرست وپسندیده وقانونی، آقا مجتبای شما فرصت جولان نمی یابد وسپاه واطلاعات فرش زیرپای شما نمی شوند. سخن ازاطلاعات شد، شما خبردارید آیا چرا آقای روحانی وهمکاران او را هنوزکه هنوزاست به وزارت اطلاعات راه نداده اند؟

هجده: این مختصرنشان می دهد که شما به حوزه ی عمومیِ “حق الناس” پای نهاده اید ودرهمان حوزه به برداشت های خصوصی مشغولید. این ورود نابجا اگرازیک رهبرویک رییس جمهورِخدا ناباور روی بدهد، شاید پذیرفتنی ترباشد تا شما که خود را مغزاسلام ناب می دانید واحتمالاً که نه قطعاً خود را نایب امام زمان می دانید ومطمئناً نیزبه سرای باقی ایمان دارید وراجع به حق الناس ومطالبات اخرویِ آن ساعت ها سخن گفته اید ومیلیون ها مخاطب خود را به رعایت آن تشویق وترغیب وتحکم فرموده اید.

نوزده: امروزیکی ازحق الناس هایی که شما ازحقوق حتمیِ مردم برداشته اید وهمچنان نیزبه برداشتن های خود اصرارمی ورزید، حق انتخاب است. شما مردم را ازحق انتخابشان بازداشته اید. شما آنان را درهربزنگاهِ انتخاب، با دوزوکلک های امنیتی به بن بست هایی می کشانید که بناچارهمانی را انتخاب کنند که شما بدو متمایلید.

بیست: شما مردم را به انتخاب خودتان مجبورفرموده اید. واین، یک نقضِ غرضِ آشکاربا رهبریت اسلامی شماست. اگرقرآن فرموده: لااکراه فی الدین، این اکراه درپذیرش اجباریِ یک رهبر، به مراتب سهمگین ترونافذترازپذیرش اجباری دین است. لااکراه فی الدین یعنی آقای خامنه ای شما اجازه ندارید هم خود را وهم جمهوری اسلامی برمردم تحمیل کنید وازآنان بخواهید که همه ی مقدرات خود ونسل های خودرا به شما تفویض کنند. وحال آنکه شما سال هاست به همین کارِتحمیلی مشغولید ومردم را ازانتخاب آگاهانه وآزاد ومستقلشان بازداشته اید ومحرومشان فرموده اید.

بیست ویک: شما تا کنون هیچگاه، هیچگاه، هیچگاه درقبال مسئولیت های متعددی که برهمه ی آنها احاطه بسته اید، پاسخگونبوده اید. هیچگاه درهیچ مناظره ای شرکت نجسته اید وبه پرسش های صریح کسی ونماینده ای پاسخ نگفته اید. واین، یعنی چنگ بردن به همان “حق الناس”. همین تباه سازی های حق الناسی ست که می گویم شما را کفایتی برای رهبری نگذارده است.

بیست ودو: یکی ازبزرگترین حق الناس هایی که شما آن را بخاک انداخته اید وهمچنان اسلام اسلام نیزمی فرمایید، گریزازقانون است. این شما بوده وهستید که بسیج وبسیجی را تا قلچماقانی فحاش وهتاک وتخریبگرتنزل داده اید. جوری که به هرفرموده ویا حتی به هرنافرموده ی جناب شما مثل صاعقه برسرمنتقدان ومعترضان ومراجع مغایر فرود می آیند وبساطشان بهم می ریزند تا به آنان بفهمانند دراینجا چه کسی برسرکاراست وچه می گوید وچه می خواهد. شما هرگزبه قانون مقید نبوده اید وهماره خود را فراترازقانون دانسته اید. یک پرسش قانونی: راستی چرا گردشِ مالیِ بیت مکرم شما وهرآنچه را که شما وکارگزاران مستقیم وخویشاوندان شما ازپول مردم برمی دارید وبرمی دارند، مشخص وآشکارنیست وهیچگاه حسابرسی نمی شود؟

واما امضای قرارداد:

به محض امضای این قرارداد، شما داوطلبانه وآبرومندانه وبی سروصدا – همچون کیخسرو- به اسم استراحت وعبادت ازرهبری کنارمی روید وعرصه را برای انتخاب همه جانبه ی مردم وا می گشایید. مردم درقبال این رفتارشما چه می کنند؟ شما را به درون پرمهرخود راه می دهند وشما را برهمان تختی می نشانند که ملات پایه هایش ازمحبت ومهراست. وگرنه….. نه، اصلاً دلم نمی خواهد به این “وگرنه” بپردازم وآینده ی عنقریب شما را واشکافی کنم. اجازه بدهید مثبت اندیشی را برگزینیم وهمان پایان خوش وآن تختی را برای شما آرزوکنیم که ملات پایه هایش ازمحبت ومهراست.

با احترام وادب
محمد نوری زاد
یازدهم بهمن ماه سال نود ودو – تهران

No responses yet

  • Recent Posts

    • زیر ذره‌بین رسانه‌ها: «چراغ سبزی که اسرائیل برای اقدام علیه ایران منتظرش بود»
    • درباره تصویر معترضی که مقابل یگان ویژه وسط خیابان نشسته‌ بود، چه می‌دانیم؟
    • سومین روز اعتراضات در ایران؛ تجمع در دانشگاه‌ها، گاز اشک‌آور در کرمانشاه
    • تجمع‌های اعتراضی در اعتراض به افزایش قیمت‌ها برای دومین روز در تهران ادامه یافت
    • دنیای خیالی آخون‌ها!!
  • Recent Comments

    No comments to show.

Free WordPress Theme | Web Hosting Geeksاخبار Copyright © 2026 All Rights Reserved .