اخبار

  • صحفه نخست
  • Sample Page
  • خُسن آقا

Archive for the 'آزادی بیان' Category

Dec 11 2020

صداوسیما برای اعدام خبرنگاران طناب دار می‌بافد

نوشته: خُسن آقا در بخش: آزادی بیان,امنیتی,جنایات رژیم,حقوق بشر,سانسور,سیاسی

ایران وایر: یک روز پس از آن که خبر تایید حکم اعدام «روح‌الله زم»، مدیر کانال تلگرامی «آمدنیوز» در دیوان عالی کشور اعلام شد، صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران دست به پخش گزارشی جدید علیه این خبرنگار زد.
«یوسف سلامی»، خبرنگار صداوسیما گزارشی ویدیویی را به نام «زمین پست»، از اعترافات و صحبت‌های روح‌الله زم در دوران بازجویی و دادگاه ساخته است که تا پیش از این منتشر نشده بود.
محتوای گزارش و نوع چینش تصاویر به نحوی هستند که ظاهرا هدفی جز آماده کردن ذهن مخاطب برای اعدام قریب‌الوقوع این خبرنگار و «جاسوس» جلوه دادنش ندارند.
از اعترافات زم درباره تلاش وی برای شناسایی عوامل دور زدن تحریم‌ها در نظام جمهوری اسلامی ایران تا لو دادن مسیرهای رفت‌وآمد «قاسم سلیمانی»، فرمانده کشته شده نیروی «قدس»، شاخه برون مرزی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و هم‌چنین تلاش برای ساخت موشک جهت حمله به تاسیسات نظامی ایران، همه و همه در این گزارش ویدیویی دیده می‌شوند؛ اعترافاتی که مشخص نیست تحت چه شرایطی از روح‌الله زم در دوران زندانش گرفته شده‌اند.
روح‌الله زم که در دادگاه به اتهام «افساد فی‌الارض» به اعدام محکوم شده است، در گزارش ویدیویی یوسف سلامی، به عنوان «شا‌ه‌‌مهره ضد انقلاب» معرفی می‌شود و این که جاسوس دستگاه‌های امنیتی کشورهای اسرائیل و فرانسه بوده است؛ ادعاهایی که تا این لحظه هیچ مدرک و سندی برای آن منتشر نشده است و مشخص نیست که اعترافات زم نیز تحت چه شرایط و شکنجه‌هایی بیان شده‌اند.
خبرنگاران صداوسیمای ایران در دریافت اجباری اعترافات از روزنامه‌نگاران و فعالان سیاسی سابقه زیاد و تاریکی دارند. آخرین نمونه از همین ‌دست اعترافات اجباری، به افشاگری «اسماعیل بخشی» و «سپیده قلیان»، فعالان مدنی و کارگری بازمی‌گردد که پس از انتشار ویدیوهایی از اعترافات‌شان در صداوسیما، در شبکه‌های اجتماعی اعلام کردند آن صحبت‌ها تحت شکنجه و ضرب‌وشتم بیان شده و خبرنگاران صداوسیما نقش پررنگی را در بازجویی‌ها ایفا کرده‌اند.
در گزارش ویدیویی جدید صداوسیما علیه روح‌الله زم، پس از این که یوسف سلامی، زم را «سلطان لابی با دشمنان قسم خورده جمهوری اسلامی» معرفی می‌کند که به دنبال براندازی نظام جمهوری اسلامی ایران بوده است، از مخاطبان می‌پرسد: «آیا این اقدامات و آشوب‌ها از وظایف خبرنگاری است؟»
چنین کاری به نام خبرنگاری از سوی یوسف سلامی و همکارانش در صداوسیما این سوال را مطرح می‌کند که چه‌گونه وقتی خود را خبرنگار می‌دانند، درحال پرونده‌سازی بیشتر برای خبرنگاری دیگر و مهیا کردن شرایط اعدامش هستند؟
در ادامه مستند امنیتی «زمین پست»، تحریم دارو به ایران نیز به گردن روح‌الله زم انداخته می‌شود و یوسف سلامی در جایی از این مستند می‌گوید: «وقتی من و تو به دنبال دارو‌های حیاتی بودیم، حیات روح‌الله زم به حیات تو گره می‌خورد.» 
اما باز هم اشاره‌ای نمی‌شود که دقیقا چه طور فردی مانند روح‌الله زم می‌تواند مانع انتقال دارو به ایران شود.
 در ادامه این مستند، خبرنگار صداوسیما مدعی می‌شود: «روح‌الله زم پیشنهاد میلیون‌ها دلار را برای حمله موشکی به مهم‌ترین بخش‌های نظامی و امنیتی ایران می‌دهد.»

درحالی که هیچ جوابی به طرح این ادعای بزرگ داده نمی‌شود و سوالات ساده مخاطب از خبرنگار صداوسیما بی‌جواب می‌ماند که اصلا چرا کشورهای دیگر باید بودجه‌ای میلیون‌دلاری برای حمله موشکی را در اختیار یک خبرنگار قرار دهند؟ اسناد و مدارک چنین اتهاماتی کجا است و اگر روح‌الله زم چنین مبالغ میلیون دلاری را دریافت کرده، پس چرا آن طور که همسرش گفته، با وعده دریافت یک میلیون دلار پول نقد از آیت‌الله «سید علی حسینی سیستانی»، از بانفوذترین مراجعه تقلید شیعیان، سراسیمه به کشور عراق سفر کرده و در دام سپاه پاسداران افتاده است؟
در پایان این گزارش ویدیویی، روح‌الله زم با لباس زندان و در مقابل یک تخته سفید، نام بسیاری از خبرنگاران و فعالان سیاسی در خارج از کشور را می‌نویسد و مدعی می‌شود که او بوده که از تمام این ‌چهره‌ها پشتیبانی اطلاعاتی و مالی کرده است.
پیش از این اعتراف اجباری دیگری از روح‌الله زم در صداوسیما پخش شده بود. کمی پس از پایان دادگاه‌هایش درتاریخ ۲۰ تیر ۱۳۹۹، از او مصاحبه ۳۰ دقیقه‌ای در برنامه‌ای با عنوان «بدون تعارف» از شبکه دوم صداوسیما پخش شد. در مقابل او، «علی رضوانی»، بازجو خبرنگار دیگر صداوسیما نشسته بود که در حرف‌هایش او را دوباره محکوم به تمام اتهاماتش کرد. حالا دو روز پس از تایید حکم اعدام او در دیوان عالی کشور، یک اعتراف اجباری دیگر از زم پخش شده است تا تایید این حکم عجیب را قانونی جلوه دهد در حالی که هنوز ده‌ها سوال بی‌جواب در این پرونده باقی مانده‌اند.
روح‌الله زم در تاریخ ۲۲ مهر ۱۳۹۸، وقتی از فرانسه، محل اقامتش به عراق سفر کرد، از سوی ماموران سپاه پاسداران بازداشت و به ایران منتقل شد.
او در شش جلسه دادگاه به ریاست قاضی «ابوالقاسم صلواتی» محاکمه شد در حالی که در اولین جلسه دادگاه از داشتن وکیل محروم بود. زم متهم به ۱۷ مورد اتهامی، از جمله اتهام «فساد فی ‌الارض» بود.
زم در دادگاه‌های خود بیشتر اتهاماتش، از جمله «توهین به مقدسات»، «اجتماع و تبانی علیه امنیت ملی» و «جاسوسی» را نپذیرفت و گفت کارش خبرنگاری بوده و جرمی مرتکب نشده است.
او در متن دفاعیه خود در آخرین جلسه دادگاهش گفت برخی رویه‌های ‌آمدنیوز اشتباه بوده‌اند و پشیمانم اما دیکته نانوشته خطا ندارد.
روح‌الله زم در گردابی عجیب و تلخ گرفتار شده است. تنها باید امیدوار بود تا در روزهای آینده اتفاقی جدید و غیرمنتظره رقم بخورد تا اعدام او از دستور کار مقامات امنیتی و قضایی ایران خارج شود و به زنده ماندنش نیازمند شوند.
برای دیدن اخبار و گزارش‌های بیش‌تر درباره رسانه و خبرنگاری به سایت خبرنگاری جرم نیست مراجعه کنید.

No responses yet

Dec 10 2020

قتل‌های زنجیره‌ای وزارت اطلاعات؛ فرزندان حمید حاجی‌زاده سکوت ۲۲ ساله خود را شکستند

نوشته: خُسن آقا در بخش: آزادی بیان,امنیتی,تروریزم,جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی


رادیوفردا:حمید حاجی‌زاده (چپ) و فرزندانش اروند، کارون، و ارس/ کارون در ۹ سالگی به اتفاق پدرش در جریان قتل‌های زنجیره‌ای ۷۷ به قتل رسید.
«بابا دیگر پذیرفته بود که دارد می‌میرد. چشم‌هایش را بسته بوده و با انگشت خونی داشته یک چیزی می‌نوشته. اما چشم‌های کارون از حدقه زده بود بیرون و داشت بابا را نگاه می‌کرد. می‌شد ترس را در صورتش دید. دهانش پر از خون بود.»

این صحنه‌ای است که ارس حاجی‌زاده از شب قتل پدرش و برادرش به یاد دارد؛ برادر ۹ساله‌‌اش، کارون، که «هر کجای اتاق را نگاه می‌کردید، جای دست کارون بود؛ انگار [خواسته بوده] فرار ‌کند.»

حمید حاجی‌زاده، شاعر و نویسنده، نیمه‌شب ۳۱ شهریور ۱۳۷۷ در کنار پسرک ۹ساله‌اش با ضربات چاقو در خانه‌اش در کرمان به قتل رسید. نصیب پدر از تیزی چاقوها ۲۷ ضربه بود و نصیب پسرکش ۱۰ ضربه. وزارت اطلاعات در پاسخ به پی‌گیری‌های خانواده، نهایتاً قتل حمید و کارون حاجی‌زاده را «یک اشتباه ساده» خواند، اما مسئولیت قتل آن‌ها را که در پروژه معروف به قتل‌های زنجیره‌ای انجام شد، به‌صورت رسمی نپذیرفت.

ارس حاجی‌زاده

ارس حاجی‌زاده

ارس حاجی‌زاده هنگام قتل پدر و برادرش ۱۴ ساله بود. او و برادرش اروند که دو سال از ارس بزرگ‌تر است، اولین کسانی بودند که به صحنه قتل رسیدند. اکنون ارس پس از ۲۲ سال سکوتش را شکسته است و در مصاحبه با رادیو فردا برای اولین بار از جزئیات شبی گفته است که زندگی‌‌اش را برای همیشه دگرگون کرد:

«روزی بود که به قول داداشم ۲۵ ساعت بود، روزی که ساعت رسمی یک ساعت به عقب برمی‌گشت. ما عروسی بودیم. با اروند برگشتیم خانه. دیدیم چراغ‌ها خاموش است و هرچه در می‌زنیم بابا در را باز نمی‌کند. تعجب کردیم. اروند از دیوار رفت بالا و در را باز کرد. کارون و با مامان همان روز از سفر آمده بودند. [چشمم که افتاد به کارون] خیلی خوشحال شدم. کارون را خیلی دوست داشتیم. گفتم به‌به، آقا کارون آمده. اروند شروع کرد به جیغ زدن. برگشتم دیدم بابا کشته شده. به کارون نگاه کردم. از دهان و گوشش کف آمده بود. خیلی وحشتناک بود. صورت بابا کبود بود. یک زیرپوش تنش بود که کلاً سوراخ‌سوراخ شده بود، پر از خون.»

اروند حاجی‌زاده هنگام قتل پدر و برادرش ۱۶ سال داشت. او، در سال ۹۲، در دل‌نوشته‌ای کوتاه در بی‌بی‌سی درباره قتل پدر و برادرش نوشته بود و حالا، ۲۲ سال بعد از آن قتل فجیع، در مصاحبه با رادیو فردا برای اولین بار جزئیات این ماجرا را شرح می‌دهد:

اروند حاجی‌زاده

اروند حاجی‌زاده

«چراغ را روشن کردم. بابا یک تشک داشت گوشه اتاق که رویش می‌نشست و پاکت سیگار و نوشته‌ها و کتاب‌هایش کنارش بود. دیدم بابا سرش روی تشک و پاهایش اینور جلوی در است. حالت افقی در امتداد اتاق خوابیده بود و یک پتو رویش بود. تعجب کردم. هرچی صدا زدم بابا بابا، جواب نداد. رفتم جلوتر. ساعد دست بابا از زیر پتو بیرون بود. دیدم خونی است. نشستم کنار بابا لحاف را که کنار زدم، مستقیم نگاهم به سینه‌‌اش خورد و دیدم غرق در خون است. بچه بودم. شروع کردم به جیغ زدن و پریدم توی کوچه و با آجر در خانه‌های همسایه‌ها را می‌زدم.»

