اخبار

  • صحفه نخست
  • Sample Page
  • خُسن آقا

Tag Archive 'تاریخی'

Oct 01 2013

«شیر دال» اصل است یا تقلبی؟

نوشته: خُسن آقا در بخش: آمریکا,تاریخی,سیاسی

خودنویس: نجفی پیش از بررسی شیردال از سوی کارشناسان، آن‌را قاطعانه«اصل» خواند. در دوران احمدی‌نژاد، بسیاری از اهالی رسانه جستجوگری را وظیفه خود می‌دانستند، امروز، بررسی اصالت شیردال در دولت اعتدال و امید فراموش شده است.

هنوز چند روزی از ریاست حمید بقایی در سازمان میراث فرهنگی نگذشته بود که دو برادر کلاهبردار ایتالیایی مدعی کشف ارتش کمبوجیه در مصر شدند. ذوق‌زدگی مدیران میراث فرهنگی به رئیس جمهور وقت نیز رسید و او ادعای بازگرداندن بازماندگان ارتش کمبوجیه را مطرح کرد.

فعالان و دوستداران میراث فرهنگی همراه با رسانه‌ها خیلی جدی و مسوولانه موضوع را پیگیری کردند و دست آخر هم مشخص شد این ادعا پوچ و بی‌اساس بوده است.

این روزها اما اوضاع تفاوت چشم گیری با گذشته دارد، ابتدا وزارت امورخارجه آمریکا در صفحه توییتر خود اعلام کرده که یک جام باستانی ملقب به شیردال را به ایران ارجاع داده است. تایید خبر از جانب مقامات ایرانی ذوق‌زدگی مدیران میراث فرهنگی را در پی داشت اما این بار ماجرا متفاوت بود.

هر چند برخی از پژوهش‌گران و کارشناسان حوزه میراث فرهنگی معتقد به تقلبی بودن این اثر هستند اما فریاد سکوت در اکثریت رسانه‌ها به گوش می‌رسد. این روزها نه خبری از پی‌گیری است نه از انتقاد، زمانه حالا فرق کرده و منتقدان دیروز شیفتگان امروزند اخبار جز به تمجید و هورا کشیدن نه تنها مورد بی مهری واقع می شوند که حالا نوبت تیغ سانسور اصلاح‌طلبان است که بر واقعیت کشیده می شود مبادا گوشه امیدشان به اندکی ناامیدی منقش شود.

رضا مرادی غیاث‌آبادی که تا پیش از این منبع بسیاری از گزارش‌های منتقدان و اهالی رسانه بود یکی از افرادی است که به جای ذوق‌زدگی، اما و اگرهایی را به این اهدا وارد می‌داند، حالا همان اهالی رسانه او را به بی‌سوادی و سو نیت محکوم می‌کنند. وی درباره این اثر باستانی می‌نویسد:

«آنچه که در تصویرهای همراه خبر دیده می‌شود، اثری است منسوب به گنجینه غار کلماکره در
نزدیکی شهر پل‌دختر در لرستان که در اروپا و آمریکا به غار غربی مشهور است.

این آثار که همگی از جنس نقره هستند، در اواخر دهه ۱۳۶۰ شمسی بطور اتفاقی توسط مردم محلی پیدا شدند و تعداد زیادی از آنها را یک قاچاقچی بین‌المللی عتیقه‌جات از ایران خارج کرد و به موزه‌ها و مجموعه‌های خصوصی در نواحی مختلف دنیا انتقال داد. همراه این آثار، تعداد قابل توجهی اشیای تقلبی نیز وجود داشته است.

چرا که در چنین مواقعی، در ایران و همه جای دنیا، بلافاصله سازندگان اشیای تقلبی دست به کار ساختن نمونه‌های تقلبی آنها می‌شوند. شی موضوع این خبر اثری از جنس نقره و به شکل حیوانی است که بدن و دست‌های شیر و سر و پاها و بال‌های عقاب را دارد. به این موجودات شیردال یا فونیکس می‌گویند.

اما درباره ارجاع آن به ایران باید گفت که اولاً آمریکا طبق مقررات و میثاق‌نامه‌های بین‌المللی «موظف و متعهد» بوده که این اثر و دیگر آثار مشابه که پس از سال ۱۹۷۰ از ایران خارج شده را فوراً به ایران بازگرداند. در نتیجه نمی‌توان اصطلاحات و تعابیری هم‌چون «اعطاء/ بخش/ هدیه» را برای این عمل به‌کار برد. دیگر آن‌که در این‌گونه اخبار و ادعاها لازم است تا به وجود طرف دوم ماجرا نیز توجه شود. یعنی چنین ارجاعی قاعدتاً می‌باید با قید این نکته نیز باشد که پروتکل‌های اجرایی به تمامی و به دقت توسط طرفین انجام و اجرا شده، طرف ایرانی آن را تحویل گرفته، اصالت آن‌را پس از انجام کارشناسی تأیید کرده و صورت‌جلسه‌ها را امضا کرده است. هرگونه اظهارنظر یا خبر قطعی مبنی بر چنین ارجاعی می‌باید پس از طی این مراحل انجام شود. در بین آثار منسوب به غار« کلماکره» نیز هم‌چون آثار منتسب به نواحی دیگر، اشیای قلابی فراوانی وجود دارند که حتی در ویترین موزه‌های جای گرفته‌اند.»

در این میان، باستان‌شناس دیگری نیز احتمال تقلبی بودن این اثر را جدی می‌داند. شهرام زارع نیز از باستان‌شناسانی است که تا پیش از این یکی از منابع مورد تایید خبری بسیاری از رسانه‌ها بود و حالا اخم‌های بسیاری از نوع نگاه وی در هم گره خورده است. زارع درباره این اثر باستانی به رسانه‌های داخلی ایران می‌گوید: «نکته قابل تأمل آن است که در اصالت اغلب اشیای منسوب به مجموعه «کلماکره» شک و شبهه وجود دارد. چون شاید چند برابر آن‌چه از آثار این منطقه به یغما رفته، اشیای بدلی از روی این مجموعه ساخته شده و در بازار اشیا عتیقه به خرید و فروش رسیده است. به نظر می‌رسد اثر تحویل داده شده نیز یکی از همین نمونه‌های تقلبی باشد. ویژگی‌های ساختاری اثر، ترکیب اجزا بدن این جانور، آرایه‌پردازی‌ها و شکل پرچ و لحیم-کاری اجزا و اتصالات مختلف بدن حاکی از این امر است. به نظر می‌رسد که این یک اثر تلفیقی است که با چسباندن ترکیبی نامربوط از قطعات مختلف به این شکل پدید آمده است. البته برای قضاوت درست و دقیق می‌بایست از نزدیک توسط متخصصان بررسی شود.»

شیردال‌ها در معماری عیلامی کاربرد داشتند و نمونه برجسته‌ای از آن در شوش پیدا شده است.

روی کفل این شیردال نوشته‌ای است به خط میخی عیلامی از «اونتاش گال» که آن جانور را به «اینشوشیناک» خدای خدایان عیلام هدیه کرده است. این شیردال که بدست بانو گیرشمن بازسازی شده در قلعه شوش نگهداری می‌شود. مردم ایران باستان شیردال‌ها را نگهبان گنجینه‌های خدایان می‌پنداشتند.

شیردال بازگشته به ایران یک جام نقره‌ای متعلق به قرن ۷ پیش از میلاد است که احتمالا از غاری در شمال غربی ایران به سرقت رفته است. این جام در سال ۲۰۰۳ از یک قاچاقچی عتیقه به نام هشام ابوتعم لبنانی تبار در آمریکا گرفته شده بود.

در اوایل دهه ۲۰۰۰ میلادی یکی از مجموعه داران بسیار ثروتمند آمریکایی این اثر را به این شرط که آن را در آمریکا تحویل بگیرد به قیمت ۹۰۰،۰۰۰ دلار از ابوتعم می خرد. ابوتعم در سال ۲۰۰۴ این اثر را به آمریکا می‌برد. او ارزش اثر را در اظهارنامه گمرکی ۲۴ دلار اعلام کرده بوده است که این امر سو ظن ماموران کمرگ را بر انگیخته بود. با بررسی کارشناسان، موضوع نقره بودن و عتیقه بودن این شی مطرح می‌شود. ابوتعم مبدا شی را سوریه اعلام کرده بود.

گفته می‌شود «اسکار ماسکارلا [2]» کارشناس آمریکایی بازنشسته موزه مترو پولیتن پیشتر در مقاله‌ای قدیمی با نام «وصله‌های ناجور هیات امنای موزه دلالان اشیا باستانی پژوهشگران و ماموران دولتی» تقلبی بودن این شی را گوشزد کرده بود.

اسکار ماسکارلا از باستان شناسان معروف آمریکایی است و یکی از بزرگترین حامیان نظریه وجود گسست فرهنگی مفرغ به آهن در شمال غرب محسوب می‌شود.

مسوولین میراث فرهنگی چه می‌گویند؟

محمدعلی نجفی، رئیس سازمان میراث فرهنگی، صنایع‌دستی و گردشگری اما در گفت و گو با رسانه های داخلی ایران ، با تاکید بر این موضوع که شیردال تقلبی نیست می‌گوید: «این شی در سال ۲۰۰۳ در گمرک آمریکا گرفته می‌شود در این راستا کارشناسان آمریکایی با بررسی این شی تاریخ و پیشینه آن را مربوط به قرن هفتم پیش از میلاد عنوان کردند.»

به گفته وی با توجه به آن‌که اصل بودن شیردال توسط کارشناسان آمریکایی تائید شده و در حال حاضر نیز در موزه ملی ایران توسط کارشناسان ایرانی مورد آزمایش و بررسی قرار گرفته می‌توان گفت این شی اصل است و خبرهایی که پیرامون تقلبی بودن آن منتشر شده را تکذیب می‌کنم.

قاطعیت نجفی رئیس سازمان میراث فرهنگی در حالی است که هنوز نظریه قطعی کارشناسان در خصوص اصل بودن این شی اعلام نشده است. هر چند با این نگاه قاطعانه احتمالا در صورت تقلبی بودن شی مذکور نیز فرمان سکوت صادر خواهد شد.

حالا گذشته است دوران احمدی‌نژادی که بازار نقد داغ بود و اهالی رسانه و فعالان حوزه‌های اجتماعی و سیاسی جستجوگری را وظیفه خود می‌دانستند امروز دولت اعتدال و امید را نه تنها نباید نقد کرد که به هیچ عنوان هم نباید در مقابل واکنش‌ها و اظهارنظرهای غیرکارشناسانه آن‌ها ایستادگی کرد.

ـــــــــــــ
* گویا وظیفه روزنامه‌نگاران و فعالان اجتماعی امروز گویا تنها هورا کشیدن است و دست زدن در مقابل پاسخ‌های رئیس جمهورشان در کنفرانس مطبوعاتی، تشکر و تبریک هزارباره است برای نشستن بر صندلی ریاست جمهوری و مجیزگویی مدیران و وزرایی است که از فیلتر اعتدال و امید بیرون آمده‌اند.

No responses yet

Sep 29 2013

جام نقره شیر دال در فرودگاه مهرآباد رونمایی شد

نوشته: خُسن آقا در بخش: آمریکا,تاریخی,روابط بین‌المللی,سیاسی

خُسن آقا: باور بفرمایید در آمریکا امن تر بود تا در ایران. آنجا حداقل قدراش را می‌دانستند و توی یک موزه‌ای ازش نگهداری می‌کردند. توی ایران از این می‌ترسم بجای آفتابه بگذارندش توی توالت مقام مزخرف رهبری.
میراث فرهنگی: جام نقره معروف به شیردال باستانی، متعلق به دوران ماد بالاخره پس از یک دهه تلاش مقامات ایرانی به ایران بازگردانده شد و در فرودگاه مهرآباد توسط رئیس سازمان میراث فرهنگی رونمایی شد.
خبرگزاری میراث فرهنگی ـ گروه میراث فرهنگی ـ جام نقره معروف به شیردال صبح امروز توسط محمد علی نجفی رییس سازمان میراث فرهنگی در فرودگاه مهرآباد رونمایی شد. این جام پس از مذاکرات سران دو کشور ایران و آمریکا از سوی وزارت خارجه آمریکا به عنوان حسن نیت و احترام به مردم ایران بازگردانده شد.

به گزارش CHN، محمد علی نجفی معاون رئیس جمهور و رئیس سازمان میراث فرهنگی کشور طی سفری که با مقام ریاست جمهوری به اجلاس سران آمریکا داشت ملاقات های متعددی با مسُولان موزه‌ها و نمایندگان فرهنگی کشور آمریکا داشت.

رییس سازمان میراث فرهنگی صبح امروز درابطه با دستاوردهای این سفر گفت: «در سفری که مقامات ایران با مسئولان بلندپایه آمریکایی داشتند، وزارت امور خارجه آمریکا ریتون مربوط به دوره ماد را به عنوان حسن نیت آمریکایی‌ها در روابط خود با ایران پس دادند.»

کارشناسان آمریکا عنوان کرده اند که این شی در گمرک پیدا شده و جزو آثار مکشوفه محسوب می‌شود. این شی پیش از آنکه به ایران اهدا شود در انبار وزارت امور خارجه نگهداری می‌شده است. قرار است این شی راهی موزه ملی ایران شود.

No responses yet

Aug 22 2013

ناگفته‌هایی از زندگی حسین فاطمی؛ از ۲۸ مرداد تا اعدام

نوشته: خُسن آقا در بخش: تاریخی,سیاسی

رادیوفردا: از سید حسین فاطمى، وزیرامور خارجه دولت محمد مصدق (نخست وزیر ایران در سال‌هاى ١٣٣٠ تا ١٣٣٣) و مدیر مسئول روزنامه «باختر امروز» به عنوان «شهید نهضت ملى ایران» نام برده‌اند. حسین فاطمى که در فرانسه به دریافت دکتراى حقوق نایل شده بود به توصیف محمد مصدق مبتکر ملى کردن صنعت نفت ایران بود. او همچنین در دوران وزارت بالاترین نشان کشورى معروف به «نشان همایون» را از دست شاه دریافت کرد.

حسین فاطمى در پى کودتاى ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ موقتاً بازداشت شد و در پى شکست این کودتا آزاد شد اما سه روز بعد در ۲۸ مرداد مخفى شد تا سرانجام در ششم اسفند ۱۳۳۲ بازداشت، در ۷ مهر سال ۱۳۳۳ به حکم دادگاه نظامى در اتهام اقدام براى برکنارى شاه و اقدام بر ضد سلطنت مجرم شناخته شد و در ١٩ آبان سال ١٣٣٣ اعدام شد.

حسین فاطمى در سال‌هاى وزارت یک بار از شلیک گلوله محمدمهدی عبدخدایى، عضو گروه اسلامگراى «فداییان اسلام»، جان به در برد و بار دیگر از نیش چاقوى شعبان جعفرى، معروف به «شعبان بى‌مخ»، از باستانى‌کاران حمله‌کننده به احزاب منتقد و مخالف حکومت در دواران زمامدارى محمدرضا شاه پهلوى.

