اخبار

  • صحفه نخست
  • Sample Page
  • خُسن آقا

Tag Archive 'آزادی بیان'

Oct 15 2014

عشوه های آخوندی: دستور قضایی برای لغو حکم فیلترینگ وزارت ارشاد برای سایت ها

نوشته: خُسن آقا در بخش: آزادی بیان,سانسور,سیاسی,کامپیوتر و اینترنت

عصرایران: بر اساس دادخواستی که از سوی دستگاه های مرتبط با دادستان کل ارائه شد و دیوان به آن رسیدگی کرد در این خصوص یک دستور موقت صادر شده است.
معاون قضایی دیوان عدالت اداری گفت: سایتهایی را که وزارت ارشاد دستور فیلتر کردن آنها را داده، رفع فیلتر می شوند و وزارت ارشاد دیگر به هیچ عنوان حق ندارد که سایتی را فیلتر کند تا به صورت ماهوی به این موضوع رسیدگی شود.

به گزارش مشرق، حجت الاسلام موسی قربانی معاون قضایی دیوان عدالت اداری در خصوص نظر دیوان عدالت درباره فیلتر سایت ها توسط وزارت ارشاد، اظهار داشت: بر اساس دادخواستی که از سوی دستگاه های مرتبط با دادستان کل ارائه شد و دیوان به آن رسیدگی کرد در این خصوص یک دستور موقت صادر شده است.

وی گفت: این بدان معنا است سایت هایی را که وزارت ارشاد دستور فیلتر کردن آنها را داده، رفع فیلتر می شوند و وزارت ارشاد دیگر به هیچ عنوان حق ندارد که سایتی را فیلتر کند تا به صورت ماهوی به این موضوع رسیدگی شود.

معاون قضایی دیوان عدالت اداری تاکید کرد: وزارت ارشاد باید استدلال قانونی خود را ارائه کند و بگوید که به چه دلیل اقدام به فیلتر کردن سایتها کرده است؛ همچنین دوستان ما در وزارت ارشاد باید دفاعیه خود را به دیوان ارائه کنند تا به آن رسیدگی شود و بر اساس آن تصمیم گیری کنیم.

No responses yet

Oct 11 2014

یک بار دیگر بخش فارسی صدای امریکا٬ مجید محمدی

نوشته: خُسن آقا در بخش: آزادی بیان,آمریکا,سانسور,سیاسی

گویانیوز: مشکل صدای آمریکا فقط سابقه‌ی سردبیر نیست. مشکل این است که سردبیر این رسانه در دنیای آزاد هم دارد از روی دفترچه‌ی احمد جنتی در سازمان تبلیغات اسلامی عمل می کند. منافع ملی نظام‌های لیبرال دمکراسی با هم پیوند می خورد همچنانکه منافع نظام‌های ضد امریکایی مثل جمهوری اسلامی، روسیه و سوریه.

در آخرین مطلبی که در باب بخش فارسی صدای امریکا نوشتم (سوالاتی که پاسخ می طلبند، و می خواستم با آن بحث مطالبم را در باب این رسانه پایان دهم) تلاش داشتم بحث در این مورد را جمع کنم اما مطلب آقای سهیل روحانی باب طرح نکات تازه‌ای را باز کرده است که برای اعتلای ارزش گفتگو از آن استقبال کرده و به مطلب ایشان پاسخ می دهم. این پاسخ هم مثل مطالب قبلی مبتنی است بر پیگیری سه ارزش بنیادین: 1) ضرورت کاهش هزینه‌های آزادی بیان برای افراد، 2) ضرورت تنوع و تکثر در رسانه‌هایی که بودجه‌ی دولتی دارند، و 3) ضرورت غیر دولتی سازی در حوزه‌هایی که بخش خصوصی و بخش عمومی توان اجرایی آن را دارند.

