اخبار

  • صحفه نخست
  • Sample Page
  • خُسن آقا

Archive for the 'حقوق بشر' Category

Nov 03 2014

رادان: بزرگ‌نمایی بیش از حد اسیدپاشی بدتر از اصل قضیه است

نوشته: خُسن آقا در بخش: تروریزم,جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی

رادیوفردا: احمدرضا رادان، رئیس مرکز مطالعات راهبردی نیروی انتظامی، می‌گوید که «بزرگ‌نمایی بیش از حد» اسیدپاشی‌های اصفهان، بدتر از «قضیه» اسیدپاشی بوده و مورد «سوءاستفاده دشمنان» قرار گرفته‌است.

به گزارش خبرگزاری ایلنا، احمدرضا رادان روز یک‌شنبه ۱۱ آبان گفت که دستگاه‌های امنیتی کشور «با دقت و سرعت لازم» اسیدپاشی‌های اصفهان را بررسی و به زودی عاملان این حادثه را دستگیر می‌کنند.

وی اضافه کرد: «یک موضوع بدتر در این قضیه وجود داشت و آن هم بزرگ‌نمایی بیش از حد بود که مورد سوءاستفاده دشمنان قرار گرفت.»

در هفته‌های گذشته تعدادی از مسئولان ایران نسبت به نحوه انعکاس اخبار اسیدپاشی در رسانه‌های ایران و همچنین مرتبط دانستن این حوادث با «امر به معروف و نهی از منکر» انتقاد کرده‌اند.

با وجود عدم بازداشت عامل یا عوامل اسیدپاشی در اصفهان، برخی مقامات جمهوری اسلامی با قاطعیت تاکید می‌کنند که اسیدپاشی‌های اخیر ارتباطی با موضوع حجاب و «امر به معروف و نهی از منکر» ندارد.

محمدحسن ابوترابی فرد، نایب رئیس مجلس ایران، روز شنبه ۱۰ آبان گفته‌است: «بررسی‌ها نشان می‌دهد اسیدپاشی در اصفهان یک اقدام سازمان‌یافته تیمی نبوده و از سوی فردی که ضدیت و معاندت با نظام اسلامی و ارزش‌های اسلامی داشته، انجام گرفته‌است.»

به گزارش خبرگزاری ایرنا وی درعین حال تصریح کرد: «بنابراین شناسایی این موضوع زمان‌بر بوده و قوای سه‌گانه نیز شناسایی مجرم یا مجرمان را در دستور کار خود قرار داده‌اند.»

صادق آملی لاریجانی، رئیس قوه قضاییه ایران، ۴ آبان ضمن انتقاد از مرتبط دانستن اسیدپاشی‌های اصفهان با «امر به معروف» گفته بود: «برای برخی از رسانه‌های داخلی متاسفم که این کار را انجام می‌دهند».

روز جمعه ۹ آبان برخی از ائمه جمعه در ایران، اسیدپاشی‌ها را «توطئه دشمن» برای تخریب طرح حمایت از «آمران به معروف و ناهیان از منکر» خوانده و خواستار مجازات عاملان اسیدپاشی‌ها و همچنین رسانه‌هایی شده بودند که اسیدپاشی‌ها را به طرح امر به معروف و نهی از منکر نسبت داده‌اند.

اکبرهاشمی رفسنجانی، رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام ایران، روز یک‌شنبه ۱۱ آبان «اعمال زشت» افرادی را که امنیت روانی جامعه را برهم می‌زنند، نکوهش کرد.

به گزارش وب‌سایت آقای هاشمی رفسنجانی، وی گفت: «امیدواریم کسانی که سلامت یک انسان و به خصوص یک زن را برای همیشه از وی می‌گیرند، شناسایی و به سزای اعمال خود برسند.»

به گزارش خبرگزاری ایرنا روز شنبه دهم آبان، میثم جهانی‌پور، قهرمان رزمی‌کار استان البرز، یکی از مدال‌های طلای خود را که در مسابقه‌های جهانی هنرهای رزمی ۲۰۱۴ در شهر استانبول ترکیه کسب کرده بود، به سهیلا جورکش، از «قربانیان» اسیدپاشی اصفهان اهدا کرده‌است.

روز ۵ آبان نیز مهتاب کرامتی، حمید فرخ‌نژاد، جعفر پناهی و محسن امیریوسفی، از سینماگران مشهور ایران، با حضور در بیمارستان با سهیلا جورکش دیدار کرده بودند.

سهیلا جورکش در اثر اسیدپاشی، بینایی چشم راست خود را از دست داده و چشم چپ او نیز کم‌بینا شده‌است.

No responses yet

Nov 03 2014

چراغ سبز مصباح یزدی به خشونت‌طلبان: از رساله‌های عملیه عبور کنید؛ جلوی گناه علنی در جامعه را بگیرید

نوشته: خُسن آقا در بخش: اسلام و مسلمین,جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی,مذهب,ملای حیله‌گر

کلمه: تئوریسین خشونت مقدس می‌گوید امام حسین به موازین فقهی پایبند نماند!

چکیده :تئوریسین خشونت مقدس، هرقدر هم مراقب بیان خود باشد، نمی تواند آنچه را در ذهن دارد پنهان کند. او حتی اگر در مظان این اتهام باشد که با سخنان تحریک کننده اش برای انجام جنایاتی همچون اسیدپاشی در اصفهان و قتل در کرمان زمینه سازی کرده، باز نمی تواند جلوی زبانش را بگیرد و بر منویات متحجرانه اش سرپوش بگذارد. آخرین خط مصباح یزدی به خشونت طلبان این است که به شروط امر به معروف و نهی از منکر که در رساله های عملیه آمده، پایبند نباشید و جلوی گسترش گناه علنی در جامعه را بگیرید!…

کلمه – گروه سیاسی: تئوریسین خشونت مقدس، هرقدر هم مراقب بیان خود باشد، نمی تواند آنچه را در ذهن دارد پنهان کند. او حتی اگر در مظان این اتهام باشد که با سخنان تحریک کننده اش برای انجام جنایاتی همچون اسیدپاشی در اصفهان و قتل در کرمان زمینه سازی کرده، باز نمی تواند جلوی زبانش را بگیرد و بر منویات متحجرانه اش سرپوش بگذارد. آخرین خط مصباح یزدی به خشونت طلبان این است که به شروط امر به معروف و نهی از منکر که در رساله های عملیه آمده، پایبند نباشید و جلوی گسترش گناه علنی در جامعه را بگیرید!

به گزارش کلمه، سخنانی که مصباح دیروز در جمع «تعدادی از خواهران فعال در عرصه امر به معروف و نهی از منکر» بیان کرده و از سوی «مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی» منتشر شده، یادآور دیدگاه های روحانیان جزم اندیشی همچون اکبر گودرزی رهبر گروه فرقان است که کمترین تاوان آن، از دست دادن مطهری ها و مفتح ها بود؛ تا حالا انقلاب به دست نااهلان و نامحرمانی چون مصباح یزدی بیفتد که جوانان مسلمان را به عبور از رساله های عملیه و محدود نبودن به حدود فقهی برای جلوگیری از گناه علنی تحریک می کنند.

مصباح یزدی دیروز از بدفهمی درباره اهداف امر به معروف و نهی از منکر سخن گفته و مدعی شده شرایط فقهی که برای امر به معروف و نهی از منکر در رساله ها بیان شده، مربوط به شرایطی است که حکومت اسلامی برقرار است و گناه علنی مگر در موارد اندک و نادر صورت نمی‌گیرد! این در حالی است که برخالف ادعای مصباح، رساله های عملیه و فقه جواهری در سده های گذشته، در شرایطی تدوین شده اند که حکومت اسلامی مستقر نبوده است.

تئوریسین خشونت دینی همچنین گفته است: زمانی که حضرت قیام کردند، از قبل مشخص بود و خودشان هم آگاهی داشتند که این حرکت، پیروزی ظاهری به همراه نخواهد داشت و به شهادت ایشان و یارانشان و اسارت خانواده‌شان می‌انجامد. لذا اگر قرار بود، ایشان شرایطی که در رساله‌های عملیه ذکر شده را در نظر بگیرند، اصلاً نباید قیام می‌کردند؛ زیرا نه فقط احتمال ضرر، بلکه یقین به آن وجود داشت.

دیدگاه مصباح کاملا برخلاف شواهد متعدد و دیدگاه غالب تاریخ نگاران است که معتقدند امام حسین(ع) خود را به کشتن نداد، بلکه لشکریان خلیفه جور او را در تنگنای بیعت یا شهادت قرار دادند.

این عضو مجلس خبرگان با بیان اینکه خداوند متعال به ترک شعائر اسلامی در جامعه راضی نیست، تأکید کرد که اگر مردم نسبت به احکام بی‌تفاوت باشند، تدریجاً احکام و ارزش‌های اسلامی فراموش می‌شوند. وی در ادامه گفت: امر به معروف و نهی از منکر یکی از راه‌هایی است که می‌تواند سبب احیای ارزش‌های الهی در جامعه شود. ما از هر راه صحیح شرعی و بدون ارتکاب گناه که می‌توانیم باید دیگران را به انجام وظایفشان ترغیب کنیم و از انجام گناه علنی در جامعه باز بداریم؛ حتی اگر عنوان امر به معروف و نهی از منکر بر آن صدق نکند.