اروند تا این لحظه متوجه کشته شدن برادرش کارون نمی‌شود:

«در کوچه نشسته بودیم گریه می‌کردیم. پزشکی قانونی آمد. گفتم آقای دکتر، بابام زنده است؟ گفت نه، هر دو فوت شدند. گفتم هر دو یعنی کی؟ گفت برو خودت ببین. رفتم از پنجره داخل را نگاه کردم. چشم‌های کارون را دیدم که خیره مانده بود.»

اما ارس، برادر کوچک‌تر اروند، پیکر خونین برادر ۹ساله‌‌اش را دیده بود و به یاد می‌آورد:

«چیزی که مشخص بود، بابا بر اثر خون‌ریزی مرده بود و کارون قشنگ داشت بابا را نگاه می‌کرد. همیشه برای ما سؤال بود که اول بابا مرده یا کارون. مشخص بود کارون توی اتاق دست و پا می‌زده. هر جای اتاق را نگاه می‌کردید، جای دست کارون بود. انگار که فرار کرده بود و خیلی ترسیده بود. چشم‌های کارون از حدقه زده بود بیرون و می‌شد ترس را در صورتش دید. دهانش پر از خون بود. لباس‌هایش خونی. یک صحنه خیلی خیلی بد بود که داشت بابام رو نگاه می‌کرد. کاملاً شوکه بودم و حتی تا چند سال می‌ترسیدم توی آینه توی چشم‌های خودم نگاه کنم؛ این‌قدر ترس داشتم. بابا قاعدتاً خیلی راحت بود. احساس می‌کنم دیگر پذیرفته بود که دارد می‌میرد. چشم‌ها را بسته بود. با انگشت خونی داشته یک چیزی می‌نوشته که مشخص نیست. آخر هم مشخص نشد.»

هنگام وقوع قتل، مادر ارس و اروند و کارون در اتاقی دیگر خواب است یا آن‌طور که اروند می‌گوید، بیهوش:

«توی خواب مامان را بیهوش کرده بودند. پنبه‌‌ای که روی دهان مامان گذاشته بودند، در اسناد و مدارک آثار صحنه قتل هست. نمی‌دانم چه ماده بیهوش‌کننده‌‌ای استفاده کرده بودند که کم‌اثر بود، چون ما که رسیدیم، ارس رفته بود داخل اتاق روبه‌رو با این فکر که مامان را هم کشته‌‌اند. با پا زده بود به مامان و مامان بیدار شده بود. گیج و منگ رفته بود بالای سر بابا. اول فکر کرده بود بابا سکته کرده، متوجه زخم‌ها نشده بود.»

ارس روایت اروند را این‌گونه کامل می‌کند: «مامان فکر کرد بابا سکته کرده. پای بابا را گرفت و به من گفت هنوز گرم است، زنگ بزنیم اورژانس بیاید. گفتم نه مامان، بابا و کارون را کشتند.»

ارس در گوشه‌وکنار خانه دنبال چاقو می‌گردد و یک در میان نگاهی به پدر و نگاهی به برادر، تا پلیس از راه می‌رسد و بیرون‌شان می‌کند برای بررسی صحنه جرم. ارس به این‌ تکه از خاطراتش که می‌رسد، نمی‌تواند از کارون نگوید:

«با کارون بازی می‌کردیم. بچه بود دیگر. آدم دلش می‌خواهد ببوسدش، بغلش کند. یک جایی که می‌بوسیدم، سینه کارون بود. همان‌جا چاقو خورده بود. ۷/۷/۷۷ یک برنامه [ویژه در برنامه کودک تلویزیون] بود به اسم فف. من و کارون می‌خواستیم در این برنامه شرکت کنیم، ولی همان روز شد هفتم کارون.»

حمید حاجی‌زاده

حمید حاجی‌زاده

ادامه ماجرا را اروند می‌گوید، از وقتی که افسر آگاهی سراسیمه خود را به صحنه قتل می‌رسد:

«سرهنگ پوررضاقلی سر صحنه قتل نشسته بود، گریه می‌کرد. نصفه‌شب با کت‌وشلوار [بدون لباس فرم] آمده بود. مامان فکر کرده بود او را [به‌عنوان قاتل] گرفته‌اند. رفت سراغش که چرا شوهر مرا کشتی. بنده‌خدا در حال گریه گفته بود که من پلیس هستم، من نکشتم.»

سرهنگ پوررضاقلی چنان متأثر می‌شود از این قتل هولناک که کل پلیس آگاهی را برای کار روی این پرونده بسیج می‌کند. اما این پیگیری سه روز بیشتر دوام نمی‌آورد تا وقتی اصطلاح «قتل سیاسی» برای اولین بار به گوش اروند نوجوان می‌خورد:

«سرهنگ پوررضاقلی کلِ شعبه‌های آگاهی را گذاشته بود روی این قتل و کل پلیس آگاهی داشتند روی این قتل کار می‌کردند. اما از روز سوم دیدیم جواب سربالا می‌دهند. عمو و عمه [فرخنده حاجی‌زاده، نویسنده] که مقاوم‌تر بودند، بیشتر پیگیر بودند. مامان هم هر روز آگاهی می‌رفت. سرهنگ پوررضاقلی به عمویم گفته بود که بعید می‌دانم کار دزد و این‌ها باشد، این قتل انگیزه‌‌ای به اندازه چنار می‌خواهد. بازپرس ویژه قتل هم گفته بود اگر دست من بود، دور تا دور کشور را سیم خاردار می‌کشیدم و قاتل را ۴۸ ساعته تحویل شما می‌دادم، اما نیست، نمی‌توانم. باز هم ما متوجه نبودیم که چی می‌گوید. من ۱۶ سال داشتم، سن و سالی نداشتم. عمویم گفت این‌طور که این‌ها می‌گویند، به نظر می‌آید قتل پدرت سیاسی باشد. من گفتم یعنی چی؟ قتل سیاسی یعنی چی؟ قاتلی نیست؟ تا گذشت و قتل آقای مختاری و پوینده و جناب آقای فروهر و خانم فروهر رخ داد و یک لیستی هم از آلمان فرستادند که در آن لیست اسم بابا و کارون بود. آن‌جا بود که ما دیگر متوجه سیاسی بودن قتل شدیم.»

وزارت اطلاعات ایران با انتشار بیانیه‌ای مسئولیت قتل پروانه و داریوش فروهر، محمد مختاری و محمدجعفر پوینده را بر عهده گرفت و ادعا کرد گروهی از کارکنان «خودسر» این وزارتخانه در قتل آن‌ها دست داشته‌اند. این وزارتخانه اما هرگز مسئولیت قتل حمید و کارون حاجی‌زاده را برعهده نگرفت، هم‌چنان‌که قتل ده‌ها دگراندیش و منتقد و نویسنده و مترجم دیگر را بر عهده نگرفت که در آن دوره زمانی هریک به‌گونه‌ای مشکوک اما معنادار به قتل رسیدند.

شانه خالی کردن وزارت اطلاعات از مسئولیت قتل حمید حاجی‌زاده و پسر ۹‌ساله‌اش کارون موضوعی است که همیشه اروند و ارس را آزار داده و آزارش پس از ۲۲ سال هنوز تمامی ندارد.

اروند می‌گوید: «این چیزی است که ما دائم با آن دست‌به‌گریبان بودیم و همیشه ما را آزار می‌داد و هنوز هم آزار می‌دهد. زیر بار نرفتند. آقای مختاری در مراسم ختم بابا شرکت کرد و سخنرانی کرد و چند روز بعد خودشان را به قتل رساندند. [مختاری و پوینده] با بابای ما انگار جزو یک خانواده بودند. بعد می‌رویم جلو می‌بینیم که دولت قبول نمی‌کند، زیر بار نمی‌رود. از آن طرف، مردم هم همین حرف را تکرار می‌کنند. می‌گویند اگر بود، چرا دولت قبول نکرد. خب این خیلی ما را آزار می‌دهد، ولی دست ما از چاره کوتاه است و حرفی نمی‌زنیم.»

ارس که آن زمان ۱۴ ساله بوده و حالا ۳۶ ساله است، پاسخ این درگیری آزارنده ذهنی را این‌طور می‌دهد: «طبیعی است که هیچ زمانی نمی‌آیند بگویند ما یک بچه ۹ ساله را کشتیم، چون واقعاً زیر سؤال می‌روند. آن چهار قتل را مجبور شدند قبول کنند [چون قتل‌ها در] تهران بود. شهرستان نبود. آن موقع هم هنوز رسانه‌ها نبودند که همه‌جا گفته شود. یک‌جورهایی از زیرش در می‌رفتند. حالا یک جاهایی شاید قاضی یا آقای فلانی بیاید همدردی کند، ولی فایده‌‌ای برای ما ندارد. مهم این است که آن‌ها بپذیرند این کار را کرده‌‌اند.»

با این‌همه، اروند و ارس هیچ‌گاه از پیگیری پرونده دست نکشیده‌اند و بیش از بیست سال از عمرشان را بر سر این پی‌جویی گذرانده‌اند. این پیگیری‌ها هرچند به التیام زخم عمیق زندگی‌شان نینجامیده، اما به آشکار شدن جزئیاتی منجر می‌شود که زخم روی زخم می‌گذارد.

اروند می‌گوید: «هر شش ماه و یک سال می‌رویم دادگاه می‌پرسیم ما چه باید بکنیم؟ سرشان را پایین می‌اندازند. آن‌ها هم به هر حال انسان‌اند. می‌گویند شما که می‌دانید چیست؟ چرا می‌آیید دنبالش؟ می‌گوییم خب اگر ما می‌دانیم، چرا پیگیری نمی‌کنید؟ سرشان را تکان می‌دهند و می‌گویند ما چه‌کار می‌توانیم بکنیم؟ این حرفی است که می‌زنند. به‌طور غیررسمی قبول کرده‌‌اند، ولی به طور رسمی قبول نمی‌کنند. آزاردهنده است و کاری نمی‌شود کرد.»

این‌که ندانی قاتلان پدر و برادرت چه کسانی بوده‌اند یک درد است و این‌که بدانی اما قاتلان در پناه حمایت نظام از پیگیری مصون باشند، درد بزرگ‌تری است. قاتل یا قاتلانی که فرزندان مقتول حتی آنان را «جناب آقای» خطاب می‌کنند. اروند از دو نفر از مأموران وزارت اطلاعات که در پرونده قتل فروهرها، مختاری و پوینده بازداشت شدند نام می‌برد:

«دو سال پیش من رفتم برای پی‌گیری پرونده. گفتند اگر کسی را می‌شناسیدٰ بگویید ما احضار کنیم. آن موقع وکیل پرونده آقای زرافشان بودند. یک جوری جسته‌گریخته به ما گفته بودند گویا عناصری که از تهران آمده بودند، جناب آقای جعفرزاده (حالا ما حسب ادب خودمان می‌گوییم)، جعفرزاده و فلاح بودند که آمده بودند کرمان برای انجام این کار و تیم پشتیبانی هم احتمالاً داشتند. ما گفتیم ما به این افراد مشکوک هستیم. خیلی راحت به من گفتند آدرس‌شان را بدهید تا ما دعوت‌شان کنیم ببینیم قبول می‌کنند کشته‌اند یا نه. خب من خندیدم گفتم آقا، حرفی می‌زنید از آن حرف‌ها. گفت پی‌گیری نکنید، به جایی نمی‌رسید.»

البته دادگاه به‌قصد این‌که پرونده به‌طور رسمی هم مختومه شود، نهایتاً به اروند و ارس پیشنهاد می‌دهد که درخواست دیه کنند تا از محل بیت‌المال پرداخت شود و پرونده برای همیشه بسته شود. اروند و برادرش زیر بار درخواست دیه نمی‌روند هرچند به این هم اطمینان دارند که «تا روال، روال کنونی است، این پرونده قطعاً به نتیجه نخواهد رسید و همان جوری که برای آن چهار قتلی که پذیرفتند دادگاه نمایشی تشکیل دادند و به جایی نرسید، مسلماً پرونده بابا و کارون را قبول نمی‌کنند علی‌الخصوص به خاطر کارون، چون حساسیت ماجرا را بیشتر می‌کند و آبروی این‌ها را بیشتر می‌برد و خیلی زشت‌ترشان می‌کند.»

