اخبار

  • صحفه نخست
  • Sample Page
  • خُسن آقا

Tag Archive 'مستند'

Oct 11 2022

مشاهدات خیابانی جواد موگویی

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,اعتراضات,اعتصاب,امنیتی,جنایات رژیم,حجاب,حقوق بشر,سپاه,سیاسی,شورش

اینستاگرام جواد موگویی
مشاهدات خیابانی 1
تهران: ۱۴۰۱/۶/۲۸
هنوز بی‌حالم. سوغات کربلاست. دیشب با تب و لرز رفتم بیمارستان امام‌سجاد بهارشمالی. دو دوز سرم تجویز کرد.
غروب مهدی فرزند احمد توکلی زنگ زد با عصبانیت که ببین چند ون گشت ارشاد چگونه کشور را به پرتگاه می‌برد. تحریک شدم بروم میدان ولیعصر.
ترافیک شدید، بوی تند گاز اشک‌آور، بلوار کشاورز سر چهارراه فلسطین، ۳۰۰نفر معترض و شعارها علیه رهبری.
دوربین گوشی را روشن کردم. ناگهان یک‌نفر تیشرت زردپوش زد پشتم: آقای مستندساز! مثل افغانستان روایت نکنی!
کمی ترسیدم. گفتم نکند الان بروم زیر مشت‌ولگد. بالاخره ما طرفدار نظامیم و سینه‌چاکش!
دسته‌ها ۶-۷نفره است؛ سه دختر، دو پسر و یک زن یا مرد میانسال. لباس‌ها مارک و خوش‌پوش.
چقدر بچه‌های اطلاعات سپاه بد تیپ عوض می‌کنند! آخر شلوار پارچه‌ای با کتونی! یعنی الان لباس‌مبدل شدید؟! حداقل چهارتا شعار بدید شک نکنند!
موتورسواران ناجا حمله کردند، جمعیت با شعار «بی‌شرف بی‌شرف» به استقبالشان رفتند. گاز اشک‌آور پرتاب شد در پیاده‌رو. چشم‌هایم بدجوری سوخت. دختری سیگار داد. پوک می‌زد در صورتم. و من در صورت او. تجربیات ۸۸ است. سوزش را خیلی برطرف می‌کند.
چند موتورسوار بسیجی به سرعت رد شدند. دختری فریاد زد «کم‌ند کم‌ند، بگیریدشون». سنگ‌ها روانه شد. به یکیشان خورد. اصلا نمی‌دانم چرا رد شدند! بی‌فایده و از سرماجراجویی!
تقریبا همه ماسک زدند. یک نفر گفت می‌ترسم شناسایی شوم، ماسک اضافه داری؟ دادم. رویم را بوسید. مرد بود‌.
پیرمردی من را کشید کنار:
«اینها همه‌چیزمان را گرفتند.» این را گفت و رفت.
مردی سبزه‌رو آمد. گفت چی شده؟ زن میانسال گفت: یعنی نمیدانی؟!
– نه والا!
– تلگرام نداری؟
– باز نکردم!
– چیزی نشده نگران نباش!
مرد بی‌اعتنا رفت.
عاشق‌ سبک زندگی‌اش شدم!
دو ساعتی است آنجام. نت قطع شد. تیشرت زردپوش، هرزگاهی تلفنی کوتاه می‌زند. من از او می‌ترسم! نمی‌دانم چرا آشنایی داد و چرا بقیه را خبر نمی‌کند؟! پیاده‌سواران ناجا آمدند. معلوم است قصد گرفتن چهارراه را دارند. وگرنه با موتور می‌آمدند. بازهم شعار بی‌شرف بی‌شرف.
دختری خورد زمین، ناجا هلش داد. پسری لنگ‌لنگان از جلویم دوید. باتوم خورده بود.
چند ماشین در ترافیک درهایشان را باز کردند تا به معترضان پناه بدهند. ناجا کم‌کم چهارراه را بدست گرفت. پسری پاره‌آجری پرت کرد. نزدیک بود بخورد به یک راننده تاکسی. فریاد زدم «آقا! چی‌ کار می‌کنی؟ خب درست پرت کن. راننده چه گناهی کرده؟»
گفت «چه کار کنم؟! ولشان کن. بالاخره یه عده‌ای هم این وسط قربانی می‌شوند!» قانع شدم!
.
ادامه پست بعد..
مشاهدات خیابانی 2
تهران: ۱۴۰۱/۶/۲۸
ساعت ۱۰ شب است. دیگر جمعیت انسجام ندارد. سرریز شدند به میدان ولیعصر. من نیز. روی موتورم نشستم به تماشا.
مردی کاسه آش آورد! گفت بخور جون بگیری!
آش‌فروش دوره‌گرد بود. گفتم پولش؟ گفت «امشب برای شماها مجانیست!»
فاز بهمن ۵۷ گرفته!
دو نفر ناجا تذکر دادند نایست! گفتم آشم رو بخورم چشم! آمد نزدیکم. گفت آب داری؟ گفتم الان می‌گیرم. برگشتم دکه سرچهارراه، یک باکس آب گرفتم؛ ۴۸ هزار.
جمعیت چپ چپ نگاهم کردند. ازشان دور که شدم، باکس را دادم به ناجایی! چقدر حال کرد: «به ناموسم قسم! یک دانه تیر ساچمه‌ای هم شلیک نکردم! دلم نمی‌آید! می‌خوای اعتراض کنی چرا ماشین مردم رو آتیش می‌زنی؟! این اینستاگرامِ خار… پدرمان را درآورده.» کرمانشاهی بود. با ساعد شکافته و از طرفداران سفت و سخت طرح صیانت از فضای مجازی!
سوار موتور شدم رفتم بیمارستان دیشبی که سِرم امشبم را بزنم.
پر است از ناجایی! سر شکسته، صورت خونی و لنگ‌لنگان.
تخت‌های اورژانش همه پر است و ملاحفه‌ها خونی.
دو دختر مانتویی و کتونی سفید هم با دماغ خونی روی تخت خوابیدند. کنارشان دو خانم چادری ایستادند. بی‌کلام و خشک!
چند سرباز ناجا سرشان خونیست. ستوانی دمر خوابیده و داد می‌زند. سربازی با لهجه رشتی آه‌وناله می‌کند.
رفتم پذیرش: «امشب پذیرش غیرسازمانی نداریم.»
– غیرسازمانی دیگه چیه؟
– نمی‌بینی اینجا بیمارستان ناجاست؟ امشب آماده‌باشیم!
گندشانس واژه‌ کمیست برایم! دیشب آمده بودم بیمارستان ناجا!
پذیرش گفت برو جای دیگر.
رفتم بیمارستان طرفه. فقط نسخه‌های خودشان را پذیرش می‌کردند. رفتم درمانگاه میدان خراسان.جمعیت کنار ایستگاه صلواتی صف کشیده بودند برای قیمه و چای.
چقدر تفاوت در کمتر از چند کیلومتر از بلوار کشاورز تا خراسان! یاد آن مرد سبزه‌رو افتادم. شایدم حق دارند، اینجا گشت ارشاد کارکردی ندارد.
آنجا هم سِرم نزد. برگشتم بیمارستان ناجا. تلویزیون مناظره زنده پزشکیان و کوشکی من باب گشت ارشاد. آفرین به وحید جلیلی. رسانه شجاع و ملی یعنی این.
سوپروایزر داد زد: «تخت خالی نداریم، هرآن یک مصدوم درگیری می‌آورند.»
گفتم «لرز دارم، هروقت کسی آمد سِرم به‌دست روی صندلی می‌نشینم.»
با اصرار قبول کرد. هنوز دو دختر مانتویی روی تخت بودند. و آن دو چادری ناجایی. دستگیرشده‌های بلوار کشاورز بودند.
سِرمم تمام شد. دلم می‌خواست بمانم و ببینم آن دخترها چه می‌شوند و آن سرباز رشتی و آن ستوان سرشکسته…
یاد حرف مهدی افتادم: چند ون گشت‌ارشاد چگونه کشور را به پرتگاه می‌برد…
.
#جواد_موگویی
مشاهدات خیابانی 4
تهران ۱۴۰۱/۷/۹
آمدم سمت سه‌راه جمهوری-ولیعصر. چشم را چشم را نمی‌دید؛ گازاشک‌آور. زمین پر بود از شیشه شکسته.
موتورسوارهای بسیج صف بسته بودند؛ لباس‌های شلخته، اکثر زیر ۲۵سال و باتوم بدست. موتورسوارهای ناشی، که چند دقیقه یکبار خودشان به خودشان می‌خوردند! بسیج است دیگر!
دو دختر و یک پسر لنگان لنگان از کنارم دویدند. چند بسیجی در پی‌شان.
از سر کنجکاوی رفتم انتهای خیابان فلسطین؛ بیت رهبری. همان یک تویوتای همیشگی بود با سه مسلح.
نگاه کردم و نگاه کرد، گاز دادم…!
به سمت منیریه دیگر خبری نیست! اوضاع عادیست. مغازه‌ها باز و کسب‌وکار در جریان. یک دسته موتوری بسیج رد شدند! بوق‌زنان. عجبا! شما دیگر چرا بوق می‌زنید؟! بسوزد پدر جوگیری.
رفتم قهوه‌خانه میدان خراسان. جا نبود. پنالتی استقلال که گل شد، قهوه‌خانه رفت رو هوا‌.
بعد ده روز سر زدم به اینستا. ای بابا! همه که هستند!
صفحه فرهمند علیپور را دیدم. نوشته درگیری‌‌ زاهدان کار خودشان است! یعنی بالاترین مقام اطلاعاتی استان را خودشان زدند؟!
یاد ترور دکتر علیمحمدی(دانشمند هسته‌ای) در ۸۸ افتادم. می‌گفتند کار خودشان است! چراکه دکتر طرفدار جنبش سبز بوده! سطح تحلیل‌ها رشدی نکرده!
.
#جواد_موگویی

مشاهدات خیابانی 5
تهران: ۱۴۰۱/۷/۱۰
زنگ زدم به اخوی در کرج. فرمانده گردان بسیج است. گفت کرج هر شب شلوغ است.حالا حالا داستان داریم.
گفتم در اعتراضات عراق تاکتیک اصلی گازاشک‌آور بود. حداقل مردم تلفات جانی نمی‌دهند‌.
گفت ماهم همین‌کار رو می‌کنیم. همه بچه‌اند چی کار کنیم؟! ساچمه‌ای را هم ممنوع کرده‌ام.
رسیدم میدان انقلاب. نیروها چندبرابر عابران پیاده هستند؛ بسیج، یگان ویژه، کلانتری و لباس‌شخصی‌های سپاه.
رفتم فروشگاه «کتاب اسم». علی رکاب نشست به تعریف کردن از این ده روز: «جواد! بخدا اینها مردم‌اند. بسیجی‌ها دیشب دو دختر را می‌زدند. فحش ناموس می‌دادند و می‌زدند.»
گفتم «همه‌‌جا اینطور نیست. ما در تهران، ۴۰۰هزار نفر از خانواده، اقوام و مرتبطین با اعدامی‌های منافقین، سلطنت‌طلب و ساواکی داریم. برخی‌ کف خیابان کاملا حرفه‌ای عمل می‌کنند. معلوم هست سازمانی‌اند‌.»
کتابی خریدم. مهدی قمی زنگ زد. این روزها همه با تلفن از هم خبر می‌گیرند. گفت «وزارت و اطلاعات سپاه فقط خانه تیمی مسلحانه می‌زنند؛ کاری به خیابان‌ ندارند. تا یک ماه همین بساط است. بعد تجمعات می‌شود مناسبتی؛ ۱۶آذر، ۱۳آبان و…»
آمدم سر چهارراه قدس. دختری تنها و بی‌روسری داشت دادوبیداد می‌کرد. صدایش را نمی‌شنیدم. ناجایی پرتش کرد توی جوب. چندبسیجی ریختند سرش. ۶۰کیلو نبود. دویدم سمت دختر.
داد زدم «نزنید می‌میره!»
یکی گفت به‌توچه!
ناگهان بدنم سوخت؛ ناجایی با گلوله‌پلاستیکی پشت سرهم شلیک می‌کرد به دست‌وسینه‌‌ام. خوردم زمین. دختر هنوز تو جوب بود. موتور رهگذری آمد. گفت «بپربالا، الان می‌برنت.»
کنار دیوار نشستم. عابری آب آورد. یک بسیجی آمد کنارم. با لحن مودبانه گفت چی‌شده؟
داد زدم «آقا نزنید بخدا سرش میخوره به جدول…»
ناگهان ۶-۷بسیجی ریختند سرم. با لگد. بلند شدم. یکیشان داد زد:
مادر…
بلند شدم لگدی زدم به آنی که فحش ناموس می‌داد. یکی از پشت زد. خوردم زمین. لگد بود که می‌خورد تو سر و سینه‌ام. فحش ناموس می‌دادند‌. دوباره بلند شدم. خوردم زمین. ۱۰نفری می‌زدند. هلم دادند داخل یک ون.
سرم‌ کمی گیج می‌رفت. جوانی آمد: «چتونه؟ میخاید لخت بیاید بیرون؟»
گفتم «زر نزن! من هفت‌جدم چادری‌اند.»
یک نفر از پشت کوبید تو صورتم. جا نبود بلند شوم. چند دستگیر شده هم بودند.
میانسالی آمد. آب داد‌‌. گفت آرام باش ببینم چی شده.
گفتم هیچی! فقط بگو چرا فحش ناموس میدید؟
چیزی نگفت و رفت. جوانی آمد برگه به دست. گفت اسمت؟
گفتم جواد موگویی!