مصباح یزدی که تلاش می کرد خواهش و تمنا و محبت را به عنوان روش های ابتدایی امر به معروف مطرح کند، باز نتوانست اغراض نهایی خود را پنهان کند و با تصریح به اینکه نباید به رساله های عملیه محدود شد، شرط صریح فقها برای «احتمال تأثیر» امر به معروف را زیر سؤال برد و گفت: گاهی امر و نهی نتیجه نمی‌دهد، اما در همین مواقع نیز اگر جلوگیری از گناه در جامعه با انجام مقدماتی که ایجاد تنش نکند، امکان‌پذیر است، باید همان روش را پیش گرفت؛ هر چند مصداق امر به معروف و نهی از منکر اصطلاحی نباشد. هم‌چنان‌که امروزه شایع شدن فرهنگ غربی در دنیا موجب شده آزادی عمل و رفتار مطابق دلخواه، یک حق تلقی می‌شود و امر و نهی کمتر اثرگذار است.

وی همچنین گفت: لازم نیست اجرای احکام دین در چارچوب امر به معروف و نهی از منکر اصطلاحی انجام شود؛ بلکه هر عمل مشروعی که بتواند موجب پیاده شدن ارزش‌های الهی در جامعه شود و از گناه علنی در جامعه جلوگیری کند، مورد رضایت خداوند است.

مصباح یزدی افزود: اگر امروز بخواهیم برای امر به معروف و نهی از منکر تمام شرایط آن را مثل آمرانه بودن، عدم احتمال ضرر و مانند آن را فراهم کنیم، دیگر جایی برای تأثیرپذیری مخاطب باقی نمی‌ماند؛ چون شرایطی که در رساله‌های عملیه برای امر به معروف و نهی از منکر ذکر شده، مربوط به زمانی است که در شرایط است که در جامعه اسلامی گناه کمتر اتفاق می‌افتد و امر و نهی در افراد متخلف، اثرگذار است.

وی با هشدار نسبت به اینکه امواج فرهنگ جهانی به کشور ما نیز رسیده، گفت: تسامح و تساهل برخی مسئولان هم در این امر دخیل بوده است که می‌توان با ارائه راهکار صحیح با این تهاجمات مقابله کرد و فطرت پاک جوانان را زنده نگاه داشت.

No responses yet

Nov 03 2014

هر چی می کارم مال من

نوشته: خُسن آقا در بخش: اسلام و مسلمین,جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی,مذهب

محمد نوری‌زاد: یک: می گویم: این جریان اسید پاشی در اصفهان، در هر کجای دنیای فهم اگر رخ داده بود، از بالا تا پایین نظام و دولت و بیت رهبری و اعوان و انصار حکومت را پایین کشیده بود و به دادگاه سپرده بود. بله به ” دادگاه ” سپرده بود. نه به دستگاهی که با همه ی هیاهویش، زیر پای همین اسید پاشان حزب اللهی و امام جمعه های بی خرد و آیت الله های تحریک کننده و اصطبل نشینان لایحه پرداز و غارتگریِ سرداران سپاه و دزدی های رسمی حکومت از مردم، فرش می شود پت و پهن.

می گویم: رگِ هیبتِ این اسید پاشی ها و به خیابان ریختن های وحشیانه و از دیوار سفارتخانه ها بالا رفتن، مستقیماً از بیت رهبری خون می گیرد. چرا که اگر بیت رهبری را با این وحشی گری ها نسبتی و الفتی نبود و نیز احتمالاً مخالفتی، به یک تشرِ جناب رهبر و به یک خیزِ برادران، طومارش برچیده می شد چه جور! مثل طومار آزادی و حق مردم که توسط رهبر و خیز سه گامِ برادران برچیده شده است چه جور! می گویم: کارهایی شبیه اسید پاشی و تجاوز گروهیِ بسیجیان به بانوان یک مجلس عروسی در خمینی شهر، هرگز به سرانجام حقوقی نرسیده اند و نخواهند رسید.

می گویم: این حادثه ها، استحکامِ بساط حاکمیت را ممکن می سازند. و حاکمیت، قرار نیست با مشخص کردن و به مجازات رساندن عاملان، سربازان خود را یک به یک از دست بدهد. می گویم: آهای ای داعشی های عراق و سوریه، بیایید اینجا برای گذراندن یک دوره ی فشرده یِ آدمخواری به سبکِ حاکمان ما! شما را به خدا توجه کنید به سخنِ عضو کمیسیون امنیت ملی مجلس که گفته: اسید پاشان از سرویس های امنیتی بیگانه خط می گیرند.

دو: من از روز چهار شنبه، محل قدمگاهم را تغییر خواهم داد و در مقابل کانون وکلا در میدان آرژانتین – ابتدای خیابان زاگرس – قدم خواهم زد و با خانم نسرین ستوده و آنچه که ایشان بدان معترض است، همصدا خواهم شد. گرچه از همانجا بر سرِ سرداران سپاه فریاد خواهم کشید: اگر باورتان بر این است که دزد نیستید، اموالی را که از خانه ی من برداشته اید و برده اید، پس بدهید.

سه: در میدان پاستور، بند های تن پوشم را می بستم که یک موتور سوار آمد با کلاهی بر سر. چهل ساله می نمود. صورتی پر گوشت داشت و قامتی متوسط. گفت: محل کار من همین اطراف است. اجازه می دهید آیا در اطراف شما پرسه بزنم تا اگر مشکلی برای شما پیش آمد، یاری تان کنم؟ گفتم: نه. هرگز. نمی خواستم در آن مکان به شدت امنیتی برای کسی دردسر درست شود.

چهار: رفتم و به تقاطع انتهای خیابان پاستور رسیدم. به جایی که پنج متر آنطرفترش ایست بازرسی است و نگهبانان در آنجا سخت در تکاپویند. مردی سی و پنج ساله را دیدم که بر ترک یک موتور نشسته بود و با انگشت مرا نشان می داد و با صدای بلند داد می زد: ببین خودت را به چه روز انداخته ای؟ و بلند تر داد زد: هر که با آل علی در افتاد، ور افتاد. با خود گفتم: این آل علی هم عجب دکانی تاریخی آراسته اند برای بی بخاران و بی بُنیه گان و مفت خورها. دکانی که همچنان پای برجاست. چاه های نفت تمام می شوند اما رونق این دکان همچنان پای برجاست.

پنج: افرادی که از پست نگهبانی عبور می کنند و به داخل می روند، هر یک به نوعی با دولت و دولتمردان سرو کار دارند. در اینجا چه حق ها که ناحق نشده. وچه فتنه ها و غارت هایی که سامان داده نشده. با امضای دولتمردان، میلیاردها پول مردم در اینجا به هر کجا سرازیر شده است. می گویم: خدا وکیلی برای این که ما به همینجایی برسیم که اکنون هستیم، چه مقدار باید پول خرج می شد؟ با اطمینان می گویم: یک هزارم پولی که در این سالهای اسلامی دست به دست شده. پس مابقی پول ها آیا به کجاها سرازیر شده؟ باز با اطمینان می گویم: به جاهایی که هیچ نسبتی با تعلقات باطنی مردم و تعلقاتِ نسل های بر نیامده ی ما ندارند.

شش: شاید کمی زود تر به محل قدمگاه رسیده بودم. هنوز پاسداران یونیفورم پوش نیامده بودند. کمی بعد اما آمدند. برایشان دست بالا بردم. آنها نیز سری تکان دادند. من با اینها طرف نیستم. اینان همگی مستخدمانِ سردارانِ پف کرده اند. رطوبتی از حرامخواریِ آنان نیز به اینها نمی رسد.

هفت: افسر با ادب کلانتری و سروان خوش رویِ قرارگاه نبی اکرم نیز آمدند. دو ترکه، سوار بر موتور. افسر با ادب کلانتری آمد و دست داد و با تبسم گفت: من با خودم گفتم روز شنبه یک تعهدی از شما گرفته اند و رفته اید و دیگر بر نمی گردید و ما یک نفسی می کشیم و یک چند روزی راحتیم از دست شما. گفتم: بله، کاغذ آوردند که من تعهدی بنویسم اما ننوشتم. و گفتم: تعهد بدهم که چه؟ که حقم را نادیده بگیرم؟ و سکوت کنم؟

هشت: نم نم باران شروع شد. پاسدار لاغر و کاپشن پوش آمد با کلاهی سپید بر سر. برایش دست بالا بردم. لبخندی زد و با خم کردن سر پاسخم داد. این مأمور، مراقب اطراف است و تیز می رود سراغ کسانی که می ایستند و با من سخن می گویند یا در همان حوالی پرسه می زنند.

نه: مردی سی و هفت هشت ساله و خوش روی و کمی فربه، آمد و آغوش گشود و بوسه داد و بوسه گرفت. چه غش غشی بود با کلامش. ذوق می کرد چه جور. روز نخست نیز آمده بود. منتها کمی دیر. که مرا زده بودند و برده بودند. این مرد، یک ماهی است که از بلژیک به ایران آمده است. پیش از این نیز سه بار در قدمگاه اطلاعات به دیدنم آمده بود. داستانی را برای دومین بار برایم تعریف کرد. این که: مورچه ها حمله کردند و از سرو کول یک فیل مزاحم بالا رفتند. جوری که رنگی فیل اگر خاکستری بود، سیاه شد. فیل اما به یک تکان همه را پایین ریخت. جز یکی که به گردن فیل چسبیده بود و ول نمی کرد. همگانِ مورچگانِ فرو ریخته شروع کردند به شعار دادن. این که: مملی خفه ش کن. مملی خفه ش کن. و کنایه ی این داستان را به منِ نوری زاد نسبت داد. گفت: ما همه فرو ریختگانیم و شما تنها کسی هستید که چسبیده اید به گردن فیل و ما همگی از شما انتظار داریم طرف را خفه کنید و فرو بیندازیدش.