اروند ناامید است از پی‌گیری پرونده در نظام جمهوری اسلامی و تأکید می‌کند که «بعید می‌دانم تا روال فعلی باشد، این پرونده به نتیجه برسد» اما امیدش را در دستان مردم ایران می‌جوید وقتی می‌گوید «حالا دیگر دست مردم را می‌بوسیم».

حمید حاجی‌زاده نویسنده و شاعر بود. دو شعری که اروند از پدرش خوب به‌خاطر دارد، دو غزلی است که او گویا کشته شدن خود را در آن‌ها پیش‌بینی کرده بود:

«بابا در دو غزل مستقیماً اشاره کرده بود. در یکی می‌گوید: بر پیکر من نقش شود نقشه ایران/ پرخون چون نمایند به خنجر بدنم را. و یک غزل دیگر هست به نام گوهرشکنان که آخر آن می‌گوید: آخر ‌‌ای خنجر مردم‌کش بیگانه‌پرست، خوش نشستی به تنم در شب خنجرشکنان/ پاس ما مردم آزاده بدارید که ما تاج برداشته‌‌ایم از سر افسرشکنان.»

۲۲ سال از قتل فجیع حمید حاجی‌زاده و پسرک ۹ساله‌اش می‌گذرد، اما این داغ هنوز که هنوز است در جان بازماندگان او سرد نشده و سرِ سرد شدن هم ندارد. اروند می‌گوید «خود من هروقت یاد آن صحنه آخر چشم‌های کارون می‌افتم، تا چند روز اصلاً سرم را نمی‌توانم بالا بگیرم» و باز تأکید می‌کند که دادخواهی «با روال کنونی امکان‌پذیر نیست. فکر نکنم دادخواهی صورت بگیرد. البته امیدوارم صورت بگیرد و یک روزی به یک جایی برسد. دادخواهی عادلانه.»

ارس، برادر کوچک‌تر اروند، قتل پدر و برادر ۹ساله‌اش کارون را فاجعه‌ای توصیف می‌کند که زندگی او را به دو بخشِ قبل از چهارده سالگی و بعد از چهارده سالگی تقسیم کرد:

«قبل از چهارده سالگی واقعاً لذت‌بخش بود. همیشه همه‌چیز بود. ولی بعد از چهارده سالگی همه‌چیز عوض شد. خیلی رابطه‌ها قطع شد. خیلی رفت‌وآمدها قطع شد. خیلی‌ها حتی می‌ترسند سر مزار بابای من بیایند. توی درس من، زندگی من، خیلی تأثیر گذاشت. مامانم آسیب دید، خودم آسیب دیدم، داداشم آسیب دید. در این شرایط، در این مملکتی که همه‌چیز مشکل دارد، شما فکر کنید ما با چه سختی‌ای بزرگ شدیم، درس خواندیم و خدا را شکر سالم ماندیم. تبعاتش هنوز هم هست. هنوز هم ما شب‌ها اذیت می‌شویم. هنوز که هنوز است، شهریور که می‌شود، از یکی دو ماه قبل، استرس را در خانواده ما می‌توانید ببینید. یعنی کلاً رفته توی ضمیر ناخودآگاه ما. یعنی ما باید این سه ماه سال حتماً حال‌مان بد باشد.»

ارس به سخن که می‌آید، کلمات و جملات، از سرِ زخم و دردی انگار تازهٔ تازه، بی‌محابا بر زبانش جاری می‌شود:

«سه نفر هستیم، هنوز به یاد بابا و کارون هستیم. روز پدر یک جور اذیت می‌شویم، روز تولدشان یک جور. این تا آخر عمر است و کاری نمی‌شود کرد. تبعاتی است که زمانی که قاتل می‌کشد، به آن‌ها فکر نمی‌کند. فقط دوست دارد بکشد. ولی زندگی من یک‌جورهایی نابود شده، زندگی داداشم هم نابود شده. زندگی مامانم که کلاً دیگر نابود شده.»

اروند هم از این دردهای بی‌پایان و زخم‌های التیام‌ناپذیر می‌گوید و در آخر امیدواری‌اش به دادخواهی عادلانه را پیوند می‌زند به آزادیخواهی پدرش برای وطنش، برای مردمش:

«من فقط امیدوارم روال به گونه‌‌ای بشود که نه تنها قتل بابا و کارون و قتل‌های زنجیره‌‌ای که همه قتل‌هایی که این سال‌ها، ۴۲ سال، رخ داده به نتیجه برسد و حداقل حداقل حداقل نتیجه‌‌ای که داشته باشد آن چیزی باشد که مردم از جان و دل می‌خواهند و آن آزادی کشورشان است. بابا اگر اشعارش را بخوانید، شدیداً ملی بودند، وطن‌پرست بودند و آزادی کشورشان برایشان اولویت بود و امیدوارم این کشتار و این خون‌هایی که ریخته‌شده نتیجه بدهد و یک روزی کشور ما هم آزاد شود.»

No responses yet

Nov 26 2020

جاستینا و محدودیت‌های بانکی در گرجستان؛ «وقتی ما مردم فقط اسباب‌بازی هستیم»

نوشته: خُسن آقا در بخش: آزادی بیان,اجتماعی,امنیتی,حقوق بشر,سانسور,سیاسی,هنر


ایران وایر: خیلی‌ها به هر دلیلی نمی‌خواهند پناهنده شوند و بیرون آمدن‌شان از ایران دلایلی مختلف، از جمله ممنوعیت‌های حرفه‌ای، دارد. آن‌ها عموما به دنبال اقامت در کشوری دیگر هستند تا هم زندگی امنی داشته باشند و هم آزادانه فعالیت کنند. اما وقتی ایرانی باشیم، انتخاب اقامت در کشوری دیگر بدون هزینه نیست؛ خصوصا در دورانی که تحریم‌ها و فشارهای بین‌المللی علیه ایران همچنان برقرار باشد.

گرجستان یکی از اولین و در دسترس‌ترین کشورهایی است که ایرانی‌ها برای مهاجرت انتخاب می‌کنند. اما سال گذشته وزارت خارجه گرجستان اعلام کرد تنها در سه ماهه نخست ۲۰۱۹ از ورود دست‌کم شش هزار و ۴۰۰ شهروند خارجی که نیمی از آن‌ها ایرانی بودند جلوگیری کرده است.

«جاستینا»، هنرمند و رپر ایرانی، دو سال در گرجستان زندگی کرد و بعد به سوئد رفت. او از سختی‌هایش در گرجستان می‌گوید.

***

آخرین ماه‌های زندگی‌اش در گرجستان است اما هنوز بعد از دو سال اقامت، محدودیت‌های مالی و بانکی دارد و بالاخره در یکی از استوری‌های اینستاگرامش، پاسپورت ایرانی‌اش را مقابل دوربین می‌گیرد و با گلایه و خشم می‌گوید: «یعنی این پاسپورت به درد نخور، جز بدبختی برای ما هیچی ندارد؛ چه توی ایران باشیم و چه خارج از ایران. این را برای شمایی می‌گذارم که فکر می‌کنی خیلی به ما خوش می‌گذرد.»
او با وجود داشتن مدارک اقامت گرجستان، دو سال از داشتن حساب بانکی و خدمات آزاد محروم بود.

«جاستینا» هنرمند و رپر ایرانی است که در رشته تئاتر تحصیل کرد و بعد به سوی موسیقی و خصوصا سبک رپ گروید. مضمون اشعار او که اجرایش می‌کند، بیشتر اجتماعی، حقوق بشری و مسائل مربوط به گروه‌های اجتماعی تحت تبعیض مثل زنان و گروه‌های جنسیتی است.

او در ایران به خاطر فعالیت‌های هنری‌اش دستگیر شده بود و در نهایت، کشور را ترک کرد تا آزادانه بخواند و فعالیت کند. دستگیری یا بازداشت و گذشته سیاسی اگرچه در پروسه رفتن از ایران می‌تواند به پناهندگی کمک کند، اما برای شهروندان مقیم، دردسرهای مضاعفی دارد. مثل نیاز به برگه قضایی سوء پیشینه در امور اداری که زندانیان سیاسی و عقیدتی نمی‌توانند آن را داشته باشند.

سال ۲۰۱۷ و در پی تشدید تحریم‌ها علیه ایران، بانک‌های بزرگ در گرجستان ابلاغیه‌ای دریافت کردند مبنی بر لزوم بستن حساب‌های ایرانی‌ها؛ این دستور از سوی «معاونت پول‌شویی و مبارزه با تروریسم فدرال آمریکا» تبیین شده بود. فشارهای بانکی پیش‌تر هم سابقه داشت؛ سال ۲۰۱۳ «محمود داوری» یکی از اعضای اتاق بازرگانی بین‌المللی گرجستان خبر داده بود که بیش از هزار و ۶۰۰ تاجر ایرانی ناچار به خروج از کشور شده بودند. گرجستان اول تابستان همان سال حساب‌های بانکی ۱۵۰ تاجر ایرانی را به اتهام استفاده از سیستم مالی این کشور در دور زدن تحریم‌ها و پول‌شویی، بسته بود.

عمده این محدودیت‌های بانکی برای شهروندان ایرانی در گرجستان به دلیل تحریم‌ها و قوانین مربوط به مبارزه با پول‌شویی (FAFT) ایجاد شد و ادامه پیدا کرد. مهم‌ترین مخالفان اجرای این قانون، سپاه پاسداران و نهادهای وابسته به آن هستند که حاضر نیستند به قوانین بین‌المللی پایبند باشند. اما ترکش‌های این مخالفت‌ها و تحریم‌های در پی آن، پیکر دانشجویان و مقیمان ایرانی را زخمی کرده است؛ گرجستان ویژگی دیگری هم در سال‌های اخیر پیدا کرده است؛ پایتختی جدید برای کارگران جنسی ایرانی؟ و البته حاشیه امنی‌ست برای آن‌هایی که در هماهنگی با حکومت یا به باورشان دور از جهان سیاست، شرکت‌های اقتصادی برپا کرده‌اند.

در این میان شهروندان معمولی مثل روزنامه‌نگاران، هنرمندان و کنش‌گران یا دانشجویانی که در گرجستان مشغول به فعالیت یا تحصیل هستند، با این ترکش‌ها روزگار سر می‌کنند.

جاستینا هم بعد از دو سال اقامت در گرجستان و پیش از نقل مکان به سوئد، از این آسیب‌ها بی‌نصیب نبود. او می‌تواند راوی مستندی از تاثیرات مقاومت‌های سپاه و حکومت مقابل پذیرش FATF و تحریم‌ها بر شهروندان مقیم کشورهای دیگر باشد. او در آن ویدیو با خشم می‌گوید: «این استوری را برای آن‌هایی می‌گیرم که فکر می‌کنند ما وقتی به خارج می‌آییم، بهمان خوش می‌گذرد. این را بدانید که ما به خاطر داشتن پاسپورت ایرانی و ایرانی بودن‌مان نمی‌توانیم حساب بانکی باز کنیم. حتی وقتی آی‌دی کارت کشوری که در آن زندگی می‌کنیم را داشته باشیم.»

او در گفت‌وگو با «ایران وایر» توضیح داد که به دلایلی هنوز تصمیم به پناهندگی نگرفته و ترجیح می‌دهد با اقامت‌، در کشورهای دیگر زندگی کند اما در گرجستان، با وجودی که مدارک هویتی آن کشور را داشت، نتوانست به شکل آزاد از خدمات بانکی بهره‌مند شود و این مساله فشار روانی برای او و ایرانی‌هایی مثل خودش بود: «تا زمانی‌که آی‌دی کارت نداشتم، نمی‌توانستم حساب بانکی باز کنم. بعد از اخذ مدارکم هم حسابی داشتم که با کارت آن فقط می‌توانستم از مغازه خرید کنم. اجازه خرید و پرداخت اینترنتی برایم ممنوع بود. کسی هم نمی‌توانست برایم پولی واریز کند. فقط می‌توانستم مستقیم به بانک بروم و پول نقد را به حسابم منتقل کنم. برای خرید در مغازه‌ها هم فقط در محدوده گرجستان اجازه برداشت داشتم. وقتی هم نتوانستم اقامتم را تمدید کنم، همان حساب را هم بستند.»