ادامه در پست بعد

مشاهدات خیابانی 6
تهران ۱۴۰۱/۷/۱۰
مرد میانسال آمد. گفت آرام باش. اول بگذار دستت رو ببندیم تا حرفهایت را گوش کنم. بعد چشم‌بند زد‌. گفت حالا تعریف کن. از اول تعریف کردم.
گفت «خب نباید دخالت می‌کردی.»
یکهو در ون باز شد. جوان دوباره گفت «این پروعه! ببریدش اوین.»
گفتم ببر!
پرید بالا که بزند، میانسال جلویش را گرفت. گوشی‌ها را گرفتند. گفت رمزش چیه؟ بازش کردم. دید عکس شهید مجید سلمانیان روی صفحه است. دیگر گوشی‌ام را وارسی نکرد.
نفر پشتی رمز گوشی را نمی‌داد. می‌گفت یادم رفته! دو سه تا سیلی که خورد یادش آمد!
بسیجی با خوشحالی گفت عجب! عجب!
پیامک‌ها را تک تک خواند:
-لاله‌زار چه خبر؟
-شلوغه؟
-بیام؟
-نه، بمان همان‌جا.
-من آماده نبردم.
نفر پشتی به تپه‌پته افتاده بود. من را پیاده کردند. بردند ون جلویی. فقط من را.
ماشین آنها رفت قرارگاه. از بی‌سیم‌ها فهمیدم. ون ما حرکت کرد. از زیر چشم‌بند دید می‌زدم. رفت خیابان قدس، ۱۶آذر، دوباره قدس، ۱۶آذر… الکی می‌چرخید. سرم درد می‌کند. چندبار با لگد خورده بود به دیوار.
میدان انقلاب ایستاد. یک نفر آمد بالا. ماسک داشت. ولی ریش پرفسوری بود. گفت چی‌شده؟
دوباره تعریف کردم.
گفت کی فحش ناموس داد؟
گفتم بسیجی بودند.
گفت مطمئنی؟ تاکید کردم.
گفتم شما سپاهید یا ناجا؟!
جواب نداد. رفت آب آورد. نخوردم. حالت تهوع دارم. نیم ساعتی با چشم‌بند نشستم. راننده گفت شام خوردی؟
یاد «ناهار خوردن» گفتنِ رییسی افتادم!
ریش‌پرفسوری دوباره آمد: «ببین مگولی جان! اینجا همه جور آدم هست. من معذرت می‌خوام. هرچی فحش دادند نثار خواهرمادر من. بیا این گوشیت….»
گفتم بگو شما ناجایید یا سپاه؟
گفت استغفرالله!
گوشی‌ام زنگ خورد. محمدعلی بود.
– کجایی؟
– تو ون سپاه یا ناجا. میدان انقلاب. دم بانک سپه.
-یاحسین‌…
.
سرم گیج می‌رود…
.
.
علی رکاب هی میزند توی صورتم:
جواد.. جواد..
اورژانس بالای سرم بود. محمدعلی گفت بهوش آمد… بهوش آمد…
ریش پرفسوری مدام می‌گفت «خدایا! چیزیش نشده باشه؟»
اورژانس گفت نه! فشارش افتاده…

.
ادامه در پست بعد

مشاهدات خیابانی 7
تهران: ۱۴۰۱/۷/۱۰
دست زیر بغل، نشاندنم.
رکاب بغض کرده بود. گفت «تقصیر من شد. تحریکت کردم آمدی درگیر شدی…»
راننده ون مدام می‌گفت «خدا لعننتون کنه که این بساط رو راه انداختید.»
مخاطبش معلوم نبود‌. میانسال دوباره آمد: «آقا ناموس شما، ناموس ماست. آنجا دوربین دارد. الان برو خانه. فردا برو شکایت کن.»
مدام قصد دلجویی دارد. حوصله‌اش را ندارم. فقط می‌خواهم بروم چهارراه قدس سراغ آن چند بسیجی!
رویم را بوسید. بی‌محلی کردم. بعد از دو ساعت آزادم کردند. تازه دست و پایم را وارسی کردم. ۱۳گلوله پلاستیکی؛ همه زخم شده با خونریزی خیلی کم. اگر می‌خورد تو چشمانم چه؟!
با رکاب و محمدعلی رفتیم به سمت چهارراه قدس. رکاب گفت «جون مادرت بی‌خیال شو.»
گفتم «نترس! درگیر نمی‌شوم. فردا می‌خواهم بروم شکایت. باید بفهمم از کدام حوزه بسیج آمده بودند.»
رسیدیم سرچهارراه. فقط ناجا بود. خبری از بسیجی‌ها نبود.
از فردا هر روز می‌روم آنجا تا پیدایشان کنم. حتما می‌آیند‌.
.
#جواد_موگویی

مشاهدات خیابانی 7
تهران: ۱۴۰۱/۷/۱۱
از صبح تلفن پشت تلفن. برخی جویای احوال، برخی سرزنش که چرا اینگونه روایت کردی. هر دو از سر دلسوزی. لکن واقعیت را باید نوشت. دادمان (حوزه هنری) جویای احوال شد و چند نصیحت کرد. به‌زبان پذیرفتم، در دل خیر! گاهی دفاع بی‌جا می‌کرد.
میثم(بسیجی)زنگ زد به سرزنش:
«از چهارتا بسیجی کتک خوردی، افتادی به آبروریزی؟»
گفتم «اشتباه فردی نبود. رویه حاکم است در کف خیابان. فیلم‌ها رو ندیدی؟ مگر از کهریزک۸۸ بدتر نوشتم؟ همه سعی بر مخفی کردن داشتن، لکن آقای خامنه‌ای کهریزک را “جنایت” خواند! به شما بود آن را هم ماستمالی می‌کردید!»
سکوت کرد.
دوستی قدیمی (پاسدار) زنگ زد:
«دیروز گردان‌های تیپ آل‌محمد در محدوده‌ای که تو را دستگیر کردند، مستقر بودند. تیپ زیر نظر سپاه محمدرسول‌‌الله تهران‌ است. فرماندهان پاسدارند با نیروها بسیجی‌ دهه هفتادی و هشتادی‌.»
یحتمل آن میانسال و ریش‌پرفسوری پاسدار بودند.
رفتم چهارراه قدس-انقلاب؛ دنبال آن گردان بسیجی‌. مستقر نبودند. دوساعتی چرخ زدم. به‌ازای هر دوسه عابر، یک ناجایی، بسیجی و لباس‌شخصی ایستاده!
خشونت شنبه و درگیری دیشب دانشگاه شریف، امروز را آرام کرده.
تفاوت‌های میدانی از روز اول تا امروز بسیار شده:
۱-روزهای اول معترضان عمدتا ۳۰به بالا بودند منسجم، حرفه‌ای و تیمی.
۲-معترضان با پلیس کمترین درگیری فیزیکی داشتند. در دقیقه‌ای جمع، آتشی به‌پا کرده و با آمدن موتورسواران ناجا پخش می‌شدند. ابدا خود را در معرض دستگیری قرار نمی‌دادند.
۳-پلیس با حوصله قصد متفرق کردن داشت، نه درگیری تن به تن‌ و دستگیری.
۴-اما این روزها، گروه‌های معترض منسجم بالای ۳۰سال خیلی کم شده. کارهای اطلاعاتی و زدن خانه‌های تیمی‌ جواب داده.
۵- معترضین دهه هشتادی‌ به میدان آمدند؛ جسور، متهور، هیجانی و به قصد درگیری فیزیکی. ابدا ابایی از دستگیری ندارند‌. اصلا بدشان نمی‌آید!
۶-اعتراضات به دانشگاه‌ها کشیده‌؛ بدترین حالت ممکن.
۷-ناجا چند برابر خشن‌تر شده. فیلم‌ آتش‌زدن پلیس و اقدام برای سر بریدن ناجایی و… آنها را بسیار خشن‌ کرده‌.
۸- بسیج روزهای نخست نبود. حال چند برابر ناجا مستقرند. ناجا خسته و کم تحمل است. بسیج سرحال، و با خشونت چندبرابر. شعارهای مستقیم علیه شخص رهبری در این خشونت بسیار موثر است.
۹-موتورسوارهای لباس‌شخصی‌ حضور چشمگیر دارند؛ همان نیروهای بی‌قاعده بسیج هستند؛ به تجربه ۸۸، ۹۶، ۹۸ می‌نویسم.
۱۰-تنها شباهت ابتدا تا امروز، آرامش در جنوب تهران است. جمهوری به پایین انگار شهر دیگری است! هنوز حال‌وهوای اربعین و صفر جاریست.
.
#جواد_موگویی

مشاهدات خیابانی 8

رفتم چهارراه قدس-انقلاب، پی همان گردان بسیج.
دیگر هیچ خبری نیست. جنبش بوق هم بی‌صدا شده. دو ماشین آب‌پاش غول‌پیکر پارک بود. هیچ‌ گونه‌ی لباس شخصی‌ای یافت نشد. اما گروه‌های بسیج سازمان‌یافته و لجنی‌پوش بودند. دو نفرشان نقاب زده بودند؛ اگر کارتان درست است چرا نقاب؟!
پرشیایی برای ناجایی‌ها شام آورد؛ لوبیا‌پلو با پیاز. چند کلونی دهه‌هشتادیِ بی‌روسری و شیک‌پوش جلویشان قدم می‌زدند! جسور و متهورانه. یکی‌شان به سمت من دست را به علامت پیروزی برد بالا، منم در پاسخ بالا بردم! تنشان می‌خارید برای درگیری! ناجایی‌ها اما بی‌تفاوت بودند. خوش‌شانسند که طرف‌شان بسیجی نیست!
چند خانم ۳۰-۳۵ساله بی‌روسری نشسته بودند روی نیمکت‌ها. جدا جدا. سیگار دود می‌‌کردند.
رفتم حمام؛ تازه کبودی‌ها زده بیرون. جای یک گلوله‌های پلاستیکی دیگر پیدا کردم؛ شد ۱۴تا.
سعید لرستانی زنگ زد. تلویحا گفت «تو که رزمی‌کاری چرا انقدر دست‌وپاچلفتی کتک خوردی؟»
من چند دوره قهرمان استان، کشور و مسابقات برون‌مرزی‌ بودم؛ کیک بوکسینگ. الان ۱۰۵کیلو هستم. قطعا هر کسی جای من بود با آن شدت کتک به کما می‌رفت‌! قطعا من توان دفاع و حمله داشتم. لکن تصورم این همه خشونت نبود‌.
من هیچ حرف نابجایی نزدم، ناسزا نگفتم، فقط رفتم میانجی‌گری. فکر نمی‌کردم در کمتر از ۳۰ثانیه که مشغول میانجی‌گری‌ام، رگبار گلوله پلاستیکی بگیرند به تنم و در حال نشستن بریزند سرم، به قصد کشت بزنند و بعد رهایم کنند. با خبر شدم آن دختر هم را رها کردن. خیلی‌ها را می‌زدند و بعد رها می‌کردند.
چرا؟
چون قصد کنترل بحران نداشتند!
تاکتیک، پهن‌کردن ماجراست! نه جمع کردن. ادامه نفرت‌‌پراکنی است. همان کاری که فارس، کیهان و همشهری در افکار عمومی می‌کند.
می‌شد فحش ناموس نداد و کف خیابان را جمع کرد، می‌شد در برابر فحش‌های رکیک دانشجویان شریف صبوری کرد و نیروی نظامی روانه نکرد.
خیلی‌ها کار می‌شد و نمی‌کنند‌…
کسی کسی را هم‌وطن نمی‌بیند.
هیچ سعه‌صدری در کار نیست. با سرعت کارخانه نفرت‌افکنی به کار خود ادامه می‌دهد؛ مجازی و میدانی.
باشد! الان با این تاکتیک خیابان‌ها جمع شد. دهه هشتادی‌ها هم قرار است این‌گونه جمع بشوند؟
آن هم در مدرسه و دانشگاه؟
بیایید با هم مرور کنیم؛
این «دهه‌هشتادی‌های شیک‌پوش» از جمهوری اسلامی چه تصویری دارند؟
۷-۸ساله بودند که رخداد ۸۸ دیدند.
۱۶ساله که شدند اعتراضات دی ۹۶ دیدند.
۱۸ساله که شدند اعتراضات آبان ۹۸ دیدند.
حال که دانشجو شدند امروز را دیدند.
این نسل فقط درگیری خیابانی و خون‌ریزی دیده و لاغیر!
بیاید با این نسل مدارا کنیم.
.
#جواد_موگویی
مشاهدات خیابانی 9
تهران: ۱۴۰۱/۷/۱۳
یکی از هم‌خدمتی‌‌های روزگار سربازی بعد از سال‌ها در اینستا پیدایم کرد. ذوق کردم. از برکات پوشش بی‌بی‌سی است!
در خیابان‌ها هیج‌ خبری نیست! مدرسه‌ها هم که دخترانه است!
حالا کجا را روایت کنم؟!
فردا بروم شریف؟ فایده‌ای دارد؟
از صبح تلفن پشت تلفن؛ سرزنش پشت سرزنش. و گاه تهمت فالوئرگیری! لعنت به فالوئر!
حسین‌آقا پویان‌فر هم زنگ زده بود؛ شاید او هم سرزنش، شایدم نه!
گوشی را پرت کردم گوشه‌ای. ژلوفن خوردم؛ از سر درد. یک nonumber زنگ زده بود. دستشویی بودم!
چیزی که همه را آزار می‌دهد روایت واقعیت است؛ چپ و راست و برانداز هم ندارد. همه در پی روایت دلخواه ذهن خویشند. ‌تقریبا همه شبکه‌های خارجی روایت من را با آب‌وتاب تیتر کردند.
خانم‌جان گفت کارت اشتباه نبود؟
سکوت کردم! چقدر از واقعیت گفتن سخت است! حتی در خانه!
رفتیم بیرون پیتزا؛ ۳۴۰ تومن.
من، خانم‌جان، علی‌اصغر و فاطمه؛ با موتور! این‌روزها چقدر دست‌گیرم شده. گرچه دودش را تحمل ندارند! ولی سرعتش راه‌بر است در این بحران.
فاطمه گفت «بابا! سلام‌فرمانده بذار…»
گفتم «پشت موتور که صداش نمییاد!»