ده: دیروز شاید برای صدمین بار بود که تصنیف ” بوی گندم ” داریوش عزیز را می شنیدم. باورم بر این است که: این اثر، هیچگاه فرسوده و پیر نمی شود. تا ظلم و غارت هست، این اثرِ شکوهمند هست و به شیواترین شیوه، سخنش را باز می پراکند. با اجازه ی داریوش عزیز، و با اجازه ی بر آورندگان این اثر فاخر، آن را در سایت خود گذاردم تا بگویم: سخنِ باطنیِ این اثر، سخن همه ی غارت شدگان است. اما زودا که بخوانیم: بوی گندم مال من هرچی می کارم مال من. درست برخلاف سیره ی جاری که: بوی گندم مال من، هرچی می کارم مال تو!

یازده: نم نم باران کمی شدت گرفت. افسر با ادب کلانتری و سروان خوش روی را دیدم که در همان تقاطع پناه برده بودند به زیر سقف مغازه ای که یک زمانی مغازه ای بوده برای خودش. اغلب خانه ها و مغازه های اطراف را خریده اند و به دارایی های نهاد ریاست جمهوری و بیت رهبری افزوده اند. این دو افسر آمده بودند تا از نزدیک و مستقیماً شاهد هر اتفاق و حادثه باشند. حوزه ی مأموریت شان بود و ظاهراً حادثه ی روز نخست حسابی به پرو پای شان پیچیده بود. به جرأت می گویم: نود و نه درصد کارکنان و افسران و درجه داران نیروی انتظامی مطلقاً دل خوشی از سپاه و بسیج و تحکم های خارج از قانون این جنابان ندارند.

دوازده: یک مرد نسبتاً فربه با صورتی پر از ریش، از شمال تقاطع به جنوبش می رفت. مردی ریز نقش و نا بینا که دستاری به سر بسته بود، بازوی مرد فربه را گرفته بود و پا به پای او پیش می رفت. مرد ریز نقش نابینا بود. و هردو شهرستانی. احتمالاً از دفتر ارتباطات مردمیِ نهاد ریاست جمهوری بیرون آمده بودند. پرونده ای زیر بغل مرد نابینا بود.

سیزده: آقای علایی را دیدم که پشت فرمان بود و می رفت به سمت خیابان خورشید. این آقای علایی که همه ی عمرِ کاری اش را در نهاد ریاست جمهوری گذرانده و بنا به گفته ی خودش اکنون باز نشسته شده بود، برادری دارد کاملاً شبیه خودش. سالها این برادر، مدیر گروه کودک سیما بود و آشنایی ما از همانجا شروع می شد. هر دو ریز نقش و قامت کوتاه. با سرو رویی که اکنون سپید شده بود و جای مهری بر پیشانی. آقای علایی آمد و پیش پای من توقف کرد و نگاهی به هیبت سپید پوش من انداخت. بعد از سلام و احوال پرسی به وی گفتم: آقای علایی، نمی دانم کل مجموعه ی ریاست جمهوری در اندازه ای هست که اموال مرا از سپاه بگیرد و به من باز بگرداند؟ و خودم پاسخ دادم: من که مطلقاً این شهامت را و این جُربزه را در نهاد ریاست جمهوری نمی بینم. که چیزی را از سپاه بخواهد و سپاه مثلاً اطاعتش کند.

علایی گفت: من کاره ای نیستم. مدتی است که باز نشست شده ام. اکنون نیز می روم اینجا بنیاد عفاف و حجاب. شاید بِدَر رفتنِ چارچوب سخن از اینجا شروع شد که من گفتم: ما هر بلایی که به سرمان می آید از همین بنیاد های بی بنیاد است. حجاب و عفاف یک امر درونی و باورِ فردی است. بخشنامه ی نظامی نیست که ما به حکمِ حکومتی موکولش کرده ایم. نگاه متفاوتی به من کرد و گفت: آقای نوری زاد، حرف های تازه ای از شما می شنوم. آن روزهایی که می آمدی پیش ما از این حرف ها نمی گفتی. گفتم: من در آن ایام جاهل بودم. نمی فهمیدم. می ترسیدم. یا به همان حقوق سرِ برج طمع داشتم. اما از وقتی دیدم این آقایان با آقا زادگانشان سر می برند و سرمایه های ما را تباه می کنند و بالا می کشند، حسابم را از حسابشان جدا کردم و نخواستم امضایم پای این دیو سیرتی ها باشد. و گفتم: شما نیز اگر در برابر این فاجعه ها سکوت کنید حتماً در تک تک شان سهیم هستید بلاتردید.

علایی گفت: من تکلیفم روشن است. خدا را بابت این که مرا هدایت کرده سپاس می گویم. این شما هستی که باید تکلیفت را با آمریکا و اسراییل روشن کنی. حرف هایی که می زنی حرف آمریکا و اسراییل است. گفتم: من مگر مزدی از آمریکا و اسراییل می گیرم؟ گفت: بدتر، بی مواجب، همانی را می گویید که آنها می خواهند. گفتم: من اگر می گویم: رهبر نباید پول مردم را بردارد و بدهد به سوریه و فلسطین آیا حرف آمریکا و اسراییل را می زنم؟ و یا اگر می گویم: رهبر با مردم یکی است در برابر قانون آیا این حرف حرف آمریکا و اسراییل است؟

گفت: شما سابقاً آنجور بودی و حالا اینجور. از کجا معلوم فردا طور دیگر نشوی؟ گفتم: من امروز زیر علَمِ کسی و جریانی نیستم که فردا با چپ و راست شدن اوضاع موضعم تغییر کند. من امروز سخن از انسانیت و حقوق فردی و جمعیِ مردم می گویم که تغییر ناپذیرند. گفت: خدا را شکر که من به هدایتی رسیده ام که مثل شما از این شاخه به آن شاخه نمی شوم. خط من خط ولایت است. گفتم: شما به این خاطر خودتان را هدایت شده می دانید که شاخص هدایت را بر قامت خودتان تنظیم شده می بینید و دیگران را با همان شاخص ارزیابی می کنید.

با علایی که صحبت می کردم، گویا با خودِ سابقِ خویش سخن می گفتم. که البته بی فایده بود. او کاملاً خودِ سابقِ من بود. بی هیچ فرصتی برای تغییر. بی هیچ مفرّی برای آگاهی. به علایی گفتم: اجازه بدهید این پوسته ای که بر ذهن و باورتان نشسته یک هوایی بخورد. وگرنه سرداران سپاه با امضای بی خبری شما از اسکله های رسمی و غیر رسمی شان هرچه می خواهند قاچاق می کنند به اسم امام زمان.

چهارده: تا رهگذران به عکس میرحسین و کروبی و رهنوردِ تن پوشم خیره می شدند، بر می گشتم تا از تماشای جمال روح الله حسینیان، این داعشیِ سفت و سخت نظام اسلامی بی نصیب نمانند.

پانزده: در تقاطع، دو تابلوی عمودی از سخنان رهبر نصب کرده اند. یکی در ضلع شمالی و یکی در ضلع جنوبی. بر تابلوی ضلع شمالی این سخن رهبری می درخشد: هدف از عملیات روانی دشمن، تضعیف روحیه ی ملت ایران و نشانه ای از استیصال دولتمردان آمریکایی است. و بر تابلوی ضلع جنوبی این است: فرهنگ یک جامعه اساس هویتِ آن جامعه است. می گویم: معنای این دو شعارِ پوک را آن وقتی بهتر می فهمیم که ویرانه های سوریه و عقب ماندگی های کل کشورمان را به آمریکایی ها نسبت بدهیم، و یا فرهنگ و هویت مان را در حوزه ی دست پروردگانی ارزیابی کنیم که مثل بابک زنجانی، مستقیماً بنا به دستور آقا مجتبی خامنه ای، و با گسیل آدم هایی مثل حیدر مصلحی – وزیر اطلاعات سابق – برای بلعیدن ذخایر پولی ما حریص می شدند و اکنون نیز حریص اند با همه ی استعدادشان.

شانزده: پیرمردی لاغر با پوشه ای در دست به دنبال دفتر رهبری می گشت. از اصفهان آمده بود. هفت سال و ده ماه سابقه ی جبهه داشت. راست می گفت. کارت ایثارگری اش را در آورد و نشانم داد. پسرش بیکار بود. پسرش مهندس نفت بود. پسرش در نانوایی کار می کرد. پسرش متآهل بود و یک بچه داشت. پسرش جوان بود. پسرش ایرانی بود. آمده بود کاری برای پسرش دست و پا کند. زیرک ترها، بارگندم را برده بودند و بویش را برای پسرش وا نهاده بودند. حالا آمده بود از همان گندم های برده شده مقدارکی برای پسرش باز پس بگیرد. اگر که می توانست. و اگر که تحویلش می گرفتند. شاید پسرش در همین نزدیکی ها بخروشد: بوی گندم مال من هر چی می کارم مال من.