در این گفت‌وگو شاهین فاطمى، استاد اقتصاد در پاریس و برادرزاده حسین فاطمى، براى نسختین بار ناگفته‌هاى خود را درباره سرنوشت عمویش از بازداشت تا زندگانى مخفى و خانه به خانه شدن تا بازداشت مجدد و سوء قصد دوم و سرانجام اعدام بازگو مى‌کند.
مصاحبه: ناگفته‌های شاهین فاطمی از زندگی حسین فاطمی؛ از ۲۸ مرداد تا اعدام
آقای فاطمی، از ماجرای بازداشت عموی‌تان حسین فاطمی در آستانه کودتای ۲۵ مرداد آغاز کنیم. این بازداشت به چه شکل انجام شد؟

منزل دکتر فاطمی درست چسبیده به کاخ سعدآباد بود. منزلی بود که از مرحوم ساعد، نخست‌وزیر سابق، آن موقع اجاره کرده بودند. ماهی سه هزار تومان. من شب آنجا بودم. منزل دکتر فاطمی شام خوردم. بعد رفتم. صبح ساعت تقریباً هفت صبح بود که خبر شایع شد. من برگشتم آنجا دیدم که توی منزل نیستند. بعد موقعی که ایشان را آمده بودند و نصف شب برده بودند.

مهندس زیرک‌زاده را هم همان موقع بازداشت کرده بودند. اینها را بازداشت می‌کنند و قرار بوده، آن طور که شایعه بوده آن موقع که پنج صبح اینها را تیرباران کنند. موقعی که نقشه سرتیپ نصیری عملی نمی‌شود و شکست می‌خورند، اینها آزاد می‌شوند.

صبح که با هیجان رفتم… چون من خیلی به دکتر فاطمی نزدیک بودم. فاصله سنی ما پانزده شانزده سال بود. ولی من خیلی توی فامیل از همه به او نزدیک‌تر بودم. چون بعد از اینکه مادرش در اصفهان فوت کرده بود، مادر من او را بزرگ کرده بود و در خانه با هم بزرگ شده بودیم.

از این نظر، صبح زود رفتم دیدم آنجا نیست. رفته بود منزل پدر زنش سرتیپ سطوتی بود. سر پیچ شمیران. من رفتم توی اتاق دیدم می‌خندید. تمام داستان را گفت که چه شد و آمدند و همان موقع مقاله‌اش را نوشته بود. منتها آقای دکتر مصدق خواهش کرده بود که چون دکتر فاطمی خیلی عصبانی بود از این توهینی که بهش شده بود کسی که نشان درجه یک همایون شاه فرستاده بعد با این وضع فجیع می‌ریزند توی منزلش، مصدق خواهش کرده بود آن مقاله را قبل از اینکه به چاپخانه برود دکتر مصدق ببیند.

آنجا مقاله را یک نفر برد منزل مصدق که بعد هم ببرد به روزنامه. دیگر از آنجا من… ایشان آمد و نطق کرد و جلسات مختلفی بود. من توی تمام میتینگ‌هایش شرکت می‌کردم و جریان را دنبال می‌کردم. مواقع نهار و شام هم باز دکتر فاطمی را می‌دیدم. چون می‌آمد منزل پدرزنش. به منزل خودش دیگر برنگشت. آن سه روز را همانجا منزل سرتیپ سطوتی، سر پیچ شمیران توی خانه‌ای داشتند طبقه بالا آنجا بود.

حسین فاطمی از روز ۲۵ تا ۲۷ مرداد چنانکه شما هم اشاره کردید در باختر امروز مقاله نوشت. شما به مقاله اول اشاره کردید. سه تا مقاله در طی آن سه روز به صورت سرمقاله به قلم ایشان منتشر شد. عنوان اولی این بود که: این دربار شاهنشاهی روی دربار ملک فاروق را سفید کرد. در دومی از شاه به عنوان فراری بغداد نام برد و در مقاله سوم علاوه بر تکرار عبارت فراری بغداد نوشت که: فراری بغداد نوکری و بردگی انگلیس را بر پادشاهی ملت ترجیح داد و با این شعر سعدی مقاله را پایان داد که: عاقبت گرگ زاده گرگ شود. این سه مقاله تحت چه شرایطی نوشته شده بود؟

واقعاً طغیانی بود در مملکت و جمع زیادی بودند که می‌خواستند جمهوری اعلام کنند. شاه رفته بود. توده‌ای‌ها به شدت در شهر فعالیت داشتند. از طرف دیگر نیروی سوم و نیروهای جبهه ملی و آنها هم فعالیت داشتند. مطلبی که فرمودید در نطقی هم که در بهارستان دکتر فاطمی کرد که به آن خیلی استناد کردند در محاکمه‌اش، باز همین مسئله رضا شاه و محمدرضا شاه را تکرار کرد.

خب الان که من بعد از ۶۰ سال نگاه می‌کنم خوب پیدا بود که دکتر فاطمی خیلی بیشتر از بقیه آن چند نفری که آن روز در بهارستان صحبت کردند… اصلاً قرار نبود که صحبت کند. چون سخنرانی دم در بهارستان… دکتر فاطمی پسرخاله‌ای داشت به نام دکتر سید محمدرضا جلالی نایینی. اینها روزنامه‌ای داشتند به نام روزنامه کشور. روزنامه باختر هم میدان بهارستان بود. منتها توی کوچه بود. روزنامه‌ کشور توی میدان بهارستان بود و روی بالکن آنجا سخنرانی می‌کردند.

هیچ قرار قبلی نبود که دکتر فاطمی سخنرانی کند. ولی آمد به آن میتینگ بزرگ بهارستان و سخنرانی کرد. این همان سخنرانی است که دادستان علیه او از آن سخنرانی بیشتر از مقاله‌ها به عنوان چیز استفاده کردند. در آنجا خیلی خیلی سخنرانی مهیجی کرد. من در آنجا بودم، سخنرانی را شنیدم و بعد هم این مطالبی که فرمودید مقاله‌ها، اینها را تمامشان را قبل از اینکه به چاپخانه برود آقای دکتر مصدق می‌دید.

در محاکمه مصدق هم این مسئله مطرح شد و دکتر مصدق گفت بله من مقاله‌ها را می‌دیدم ولی مسئولیت نوشتن آنها با من نبود. یعنی خیلی روشن بود که دیدن مصدق یک عاملی بود که تا حدی اینها را متعادل می‌کرد. قبل از اینکه به چاپخانه برود.

همانطور که عرض کردم دکتر فاطمی از همه آنهایی که در این جریان بودند… چون بعدها هم که من سال‌ها با دکتر شایگان در آمریکا محشور بودم، با مهندس رضوی همین طور… با این سه نفری که با هم در یک گروه محاکمه شدند، آنها هم حتی همین نظر را داشتند که دکتر فاطمی خیلی از همه اینها تندتر بود. البته از همه‌شان هم جوان‌تر بود و به نظر من نترس‌تر و شجاع‌تر بود، و خب تجربه سیاسی‌اش هم خیلی کم بود. متولد ۱۹۱۹ است به سال فرنگیش. ۳۲ سالش بود که وزیر شد و وقتی کشتندش ۳۴ سالش بود.

از خلال حرف‌های شما این طور برمی‌آید که جو و فضا مؤثر بوده. اما بعضی دیگر به خصوص دادگاه نظامی و اینها معتقد بودند که ایشان برانداز شده بوده و جمهوریخواه. اینها به نظر شما بیشتر روی احساسات و فضا و جو بوده یا اینکه نظرش بعد از ۲۵ مرداد تغییر کرد؟

نظرش تغییر کرد برای اینکه یک احساس خیانت و عدم حفظ قول و قراری که با شاه داشت، درش احساس می‌شد. دکتر فاطمی رابط بین شاه و مصدق بود. تمام چیزهایی هم که من بعدها دیدم در عرض این سال‌ها… چون هم روی بیوگرافی دکتر فاطمی کار می‌کنم و هم روی این جریان و هنوز هم جمع می‌کنم هرچه گیرم بیاید، همیشه سعی‌اش این بود که بین شاه و مصدق التیام به وجود بیاورد.

شاه هم درست همان کاری را که با مکی و بقایی کرد چند بار با دکتر فاطمی کرد. این را خود دکتر فاطمی به من گفت که گفته بود: مصدق پیر است شما جوانید، آینده مال شماست. فاطمی گفته بود که بله تا وقتی که مصدق هست ما هم در خدمت اعلی‌حضرت هستیم. یعنی به هیچ وجه برخلاف مکی وقتی که شاه به بهانه خراب شدن اتومبیلش در راه شمال به منزلش رفت و مکی عوض شد روی فاطمی نتوانستند آن طوری نفوذ بگذارند.

وفاداریش به مصدق صد در صد بود و کاملاً هم متقابل بود. مصدق هم با همه اینها که من صجت کرده‌ام… بعضی‌هایشان روی گله و گله‌گذاری مثل مرحوم صالح همه می‌گفتند که دکتر مصدق به هیچکس به اندازه دکتر فاطمی اعتماد نداشت، و این سلامت و اعتماد متقابل واقعاً بی‌نظیر بود.

بنابراین من فکر می‌کنم با کارها و صحبت‌هایی که شده بود… یادتان باشد اینها ابوالقاسم امینی را گذاشته بودند وزیر دربار و توی نامه‌اش هم نوشت من نفهیدم چه خبر شد. همه این کارها بود. برای اینکه می‌دانستند عواملی در دربار هست که علیه مصدق توطئه می‌کنند، مادر شاه، خواهر شاه. به همین دلیل وقتی که این اتفاق افتاد، دکتر فاطمی باور کرده بود که شاه خودش حاضر نیست که علیه مصدق اقدام کند.

اتفاقا باز هم مدارکی که می‌بینیم خیلی روی شاه فشار آوردند تا موقعی که حاضر شد علیه مصدق حرکت کند. حالا یا روز وفاداری بود عهدی که بسته بود یا می‌ترسید از عواقبش. نمی‌دانم. بنابراین این عصبانیت دکتر فاطمی… چون بعضی‌ جاها دیدم شایع شده بود که بی‌احترامی به خانمش و منزلش… ابداً. به هیچ وجه همچو چیزی نشد. هیچ اتفاقی نیافتاد.

خود این توهین است وزیری را بیایند با آن وضع نصف شب فرصت لباس پوشیدن بهش ندهند و بازداشت کنند. بچه ۹ ماهه‌اش توی خانه… اصلاً وضع عجیبی بود. مسلم است از این کار عصبانی می‌شود و این را یک نوع خیانت می‌دانست. برای اینکه فکر می‌کنم چند ماه قبل از آن بود که شاه عالی‌ترین نشان مملکت را به دکتر فاطمی داده بود.

اگر عصبانیتی بوده به نظر من روی خلف وعده و یا عهدشکنی و این احساسی بوده که به او دست داده بود، و خیلی عصبانی بود. حالا اینکه آیا جمهوری‌خواه بود یا نه… من تا آنجا که یادم می‌آید صحبت جمهوری را فقط چپی‌ها می‌کردند. مصدق هیچوقت توی آن موقع تصمیم به اعلام جمهوری نداشت. چون بچه فضولی بودم و همیشه با دکتر فاطمی بحث می‌کردم و صحبت می‌کردم و او هم فرصت داشت به من جواب بدهد، ولی من هیچوقت از دکتر فاطمی نشنیدم. بعد از این هم که دکتر فاطمی را من پنهان کردم راجع به این موضوع با هم صحبت کردیم. آنجا هم هیچوقت صحبت از جمهوری نبود.

حسین فاطمی بعد از ۲۸ مرداد مخفی شد تا حدود هفت ماه بعد. تا اینکه در ششم اسفند ۱۳۳۲ بازداشت شد. ماجرای مخفی شدن او چگونه بود؟

بله. آنجاست که من دست اول مطالبی می‌دانم که هیچکس درش دخیل نبوده. یکی دو نفر هنوز زنده هستند که آن موقع بودند. من بیرون بودم. توی تظاهرات بودم. توی توپخانه بودم شب ۲۷ مرداد. یک دفعه دیدم که جو عوض شده. اولاً توده‌ای‌ها به شدت آمده بودند بیرون. روزنامه مردم، سفر… داد می‌زدند، شعار می‌دادند و روزنامه‌هایشان که تا آن موقع مخفی بود علنی می‌فروختند.

خب زد و خورد هم می‌شد با گروه‌های مختلف‌شان. ولی یک دفعه دیدم که پاسبان‌ها و حکومت و سربازها ریختند و همان شب بیست و هفتم. اینها را کتک می‌زدند و روزنامه‌ها را ازشان می‌گرفتند و خیابان‌ها را خلوت می‌کردند. این مال شب بیست و هفتم بود که خب استنباط این بود که بله این توده‌ای یک خورده زیاده روی کرده‌اند و مصدق دستور داده بود یا شهربانی یا هر کس.

صبح روز ۲۸ مرداد وضع عوض شد. من رفتم روزنامه باختر امروز. دیدم همه چیز به هم خورده. ریختند روزنامه‌ها را درب و داغون کردند. هرچه بود بردند. همینطور تمام روز از رادیو اخباری می‌آمد. مخصوصاً آقایی که فوت کرده بود شخصی بود به نام میراشرافی روزنامه آتش که خودش هم جزو جبهه ملی بود و خوب یادم هست جلساتی با دکتر فاطمی، مکی، بقایی آن هم در منزل او تشکیل می‌شد. ولی خب بعدها میراشرافی متوسل شد به مخالفان مصدق و جزو مخالفان شد.

چندین بار داد می‌زد که مردم حسین فاطمی را تکه تکه کردند. مرتب شعار می‌داد و ابراز خوشحالی می‌کرد.

من همینطور واقعاً نمی‌دانم بین مرگ و زندگی بودم، تمام شب. تابستان هم بود. روی پشت بام خوابیده بودم. هوای مه‌آلود تهران آن موقع و تمام شب خواب می‌دیدم. ناراحت بودم. صبح همینطور که آمدم پایین… منزل من هم، آن موقع تابستان بود، مهمان بودیم منزل آقای قطب دزفولی… پسرهایش با من خیلی دوست بودند… بر حسب تصادف (من هیچ‌وقت خانه آنها تلفن جواب نمی‌دادم) از پله‌ها که آمدم پایین تلفن زنگ زد گوشی را برداشتم. به من نمی‌گفت شاهین، می‌گفت شاهی… گفت شاهی تویی؟ من اصلاً فکر کردم خواب می‌بینم. چون این آدم مرده بود. تکه تکه کرده بودند. گفتم عموجان شما هستید؟ گفت بله. گفت ماشین داری؟ گفتم نه ولی می‌توانم از عزیز بگیرم. عزیز قطب که من خانه‌اش بودم. گفت ماشین را بگیر بیا دم دواخانه سر خیابان کاخ.

من نمی‌دانم واقعاً با چه قدرتی اتومبیل را راندم از خیابان حقوقی سر پیچ شمیران و خودم را رساندم خیابان کاخ، دم دواخانه دکتر فاطمی آمد بیرون. بدون کراوات، پیراهنش چند قطره خون رویش بود. آمد نشست توی اتومبیل. عینک سیاه زده بود. بعد دیگر سه چهار جا را گفت که برای پنهان کردنش برویم. آدم‌های بسیار نزدیک. آدم‌هایی که واقعاً رویشان حساب می‌کردم. همه مرا رد کردند. همه گفتند نه نه نه برو برو، اصلاً کسی هم نفهمد که اینجا آمدی.

سرانجام گفتم چاره‌ای نیست برویم همانجایی که من هم هستم. بردمش خیابان حقوقی منزل قطب. آنجا نشستیم توی اتاق و مدتی صحبت کردیم و بعد من با آن پسر آقای قطب، با دوستم، صحبت کردم. آنها یکی از بستگانشان در جنوب شهر خانه کوچکی داشت مثل زیرزمین بود. خانمش را منتقل کردند. من تمام روز با دکتر فاطمی نشستیم توی اتاق صحبت کردیم. شب هم من رانندگی کردم و به آدرسی که به من داده بودند منتقلش کردم همان شب به جنوب شهر منزل آن آقایی که از بستگان همان قطب بود.