اقامت جاستینا، به خاطر نداشتن برگه عدم سوء پیشینه قضایی، تمدید نشد: «وقتی حساب بانکی نداری، کار هم نمی‌توانی پیدا کنی چون برای استخدام، حساب بانکی لازم داری؛ زنجیره‌وار اتفاقاتی می‌افتد که از نظر روحی تحت فشار قرار می‌گیری. رسما احساس می‌کنی در دنیا “هیچ” حساب می‌شوی و ارزش و اعتباری نداری؛ آن‌هم فقط به این خاطر که از کشوری می‌آیی که رهبر و حکومت آن دیکتاتوری است. همه جهان هم به ظاهر با جمهوری اسلامی مخالف هستند اما هزینه فشارهایی را که وارد می‌کنند، مردم می‌پردازند.

دنیا طوری است که بدون پول نمی‌توانی زندگی کنی. قبض‌ها و اجاره خانه و غذا همه وابسته به پول است. از طرفی هم با این محدودیت‌ها، مدام از دیگران جدا و تحقیر شده‌ای. فکرت همیشه درگیر ابتدایی‌ترین نیازهای زندگی‌ات خواهد بود. مهاجرت اجباری حتی اگر پناهندگی هم نباشد، سخت است. این‌که بدانی نمی‌توانی به خانه‌ات بازگردی، خودش فشار روانی است. پروسه اقامت گرفتن، محدودیت‌های مالی و نگاه تبعیض‌آمیز، شرایط زندگی را حتی در اقامت هم سخت‌تر می‌کند.»

البته تاثیرات تحریم هم می‌تواند تبعیض‌آمیز باشد: «این چه‌جور تحریمی است که مردم هزینه آن را می‌دهند؟ همه فشارها هم روی مردم است؛ مردم انقلاب کنند، تن به جنگ بدهند، فقیرتر بشوند، در خارج از ایران تحقیر شوند. اما آب در دل جمهوری اسلامی تکان نمی‌خورد و خانواده‌های‌شان هم هرکجای دنیا بخواهند می‌روند. حکومت‌ها حتی غربی‌ها هم مردم را بازی می‌دهند. مردم اسباب‌بازی‌هایی هستند که وسط دعوای حکومت‌ها به هم میفتند، دعوا می‌کنند، داد می‌زنند، سرکوب و زندانی و اعدام می‌شوند؛ اعتماد به نفس‌شان را از دست می‌دهند. حکومت‌ها هم مثل بچه‌هایی که در دعوا اسباب‌بازی‌های‌شان را خراب و نابود می‌کنند، مانند؛ آن اسباب‌بازی‌ها ما هستیم و آن‌ها هم مثل بچه‌ها، ممکن است دوباره با هم دوست شوند. ولی اسباب‌بازی‌ها دیگر درست نمی‌شوند. مردم خاورمیانه اسباب‌بازی‌های اصلی هستند که خرد می‌شوند و از بین می‌روند؛ هیچ‌کس هم به آن‌ها توجهی نمی‌کند. چرا ما مردم باید همیشه هزینه بدهیم؟ چون یک طرف زمین باید جنگ باشد تا در طرف دیگر، عده‌ای آسوده زندگی کنند.»

موضوع تحریم و موافقت و مخالفت با آن رشته‌ای دراز دارد و هر دو طرف استدلال‌های متعددی برای دیدگاه خود می‌آورند: موافقان تحریم می‌گویند تحریم‌ها در درازمدت می‌تواند باعث سقوط نظام جمهوری اسلامی شود. در مقابل، عده‌ای می‌گویند قبول که تغییرات بزرگ نیاز به هزینه‌های بزرگ دارد؛ اما اگر مردم در داخل ایران جلوی گلوله می‌ایستند یا فقر زندگی آن‌ها را غیرقابل تحمل کرده، ایرانی‌های خارج از کشور هم هزینه‌ای برای این براندازی بدهند.

جاستینا درباره این موضوع می‌گوید: «درست است که تحریم‌ها در نهایت می‌تواند باعث شود با جلوگیری از پیشرفت اقتصادی، نظام تحت فشار قرار می‌گیرد. اما اولین لایه‌ای که از این تصمیم نابود می‌شود، مردم هستند. از طرفی، با این هیولای وحشی نمی‌شود مبارزه کرد چون به راحتی خون تو را می‌ریزد و به خاطر مخالفت با او زندانی‌ات می‌کند؛ اگر در ایران بمانی فشارهای روانی را تحمل می‌کنی یا اگر مجبور به فرار شوی تمام آن آسیب‌ها را با خودت حمل می‌کنی. این‌جا هم که آدم حساب نمی‌شوی و اقامتت را نمی‌توانی تمدید کنی، حساب بانکی نداری. دیکتاتور به کارش ادامه می‌دهد، مردم بر سر تحریم‌ها دعوا می‌کنند، و تنها کسی که آسیب ندیده، دیکتاتور است که می‌تواند با دشمنانش هم دوست شود. اگر ادامه تحریم‌ها برای فشار به جمهوری اسلامی و تنبیه بود، چرا وقتی در آبان ۹۸ یک هفته اینترنت را قطع کردند و مردم را کشتند، جامعه جهانی هیچ واکنشی نشان نداد و کسی به داد مردم نرسید؟»

سال‌گرد آبان هم گذشت؛ در ایران چنان فضا امنیتی شد و به بهانه ویروس کرونا، حکومت نظامی اعلام کردند که جهان هم همراه با آن، از دست‌کم ۱۵۰۰ کشته عبور کرد. سال‌هاست که جمهوری اسلامی با تحریم‌های مختلف دست و پنجه نرم می‌کند و جهان هم از به رسمیت شناختن نقض حقوق انسانی توسط این حکومت، عبور می‌کند؛ موافقان و مخالفان تحریم‌ها هم گاه با شدیدترین برخوردها با هم مواجه می‌شوند؛ در این میان، همان اسباب‌بازی‌ها هستند که داخل و خارج از مرزهای ایران، هر روز بیش از پیش، می‌شکنند و نابود می‌شوند؛ به خاطر داشتن پاسپورت ایرانی.

شما هم می‌توانید خاطرات، مشاهدات و تجربیات خود از قاچاق انسان، پناهندگی و مهاجرت به اشتراک بگذارید. اگر از مسئولان دولتی یا افراد حقیقی و حقوقی که حق شما را ضایع کرده‌اند و یا مرتکب خلاف شده‌اند شکایت دارید، لطفاً شکایت‌های خود را با بخش حقوقی ایران وایر با این ایمیل به اشتراک بگذارید: info@iranwire.com

No responses yet

Sep 07 2020

نگرانم که فرزندم وارد اینترنت شود و محتوای مستهجن ببیند، مقاصد کاربران شب تا صبح اینترنت با صبح تا شب متفاوت است

نوشته: خُسن آقا در بخش: آزادی بیان,امنیتی,سانسور,سیاسی,کامپیوتر و اینترنت


همشهری: نمایندگان مجلس در طرحی با عنوان «ساماندهی پیام‌رسان‌های اجتماعی»، فعالیت شبکه‌های اجتماعی را مشروط به تایید یک هیات ساماندهی و نظارت کرده‌اند و خواستار احراز هویت کاربران اینترنت شده‌اند. برخی می‌گویند تصویب این طرح احتمالا باعث مسدود شدن همه پیام‌رسان‌های خارجی می‌شود.

به گزارش همشهری آنلاین به نقل از فراز، این طرح مجلس تازه‌ترین تلاش برای ایجاد حاکمیت دولتی بر اینترنت و در واقع پیام‌رسان‌های ‌اینترنتی است اما در درون، باعث تغییرات گسترده دیگری نیز در این فضا خواهد شد. طرح نمایندگان مجلس شامل ایجاد یک نهاد مرکزی است که آن را «هیات ساماندهی» نامیده‌اند که متشکل از رئیس مرکز فضای مجازی، نماینده وزارتخانه‌های ارتباطات، ارشاد، اطلاعات، دادستانی کل کشور، کمیسیون فرهنگی، صدا وسیما، اطلاعات سپاه، سازمان تبلیغات، نیروی انتظامی و سازمان پدافند غیر عامل است.

  • متن کامل طرح مجلس برای ساماندهی فضای مجازی

فاطمه محمدبیگی از نمایندگان مجلس کنونی در این زمینه مطالبی مطرح کرده است که در زیر می‌خوانید:

شما از امضاکنندگان «طرح ساماندهی پیام‌رسان‌های اجتماعی» هستید. هدف از ارائه این طرح چه بود؟

هر کشوری برای ساماندهی به اموراتش قوانینی را تصویب می‌کند. ما در حوزه فضای مجازی ۱۰ سال از تمام دنیا عقب‌تریم. بهتر بود این قوانین یک دهه پیش پایه‌گذاری می‌شد که الان به این وضعیت نرسیده باشیم. امروز هر اتفاقی در فضای مجازی می‌افتد اما سر و سامانی ندارد. ما در حوزه فضای کسب و کار در فضای مجازی، برای حمایت از مشاغل اینترنتی، افزایش تراکنش‌ها و معرفی محصولات‌مان هیچ قانون مدونی نداریم.

در صورتی که اگر قوانین خوبی در حوزه فضای مجازی وجود داشته باشد، حدود ۳ تا ۵ میلیون شغل مستقیم و غیرمستقیم ایجاد خواهد شد. این قوانین، فضای امن و قابل اعتمادی را برای حضور کسب و کارها مهیا خواهد کرد. امروز با توجه به مشکلات اشتغال، جوانان علاقه بیشتری به آغاز کسب و کار در بستر مجازی دارند؛ اما متاسفانه در این زمینه یا فعالیت خوبی نداشته‌ایم و یا بستر امنیتی آن وجود نداشته‌است.

مورد دیگر، صیانت از حقوق کابران فضای مجازی است. تولیدکنندگان محتوا در فضای مجازی در کشورهای دیگر، می‌توانند از طریق مالکیت معنوی بر محتوای تولیدشده، درآمدزایی کنند. ما در این فضا هیچ قانونی نداریم و هیچ فرایندی برای دفاع حقوق خالقین محتوا و فعالین فضای مجازی وجود ندارد. همین، یک نوع بی‌سروسامانی و ناهنجاری را به وجود آورده است. امروز، ایران به چند کشور دیگر که در حوزه سایبری حرفی برای گفتن دارند پول تزریق می‌کند.

اگر بتوانیم اینترنت ملی را فعال کرده و با سرورهای داخلی‌ خودمان پیام‌ها را رد و بدل کنیم، هم سرعت اینترنت افزایش می‌یابد و هم هزینه بهره‌مندی از اینترنت را از یک‌صدم تا یک‌دویستم برای مردم کاهش می‌دهد. بحث کسانی که می‌خواهند ارتباطات جهانی داشته باشند نیز جداست.

تصویب این طرح احتمالا به انسداد شبکه‌های اجتماعی و قطع ارتباط با جهان خواهد شد. تبعات این رخداد چیست؟

اصلا این‌طور نیست. هر تکنولوژی که وارد کشور می‌شود باید یک سری قوانین و کاتالوگ برای آن طراحی شود. مثل خودروها؛ روزهای نخست که خودروها وارد کشور شدند، قانونی برای استفاده از آنها وجود نداشت. اما با افزایش تعداد راننده‌ها، برای آن قانون و پلیس در نظر گرفتند. امروز در حوزه فضای مجازی نیز ترافیک داده‌ها افزایش یافته است اما هیچ قانون و پلیسی برای ساماندهی ترافیک داده‌ها وجود ندارد.

یا به عنوان مثال، ما در گمرک قوانینی برای صادرات و واردات کالا وضع کرده‌ایم؛ اما در حوزه فضای مجازی، داده‌های مجازی بدون هیچ نظارتی دست‌به‌دست می‌شود. این داده‌ها می‌تواند به خودکشی‌ها، آسیب‌های جنسی و اخلاقی و فروپاشی خانواده‌ها منجر شود. اگر ما بتونیم در این زمینه، کدهای شناسایی برای داده‌ها تعیین کنیم کار مفیدی برای مردم کرده‌ایم.

آقای «اوباما» در مصاحبه‌ای گفته بود اجازه نمی‌دهد فرزندانش از فیسبوک استفاده کند. امروز نیز، آلمان، انگلیس و کشورهای حوزه شنگن نیز قوانین سخت‌گیرانه‌ای برای استفاده از اینترنت وضع کرده‌اند. اگر امروز، روسیه و چین می‌توانند در مقابل ابرقدرت‌های اقتصادی و سیاسی ایستادگی کنند به دلیل داشتن اینترنت ملی در این کشورهاست. ما هم اگر بخواهیم به یک قدرت اقتصادی، سیاسی و اجتماعی در جهان تبدیل بشویم باید قوانین ویژه‌ای در این زمینه داشته باشیم. البته که این کار محدودیت‌هایی را نیز به دنبال خواهد داشت.