محمد نوری زاد
بیست و نهم مهر نود و سه – تهران

No responses yet

Nov 02 2014

گزارش تلگراف درباره ریحانه جباری: آخرین پیام زن اعدام شده به مادرش

نوشته: خُسن آقا در بخش: جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی

روز: گفته می‌شود زن اعدام شده به خاطر قتل مردی که به گفته او قصد تجاوز به وی را داشته، از خود نامه جان‌سوزی برای مادرش به جای گذاشته است.

ریحانه جباری ۲۶ ساله، پیش از این‌که روز شنبه به دار آویخته شود یک پیام صوتی برای مادرش ضبط کرده است. جباری به خاطر قتل یک مامور سابق وزارت اطلاعات که به ادعای خودش قصد تجاوز به او را داشته به اعدام محکوم شد. او همواره عنوان کرده بود که این مرد در واقع به دست فرد دیگری کشته شده که در پرونده مورد توجه قرار نگرفت.

او در این پیام که وصیتنامه او محسوب می‌شود، از مادرش خواسته تا اعضای بدنش به کسانی که نیاز دارند اهدا شود. می‌گوید: “نمی‌خواهم زیر خاک بپوسم. نمی‌خواهم چشم‌هایم یا قلب جوانم به خاک تبدیل شود. التماس می‌کنم کاری بکن به محض این‌که به دار آویخته شدم، قلبم، کلیه‌هایم، چشم‌هایم، استخوان‌هایم و هرچه که می‌توانند از بدنم جدا شود و به کسی که نیازمند آن است به عنوان هدیه داده شود.”

او در مورد دادگاه و حوادثی که به حکم اعدام او انجامید می‌گوید: “آن شب شوم این من بودم که باید کشته می‌شدم. جنازه‌ام را در گوشه‌ای از شهر می‌انداختند و پس از چند روز پلیس شما را به پزشک قانونی فرامی‌خواند تا جسدم را شناسایی کنید و آن‌جا متوجه می‌شدید که به من تجاوز هم شده است. اما داستان تغییر کرد. بدنم به گوشه انداخته نشد، بلکه به گور زندان اوین و سلول‌های انفرادی برده شد و حالا زندان گورمانند شهر ری. اما تسلیم سرنوشت باش و گله نکن. تو بهتر می‌دانی که مرگ پایان زندگی نیست.”

جباری در مورد بی‌عدالتی نسبت به وضعیتش می‌گوید اما عنوان می‌کند که ایمان دارد عدالت در دادگاه خدا اتفاق خواهد افتاد.

پیام او که گفته می‌شود اول آوریل ۲۰۱۴ نوشته شده با یک پیام ساده عاشقانه برای مادرش تمام می‌شود: “شعله نازک‌دل من، در جهانی دیگر من و تو شاکی خواهیم بود و دیگران متهم. ببینیم خدا چه می‌خواهد. می‌خواهم تو را در آغوش بگیرم تا بمیرم. دوستت دارم.”

متن پیام به این شرح است: “شعله جان امروز فهمیدم چه اتفاقی افتاده است. فهمیدم در نوبت اجرای حکم اعدام قرار گرفته‌ام. از تو گله دارم که چرا خودت به من نگفتی که به آخرین صفحه کتاب زندگیم رسیدم. به نظر تو این حق من نبود که بدانم؟ می‌دانی که چقدر از غمگین بودن تو شرمسارم. چرا فرصت عذرخواهی و بوسیدن دست خودت و بابا را به من ندادی؟ دنیا به من اجازه ۱۹ سال زندگی را داد. آن شب شوم این من بودم که باید کشته می‌شدم. جنازه‌ام را در گوشه‌ای از شهر می‌انداختند و پس از چند روز نگرانی پلیس شما را به پزشک قانونی فرامی‌خواند تا جسدم را شناسایی کنید و آن‌جا متوجه می‌شدید که به من تجاوز هم شده است. قاتل هرگز پیدا نمی‌شد. چون ما زر و زور آن‌ها را نداریم و شما زندگی را به شرمساری ادامه می‌دادید. چند ماه یا چند سال بعد هم دق می‌کردید و داستان تمام می‌شد. اما داستان تغییر کرد. بدنم به گوشه انداخته نشد، بلکه به گور زندان اوین و سلول‌های انفرادی برده شدو حالا زندان گورمانند شهر ری. اما تسلیم سرنوشت باش و گله نکن. تو بهتر می‌دانی که مرگ پایان زندگی نیست. تو یادم دادی هر انسانی به دنیا می‌آید تا تجربه‌ای بگیرد و درسی یاد بگیرد و با هر تولد رسالتی بر دوش انسان گذاشته می‌شود. من یاد گرفتم که گاهی باید جنگید. یادت هست که داستان نیچه فیلسوف را برایمان می‌گفتی که به مردی گاری‌چی که به اسبش تازیانه می‌زد اعتراض کرد و صاحب اسب شلاق را به سر و صورت نیچه کوبید و در نهایت به مرگش انجامید. تو می‌گفتی او به همه یاد داد در راه خلق یک ارزش باید ایستاد حتی اگر بمیری. تو به ما یاد دادی در گیر و دار مدرسه به جای دعواهای کودکانه باید خانم بود. یادت هست چقدر روی رفتارمان تاکید داشتی. تجربه‌ات غلط بود. وقتی به حادثه پرت شدم آموزشت به من کمکی نکرد. رفتار آرامم در دادگاه مرا به خونسردی در قتل و جنایتکار بیرحم بودن متهم کرد. اشک نریختم. التماس نکردم و کولی‌‌وار فریاد نزدم چون به حمایت قانون اطمینان داشتم. اما متهم شدم به بی‌تفاوتی در برابر جنایت. می‌بینی، من که حتی پشه‌ها را نمی‌کشتم و سوسک را با شاخک‌هایش بیرون می‌انداختم شدم جانی آن هم با قصد قبلی… چه خوش‌خیال بودیم که از قضات توقع عدل و داد داشتیم… وقتی زیر دست بازجو فریاد می‌زدم، فقط الفاظ رکیک می‌شنیدم، وقتی آخرین نشانه زیبایی را از خودم دور کردم و موهایم را تراشیدم جایزه گرفتم. یازده روز انفرادی. شعله جان گریه نکن از چیزهایی که از من می‌شنوی. من همان روزهای اول در آگاهی وقتی پیردختری به نام مامور آگاهی از خجالت ناخن‌هایم درآمد، فهمیدم زیبایی چیزی نیست که مطلوب این دوره باشد. زیبایی ظاهر، زیبایی رفتار، زیبایی خط، زیبایی چشم و بینی و حتی داشتن صدایی خوش. مادر من جهان بینی من عوض شده و تو مسئولش نیستی. حرفهایم تمامی ندارد و آن‌ها را به کسانی دادم تا اگر روزی بی‌خبر از تو اعدامم کردند به دست تو برسانند. قبل از مرگ چیزی می‌خواهم که تو باید با تمام توان برایم فراهم کنی. در واقع تنها چیزی است که از این دنیا، از این کشور و از تو می‌خواهم. می‌دانم برای این کار نیاز به زمان داری. برای همین این بخش را به تو زودتر می‌گویم. از تو می‌خواهم به دادگاه بروی و تقاضایم را مطرح کنی… تنها چیزیست که اگر برایش التماس کنی ناراحت نمی‌شوم. بارها به تو گفته بودم که برای نجاتم از اعدام التماس نکن. مهربان مادرم، شعله جانم، عزیزتر از جانم. نمی‌خواهم زیر خاک بپوسم. نمی‌خواهم چشم‌هایم یا قلب جوانم خاک شود. التماس کن تا ترتیبی داده شود تا به محض این‌که به دار آویخته شدم، قلبم، کلیه‌هایم، چشم‌هایم، استخوان‌هایم و هرچه قابل پیوند زدن است از بدنم جدا و به کسی که نیاز دارد به عنوان هدیه داده شود. نمی‌خواهم گیرنده عضو نامم را بداند. برایم گلی بفرستد یا حتی برایم فاتحه‌ای بخواند. از صمیم قلب می‌گویم دلم نمی‌خواهد قبری داشته باشم که تو خاکسترنشین‌اش باشی و نمی‌خواهم سیاه‌پوشم شوی. همه تلاشت را بکن که فراموش کنی روزهای سخت را. مرا به دست باد بسپار. دنیا مرا دوست نداشت. سرنوشت مرا نمی‌خواست. اکنون من تسلیم محضم و با آغوش باز از مرگم استقبال می‌کنم… شعله دل‌نازکم، در جهان دیگر، در سرای باقی، من و تو شاکی هستیم و دیگران متهم. تا خدا چه خواهد. دلم می‌خواهد در آغوشت بگیرم تا بمیرم. دوستت دارم. ریحانه، ۱۲ فروردین ۹۳.”

No responses yet

Nov 02 2014

سخنان حماسی و شجاعانه ی نرگس محمدی بر مزار ستار بهشتی در دومین سالگرد شهادت

نوشته: خُسن آقا در بخش: جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی

No responses yet

Nov 02 2014

علیزاده طباطبایی در گفت وگو با ایلنا خبر داد: یک سال حبس برای غنچه قوامی

نوشته: خُسن آقا در بخش: حقوق بشر,سیاسی

ایلنا: جز جلسه دادگاه، ملاقاتی با موکلم نداشته ام/ بر اساس ماده 37 و 38 قانون مجازات اسلامی دادگاه می تواند تخفیف قائل شود / اتهام جدیدی به موکلم تفهیم نشده است.