جای خیلی محقری بود. مثل زیر زمین بود. بعد جالب است که آن موقع هنوز سفارت آمریکا را داشتند می‌ساختند توی خیابان تخت جمشید، موقعی که رد می‌شدم یک جایی بود که مثل یک نهری بود، یک چیزی بود رویش چوب انداخته بودند. از آن ور چند تا موتوری ارتش با جیپ و کامانکار می‌آمدند چراغ‌هایشان هم توی صورت ما بود. من خیلی متوحش شده بودم. ولی او خیلی خیلی با اقتدار می‌گفت روحیه‌ات را نباز. محکم نشسته بود جلو. به صورت اینها نگاه می‌کرد. ما شانس آوردیم تشخیص ندادند. از آنجا رد شدیم. آنجا مخفی بود برای مدت ۴۰ روز.

این خانه مال چه کسی بود در جنوب شهر؟

متعلق بود به شخصی به نام شامیر ظهیر دزفولی. کسی بود که… راننده نبود ولی از بستگاه همان خانواده قطب بود که از دزفول آمده بود تهران در آنجا زندگی می‌کرد. زن و بچه ‌اش را منتقل کرد و خانه را در انتقال ما گذاشت.

چهل روز اینجا بودند؟

چهل روز آنجا بود. ولی خب پول نداشتیم. دکتر فاطمی به من گفته بود به احدی نگو. حتی به زنش. خواهرش. به سعید فاطمی که پسر خواهرش بود… می‌گفت به هیچ کس نباید بگویی. من هم به هیچ کس نگفتم. یگانه کسی که من بهش گفتم فامیلی داشتیم طبیب بود، به نام دکتر منوچهری نایینی که مورد اعتماد بود. به او گفتم برای اینکه او آمد. چون دکتر فاطمی هنوز زخم داشت. محتاج دوا بود. تازه از اروپا برگشته بود. سوء قصدی که از طرف فداییان اسلام بهش شده بود، مدت‌ها اروپا بود و هنوز کاملاً خوب نشده بود چون بعد از آن نه تنها خود سوء قصد بلکه بیمارستان نجمیه کیف آب جوش باز شد و تصادف بود یا عمد تمام پای راستش سوخته بود. با عصا راه می‌رفت. بنابراین احتیاج به مداوا داشت.

من وقتی رفتم اصفهان و برگشتم آقای قطب گفت که دکتر فاطمی دیگر آنجا نیست. گفتم کجاست؟ گفت از فامیل بپرس. از خواهرش پرسیدم. آنها به من دروغ گفتند. آنها گفتند رفت از ایران خارج شد و رفت به طرف سوریه. هیچوقت نگفتند که جا به جا شده. خب آن مدتی که… اولا چیز شخصی را بگویم… من آمده بودم تهران کنکور ورودم. دیپلم تازه گرفته بودم. دانشکده پزشکی کنکور داده بودم. قرار بود وارد دانشکده پزشکی تهران شوم…

زمانی که دکتر فاطمی را پنهان کرده بودم یکی دو بار دکتر فاطمی همیشه اصرار داشت که من بروم به دانشگاه، در تظاهرات شرکت کنم، خبر برایش بیاورم. یکی دو بار مرا گرفتند که شانس آوردم و بعد نشناختند. یعنی نمی‌دانستند که من چه کسی هستم. فامیل متوحش شدند که خب اگر این را بگیرند ممکن است زیر شکنجه دکتر فاطمی لو داده شود، آنها می‌دانستند من می‌دانم ولی بهشان نمی‌گفتم. پدرم و مادرم ترتیب دادند که من بروم آمریکا که ایران نباشم، که متأسفانه قبل از اینکه کار پاسپورت من درست شود و بتوانم بروم دکتر فاطمی را گرفتند و آن موقع بود که من واقعاً تمام فامیل که دروغ می‌گفتند این مدت…

به من گفتند… دوستانم به من گفتند دکتر فاطمی را گرفتند. گفتم مزخرف می‌گویید چون اینجا نیست. بعد رادیو گفت. من با عجله خودم را به شهربانی رساندم. همان موقع بود که خواهرش یعنی عمه من هم آمده بود و بعد از اینکه گرفته بودندش اول برده بودند به کاخ و آنجا گفته بودند ببرید شهربانی. شهربانی تیمسار [تیمور] بختیار گفته بود خائن گرفتار شدی بالاخره و او هم گفته بود خائن خودتی و اربابت و بختیار هم زده بود توی گوشش. خب عکس آن هست که نگهش داشته اند بین چند نظامی… تیمور بختیار که بعد خودش با آن وضع فجیع کشته شد.

قبل از اینکه بپردازیم به اینجا. یک سؤال نیاز هست که بکنم. به گزارش روزنامه اطلاعات در عصر ششم اسفند ۱۳۳۲ که حسین فاطمی بازداشت شد و شما الان در موردش صحبت کردید زنی چادر به سر به نام فاطمه به پلیس محل پنهان شدن حسین فاطمی را خبر می‌دهد بدون اینکه بداند حسین فاطمی است. این خانه در تجریش در امامزاده قاسم شمیران بوده. این خانه مال چه کسی بود؟

متعلق بود به دکتر محمود محسنی. دندان‌پزشک عضو حزب توده بود که الان هم در آلمان هست. این دکتر و زنش مجبور شدند از ایران بروند. یک خانه حزبی بوده. آن زن هم درست نوشتند… آن زنی که… دکتر فاطمی هیچ‌وقت از اتاقش بیرون نمی‌آمد. آنها هم که می‌رفتند همیشه در را می‌بستند. یک روز تصادفی در بسته نبوده و دکتر فاطمی می‌آید لب حوض و آن همسایه می‌بیند که یک آدم ریشوی با رب دوشامبر آنجا هست فکر می‌کند یک توده‌ای کسی آنجا پنهان شده. یک قوم و خویش داشته همان تیمسار مولوی معروف بوده در شهربانی. مدتها می‌گذرد. یادش می‌رود به او بگوید. تا یک روز می‌گوید. آنها هم می‌گویند یک روز برویم ببینیم کیست. ولی آن روز که رفته بودند آنجا با جیپ و وارد اتاق شده بودند اصلاً نمی‌دانستند که این دکتر فاطمی است. او خودش خودش را معرفی کرده بود قبل از اینکه آنها بکشندش بعد بگویند مقاومت کرده، کاری کرده.

بنابراین آن قسمت زن چادری و اینها درست است. کسی بوده که در همسایه این خانه زندگی می‌کرده. آن موقع که اشاره کردم آن چهل روزی که من بعد از چهل روز در غیاب من دکتر فاطمی در شرایطی که مفصل خواهم گفت… تمام مدتی که صحبت می‌کرد دکتر فاطمی شدیداً ضد کمونیست بود. به هیچ وجه علاقه‌ای نداشت که کمکی از آنها بگیرد.

ولی من می‌گویم… هیچوقت… آخرین بار که دکتر فاطمی را دیدم در بیمارستان لشگر ۲ زرهی… وضعش خیلی بد بود. فرصت این صحبت نشد ولی من مطمئن هستم که دکتر فاطمی را فریب دادند. چون با رضایت حاضر نمی‌شد، محال بود حاضر شود، فریب دادند به اینکه جایت خطرناک است، جابه‌جایت می‌کنیم. دو نفر در این کار مشارکت داشتند. بدون اینکه خودش بداند او را بردند به پناهگاهی که متعلق به توده‌ای‌ها بوده. بعد از انقلاب من خانم مریم فیروز را در تهران دیدم. با ایشان راجع به این موضوع صحبت کردم. آن هم مطالبی است که بعدا خدمتتان عرض می‌کنم.

همسر نورالدین کیانوری، دبیر اول حزب توده ایران در روزهای بعد از انقلاب بهمن ۱۳۵۷؟

بله. در ضمن نسبت دوری هم دارد با من… پسرعموی من با دختر این خانم در آمریکا ازدواج کرده بود و خود فامیل را هم می‌شناختم. ولی خب مریم خانم را هیچ‌وقت ندیده بودم تا بعد از انقلاب در ایران. و او می‌گفت که با چادر می‌رفته از دکتر فاطمی پرستاری می‌کرده. ولی عرض کردم این روایت خانم مریم فیروز است، از طرف دکتر فاطمی نشنیدم. [مریم فیروز] به من ‌گفت عمویت خیلی متکبر بود، دختر فرمانفرما تختش را درست (و مرتب) می کرد اما یک بار تشکر نکرد. گفتم می‌دانست که شما دختر فرمانفرما هستید؟ گفت نه. گفتم پس شما لطفاً ببخشید ایشان را. و چقدر این داستان صحت دارد و واقعاً مریم فیروز مسئول پذیرایی‌اش بوده یا نه، نمی‌دانم، ولی این حرفی‌است که خانم به من زد.

گفتید دو نفر در انتقال حسین فاطمی از مخفی‌گاه اول در جنوب شهر که شما او را به آنجا بردید به خانه دوم خانه محمود محسنی در تجریش، نقش داشتند. این دو نفر چه کسانی بودند؟

این دو نفری بودند که دکتر فاطمی را بدون آنکه او آگاه باشد به مخفیگاه حزب توده بردند. هر دویشان هم فوت کرده اند. یکی شادروان شهناز اعلامی، که دختر خاله دکتر فاطمی بود و همسر محمود ژندی مدیر روزنامه به سوی آینده که ارگان حزب توده بود در قبل از ۲۸ مرداد. دومی بانو شرف فاطمی که خواهرزاده دکتر فاطمی بود. این دو که هر دو یکی عضو حزب توده بود و یکی تمایلات خیلی شدید داشت، دکتر فاطمی را منتقل کردند به مخفی‌گاهی که متعلق به حزب توده بود و این آقای دکتر هم عضو حزب توده بود و به عنوان یک کار سازمانی اینها را انجام داد.

گفتید که (آقای حسین فاطمی) فریب خورده بودند. ولی چطور شما مطمئن هستید که این طور بوده؟

کسی که در یک مخفی‌گاه است و از بیرون هیچ خبر ندارد… عرض کردم بنده دست اول اطلاعی ندارم. چون من رفته بودم اصفهان که پول بیاورم که همانجا دکتر فاطمی را همانجا حفظ کنیم و نگاه داریم. هیچ مسئله نبود. چه به او گفتند که او حاضر به جابه‌جا شدن شده من هیچ نمی‌دانم. خب البته خطا هم از آن دوست من بود. آقای عزیز‌الله قطب، که کمک کرده بود در مخفی کردن اینها و آنها توانسته بودند از طریق او با دکتر فاطمی تماس بگیرند. حالا چه به او گفتند که او آمده شده که جابه‌جا شود من نمی‌دانم. ولی این که عرض می‌کنم چون مسئله حزب توده و این حرف‌ها بارها بعد از ۲۸ مرداد من با دکتر فاطمی مطرح کرده بودم و می‌دانستم به هیچ وجه… حتی سفیر سوریه… آن موقع سوریه دولت به اصطلاح نظامی داشت، دوست دکتر فاطمی بود.

من بارها گفتم سفیر سوریه پیغام داده که اگر می‌دانستیم شما کجا هستید کمک می‌کردیم. گفت نه من از ایران خارج نمی‌شوم و نمی‌خواهم هم با هیچ دولت خارجی هم ارتباط داشته باشم. به این دلیل است که من عرض می‌کنم دکتر فاطمی با میل و رضایت آنجا نرفت. ولی البته این فقط یک نظری است که من دارم و سند و مدرک برایش ندارم.

حسین فاطمی چنانکه اشاره کردید از دو سوء قصد جان به در برد. یکی همان بود که شما در موردش صحبت کردید در ۲۵ بهمن ۱۳۳۰ به دست محمد مهدی عبدخدایی، عضو فداییان اسلام، که در آن زمان ۱۴ سال داشت و الان در قید حیات است و معترف به شرکت در این سوء قصد. و دومی بلافاصله بعد از دستگیری حسین فاطمی در شش اسفند که شعبان جعفری متهم به سوء قصد به جان او با چاقو به روایت فریدون مظاهر تهرانی. جریان این سوء قصد چه بود؟ خود شعبان جعفری در مصاحبه‌ای که پیش از فوتش با او خانم هما سرشار (روزنامه نگار مقیم لوس آنجلس) کرده گفته بود که او در سوء قصد دست نداشته.

درست نیست. درست نیست. من آنجا بودم. تنها هم نبود. پنج شش نفر بودند و اگر خواهر دکتر فاطمی، بانو سلطنت فاطمی که فوت کردند، عمه من خودش را نداخته بود جلوی دکترفاطمی آنها می‌خواستند همانجا فاطمی را بکشند. که بعد دیگر درد سر محاکمه را هم نداشته باشند. ولی گندش درآمد. خبرش منتشر شد. بعد وضعش خیلی بحرانی بود.

دیگر آن موقع تمام سعی خودشان را کردند که زنده نگهش دارند، که خب آبروریزی بود برایشان بعد از اینکه فرماندار نظامی بازداشت شده بود و بازجویی شده بود به دست چاقوکشان کشته شود برای رژیم مشکل بود. تمام سعی خودشان را کردند ولی بازهم صبر نکردند تا زخم‌هایش کاملاً التیام پیدا کند. با مرض محاکمه‌اش کردند. تا مرحله‌ای که به شهادت آیت‌الله زنجانی و آنهایی که آن موقع در لشگر دو زرهی بودند. آن موقع من دیگر از ایران رفته بودم. موقعی که تیربارانش کردند چهل درجه تب داشته. با برانکارد او را بردند پای جوخه اعدام.

دادگاه نظامی در هفتم مهر ۱۳۳۳ عموی شما حسین فاطمی را در اتهام به اقدام برای برکناری شاه و اقدام علیه سلطنت مجرم شناخت. حسین فاطمی در روز ۱۹ آبان ۱۳۳۳ اعدام شد. اما حکم علی شایگان، دبیر جبهه ملی ایران، و از اعضای هیئت نمایندگی ایران در دیوان دادگستری بین‌المللی [لاهه] و احمد رضوی [نایب رئیس مجلس، عضو هیئت مؤسس جبهه ملی ایران و از همراهان محمد مصدق در زمان بازداشت] در پی ابراز پشیمانی با تخفیف به حبس ابد و حبس کوتاه مدت ۱۰ ساله تبدیل شد. اعدام حسین فاطمی نتیجه عدم ابراز پشیمانی بود؟

بله. همانطور که عرض کردم آخرین باری که من ایشان را دیدم، دو هفته مانده بود که عازم آمریکا شوم. ایشان در بیمارستان لشگر دو زرهی بود. همه رفته بودند بهش التماس کرده بودند که امضا کن و… الان که برای شما می‌گویم واقعاً هنوز برای من مشکل است… (بغض)… تا وارد اتاق شدم گفت شاهین می‌دانم برای چه آمدی. گفتم درست است. گفتم رحم کنید به پسرتان به سیروس… حرفی که به من زد گفت اگر من امروز استغفار کنم دیگر هیچکس توی این مملکت حرف کسی را باور نمی‌کند. جواب جوان‌های مملکت را در آینده تاریخ چه کسی خواهد داد که می‌گویند حسین فاطمی هم وقتی پای جانش افتاد (کلمه‌ای که او به کار برد) به «گه خوردن افتاد». این را من هیچوقت فراموش نمی‌کنم. یعنی دانسته مرد.

آرزوی شاه و دستگاه این بود که دو کلمه مثل مهندس رضوی و شایگان بنویسد. فکر می‌کنم با خیلی از تندروی‌ها و با همه این حرف‌ها که امروز سنم چهار برابر او است به همه این چیزها با می‌توانم اعتراض کنم و ایراد بگیرم ولی از این شهامت که آدمی در آن سن تازه ازدواج کرده، بچه‌اش ۹ ماهش است اینقدر شهامت اخلاقی داشته باشد که روی حرف خودش بایستد و زیر فشار تسلیم نشود قابل تقدیس است.