در حین خوردن پیتزا گفتم:
خانم‌جان!
ما دچار بیماری «انقطاع از واقعیت» شدیم.
چندماه است می‌نویسند رهبر بیمار است. تا القا شود کار کشور تمام است. و همین بنزینی شده بر آتش بحران تا دهه هشتادی‌ها بی‌محابا ستون‌کشی کنند.
انقطاع از واقعیت، توهم‌ پمپاژ می‌کند. در چشم مخاطب فریاد می‌زنند آقای‌خامنه‌ای در حال فوت است. رهبر فردایش سخنرانی می‌کند! رسانه دوباره چندهفته بعد تکرار می‌کند! کمترین عقلی برای مخاطب قائل نیستند.
ازبس، مرض «انقطاع از واقعیت» همه وجودمان را فرا گرفته. راه درمان فقط «خلق روایت واقعیت» است. تا خط توهم‌زایی کور شود.دروغ یا سانسور همه را متوهم می‌کند؛ هم‌آنکه همه کشور را مستحکم و حامی نظام می‌بیند، و هم آنکه فروپاشی را نزدیک و سهل‌الوصول می‌بیند.
مردم تشنه واقعیتند؛ بی‌کم‌وکاست، بی‌مصلحت‌اندیشی و بدون ترس از شماتت.
راهی جز این نداریم خانم‌ جان.
.
#جواد_موگویی

مشاهدات خیابانی 10
تهران:۱۴۰۱/۷/۱۴
امروز خبری از nonumber نبود. اداره تعطیل است! رفت برای شنبه!
پیامک آمد: «لامصب! اسم دقیق منابعت را نده! فکر ما هم باش!»
دنبال مدرسه‌ای دخترانه میگردم؛ نت پر است از فیلم‌های کوتاه. برای روایت کافی نیست. زنگ زدم دانیال(معلم نیمه‌معترض) رفیق دبیرستان. آدرس مدرسه‌‌شان را داد؛ پسرانه.
گفت «بچه‌ها آمدند بیرون. با بسیجی‌های محل به زدوخورد کشید. یک‌ساعت بعد مدیر عزل و معلم را پلیس امنیت دستگیر کرد»
آدرس مدرسه را داد. کسی نبود. رفتم حراست آموزش‌وپروش. کارت خبرنگاری خواست؛ ندارم!
زنگ زدم حامد: «کارت تسنیم می‌خوای یا فارس؟ عکس بفرست سریع برایت میزنم.»
غرضش جعلی بود!
امروز کاری پیش نرفت. برگشتم مدرسه! سرایدار مذهبی است: «بی‌خود می‌گویند! سر صبحی بچه‌ها را تحریک کرده بودند»
یحتمل سرایدار آمار داده!
اعتراض دانش‌آموز بدترین رویارویی با حاکمیت است؛ چیزی شبیه ارره! گرچه عمق و طول ندارد ولی هزینه‌زاست. نوجوانی که از مدرسه پایش به اردوکشی خیابانی باز شود، در دانشگاه چه خواهد کرد؟
رفتم «قهوه‌خانه عموحیدر» سرقرار مصاحبه. دوتا آمدند؛ تبریزی و کرجی. هر دو یگان ویژه ناجا.
تبریزی: «مرخصی بودم در تبریز. بعداز ۲۰روز ماموریت در مهران. از خانه آمدم بیرون که شلوغ شد. تا به خودم آمدم دو بسیجی انداختنم در ون. گفتم همکاریم! با لگد زد به پهلویم و گفت «همه ‌همکاریم!»
در ون چند نفر اغتشاشگر هم بودند. ترسیدم میان آنها بگویم مامورم! بردند در باغی در بیرون شهر. همه را رو به دیوار کردند. بردنم اتاق بازجویی. فرمی را گذاشت جلویم:
-بگو با علی‌نژادی، اینترنشنال، بی‌بی‌سی یا سالومه!
-آقا آقا
-حرف نزن. فقط تیک گزینه‌ها رو بزن!
-دست‌کن توی جیبم، مدارکم را ببین.
کارت ناجا را که دیدید گفت: عجب! کارت هم جعل میکنی؟
-جعل چیه؟ مامورم، استعلام بگیر.
-حرف نزن، فقط تیک بزن!
داد زدم میگم مامورم!
کمی تعدیل شد. گفت: «کی‌ها رو میشناسی در شهر؟»
مسئول اطلاعات ناجا و سپاه استان را اسم بردم.
گفت «عجب! یعنی انقدر کاراطلاعاتی روی ما کردی؟»
گیر افتاده بودم. هرچه می‌گفتم بدتر میشد!
تهدید کردم بوالله! میرم حفاظت شکایت!
بالاخره کوتاه آمد و استعلام کرد. گفت «رفیق ببخشید!»
حالا شدم رفیق!
دو روز بعد که تهران شلوغ‌تر شد، مرخصی تمام نشده، آماده‌باش دادند برگشتم تهران. الان ۱۸روزه در خیابان درگیریم. دیروز چند نفری در کوچه‌ گیر کردیم. هرچه در خانه بود را پرت می‌کردند روی سرمان! از جعبه‌نوشابه تا قابلمه!
شیشه‌قلیان خورد تو سر پسر‌عمه‌ام! الان با ۳۰-۴۰بخیه بستریست.
.
پیام اخلاقی: مردم در برابر مردم!
.
#جواد_موگویی

مشاهدات خیابانی 11

دوستی گفت ۱۴هزار فالوئر اضافه شده!
گفتم به ازای ۱۴گلوله پلاستیکی! بدک نیست!
آمدم قهوه‌خانه عموحیدر. سر راه‌ ایست‌وبازرسی بسیج بود؛ پینت‌بال بدست. جای گلوله‌ها درد گرفت!
هم استقلال بازی دارد هم پرسپولیس. قهوه‌خانه جا نیست. غالبا دهه هفتادی و هشتادی؛ همه دنبالvpn. عموحیدر می‌گوید: «خاک‌برسرتون! ما یه سلطنت ۲۵۰۰ساله را زدیم زمین! شما عرضه یه نظام‌۴۰ساله رو ندارید!»
همه خندیدند. یکی می‌گوید: «پرسپولیس خوب بازی می‌کرد. این عباسی بی‌… گند زد به اعصاب گل‌محمدی! دوساله داره به فوتبالیستها فحش ناموس میده!»
ساپینتو (سرمربی استقلال) محروم است! بازی قبل یقه‌درآند برای داور! تاثیر شلوغی‌های تهران است! نمی‌داند ما بسیج و ناجا داریم! بوفور.
چقدر جمعه خوب است! همه در تعطیلاتند؛ هم معترضین و هم ناجا و هم بسیج! از بچگی عاشق تعطیلی شنبه‌ی مدرسه بودم. الان محتاجیم!
کاش فردا هم تعطیل بود. فردا ساعت ۱۰ دوباره ایرانی روبروی ایرانی!
دوباره خون‌ریزی
او آتش میزند
آن گازاشک‌آور
او سنگ
آن باتوم…
لعنت به گشت ارشاد!
.
به این عکس خوب نگاه کنید!
کسی مابین معترضین و حاکمیت نیست!
«وسط‌باز» اصطلاح خوبی در فرهنگ ما نیست.
«وسط‌باز» یعنی: مذبذب، منافع‌محور و حزب باد.
اما حال، به آدم‌های «وسط‌باز» شریف یا به‌قول جامعه‌شناسان به کنشگرمرزی سخت محتاجیم.
آدم‌هایی که بخشی از جامعه آنها را قبول دارند، حرف‌شان شنیده و خوانده می‌شود. حاکمیت هم گاها آنها را خیرخواه می‌داند. این ‌میانجی‌‌گرها باید کانال ارتباطی معترضین و حاکمیت باشند تا ترجمه کنند سخن دو طرف را.
کاش سردار شهید بود. همان که گفت «دختر کم‌حجاب دختر منه، دختر ما و شماست.»
اما رضا امیرخانی‌‌ها هستند.
حبیب احمدزاده‌ها
رسول خادم‌ها
پرویز پرستویی‌ها
احسان حسنی‌ها
مهدی دادمان‌ها
اینها قابلیت وصل دارند، همان‌گونه که عباسی‌ها و علم‌الهدی‌ها و شریعتمداری‌ها و کوشکی‌ها قدرت فصل دارند.
.
#جواد_موگویی

مشاهدات خیابانی 12
تهران: ۱۴۰۱/۷/۱۶
شب- در رختخواب
.
کاش کرونا بود!
کورنا که بود، مدارس دخترانه تعطیل بود! شریف هم!
گشت ارشاد هم!
بسیجی‌ها یا سرشان به سمپاشی‌ گرم بود! یا در بیمارستان کنار پرستارها! به حجاب پرستارها هم کاری نداشتند! آنها هم به ریش بسیجی‌ها!
سپاه هم مدام مانور بیمارستان سیار می‌داد. ارتش هم. بسیج‌دانشجویی شده بود کارگاه تولید ماسک‌‌ نذری، نه بیانیه!
ناجا کجا بود؟ نمی‌دانم. ولی بود.
اما خبری از آمنه‌سادات نبود! ۲۰:۳۰ فقط مدام از بالارفتن آمار مرگ در آمریکا می‌گفت!
ستاد امربه‌معروف هم نبود! اصلا مسئله حجاب نبود! نمازجمعه علم‌الهدی تعطیل بود. ایضا سخنان عباسی!
نود نبود اما علی کریمی بود! کسی دنبال vpn نبود. تلاش همه ساخت واکسن بود. در خیابان همه ماسک بر دهان! نه از ترس گازاشک‌آور یا دوربین‌ها یا ون!
بسیج دستش پنت‌بال نبود! ماسک نذری می‌داد. ولی چشم‌بند نمی‌زد! اقلام نذری می‌داد، به همه؛ بدحجاب و چادری نداشت. اصلاح‌طلب و اصول‌گرا نداشت.
روزگار کرونا هرچه بود بهتر از الان‌مان بود!
آقا یا خانم کرونا!
کجایی؟
کاش بیایی! مرگ در کنارهم شرافت دارد به مرگ در مقابل هم!
.
#جواد_موگویی