ماده 212 آئین دادرسی کیفری با صراحت اعلام کرده دادگاه پس از اتمام رسیدگی با استعانت از خدای متعال وتکیه بر شرف و وجدان و ادله موجود در همان جلسه مبادرت به صدور رای می کند مگر اینکه انشای رای منوط به تمهید مقدماتی باشد که در این صورت در اولین فرصت و حداکثر ظرف یک هفته رای صادر شود.

محمود علیزاده طباطبایی در گفت وگو با خبرنگار ایلنا ضمن بیان این موضوع که تا کنون سه هفته از پایان جلسه غنچه قوامی می گذرد، افزود: با وجود اینکه به ماگفته شده رای موکل بنده صادر شده، اما این حکم هنوز به ما ابلاغ نشده است.

وکیل غنچه قوامی افزود: البته امروز رئیس دادگاه حکم صادر شده را بنده نشان داد که طبق آن موکلم به یک سال حبس محکوم شده بود.

علیزاده طباطبایی در پاسخ به این سوال که آیا احتمال تخفیف در این حکم وجود دارد یا خیر، افزود: با توجه به اینکه غنچه قوامی هیچگونه سوء سابقه ای نداشته، بر اساس ماده 37 و 38 قانون مجازات اسلامی دادگاه می تواند تخفیف قائل شود.

علیزاده طباطبایی در پاسخ به این سوال ایلنا که آیا اتهام جدیدی متوجه قوامی است؟ گفت: اطلاع ندارم اما در ملاقاتی که روز چهارشنبه غنچه قوامی با مادرش داشته، اعلام کرده اتهامی جدیدی به او تفهیم نشده است.

علیزاده طباطبایی در پاسخ به اینکه آیا ملاقاتی با غنچه قوامی داشته است یا خیر، افزود: دادگاه نامه ای نوشته و بر اساس حکم دادگاه بنده به عنوان وکیل، می توانم با موکلم دیدار داشته باشم اما این دیدار به دلایلی انجام نشده و جز جلسه دادگاه، ملاقاتی با موکلم نداشته ام.

No responses yet

Nov 02 2014

قیمت زن در اسلام ناب داعش بالاتر از قیمت زن در حکومت سید علی گدا: داعش قیمت فروش زنان را اعلام کرد

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,اسلام و مسلمین,حقوق بشر,سیاسی,مذهب,ملای حیله‌گر

عصرایران: داعش زنان غیر مسلمان اعم از مسیحی و ایزدی را به دید غنایم جنگی می‌نگرد و هرکدام را با قیمت خاصی به فروش می‌رساند.

شفقنا به نقل از البلد نوشت: رسانه‌های گروهی عربی و بین‌المللی در مدت اخیر اقدام به انتشار برگه‌ای با مهر رسمی داعش کردند که در آن قیمت زنان اسیر مسیحی و ایزدی ذکر شده است.

قیمت اسیران زن با توجه به سن آن‌ها به این ترتیب آمده است:

تمام کودکان اعم از دختر و پسر یک تا 9 سال، 200 هزار دینار

دختران از سن 10 تا 20 سال، 150 هزار دینار

زنان از سن 20 تا 30 سال، 100 هزار دینار

زنان از سن 30 تا 40 سال، 75 هزار دینار

زنان از سن 40 تا 50 سال، 50 هزار دینار

در پایان، بر کُشتن افرادی که از این قیمت‌های پیروی نکنند تاکید شده و خرید بیش از سه زن ممنوع اعلام شد.

No responses yet

Nov 01 2014

باز هم درباره خواهشی که از آقای مجید محمدی کردم (1)

نوشته: خُسن آقا در بخش: تاریخی,حقوق بشر,دانشجویی,سیاسی

.بلاگ سهیل روحانی: چندی پیش، در مقاله  «مجید محمدی و صدای آمریکا» از آقای مجید محمدی خواهش کردم که اطلاعاتش  را درباره انقلاب فرهنگی و بسته شدن دانشگاه شیراز منتشر کند.
آن چه که من را به مطرح کردن این خواهش واداشت مقاله ای از آقای محمدی با عنوان «مدیران مسئول و سردبیرانی که مرا حذف کردند» بود که در خبرنامه گویا چاپ شده بود. آقای محمدی در این مقاله از صدای آمریکا و دیگر رسانه هایی که در 25 سال گذشته ایشان را حذف کرده بودند بشدت انتقاد کرده و «فهرستی از آنها را صرفا برای اطلاع رسانی و ثبت در تاريخ ممانعت از آزادی بيان در رسانه‌های فارسی زبان» ارائه کرده بود.
من با خواندن مقاله ایشان به یاد حذف استادان و دانشجویان دانشگاه شیراز، در جریان انقلاب فرهنگی در سال 1359، افتادم و با خود گفتم که اگر حذف آقای محمدی از صدای آمریکا و دیگر رسانه ها آنقدر مهم است که باید در «تاریخ» ثبت شود ماجرای تعطیل کردن دانشگاه شیراز و حذف ده ها استاد و هزاران دانشجوی این دانشگاه هم باید افشا و در تاریخ ثبت شود. بنابراین، در پایان نقدی که بر دیدگاههای ایشان درباره صدای آمریکا نوشتم، از ایشان خواهان افشاگری در باره انقلاب فرهنگی و بسته شدن دانشگاه شیراز شدم.
به هر حال، هدف من منحرف کردن بحث آقای محمدی در مورد صدای آمریکا یا شبهه افکنی در باره ایشان نبود. امیدوارم که آقای محمدی و خوانندگان عزیز به محتوای خواهش من توجه کنند و اگر مطرح کردن آن را در پایان مقاله مربوط به صدای آمریکا اشتباه می پندارند این اشتباه را بر من ببخشند.

اقای محمدی اما از خواهش من استقبال نکردند. ایشان در مقاله «یک بار دیگر بخش فارسی صدای امریکا »، پاسخ دادند که «من [یعنی مجید محمدی] در سه مطلب پیش از این به موضوع انقلاب فرهنگی و دانشگاه شیراز پرداخته و نقشم را توضیح داده و انتقادهایم را بدان بیان کرده‌ام. خوانندگانی که می خواهند پرسش خود را بیابند کافی است در اینترنت جستجو کنند». آقای محمدی، چند روز بعد، در مقاله «بلایی که بر سر دانشگاه و صدای آمریکا آمد» بار دیگر گفتند که «اطلاعاتی که من [یعنی مجید محمدی] از بسته شدن دانشگاه داشتم همانهاست که قبلا نوشته‌ام.»
من در اینترنت دو مطلب از ایشان در باره بسته شدن دانشگاه ها دیده ام؛ یکی «یادهای دانشگاه شیراز» و دیگری «انقلاب فرهنگی: چرایی ها، سوء فهم ها، پیامدها». نمی دانم که عنوان مطلب سوم ایشان چیست و کجا چاپ شده است. به هر حال، نوشته های ایشان به پرسش هایی که از ایشان کرده بودم نپرداخته اند و نوری بر وقایع دانشگاه شیراز نیفکنده اند.