از بین وزرای دولت محمد مصدق تنها حسین فاطمی بود که مخفی شد به این صورت برای چند ماه. چطور او این کار را کرد در شرایطی که وزرای دیگر خودشان را تسلیم کردند با به ترتیبی بازداشت شدند؟

دکتر فاطمی آدم تسلیم‌پذیری نبود. یک آدم به اصطلاح سرکشی بود در تمام زندگیش و در آن موقع هم آماده جنگ و جدال بود. کسی نبود که برود خودش را معرفی کند. در هر صورت فرقی نمی‌کرد. او هم خوب می‌دانست. حتی در آخرین دیداری که من با دکتر فاطمی داشتم، قسمت اولش را عرض کردم که چرا گفت حاضر نیست امضا کند و عذرخواهی کند. بخش دومش این بود که در هر صورت من اگر از بیمارستان هم بیرون بیایم مرا خواهند کشت. تصادف اتومبیل خواهد شد. هزار امکان ممکن است وجود داشته باشد. بنابراین من ترجیح می‌دهم که روی حرفم بایستم و مقاومت کنم.

حرفش هم درست بود. مسلم است که فاطمی را می‌کشتند. دشمن زیاد داشت. خیلی زیاد داشت، مخصوصاً بین افسران. آنها که بازنشسته شده بودند از چشم دکتر فاطمی می‌دیدند. در واقع دوستان دکتر فاطمی و جبهه ملی چه در آن زمان و چه بعد سعی کردند همه چیز را به گردن دکتر فاطمی بیاندازند که آقا ما تقصیر نداشتیم. مصدق به حرف دکتر فاطمی گوش می‌داد و دکتر فاطمی بود که تندرو بود.

البته این را هم باید قبول کرد که دکتر فاطمی در آن سن و سال تند خو بود و مسلما تدبیر و دوراندیشی یک فرد پنجاه شصت ساله هفتاد ساله را نداشت. ولی با وجود این در هر صورت تمامیت دکتر فاطمی همین بود که بود و حاضر هم نبود که کوتاه بیاید و تا دقیقه آخر هم ایستاد و دیدیم که به چه سرنوشتی هم گرفتار شد.

کرمیت روزولت فرمانده عملیات و طراح آمریکایی اقدامات علیه دولت محمد مصدق در کتاب «ضد کودتا» می‌نویسد که که بعد از بازداشت‌های ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به ایران می‌رود با شاه ملاقات می‌کند و از شاه می‌پرسد که سرنوشت هرکدام از بازداشت‌شدگان چه خواهد شد و بعد کرمیت روزولت پاسخ شاه را نقل می‌کند که «فاطمی اعدام خواهد شد»، شما چیزی در این موارد می‌دانید؟

بستگی به این دارد که این حرف را شاه کی زده. برای اینکه آن چیزی که من می‌دانم، چون خیلی روی این مسایل در این سال‌ها و قبل از انقلاب و سال‌ها قبل از انقلاب به ایران برگشتم. تمام آن سال‌هایی که در آمریکا فعالیت دانشجویی بودم تمام این مدت آنچه راجع به این مسئله می‌دانستم با هر کسی که وارد بود صحبت می‌کردم. سال‌ها با دکتر شایگان گذراندم در آمریکا. آنچه که استنابط من است این است که شاه نمی‌خواست دکتر فاطمی را اعدام کند.

بعد از آنکه آن ۱۹ افسر توده‌ای را اعدام می‌کنند حالا به تحریم خانواده سلطنتی بوده یا هرچه، چهار نفر از سران مهم ارتش، تیمسار هدایت که رئیس کل ستاد بود، شاه بختی، از افسران قدیم بود، باتمانقلیچ که از نظامیانی بود که در کودتا شرکت داشت و آزموده که دادستان دادگاه نظامی بود. می‌روند پهلوی شاه، و می‌گویند ۱۹ نفر افسر تیرباران شدند و هیچکدام‌شان یک صدم فاطمی به سلطنت حمله نکرده بودند و اگر فاطمی زنده بماند حتی شما نمی‌توانید کنترل کنید.

زیر فشار این افسران بوده که شاه بالاخره تسلیم شده و رضایت داده. این روایت را من از جاهای مختلف شنیدم. ولی خب یکی از دلایلی که من فکر می‌کنم شاه از این عمل خودش پشیمان بوده و این کار را با اکراه کرده رفتاری است که بعد از کشتن دکتر فاطمی با پسر ۹ ماهه‌اش سیروس کرد. بلافاصله از همان موقع مخارج سیروس را متحمل شدند. فرستادندش به انگلیس. تمام دوران تحصیل از کودکی تا زمانی که دانشکده حقوق را تمام کرد تمام مدت…

چیزی است که من نمی‌دانستم تا برگشتن به ایران چون همیشه با خودم فکر می‌کردم مخارج سیروس را پدر من می‌داد. ولی آقای زاهدی به من گفت که نه این طور نیست و شاه می‌داد. برگشتم ایران و دیدم واقعاً درست بوده و کسی نمی‌دانست. آخرین کاری هم که کرد شاه شریف‌امامی را فرستاد آمریکا موقع ازدواج سیروس پسر دکتر فاطمی و آن آخرین باری بود که یک هدیه ازدواج برایش برد.

مادرش هم خب خانم سطوتی که چند سال پیش هم باز رفت با احمدی‌نژاد یادداشت‌های فاطمی را داد او هم تمام مدت کمک مالی می‌گرفت. ولی در مورد فرزند دکتر فاطمی توجه شخصی کرد راجع به تحصیلاتش. برای همین هم وقتی بعد از انقلاب می‌خواستند از او امضا بگیرند علیه شاه به عنوان کسی که پدرش را کشته امتناع کرد از اینکه چیزی را امضا کند یا از شاه شکایتی کند. الان هم در انگلستان است حقوقدان است و هیچ کاری هم با ایران ندارد و فارسی هم کم می‌داند و زندگی خودش را ادامه می‌دهد.

No responses yet

Jul 21 2013

در میانه تهدید و دعوا بر سر ارگ ساسانی انار و مقبره شهید گمنام

نوشته: خُسن آقا در بخش: اسلام و مسلمین,تاریخی,سیاسی,مذهب,ملای حیله‌گر

دویچه‌وله: دعوا بر سر ساخت قبر شهید گمنام در جوار ارگ انار ابعاد تازه‌ای پیدا کرده است. در حالیکه پس از حرکت‌هایی اعتراضی ساخت مقبره برای مدتی متوقف شده بود، تهدید علیه فعالان میراث فرهنگی بار دیگر آغاز شده است.

ارگ انار بنایی خشتی و گلی است که در زمینی به مساحت حدود ۱۱ هزار و ۱۷۹ متر مربع در مرکز شهر تاریخی انار واقع شده است. این شهر کویری در شمال استان کرمان حدود ۵۰ هزار نفر جمعیت دارد.

براساس پژوهش‌های انجام شده، تاریخ احداث ارگ انار به دوران سلسله ساسانیان، یعنی به پیش از اسلام می‌رسد. اما بخش‌هایی از این بنا در دوره صفویه تکمیل و از آن استفاده شد. در گذشته، ارگ انار کاربرد مسکونی و دفاعی داشت و بخشی از داد و ستد مردم نیز در آن انجام می‌گرفت. ارگ انار در سال ۱۳۸۹ در فهرست آثار ملی کشور به ثبت رسید.

فعالان میراث فرهنگی انتقاد می‌کنند که بی‌توجهی به میراث تاریخی بویژه آثار پیش از اسلام در چند سال اخیر بیشتر شده است.

دعوا بر سر ارگ ساسانی و آرامگاه شهید گمنام

فیروزه رمضان‌زاده، روزنامه‌نگار و فعال میراث فرهنگی، به دویچه وله می‌گوید بیش از ۳ سال است که ساخت مقبره شهید گمنام در حریم ارگ تاریخی انار اعتراض دوستداران میراث فرهنگی را برانگیخته و ساخت این مقبره متوقف مانده بود، اما روز یکشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۲ (۷ ژوئیه ۲۰۱۳) عملیات ساخت و ساز آن با نصب اسکلتی فلزی دوباره آغاز شد.
فیروزه رمضان‌زاده، فعال میراث فرهنگی فیروزه رمضان‌زاده، فعال میراث فرهنگی

وی تاکید می‌کند: «به خصوص در شهرستان‌‌هایی مثل انار که تمام مسئولین محلی‌اش دید فوق‌العاده بسته‌ای دارند، قصد دارند برای شهید گمنام گنبد و بازاری به حالت اما‌مزاده درست بکنند.»

رمضان‌زاده پیش‌بینی می‌کند که تلاش دوستداران میراث فرهنگی در روزهای پایانی دولت دهم به جایی نخواهد رسید و ریاست فعلی میراث فرهنگی کشور هم کاری از پیش نخواهد برد، چون طرف مقابل آن سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است.

اعتراض دوستداران میراث فرهنگی نتیجه داد

پس از نصب تیرآهن‌های فلزی و ساخت و ساز دوباره در حریم ارگ انار شماری از روزنامه‌نگاران، فعالان و دوستداران میراث فرهنگی طی نامه‌ای خطاب به خانم توسا مومنی، معاون سازمان میراث فرهنگی کشور، خواهان دخالت فوری وی برای جلوگیری از تعرض به حریم این ارگ تاریخی شدند.

امضاکنندگان این نامه می‌نویسند: «ساخت مقبره آن هم با زیربنای ۳۶۰ متر مربع و ۱۲ متر ارتفاع در ۸۰ متری ارگ انار که در فهرست آثار ملی کشور ثبت شده، اقدامی غیرقانونی و خطرساز است که باید برای آن چاره‌ای فوری اندیشید.»

در بخش دیگری از این نامه آمده است: «متاسفانه در سال‌های اول پس از انقلاب برخی افراد از روی نادانی، تعدادی از بناهای داخلی ارگ انار را تخریب کردند و امروز هم اگر سازمان میراث فرهنگی اقدامی نکند، حریم این ارگ تاریخی برای همیشه آسیب خواهد.»

بدنبال اعتراض فعالان، خبرگزاری میراث فرهنگی از توقف ساخت و ساز مقبره شهید گمنام در حریم ارگ تاریخی انار خبر داد. آتوسا مومنی، معاون سازمان میراث فرهنگی کشور، در۲۶ تیر ۱۳۹۲ در بازدید از ارگ انار گفت: «فعلا باید ساخت و ساز در حریم ارگ انار متوقف بماند تا شورای فنی تصمیم نهایی را بگیرد و سپس وارد مرحله اجرا و عملیاتی شود.»

تهدید فعالان و دوستداران میراث فرهنگی

مسئولین سایت‌های محلی از جمله “انارپرس”، اولین سایت خبری شهرستان انار به دلیل پوشش اخبار مربوط به ساخت و ساز در اطراف ارگ از سوی دفتر حجت الاسلام ابراهیمی امام جمعه این شهر مورد تهدید قرار گرفته‌اند.

دفتر امام جمعه انار در ۲۱ تیر ۱۳۹۲ با انتشار اطلاعیه‌ای، محمدرضا نسب عبداللهی، سردبیر انارپرس را فردی “هتاک و معلوم‌الحال” خطاب کرد و تهدید کرد با مدیر سایت انارپرس برخورد قضایی شود. اما در اطلاعیه دفتر امام جمعه انار درباره توهین انارپرس توضیحی داده نشده است.

روز شنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۲ سایت انارپرس از “حملات شدید سایبری” خبر داد. انارپرس می‌نویسد: «در حال حاضر روزانه بیش از ۱۰۰ حمله سایبری علیه انارپرس صورت می‌گیرد تا به هر شکل ممکن این سایت از نظر فنی دچار مشکل شود و از کار بیفتد.»

افراد محلی به دویچه وله گفتند که تهدید علیه رسانه‌ها و فعالان میراث فرهنگی بویژه در این شهرستان بسیار جدی شده است. فیروزه رمضان‌زاده که از مسائل ارگ انار آگاه است درباره تهدید مقام‌های محلی به دویچه وله گفت: «کار به رسانه‌ها کشیده شود حساسیت‌ها بیشتر می‌شود و وقتی سایت‌های خارج از ایران هم به این موضوع بپردازند، حساسیت‌شان دوچندان می‌شود و متاسفانه بعضی از کارشناسان را که دلسوزانه پیگیر این ماجرا هستند به بی‌بی‌سی نسبت می‌دهند و افراد نفوذی معرفی می‌کنند. من متاسفم که حکایت ارگ انار به جای باریک کشیده می‌شود. من نگران کسانی هستم که پیگیری و اطلاع‌رسانی‌ می‌کنند و آنها را به دشمنان فرضی جمهوری اسلامی منتسب می‌کنند.»

«تخریب‌کنندگان ارگ انار از مردم حلالیت بطلبند»

بنا به نوشته منابع خبررسانی محلی، برخی افراد سپاه پاسداران انار “از روی نادانی در اوایل انقلاب”، بخشی از ساختمان‌های داخلی ارگ انار را تخریب کرده‌اند. در تخریب این اثر تاریخی ساختمان‌های داخلی ارگ صدمه دیدند.

منابع خبری محلی می‌نویسند که این اقدام آنها جرم محسوب می‌شود و کسانی که در آن ماجرا نقش داشته‌اند بایستی خسارت مالی تخریب این بنای تاریخی را نیز پرداخت کنند. یک سایت محلی دراین مورد می‌نویسد: «همه کسانی که در ماجرای تخریب ساختمان‌های داخلی ارگ انار دست داشته‌اند، بهتر است پیش از آنکه دیر شود، از مردم حلالیت بطلبند. چون این ارگ، یک بنای ملی و متعلق به همه مردم است و جزو حق‌الناس محسوب می‌شود که روز حساب و کتاب در برابر اقدام به تخریب آن باید پاسخگو باشند.»

اعتراض بسیجیان به برچیده شدن قبر شهید گمنام

از سوی دیگر بسیجیان کرمانی نیز “برای مقابله با برچیدن حرم شهید گمنام” در ۲۵ تیر ۱۳۹۲ در دفتر مدیرکل میراث فرهنگی استان کرمان جمع شدند. آنها “خواستار مقابله با توهین و هتک حرمت حرم شهید گمنام” شدند.
“صبح زرند”، یک پایگاه خبری محلی، نامه‌ی طرفداران ساخته‌شدن حرم قبر شهید گمنام در جوار ارگ را منتشر کرده‌است. در این نامه آمده است که در برخی رسانه‌ها از “تاریخچه دروغینی که از این ارگ مخروبه و رو به زوال در رسانه‌‌هایشان منتشر کرده‌اند”، صحبت می‌شود.

امام جمعه انار: رقاص‌خانه می‌ساختیم حمایت می‌کردند

حجت‌الاسلام ابراهیمی، امام جمعه شهرستان انار، گفته است: «من مطمئنم اگر می‌خواستیم یک سینما بسازیم‌، یک رقاص‌خانه بسازیم، نه تنها مخالفت نمی‌کردند بلکه حمایت هم می‌کردند همانطور که قبلا انواع ساخت و سازها در حریم ارگ انجام شد و اینها کوچک‌ترین اعتراضی نکردند.»
DW.DE
اعتراض به دفن اجساد قربانیان جنگ در اماکن تاریخی یزد

خبرگزاری “میراث فرهنگی” گزارش داده به‌رغم مخالفت میراث فرهنگی یزد، قرار است جنازه ۸ تن از کشته‌شدگان جنگ ایران و عراق در محوطه تاریخی امیرچخماق یزد خاک شود. پیش‌تر اعلام شد ۱۴۳ دانشگاه نیز در نوبت دفن “شهدا” هستند.
ساخت حرم کنار ارگ ساسانی در شهری که بیمارستان ندارد
در ۷۰ متری ارگ دوره ساسانی حرم می‌سازند

اشاره امام جمعه احتمالا به نصب وسائل بازی و ورزشی است که شهرداری انار آن را در ۵ متری دیوار ارگ، و بنا به گفته‌ برخی از کارشناسان، روی قبرهای تاریخی نصب کرده است.