فهم کلیشه‌ای منافع ملی

فهم رایج از منافع ملی در میان ایرانیان و بالاخص نیروهای چپگرا که می خواهند همچنان در شیپور ضد امریکایی و ضد امپریالیستی خود در چارچوب ملی گرایی بدمند این است که ایالات متحده خیر مردمان دیگر را نمی خواهد و رهبران ایالات متحده (سرمایه داران به بیان چپ‌ها) فقط منافع خود را دنبال می کنند. این تصور کلیشه‌ای از نقشی که ایالات متحده در یک صد سال اخیر در دنیا بازی کرده و جهان را از شر دو نیروی سهمناک یعنی فاشیسم و کمونیسم تا حد زیادی رهایی بخشیده غفلت می کند. بخشی از سرمایه داران امریکایی حتی تا سال 1942 نمی خواستند امریکا وارد جنگ شود چون با نظام فاشیستی در آلمان مراودات تجاری داشتند اما بعد از جاه طلبی‌های فاشیستی آلمان و ژاپن و فشار افکار عمومی رهبران کشور چاره‌ای بجز مقابله با آن نداشتند.

امروز در مقابله با اسلامگرایی شیعه و سنی-هر دو- منافع و امنیت ملی ایالات متحده و ایران (نه جمهوری اسلامی) کاملا بر هم انطباق دارد. از این جهت دمیدن بر شیپور افتراق و منافع اقتصادی ویژه به جای مصالح عمومی به نفع جریان اسلامگرایی است. از سوی دیگر منافع رژیم‌های ضد امریکایی با هم پیوند دارد مثل منافع رژیم‌های خامنه‌ای، پوتین و بشار.

مسئله‌ آزادی بیان

آقای سهیل روحانی و برخی دیگر از چپگرایان منتقد به نوشته‌های من توجه نمی کنند که مسئله حذف من یا دیگری از یک رسانه نیست مسئله رعایت اصول و اخلاق رسانه‌ای در جوامع آزاد است. ایشان تفاوتی میان رفتار صدای امریکا در دوره‌های منتفاوت آن مشاهده نمی کنند به دلیل آن که همانند دیگرانی که دیدگاه غیر تجربی و غیر تحلیلی دارند جایی برای مشاهده در نظرات خویش نمی بینند. صدای آمریکا در سال‌های 2007 تا 2011 تنوع بیشتری در میهمانان خود داشت و تمام کسانی که امروز از مواضع جمهوری اسلامی در برنامه‌های آن حضور پر رنگ تری داشتند (مثل افراسیابی یا صفروف) در آن دوره هم بودند در حالی که اوباما به خامنه‌ای نیز نامه می نوشت. اما نگاهی به فهرست میهمانان در دو سال گذشته نشان می دهد که کسانی که انتقادات ساختار شکنانه به جمهوری اسلامی دارند یک به یک حذف شده‌اند. این رفتار به تصور نادرست مدیر و سردبیر موجود از نقش رسانه راجع است و نه سیاست خارجی ایالات متحده یا منافع ملی این کشور در کاهش تنوع از یک رسانه‌ی دولتی.

چه مشکلی داشت اگر ..؟

چه مشکلی دارد که مخاطبان صدای امریکا در دو دقیقه از یکی از متخصصان مسائل ایران بشنوند که داعش و جمهوری اسلامی ماهیتا یکی هستند، هر سیاست خارجی ای که این کشور داشته باشد؛ مگر بخشی از شهروندان امریکایی در رسانه‌های این کشور نمی گویند که جمهوری اسلامی خطری بزرگ تر از داعش است؟ مگر یک رسانه یا مهمانانش باید عینا سخنان رسمی مقامات را تکرار کنند؟ چه اشکالی دارد مخاطبان سایت رادیو زمانه در کنار چندین مطلب ضد اسرائیلی از یکی از نویسندگان مطلبی ببینند که حماس را همانند اسرائیل در جنگ اخیر مقصر بداند؟ یا مخاطبان بی بی سی از یکی از نویسندکان سایت نقدی علیه هاشمی رفسنجانی ببینند (که در سال‌های قبل از جنبش سبز ولی فقیه بی بی سی به شمار می رفت و کسی نباید از وی انتقاد می کرد؛ خامنه‌ای که خدا بود و حتی کسی نباید نام وی را بدون عنوان آیه الله ذکر می کرد). البته وقتی لشکر خامنه‌ای سفارت انگلیس را به توبره کشیدند آنها متوجه شدند با چه کسانی طرف هستند اما به زودی دارند فراموش می کنند.