آقای محمدی در مقاله «بلایی که بر سر دانشگاه و صدای آمریکا آمد» به موضوعات مختلفی پرداخته است که من به چند مورد آن اشاره می کنم.
آقای محمدی گِلِه می کند که «سهيل روحانی به جای سوال از بقيه از کسی چند باره سوال می کند که خود پيشقدم انداختن نوری بر اين واقعه شده است». بعد هم نتیجه می گیرد که لابد سهیل روحانی، با پرسش هایش، «هدفی غیر از پرونده سازی» برای ایشان ندارد.
ظاهراً آقای محمدی متوجه این نکته نیست که ایشان، با ظهور در نقش یک کنشگر «لیبرال دموکرات»، که بکلی به نظام اسلامی پشت کرده است، انتظارات بسیاری را نسبت به خود در میان مخالفان جمهوری اسلامی پدید آورده است. یکی از این انتظارات این است که ایشان، تا جایی که اطلاع دارد و بی هیچ ملاحظه ای، زوایای تاریک جمهوری اسلامی را روشن کند.
آقای محمدی می پرسد که چرا سهیل روحانی از «بقیه» در باره انقلاب فرهنگی سئوال نمی کند. اگر آقای محمدی روشن می کرد که این «بقیه» ها چه کسانی هستند و نقششان چه بوده است مسلماً من و دیگران از آنها هم سئوال می کردیم. مشکل این جا است که آقای محمدی هیچ علاقه ای به شفاف سازی در مورد این افراد ندارد.
پاکسازی استادان
آقای محمدی بستن دانشگاه شیراز را از موضوع اخراج استادان دانشگاه جدا می کند و می گوید که اخراج استادان دانشگاه شیراز، پس از بسته شدن دانشگاه، توسط رئیس دانشگاه انجام شد و دانشجویانی که دانشگاه را بستند در اخراج استادان نقشی نداشتند.
این ادعا بی پایه است. درست است که اخراج استادان دانشگاه شیراز پس از بسته شدن دانشگاه صورت گرفت اما این پاکسازی دقیقاً برپایه گزارش های انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه شیراز از مواضع استادان انجام شد، وگرنه  رئیس دانشگاه شیراز از کجا می دانست که کدام استاد یا دانشجو را باید اخراج کند.
پیش از انقلاب فرهنگی، یکی از وظایف دانشجویان عضو انجمن اسلامی شناسائی استادان و دانشجویان دگر اندیش بود. اعضای انجمن اسلامی به کلاسهای مختلف سر می زدند و به سخنان استادان و دانشجویان گوش می کردند و برایشان پرونده می ساختند. انجمن اسلامی دانشگاه شیراز، بر پایه ی این پرونده سازی ها، چند ماه قبل از انقلاب فرهنگی، خواهان اخراج گروهی از استادان دگراندیش شد اما این تلاش ناکام ماند.
در این جا نقل خاطره ای بی مناسبت نیست: دانشگاه شیراز در دوم اردیبهشت سال 1359 با انقلاب فرهنگی بسته شد اما پس از چند روز باز شد تا شاگردان امتحانات نهائی شان را بدهند و بروند.
در یکی از آن روزها در حیاط دانشکده ادبیات ایستاده بودم که یکی از دانشجویان حزب اللهی با چهره ای خشمگین بسویم آمد و پرخاش کنان گفت که فلانی یک بار به کلاست آمدم و شنیدم که علیه دانشجویان پیرو خط امام و اشغال لانه جاسوسی چه می گفتی. من سعی کردم که او را آرام کنم و با مهربانی گفتم که اجازه بدهید تا توضیح بدهم اما او با خشم و تغیر فریاد زد که نمی خواهم حرف بزنی و رفت.
و اما من در باره اشغال سفارت آمریکا چه گفته بودم که خشم دانشجویان حزب اللهی را برانگیخته بود؟ گفته بودم که تجاوز به سفارت آمریکا و به گروگان گرفتن کارمندان آن اقدامی ماجراجویانه و به زیان منافع ملی ایران است. این موضع البته برخلاف موضع دانشجویان حزب اللهی دانشگاه بود که، به پیروی از آیت الله خمینی، اشغال سفارت آمریکا را «انقلابی بزرگتر از انقلاب اول» می دانستند.
مصاحبه گری که شش سال بعد، در مقر شورای عالی انقلاب فرهنگی، از من درباره موضعم در قبال اشغال لانه جاسوسی سئوال کرد بی تردید گزارش انجمن اسلامی دانشگاه شیراز در باره من را در برابر چشمانش داشت.
انجمن اسلامی دانشگاه شیراز با شناسایی استادان و دانشجویان دگر اندیش و نیز با تصرف دانشگاه امکان اخراج استادان را فراهم کرد. بنابراین، اگرچه بسیاری از اعضای انجمن اسلامی نقش مستقیمی در حذف استادان نداشتند اما به دلیل شرکت در شناسایی افراد دگراندیش و شرکت در تعطیل کردن دانشگاه در حذف این افراد مسئولیت دارند.

بی معنی شدن دانشگاه
آقای محمدی در توجیه انقلاب فرهنگی می گوید: «در فضايی که در آن روزگار (سال ۵۹) در دانشگاه حاکم بود دانشگاه‌ها تنها چيزی که نبودند دانشگاه بود. اکثر دانشجويان درس و تحصيل را رها کرده و با استفاده از خوابگاه و غذای مجانی و امکانات عمومی به فعاليت سياسی حزبی و گروهی در دانشگاه‌ها مشغول بودند. موافقت من با بسته شدن دانشگاه‌ها برای اخراج اساتيد و دانشجويان غير هم نظر با من نبود؛ به دليل بی معنی شدن دانشگاه بود.»
من به عنوان فردی که در سال 1358 و 1359 در دانشگاه شیراز تدریس کرده است با اطمینان می گویم که ادعای «بی معنی شدن دانشگاه» به کلی نادرست است. واقعیت این است که، پیش از انقلاب فرهنگی، اکثر دانشجویان بطور مرتب در کلاس های درس حضور می یافتند و تکالیف درسی شان را انجام می دادند.
هر دانشگاهی سه وظیفه اصلی دارد که عبارت اند از تولید علم، آموزش علم، و تشویق و آموزش آزاد اندیشی.
دانشگاه های ایران هرگز محل تولید علم نبوده اند. در چند قرن اخیر، علم در جهان غرب تولید  می شده و با تأخیر بسیار به ایران می رسیده است. ایران، همچون اکثر کشورهای عالم، صرفاً مصرف کننده علم و فن آوری بوده است. این وضع پیش از انقلاب فرهنگی و پس از آن تغییری نکرده است.
آموزش علم هم، در دوره پهلوی، دست کم در حوزه بسیار مهم علوم انسانی و اجتماعی، به دلیل آن که استادان از آزادی بیان و آزادی انتخاب کتابهای درسی برخوردار نبودند همواره با دشواری های بسیاری رو به رو بود. این دشواری ها اما با پیروزی انقلاب از میان برداشته شد و استادان توانستند، تا زمان انقلاب فرهنگی در اردیبهشت 1359، از آزادی بیان در کلاسهایشان برخوردار شوند، از منابع گوناگونی که قبلاً جزء آثار ممنوعه به شمار می رفتند در کلاسهایشان استفاده کنند و دانشجویان را با دیدگاههای گوناگون آشنا کنند. بدینسان آموزش علوم از کیفیت بهتری برخوردار شد.
و اما معنای آزاد اندیشی این است که دانشجو بتواند در برابر هر چیزی علامت سئوال بگذارد و آزادانه آنها را تحلیل کند و نظرات خود را بدون ترس از مجازات بیان کند. آزاد اندیشی در دانشگاههای ایران تنها در زمان هایی که فضای سیاسی کشور به دلیل ضعف حکومت مرکزی باز می شده است رونق می گرفته است. شاید بتوان گفت که دوره ی 14 ماهه ی میان انقلاب بهمن 1357 و انقلاب فرهنگی در اردیبهشت 1359 اوج شکوفائی آزاد اندیشی در دانشگاههای ایران بوده است.
خلاصه این که دانشگاه های ایران، در آستانه انقلاب فرهنگی، اگرچه از لحاظ تولید علم نسبت به گذشته فرقی نکرده بودند اما دست کم در زمینه آموزش علم و آزاداندیشی نسبت به دوره شاه گام مهمی به جلو برداشته بودند. بنابراین، این ادعا که «دانشگاه‌ها تنها چيزی که نبودند دانشگاه بود» بی انصافی و نادرست است.
البته ممکن است که معدودی از دانشجویان به گونه ای که آقای محمدی می گویند عمل کرده باشند اما این موضوع نمی تواند انقلاب فرهنگی و بستن دانشگاه و کتک زدن و اخراج استادان و دانشجویان را توجیه کند.

سهیل روحانی و حسین شریعتمداری
آقای محمدی در مقاله شان، برای توصیف من، از کلماتی از قبیل غیر اخلاقی، فریب دادن مخاطب، سوء استفاده از یک موضوع برای بازکردن موضوعی دیگر، اتهام زنی به دیگران، تهمت زدن، خیالبافی، انتقام جویی، فرار از مسئولیت و پرونده سازی استفاده کردند اما چون این واژگان را برای بیان مقصود کافی نمی دانستند من را به سطح حسین شریعتمداری تنزل دادند و گفتند که «مايه تاسف است که آقای روحانی نقش دروغگو و پرونده سازی مثل حسين شريعتمداری را بازی کند (به خاطر افراط در دروغگويی و پرونده سازی او را دروغگو و پرونده ساز می نامم)». (2)
واکنش تند آقای محمدی البته باعث تأسف است. آقای محمدی قبول دارد که عضو انجمن اسلامی دانشگاه شیراز بوده و در انقلاب فرهنگی و تعطیل کردن دانشگاه شیراز هم شرکت داشته است. من هم، بر این اساس، از ایشان خواهش کرده ام که ناگفته های خود را در باره انقلاب فرهنگی با مردم در میان بگذارد. راستی کجای این خواهش «دروغگویی و پرونده سازی» علیه ایشان است؟

پی نویس ها:

  • این مقاله پاسخی به مقاله ی «بلایی که بر سر دانشگاه آمد» آقای محمدی است. من مقاله ام را برای خبرنامه گویا که مقاله های قبلی من و آقای محمدی را چاپ کرده بود فرستادم اما چون در آنجا چاپ نشده است آن را با تغییراتی در اینجا چاپ می کنم. مقاله قبلی من با عنوان «در باره خواهشی که از آقای مجید محمدی کردم» و مقاله آقای محمدی با عنوان «بلایی که بر سر دانشگاه و صدای آمریکا آمد» در خبرنامه گویا چاپ شده اند.
  • گفتنی است که آقای محمدی در مقاله «بلایی که بر سر صدای آمریکا و دانشگاه آمد»، علاوه بر من، اکبر گنجی و محمد سهیمی را هم در دروغگویی و پرونده سازی با حسین شریعتمداری همانند دانسته بود. سخن آقای محمدی درباره اکبر گنجی و محمد سهیمی البته واکنش تند برخی از خوانندگان را برانگیخت. خواننده ای به نام bachehmashhadi، در کامنتی در زیر مقاله ایشان، نوشت: «آقای محمدی، حیا هم چیز خوبی‌ است. منِ چپی به سخن امام حسین عمیقا معتقدم: اگر ایمان ندارید، لااقل آزاده باشید. شما گنجی و سهیمی را با شریعتمداری یکی‌ می‌ کنید؟…» یکی دو روز بعد، نام اکبر گنجی و محمد سهیمی از مقاله آقای محمدی حذف شد. آقای محمدی توضیحی در باره حذف نام این دو نفر نداده است اما اگر ایشان، ظرف دو روزی که از انتشار مقاله اش گذشته بود، به این نتیجه رسیده باشد که اکبر گنجی و محمد سهیمی «مثل حسین شریعتمداری» دروغگو و پرونده ساز نیستند موجب خشنودی  است. امیدوارم که ایشان روزی در مورد من هم به همین نتیجه برسند.
  • No responses yet