مشاهدات خیابانی 13
تهران: ۱۴۰۱/۷/۱۶
.
از ۱۰ تا ۱۲صبح، انقلاب تا آزادی را رفتم. هیچ خبری نیست. رفتم املتی آذربایجان: ۴۰تومن با پیاز.
رفتم حوزه هنری؛ جلسه هم‌اندیشی مستندسازان برای بررسی رسانه‌ای حوادث.
یکی گفت گشت ارشاد رو بردارید، یکی گفت نه!
یکی رفت به مشروطه! اینکه ما در جنگ مدرنیته با سنتیم! یحتمل فارغ‌التحصیل امام‌‌صادق است‌! زیر لب غر زدم! کمی هم فحش!
وحید به گریه افتاد:
«باید وقتی سپیده رشنو رو آوردید جلوی تلویزیون فکر این‌روز رو میکردید؟ تجمع امت رسول‌لله، شبکه پویا هم گوشه کارتون نشاندادنش، تصویر زنده از تجمع می‌رفت! گاها هم تصویر چادر از سر برداشتن از خانم را نشان می‌داد! پسرم میگه چرا ایران اینطوره؟
لامصبا! چرا بچه‌ من رو درگیر این دوقطبی می‌کنید! بچه من با پرچم ایران حال میکنه…»
نوبت به‌ من رسید:
«ما هیچ اختیاری نداریم! رسانه دست کسانیست که کشور رو با نفرت‌افکنی به اینجا کشاندند! رسانه‌ و دستگاه امنیتی یک‌دست شدند برای نفرت‌افکنی! هرکسی خودش مستقل روایت کند؛ لکن واقعیت»
.
با وحید آمدیم خیابان فلسطین؛ با موتور.
رسما جنگ خیابانیست!
چندنفر به نوبت، گونی‌های ضایعات پارچه را وسط خیابان می‌آورند و آتش می‌زنند! یحتمل از کارگاه‌های همانجا.
پرشیایی پارک است. داد زدم این ماله کیه؟ الان آتش میگیرد!
معترض بی‌توجه گونی‌ها را آتش میزند!
باران سنگ است؛ از ساختمان‌ها پرتاب می‌کنند. بی‌توجه به چند پیک‌موتوری عبوری! ناجا هم با پینت‌بال به پنجره ساختمانها میزند‌.
پسری ۲۵ساله، از جلویم رد شد؛ نیمچه‌قمه‌ای زیر آستینش!
رسیدیم سر فلسطین-لبافی.
حفاری فاضلاب است؛ آجر و سنگ‌فرش! همه‌چیز مهیاست! دپویی از آجر کنار دیوار. پسری داد میزند «بیاید اینجا پره…»
وحید گفت «شاید مال مردم باشد»
پسر گفت «نه‌بابا! مال شهرداریه، پولش رو خودمون دادیم!»
قانع شدم! پشت سرهم پرت کرد.خدا کند به ماشینهای پارک شده نخورد.
امروز، نسبت دختر به پسر ۱ به ۱۰است.
همه ۱۶تا ۲۵سال! یاد اعتراضات عراق در التحریر افتادم! آنجا هم همین سن بودند؛ متحور و هیجانی!
دسته‌های موتوری ناجا اول گازاشک‌آور میزند و بعد حمله. دو تا خورد زیر پایم. چشمانم نمیدید. فقط گاز میدادم. وحید خیس اشک بود. زدم بغل. میانسالی سیگار دود کرد در صورتمان.
بسیجی‌ها ریختند. رفتیم داخل پوشاکی.منطقه پراست از مغازه و ساختمانهای کارگاهی؛ همه درباز برای پناه دادن. بدون کمک آنها کمیت معترضین لنگ است.
موتوری جلویم ترمز زد: «شما همونی هستی ‌که در قدس کتک خوردی؟!»
وحید دستپاچه گفت نه! نه!
-جواد! با این موهای بلندت تابلویی! نریزن سرت؟!
.
ادامه در پست بعد
#جواد_موگویی

مشاهدات خیابانی 14
تهران: ۱۴۰۱/۷/۱۶
.
وحید گفت بریم کوله‌هایمان را بزاریم جایی. نپذیرفتم؛ فرصت دیدن و نوشتن را از دست میدهم. پیچیدیم به مظفری جنوبی. چندبسیجی جلویمان را گرفتند:
– کی هستید؟
– خبرنگار
-کارتت؟
-اصلا تو خودت کی هستی؟ کارت نشون بده!
پُر آمدم، کشید عقب!
وحید گفت «بابا! انقدر کل‌کل نکن.من فقط کارت خانه‌سینما دارم!»
خانمی میانسال(چادری)زنبیل میوه بدست در پیاده‌رو؛ درکش نکردم!
منطقه پراست از کوچه‌پس‌کوچه و راه فرار.
وحید چهارراه‌ولیعصر پیاده شد. پارک‌شهر پر است از بسیج. امروز بسیج تمام قد آمده؛ لجنی، پلنگی و لباس شخصی‌. منطقه شده پادگان نظامی!
از رفتن به میان نیروها حذر می‌کنم. دلم می‌خواهد از معترضین بنویسم. چند دهه‌هشتادی در پارک رو به‌ دیوار و چشم‌بسته. محمد طلایی(بسیجی)زد پشتم:
-اینا چیه مینویسی؟
-دروغه؟
-نه! ولی گند زدی به بسیج! اینها آموزش ندیده‌اند! این برخوردها طبیعیست!
-منظورت فحش‌های ناموسی‌ست؟!
.
یکی (بسیجی) آمد: «آقا جواد! من دانشجویم. بخدا ما فحش نمیدیم! همه رو یکی نکن. چندنفر از بچه‌هایمان را با چاقو زدند.»
گفتم: «باشد! شما تلافی نکن.»
شماره گرفت که بروم مسجدشان کلاس تاریخ انقلاب.
مدامnonumber زنگ می‌زند!
طلایی خواست ببرمش میدان‌ولیعصر، پیش بچه‌های گردانشان.
نصف گردان‌شان بچه‌های رسانه‌ای هستند؛ جنگ نرم و سخت را باهم می‌کنند! هرکسی می‌بیند، اول روبوسی سرد و بعد سرزنش!
کیوان میگوید «نمی‌دانم جای تو کتک می‌خوردم می‌نوشتم یا نه؟! من خیلی ازت دفاع کردم. ولی سه روز خوراک دادی به ضدانقلاب.»
کلافه‌ام از بس توضیح دادم که مسئله شخصی نیست! این روند حاکم بر میدان است و بحران و نفرت‌افکنی را چندبرابر می‌کند.
یهو کنار گل‌فروشی شلوغ شد. رفتند آنجا.
نشستم زمین. کوله‌ام سنگین است. دو موتوری آمدند. لباس‌مشکی‌ به دیگری گفت: این باشماست؟
گفت نه.
پینت‌بال بدست آمد سمتم. جای گلوله‌ها درد گرفت! گفت «یالا برو!»
گفتم «من با…»
یهو زد تو صورتم. دوبار. بلند که شدم، پینت‌بال رو آورد بالا! طلایی و کیوان داد زدند این جواد موگویی است، با ماست.
دختر (بی‌روسری) و پسری رسیدند. پسر گفت «این آقا جواد مستندسازه». شبیه معلم‌ زبان‌های دبیرستان (غیرانتفاعی) است!
لباس‌مشکی رفت که بزندش. نگذاشتم.
دو بسیجی موتوری رسیدن: «این موگویی منافقه! با من‌وتو مصاحبه کرده! بدو گمشو…»
هجوم آوردند. طلایی و کیوان مانع شدند.
دو دسته شدند! عده‌ای می‌خواهند بزنند، عده‌ای مانع.
به طلایی داد زدم «این کیه؟»
لباس مشکی آمد جلو: «سیدمرتضی(؟؟)ببینم چه…»
فحش
رکیک
رکیک‌تر
آموزش ندیده‌اند! طبیعیست!
.
جواد_موگویی

مشاهدات خیابانی 15
تهران: ۱۴۰۱/۷/۱۷
.مامان مهری زنگ زد: خطت رو از ضدانقلاب جدا کن!
اینستاگرام پیام داد اقدام به هک شدی! رمزت را عوض کن.
تلفن‌ها همچنان می‌زنگد! جواب نمی‌دهم. همه دنبال روایت دلخواه ذهن خودشانند! الا حقیقت!
مهدی قمی زنگ زد که جایی تنها نرو! بزار منم بیام.
دیشب ما وسط شهر بودیم، پایین‌شهر هم درگیری بوده. امام‌زاده‌حسن، فلاح تا نزدیکی یافت‌آباد. تقریبا برای اولین‌بار است. در محله فلاح یک بسیجی را با گلوله زدند.
غروب رفتم آنجا؛ میدان ابوذر. محله کوچک فلاح ۴هزار شهید در جنگ دارد! بیشتر از دو استان! اما حالا…
بلندگوی بسیج خبر از تشییع پیکر بسیجی را می‌داد. هنوز جمعیت نیامده. رفتم سیب‌زمینی و قارچ بخورم. فروشنده(دهه‌هشتادی) گفت«به‌به! خبرنگار حکومتی! دمت گرم بسیجیا رو زدی!» ظرف رو تا خرتناق پر کرد!
یک دهه‌هشتادی بی‌روسری زل‌زده به جمعیت و بسیجی‌ها! یقه‌باز سیگار دود میکند. کسی کاری ندارد!
گلعلی بابایی (نویسنده جنگ) را دیدم. جمعیت زیاد می‌شود؛ ۲-۳هزار نفر. حرف‌های سخنران چیزیست شبیه علم‌الهدی!
صالح بغلم کرد: «دیشب غافل‌گیر شدیم. بچه‌ها اکثرا وسط شهر بودند. بچه‌های سعادت‌آباد زنگ زدند بابا! برید محلتون رو جمع‌کنید! افت کلاس داشت برای ما، از بعد دهه۶۰ حتی یک‌بار هم اینجا شلوغ نشده! حتی آبان۹۸. اول امام‌زاده حسن‌ شلوغ میشه. حدودا ۱۰۰نفر. مغازه‌دارها سریع کرکره می‌کشند پایین. از ترس.
بعد می‌‌آیند میدان ابوذر. دو گروه می‌شوند؛ عده‌ای به سمت جلیلی، عده‌ای هم به سمت سجاد‌شمالی. تا ما برسیم نیم‌ساعتی طول کشید. خیلی باسرعت عمل کردند؛ شیشه‌‌‌های لیموناد رو از مغازه‌ها برداشته و سریع کوکتل‌مولوتف درست میکنند. بومی نبودند.»
یکی‌ شناخت. آمد طرفم:
«بومی هم بودند. تو خیابان جلیلی چندتاشون از محلی‌ها بودند. من و رضا لباس‌شخصی راحت‌تر چرخ می‌زدیم. ۶ موتورسوار در همه شلوغی‌ها بودند‌. ۴تایشان شاتکان داشتند. امیراحمدی و علی رفتند دنبال‌ یکیشان.
موتوری می‌رود در “ولی‌الله عابدی” داخل یک آپارتمان ۵طبقه. امیراحمدی کلتش(!) را مسلح می‌کند و می‌رود بالا. ما در درگیری بودیم که خبر دادند از پشت‌بام صدای تیر آمده. نیم‌ساعتی طول کشید تا رسیدیم. ۷-۸تا از بچه‌ها بودند. اما کسی جرات نمی‌کرد برود بالا! بالاخره رفتیم پشت‌بام؛ از خانه روبرویی با شاتکان زده بودند تو صورت امیراحمدی. تکه‌تکه بود. واجا که آمد، محل را قرق کرد. اما خبری از دو موتورسوار نبود.»
.
بسیجی‌ها اشتباه کردند! به همان دهه‌هشتادی‌ها برسند! زدن این تیم‌های حرفه‌ای کار آنها نیست. کار واحدهای عملیات واجا و سپاه است.
.
#جواد_موگویی

No responses yet

Apr 27 2014

مرکز مستندسازی ‘شفق’، مستندات و منابع مستند ‘من روحانی هستم’ را منتشر کرد

نوشته: خُسن آقا در بخش: درگیری جناحی,سیاسی,ملای حیله‌گر

نسیم: ‘این عمل که خارج از عرف مستندسازی است، با هدف شفاف سازی در مقابل هجمه‌های سازماندهی شده اخیر علیه این اثر است’
به گزارش «نسیم»، با توجه به اظهارات برخی از رسانه ها مبنی بر ناصحیح بودن مستندات فیلم من روحانی هستم گروه چند رسانه ای شفق تصمیم بر آن گرفت تا با انتشار منابع خود مستنداتی که فیلم بر پایه آن ساخته شده است را در اختیار علاقه مندان قرار دهد.
این عمل که خارج از عرف مستندسازی است به دلیل هجمه‌های با دلایل معلوم بعضی رسانه ها است که بدون اطلاع از محتوای فیلم متاسفانه یک خط خبری را علیه این اثر در پیش گرفته اند.
سیاست شفق در کل فیلم استفاده از منابع نزدیک به دکتر حسن روحانی بود. برای مثال در ماجرای مک فارلین علیرغم روایت کاملا متفاوت آمریکایی ها که نقش پررنگی را در مذاکرات برای دکتر روحانی بیان کرده اند، کتاب خاطرات آقای هاشمی رفسنجانی مبنا قرار گرفت و در موضوع هسته ای نیز اظهارات آقایان ظریف و موسویان مبنای اصلی کار قرار گرفت.
امید است که با ارائه این مستندات منتقدین از محتوای فیلم و انچه روایت میکند، آگاهی یابند

من روحانی هستم

پاییز 1392

این فیلم روایتی از زندگی حجة الاسلام حسن روحانی یازدهمین رئیس جمهوری ایران است.