من مادر سه فرزند هستم. امروز آنها را به مدرسه بردم و به من گفتند فرزندانم باید در سامانه «شاد» ثبت‌نام کنیم. تا امروز اجازه نداده بودم فرزندانم با فضای «اندروید» آشنا شوند؛ به این دلیل که فکر می‌کنم برای سلامت روحی و اخلاقی‌شان لازم نیست وارد فضای «اندروید» شوند. اما حالا نگرانم که نکند فرزند من در فضای اندروید وارد اینترنت شود و محتوای مستهجن ببیند.

سال‌های سال تلاش کرده‌ایم که بچه‌های ما با صحنه‌های نامناسب مواجه نشوند. اینترنت می‌تواند به صورت کنترل‌شده در اختیار قشرهای مختلف قرار بگیرد. دانشمندها، پزشک‌ها، معلم‌ها و دانش آموزان، هرکدام باید پهنای اینترنت و ساعت استفاده مختص به خود را داشته باشند. اما بگذارید بی‌پرده بگویم. با اجرای این قوانین دست یک عده از مسایل اقتصادی کوتاه می‌شود و باید هم با این طرح مخالفت کنند. این طرح قابل دفاع است و ان‌شاءلله مشکلات آن نیز در مجلس رفع خواهد شد.

روسیه و چین از بسته‌ترین کشورها در حوزه آزادی بیان هستند. الگوبرداری از این کشورها در تناقض با آزادی بیان و حقوق شهروندی نیست؟

این طرح برای حفظ حقوق شهروندی است. ما ایران هستیم و باید قوانین مبتنی بر اصول خودمان را وضع کنیم. من روسیه و چین را مثال زدم و دقیقا نمی‌خواهیم مثل آنها رفتار کنیم. آلمان را هم مثال زدم. چرا آلمان را نمی‌گویید؟ چرا فرانسه را نمی‌گویید؟ شما هم‌وطن من هستید و از شما انتظار می‌رود که بند به بند این طرح را بررسی کرده و کم‌وکاست‌های آن را به ما منتقل کنید.

البته یک سری از قوانین این طرح سخت‌گیرانه خواهد بود و این امری طبیعی است. الان تمام والدین ما نگران فضای مجازی هستند. چراکه ما قانون مشخصی در این زمینه نداریم. پژوهش‌ها نشان می‌دهد که بیش از دو سوم کاربران فضای مجازی صرفا از محتوای نامناسب استفاده می‌کنند. تعداد کاربرانی که مقاصد علمی و پژوهشی دارند بسیار کم‌تر است. بنابراین استفاده از اینترنت باید مبتنی بر همین پژوهش‌ها طبقه‌بندی شود. ساعات مصارف اینترنت نیز متفاوت است.

مقاصد فردی که از ۱۲ شب تا ۶ صبح از اینترنت استفاده می‌کند، با مقاصد کاربران ۶ صبح تا ۱۲ شب متفاوت است. همه این‌ها باید توسط مسوولان کشور تقسیم‌بندی شده و در اختیار کاربران قرار داده شود. در ضمن ما نمی‌خواهیم دریچه گفت‌وگوی تمدن‌ها را ببنیدیم. این حرف درست نیست. ما در فضای مجازی گفت‌وگو خواهیم داشت و می‌خواهیم تمدن اسلامی را به جهان صادر بکنیم.

آبان‌ماه پارسال نسخه اولیه‌ای از شبکه ملی اطلاعات اجرا شد. خیلی‌ها متضرر شدند. با این اوصاف، این طرح چطور می‌تواند به نفع مردم باشد؟

وزارت ارتباطات آن را بد اجرا کرد. همین وزارت ارتباطات ۳۰۰ میلیارد برای تلگرام و اینستاگرام هزینه می‌کند؛ اما تنها ۱۵ میلیارد از پیام‌رسان‌های داخلی حمایت می‌کند. چرا باید ۳۰۰ میلیارد برای پیام‌رسان خارجی هزینه کنیم؟ من معتقدم اجرای این قانون باید به صورت پلکانی اتفاق بیفتد تا هم سیستم به مرور پیشرفت کند و هم با اتفاقات دیگر تطابق پیدا کند.

No responses yet

Sep 01 2020

ردپای یک پرونده ناگشوده؛ فیلم‌سوزی در جمهوری اسلامی

نوشته: خُسن آقا در بخش: آزادی بیان,امنیتی,حقوق بشر,سانسور,سیاسی,هنر


رادیوفردا: فخرالدین انوار و محمد خاتمی (وزیر وقت ارشاد) در حال اهدای سیمرغ جشنواره فجر به خسرو شکیبایی، ۱۳۶۸

نیمه اول دهه ۶۰ اتفاق خاصی در زمینه نگهداری از محصولات فرهنگی و هنری در ایران رخ داد که طی آن تعداد زیادی از کپی‌ فیلم‌های مختلف به دستور مسئولان حکومتی از بین رفت؛ اتفاقی که در محافل فرهنگی از آن به نام فیلم‌سوزی یاد می‌شود و همچنان جزئیات آن به‌طور کامل روشن نیست.

جز اظهارنظرهای مقطعی و برخی اشاره‌ها به این اتفاق در صحبت‌های تعدادی از مسئولان و سینماگران، ردپای دقیقی از اتفاق رخ‌داده در اواخر سال ۱۳۶۳ و اوایل سال ۱۳۶۴ دیده نمی‌شود.

یکی از تازه‌ترین اشاره‌های ضمنی به این اتفاق، در گفت‌وگوی منتشرشده با فیض‌الله عرب‌سرخی، فعال سیاسی جریان معروف به اصلاح‌طلب، در روزنامه شرق مطرح شده است.

آقای عرب‌سرخی در این گفت‌وگو که روز دوشنبه ۱۰ شهریور منتشر شد، در پاسخ به سؤالی درباره عملکردش هنگامی که مدیرکل حراست وزارت ارشاد بود، می‌گوید ارتباط زیادی با هنرمندان نداشته و هنرمندان هم درباره او حرف نزده‌اند. اما حسین فرح‌بخش گفته که او (عرب‌سرخی) عبدالله علیخانی را شلاق زده‌ است.

آقای عرب‌سرخی در ادامه صرفاً به تکذیب این موضوع پرداخته و جزئیات بیشتری از آن را بیان نکرده است، اما اشاره‌اش مربوط به همان ماجرای معروف به «فیلم‌سوزی» است.

کلیت آن اتفاق به نگاه تمامیت‌خواه و امنیت‌محور مدیران سینمایی در دهه ۶۰ مربوط می‌شود. تیم مدیریتی فخرالدین انوار، محمد بهشتی و محمدمهدی حیدریان پس از آن‌که اوایل دهه ۶۰ با حکم محمد خاتمی، وزیر ارشاد وقت، مدیریت سینما را برعهده گرفتند، برای آن‌که اقتدار مدیریتی خود را بر تمام امور سینمایی کشور حاکم کنند، تصمیم گرفتند با دفاتر ورود و نمایش فیلم خارجی مقابله کنند.

این دفاتر با آگاهی و تسلط بر جریان نمایش فیلم خارجی در کشور به نوعی مانع از در اختیار گرفتن کل جریان نمایش فیلم از سوی دولت شده بودند.

تصمیم به برخورد با آن‌ها پس از تجمع تعدادی از صاحبان این دفاتر مقابل وزارت ارشاد در بهمن ۶۳ گرفته شد. آن‌ها در این تجمع به دستورالعمل معاونت سینمایی درباره ارائه ضرب‌الاجل ارائه اسناد دارا بودن حق پخش فیلم‌ها معترض بودند.

یک روز بعد از این تجمع (چهارشنبه ۲۴ بهمن ۶۳) نیروهای حراست وزارت ارشاد با اسلحه به دفاتر سینمایی یورش بردند و ضمن بازداشت تعدادی، اقدام به ضبط نسخه‌های اصلی فیلم‌ها کردند.

آن‌ها تقریباً به تمام دفاتر فعال سینمایی حمله کردند و بدون توجه به ماهیت و سابقه عملکرد هر دفتر، کپی فیلم‌های موجود در آن‌ها را حتی شامل فیلم‌های ایرانی ضبط کردند.

نکته مهم و بسیار عجیب این اقدام، انجام آن بدون گرفتن حکم قضایی بود. در واقع معاونت سینمایی وقت صرفاً در هماهنگی با حراست وزارت ارشاد تبدیل به نهاد امنیتی و قضایی شد و افراد را بازداشت و بازجویی کردند. نتیجه آن‌که افراد بازداشت‌شده در زیرزمین وزارت ارشاد محبوس و بازجویی شدند.

یکی از افراد بازداشت‌شده عبدالله علیحانی بود که در سال‌های اخیر، جزئیات و اتفاقات رخ‌داده و نقش فیض‌الله عرب‌سرخی در این ماجرا را توضیح داده است. آقای علیخانی که در آن زمان از افراد فعال در یکی از دفاتر سینمایی بود، گفته است فیض‌الله عرب‌سرخی از بازجویان اصلی‌اش بوده و او را شلاق زده است.

آقای عرب‌سرخی پیشتر چند بار به اظهارات عبدالله علیخانی پاسخ داده است. از جمله یک بار در اینستاگرامش نوشت: «چند بار فرد مورد اشاره را دیده‌ام و در موضوع فیلم‌های خارجی با ایشان گفت‌وگو کرده‌ام، اما این‌که ایشان را شلاق زده‌ام خلاف واقع و کذب محض است». او همچنین در مجموعه گفت‌وگوهایی با نام «خشت خام»، شلاق زدن عبدالله علیخانی را تکذیب کرده است.

فیض‌الله عرب‌سرخی در برنامه خشت خام
فیض‌الله عرب‌سرخی در برنامه خشت خام
جمال امید که از افراد مطلع اقدامات مدیران سینمایی وزارت ارشاد در آن مقطع بود، در کتاب «تاریخ سینمای ایران» خود نوشته که متهمان، تازه پس از پنج روز، با گرفتن یادداشت عجیبی از آن‌ها مبنی بر رضایت‌شان از بازجویی در وزارت ارشاد، تحویل دادستانی شدند. (صفحه ۲۸۸، چاپ اول)

هر اندازه واقعیت اتفاق رخ‌داده در جریان بازداشت فعالان دفاتر سینمایی و نقش فیض‌الله عرب‌سرخی در آن‌چه شکنجه متهمان نامیده می‌شود مبهم است، درباره سرنوشت فیلم‌های ضبط‌شده از این دفاتر هم تا سال‌ها ابهام وجود داشت.

در سال‌های اخیر تقریباً قطعی شده که تعداد قابل‌توجهی از این فیلم‌ها به‌دستور مسئولان وقت معاونت سینمایی وزارت ارشاد از بین رفته‌اند. گفته شده که فیلم‌های ضبط‌شده، به قصد انهدام، در بدترین شرایط ممکن در حیاط کاخ نیاوران تلنبار شده بودند.

این اتفاق باعث ضربه شدید به تعداد زیادی از تهیه‌کنندگان شد. از شاخص‌ترین آن‌ها علی عباسی، تهیه‌کننده فیلم‌های مهم سینمای ایران از جمله «رضا موتوری»، «تنگنا»، «حسن کچل» و «سوته دلان» است که بر اثر این اتفاق و ضبط کپی فیلم‌هایش، از جمله همین فیلم‌های شاخص تاریخ سینمای ایران، ضربه شدید روحی خورد و تا سال‌ها درگیر تبعات آن بود. او در گفت‌وگوهایش یکی از دلایل مهاجرت از ایران را همین اتفاق اعلام کرده است.

جمال امید نوشته است که در نوروز سال ۶۴ همراه چند نفر دیگر مأمور بررسی فیلم‌های ضبط‌شده می‌شود و مجموعاً ۵۳۴ فیلم را ثبت می‌کند. او نوشته که فیلم‌های مهم و ارزشمند را جدا کرده و تحویل فیلمخانه ملی داده است. آقای امید تعداد فیلم‌های جداشده را مشخص نکرده است.