چه اشکالی دارد که آقای عرفانی چپگرا و ضد سرمایه داری در میان بقیه همکارانش در تلویزیون اندیشه کسی را داشته باشد که بیهوده گویی‌های علیه ایالات متحده را بیان کند؟ چه اشکالی دارد که سایت بی بی سی هم به نقد رفتارها و سیاست‌های رهبر جمهوری اسلامی و رفسنجانی و احکام خشن شریعت بپردازد؟ اینها را کسانی که در ایران رسانه‌ها را اداره می کنند در نهایت متوجه نشدند چون حکومت استبدادی است. اما از کسانی که در دنیای آزاد در رسانه‌ها فعالیت می کنند انتظار می رود که بتوانند به این پرسش ها پاسخ دهند. تنوع و تکثر همچنان در جهت منافع و امنیت جوامع آزاد است که متاسفانه گروه‌های چپ این منافع را به منافع شرکت‌های بزرگ اقتصادی تقلیل می دهند.

برخورد با اندیشه و نه تک گفتار و شخص

من مطمئن هستم که هیچ یک از برخوردهای ناقض تکثر و تنوع در رسانه‌های فارسی زبان خارج کشور برخورهای منفردی نبوده‌ و نیستند. کوروش عرفانی و محمد رضا نیکفر با نوشته‌های من علیه ادبیات ضد امریکایی و ضد اسرائیلی چپ‌ها و اسلامگرایان و اصولا باورها و نگرشها و بی چشم و رویی جریان چپ ایرانی آگاهی داشته‌اند. محمد منظر پور مطمئنا از مواضع من علیه جمهوری اسلامی (این که این رژیم را اصلاح ناپذیر می دانم و معتقدم اصلاح طلبان حکومتی از جنس اقتدارگرایان هستند) و آتیه بهار آگاه بوده است. یکی از سردبیران سابق بی بی سی هم از مواضع من علیه همه‌ی سران جمهوری اسلامی و سبک نوشته‌های من در داخل و خارج آگاه بوده است. خط زدن نام من از میان تحلیلگران و نویسندگان نه به خاطر برخورد نادرست من با دیگر مهمانان یا مجریان (که هیچگاه چنین اتفاقی نیفتاده و البته صدای امریکا این برخوردها را در افراد ناسزاگویی مثل سهیمی تحمل و وی را به برنامه‌هایش دعوت می کند) یا ذکر اطلاعات نادرست بلکه صرفا به دلیل بیان نظراتم بوده است، نظراتی که در نوشته‌هایم در سایت‌های مختلف تکرار شده و خوانندگان این گونه مطالب از آنها آگاهی دارند.

حذف مجید محمدی به دلیل حذف یک صدا اهمیت دارد و نه حذف یک شخص همچنان که حذف هر یک از کسانی که در فهرست سیاه صدای امریکا قرار گرفته اند یک باخت برای این رسانه است. اگر میلیون‌ها ایرانی که هر روز دهها حق طبیعی شان نقض می شود اعتراض می کردند و صدای خود را بلند می کردند جامعه‌ی ایران امروز در این شرایط اسف بار قرار نداشت.