    Nov 01 2014

    گفت و گو با یک قربانی: پوزخند قاضی بدتر از تجاوز بود

    نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,اسلام و مسلمین,حقوق بشر,سیاسی,مذهب,ملای حیله‌گر

    ایران وایر: وقتی مصاحبه مینا خانی را در ایران وایر خوانده بود، با من تماس گرفت. حتی خیالش را هم نمی‌کردم که پشت آن نگاه آرام چه روزهای دهشتباری از خاطره تجاوز خوابیده؟ چند در بسته را در راهروهای هزار توی دادگاه خانواده باز کرده؟ با انبوه نگاه های حقارت بار و کنجکاو دیگران چه کرده؟ چند بار راهروهای دادگستری را به دنبال لحظه‌ای فهم مشترک پایین و بالا رفته؟ … گفت‌و‌گوی من و شیرین، دانشجوی بیست و شش سالهٔ مهندسی منابع طبیعی از تهران به برخی از این سوال ها پاسخ داده است.

    تجربه تجاوز چطور به سراغت آمد؟

    خانواده‌ام خیلی اهل مراوده نبودند، من دختری خجالتی بودم که عزت نفس بالایی نداشتم و معمولا به یک انزوای خودخواسته پناه می‌بردم. در ایام کنکور، به طور اتفاقی با مرد به ظاهر موجهی آشنا شدم که تدریس خصوصی داشت. یکی از اساتید موجه موسسه‌ای که برای کلاس‌های کنکور به آنجا می‌رفتم، معرفی اش کرد. دو جلسه اول کلاس تدریس خصوصیمان در یکی از کلاس‌های موسسه برگزار شد و از آنجایی که آن‌ها جای کافی برای این کار نداشتند قرار شد جلسه بعدی در منزل استادم حاضر بشوم. اولین باری که به خانه‌اش رفتم به نظرم همه چیز غیر عادی می‌آمد. احساس خطر ‌کردم. کلید را که پشت سر من در قفل چرخاند، فرصت هیچ واکنشی به من داده نشد. به سرعت به طرفم آمد. با یه حرکت سریع شالم را برداشت و من را به سمت یکی از اتاق‌ها هل داد. تمام تلاشم را برای مقاومت کردن انجام دادم. به زور شروع به کندن لباس‌هایم کرد. تمام وجودم می‌لرزید. سست و بی‌حال بودم و حجم فاجعه مغزم را کرخت کرده بود. کشاکش فیزیکی که بالا گرفت و فهمیدم به لحاظ فیزیکی قوی‌تر است و توان مغلوب کردنش را ندارم.

    واکنشت بعد از آن اتفاق چه بود؟

    جرات نکردم به خانواده‌ام بگویم؟ چطور می‌توانستم بگویم دیگر باکره نیستم؟ پدرم بیماری قلبی داشت. نگران بودم بعد از فهمیدن این بی‌آبرویی سکته کند. حتی دوست پسر هم نداشتم و سر بزیر و نجیب بودم. چطور می‌توانستم به پدرم بگویم توسط مردی همسن و سال خودش هتک حرمت شده‌ام؟

    به فکرت نرسید از یک پزشک زنان برای تایید ماجرا مشورت بگیری؟

    اوایل ذهنم ماجرا را انکار می‌کرد. به خودم امید می‌دادم که لابد چیزی نشده! اما وقتی به سوزش آن لحظه و دردهای وحشتناک کشاله رانم فکر می‌کردم و جزییات جریان را در ذهنم مرور می‌کردم می‌دانستم اتفاق افتاده. دست آخر طاقت نیاوردم و برای معاینه به یک دکتر زنان مراجعه کردم. یعنی مجبور شدم به جای انکار کردن، حقیقت را بپذیرم. کارم شده بود سرزنش کردن خودم.‌‌ همان روز‌ها بود که چند خودکشی ناموفق در مسیر زندگی‌ام ثبت کردم. قبل از این اتفاق قصد جدی کرده بودم تا در رشته پزشکی قبول بشوم. اما بعد از آن دنیای من زیر و رو شد.تا چند ماه به جای دوره کردن درس‌ها، در خلوت اتاقم گریه می‌کردم.

    کی تصمیم گرفتی شکایت کنی؟

    چند ماه از ترس بی‌آبرویی و واکنش خانواده‌ام سکوت کردم تا توانستم توان و قدرت ذهنی‌ام را جمع کنم و شهامتش را پیدا کنم برای شکایت کردن. موضوع را با فرد مورد اعتمادی در میان گذاشتم و هم او بود که تشویقم کرد به مراجع قضایی مراجعه کنم. قول کمک و مساعدت هم داد. وقتی شکایت کردم، تصور می‌کردم قانون در مورد آزار و اذیت زنان و خصوصا مسئله تجاوز سختگیر است. تصویر و اخبار اعدام متجاوزین به عنف که در خبرگزاری‌ها و مجلات می‌دیدم این تصور را برایم ایجاد کرده بود که قانون تمام قد پشت سر زنهای ستمدیده ایستاده ولی بیهوده بود.

    چه شد که این تصورت باطل شد؟ به هر حال بر اساس ماده شماره ۸۲ قانون مجازات اسلامی طبیعی‌ترین حق تو بود که مورد حمایت قضایی قرار بگیری…

    با طرح شکایتم اولین اتفاقی که رخ داد مجرم جلوه دادن خودم بود. به جای کمک و همدردی با الفاظی چون فاحشه و معتاد مواجه شدم. پوزخند قاضی و روند دردناک رسیدگی به پرونده برایم شوکی به مراتب دردناک‌تر از ماجرای تجاوز بود. چون تمام باورم به قانون و عدالت در راهروهای تو در توی اداره آگاهی و دادگاه و پزشکی قانونی بر باد رفت.

    برخورد قاضی چطور بود؟

    گفت چرا درخواست کمک نکرده‌ام؟ گفتم خواستم فریاد بزنم اما شک نداشتم کسی صدایم را نمی‌شنید، متجاوز ورزشکار بود. هر چقدر تقلا کردم نتوانستم از خودم دورش کنم، سریع مرا به پشت خواباند و بدون توجه به التماس‌هایم کارش را کرد. گفتم اگر به میل خودم آنجا بوده‌ام چرا باید بی‌آبرویی شکایت و رفت و آمد به دادگاه را به جان بخرم؟ جزییات را شرح دادم. گفتم التماس می‌کردم. به متجاوز گفتم باکره‌ام اما فایده نداشت، سعی می‌کردم پا‌هایم را به هم نزدیک کنم تا نتواند دخول کند، او به طرز جنون آمیزی با تبلتی که روی تخت گذاشته بود، فیلم پورنو نگاه می‌کرد.

    به پزشکی قانونی اشاره کردی …

    اولین روز دادگاه رسیدگی به پرونده که اوج گرمای تابستان بود، بعد از دوندگی زیاد به شدت عرق کرده و بی‌حال و خسته بودم. قاضی من را دید و گفت «معتادی؟! به نظر نئشه هستی» بعد من را به پزشکی قانونی ارجاع دادند. آنجا با رفتارهای عجیب سه پزشکی مواجه شدم که در حال معاینه کردنم بودند. به نظر نمی‌رسید کوچک‌ترین حس همدری با من داشته باشند. در حالی که خجالت می‌کشیدم و استرس زیادی داشتم یکی از پزشک‌ها حین انجام معاینه بالای سرم تند تند بازجویی‌ام می‌کرد و با سوالات نیش دارش رنجم می‌داد. با کف دست روی رانم ضربه آرامی کوبید و گفت تو حداقل پنج سال رابطه جنسی داشته‌ای. این مسئله یک بار یا دو بار نیست. روی میز معاینه طوری با من رفتار شد که انگار رسما یک فاحشه‌ام. بعد‌ها وکیلم گفت این شیوه برخورد، یک ترفند برای آزار روحی شاکی است تا فکر کند هیچ راهی برای اثبات ادعایش وجود ندارد و شکایتش را پس بگیرد! در واقع اقدامی است برای کاستن حجم پرونده‌هایی از این دست که تعدادشان روز به روز در محاکم قضایی رو به افزایش است.