فعالان میراث فرهنگی گزارش می‌دهند که چندین اثر تاریخی انار به زباله‌دانی تبدیل شده و داخل آنها حتی سرنگ‌هایی مشاهده می‌شود که معتادان برای تزریق استفاده می‌کنند. آنها از تردد موتورسواران در داخل ارگ نیز خبر می‌دهند.

دکتر علیرضا جعفری‌زند، باستان شناس و استاد دانشگاه، درباره تعرض به حریم ارگ انار و نصب وسائل بازی به روزنامه “شرق” گفت: «این اقدام فوق‌العاده برای یک محوطه تاریخی خطرناک است. ضمن اینکه چهره اثر را مخدوش کرده و به لایه‌هایی که می‌توان در کاوش‌ها از آن برای تاریخ‌گذاری این ارگ نتیجه موثری گرفت، آسیب می‌زند.»

به گفته جعفری‌زند، نصب این وسایل بازی و ورزشی در ضلع شمالی ارگ انار در تخریب لایحه‌های زیرین این اثر باستانی موثر است. سازمان میراث فرهنگی و گردشگری تا کنون کاوشی در ارگ انار انجام نداده است.

علیرضا جعفری‌زند ابراز امیدواری کرده است که ارزش‌های تاریخی این اثر به نمایش گذاشته شود و زیر نوسازی مدفون نگردد.

No responses yet

Jun 28 2013

تاريخچه پيدايش و فلسفه تخته نرد

نوشته: خُسن آقا در بخش: تاریخی

آزادیخواهان: داستان پیدایش تخته نرد توسط بزرگمهر :
در زمان پادشاهی انوشیروان ، پادشاه هند «دیورسام بزرگ» برای سنجش خرد و دانایی ایرانیان و اثبات برتری خود شطرنجی را که مهره های آن از زمرد و یاقوت سرخ بود، به همراه هدایایی نفیس و شخصی دانا بنام «تخت ریتوس» به دربار ایران فرستاد .
او در نامه‌ای به پادشاه ایران نوشت:
«از آنجا که شما شاهنشاه ما هستید، دانایان شما نیز باید از دانایان ما برتر باشند.. پس یا روش و شیوه آنچه را که به نزد شما فرستاده‌ایم بازگویید و یا پس از این ، شما ، باج برای ما بفرستید».

شاه ایران پس از خواندن نامه چهل روز زمان خواست و هیچ یک از دانایان در آن مدت، چاره و روش آن را نیافتند، تا اینکه روز چهلم بزرگمهر که جوانترین وزیر انوشیروان بود به پا خاست و گفت:

«این شطرنج را چون میدان جنگ ساخته‌اند که دو طرف با مهره های خود با هم می‌جنگند و هر کدام خرد و دوراندیشی بیشتری داشته باشد، پیروز می‌شود.»

او رازهای کامل بازی شطرنج و روش چیدن مهره ها را گفت. شاهنشاه سه بار بر او درود فرستاد و دوازده هزار سکه به او پاداش داد.
پس از آن «تخت ریتوس» با بزرگمهر به بازی پرداخت. بزرگمهر سه بار بر او پیروز شد.

روز بعد بزرگمهر تخت ریتوس را به نزد خود خواند و وسیله بازی دیگری را نشان داد و گفت:
“اگر شما این را پاسخ دادید ما باجگزار شما می شویم و اگر نتوانستید باید باجگزار ما باشید.”

دیورسام ، چهل روز زمان خواست، اما هیچ یک از دانایان آن سرزمین نتوانستند آن را چاره گشایی کنند و به این ترتیب شاه هندوستان پذیرفت که باجگزار ایران باشد.

فلسفه تخته نرد :
تخته نرد : کره زمین
30 مهره : نشان گر 30 شبانه روز یک ماه
24 خانه : نشانگر 24ساعت شبانه روز
4 قسمت زمین : 4 فصل سال
5 دست بازی: 5 وقت یک شبانه روز
2 رنگ سیاه و سپید : شب و روز
هر طرف زمین 12 خانه دارد : 12 ماه سال
زمین بازی : اسمان
تاس: ستاره بخت و اقبال
گردش تاس ها : گردش ایام
مهره ها: انسان ها
گردش مهره در زمین: حرکت انسان ها (زندگی )
برداشتن مهره در پایان هر بازی : مرگ انسان ها

اعداد تاس :
1 : یکتایی و خداپرستی
2 : اسمان و زمین
3 : پندار نیک ؛ گفتار نیک ، کردار نیک
4 : شمال ، جنوب، شرق، غرب
5: خورشید ؛ ماه ، ستاره ، اتش ، رعد
6 : شش روز افرینش

No responses yet

Jun 17 2013

آقای جلیلی ، ایران رابا حجاز عوضی گرفته‌اید؟!

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,انتخاباتی,تاریخی,سیاسی

مرکز پژوهش‌های کاربردی: آقای سعید جلیلی در سفر به استان کهکیلویه و بویر احمد، اعلام کرد که: « جمهوری اسلامی ]ایران[ با اسلام شناخته می‌شود، نه مکتب ایرانی » (روزنامه ایران 20/3/1392 و 23/3/92 ـ رویه یک و 29)
این که آقای سعید جلیلی مقصودشان از مکتب ایرانی چیست و در پی حذف یا ستیز با چه جریان و گروه‌هایی است، روشن‌ نیست ؛ اما باید به آگاهی ایشان رسانیده شود که هر حکومت ایرانی ( با هر منشا و خواستگاه) ، با واژه‌ی « ایران» شناخته می‌شود و نه چیز دیگر. مگر این که حکومتی که آقای جلیلی از آن نام می‌برد، خاستگاهش ملت ایران نباشد و با ملت ایران رابطه‌ای نداشته باشد.
ملت ایران را با شاخصه‌ی « دین » ، « آیین»‌ و یا « مذهب » نمی‌توان مشخص کرد. در درازای 13 هزار سال تاریخ، مردم و ملت ایران، بارها دین ، آیین و مذهب خود را دگرگون ساخته است ؛ اما ایرانی مانده است. دولت برخاسته از ملت ایران، همیشه به عنوان « ایرانی » شناخته شده است.
روزگاری این مردمان ( ملت ایران ) ایزدان را پرستش می‌کردند و روزگاری پیرو دین « مهر کهن» بودند و روزگاری آیین زرتشت را پذیرا شدند و روزگار دیگری به دین « مهر مسیحایی » روی آوردند و سپس دوباره به آیین زرتشت گرویدند و آن‌گاه مسلمان شدند. از این رو ، آقای جلیلی و جلیلی‌ها باید بدانند که ایران تنها با «واژه‌ی ایران» شناخته می‌شود و نه چیز دیگر.
گفتمان این مردمان در درازای تاریخ کمابیش 13هزارساله‌ی این ملت ، گفتمان ایرانی بوده است. چه آن روزگاری که این مردمان یا بیشینه‌ی آنان به آیین ایزدی بودند و یا پیرو دین مهرکهن ، یا زرتشتی ، یا مهر مسیحایی و سپس زرتشتی و اسلام و سپس‌تر آیین تشیع، همیشه و همیشه، گفتمان این ملت ، گفتمان ایرانی بوده است.
از این رو در درازای زمان و حتا در دوره‌ی اسلامی هنگامی که به گفتمان دولت‌های فراگیر ملی در دوران صفویان ، افشاریان و آغاز قاجاریان نگاه ‌کنیم ، در می‌یابیم که گفتمان ایرانی است و حتا گفتمان این ملت در دوران تجزیه و پراکندگی پس از هجوم تازیان و سقوط ساسانیان « ایرانی» بوده است. اندکی توجه به گفتمان دولت‌های صفاریان، سامانیان ، آل بویه و … این مساله را نشان می‌دهد.
این گونه سخنان تنها در راستای خواست بیگانگان است که می‌خواهند آیین تشیع را در برابر ناسیونالیسم ایرانی قرار دهند و بسیار زیان‌مند و از سر بی‌خردی است.
این گونه سخن گفتن نشانه‌ی ناآگاهی از تاریخ و از سرِتعصب است . باید به آقای جلیلی یاد‌آور شویم که :

این « وطن » ، مصر و عراق و شام نیست.
این جا ایران است ، ایران ورجاوند و همیشه ماندگار

پاینده ایران
تهران – 25 خرداد ماه 1392
دفتر مرکزی حزب پان‌ایرانیست (هیات اجرایی)

No responses yet

Apr 05 2013

جوابیه‌هایی به نوشته حسن یوسفی اشکوری درباره سخنان ابوالحسن بنی صدر

نوشته: خُسن آقا در بخش: انتخاباتی,تاریخی,سیاسی

بی‌بی‌سی: حسن یوسفی اشکوری در مقاله ای با عنوان “ملاحظاتی پیرامون برخی سخنان ابوالحسن بنی صدر” که در تاریخ بیستم مارس در صفحه ناظران بی بی سی منتشر شد با رد اظهارات آقای بنی صدر درباره تقلب گسترده در اولین دوره انتخابات مجلس، انتقاداتی را بر سخنان او در برنامه “صفحه دو آخر هفته” تلویزیون فارسی بی بی سی وارد کرد.

در پی انتشار مقاله جمال پاک نژاد از اعضای جامعه اسلامی مسلمانان جوابیه‌ای برای صفحه ناظران فرستاد و دو جوابیه دیگر نیز از سوی علی امیر حسینی، مشاور آقای بنی‌صدر در دوران ریاست جمهوری‌اش و مازیار شکوری در پاسخ به نکات عنوان شده در این مطلب نوشته شد.

آقای پاک نژاد در جوابیه خود با ارائه اسناد و شواهد تاریخی، “ادعاهای” مطرح شده در مقاله آقای اشکوری را “غیر مستند” دانسته و آورده است: “سران حزب جمهوری اسلامی، با توجه به تجربه شکستی که در انتخابات ریاست جمهوری خورده بودند، و این انتخابات نشان داد که کمتر از پنج درصد آرا را دارند، در یک انتخابات آزاد و بدون تقلب نمیتوانستند مجلس را در اختیار بگیرند و مقاصد خود را پیش ببرند و چون جز در برخی موارد، ( کردستان و آذربایجان غربی و نقاطی که در آنها در گیری بود) نمی‌توانستند مانع از برگزاری انتخابات آزاد بشوند، پس چاره را در فرستادن عوامل خودی به مجلس با توسل به حیله و تقلب یافتند، در چنین شرایطی و جوی بود که در ۲۴ اسفند ماه ۱۳۵۸ نخستین مرحله انتخابات اولین دوره مجلس شورای ملی که بعد اسلامی شد انجام گرفت.”

آقای پاک نژاد مواردی همچون نامه اعتراضی طاهر احمدزاده، استاندار سابق خراسان درباره در اکثریت قرار داشتن اعضای حزب جمهوری اسلامی درشورای نظارت، نامه اعتراضی آیت الله پسندیده، برادر آیت الله خمینی درباره تقلب گسترده در حوزه شهرستان خمین، نامه اعتراضی محمدتقی شریعتی و شیخ علی تهرانی درباره تقلب در حوزه مشهد و همچنین استعفای داریوش فروهر، وزیر مشاور و عضو هیئت ویژه برای کردستان در اعتراض به شیوه برگزاری انتخابات اولین دوره مجلس را از جمله نشانه‌های “تقلب گسترده” در این انتخابات دانسته است.

در ادامه این جوابیه دلیل پذیرفتن نتایج انتخابات مجلس از سوی آقای بنی صدر خودداری وی از “تقابل با شخص آقای خمینی” عنوان شده و به نقل از کتاب “خیانت به امید”، نوشته ابوالحسن بنی صدر آمده است: “در جریان انتخابات، گزارش‌هائی راجع به تقلبات انتخاباتی می‌رسید. ۱۰ قاضی برای نظارت بر انتخابات معین کردم. به آنها میدان عمل نمی‌دادند. گزارش‌های آنها در باره انتخابات تهران این بود که قابل ابطال است. یک هیئت هفت نفری باز به پیشنهاد من و تصویب شورای انقلاب تشکیل شد، هیاتی که چون اکثریت بودند، اعضایش را آنها انتخاب کردند و…به آقای خمینی گفتم و نوشتم، او بسیار راضی بود، مجلسی بود که می‌خواست. اما من نباید به این مخالفت ها اکتفا می‌کردم. باید در همه جا به راه می افتادم و مثل انتخابات ریاست جمهوری، همه نیروهای زنده جامعه به حرکت در می آمدند و پیش از وقوع از وقوع فاجعه جلوگیری میکردیم و نکردیم.”

علی امیرحسینی، مشاور آقای بنی‌صدر در دوران ریاست جمهوری‌اش نیز در جوابیه‌ای دیگر به مقاله آقای اشکوری پاسخ داده است.

آقای امیرحسینی با اشاره به مسئولیتش در جریان انتخابات اولین دوره ریاست جمهوری به‌عنوان نماینده آقای بنی صدر و همچنین نقشش در پیگیری شکایات انتخابات مجلس اول، آورده است: “حزب جمهوری اسلامی پیشنهاد دو مرحله ای کردن انتخابات را به شورای انقلاب برد. این پیشنهاد علیرغم مخالفت گسترده سایر احزاب و شخصیتهای سیاسی و شخص رئیس جمهور در تاریخ ۹ اسفند ماه از تصویب شورای انقلاب که اکثریت آن در ید اعضا و همکاران حزب جمهوری اسلامی بود گذشت. با این تمهید، شمار بسیاری مخالفین که با وجود دستکاریهای فراوان و تخلفات بسیار در دور اول پیروز شده بودند، نتوانستند از صافی انتخابات دور دوم بگذرند و در نتیجه به مجلس راه نیافتند.”

آقای امیر حسینی در ادامه با اشاره به تشکیل کمیسیون هفت نفره رسیدگی به شکایات و تخلفات و تقلبات انتخاباتی نوشته است:”این هیات در طول کار خود موفق به رسیدگی جامع قریب به چهل حوزه انتخاباتی شد که از این تعداد ۱۶ حوزه را تائید و در مورد مابقی، رای به ابطال داد از جمله از حوزه هائی که در معرض ابطال قرار گرفت حوزه تهران بود … اما وزارت کشور نسبت به نظرات این کمیسیون سیاست دفع الوقت را پیشه کرده بود … نتایج و نظراتی که هیچگاه از طرف وزارت کشور اعلام نشد.”