جمهوری اسلامی این وسط چکاره است؟

نگای به فهرست هشت گانه‌ی عذر خواستن‌ها (در مطلب “مدیران مسئول و سردبیرانی که مرا حذف کردند”) که در طی حدود سه دهه برای من اتفاق افتاده بیندازید تا ببینید چه رابطه‌ای میان نظام جمهوری اسلامی و این برخوردها وجود دارد. این سردبیران و مدیران مسئول فقط مرا حذف نکرده‌اند و کار آنها موجب حذف صدها نفر (صدها صدا) در موضوعات مختلف شده است. اینها شکایت فردی نیست چون در بطن رسانه‌های فراسی زبان جریان دارد.

چهار مورد اول آن فهرست اتفاق افتاد تا مدیران مسئول و صاحبان امتیاز آن نشریات خود را از اتهام همکاری با بیدینان و سکولارها (از سال 1368 همه فعالان سیاسی و رسانه‌ای در ایران می دانستند که من دیگر فردی مذهبی نیستم و با ماهیت جمهوری اسلامی مخالف) مبرا سازند و خود را و قدرت خود را و ارتباطات و رانت‌های خود را حفظ کنند که البته همه چنین توفیقی پیدا نکردند. آنها هرچه برداشتند به همان دوره محدود شد و امروز اثری از آنها در سیاست جمهوری اسلامی دیده نمی شود. همچنین اثری از آنها در دنیای رسانه‌ها به چشم نمی خورد.

اما چهار تای دوم برای این اتفاق افتادند که یک دسته از منتقدان جمهوری اسلامی بگویند راه لیبرال دمکراسی و همکاری راهبردی ایران با ایالات متحده و غرب راه مناسبی برای ایران نیست و ایران باید مسیر دشمنی با ایالات متحده و اسرائیل و دوستی و همپیمانی با روسیه و چپگرایان را بپیماید (نگاه کنید به همه‌ی نوشته‌های روسیه پسندانه‌ی کورش عرفانی و برخی دیگر از نویسندگان سایت رادیو زمانه). دسته دیگر نیز که می توان خط آنها را “خط سنتی برخی کارکنان بی بی سی” نامید به دنبال بر سر عقل آوردن جمهوری اسلامی با حذف انتقادات ساختار شکنانه از این رژیم هستند، رویایی که هرگز محقق نخواهد شد. سردبیر سابق بی بی سی فارسی (و بعد سر دبیر صدای امریکا) داشتند و دارند همان مسیر را که برخی از مدیران بی بی سی 36 سال است طی می کنند (عدم برخورد با ولی فقیه و روحانیت به عنوان طرف قابل معامله و پرهیز از انتقاد از این قشر و مبانی فکری آن) می پیمایند. این دسته دوم کارمندان رسانه‌ای هستند و چند سالی بعد با وزیدن بادهایی دیگر در سیاست جای خود را به دیگر کارمندان رسانه‌ای خواهند داد.

فقط تاسف می خورم

تاسف اینجاست که کارمند سابق تهران تایمز (که تحت نظر سازمان تبلیغات اسلامی اداره می شده و متاسفانه در گذشته‌ی حرفه ای وی ذکر نمی شود چون افراد بی اطلاع گول اسم “تهران تایمز” را می خورند) و همکار موسسه‌ی لابیگری و نفتی آتیه‌ی بهار (زیر پر و بال ناطق نوری) امروز سردبیر صدای امریکا شده و از همان روش‌هایی استفاده می کند که دوستانش در رسانه‌های دولتی و شبه دولتی جمهوری اسلامی. درست کردن لیست سیاه در شان جامعه‌ای آزاد نیست (کار کوتوله‌های رسانه‌ای است) اما اینها هنوز در “جمهوری اسلامی” زندگی می کنند. لیست سیاه درست کردن نه در شان رسانه‌ی دولتی امریکایی دوره‌ی بوش است و نه در شان رسانه‌ی دولتی امریکا در دوران اوباما.