 
بسم الله الرحمن الرحیم

راهنما متن:
• محتویات داخل کادر: خاطرات حجه السلام روحانی از کتاب خاطراتشان
• متون با فونت عادی: نریشن مستند
• متون با فونت بولد: مصاحبه ها و صداهای حجه السلام روحانی و دیگران

روز 17 اردیبهشت 1366، ویلیام کیسی رئیس وقت سازمان سیا ، هنگامی که در دادگاه به اتهام طراحی سفر غیر قانونی مشاور عالی امنیت ملی رئیس جمهور آمریکا به تهران بازجویی میشد، ناگهان در جایگاه خود سکته کرد و جان سپرد.
مرگ وی یکی از مهمترین فرازهای رویدادی است که آمریکایی ها نام آن را در پرونده رفتار خود با جمهوری اسلامی ایران «ایران گیت» نهاده اند.
مذاکراتی محرمانه بین هیات دیپلماتیک آمریکایی و هیات ایرانی در هتل آزادی تهران که قرار بود کلید قفل روابط دو کشور ایران و آمریکا شود.(40 تدبیر؛ ص 108)
سه نفری که حلقه اصلی هیات ایرانی را تشکیل می‌دهند فریدون وردی نژاد، دکتر هادی و همینطور حجة السلام حسن روحانی هستند. (خاطرات هاشمی رفسنجانی؛ ٤ خرداد ١٣٦٥)

وله : روحانیت شیعه یعنی روحانیتی که در پست مراقبت است. / روحانیت و سپاه پاسداران که ما می بینیم هردو دقیقا نهادهای انقلابی این سرزمین هستند. / خبرنگارهای امریکایی و انگلیسی از تمام خصوصیات ناوهای ما با خبر می شدند. / ما در سال 64 یک جلسه ای تشکیل دادیم با نمایندگان مجلس،البته معروف بود به جلسه ی عقلا . /پروتکل الحاقی را جمهوری اسلامی ایران امضا خواهد کرد،با ملاحظاتی که قبلا بهش اشاره کردم / هم اکنون نیز نماینده ی ایشان در مهمترین نهاد سری کشور یعنی شورای عالی امنیت ملی هستم./ملت بزرگوار ایران کسی که اکنون در محضر شماست حسن روحانی متولد 1327 در سرخه از استان…

اوایل خرداد 65 بود، هواپیمای ناشناس اجازه فرود در فرودگاه قلعه مرغی را می گیرد. هواپیما اروپایی است و خدمه ایرلندی دارد، بعد از اجازه برج مراقبت چند دور میچرخد و در باند فرودگاه می نشیند . پس از نشستن معلوم می شود مسافران این هواپیما یک هیأت دیپلماتیک آمریکایی هستند. (کتاب مک فارلین با چشم باز؛ ص 7-11)
آمریکایی‌ها به همراه خود یک کیک کلیدی شکل برای باز کردن قفل روابط دو کشور و یک انجیل آورده اند که رئیس جمهور آمریکا پشت آن را امضا کرده بود. در هواپیما هم مقداری از سلاح های مورد نیاز ایران وجود دارد. (کتاب مک فارلین با چشم باز؛ ص 15)
خبر ورود هیأت آمریکایی به دفتر ریاست جمهوری رسید رؤسای قوا تشکیل جلسه دادند تا ببینند با این مهمانان ناخوانده چه باید کرد؟(کتاب مک فارلین با چشم باز؛ ص 11)
بعد از تشکیل جلسه امام در جریان حادثه قرار می‌گیرند و دستور می‌دهند ” تا وقتی مشخص نشده که ایشان دقیقا چه کسانی هستند کسی حق صحبت با آن ها را ندارد و هیچ پیامی را از آن ها نگیرند” (کتاب مک فارلین با چشم باز؛ ص 11)
مامورین امنیتی فرودگاه با هیأت آمریکایی صحبت کردند . معلوم شد سر تیم هیأت آمریکایی رابرت مک‌فارلین مشاور عالی امنیت ملی ریگان است که تا تهران اسم و سمت خود را مخفی داشته بود. (کتاب مک فارلین با چشم باز؛ ص 10)
در آنجا مک فارلین تقاضای دیدار با رئیس جمهور ایران را می کند تا پیغام رئیس جمهور آمریکا را به وی تحویل دهد. اما رئیس جمهور حاضر به دیدار او نبود. وی درخواست خود را در مورد نخست وزیر و رئیس مجلس هم تکرار کرد. (کتاب مک فارلین با چشم باز؛ ص 11)
هاشمی رفسنجانی که در آن زمان رئیس مجلس است، پیگیری قضیه را بر عهده گرفت. وی از حسن روحانی که در آن زمان یکی از نمایندگان فعال مجلس شورای اسلامی است، می‌خواهد برای کنترل سلاح های همراه و اداره مسائل سیاسی و مذاکرات همکاری کند. (خاطرات هاشمی؛ 4 خرداد 65)

روحانی : تو را و فرزند عزیزت را هر دو إلی الارض التی بارکنا فیها للعالمین،کنار حرم امیرالمؤمنین و بگذار موج نویی در حوزه ی قوی و کهنسال نجف هم ایجاد شود و بگذار جهانیان بیشتر و بهتر تو را بشناسند ای ابراهیم زمان!

اما این روحانی که بود که برای این مسئولیت مهم انتخاب شد؟
حسن روحانی متولد 9 دی ماه 1327 مصادف با 28 صفر در شهر سرخه ی سمنان است . در شناسنامه تولدش 21 آبان 1327 قید شده ، اما به گفته مادرش در 28 صفر آن سال به دنیا آمده است . (خاطرات حسن روحانی؛ ص 29)
خانواده اش مذهبی بودند و در فامیل روحانی زیاد داشتند، همین عاملی شد برای اینکه روحانی هم حوزه علمیه را برگزیند. در 12 سالگی به حوزه علمیه سمنان می رود و یک سال بعد برای تحصیل در یکی از بهترین حوزه های علمیه وقت راهی قم می شود.(خاطرات حسن روحانی؛ ص 57،61،85)

روحانی : نهضت و انقلاب از سال 1341 شروع شد و از همان شروع این نهضت و انقلاب بنده هم به عنوان یک سرباز کوچک در کنار این انقلاب بودم و اولین باری که تحت تعقیب قرار گرفتم که جوانی بودم حدود 14 ساله در دی ماه 1341 بود به خاطر پخش اعلامیه ی حضرت امام در سمنان.
من از سال 1339 نام امام رو شنیده بودم با اینکه اون زمان امام خیلی معروف نبود.
بعد از سال 40 بسیاری از اساتید ما از شاگردان امام بودند و از سال 1341 که نهضت آغاز شد.
خب اعلامیه ی امام در کنار اعلامیه سایر مراجع تفاوت هایی داشت ،جاذبه هایی داشت و نسل جوان اون زمان رو و طلاب جوان رو بیشتر جذب می کرد و جذب کرده بود.

روحانی در حوزه علمیه از حضور اساتیدی چون شهید بهشتی، آیت الله جنتی، آیت ا.. سعیدی و آیت ا.. مشکینی بهره می برد. این اساتید در آن زمان معتقد بودند باید در درس های حوزه دروس جدید هم اضافه شود و حوزه متحول گردد. (خاطرات حسن روحانی؛ ص 100-125)
در آن سال ها نقل قولی از آقای مطهری می شد که امروز بر همه طلبه ها لازم است دروس جدید را در حد دیپلم فراگیرند. حسن روحانی با شنیدن این نقل قول ها و تشویق های آقای مکارم شیرازی تصمیم به تحصیل و اخذ دیپلم همزمان با دروس طلبگی می گیرد. (خاطرات حسن روحانی؛ ص 283-284)
از طرفی عده ای هم خواندن دروس جدید برای طلاب را نادرست و حتی حرام می دانستند.(خاطرات حسن روحانی؛ ص 284)

روحانی در شهریور سال 47 توانست دیپلم بگیرد و در کنکور سال 48 در رشته حقوق قضایی دانشگاه تهران قبول شد. حضور یک طلبه جوان با لباس روحانیت در دانشگاه تهران آن زمان خیلی هم راحت نبود. (خاطرات حسن روحانی؛ ص 286،328،354)
همزمان با تحصیل در دانشگاه تهران به علت آشنایی با استاد مطهری و دیگر وعاظ مطرح تهران به سخنرانی های تبلیغی هم می‌پرداخت. روحانی فن بیان بسیار قوی ای داشت و یک منبری کار کشته بود. (خاطرات حسن روحانی؛ ص 378)
روحانی : رابطه ی مردم و ملت با رهبران مذهبی ،رابطه ی جامعه با گروهی که باید در جامعه مقتدا باشند.

برای اینکه فعالیتهای بعد از دانشگاهش بدون بهانه رژیم باشد به خدمت سربازی هم می‌رود. حضور یک روحانی در پادگان نظامی هم کم ماجرا نبود.(خاطرات حسن روحانی؛ ص 368)

زندگی طلبگی سختی‌های زیادی هم داشت. شروع دوران دانشجویی اش در اتاق 3*3 خرپشته خانه دایی اش در خیابان پیروزی زندگی می کرد. روحانی با دختر خاله اش ازدواج کرده بود و این اتاق برای زندگی دو نفره ی آنها خیلی کوچک بود.چند وقت بعد که فرزند اولشان ،زهرا، به دنیا می آید، دو اتاق طبقه همکف منزل حجة الاسلام اکرمی را اجاره می کند. (خاطرات حسن روحانی؛ ص 352-353)

سال 56 حاج آقا مصطفی ، فرزند ارشد امام ، در مرگ مشکوکی از دنیا رفت. آن زمان حاج آقا مصطفی امام را در تبعید در نجف همراهی می کرد.خیلی ها معتقد بودند ساواک ایشان را به شهادت رسانده است.
مراسم های ختم حاج آقا مصطفی خود به تجمع انقلابی و ضد رژیم تبدیل می شد.
مراسم تهران در مسجد ارگ به همت شهید مطهری برگزار شد. ایشان روحانی را برای سخنرانی این مراسم انتخاب کردند. (خاطرات حسن روحانی؛ ص 413-414)

روحانی : إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْبَلَاء الْمُبِین، این بلا مبین و آزمایش روشن و آشکار برای ابراهیم ما و بنابراین من یک لقب برای مرجع مون می پسندم و آن امام خمینی.
محمد مینایی(بهاری)(شاهد عینی واقعه) :جمعیت کثیری شرکت کرد.جمعیتم خیلی زیاد بود ، بی حد و بی حصار ، مسجد پر بود ، شبستان پر بود،حیاط پر بود، خیابونم جمعیت بود ،مأمورینم بودند. سخنرانی که تموم شد خود ایشونم توصیه کردند که با نظم از در برین بیرون یعنی آرامش را حفظ کنید.بازم من متوجه نشدم.
وارد حیاط شدیم دیدم جو یه جور دیگه ست دم در ،چون فاصله م تا دم در زیاد بود.گفتم مأمورین دارن به هرجهت سخت میگیرن ،اذیت می کنن و احتمال خطر هست،آقا رو بگیرن ،نگیرن ،از این حرفها بود.

این سخنرانی روحانی نقطه عطف زندگی سیاسی اش بود. حالا دیگر خیلی ها آن طلبه جوانی که سخنان آتشین داشت را می‌شناسند. (خاطرات حسن روحانی؛ ص 420)

گزارش ساواک
شماره گزارش 6036/21
تاریخ گزارش 18 مهرماه 2536 شاهنشاهی
آقای حسن روحانی سخنرانی مجلس را به عهده گرفت.در جلو در ورودی مسجد مطالبی را مطهری ،دکتر مفتح و بازرگان به او گفتند و سپس چند شعار علیه دولت داده شد.

ساواک هم به فعالیتهای او حساس شده است . تعقیبها و ممنوع المنبر شدن ها در انتظار روحانی جوان است. (خاطرات حسن روحانی؛ ص 422)
به دلیل شرایط جدید تصمیم میگرد تا برای دستگیر نشدن از کشور خارج شود و در آنجا به تحصیل خود ادامه دهد. (خاطرات حسن روحانی؛ ص 434)
نام خانوادگی روحانی در شناسنامه فریدون بود و ساواک به دنبال حسن روحانی می گشت و این باعث شد روحانی در اوایل اردیبهشت 57 به راحتی از گیت فرودگاه از کشور خارج شود. (خاطرات حسن روحانی؛ ص 438)

روحانی : در مسیر تکمیل درسم در رشته حقوق درس می خوندم ، ولی وقتی امام آمدند به پاریس به طور طبیعی درس دیگه رها شد.اون ایام بیشتر فرصت ها مصروف سخنرانی در دانشگاه های مختلف می شد.من در کشورهای اروپایی در دانشگاه های مختلف در ماه هایی که امام در نوفل لوشاتو بودند که من گاهی اونجا بودم گاهی هم در کشورهای مختلف اروپایی برای سخنرانی بودم.بیشترین وقت در اون ایام دیگه برای سخنرانی، حضور در تظاهراتی که شکل داده می شد ،مخصوصا برای تاسوعا و عاشورا که در بسیاری از شهرهای اروپایی تظاهرات مفصلی شکل داده شد.

روضه محضر امام در نوفل لو شاتو

همزمان با فعالیتهای پاریس ، تهران و دیگر شهرهای ایران هم حال و هوای دیگری به خود گرفته بود!

شهید محلاتی : توجه توجه ! بسم الله الرحمن الرحیم، این صدای انقلاب اسلامی ایران است! این صدای انقلاب اسلامی ایران است!
در 12 بهمن روحانی در نوفل لوشاتو بود ولی به دلیل تکمیل شدن ظرفیت هواپیمای امام دیگر جایی برای روحانی در آن پرواز سرنوشت ساز نبود. برای همین به لندن رفت تا با خانواده به ایران بازگردد. (خاطرات حسن روحانی؛ ص 525)
در تهران پس از انقلاب کار زیاد است .همه درگیر ساماندهی انقلاب هستند. از انقلابیون مورد اعتماد دعوت می شود تا هر کدام کار قسمتی از این نظام نوپا را برعهده گیرند.
یک شب در اوایل فروردین 58 حسن روحانی مهمان آیت الله خامنه ای در منزل شان در خیابان ایران بود. (خاطرات حسن روحانی؛ ص 550)

روحانی: ایشون این وظیفه رو به عهده گرفته بودند که ارتش رو سامان بدهند و من وقتی که رفتم خدمت ایشون ، ایشون فرمود که شما بیاید کمک کنید که ما بریم ارتش رو سامان بدیم،در واقع اولین کار در کنار آیت الله خامنه ای سامان دادن نیروهای مسلح بود، اون زمان تو اوایل سال 58 . پادگان ها رو تشکیل می دادیم ،افراد رو دعوت می کردیم چون وضع خاصی بود.تحصن هایی بود در یک مقطعی.تحصن ها رو بایست می شکستیم.