فخرالدین انوار در سال‌های اخیر فاش کرده است که تصمیم گرفته شده بود فیلم‌ها روزی در جاده قم در حضور آقای خاتمی و دادستان وقت و عده‌ای دیگر سوزانده و خبرش در روزنامه کیهان منتشر شود تا صاحبان فیلم‌ها دنبال‌شان نگردند. (کتاب علی عباسی تقدیم می‌کند، صفحه ۱۰۸)

مسئولان معاونت سینمایی وزارت ارشاد در آن مقطع در گفت‌وگوهایی برخورد با فعالان دفاتر پخش و تهیه فیلم‌ها را برخورد با «مراکز تهیه و تکثیر فیلم‌های مبتذل» اعلام کردند. (روزنامه کیهان، شماره ۱۲۳۹۰، ۶ اسفند ۱۳۶۳)

محمدمهدی حیدریان، معاون وقت نظارت و ارزشیابی معاونت سینمایی که در سال‌های اخیر به عنوان معاون سینمایی و رئیس سازمان سینمایی هم منصوب شده، آمار فیلم‌های کشف‌شده از دفاتر را ۶۰۰ عنوان فیلمفارسی ساخته قبل از انقلاب و دو هزار عنوان فیلم خارجی که قبل از انقلاب در انبارها مانده بود، اعلام کرد. (همان شماره روزنامه کیهان)

به بیش از ۸۰ انبار دفتر پخش در آن روزها مراجعه و فیلم‌هایشان ضبط شد. فخرالدین انوار، معاون سینمایی وقت وزارت ارشاد آذرماه سال ۶۴ در جریان افتتاح سومین جشنواره فیلم وحدت در تبریز به صورت رسمی خبر انهدام فیلم‌ها را اعلام کرد و گفت: «حدود ۱۶۰ کامیون فیلم خارجی پس از شناسایی و تفکیک معدوم شد». (روزنامه اطلاعات، ۶ آذر ۱۳۶۴)

چند سال بعد دادگاه برای برخی از افراد بازداشت‌شده از سوی معاونت سینمایی که بعداً تحویل دادستانی شدند، احکام زندان و شلاق صادر کرد اما با اعلام معاونت سینمایی مبنی بر اینکه شکایت از افراد را پس می‌گیرد برای آنها قرار منع تعقیب صادر شد.

مجموع این اتفاقات، معاونت سینمایی آن زمان وزارت ارشاد را در تحکیم و گسترش حوزه تسلط بر تمام امور سینمایی موفق کرد و با واگذاری اختیار ورود فیلم خارجی به نهاد زیرمجموعه‌اش (بنیاد سینمایی فارابی)، عملاً نمایش فیلم خارجی در سینماهای ایران را به انحصار دولت در‌آورد؛ انحصاری که تا امروز نیز برقرار مانده است.

با این‌همه، از بین بردن فیلم به عنوان یک محصول فرهنگی از اتفاقات کم‌سابقه در تاریخ یک نظام سیاسی است که نظام جمهوری اسلامی ایران نیز به افتخار کسب عنوان آن نیز نائل آمده است.

No responses yet

Aug 27 2020

نیوزویک: پس از یک سال ناآرامی رژیم و نظامیان ایران در صدد کنترل اینترنت هستند

نوشته: خُسن آقا در بخش: آزادی بیان,امنیتی,سانسور,سیاسی,کامپیوتر و اینترنت

بی‌بی‌سی: نشریه آمریکایی نیوزویک نوشته است که گروهی از نمایندگان مجلس ایران در تلاش هستند تا کنترل اینترنت را در دست کمیته ای متشکل از عناصر قدرتمند رژیم از جمله سازمان اطلاعات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی قرار دهند.

این نشریه با اشاره به طرح ارائه شده توسط چهل نماینده مجلس شورای اسلامی، نوشته است که با تصویب این طرح، حکومت ایران اپ های پیام رسان خارجی را ممنوع کرده و نسخه های داخلی را جهت تجسس موثرتر به جای آنها قرار خواهد داد.

اپ پیام رسان داخلی به معنی آن است که بیش از نیمی از سهام آن باید در اختیار ایرانیان باشد، در ایران مستقر شود و فعالیتش طبق قوانین جمهوری اسلامی ایران باشد.

به نوشته نیوزویک، ایران در حال حاضر هم بسیاری از پلاتفورم های شبکه های اجتماعی از جمله فیسبوک، توییتر و یوتیوب را ممنوع کرده و اگرچه اینستاگرم همچنان فعال است اما نمایندگان مجلس در صدد مسدود کردن آن هم هستند. این نشریه می افزاید: “در عین حال این ممنوعیت مانع از آن نشده که رهبران رژیم از اپ های خارجی استفاده کنند و به عنوان مثال، آیت الله علی خامنه ای تعداد زیادی پروفایل توییتر به زبان های مختلف دارد و حسن روحانی، رئیس جمهوری، و جواد ظریف، وزیر خاجه نیز همین امکانات را به کار می برند.”

نیوزویک به نقل از وزارت خارجه آمریکا می نویسد که “در جریان تظاهرات اعتراضی سال گذشته در ایران یکهزار و پانصد تن از معترضان به دست نیروهای رژیم کشته شدند و ایرانیان بار دیگر پس از اصابت تصادفی موشک به یک هواپیمای مسافربری به خیابان ها ریختند و اوایل ماه جاری هم رژیم مجبور شد برای برخورد با اعتصابات کارگران نفت و پتروشیمی که به وضعیت ناگوار کاری و عدم دریافت دستمزد وارد عمل شود.”

نیوزویک می افزاید که شرایط دشوار صنایع نفتی با تحریم های آمریکا علیه صادرات نفت ایران مرتبط است.

به نوشته نیوزویک، با تشدید ناآرامی داخلی حکومت درصدد برآمده است تا ارتباط از طریق شبکه های اجتماعی را محدودتر کند.

No responses yet

Aug 19 2020

بهرام بیضایی: سینما، بهمن مفید را حرام کرد

نوشته: خُسن آقا در بخش: آزادی بیان,حقوق بشر,سانسور,سیاسی,هنر


بی‌بی‌سی: بهمن مفید، بازیگر سرشناسی که روز ۲۶ مرداد در ۷۸ سالگی بر اثر ابتلا به سرطان ریه درگذشت

“بهمن مفید چهل سال مجوز بازی نگرفت، دوساعته مجوز دفن گرفت”. این جمله‌ای بود که بعد از برگزاری مراسم تدفین بهمن مفید، در شبکه‌های اجتماعی تکرار شد.

آقای مفید ، بازیگر سرشناسی که روز ۲۶ مرداد در ۷۸ سالگی بر اثر ابتلا به سرطان ریه درگذشت، بعد از انقلاب در ایران اجازه فعالیت در سینما و تئاتر پیدا نکرد.

از آن روز تا امروز شبکه‌های اجتماعی پر شده از گلایه کاربرانی که به ممنوع‌الفعالیت بودن بعضی هنرمندان و سانسور حاکم بر فضای فرهنگی و هنری به شدت اعتراض دارند.

سینماگران و هنرمندان در ایران به سانسور و محدودیتهای موجود معترضند؛ چه آنها که مشغول کارند و آثارشان با جرح و تعدیل روی صحنه می‌رود یا اکران می‌شود، چه آنها که تیغ سانسور و شرایط نابسامان، اساسا خانه‌نشین‌شان کرده یا وادار به مهاجرت شده‌اند.

به دلیل دامنه گسترده این محدودیت‌ها و برخی اشتراکات این‌چنینی، درباره سکوت اجباری آقای مفید زیاد نوشته شد. درباره برخی آثار ماندگار اوهم هر صفحه‌ای را باز کردیم دیدیم و خواندیم. دیالوگ معروف او را در فیلم “قیصر” بارها مرور کردیم. از نقشش در “شهرقصه” به کارگردانی برادرش بیژن مفید بارها یاد شد. درباره فیلم “سرود تولد” ساخته علی قوی‌تن هم بارها نوشتند؛ نوشتند که تنها کار بعد از انقلاب آقای مفید بود که در نهایت از آن هم حذف شد. حتی نوشته شد که قرار بوده بهمن مفید در فیلم “لامینور”، فیلم آخر داریوش مهرجویی در کنار علی نصیریان ایفای نقش کند اما تلاش در این زمینه هم ناکام ماند و این همکاری هم ممکن نشد.


بهرام بیضایی، نویسنده و کارگردان

بهرام بیضایی، نویسنده و کارگردان صاحب‌نام، یکی از کسانیست که در ایجاد دگرگونی در سینما و تئاتر ایران سهم بزرگی داشته است. به غیر از “غریبه و مه” و “کلاغ” که ازجمله فیلم‌های موج نوی سینمای ایران شناخته می‌شوند، او “باشو، غریبه کوچک” که بارها برترین فیلم سینمای ایران خوانده شده و “سگ‌کشی” که پرفروش‌ترین فیلم سال ۱۳۸۰ بود را در کارنامه خود دارد. نمایشنامه‌های آقای بیضایی همواره تحسین می‌شوند و از او به طور معمول در کنار افرادی چون ناصر تقوایی ،علی حاتمی و داریوش مهرجویی به عنوان آدم‌های سرنوشت‌ساز سینمای ایران یاد می‌شود.

بهرام بیضایی حالا سالهاست که ایران را ترک کرده اما از زاویه‌ای متفاوت با آنها که این روزها درباره آقای مفید نوشتند و نقش فوق‌العاده‌اش را در “قیصر” تحسین کردند و آن را بهترین کار او دانستند، می‌گوید “بهترین بازی بهمن مفید در هیچ فیلمی ثبت نشده است.”

آقای بیضایی ضمن انتقاد از افرادی که او را ممنوع‌الفعالیت کردند برای بی‌بی‌سی فارسی نوشت:

بهترین بازی‌های بهمن مفید در هیچ فیلمی ثبت نشده. بهترین بازی‌های او در مجلس‌های خودمانی دوستان بود که به سادگی و خودجوش سر می‌گرفت، بی کوششی گزاف و به روانیِ آب! تکی و در بهترین اجرای ممکن؛ یکّه‌ تاز در چندین نقشِ خودساخته‌ی بسیار متفاوت. تکّه‌هایی که هنوز این به پایان نیامده، بعدی پشت سرش می‌آمد، پرشور و شیرین!

ذوقِ نمایش را میراث از پدر داشت. غلامحسین خان مفید در هزاره‌‌ی فردوسی ۱۳۱۳ روبروی عبدالحسین نوشین که رستم بازی می‌کرد نقش بیژن داشت. همان سال صاحب اولین فرزند شد که به شگونِ نمایش نامش را بیژن گذاشتند. بهمن چند سالی پس از اوست و بخشی از ذوق‌ورزی نمایش‌های خانگی قرن پیش که خیلی‌ها از آن بی‌خبریم از پدر به بیژن و بخشی به بهمن رسید. یکی از این یکّه‌گویی‌های خود ساخته‌اش بود که دیده شد و در فیلم نامداری ثبت شد و بهمن گُل کرد – اما وعده‌یی را که سینما با آن تکّه به تماشاگرانش برای آینده داد هرگز به عمل در‌نیامد و پانگرفت.

سینما حرامش کرد و مهملات خودش را از زبان او گفت و هنر درجازدن را در بهای دستمزدی کم و بیش به او آموخت. افسوس بر آن استعداد در نقش صحنه‌یی داروغه‌ی سلطانْ مار! و مبادند آن ستایندگان دیروزش که چهار دهه ضمن عرض ارادت و خاکساری نگذاشتند هرگز بر صحنه یا سینما دیده شود!

No responses yet

Aug 19 2020

بهداد اسفهبد: وثیقه یک میلیاردی گرفتند و گفتند برایمان جاسوسی کن

نوشته: خُسن آقا در بخش: آزادی بیان,امنیتی,حقوق بشر,سانسور,سیاسی

ایران وایر: دبیرستان را تمام نکرده است که  دو مدال طلا و نقره  المپیاد جهانی کامپیوتر را در دو سال متوالی بر گردن می‌اندازد. لیسانس کامپیوتر را در عرض سه سال از «دانشگاه شریف» می‌گیرد و فوق لیسانس را در «دانشگاه تورنتو» می‌خواند. در کنارش برنامه‌نویسی می‌کند، چند سالی در شرکت «رد هت» کار می‌کند، بعد به «گوگل» می‌رود و فوریه ۲۰۱۹ کارمند «فیس‌بوک» می‌شود. این‌ها بخشی از زندگی «بهداد اسفهبد» است، اما ما برای هیچ‌کدام از این موفقیت‌ها سراغ او نرفته‌ایم. او روز گذشته در یادداشتی به زبان انگلیسی از وضعیت ناگواری نوشت که در ۵ ماه گذشته زندگی‌اش را زیر و رو کرده است؛ از سفر به ایران برای دیدار با خانواده‌اش در تعطیلات سال نوی میلادی تا دستگیری توسط سازمان اطلاعات سپاه و و درخواست جاسوسی برای جمهوری اسلامی در قبال آزادی‌.