او در انتهای نوشته خود نسبت دادن “قدرت طلبی و عدم پایبندی به اصول” به آقای بنی صدر را در مقاله آقای اشکوری نسبتی “بس ناروا و به دور از انصاف” دانسته و نوشته است: “چگونه می توان مخالفت مستمر ایشان با جریان جاری شکنجه و آزار زندانیان، تلاش و کوششی پیوسته برای جلوگیری از ضایع شدن حقوق انسانی، ایستادگی و اعتراض نسبت به تجاوزات آقای خمینی نسبت به قانون اساسی، پیکار بی امان علیه فساد مالی، مخالفت با قرار داد اسارت بار الجزایر و اعلام جرم علیه آقایان رجائی و بهزاد نبوی بمناسبت عقد این قرارداد ایران بر باد داده را نزاع بر سر قدرت نامید؟”

در جوابیه دیگری که از سوی مازیار شکوری، فعال سیاسی در رابطه با این موضوع نوشته شده نیز از آقای اشکوری خواسته شده که انتقادات خود به ابوالحسن بنی صدر را در چارچوب فضای حاکم بر برگزاری انتخابات مجلس در آن زمان عنوان کند.
به نوشته آقای شکوری: “از زمان شروع بحث انتخابات مجلس تا ۲۶ اسفندماه، زمان برگزاری انتخابات، اغلب مناطق ایران، به خصوص، شیراز، میانه و قائم‌شهر شاهد درگیری‌های لفظی و مسلحانه، اعتصابات و تحصن‌های مختلف بود و حتی صبح روز برگزاری انتخابات، در دفتر روزنامه بامداد در تهران و مقابل رستورانی در عباس‌آباد تهران، دو بمب منفجر شد، در قروه، بهار همدان، سقز، بانه، مریوان و سنندج به دلیل درگیری و اعتصاب غذا، انتخابات متوقف شد. در چند شهر فارس، از جمله اقلید، فیروزآباد، قیر و کازین، ۴۶ صندوق رأی‌گیری به آتش کشیده شد، بازاریان کرمانشاه در اعتراض به نحوه برگزاری انتخابات تحصن کردند و در خلخال اعتراض‌کنندگان در اعتراض به نحوه برگزاری انتخابات، فرماندار و اعضای انجمن نظارت را به گروگان گرفتند.”

او ادامه داده است: “مرحله دوم انتخابات در حالی برگزار شد که از زمان برگزاری مرحله اول تا زمان برگزاری مرحله دوم، هم‌چنان تظاهرات، اعتصابات و در‌گیری‌های مسلحانه پراکنده ادامه داشت و حتی به دلیل وخامت اوضاع شهرهای پاوه، میاندوآب، ماکو، سنندج، سقز، بانه، مریوان، فیروزآباد فارس، نقده، بندر لنگه، بهار همدان، بویراحمد، قطور، فریدون، هشترود، بستان‌آباد، ورزقان، مغان، چابهار، درگز و شیروان در آن‌ها انتخابات مرحله دوم برگزار نشد. ”

اوبا رد این موضوع که آقای بنی صدر برای اولین بار پس از ۳۲ سال، موضوع تقلب در انتخابات اولین دوره مجلس را طرح کرده، آورده است: “این مدعی از سوی اولین رئیس جمهور نه فقط پس از۳۲ سال مطرح نشده بلکه رئیس جمهور از همان ابتدا آشکارا در اعتراض به تخلفات و تقلبات انتخابی موضع مستحکم اتخاذ کردند و روزنامه اطلاعات مورخه ۲۸ اسفند ماه ۱۳۵۸ شماره ۱۶۱۰۲ با تیتری درشت از قول رئیس جمهورنوشته بود: نمی توانم نسبت به عدم سلامت انتخابات لا قید بمانم”

No responses yet

Mar 08 2013

زنانی که تاریخ ایران را تغییر دادند

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,تاریخی,سیاسی


بی‌بی‌سی: “فاطمه زرین‌تاج برغانی قزوینی مشهور به طاهره و قره‌العین٬ شاعر و عالم مذهبی، سال ۱۲۳۱ خورشیدی در ایران اعدام شد. گفته می‌شود او اولین زنی است که به جرم افساد فی‌الارض در ایران اعدام شده است.

طاهره در یک خانواده شیعه در قزوین به دنیا آمد. پدرش از روحانیان مشهور قزوین بود. همراه خواهرش در کودکی مقدمات علوم، فقه، اصول، کلام و ادبیات عرب را از پدر آموخت؛ در حالی که در ایران نه تنها زنان که اکثریت جامعه مردان هم بی‌سواد بودند.

او با عموزاده خود ازدواج کرد که پسر یکی از مجتهدان مشهور مکتب اصولی بود. در آن ایام که بین علمای شیخیه و اصولی اختلاف و رقابت زیادی وجود داشت، طاهره قره‌العین جذب شیخیه شد. تا جایی که برای دیدار با سید کاظم رشتی، بالا‌ترین مقام مکتب شیخیه آن زمان به کربلا رفت. لقب قره‌العین صفتی است که سید رشتی به طاهره داد.

بعد از مرگ کاظم رشتی، قره‌العین از پشت پرده به طلاب او درس می‌داد. گرایش او به شیخیه سبب خشم پدر و عمویش شد که از بزرگان مکتب اصولیون بودند.

او در ‌‌نهایت بر اساس روایت‌ها به مذهب باب گروید و جز حروف حی یعنی نخستین ۱۸ نفری شد که به علی محمد باب ایمان آوردند. در راه بازگشت از عراق به ایران در شهرهای مختلف برای مذهب باب، تبلیغ می‌کرد.

مرداد ماه ۱۲۲۷ شمسی در محلی به نام بدشت واقع در چند کیلومتری شاهرود، گردهمایی چند روزه‌ سران مذهب باب برگزار شد. روایت شده که آنجا طاهره قره‌العین هنگام سخنرانی از پشت پرده بیرون می‌آید و روبنده را کنار می‌زند. این کار باعث غوغایی در میان پیروان باب می‌شود.

بعد از واقعه بدشت به دنبال تعقیب مأموران حکومت ناصرالدین شاه٬ مدتی مخفیانه زندگی کرد تا اینکه در ‌‌نهایت به اتهام کشتن محمدتقی برغانی، عموی روحانی خود دستگیر شد. حکومت می‌گفت سوء قصد به جان محمدتقی برغانی به دستور و تحریک طاهره صورت گرفته است.

طاهره که همسرش او را طلاق داده و از بچه‌هایش جدا مانده بود٬ حدود سه سال در خانه‌ای در تهران زندانی ماند. تا اینکه بعد از سوء قصد چند پیرو باب به جان ناصرالدین شاه٬ و صدور فرمان قتل بابی‌ها٬ طاهره را در باغ ایلخانی تهران مخفیانه، خفه یا اعدام کردند.

در کنار روایت‌های غالب از گرایش او به مذهب باب چند روایت دیگر هم وجود دارد که می‌گوید او گرچه از پیروان شیخیه بود، اما هیچ‌گاه بابی نشد و در زمان مرگ به مذهب شیعه درگذشت. هنگام مرگ بین ۳۵ تا ۳۸ سال داشت.

No responses yet

Mar 03 2013

محمد جعفری : آیا اطلاع دولت موقت از احتمال حمله عراق به ایران، به دولت بعدی و یا شورای انقلاب منتقل شده ویا نشده است، واقعیت چیست؟

نوشته: خُسن آقا در بخش: تاریخی,سیاسی

انقلاب اسلامی: اخیراً مصاحبه ای از آقای عبدالعلی بازرگان در باره اطلاع دولت موقت از حمله عراق به ایران و چگونگی آن در سایت جرس آمده بود. مصاحبه با اطلاعاتی که من قبلاً در باره این موضوع داشتم همخوانی نداشت. بر آن شدم که تا حقیقت مطلب را دریابم که واقعیت مسئله چیست؟ تحقیقاتی که در رابطه با این موضوع انجام گرفته در دو بخش زمینه قبلی و اصلی، اطلاع دولت موقت از حمله عراق به ایران به آن پرداخته خواهد شد:

1- زمینه قبلی چنین اطلاعی

در 14 سپتامبر 2010 برابر 23 شهریور 1389 میلی که همراه با خاطره ای از آقایی بنام حسین زاهدی بود، از یکی از دوستان و یا اعضای نهضت آزادی دریافت کردم که در آن آماده بود:

« پنج ماه قبل از حمله صدام به ایران (30 فروردین 1359 دراوج بحران گروگانگیری کارمندان سفارت آمریکا ) تیتربزرگ عنوان اصلی روزنامه کیهان (به مدیریت حجت الاسلام والمسلمین سید محمد خاتمی و شمس الواعظین): “امام ارتش عراق را به قیام دعوت کرد.”

حسین زاهدی: « در یکی از سفرهایم به ایران حدود سال 1371 /1992، روزی در حضور مرحوم مهندس بازرگان ‏صحبت به جنگ ایران و عراق کشید واینکه آیا ممکن بود در آن شرایط از این جنگ پیش گیری می شد؟ ایشان ‏خاطره زیر را در این زمینه نقل کردند: “روزی در سال 1359 از شورای انقلاب از من خواستند برای مشورت در مسئله مهمی در جلسه شورا شرکت ‏کنم. وقتی به جلسه رفتم دیدم آقای دعائی سفیر ایران در عراق نیز در جلسه حضور دارد. گفتند آقای دعایی ‏گزارشی دارند. آقای دعایی بیان کرد که در ماههای اخی هر چند وقت یکبار و گاهی هرهفته مرا به ‏وزارت امور خارجه احضار و با ارائه مدارکی به دخالتها و کوشش ایران برای اخلال و آشفتگی در عراق ‏اعتراض مینمایند و من توضیح میدهم که این ها کار دولت ایران نیست و گروههای خود سرند که دنبال قدرت ‏نمایی هستند و نظایر این نوع استدلالها برای رفع اعتراض. اما هفته گذشته صدام حسین مرا احضار کرد و پس از ‏بیان اعتراض شدید به دخالتها و اخلالها، گفت این وضع برای من قابل تحمل نیست. شما بروید تهران و به آقای ‏خمینی بگویید من اولین دولتی بودم که جمهوری اسلامی را به رسمیت شناختم و اگر اجازه بدهند من (صدام) ‏خودم شخصا به ایران میایم تا با مذاکره اختلافاتمان را حل کنیم اگر مایل نیستند با من مذاکره کنند، من یک هیئت ‏عالیرتبه به ایران میفرستم و یا دولت ایران یک هیئت عالی برای مذاکره به عراق بفرستد تا اختلافات فیمابین حل ‏شود زیرا ادامه این وضع برای من قابل تحمل نیست و من برای خاتمه دادن به این وضع به ایران حمله نظامی ‏خواهم کرد. سپس آقای دعائی تاکید کرد که این آدمی است که حمله خواهد کرد.‏ شورای انقلاب تصمیم میگیرد که آقای دعایی به اتفاق آقای مهندس بازرگان و آقای دکتر بهشتی برای بیان ماجرا ‏و تعیین تکلیف به دیدار رهبر انقلاب بروند. در این دیدار ابتدا آقای دعایی شرح کامل ماجرا ونهایتا تهدید صدام را ‏بیان میکند. رهبر انقلاب در پاسخ به او میگویند محلش نگذارید. سپس آقای مهندس بازرگان به استدلال می پردازد ‏که باید توجه کرد که امروزه موقعیت ما به علت اعمال تندی که شده ومواضع تندتری که اتخاذ گردیده است، در ‏بین ملل جهان چندان مطلوب نیست و اگر گرفتار جنگ شویم، کسی از ما حمایت نخواهد کرد بلکه از طرف مقابل ‏ما حمایت خواهند کرد. ازاین گذشته وضعیت ارتش به علت اعدام بسیاری از فرماندهان عالی و درجات پائین تر و ‏اهانت های بسیاری که به ارتش و ارتشیان از افراد وگروههای مختلف شده ومیشود، وضع بسیار نامناسبی دارد ‏وبکلی فاقد روحیه لازم است. از این گذشته تسلیحات نظامی ما عمدتا امریکایی است و با بروز مشکلات میان دو کشور ‏دیگر دسترسی به لوازم یدکی مشکل و شاید غیر ممکن باشد. براینها باید اضافه کرد که جهان غرب و حتی کشور‏های عربی، محال است بگذارند ما پیروز شویم. بنابراین باید از وقوع جنگ جلو گیری کنیم. رهبر انقلاب در ‏پاسخ میگویند گفتم محلش نگذارید. مجددا آقای دکتر بهشتی شروع به استدلال میکند اما آیت الله خمینی تا سخن او ‏پایان گیرد تحمل نمیکنند و از جایشان برمیخیزند و برای بار سوم تکرار میکنند که گفتم محلش نگذارید و بطرف ‏در اندرونی حرکت میکنند. آقای دعایی که بسیار ناراحت شده بود میگوید آقا من به بغداد نخواهم رفت. آقای ‏خمینی که نزدیک در اندرونی رسیده بودند، پس از تامل کوتاهی رویشان را بطرف دعایی برگردانده ومیگویند ‏وظیفه شرعی ات می باشد که بروی وبدون اینکه منتظر پاسخ شوند، به قسمت اندرونی وارد میشوند. آقایان به شورای ‏انقلاب برمیگردند وآقای دعایی بسیار ناراحت بوده در حالیکه گریه میکرده است میگوید به خدا قسم او (صدام) ‏حمله خواهد کرد. هیچ کس کاری نمیتواند بکند و مدتی بعد عراق به ایران غافلگیرانه حمله میکند.‏» (1)

بعد از دریافت این ای- میل، نظر به اینکه تاریخ و ترکیب افراد عنوان شده در آن تاریخ با روزنامه کیهان همآهنگی نداشت، توضیح زیر را برای ارسال کننده ای-میل که در آن روز من او را به عنوان یکی از هواداران نهضت آزادی می شناختم ولی بعداً در مصاحبه ای که امسال از او دیدم خود را عضو نهضت آزادی معرفی کرده بود- فرستادم:

مطلبی را که از قول آقای زاهدی آورده اید، نمی تواند درست باشد زیرا آمده است که:

«پنج ماه قبل از حمله صدام به ایران (30 فروردین 1359 دراوج بحران گروگانگیری کارمندان سفارت آمریکا ) تیتربزرگ عنوان اصلی روزنامه کیهان (به مدیریت حجت الاسلام والمسلمین سید محمد خاتمی و شمس الواعظین): امام ارتش عراق را به قیام دعوت کرد.»

و آقای زاهدی توجه نداشته است که در آن تاریخ آقای خاتمی سرپرست کیهان نبود و آقای دکتر یزدی سرپرست کیهان بود. توضیح اینکه:

آقای خمینی در تاریخ 8/2/1359 آقای دکتر یزدی را طی حکمی به سرپرستی کیهان منصوب کرد. پس در تاریخ یاد شده آقای دکتر ابراهیم یزدی سرپرست کیهان بوده است و نه خاتمی.

مجدداً آقای خمینی در تاریخ 28/8/1359 آقای سید محمد خاتمی را به جای آقای دکتر یزدی به سرپرستی کیهان منصوب نمود.

پس آقای خاتمی از تاریخ 28/8/1359 در کیهان مشغول بکار شده است و نه قبل از آن.»

بعد از ارسال این توضیح، باز آن فرد مطلب زیر را برایم فرستاد:

«با سلام و تشکر از بابت یادآوری شما،

همانطور که اطلاع داری صحبت بر واقعیت موضوع است نه جزئیات مطلب. آقای دکتر یزدی خودش شاهد این ماجرا بوده.

با سلام و تشکر».

باز من به ایشان پاسخ دادم:

«با سلام

اگر آقای دکتر یزدی خود شاهد ماجرا بوده است، پس چرا پای آقای خاتمی و شمس الواعظین که در آن موقع در کیهان سمتی نداشتند می گذارید؟. مزید اطلاع در دوران سرپرستی آقای دکتر یزدی، آقای شهریار روحانی نقش سر دبیری کیهان را داشت».

بعد از این پاسخ من، ایشان مطلب زیر را برایم ارسال کرد.

«مجددا سلام.

هیچ کسی پای شخصی بمیان نیاورد بخصوص که افراد مورد نظر شما باشد وانگهی آقای سید محمود دعائی باید تأیید یا تکذیب نماید و شما چرا داری تلاش میکنی اصل حقیقت را انکار کنی؟ و اما جهت اطلاع شما، من همین امروز از دکتر خواستم جزئیات مطلب را برایم بفرستد. در صورت دریافت مطلب، حتما در جریان قرار خواهی گرفت».