    تهدید هم شدی؟

    بله، برای پیگیری پرونده به دستور قاضی مرا به آگاهی شاپور فرستادند.‌‌ همان جلسه اول وقتی وارد اداره آگاهی شاهپور شدم، بلافاصله بعد از ورودم اولین جمله‌ای که از بازپرس شنیدم این بود: خوشی‌ها و رفت و آمد‌هایت تمام شد حالا که کارت را ساخته به فکر شکایت کردن افتاده‌ای؟ بعد از آن بازپرس پرونده مابین حرف‌هایش مدام مرا زیر پوستی تهدید می‌کرد که پیگیری شکایتم به ضرر خودم تمام خواهد شد و نمی‌توانم مسئله تجاوزم را اثبات کنم و اگر قصد کرده‌ام به این بهانه با طرف ازدواج کنم، راه درستی را انتخاب نکرده‌ام! بعد از خروج از اداره آگاهی وسط خیابان به شدت گریه می‌کردم. در طول مسیر تا خانه چند بار تصمیم گرفتم خودم را زیر یک ماشین عبوری بیاندازم. وجودم در آتش می سوخت اما سکوت و پنهان کردن هم چاره درد نبود. نوعی همکاری با متجاوز است. کلا متوجه شدم روح کلی قانون عملا طرف مردهاست حتی اگر آن مرد، یک مرد متجاوز باشد. تا جایی که خوانده‌ام پیش از این‌ها حتی اگر تجاوز ثابت هم نمی‌شد به فرد آسیب دیده اجازه گرفتن ارش البکاره (دیه بکارت) را می‌دادند، اما بعد قانونی تصویب شده که در صورت ثابت نشدن تجاوز، به بزه دیده اجازه نمی‌دهند خسارتی بابت دیه بکارت از جانی دریافت کند. حالا تصور کنید با آن دیدگاهی که در مردان سیستم قضا دیده می‌شود، بیایی و بگویی من ارش البکاره‌ام را می‌خواهم.

    در این مدت خانواده ات هم در جریان قرار داشتند؟

    بله، اما یک اتفاق وحشتناک هم اینجا رخ داد. در واقع، بد‌ترین روش دادگاه ها، فرستادن دادنامه دادگاه بدون پاکت پستی به درب منزل شاکی است. مامور تحویل دادنامه، بدون در نظر گرفتن هویت فرد گیرنده، نامه را در نبود شاکی به همسایه‌ها هم تحویل می‌دهد و همین حرکت زمینه بی‌آبرویی را برای فرد شاکی فراهم می‌کند. این رویه، یک برخورد اشتباه نیست بلکه عملا فاجعه است. به نظر من کسی که مورد تعرض قرار گرفته است بهتر است به جای شکایت و درگیری بی‌نتیجه، به روانپزشک مراجعه کند تا دردی که بابت تعرض متحمل شده درمان بشود و بتواند با بقیه زندگی‌اش آشتی کند.

    نتیجه دادگاه به کجا رسید؟

    خوشبختانه آخرین روز جلسه دادگاهم در حضور یک خبرنگار آمریکایی برگزار شد که برای مشاهده روند رسیدگی به پرونده‌های تجاوز در ایران با مجوز قانونی در آن جلسه حضور داشت. یک شانس نادر بود. در تمام مدت رسیدگی، قاضی و مستشار‌ها، متهم را تحت فشار گذاشتند و او را تحقیر کردند و به او توپیدند و با من به ملایمت و مهربانی رفتار کردند. وکیل نداشتم ولی قاضی عملا از موضع یک وکیل از من دفاع می‌کرد. خوشحال و سرمست بودم که به حقم می‌رسم. اما وقتی حکم به دستم رسید شوکه شدم. متهم از جرم زنای به عنف به علت نبود مدارک کافی تبرئه و به علت زنای بدون عنف به صد ضربه شلاق محکوم شد. برای من با مهر و عطوفت قاضی پرونده و نفوذ کسی که تشویقم کرده بود از متجاوز شکایت کنم، شلاقی در نظر گرفته نشد اما آنچه از آن همه دوندگی مثل رسوبی روی روح خسته‌ام باقی ماند، حس تحقیر و دلخوری عمیق بود.

    No responses yet

    Nov 01 2014

    لغو کنسرت مجوزدار در رودسر با دستور فرماندار؛ بنرهای تبلیغاتی را با “داس” پایین کشیدند

    نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,اسلام و مسلمین,حقوق بشر,سیاسی,هنر

    تقاطع: کنسرت یک گروه موسیقی سنتی که قرار بود در روزهای ۲۷ و ۲۸ مهرماه در شهرستان رودسر استان گیلان برگزار شود، با وجود داشتن مجوز، با مخالفت شفاهی فرماندار این شهرستان لغو شد و گروهی نیز بنرهای تبلیغاتی آن را با داس پایین کشیدند.

    عزیز قاسم‌زاده، خواننده و سرپرست گروه موسیقی “سپهر” در نامه‌ای سرگشاده که در اختیار روزنامه‌ها و وب‌سایت‌های خبری قرار گرفته، گفته که با وجود “طی همه مراحل قانونی” و “اخذ مجوزهای لازم”، برگزاری کنسرتش با “مخالفت” و “کارشکنی‌هایی” مواجه شد و دامنه‌ی این مخالفت‌ها به حدی بود که منتقدان با “داس” بنرهای تبلیغاتی این گروه را پایین کشیدند و شهرداری‌های شهرستان رودسر با دستور فرماندار این شهرستان، از نصب دوباره‌ی این بنرها جلوگیری کردند.

    آقای قاسم‌زاده با اشاره به پیگیری‌های خود برای جلوگیری از لغو این کنسرت اضافه کرده که سرانجام “مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی گیلان” به او گفته که «مخالفت‌ها خارج از ناحیه ارشاد و مربوط به فرمانداری و شورای تامین شهرستان رودسر است». در این میان، حتی دست‌نوشته‌ی “معاون سیاسی-امنیتی استانداری گیلان” در زیر شکواییه وی، که با تاکید بر قانونی بودن مجوز، خواهان “عدم دخالت فرمانداری در این کنسرت” شده بود نیز بی‌اثر بوده است.

    به گفته‌ی سرپرست گروه “سپهر”، فرماندار رودسر حتی از نصب پرده‌هایی در سطح شهرستان رودسر توسط این گروه با هدف عذرخواهی از مردم به خاطر عدم برگزاری کنسرت نیز جلوگیری کرده است.

    عزیز قاسم‌زاده در پایان از وزارت کشور دولت روحانی خواسته تا کسانی را بر سر امور بگمارد که برنامه‌های دولت را “در عمل” قبول داشته باشند «نه این‌که همه تلاش و افتخارشان گسترش انواع کارشکنی‌ها و جلوگیری از کنسرتی باشد که همه مجوزهای قانونی را کسب کرده است».

    گفتنی است در ماه‌های گذشته لغو موارد متعددی از کنسرت‌های موسیقی در خبرگزاری‌های ایران گزارش شده است.

    در یکی از آخرین این موارد، پنجمین شب کنسرت کیتارو، آهنگ‌ساز و موسیقیدان برجسته ژاپنی که قرار بود روز ۲۷ مهرماه در تالار وزارت کشور در تهران برگزار شود لغو شد و برگزارکنندگان این کنسرت، “آماده نشدن برخی مجوزهای لازم” را به عنوان دلیل لغو آن اعلام، و از افرادی که بلیط این کنسرت را خریداری کرده بودند، عذرخواهی کردند.

    یک هفته پیش از آن نیز اجرایی که قرار بود بعد از نزدیک به یک سال تمرین در روزهای ۱۸ و ۱۹ مهرماه در شهر مشهد برگزار شود، به دلیل استفاده از کلمه “کنسرت” در تبلیغات به جای “اجرای پژوهشی”، لغو شد.

    اجرای “آرکدی ولودوس”، یکی از پیانیست‌های مطرح جهان که قرار بود روزهای ۲۳ و ۲۴ خردادماه در “سالن میلاد نمایشگاه بین‌المللی تهران” برگزار شود نیز از دیگر کنسرت‌هایی بود که “با وجود تبلیغات گسترده” لغو گردید.

    پیش از این، علی جنتی، “وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی”، روز ۴ خردادماه در گفتگویی با روزنامه “اعتماد” چاپ تهران، گفته بود که این وزارت‌خانه حتی به بعضی کنسرت‌هایی که «هیچ مشکلی از نظر دینی و ارزش‌های ملی ندارند»، در صورتی که احساس کند «ممکن است به احساسات مردم در بعضی شهرستان‌های کوچک آسیب بزند»، اجازه برگزاری نمی‌دهد.
    تصویر نامه‌ی موافقت نیروی انتظامی رودسر با برگزاری کنسرت گروه سپهر در این شهرستان

    تصویر نامه‌ی موافقت نیروی انتظامی رودسر با برگزاری کنسرت گروه سپهر در این شهرستان

    No responses yet

    « Prev - Next »

    • Recent Posts

      • زیر ذره‌بین رسانه‌ها: «چراغ سبزی که اسرائیل برای اقدام علیه ایران منتظرش بود»
      • درباره تصویر معترضی که مقابل یگان ویژه وسط خیابان نشسته‌ بود، چه می‌دانیم؟
      • سومین روز اعتراضات در ایران؛ تجمع در دانشگاه‌ها، گاز اشک‌آور در کرمانشاه
      • تجمع‌های اعتراضی در اعتراض به افزایش قیمت‌ها برای دومین روز در تهران ادامه یافت
      • دنیای خیالی آخون‌ها!!
    • Recent Comments

      No comments to show.

    Free WordPress Theme | Web Hosting Geeksاخبار Copyright © 2026 All Rights Reserved .