روز گذشته یک احضاریه به منزل خواهر بهداد فرستاده شده و به او ۵ روز فرصت داده شده است که خودش را برای اخذ آخرین بازپرسی به دادسرای اوین معرفی کند.

بهداد اسفهبد در گفت‌وگو با «ایران‌وایر» به شرح آن‌چه در این چند ماه بر او گذشته پرداخته است.

***

بهداد اسفهبد متولد ۱۳۶۱ است و آن‌قدر در رشته تحصیلی و در زمینه کاری موفق بوده است که به راحتی می‌توان عبارت «نخبه» را کنار اسمش به کار برد. او نویسنده برنامه‌هایی مثل «حرف‌باز» است که به صورت گسترده در «گوگل کروم» و یا «فایرفاکس» به کار می‌روند. با مهم‌ترین شرکت‌های کامپیوتری دنیا مثل گوگل و فیس‌بوک کار کرده است، اما حالا پنج ماهی است که دست و دلش به کار نمی‌رود. استعفا داده است و می‌گوید: «کار نمی‌کنم. دست و دلم به کار نمی‌رفت. مدام اتفاقاتی که برایم افتاده بود در ذهنم فلش‌بک می‌زد و خلاصه نمی‌توانستم کارهایم را تمام کنم.»

بهداد ژانویه امسال برای دو هفته به ایران می‌رود، اما یک هفته از مدت اقامتش را در «زندان اوین» می‌گذراند: « یک هفته انفرادی بودم و با چشم‌بند زندگی کردم. حتی در هواخوری هم باید چشم‌بند می‌زدم. فکر کنم “بند یک الف” بودم که مال سپاه است.»

اسفهبد هفدهم دی ماه به ایران می‌رسد: «فردای روزی که به ایران رسیدم سپاه به پایگاه استقرار آمریکایی‌ها در عراق حمله کرد و هواپیمای مسافربری اوکراینی را ساقط کرد.» اشاره بهداد به حمله ایران به «پایگاه عین‌الاسد» در عراق است که به تلافی کشته شدن «قاسم سلیمانی»، فرمانده سپاه قدس، در عراق انجام شد. چند ساعت پس از این عملیات، پدافند سپاه هواپیمای مسافربری اوکراینی را با شلیک موشک ساقط کرد که منجر به کشته شدن تمامی سرنشینان هواپیما شد.

بهداد برای دیدن خانواده و شرکت در مراسم چهلم پدربزرگش راهی ساری می‌شود و در اینستاگرامش یک استوری می‌گذارد. این‌طور که بعدا در بازجویی‌ها متوجه می‌شود، از همان استوری متوجه حضورش در ایران می‌شوند. ۲۵ دی ماه او دستگیر می‌شود: «با دوستم قرار داشتم. یک دفعه دیدم من را با ادامه فامیلی‌ام که برایم ناآشنا است صدا می‌کنند. می‌گفتند آقای “میرحسین‌زاده”. برگشتم دیدم چهار مامور لباس شخصی هستند. حکم نشانم دادند. آرم قوه قضاییه و اسم اطلاعات سپاه را که دیدم، آینده خودم را جلوی چشمم تصور کردم؛ این که دیگر از جایی که می‌روم بیرون نمی‌آیم.»

او از همان‌جا به زندان اوین منتقل می‌شود و هفت روز بعدی را در سلول انفرادی می‌گذراند: «من با بسیاری از آدم‌هایی آشنا بودم که بعد از جنبش سبز در خارج از ایران کار رسانه‌ای را شروع کردند. با بسیاری از آن‌ها عکس‌هایی داشتم که در شبکه‌های اجتماعی منتشر کرده بودم. من در زمینه تخصصی خودم کار می‌کردم و به رسانه‌های‌ آن‌ها کاری نداشتم، اما با این آدم‌ها دوست بودم. رفیق بودم، بیرون می‌رفتیم، شام می‌خوردیم، اگر در زمینه کامپیوتر مشکلی داشتند سوال می‌کردند و من جواب می‌دادم.»

به گفته بهداد اسفهبد بیشتر حساسیت بازجویان سپاه روی ایرانی‌هایی است که در زمینه فیلتر به طور خاص کار می‌کنند: «فکر می‌کنم بعد از قطع شدن اینترنت در اعتراضات پاییز پارسال، تمرکزشان را روی این موضوع گذاشته‌اند. فکر می‌کردند که حتما من هم همکاری پیچیده‌ای با آن‌ها دارم.»

بازجویان با وعده این که اگر محرز شود تو علیه جمهوری اسلامی کار نمی‌کنی و با افراد معاند همکار نیستی، آزاد می‌شوی و همچنین با تهدید این که اگر همکاری نکنی روی دیگر سکه را خواهی دید، پسورد ایمیل و رمز ورود شبکه‌های اجتماعی بهداد را می‌گیرند: «من با شناختی که از اطلاعات سپاه داشتم، می‌دانستم همکاری نکردن گزینه‌ای نیست که من توانایی اجرای آن را داشته باشم. بنابراین داوطلبانه همه پسوردها را در اختیارشان قرار دادم.»

تمام پیام‌های خصوصی او چک می‌شود: «تمام ایمیل‌ها و اکانت‌ها در طول ۱۵سال و دایرکت‌ها را. همه را بالا پایین می‌کردند. مثلا اگر من با یک اکتیویست یا یک روزنامه‌نگار دوست بودم، می‌گفتند بنویس فلانی کیست؟ چه‌طور با تو آشنا شده؟ کجا کار می‌کند؟» بازجویان خود را آدم‌های دل‌سوزی معرفی می‌کردند که دوست دارند به بهداد کمک کنند که سریع‌تر آزاد شود و به پروازش برسد: «می‌گفتند ۳۰۰ گیگ دیتا از تو داریم و فقط دو روز دانلود کردنش طول کشیده است. ما باید دو ماه روی این کار کنیم اما می‌خواهیم چند روزه کارت تمام شود که از پرواز عقب نمانی.»

بهداد حدس می‌زند که آن‌ها در بحبوحه اعلام خبر شلیک سپاه به هواپیمای مسافربری دوست نداشتند خبر بازداشت یک شهروند کانادایی هم علنی شود: «نمی‌توانستند تک تک ایمیل‌ها و دایرکت‌ها را بخوانند، بنابراین اسامی افراد و رسانه‌های مختلف را روی ایمیل من سرچ می‌کردند تا ببینند به چیزی می‌رسند یا نه.» او در اتاقی بازجویی می‌شده است که یک میز رو به دیوار داشته که خودش پشت آن می‌نشسته و یک دستگاه کامپیوتر و پرینتر روی آن بوده است: «معمولا سه بازجو بودند. دو تا از آن‌ها مشغول سرچ در اطلاعات من بودند و یکی از آن‌ها سوال می‌پرسید و برگه‌هایی را برای نوشتن توضیحات می‌داد.» آن‌ها چیزی بیشتر از رابطه دوستانه میان او و افراد مدنظرشان نمی‌یابند: «انقدر چیزی در دیتاها پیدا نکردند که در گوگل شروع به سرچ کردند و بعد کاغذی را جلوی من گذاشتند که در آن “رادیو زمانه” از یک لیست چند ده‌ نفری تشکر کرده بود و اسم من هم بود. گفتند اگر تو با رسانه‌ها همکاری نمی‌کنی، اسمت این جا چه می‌کند؟ من توضیح دادم که من کلا روی برنامه‌های خط و ویرایش زبان فارسی کار می‌کنم و رادیو زمانه از برنامه ادیتور فارسی من استفاده کرده و از من تشکر کرده است. یا نامه‌ای را نشانم دادند که سال ۲۰۰۵ همراه هزار و خرده‌ای نفر دیگر امضا کرده‌بودیم برای آزادی “اکبر گنجی”. می‌گفتند این چیست؟»

روز آخر پیشنهاد همکاری را مطرح می‌کنند: «یکی از بازجوها گفت تو الآن دیگر کاری نمی‌کنی، اما به هر حال قبلا یک کارهایی کردی. الآن باید بری دادگاه قاضی روی پرونده‌ات حکم بدهد. ممکن است دو ماه حکم بدهد، اما ممکن است دو سال یا ده سال حکم بدهد. بعد پیشنهاد همکاری داد. یعنی گفت من صحبت کردم، دوستت دارم می‌خواهم کمک کنم. ممنوع‌الخروجی‌ات را بر می‌داریم و پرونده‌ات را نگه می‌داریم هر چه‌قدر لازم باشد و تو هم هر وقت بخواهی می‌توانی بروی و بیایی. فقط همین روابطت را که با این افراد داری نگه‌ دار. به همین روابط که با این‌ها گفت‌وگو می‌کنی یا می‌روی شام می‌خوری و عرق می‌خوری و… را نگه دار و به ما اطلاعات بده، کی کجاست. کی چی گفت، چی کار کرد و…»

همان‌وقت بهداد با خودش فکر می‌کند که دو راه بیشتر ندارد: «من همان‌وقت با خودم فکر کردم که یک راه این است که باید بمانم و بروم دادگاه و یک حکم ده، پانزده ساله به دلایل واهی بگیرم یا این که از مملکت خارج شوم که بتوانم داستانم را بگویم و این قضیه را علنی کنم.»

بهداد قول همکاری می‌دهد، ولی برای محکم‌کاری یک وثیقه یک میلیاردی برای او در نظر می‌گیرند: «گفتند سندی چیزی در ایران داری. من یک آپارتمان دوخوابه در تهران دارم که خواهرم همراه خانواده‌اش آن‌جا سکونت دارد. گفتم بله. وثیقه یک میلیاردی نوشتند و ارزیاب فرستادند که قیمت خانه را تخمین بزند. کارشناس خانه را بیشتر از دو میلیارد قیمت زد، اما الآن سند کل خانه گرو است.»

او پنجم بهمن ۱۳۹۸ از ایران خارج می‌شود: «یک ماه در لیسبون ماندم، چون حالم خوب نبود. می‌ترسیدم وارد آمریکا شوم و در مرز مورد سوال و جواب قرار بگیرم.» با این حال وقتی وارد آمریکا می‌شود، در مقابل پرسش مامور فرودگاه که کجا اقامت داشتی، شرح ماوقع را می‌گوید: «خانواده‌ام به پارتنرم اطلاع داده بودند و او مدیرم در فیس‌بوک را در جریان گذاشته بود و دولت کانادا هم از موضوع باخبر بود. در فرودگاه هم موضوع را که گفتم متخصصان IRGC سراغم آمدند و دو سه ساعتی صحبت کردیم و بعد مشخصات تماسم را گرفتند و گفتند به خانه‌ات خوش ‌آمدی.»

چرا پس از رسیدن موضوع را علنی نکردید؟ او در پاسخ به این سوال می‌گوید: «من سعی کردم آن‌جا بازی کنم و به دروغ قول همکاری بدهم، اما من می‌دانستم در خارج از ایران اگر هر گونه پاسخی به آن‌ها بدهم، جاسوس حساب می‌شوم. برای همین مطمئن بودم که جواب آن‌ها را نمی‌دهم، اما با خودم فکر می‌کردم و سوال می‌کردم آیا من هم مثل کسانی که در موقعیت مشابه من قرار می‌گیرند و سکوت می‌کنند، سکوت کنم یا موضوع را علنی کنم. اما این تصمیم را گذاشته بودم وقتی که آن‌ها تماس گرفتند بگیرم. پنج ماه بعد؛ یعنی از ۱۵ ژوئن تماس‌ها شروع شد، من تماس‌ها را بی‌جواب گذاشتم.» سه هفته پیش اما، آن‌ها با خواهرش تماس می‌گیرند: «گفته بودند به بهداد بگو با ما تماس بگیرد. بعد دوباره زنگ زده بودند و گفته بودند کی تماس می‌گیرد. خواهرم گفته بود من پیام شما را رسانده‌ام، اما او هر کاری خودش بخواهد انجام می‌دهد.» حالا روز گذشته احضاریه اخذ آخرین بازپرسی بهداد اسفهبد به منزل خواهرش رسیده است: «من در این مدت جراتم را جمع‌آوری کرده بودم که این موضوع را علنی کنم. زمانی که خواهرم خبر داد احضاریه داده‌اند، من نشستم و داستانم را نوشتم.»