بعد از مطلب فوق همچنانکه به من وعده داه بود « که همین امروز از دکتر خواستم [یعنی دکتر یزدی .ن. ]جزییات مطلب را برایم بفرستد در صورت دریافت مطلب حتما در جریان قرار خواهی گرفت » دیگر چیزی از ایشان دریافت نکردم. و نظر به اینکه من مطلب را آشفته و درهم برهم دیدم، دیگر آن را پیگیری نکردم و به مانند میلهائی که هر روز در فضای مجازی می رسند، به آن نگاه کردم و آن را به کناری نهادم.

2- اصل موضوع اطلاع دولت موقت از حمله عراق به ایران:

مسئله فوق گذشت تا اینکه ماه گذشته مقاله ” مارک گازیوروسکی ” در ایران و خارج از کشور انتشار پیدا کرد و در پی آن آقای عبدالعلی بازرگان در پاسخ به آن مقاله در باره اطلاع دولت موقت از حمله عراق به ایران و چگونگی آن در سایت جرس مصاحبه ای انجام داده بود. نظر به اینکه در مصاحبه از آقایان سید محمود دعائی، دکتر بهشتی، مهندس بازرگان سخن به میان آمده بود و باز چون دکتر بهشتی و مهندس بازگان در قید حیات نبودند، بر آن شدم تا کم و کیف مسئله را که از زبان آقای دعائی نقل شده بود، جویا شوم. در این رابطه نامه زیر را همراه با بخشی از مطلب که از زبان ایشان نقل شده بود را برایشان ارسال نمودم:

جناب آقای دعائی با سلام و تحیت،

سایت جرس در تاریخ 30/10/1391 مصاحبه ای از آقای عبدالعلی بازرگان منتشر کرده است که بخشی از آن مربوط به شما و اطلاع دادن از حمله عراق به ایران به آقای خمینی است. آیا مطلبی که از قول شما بیان شده است صحت دارد؟ و اگر آری کم و کیف آن چه بوده است؟

با تشکر و سپاس محمد جعفری

«خبر حمله قریب الوقوع عراق به ایران چیزی نبود که فقط تاریخ نگار آمریکائی به اطلاع مسئولان رسانده باشد، این خبر را آقای محمود دعائی اولین سفیرجمهوری اسلامی در عراق، پیش از آن داده بود؛ ابتدا آنرا با رئیس دولت موقت و وزیر خارجه وقت مطرح کرد، به پیشنهاد دولت، این گزارش به شورای انقلاب نیز داده شد و به درخواست آنها در جلسه عمومی مشترکی با رهبر انقلاب این هشدارمورد بحث واقع گردید. آقای دعائی که از شدت ناراحتی و نگرانی به گریه افتاده بود، گفت دو بار صدام مرا احضار کرده و با ذکر اینکه ما اولین کشوری بودیم که انقلاب شما را به رسمیت شناخته و از آن استقبال کرده ایم، چرا اینقدر در رادیوهای انقلابی شما برای خارج کشوردر جهت براندازی نظام ما و صدور انقلابتان تبلیغ می کنید و ساخت کوکتل مولوتف و وسائل تخریبی تبلیغ می گردد؟ اگر بخواهید این تعرضات را تکرار کنید، ما ساکت نمی نشینیم و جواب شما را با نیروی نظامی خواهیم داد.

رهبر انقلاب که سالها در عراق بوده و ظاهرا شناختی از شخصیت او داشتند، با شنیدن گزارش آقای دعائی با خونسردی گفتند: اعتنائی به حرفهایش نکنید، من با تهدیدات او آشنایم، برخی دیگرسخنان آقای دعائی را پی گرفتند ولی بازهم تکرار کردند: گفتم که به حرفهای او اعتنا نکنید. آقای دعائی گفت: من نمی توانم به عراق برگردم و چون پاسخی برای حرف های او ندارم، مجبورم استعفا دهم. گفتند: تکلیف شرعی داری به سرکار خود برگردی ! …»

بعد از ارسال مطلب بیان شده، از قول آقای دعائی و نامه همراه برای ایشان، آقای دعائی جوابیه زیر را برایم ارسال کردند:

جوابیه:

« بنام خدا

جناب آقاي محمد جعفري

با سلام و با تشكر از انعكاس مطلب منتشرشده در سايت جرس به اينجانب و با عرض تبريك اعياد خجسته ميلاد پرافتخار پيامبر گرامي اسلام و امام جعفر صادق عليهم‌السلام.

محترماً به عرض مي‌رساند مطلب ادعائي در مصاحبه جناب آقاي بازرگان بنحوي كه نقل شده صحت ندارد و منبع آگاهي ايشان كذب محض است. حقير مسائل مربوط به آغاز جنگ تحميلي را در كتاب گوشه‌اي از خاطراتم ذكر كرده‌ام. اميدوارم مورد توجه جنابعالي و جناب بازرگان قرار گيرد.

با سپاس مجدد كوچكترين برادرتان

سيدمحمود دعائي»

نظر به اینکه آقای دعائی اطلاع بیشتری از مسائل مربوط به آغاز جنگ تحميلي را به کتاب « گوشه‌اي از خاطرات » خود ارجاع داده بودند، پس از تهیه کتاب مشاهده شد که ایشان ص177-174 کتاب را به این موضوع اختصاص داده اند. عنوان کتاب عبارت است از: «گوشه ای از خاطرات حجت الاسلام و المسلمین سید محمود دعائی»، به اهتمام مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، چاپ اول 1387.

مطلب آقای دعائی از شروع جنگ عراق با ایران که به صورت سئوال و جواب است، چنین آغاز می شود:

« شما مقارن جنگ تحمیلی سفیر ایران در عراق بودید؟

نه، من مقارن جنگ در عراق نبودم. قبل از سال 59 برگشتم. اگر دقت کرده باشید من به دلیل موضعی که وزارت امور خارجه ایران گرفت قبل از عید نوروز در سال 1358 به ایران فراخوانده شدم. سفیر عراق هم از ایران اخراج شد. جنگ در شهریور 1359 آغاز شد. یعنی من 6 ماه قبل از جنگ به ایران برگشته بودم و قبل از جنگ هم از طرف حضرت امام، مسئول روزنامه اطلاعات شدم(2).

آیا شما در زمینه اختلاف ما با عراقی ها اطلاعاتی داشتید و آن را در اختیار امام گذاشتید؟

در رابطه با پیش بینی جنگ و کلاً در رابطه با عراق من چند ملاقات با حضرت امام داشتم و به ایشان عرض کردم که عراقی ها اهداف و برنامه هایی دارند و در شرایط کنونی، تاکتیکِ اصرار بر مذاکره و نشست را تعقیب می کنند. من در یک ملاقات دو ساعته در قم با ایشان وضعیت مبارزین عراقی را گفتم و از اهمیت مبارزاتشان صحبت کردم. همچنین در باره شیوه هایی که می تواند کاربرد بهتری داشته باشد سخن گفتم و بیان کردم که عراقی ها اصرار دارند یک شخصیت رسمی خارج از دولت موقت و مرتبط با شخص حضرت عالی با آنها مذاکره کند. شخصی که قرار بود با ما مستقیماً مذاکره کند خود صدام بود.

امام فرمودند: من باید فکر کنم و بعد بگویم. روز بعد که به خدمت ایشان رسیدم امام فرمودند: من تصور می کنم که عراقی ها حَسن نیت ندارند و قصد فریب ما را دارند و من مصلحت نمی دانم در این شرایط شخصی را از طرف خودم بفرستم. این مسئله باشد تا انتخابات انجام شود و کشور نظم خود را بیابد. یعنی رئیس جمهور، مجلس و دولت منتخب مجلس داشته باشیم.

در مناسبتی که در یکی از جلسات شورای انقلاب شرکت کردم تأکید کردم که اگر بنا بر حفظ روابط در سطح عالی است در برخوردها و شیوه های ارتباطی تجدید نظر کنید.

در آن روزگار هر یک از روزنامه ها، رسانه ها و بخشهای مختلف رادیو و تلویزیون، سازی جداگانه می زدند. مثلاً رادیو اهواز توسط مخالفین رژیم عراق اداره می شد و آنچه احزاب و سازمانهای مبارز عراقی می خواستند، پخش می شد. بدیهی است که این سخنان در ارتباط ما و عراق و تلقی آنها از انقلاب اسلامی تأثیر می گذاشت.

امام معتقد بودند، مذاکره فایده ای ندارد. زیرا عراق قصد فریب ما را دارد و نمی خواهد با ما و انقلاب اسلامی ما کنار بیاید. عراق از بهترین فرصت ممکن یعنی از زمانی که ما درگیر مسائل داخلی و بحرانهای بعد از انقلاب بودیم، استفاده کرد و سعی نمود تا در درون کشور اختلاف و دودستگی ایجاد کند. بنابراین با استفاده از گروهکهای سیاسی تحت نفوذ خود بعضی از استانهای مرزی ما را به جدائی طلبی و استقلال تحریک کرد تا از طریق ایجاد درگیریهای داخلی و قومی یعنی داشتن داعیه استقلال در استانهای مرزی، ما را وادار به سازش و تسلیم نماید و به نوعی به خواسته های خود برسد…. باید توجه داشت که صدام در حقیقت مقدمات جنگ علیه ایران را از آبان 57( سه ماه قبل از پیروزی انقلاب) آغاز کرد و اولین قرارگاه اطلاعاتی و عملیاتی جنگ را از همان موقع در بصره تأسیس کرد و برادرش برزان تکریتی را مسئول قرارگاه کرد. یعنی با اعلام انحلال ساواک و مراکز قدرت امنیتی و سیاسی رژیم شاه و با فروپاشی نظم سابق و از هم گسستنِ بدنه ارتش که در واقع پس از فرار از پادگانهای ایران آغاز شده بود، صدام به فکر انتقام از ایرانی ها افتاد و در صدد برآمد تا حقارتی را که در درون از زمان امضای قرارداد الجزایر به دست خودش به دلیل تسلیم در برابر شاه احساس می کرد، جبران کند…» (3)

این هم تکذیب نامه و نظر آقای دعائی که در مورد مسائل مربوط به آغاز جنگ تحميلي که در سال 1387 منتشر شده است.

آقای امیر انتظام و اطلاع از حمله احتمالی:

آقای امیرانتظام هم در خاطرات خود به صراحت گفته است که آمریکائی ها از احتمال حمله عراق به ایران به من و آقایان مهندس بازرگان و دکتر یزدی اطلاع داده اند:

آقای امير انتظام می نويسد: «نخست وزير قبل از اينکه تهران را ترک کنم مرا بعنوان نمايندۀ ويژه خود انتخاب کرد و دستور داد که در ‏استکهلم مسائل مورد نظر ايران و شوروی را با سفير شوروی و مسائل مربوط به ايران و آمريکا را با سفير آمريکا يا نمايندگان دولت ‏های شوروی و آمريکا مورد بحث قرار دهم .»(4)

وی ادامه می دهد: … جان استمپل مسئول سياسی سفارت آمريکا در تهران از واشنگتن تلفن کرد و گفت می خواهد به سوئد بيايد و در باره ‏مسائل مورد علاقه دو کشور مذاکره کند. مراتب را تلفنی به اطلاع نخست وزير رساندم و ايشان موافقت نمود. به استمپل خبر دادم که آماده مذاکره با ایشان هستم. در شهریور 1358 جان استمپل همراه با جرج کیو، کارمند اسبق سفارت امریکا در تهران در سال 1332، به استکهلم آمدند. موضوع مورد بحث آنها وضعیت ارتش های کشورهای همسایۀ ایران بود. در بین این کشورها بیشتر در مورد وضعست ارتش عراق تکیه شده بود. آنها با تهیه اسلاید از جابجایی ارتش عراق به مرز ایران و عراق ما را با خبر ساختند و استدلال می کردند که ارتش عراق با این جابجایی خیال حمله به ایران را دارد. عراق در آخر شهریور چند دهکدۀ نزدیک ایران در کردستان را بمباران کرد و ایران نسبت به این تجاوز عراق اعتراض کرد. در این حمله 6 نفر از هموطنان کُرد ما کشته شدند، در انتهای جلسه آنها پیشنهاد کردند که به ایران بروند و این مطالب را به اطلاع آقای بازرگان نخست وزیر برسانند. آنها به ایران پرواز کردند و من هم جداگانه به ایران آمدم و مراتب را به اطلاع نخست وزیر رساندم. جان استمپل و جرج کیو به دیدن نخست وزیر رفتند و با پروژکتوری که به همراه آورده بودند اسلایدهای جابجایی ارتش عراق را به آقای بازرگان و وزیر خارجه نشان دادند و چند روز بعد به امریکا مراجعت کردند. و نيز «در مهر ماه 1358مجدداً جان استمپل به من در سوئد تلفن کرد و گفت که برای طرح مسئله مهم ديگری می خواهد باتفاق همکاران خود به استکهلم بيايد. ‏برای کسب دستور به نخست وزير تلفن کردم و آقای بازرگان با آمدن آنها موافقت کرد و موضوع را به آنها اطلاع دادم که می توانند به ‏استکهلم بيايند. اين بار آنها سه نفر بودند. جان استمپل و جرج کيو و يکی ديگر از همکاران آنها که نام او را فراموش کرده ام. موضوع مورد بحث آنها این بود که اتحاد جماهیر شوروی که از صادرکنندگان عمده نفت بود به زودی به دلیل احتیاج به سوخت، وارد کننده نفت خواهد شد و دراین باره گزارش مفصل مدونی را تهیه کرده بودند. در این مسافرت دو موضوع دیگر نیز مورد بحث و مذاکره قرار گرفت:

اول – آنها اطلاع دادند که اتحاد جماهیر شوروی از طریق پرواز هوایی برای جدایی طلبان کردستان اسلحه ارسال می کند و تعداد پروازها و مقدار جنگ افزاری را که از یک ماه گذشته یعنی شهریور 1358 برای کردها ارسال شده بود، شرح دادند. دوم- در آخر جلسه در زمانی که جرج کیو خداحافظی می کرد گفت:

“راستی شما همان کسی هستی که نامۀ اعتراضیۀ نهضت مقاومت ملی را در سال 1332 به نیکسون دادی”؟ گفتم بله، من بودم. جرج کیو گفت: “آیا هنوز به مصدق و راه او وفا داری و از سیاست او پیروی می کنی”؟ گفتم بله. صد در صد همین طور است.

دراین جلسه قرار شد آنها به امریکا برگردند و ده روز بعد در تهران باشند و من هم در تاریخ مقرر در تهران بودم و به اتفاق آنها به دیدن نخست وزیر رفتیم. آنها همان مطالب سوئد را به اطلاع نخست وزیر رساندند. و بعد هم به دیدن دکتر ابراهیم یزدی وزیر خارجه رفتیم و آنها پس از تکرار مطالب مورد مذاکره با نخست وزیر، گزارش چاپ شدۀ خودشان را در مورد نفت به وزیر خارجه دادند.» (5)

آقای امير انتظام می گويد، آمريکايی ها با من در اين دو ديدار و مذاکره چند مطلب را مورد بحث و مذاکره قرار دادند که از جمله: ‏

‏1- ارتش عراق خيال حمله به ايران را دارد و با اسلايد جابجايی ارتش عراق را در مرزهای ايران نشان دادند.