منطبق کردن فضای ارتش به جا مانده از طاغوت با ارزش های انقلابی هم کار راحتی نبود .مثلا در اصلاح پوشش پرسنل اداری خانم .
بعد از انقلاب بحث حجاب خیلی پر رنگ شده بود.اکثریت جامعه به دنبال رعایت شئونات اسلامی در جامعه بودند.

مصاحبه شونده ای در تجمع حجاب: به نظر من حجاب نه تنها به آزادی لطمه نمی زنه بلکه مستلزم آزادی داشتن حجاب است.
مصاحبه شونده ای در تجمع حجاب : این ها برای تفرقه اندازی اداره ها را تعطیل می کنند،مدارس تعطیل می کنن ،الان چند روزیه تو مدارس طوریه درس وجود نداره.
طرح اجباری کردن حجاب در ادارات ارتش به عهده روحانی بود. او این کار را از زنان مستقر در ستاد مشترک ارتش شروع کرد. (خاطرات حسن روحانی؛ ص 570-573)

این مسئولیت های سیاسی و نظامی باعث نمی شد تا روحانی فعالیت های تبلیغی خود را رها کند.

روحانی : پیام امام دقیقا باید مورد توجه همه ی گروه ها قرار بگیره.امام فرمود که هیاهو درست کردن جز دامن زدن به این خیانت کاران که راهشان باز بشود چیز دیگری نیست.
که ما می بینیم در ضمن مقاله ای که تحت همین تیتر نوشته شده به کیا حمله شده ؟ و مواردی که به عنوان موارد تقلب یا به تعبیری که نوشته تقلبات ناجوانمردانه ارتجاع ،می خواهیم ببینیم که ، ما کاری فعلا به انتخابات نداریم که انتخابات مورد حمله قرار گرفته شده، بسیار خب! شما بگید انتخابات ایراد داشته اشکال داشته ،ایراد و اشکالشم مقامات مسئول هستند رسیدگی می کنند،حتی اگه در حد ابطال یک صندوق بود صندوق رو ابطال بکنیم،مسئله ای نیست،در حد ابطال یک شهر بود ما که بحثی نداریم،اون تصمیم گیریش با مقامات مسئول هست.اما ما می بینیم که وقتی تحت عنوان مرتجعین مسئله رو ذکر می کنه دقیقا مسئله ی روحانیت رو در صفحه دوم همین روزنامه طرح می کنه و مرتجعین با بهره گیری از همه شیوه های تقلب رو منتقل می کنه عمدتا به روحانیت و سپاه پاسداران که ما می بینیم هر دو دقیقا نهادهای انقلابی این سرزمین هستند.

همین فعالیتها بود که گروهکها را نسبت به وی حساس کرده بود.

آبان همان سال انقلاب دوم رقم می خورد. دانشجویان لانه جاسوسی آمریکا را برای همیشه تعطیل می کنند.

شعار مردم : آمریکا آمریکا شاه باید پس بدی.
نه سازش نه تسلیم نبرد با آمریکا

برای آمریکا که می خواهد ژست ابر قدرتی بگیرد اوضاع افتضاح است. آنها باید با ایران رابطه برقرار کنند آن هم رابطه کدخدا و رعیت ، مثل زمان شاه!

شعار مردم : مرگ بر آمریکا

اعترافات کارمند سفارت امریکا :
شغل پوششی شما چه بوده ؟
کارشناس سیاسی سفارت
چند سال برای CIA کار کردید؟
کمی بیشتر از بیست سال

اما این امت اکنون امامی دارد که کابوس رعیتی را برای همیشه از یادها برده است.

امام : روابط دارند درست می کنند، میخواهند دوباره ما را برگردانند به آن عهدی که همه چیزمان اختناق در اختناق باشد و همه هستی ما به کام آمریکا برود. ما نخواهیم گذاشت، تا جان داریم نخواهیم گذاشت.

با این حال اول کارتر و بعد ریگان مایل به از سرگیری رابطه با ایران هستند منتها با ایرانیِ مطلوب خودِ آمریکا !
در سال 65 ماجرای ربوده شدن چند آمریکایی در بیروت هم مزید بر علت شده است تا به بهانه واسطه گری ایران برای مذاکره آمریکا و حزب ا… پای آمریکایی به ایران باز شود. (کتاب مک فارلین با چشم باز؛ ص 19)
آن ها برای نزدیک شدن به ایران اول سلاح های مورد نیازمان در جنگ را از طریق واسطه به ما می فروشند. چند وقت بعد به واسطه ی ایرانی می گویند می خواهند مستقیم به مقامات ایران سلاح بفروشند . واسطه ایرانی هاشمی رفسنجانی را در جریان قرار می دهد و می گویند در چند روز آتی چند آمریکایی به ایران می آیند. (کتاب 40 تدبیر؛ ص 108-113)
بعد ها ریگان درباره علت این سفر می گوید: هدف اصلی ما از مذاکرات و ارسال سلاح محرمانه یه ایران، ایجاد ارتباط مناسب با رهبران احتمالی آینده ایران بوده و موضوع گروگان ها فرعی و جانبی است. (روزنامه النهار؛14تشرین الثانی 1986)
بنابرتصمیم نظام قرار نیست مسئولان رده بالا با آن ها مذاکره کنند. هدیه ها را هم نپذیرفتند. (کتاب مک فارلین با چشم باز؛ ص 16)
به گفته هاشمی رفسنجانی مذاکرات در سطح دکتر هادی و دکتر روحانی مخفی نگه داشته می شود و مذاکره محدود به مسئاله گروگان های آمریکایی در لبنان می شود. (خاطرات هاشمی رفسنجانی؛ 5 خرداد ١٣٦٥)
اما طرف آمریکایی خواهان مذاکره در مسائل کلی و سیاسی است.
دور اول مذاکرات دو ساعت بود با حضور مک فارلین، مک فارلین حضور خودش را در ایران برای ایجاد پل ارتباطی بین دو کشور اعلام می کند و می گوید آمریکا آمادگی دارد برای تامین برخی اقلام مورد نیاز ایران کمک کند. برای دورهای بعدی مک فارلین به دلیل اینکه خود را در سطح وزیر می دانست حاضر به مذاکره با غیر هم سطح خود نشد و در مذاکره حضور نداشت. تا روز هفتم خرداد هفت دور مذاکره کردند. (کتاب مک فارلین با چشم باز؛ ص 15-17)
در این هفت دور آمریکایی ها دائما در خواست دیدار با مقامات عالی رتبه نظام را تکرار می کردند اما در این طرف کسی پاسخگوی چراغ سبز آمریکایی نبود. مقامات ایرانی حاضر نبودند با کسانی که در رسانه ها و افکار عمومی علیه ملت ایران صحبت می کنند و بارها ایران را تهدید و تحریم کرده اند مذاکرات محرمانه داشته باشند.
پس از هفت دور امریکایی ها از همان راهی که آمده بودند، بر می گردند. (کتاب مک فارلین با چشم باز؛ ص17)
ایران آن سلاح های همراه شان را که بر چسب اسرائیلی دارد نمی پذیرد. (کتاب 40 تدبیر؛ ص 108-113)
بعدها موساد طی چند مقاله در مطبوعات سعی میکند این مساله را افشا کند. امام خمینی که همیشه بی پرده با مردم سخن می گفت به هاشمی رفسنجانی می گوید تا این قضیه را در 13 آبان برای مردم شرح دهد. (کتاب 40 تدبیر؛ ص 108-113)

هاشمی رفسنجانی :آقایون صریحا دروغ به ملت امریکا گفتند که ما با پاسپورت خودمان رفتیم ایران،در صورتی که فوتوکپی پاسپورت هایی که اینها داشتند الان پیش ما موجوده که ایرلندیه.
یکیش را بهتون نشون میدم،به عنوان نمونه ،بقیه ش مال بعده ،اینا همه پاسپورت های ایرلندی آقایونه ،این مال آقای مک فارلین.
و این باعث می شود آمریکایی ها که به دنبال سیاست چماق و هویج در رفتار با ایران بودند در افکار عمومی جهان رسوا شده و دومین رسوایی تاریخی آمریکا، ایران گیت رقم بخورد.

الیور نورس (از هیأت دیپلماتیک مک فارلین): من قطعا این کار را انجام دادم،همان طور که در اظهاراتم گفتم از این کار شرمنده نیستم .به من مأموریت داده شد و من تلاش کردم تا آن را انجام دهم.

از بعد از دعوت آیت الله خامنه‌ای به ارتش روحانی به عالم سیاست هم وارد میشود. همزمان با مسئولیت های ارتش روحانی در دور اول مجلس شورای اسلامی از طرف مردم سمنان به مجلس راه می یابد.4 دور بعدی مجلس هم نماینده تهران است.
رئیس کمیسیون دفاع،نایب رئیس اول مجلس و رئیس کمیسیون سیاست خارجی از مسئولیت های روحانی است.

روحانی در مجلس : در مورد رای گیری اکثریت باشه و از این شش نفر از هر قوه ای حتما یک نفر هم رای داده باشه به این صورت،یعنی …
هاشمی رفسنجانی : این رد شد،دیگه وقتی دو نفر یک پیشنهاد دادند جداگانه بحث نکنید.
روحانی : کی رد شد؟
هاشمی رفسنجانی : آقای دکتر صحابی هم داده بودند رد شد.
روحانی : نه این نبود که رد شد که ! شش نفر با توجه به اینکه در رای گیری حتما از هر قوه ای …
هاشمی رفسنجانی :اصلا دو نفر بودند رد شد ،دیگه شما اینو جزئیات شو پیش نرین.
روحانی: نه نه ،با این کیفیت،با این قید که رد نشده آقای هاشمی!

در دور اول مجلس روحانی رئیس شورای نظارت بر صدا و سیما است.

مصاحبه با روحانی : دکتر روحانی بفرمائید که به همراه سایر اعضای شورای سرپرستی رادیو تلوزیون امروز به حضور امام خمینی رهبر انقلاب رسیدید چه مسائلی مطرح شد و امام چه رهنمودهایی رو دادند؟ من خواهشم اینه که قبل از اینکه شما اینو بفرمائین سایر اعضای گروه شورای سرپرستی رو معرفی بفرمائین.
روحانی : بسم الله الرحمن الرحیم. من هم ابتدا برادران عزیز رو معرفی می کنم.اعضای شورای سرپرستی و بعد هم خلاصه ای از آنچه که امام به عنوان رهنمود فرمودند برای ملت عزیز ایران بیان می کنم.
جناب آقای جنتی، عضو شورای سرپرستی و منتخب از طرف قوه ی قضائیه
جناب آقای غفاری ، عضو شورای سرپرستی از طرف قوه ی مجریه
جناب آقای توکلی نماینده ی مجلس و عضو علی البدل از طرف قوه ی مقننه
جناب آقای دکتر عباس شیبانی عضو علی البدل از طرف قوه ی قضائیه

در آن زمان محمد هاشمی ریاست صدا و سیما را بر عهده دارد .
بین رئیس شورا و رئیس سازمان اختلافات زیادی است تا اینکه روحانی محمد هاشمی را عزل می کند. (خاطرات هاشمی رفسنجانی؛ 29 تیر 1362)
امام که از این اتفاق آزرده شده اند، نظرشان این است که شورای نظارت بر صدا و سیما نباید در کار سازمان دخالت کند و این معنی قانون اساسی نیست که سه قوه در کار سازمان صدا و سیما مداخله کنند. ایشان از طریق احمد اقا به هاشمی رفسنجانی که آن زمان رئیس مجلس است می گویند تا روحانی از شورای نظارت بر صدا و سیما استعفا دهد. روحانی که از این اتفاق ناراحت شده است از امام وقت ملاقاتی می خواهد ولی امام نمی پذیرند و نظرشان این است که شورای نظارت بر صدا و سیما خطا انجام داده است. (خاطرات هاشمی رفسنجانی؛ 30 و 31تیر 1362، 1 مرداد 1362)
روحانی در عرصه سیاسی همچون عرصه تبلیغی نیروی فعالی بود.در مرداد سال 64 قرار بود رئیس جمهور نخست وزیر جدید را معرفی کند.رئیس جمهور وقت بنا بر شرایط کشور با انتخاب مجدد آقای میرحسین موسوی به نخست وزیری موافقت می کند.اما جمعی از نمایندگان مخالف هستند.
امام خمینی اختلافات را در آن برهه حسای از جنگ مناسب نمی دانند. با این حال 99 نفر از نمایندگان حتی پس از توصیه امام هم میرحسین موسوی را مناسب نخست وزیری ندانسته و به او رأی مخالف می دهند.
این جمع بعد ها به 99 نفر معروف می شود که حسن روحانی یکی از فعالین این جمع است. (روزنامه مردم سالاری؛ 31 فروردین 1388)
از قبل از انقلاب روحانی عضو جامعه روحانیت مبارز است. .وی از همان سال های قبل از انقلاب در این گروه سیاسی فعالیت می کرد. (خاطرات حسن روحانی؛ ص 427-432)
روحانی فعالیت خود را در این گروه تا همین الان ادامه داده است.
در دور ششم مجلس هم در لیست جامعه روحانیت مبارز همراه شخصیت هایی چون هاشمی رفسنجانی ،جواد لاریجانی ، حدادعادل و محمود احمدی نژاد قرار گرفته بود.
البته آن دوره لیست اصلاحطلبان به سر لیستی محمد رضا خاتمی پیروز انتخابات شد و کرسی های مجلس را بدست گرفت.