این اولین بار نیست که دستگاه‌های امنیتی جمهوری اسلامی از زندانیان دو ملیتی یا مقیم کشورهای دیگر درخواست همکاری و جاسوسی  می‌کند. «ارس امیری»، دانشجوی مدیریت هنری «دانشگاه کینگستون» و کارمند «شورای فرهنگی بریتانیا»، که به ده سال زندان محکوم شده است، تیر ماه سال گذشته در نامه ای به رییس قوه قضاییه خبر داد که پیش از دستگیری در «هتل استقلال تهران» بازجویی  شده و از وزارت اطلاعات پیشنهاد همکاری دریافت کرده است. «احمدرضا جلالی»، پزشک و پژوهشگر مدیریت بحران و مقیم سوئد، که به اعدام محکوم شده است، نیز پیش از بازداشت در یکی از سفرهایش به ایران پیشنهاد همکاری گرفته بود. او در نامه‌ای که پس از پخش فیلم اعترافات اجباری‌اش از تلویزیون جمهوری اسلامی نوشت، این موضوع را اطلاع داد:«طی سفرم به ایران در سال ۲۰۱۴، دو نفر از یک مرکز نظامی و وزارت اطلاعات با من ملاقات کردند. آن‌ها از من خواستند تا برای شناسایی و جمع‌آوری اطلاعات و داده‌ها (جاسوسی کردن) در کشورهای اروپایی با آن‌ها همکاری کنم؛ از جمله در زمینه‌های مبارزه با تروریسم و رویارویی با حملات رادیواکتیو، شیمیایی، بیولوژیکی و برنامه‌های عملیاتی حساس مربوط به تروریسم و حوادث. جواب من منفی بود و به آن‌ها گفتم که من فقط یک دانشمند هستم و نه جاسوس…»

همسر «نازنین زاغری» نیز در گفت‌وگو با ایران‌وایر اعلام کرد که به همسرش نیز پیشنهاد جاسوسی داده شده است. «ریچارد راتکلیف» گفته است: «بازجویان هشتم دی‌ ماه ۱۳۹۷ به دیدار زاغری در زندان رفته‌ و به او گفته‌اند برای او بهتر است به خاطر امنیت خودش و خانواده‌اش تن به همکاری بدهد. بازجویان به نازنین زاغری گفته‌اند برایش درخواست عفو و آزادی می‌شود، مشروط به این‌که بپذیرد برای آن‌ها درباره “وزارت توسعه‌ بین‌الملل انگلستان” جاسوسی کند.»

بهداد اسفهبد از سرگذشت همه این آدم‌ها اطلاع داشته است، اما فکر می‌کرده تخصص‌اش در حیطه‌ای نیست که آن‌ها احتیاج داشته باشند و در نتیجه کاری به او ندارند: «من همیشه فکر می‌کردم اگر من را بگیرند، با یک هفته توضیح متوجه می‌شوند من هیچ ارتباطی ندارم. تا این‌جا را درست حدس زده بودم، اما این را که بخواهند پیشنهاد جاسوسی به این شکل را بدهند، فکر نکرده بودم و واقعا برایم قابل حدس نبود.»

بهداد حالا نگران خودش نیست و تنها نگرانی‌اش خانواده‌اش در ایران هستند: «من نگران خودم نیستم، اما نمی‌دانم حرکت بعدی این‌ها چیست، کی در خانه خواهرم را خواهند زند. ولی می‌دانم کاری که کردم بهترین تصمیم بوده و در این شک ندارم. من در این مدت نتوانستم کار کنم احساس می‌کردم تا زمانی که ظلمی را که به من شده است بازگو و علنی نکنم، نمی‌توانم به زندگی عادی برگردم.»

No responses yet

Aug 18 2020

ناگفته‌های بهداد اسفهبد، کارمند فیسبوک، از بازداشت در ایران

نوشته: خُسن آقا در بخش: آزادی بیان,امنیتی,حقوق بشر,سانسور,سیاسی

رادیوفردا: بهداد اسفهبد، برنامه‌نویس نخبه ایرانی و کارمند سابق شرکت‌های گوگل و فیسبوک، روز دوشنبه ۲۷ مرداد، با انتشار یادداشتی به زبان انگلیسی از بازداشت هفت ماه پیش خود در ایران توسط سازمان اطلاعات سپاه و فشار این نهاد امنیتی برای وادار کردن او به جاسوسی پرده برداشت.

بهداد اسفهبد که ۳۷ ساله است و ملیت کانادایی نیز دارد، از دانش‌آموختگان دانشگاه شریف در تهران و دانشگاه تورنتو در کاناداست که در چند سال اخیر در گوگل و سپس فیسبوک مشغول کار بوده، اما در پی بازداشت و بازجویی هفت‌روزه، به‌دلیل شرایط روحی، از کار کناره گرفته است.

آقای اسفهبد در گفت‌وگوی اختصاصی با رادیو فردا، جزئیات بازداشت و بازجویی خود را به‌طور مفصل شرح داده و می‌گوید تهدید شده که اگر همکاری نکند، می‌توانند به‌عنوان جاسوس آمریکا در ماجرای ساقط شدن هواپیمای اوکراینی برایش پرونده بسازند.

تازه‌ترین تحول در ماجرای آقای اسفهبد که به‌گفته خودش باعث شده است سکوت چندین‌ماهه‌اش را بشکند و به افشاگری در این زمینه بپردازد، رسیدن احضاریه‌ای قضایی به نشانی محل زندگی خانواده‌اش در ایران است که به او پنج روز فرصت داده شده تا خود را به دادسرای اوین معرفی کند.

بهداد اسفهبد در این مصاحبه جزئیات بازجویی‌های طولانی با تمرکز بر موضوع ارتباط با گروه‌هایی را شرح می‌دهد که خارج از ایران در زمینه فیلترشکن و دسترسی آزاد ایرانیان به اینترنت فعالیت می‌کنند و می‌گوید اطلاعات سپاه با دانلود حدود ۳۰۰ گیگابایت اطلاعات شخصی من و بررسی آن‌ها متوجه شدند که من هیچ همکاری‌ای با این گروه‌ها ندارم.

به‌گفته آقای اسفهبد، آن‌ها در عین حال هراس داشتند از این‌که لپ‌تاپ کاری من را روشن کنند و تصورشان این بود که با روشن کردن آن، شرکت فیسبوک قادر خواهد بود صدای آن‌ها را بشنود.

بازداشت آقای اسفهبد در میان دو واقعه کشته شدن قاسم سلیمانی در عراق توسط آمریکا و ساقط شدن هواپیمای اوکراینی در ایران توسط سپاه رخ داد.

او می‌گوید چند روز پس از فاش شدن سرنگونی هواپیمای اوکراینی توسط سپاه پاسداران بود که برایشان محرز شد در زمینه فیلترشکن هیچ فعالیتی ندارم. پس از آن بود که ظاهراً نمی‌‌خواستند خبر بازداشت یک کانادایی دیگر در آن شرایط برایشان هزینه‌ساز شود.

آقای اسفهبد بعد از آن تحت فشار قرار می‌گیرد تا به قیمت آزادی خود، برای سازمان اطلاعات سپاه خبرچینی و جاسوسی کند.

«متهم شدم به این‌که شاید قبلاً با افراد این لیست [فعالان دسترسی آزاد به اینترنت] همکاری کرده‌ای و گفتند ما پرونده را تکمیل می‌کنیم و می‌‌فرستیم دادگاه و ممکن است حکم زندان بگیری. اما اگر می‌خواهی، ما تو را آزاد می‌گذاریم و پرونده را نگه می‌داریم تا فعلا به دادگاه نرود، در مقابل بعد از خارج از شدن از ایران با سرکرده‌های گروه‌های حقوق بشری و گروه‌هایی که در مورد دسترسی به اینترنت کار می‌کنند در تماس باش و به ما خبر بده که چه کسی کجا رفته و با چه گروهی همکاری دارد.»

در روند تحت فشار گذاشتن بهداد اسفهبد برای پذیرش پیشنهاد همکاری، یکی از بازجویان با اشاره به ساقط شدن هواپیمای مسافری، او را این‌گونه تهدید می‌کند: «شما برادرت در آمریکاست، خودت این‌جایی، هواپیما، خطای انسانی؛ فکر کن به این چیزها.»

آقای اسفهبد می‌گوید برداشتش از این گفته بازجوی سپاه این بوده است که «یعنی اگر ما بخواهیم، می‌توانیم تو را به‌عنوان جاسوس آمریکا که در این ماجرا دست داشته‌ای، قربانی یک پرونده خیالی بکنیم، و ترس من این بود که اگر احساس کنند و بفهمند که قصد ندارم با آن‌ها همکاری کنم، من را قربانی یک پرونده ساختگی خواهند کرد».

بهداد اسفهبد پس از جلب اعتماد نیروهای امنیتی سپاه و نیز تحویل سند محل زندگی خانواده‌اش به قوه قضائیه، از ایران خارج می‌شود، اما به‌دلیل «آسیب دیدن سلامت روان» دیگر نمی‌تواند به کارش ادامه دهد تا نهایتاً این موضوع در ترکیب با یک موضوع دیگر منجر به استعفایش از فیسبوک می‌شود.

«من قطعاً دیگر به ایران برنمی‌گردم، ولی نگران خانواده‌ام هستند، چون نمی‌دانم قرار است در آینده چه فشار دیگری و از چه طریقی بر من بیاورند. تنها تصمیم درستی که می‌توانستم بگیرم این بود که افشاگری رسانه‌ای کنم، شاید از این طریق بتوانم حداقل از خانواده‌ام حمایت کنم».

No responses yet

Aug 18 2020

بازداشت سه نفر در اصفهان به اتهام ارتباط با بی‌بی‌سی

نوشته: خُسن آقا در بخش: آزادی بیان,اجتماعی,امنیتی,حقوق بشر,سانسور,سیاسی

استان‌وایر: سه نفر در اصفهان به اتهام ارسال تصویر برای تلویزیون بی‌بی‌سی بازداشت شدند.

محمدرضا میرحیدری، فرمانده پلیس استان اصفهان این خبر را اعلام کرد و گفت: «این افراد از اماکن مذهبی فلیم تهیه می‌کردند تا نشان دهند این محل‌ها، مراکز شیوع ویروس کرونا است.»

میرحیدری افزود که این افراد در ۱۰ روز گذشته شناسایی و بازداشت شده‌اند.

وی گفت که «یکی از این افراد یک خانم در شهرستان لنجان و مرتبط با بی‌بی‌سی فارسی بوده که به هنگام دستگیری، مستنداتی از وی بدست آمد.»

به گفته این مقام پلیس، این فرد «به دنبال آن بود تا ثابت کند منشا شیوع این ویروس منحوس در جامعه ما، افراد و مجامع مذهبی هستند.»

میرحیدری افزود که فرد دوم در شهرستان «تیران» بازداشت شده که از وی «مستنداتی به دست آمده که در حال شرب خمر با افراد اجنبی بوده است.»

وی درباره هویت فرد سوم بازداشت شده توضیحی ارائه نکرده است.

اگر به اطلاعات تکمیلی درباره این خبر دسترسی دارید، لطفاً با این ایمیل با ما تماس بگیرید: info@iranwire.com

اگر می‌خواهید درباره موضوع این خبر با افراد مسوول تماس بگیرید، لطفاً به فهرست مسوولان در سراسر ایران مراجعه کنید: www.ostanwire.com

No responses yet

« Prev - Next »

  • Recent Posts

    • زیر ذره‌بین رسانه‌ها: «چراغ سبزی که اسرائیل برای اقدام علیه ایران منتظرش بود»
    • درباره تصویر معترضی که مقابل یگان ویژه وسط خیابان نشسته‌ بود، چه می‌دانیم؟
    • سومین روز اعتراضات در ایران؛ تجمع در دانشگاه‌ها، گاز اشک‌آور در کرمانشاه
    • تجمع‌های اعتراضی در اعتراض به افزایش قیمت‌ها برای دومین روز در تهران ادامه یافت
    • دنیای خیالی آخون‌ها!!
  • Recent Comments

    No comments to show.

Free WordPress Theme | Web Hosting Geeksاخبار Copyright © 2026 All Rights Reserved .