‏2- شرح ارسال اسلحه و جنگ افزار نظامی شوروی ها برای تجزيه طلبان کردستان. و اين سئوال که آيا شما ( يعنی آقای امير انتظام. ‏نادر) به مصدق و راه وی وفاداری و از سياست وی پيروی می کنی؟ که آقای امير انتظام می گويد بله. صد در صد همينطور است. (6)

و اما، بعد از انتشار مقاله ” مارک گازیوروسکی ” برای اطلاع از صحت و سقم مسئله، با ایشان تماس گرفته شد و از ایشان سئوال شد که:

شما از کجا دانستید چنین اطلاع مهمی به دولت بعدی منتقل نشده است؟ آقای گازیوروسکی پاسخ می دهد: اولا این اطلاع برای اولین بار در دادگاه امیر انتظام توسط بازرگان فاش شد و این بعد از حمله عراق به ایران بود و ثانیاً دکتر یزدی به من گفت که این اطلاع به وزیر خارجه بعدی منتقل نشده است. بنی صدر که وزیر خارجه بعد از یزدی بود، به من گفت که نه یزدی و نه کس دیگری این اطلاع آمریکائی ها را به من منتقل نکرده است و یزدی هم تأیید کرد که اطلاع منتقل نشده است.

بیش از همه من به این علت از یزدی نپرسیدم که چرا او این اطلاع را به احدی نگفته است زیرا نمی خواستم که چنین سئوال سخت و آزار دهنده ای را در برابر او مطرح کنم ( این تعارف بدی بود). اما چنین به نظر می رسید و برایم روشن بود که خطر بزرگی یزدی را تهدید می کرد [ اگردر آن موقع] چنین می کرد. من فکر می کنم که بازرگان قادر بود که در دادگاه انتظام در مورد آن صحبت بکند زیرا او مطمئن بود که دستگیر نخواهد شد زیرا او مستقیم جرج کیو[شخص آمریکائی که با امیر انتظام تماس گرفته و اطلاع را به او منتقل کرده است.ن.] را ملاقات نکرده و بعداً این اطلاع به او منتقل شده بود. اما این برای یزدی ریسک بالائی داشت. (7)

نتیجه:

اسناد ارائه شده و نیز مصاحبه آقای عبدالعلی بازرگان مسلم می کند که آمریکائیها به آقایان: امیر انتظام، مهندس بازرگان و دکتر یزدی از حمله احتمالی عراق به ایران خبر داده بودند. گفته های آقای امیرانتظام هم روشن است که این اطلاع به مهندس بازرگان و دکتر یزدی منتقل شده است. الّا اینکه آقای عبدالعلی بازرگان مدعی است که این اطلاع از طریق دکتر بهشتی و دعائی به شورای انقلاب و آقای خمینی منتقل شده است. از سه نفر نامبرده شده، دو نفر که در قید حیات نیستند. نفر سوم که آقای دعائی است، ایشان به شدت مطلب را تکذیب کرده است و اطلاع خود را از این مسئله در سال1387 یعنی 4 سال قبل از مقاله ” مارک گازیوروسکی ” منتشر کرده است و همچنانکه در بالا آمد او چنین اطلاعی را به آقای خمینی و شورای انقلاب نداده است. حال تحقیق مستدل و روشنی که انجام گرفته از نظر خوانندگان محترم گذشت. قضاوت از کم و کیف این مسئله هم برعهده شما است.

و اما آنچه در این گزارش تحقیقی عنوان شد، بار مسئولیت آقای خمینی را در باره توجه نکردن به نامه ها و گزارش فرماندهان نظامی از تدارک حمله صدام به ایران نمی کاهد ولی انحصارطلبان با اتکآء به آقای خمینی شیرازۀ ارتش را پاره می کردند و به عناوین مختلف فرماندهانش را زندانی، اعدام و یا از کار برکنار می کردند. اسناد فراوانی وجود دارد که آقای خمینی و روحانیون حاکم که در صدد تصاحب انحصاری قدرت بودند، هرچه از جانب بنی صدر و فرماندهان نظامی به او گفته می شد که صدام در صدد حمله به ایران است، می گفت این ارتشی ها اطلاعات غلط می دهند، و می خواهند دست روحانیون را از ارتش کوتاه کنند. وبعد از حذف بنی صدر، مرتب زعمای لشکری و کشوری جهموری اسلامی بنی صدر را مقصر اعلان می کردند که اطلاعات به موقع به آقای خمینی نداده است. درگزارشهای تحریر شده آقای بنی صدر تحت عنوان “روزها بر رئیس جمهور چگونه می گذرد” آمده است که فرماندهان نظامی را برای دادن گزارش به حضور امام فرستادم. در نامه مورخ 14 شهریور 1359 آمده است: «در حال حاضر فرمانده را می گیرند و سرش را می تراشند بعد می گویند آزاد هستید، چنین آدمی چطور فرماندهی بکند؟…مقامات غیر مسئول در امور ارتش دخالت نکنند. انجمن اسلامی، اداره ایدئولوژی، مقامات کشور و… برای تبلیغ اسلام است و نه از بین بردن حاکمیت مقامات مسئول. سلسله مراتب عملاً دارد از بین می رود. آقای محلاتی حاضر بودند، وضعیت بسیار حساس است. نحوه عمل استاندار خوزستان روحیه ها را بکلی خراب کرده است. فرمانده قابل حاضر نمی شود برود. انشاء الله امروز و فردا حمله نمی کنند اما بالاخره یک روز این کار را خواهند کرد. »(8). در نامه 28 شهریور 59 به آقای خمینی آمده: « یک ماه پیش همین فرماندهان را بخدمت فرستادم اطلاعات حاصله در باره توطئه امروز را بعرض برسانند. بعد به اینجانب فرمودید باین اطلاعات باور نمی فرمائید. و امروز راست از آب درآمده اند واحتمال یک درگیری گسترده ای از مرز ترکیه تا مرز پاکستان قوی است» و مقصود از گزارش حسب کتاب نامه ها، «همان است که رئیس ستاد و رئیس اطلاعات ارتش در باب تدارک رژیم صدام برای حمله به ایران تهیه کرده بودند.» (9)

ولی حالا، و بعد از اینکه خاطرات سال 1361 آقای هاشمی رفسنجانی چاپ اولش در سال 1385 منتشر شد، معلوم می شود که حق با بنی صدر و ارتشی ها بوده است که مرتب گزارش می کرده اند، که صدام در صدد حمله به ایران است. آقای هاشمی، در خاطرات20 شهریور 61، خود می نویسد: « کتابی را که دفتر مشاورت امام [در ارتش] در مورد تجاوزهای مقدماتی قبل از شروع رسمی جنگ تهیه کرده خواندم که حدود سیصد تجاوز را با ذکر نامۀ اعتراضیه ایران به عراق در همان تاریخ آورده است. اسناد خوبی برای متجاوز معرفی شدن عراق دارد و نظرم این است که منتشر شود.» (10) اینها همان گزارشهائی است که نظامی ها به آقای خمینی می دادند و ایشان اصلاً گوشش بدهکار این گزارشها نبوده است و می فرمود که اینها را ارتشی ها می سازند برای اینکه دست روحانیت را از ارتش کوتاه کنند. و هنوز کتاب یاد شده در ایران منتشر نشده است و تا این رژیم حاکم است من گمان نمی کنم که این کتاب منتشر شود.

محمد جعفری 21 بهمن 1391

HYPERLINK “mailto: mbarzavand@yahoo.com” mbarzavand@yahoo.com

یادداشت:

1-

HYPERLINK “http://www.namir.info/home/pdf/af8/aghaz-jang.htm”http://www.namir.info/home/pdf/af8/aghaz-jang.htm

2- آقای دعائی در تاریخ 20 اردیبهشت 1359 به سرپرستی مؤسسه اطلاعات منصوب شد.

3- گوشه ای از خاطرات حجت الاسلام و المسلمین سید محمود دعائی، به اهتمام: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، چاپ اول 1387 ، ص 177-174.

4- گروگان گیری و جانشینان انقلاب از محمد جعفری، ص181؛ به نقل از: آنسوی اتهام خاطرات عباس امير انتظام جلد 1، نشرنی، چاپ ششم 1383، ص 40.

5- گروگان گیری و جانشینان انقلاب از محمد جعفری، ص181؛ به نقل از: آنسوی اتهام خاطرات عباس امير انتظام جلد 1، نشرنی، چاپ ششم 1383، ص 46-45.

6- گروگان گیری و جانشینان انقلاب از محمد جعفری، ص181؛ به نقل از: آنسوی اتهام خاطرات عباس امير انتظام جلد 1، نشرنی، چاپ ششم 1383، ص 46- 45

7-

Yazdi told me that the information was not passed on. He said that his successors never asked. I doubt they would have believed him anyway. By the time of Entezam’s trial it was too late, of course, since Iraq had already invaded.

Bani-Sadr (who succeeded Yazdi as foreign minister) told me neither Yazdi nor anyone else told him about the US warning, and Yazdi told me he did not tell his successors about the warning snd that they never asked about anything like that. I didn’t ask Yazdi why he did not tell anyone, mainly because I didn’t want to raise a very awkward question (it would have been bad taaroof). But it seems quite clear to me that there would have been grave danger for him in doing so — what happened to Entezan could have happened to him. I think Bazargan was able to talk about it at Entezam’s trial because he was fairly confident that he would not be arrested for saying so, and also because he did not directly meet with Cave; he was told about the warning afterward. This would have been much more risky for Yazdi..

8- کتاب نامه ها از آقای بنی صدر به آقای خمینی و دیگران…،ص 147؛ «این نامه یکی از اسناد بر آگاهی از حمله عراق به ایران و هشدار به آقای خمینی است که با اتکاء به او، شیرازۀ ارتش را پاره می کردند.»

9- همان سند، ص 156 و160.

10- HYPERLINK “http://news.gooya.com/politics/archives/2012/08/145377.php” \t “_blank”http://news.gooya.com/politics/archives/2012/08/145377.php

No responses yet

Feb 24 2013

سال شمار قتل عام مردم تبریز توسط ترکان عثمانی

نوشته: خُسن آقا در بخش: تاریخی,سیاسی

پایگاه خبری آذربایجان : نویسنده : مهرداد بصیرت
با تشکیل دولت صفوی تا سال ۹۶۲ق. تبریز پایتخت دولت ملی ایران گردید و سرآمد هنر و بازرگانی ایران شد.

در سال ۹۲۶ ق. به دعوت شاه اسماعیل اول، کمال الدین بهزاد از هرات به تبریز آمد و شاه او را رییس کتابخانه بزرگ تبریز نمود. تبریز به مرکز هنر نقاشی و مینیاتور تبدیل شد و مکتب نقاشی تبریز به عنوان ادامه سبک هرات ادامه و توسعه یافت.

در سالهای ۹۳۶ تا ۹۵۷ ق. تهاجمات ارتش عثمانی به ایران آغاز شد. بسیاری از مردم تبریز کشته شدند و در حمله سال ۹۴۱ق. عثمانی، شهر تبریز آسیب بسیار دید.

بین سالهای ۹۹۳ تا ۱۰۱۱ ق. تبریز به مدت ۱۷ سال در اشغال عثمانی بود. در دوران هفده ساله اشغال تبریز توسط ارتش عثمانی، شهر به ویرانه ای تبدیل شد.

در سال ۹۹۳ ق. به دستور عثمان پاشا و فرمانده نیروهای عثمانی، در میدان صاحب آباد تبریز دژی ساخته شد و اطراف آنرا حصاری کشیدند.

در اوایل ۹۹۴ ق. به دستور عثمان پاشا، بیست هزار نفر از مردم تبریز به قتل رسیدند. بسیاری از مردم ثروتمند به اصفهان و قزوین و قره باغ کوچ کردند و مردم متوسط به اطراف شهر فرار کردند.

در اشغال هفده ساله، مردم تبریز بی امان علیه اشغالگران جنگیدند و شعر و ادبیات قدرت معنوی مردم را انعکاس میداد. فروغی تبریزی اندوه خود را اینگونه ذکر کرده است: (وقوع کربلا تسکین دردم میدهد ور نه – دلم در حسرت تبریز ویرانه ز تبریز است) . جمع بزرگی از مشاهیر علم و ادب و صنعت و هنر به دست قشون عثمانی کشته شدند یا به گیلان و اصفهان و قزوین و هند و غیره فرار کردند. عثمانیان جمعی از صنعتگران و هنرمندان را به زور به عثمانی بردند.

در سال ۱۰۱۱ ق. ارتش شاه عباس اول تبریز را از اشغال عثمانیان آزاد کرد و دژ نظامی آنها را ویران نمود.
دوسیلوا اسپانیایی که در ۱۰۲۶ ق. تبریز را دید، نوشته “تبریز زمانی آباد و زیبا بود ولی اکنون به ویرانه ای تبدیل شده.” توماس هربرت نیز اشاره میکند که “دلیل اصلی ویرانی تبریز اشغال آن توسط عثمانی بود.”. در سال ۱۰۴۵ق. شهری که تماما ویران شده بود پس از یک دوره ۳۰ ساله کمی آباد شد و بسیاری از مردم به آنجا بازگشتند.

در ۱۰۵۸ق. الکساندر درود فرانسوی تبریز را دیده و آن را با شکوهترین شهری توصیف کرده که در ایران دیده است. شاردن هم در ۱۰۸۳ق. تبریز را دیده و از جمعیت بسیار آن سخن گفته است (۳۰۰ تا ۴۰۰ هزار نفر).
در سال ۱۱۳۴ ق. هنگامی که محمود افغان اصفهان را تسخیر کرده بود، عثمانی ها به ایران حمله کرده و تبریز را محاصره کردند
در سال ۱۱۳۶ ق. دولت متجاوز عثمانی که به نام احیای اسلام تجاوز به خاک همسایه مسلمان و قتل عام مردم ایران و غارت اموال را حلال شرعی قلمداد میکرد، بعد از تسخیر خوی، با دولت مسیحی روس هم پیاله شد و برای تقسیم شهرهای آذربایجان و اران در استامبول معاهده امضا کرد.

در سال ۱۱۳۶ ق. حومه تبریز سقوط کرد اما نبرد جانانه ۲۹ روزه ی مردم، ارتش عثمانی را با تحمل ضربات سنگین وادار به عقب نشینی کرد.

در سال ۱۱۳۷ ق. پس از یک پیکار خونین و دفاع دلاورانه توسط قزلباشان و مردم، عثمانیان شهر تبریز را تسخیر و مردم را قتل عام کردند. زنده ماندگان به بیرون شهر فرار کردند. پس از آن ارتش عثمانی نواحی غربی ایران تا حومه ی شهر همدان را اشغال کرد.
در سال ۱۱۴۳ ق. نادر شاه، تبریز و دیگر نقاط ایران را از اشغال ارتش عثمانی آزاد کرد.

منابع: تاریخ پانصد ساله تبریز (سیدآقا عون اللهی)- تاریخ و زبان و فرهنگ آذربایجان (فیروز منصوری) – تاریخ ایران زمین (دکتر مشکور)

نفل از فیسبوک آذربایجان تاج سر است

No responses yet

« Prev - Next »

  • Recent Posts

    • زیر ذره‌بین رسانه‌ها: «چراغ سبزی که اسرائیل برای اقدام علیه ایران منتظرش بود»
    • درباره تصویر معترضی که مقابل یگان ویژه وسط خیابان نشسته‌ بود، چه می‌دانیم؟
    • سومین روز اعتراضات در ایران؛ تجمع در دانشگاه‌ها، گاز اشک‌آور در کرمانشاه
    • تجمع‌های اعتراضی در اعتراض به افزایش قیمت‌ها برای دومین روز در تهران ادامه یافت
    • دنیای خیالی آخون‌ها!!
  • Recent Comments

    No comments to show.

Free WordPress Theme | Web Hosting Geeksاخبار Copyright © 2026 All Rights Reserved .