هاشمی رفسنجانی : گروه از دوستان معتدل که اون موقع خیلی کم گیر می آمدند ، گروه عقلا را در مجلس تشکیل داده بودند.
روحانی : ما در سال 64 یک جلسه ای تشکیل دادیم با نمایندگان مجلس ،البته معروف بود به جلسه عقلا.

اما این مجمع عقلا برای چه هدفی تشکیل شده بود؟!
هاشمی رفسنجانی : یکی از جاهایی که خیلی تأکید می کردن در سیاست های جنگی بود که شاید بی تاثیر هم نبود در خاتمه جنگ ،شاید نه حتما تاثیر داشتند.
روحانی : ما در این که جنگ چی کار باید بکنیم اول اختلاف نظر داشتیم.
محسن رضایی: ما در عملیات رمضان رفتیم وارد خاک عراق شدیم ،یک قطعه ای از خاک عراق رو گرفتیم از اونجا به بعد یک بحث هایی مطرح شد که بیشتر درگوشی بود و بعضی از این آقایون اون شهامت لازم رو در اینکه به طور جدی بیان بحث کنن با امام یا با مسئولان اصلی کشور که تصمیم گیرنده بودند ،نداشتند.در گوشی یا بعضی جاها یک جلساتی می گذاشتن که این تا والفجر مقدماتی و همین طور ادامه پیدا کرد.
هاشمی رفسنجانی : سال ها بود که این حرف مطرح بود منتها در محافل خصوصی،خیلی خصوصی،می گفتن ما باید جنگ رو تموم کنیم.
محسن رضایی: خبرشم به رزمندگان می رسید،فکر می کردن یک دوگانگی در مرکزیت ایران هست.امام یه نظراتی داره یه عده دیگه نشستن و به صورت پنهانی جلسات دیگه ای دارن.این باعث نگرانی در جبهه های جنگ شده بود.
روحانی : یکی از اعضای جلسه ظاهرا میره با آقای رضایی صحبت می کنه ،با آقای محسن رضایی که فرمانده سپاه بودن،به ایشون میگه که یک جلسه ای هست که نمایندگان مجلس دارن و در اونجا دارن طراحی صلح می کنن که چجوری صلح کنیم با صدام . ایشون یک نامه ای می نویسه با امام و میگه که شما که این همه تاکید می کنید برای جنگ و ادامه جنگ ،در مجلس یک گروهی هستند،اسم منم می بره ،با حضور فلانی و این ها راجع به صلح دارن بحث می کنن.
محسن رضایی: شاید دلیل اینکه این آقایون این مسئله رو طرح کردن این بوده که قبلا یه چیزایی تو ذهنشون بود ولی چون رزمندگان ما همش در حال پیروزی بودند شهامت لازم رو در رابطه با طرح این مسئله نداشتند ولی بعد از عدم الفتح والفجر مقدماتی کم کم یه مباحثی مطرح شد که خوبه دیگه ایران جنگ رو همینجا در حقیقت تمام بکنه.اما نمی گفتند که چطور؟ چون وقتی می گفتند جنگ رو ایران تموم بکنه ازشون سوال می کردن خب چیکار بکنه ایران جنگ رو تموم بکنه؟ باید یه قرارداد صلحی باشه دیگه.چون این دو طرف داره و اگر منظورتون این است که ما عملیات نکنیم ،فرض کنیم ما هفت ماه هشت ماه عملیات نکردیم اگه بعد از 7-8 ماه اون شروع کرد به حمله کردن و یه جایی رو اومد گرفت شما جواب این رو چی می دین؟ اونا هیچ پاسخی نداشتن.می گفتن که ما تلا ش باید بکنیم که بریم دنبال این که صلح بشه .باید بریم صلح بکنیم.
بعد وقتی سوال بعد طرح می شد که خب مگه کسی مزاحم تون هست؟مگه کسی مانع شما هست؟چون هیچ هیأت صلحی نبود که از اول جنگ تا آخر جنگ تقاضای رفت و آمد با ایران کرده باشه و ایران اینا رو رد کرده باشه .یک سند نیست .ما نمی خواستیم جنگ طولانی بشه.اینایی که می گفتن عملیات نکنیم منظورشون این بود که جنگ بیست سال طول بکشه،بیست سی سال طول بکشه. در حالی که ما فکر می کردیم جنگ باید زودتر تموم بشه و زود تمام نخواهد شد مگر اینکه ما به دشمن فشار بیاریم که اون ها شرایط ایران رو که یک شرایط عادلانه ای بود بپذیرن،حداقل 1975 رو بپذیرن. یعنی اعلام بکنن ما موافقت نامه 1975 رو قبول داریم.کسی نمی گفت اینو. اصلا حتی از مرز بین المللم اسم نمی آوردن.
روحانی : خب این بحث وجود داشت که واقعا نظر امام در نهایت چی هست.
محسن رضایی: امامم همیشه همینو می گفت ، می گفت که اولا از خاک ما برید بیرون، داخل خاک ما نباشید، ثانیا کسی که تجاوز کرده این رو تنبیه کنید. نمی گفتن امام که این رو بگیرید بدید ما می خوایم تنبیه بکنیم .یعنی یه شرایط سختی هم امام نمی ذاشتن که از نظر منطق بین المللی سخت باشه عمل کردنش و بعد هم می گفت غرامت ما رو بدید.خسارتی شما به ما وارد کردید،این شرایط رو هم امام برای این میخواست
که دیگه کسی جرات نکنه به ایران حمله بکنه ،اینا رو که امام می گفت در حقیقت می خواست حالا که جنگ شده یه جنگ بیشتر نباشه ،مگر یه کشوری چندتا جنگ باید بکنه؟ لذا امام می خواست خیالش راحت باشه که دیگه جنگی نشه یعنی صلحی که منجر به یک امنیت کامل بشه.
صدای امام:
ما از اول جنگ با کسی نداشتیم؛ لکن با صدام صلح نمی توانیم بکنیم.
صدام یک جانی است که به هیچ یک از تعهداتی که می کند اعتبار قائل نیست.
او با دولت سابق با اینکه غیر قانونی بود تعهد کرده بود و آن را هم بهم زد.
او هر روز عوض میکند افکارش را !
او انسانی نیست که بشود با او صلح کرد.
شما گمان میکنید که اگر ما با صدام صلح کنیم به این صلح ادامه میدهد؟!
این جلسات خصوصی ادامه داشت تا اینکه امام در نهایت از جلسه عقلا و بحث‌هایشان در مورد توقف جنگ اطلاع می‌یابد و از هاشمی رفسنجانی توضیح ‌می‌خواهد. (خاطرات هاشمی؛ 10 خرداد 1365)
روحانی : آقای هاشمی که رفته بود خدمت امام، امام بهشون گفته بود که این چیه که به من نوشتن؟ شنیدم فلانی ،خبر من، فلانی هم هست ،چون امام می دونست من مسئولیت های جنگ رو دارم .آقای هاشمی گفت نه اینطور نیست ،من خبر دارم،جلسه با اطلاع من هست،من مطلع هستم ،همچین چیزی نیست.
محسن رضایی: امام بهشون پیام داد که این جلسات چیه ؟این جلسات ماهیتش چیه؟ چون مخفیانه این جلسات تشکیل شده بود بعد هم به گوش همه می رسید.
روحانی : جلسه شل شد دیگه ،یعنی اون استحکام شو از دست داد و جلسه م بعد تعطیل شد.

حسن روحانی در سال 1368 از طرف مقام معظم رهبری به نمایندگی ایشان در شورای عالی امنیت ملی انتخاب میشود ،همچنین رئیس جمهور نیز ایشان را به عنوان دبیر این شورا معرفی می کند.
آن سالها شورای عالی امنیت ملی هم چالش‌های داخلی داشت و هم چالش‌های بین المللی.
اتفاقاتی مثل حرکت‌های تشنج آفرین مرحوم منتظری که به حصر ایشان با تصویب شورای عالی امنیت ملی منجر شد، بحران‌های روزنامه‌های زنجیره ای، التهاب آفرینی های دوران اصلاحات، چراغ سبزهای تجدیدنظرطلبان به غرب خصوصا آمریکا همه و همه باعث می‌شد تا عملکرد شورای عالی امنیت ملی حساس‌تر شود.
یکی از این بحرانها واقعه ای بود که در تاریخ سیاسی ایران به 18 تیر معروف شد.
در تیرماه 1378 روزنامه سلام برای فشار به مجلس جهت تصویب نکردن طرح اصلاحیه قانون مطبوعات اعلام می‌کند، سعید امامی که در پرونده قتل‌های زنجیره ای از وی نام برده می‌شود این طرح را پیشنهاد داده است.
وزارت اطلاعات از روزنامه سلام به علت نشر اکاذیب شکایت می‌کند و روزنامه سلام که در آن زمان سردبیرش عباس عبدی و مدیر مسئولش موسوی خوئینی ها مرد خاکستری اصلاحات است توقیف می شود.
تعدادی از دانشجویان دانشگاه تهران در اعتراض به این توقیف تحصن می کنند و این تحصن با تحریک عده ای از اصلاحطلبان افراطی که به نهادهای سیاسی و امنیتی دولت وقت رفت و آمد داشتند، جرقه ای می‌شود برای اتفاقاتی که دیگر آرام کردنش از خود دولت هم برنمی‌آمد. (کتاب 40 تدبیر؛ ص 196-203)

مرتضی نبوی (فعال سیاسی) : من مجموعه ی حوادثی که تو کوی دانشگاه اتفاق افتاد رو نمی خوام توجیهش کنم بگم که اونا چیزای درستی بود اما در عین حال معلوم بود که برنامه ست که این حادثه اتفاق بیفته و بعد با همون ابزار رسانه ای یک فضایی درست کنند،یه فضایی که دانشجو رو ریختند ،کشتند ، از دانشگاه پرتش کردند ، کجا نشستید؟
محمد علی ابطحی (فعال سیاسی اصلاح طلب): ما در هیئت دولت بودیم .گزارش هایی که آوردن این بود که ترمینال جنوب آتش گرفته ، بانک توی یکی از نقاط جمهوری تهران آتش گرفته ،اینور آتش گرفته، اونور ،یعنی یک تشنج سراسری بود دیگه اون ربطی به حرکت دانشجویی ،اعتراض دانشجویی که به خاطر حمله به خوابگاه بود دیگه هیچ کس نمی تونست دیگه تحلیل به اون بکنه .
علیرضا زاکانی (مسئول بسیج دانشجویی دانشگاه تهران در سال 78): هم زمان خیابون فاطمی شلوغ شد و بستنش و نقاب دارها اومدن و این حرفا.
مرتضی نبوی (فعال سیاسی): اون موقع شورای عالی امنیت ملی هرچی می نشستن بلند می شدن مجوز نمی داد که غیر از نیروی انتظامی بیاد و این صحنه ها رو کنترل کنه .تا کی؟ تا عصر 22 تیر که آقای روحانی دبیر وقت شورای عالی امنیت ملی میگه ایشون فرانسه بود برگشت دید اوضاع اینجوریه به مسئولیت خودش اعلام کرد که بسیج وارد صحنه بشه ، به محض اینکه این اعلام انجام گرفت تقریبا قائله خوابید.
علیرضا زاکانی (مسئول بسیج دانشجویی دانشگاه تهران در سال 78): تو اون ایام تمام سعی و تلاش بنده این بود که از شدت درگیری ها کم بکنم و عقلانیت رو حاکم بکنم بشینیم حرف بزنیم .
روحانی : مسئولین ما هم قاعدتا از جنس مردم و در کنار مردم و برخاسته از خود مردم و قاعدتا و معمولا منتخب خود این مردم بودن.
اما همواره مردم پیشتاز بودن ،تو دفاع مقدس، خب همه حضور داشتن ،حالا مسئولین نظامی اعم از ارتش سپاه و نیروی انتظامی و همه ی مسئولینی که به یه نوعی وظیفه داشتن به هرحال تو دفاع مقدس باشن.
امام آدم می بینه پیشتاز بسیجه، علی رغم اینکه همه ی اون ها تلاش کردن ، همه ی اون ها تو صحنه بودن ، همه ی اون ها فداکاری کردن ولی اون نیروی مردمی که بسیج هست می بینیم یک قدم جلوتر است از دیگران ، او هست که خط رو میشکافه ،او هست که میدان مین رو باز می کنه ، او هست که اون شور و نشاط جهاد رو در سراسر کشور به اوج می رسونه.
در 23 تیرماه به دعوت شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی راهپیمایی مردمی در محکومیت حرکت اغتشاشگران برگزار شد.

علیرضا زاکانی(مسئول بسیج دانشجویی دانشگاه تهران در سال 78): خود ما حدس و گمان نمی زدیم که مردم با این موج بیان توی خیابون ها ،که سیلی از مردم ، حرکت میلیونی شکل گرفته بود.

شعار مردم در23 تیر : ای رهبر آزاده ،آماده ایم آماده
مرگ بر ضد ولایت فقیه

علیرضا زاکانی (مسئول بسیج دانشجویی دانشگاه تهران در سال 78): روز 23 تیر بنده سخنران دانشجویی بودم ایشون سخنران اصلی بود. اون روز که آقای روحانی رو خواستن بیاد سخنرانی بکنه خیلی ها حاضر نشدن صحبت بکنن ،خیلی ها که نه دو سه نفر، که اسم شونم تو ذهنمه، نمیخوام بگم.حاضر نشدن بیان صحبت بکنن ولی آقای روحانی اومد صحبت کرد.صحبتشم الحق و الانصاف سخنرانی خوبی بود.
محمد علی ابطحی (فعال سیاسی اصلاح طلب) :توی راهپیمایی 23 تیر سخنرانی که همه پیشنهاد می کردن آقای خاتمی بود و من فکر می کنم شاید مثلا اگه یکی از اشتباهات سیاسی مونو بخوایم بررسی کنیم این بود که آقای خاتمی نرفت اونجا صحبت بکنه.

این سخنرانی مهم رئیس جمهور آینده ایران که به طرز عجیبی از آرشیوهای رسمی کشور حذف شده است، اتحاد حاکمیت با مردم در نفی هرگونه اغتشاشگری را نشان داد.

روحانی : خوشبختانه اکثر این عناصر در ظرف دیروز و دیشب دستگیر شدند.
مقام معظم رهبری : آن کسی که این حوادث را خنثی کرد، مردم بودند. روز بیست و سوم تیر سال 78 مردم آمدند در خیابانها، توطئه ی دشمن را که سالها برایش برنامه ریزی کرده بودند، در یک روز باطل کردند.

فعالیتهای زیاد روحانی وی را از فکر ادامه تحصیل بازنداشت. وی در سال 1375 مدرک کارشناسی ارشدش را از دانشگاه گلاسکو بریتانیا می گیرد و در سال 1378 نیز از همان دانشگاه موفق به اخذ درجه دکترا می شود. (روزنامه شرق؛ 9 تیر 1392)
در سالهای دبیری روحانی در شورای عالی امنیت چالش‌های بین المللی هم کم نبود.
ولی آن‌سالها همه شورا را با یک پرونده خاص می‌شناختند.

روحانی : در بحث هسته ای هم که خب سر صدا از تابستان 1381 شروع شد و بعد سر صدا ادامه پیدا کرد منجر شد به سفر آقای البرادعی به تهران در اسفند سال 1381.

آمریکا که خود را فاتح بغداد میداند قصد دارد تا با کمک شرکای اروپایی خود و تهدیدهای سیاسی مانع دستیابی ایران به فناوری هسته ای شود.

روحانی : در خرداد شورای حکام یه بیانیه ای صادر کرد،گذشت،کار پرونده ی هسته ای در اختیار سازمان انرژی اتمی خودمون در ایران و کمابیش وزارت خارجه ،به این ها مربوط می شد.
در شهریور 82 یک قطع نامه بسیار شدید الحنی درآژانس علیه ایران صادر شد. از اونجا بود که در واقع تصمیم مسئولین نظام بر این شد که این پرونده منتقل شه به دبیرخانه شورای عالی امنیت ملی.

دبیر شورا هم در روزنامه ها لقب شیخ دیپلمات گرفته بود.
سه وزیر اروپایی که با طناب آمریکا در باتلاق جنگ عراق و افغانستان فرو رفته بودند، به ایران آمدند تا…جان ساورز ( عضو تیم مذاکره کننده انگلیس) : ما به تهران رفتیم تا آنها را قانع کنیم که غنی سازی اورانیوم را متوقف کنند. همچنین هر چیز دیگری که ربطی به غنی سازی دارد را باید برای همیشه متوقف کنند.بنابراین تلاش کردیم آنها را مجبور کنیم تا با تعلیق موافقت کنند.

دکتر حسن روحانی که در آن زمان دبیر شورای عالی امنیت ملی بود به همراه تیم مذاکره کننده اش متشکل از جواد ظریف و حسین موسویان برای مذاکره با اروپاییان به سعدآباد رفت.
ایران به دنبال حق غنی سازی اورانیوم تحت معاهده NPT بود. اما طرف غربی تعطیلی فرآیند غنی سازی را می‌خواست. و این یعنی ایران برای نیروگاهش هم سوختی نداشته باشد.

روحانی : جمهوری اسلامی ایران همانند سایر کشورهایی که امضا کننده NPT هستند باید به همه ی حقوق قانونی خودش در زمینه ی صلح آمیز و فعالیت های هسته ای صلح آمیز برسه.
جان ساورز ( عضو تیم مذاکره کننده انگلیس) : روحانی موافقت کرد که آنها مواد رادیواکتیو را به سانتریفیوژها تزریق نکنند.
جواد ظریف : معنای آن این بود که ایران غنی سازی انجام نخواهد داد و این به معنای تعلیق بود.

اما طرف غربی به این هم رضایت نمیداد و دنبال تعریف خود از تعلیق بود.

استانیسلاس دو لابولایه ( عضو تیم مذاکره کننده فرانسوی): برای ما این تعریف بسیار ضعیف بود ،تمام فعالیت های غنی سازی باید معلق شود.همین جا ما به یک مشکل برخوردیم.

آنها به هیچ قیمتی نمی خواستند در داخل ایران غنی سازی صورت گیرد. تیم مذاکره کننده ایران دو ساعت تمام مقاومت کرد.

جک استرو (وزیر خارجه سابق انگلیس): روحانی به ساعتش نگاه کرد و گفت خب الان زمان آن است که برویم و گزارش را به رئیس جمهور بدهیم و سپس اتفاق غیر عادی افتاد،چیزی کاملا برنامه ریزی نشده.

این بار وزیر خارجه آلمان در نقش پلیس بد ظاهر شد.

جان ساورز ( عضو تیم مذاکره کننده انگلیس) : و یوشکا ناگهان به روی میز کوبید و گفت : ببین الان هیچ فایده ای ندارد که ما برویم و رئیس جمهورتان را ببینیم و یا به خبرنگارن بگوییم ما به هیچ توافقی نرسیدیم.
یوشکا فیشر (وزیر خارجه سابق آلمان ): ما که احمق نیستیم که توی اتاق کنفرانس بنشینیم و مؤدب باشیم و تلاش کنیم احساس بدی به میزبان منتقل نشود.
جان ساورز ( عضو تیم مذاکره کننده انگلیس) : روحانی گفت خب این بیشترین چیزی است که ما می توانیم درباره اش به توافق برسیم. یوشکا هم در پاسخ گفت : پس شاید برای ما بهتر باشد برویم سوار هواپیماهایمان شویم.
جک استرو (وزیر خارجه سابق انگلیس): می توانستی بگی که این آدم ها الان دارند فکر می کنند که خدای من قرار نبود اینطوری بشه !

تیم مذاکره کننده برای حفظ وجهه و اعتبار سیاسی خود برای افکار عمومی داخل نیاز به یک توافق هرچند حداقلی داشت.

مکالمه ی جواد ظریف با البرادعی : بسیاری از کاندیداهای انتخابات ریاست جمهوری (ایران) از شکست مذاکرات ما سود می برند.آنها موفقیتی در این گفتگوها نمی بینند و از طرفی آن ها آدم های پرنفوذی هم هستند . اعتبار اروپایی ها و مذاکره کنندگان ایرانی هر دو در ایران از دست رفته است. این تنها مشکل اعتماد به آن ها نبود ،این مشکل اعتماد به جبهه ی ما هم بود ،اعتماد به نوع اعتبار ما در خانه .
جک استرو (وزیر خارجه سابق انگلیس): این تقریبا یک شکست کامل بود.
جواد ظریف : و فکر می کنم هر دو طرف تصمیم گرفتند که زمان استراحت اعلام کنند و درباره اش کمی صحبت کنند.

روحانی فرصتی پیدا کرد تا با رئیس جمهور مشورت کند.

جان ساورز ( عضو تیم مذاکره کننده انگلیس) : روحانی موبایلش را درآورد .
سید محمد خاتمی : اون ها می گفتند که کلیه ی فعالیت هایی که به نحوی مرتبط هست به این مسئله باید تعلیق بشه .ما این رو قبول نداشتیم.
جان ساورز ( عضو تیم مذاکره کننده انگلیس) : او خیلی آهسته صحبت می کرد اما به وضوح گفتگویی بسیار سخت و سنگینی با آن سوی خط در جریان بود.

طرف غربی که اشتیاق تیم ایرانی برای یک توافق را فهمیده بود موضع خود را سرسخت تر کرد.

سید محمد خاتمی : می گفتن خب حالا که شما نمی تونین به توافق برسید این رو واگذار کنید به تفسیری که آژانس از این مسئله داره.
روحانی : پروتکل الحاقی را جمهوری اسلامی ایران امضا خواهد کرد.
ایران در این بازی سیاسی به آژانس اتمی اعتماد کرد و با اروپایی ها به توافق رسید.

حسین موسویان ( معاون اسبق تیم مذاکرات هسته ای ): شاید چیز نگفته ای که تا حالا نبوده من بگم این که آقای روحانی توی ملاقات خصوصی از آقای البرادعی سوال کرد این تعلیقی که شما می گید یعنی چی؟
آقای البرادعی به آقای روحانی گفت که فقط مواد به سانتریفیوژها وارد نشه، تعریف تعلیق.
جواد ظریف : دکتر البرادعی روز قبل آن ها را دیده بود و آن ها راجع به معنی تعلیق گفتگو کرده بودند.دکتر روحانی معتقد بود که البرادعی بر این باور است که تعلیق اساسا یعنی عدم تزریق اورانیم به سانتریفیوژها.
حسین موسویان ( معاون اسبق تیم مذاکرات هسته ای ) : وقتی توافق نامه امضا شده و قطع نامه ی شورای حکام صادر شد ،خب ما به آژانس گفتیم اینو کتبی تعریف کنید دیگه ،تعریف کتبی تونو بدید به ما و اروپا .
اونجا جایی بود که البرادعی تحت فشار غربی ها یک تعریف فوق العاده گسترده ای از تعلیق داد ،یعنی قطعه، مونتاژ ،تولید سانتریفیوژ ،حتی ساخت و ساز ،تحقیقات ، اصفهان ، همه ی اینا رو آورده بود تو تعلیق .
سید محمد خاتمی : متاسفانه آقای البرادعی علی رغم قولی که ،یعنی علی رغم حرفی که زده بود و علی رغم معیارهایی که بود یک جور دیگری تعلیق رومطرح کردن که به نظر ما امر بسیار خلاف اخلاقی بود .
یوشکا فیشر (وزیر خارجه سابق آلمان ): ما هم در بازی پوکر ضعیف نبودیم.در بازی پوکر سیاسی ،منظورم اروپایی هاست.

ایران اکنون فهمیده بود که اشتباه کرده است ولی مقداری دیر شده بود! 21 ماه فعالیتهای هسته ای ایران در حال تعلیق قرار داشت و این تعلیق داوطلبانه هم مانع صدور قطعنامه شورای حکام علیه ایران نشد.

مقام معظم رهبری : من همان وقت هم گفتم، در جلسه ی مسئولین که بعدها از تلویزیون پخش شد، گفتم چنانچه بخواهند به روند مطالبه ی پی در پی ادامه بدهند بنده خودم وارد میدان میشوم وهمین کاررا هم کردم. بنده گفتم که بایستی این روند عقب نشینی متوقف بشه وتبدیل بشود به مسیر پیش روی و اولین قدمش هم باید در همان دولتی انجام بگیره که این عقب نشینی در آن دولت انجام گرفته بود و همین کار هم شد.

اما دیگر حسن روحانی در مدیریت پرونده هسته ای ایران نقشی نداشت و به دعوت هاشمی رفسنجانی به مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام رفت.
در 17 اردیبهشت 1392 حسن روحانی پس از 8 سال دوری از عرصه سیاست با سودای ریاست جمهوری پا در کارزار انتخابات می نهد…

No responses yet

  • Recent Posts

    • زیر ذره‌بین رسانه‌ها: «چراغ سبزی که اسرائیل برای اقدام علیه ایران منتظرش بود»
    • درباره تصویر معترضی که مقابل یگان ویژه وسط خیابان نشسته‌ بود، چه می‌دانیم؟
    • سومین روز اعتراضات در ایران؛ تجمع در دانشگاه‌ها، گاز اشک‌آور در کرمانشاه
    • تجمع‌های اعتراضی در اعتراض به افزایش قیمت‌ها برای دومین روز در تهران ادامه یافت
    • دنیای خیالی آخون‌ها!!
  • Recent Comments

    No comments to show.

Free WordPress Theme | Web Hosting Geeksاخبار Copyright © 2026 All Rights Reserved .