کسانی که با آوردن کارمند سابق سازمان تبلیغات اسلامی می خواهند به جمهوری اسلامی پیام دوستی بدهند نمی دانند که مقامات انگلیسی چند دهه است این کار را در بی بی سی کرده‌اند و نتیجه‌ای نگرفته‌اند. تاسف دیگر اینجاست که گروه دوم در همان چارچوبی عمل می کنند که گروه اول. آنها کوله پشتی نگاه به رسانه‌ را از ایران آورده‌اند و در دنیای آزاد بر همان چارچوب عمل می کنند. آنچه در مورد رفتار حرفه‌ای در فعالیت رسانه‌ای گفته می شود کمتر در کارمندان سابق سازمان تبلیغات اسلامی به چشم می خورد. اما غیر از این می توان به کسانی مثل منظرپور تبریک گفت که هم می توانند در سازمان تبلیغات اسلامی در رده‌ی دبیر بخش و هم در صدای امریکا در رده‌ی سردبیر فعالیت داشته باشند (رئیس پلیس پاریس را که شغلش را هم در دوران ماقبل و هم در دوران مابعد انقلاب فرانسه حفظ کرد به یاد بیاورید). مشکل فقط سابقه‌ی منظر پور نیست. مشکل این است که در دنیای آزاد هم دارد از روی دفترچه‌ی احمد جنتی در سازمان تبلیغات اسلامی عمل می کند. نفس همکاری با سازمان تبلیغات عیب نیست. ادامه‌ دادن روش‌های احمد جنتی در صدای امریکا عیب است.

بیان و تحلیل آزاد

من در هیچ یک از این نشریات یا سایت‌ها یا شبکه‌ها کارمند و استخدام شده نبوده‌ام و در کارهای اداری آنها هیچ مداخله‌ای نداشته‌ام. در طول 29 سال کار نوشتن و تحلیل همیشه از بیرون با رسانه‌ها همکاری داشته‌ام چون وضعیت ناپایدار رسانه‌های فارسی زبان را در داخل کشور می دانستم و در خارج هم به همان منوال ادامه دادم تا وضعیت ناپایدار آنها نیز برایم روشن شد. کار تمام وقت من در ابتدای راه اندازی روزنامه‌ی همشهری نیز به یک ماه نرسید. همه‌ی این عذرخواستن‌ها به خاطر بیان آزاد و تحلیل نظراتم در هر دوره‌ای از فعالیت نوشتاری و تحلیلی من بوده است و هیچگاه با هیچ سردبیر و مدیر مسئولی برخورد و مسئله‌ی شخصی نداشته ام و حتی بسیاری از این سردبیران و مدیران مسول را شخصا ملاقات نکرده‌ام. در ایران نیز پس از اخراج از مرکز تحقیقات استراتژیک در سال 1371 برای 8 سال در خانه کار می کردم. در دوره‌ای که امثال من اخراجی بودند کسانی مثل منظرپور داشتند کارمندی سازمان تبلیغاتی را می کردند.

استقلال حرفه‌ای و کار آزاد

به علت مستقل بودن و کار به عنوان یک نویسنده و تحلیلگر آزاد این عذر مرا خواستن هیچگاه به کار حرفه‌ای من آسیبی نرسانده و نخواهد رساند (حضور من در دوسال اخیر در صدای امریکا به طور متوسط ماهی 3 تا 4 دقیقه بوده است) اما رفتار آن سردبیران حاکی از آن است که چگونه تصوری از کار خود دارند. وقتی سردبیری از مجری برنامه‌ی خبری می خواهد (جناب جوانمردی عزیز) که پس از پایان سخنان من بگوید “دیدگاه صدای امریکا با میهمانانش متفاوت است” (یا چیزی نزدیک به این مضمون که بیانش در حضور من در بخش های خبری کم سابقه است) در واقع دارد مخاطبانش را به سخره می گیرد چون مخاطبان می دانند که تحلیلگری که کارمند صدای آمریکا نیست ممکن است دیدگاهی متفاوت با سردبیر داشته باشد و نیازی به گفتن این جمله‌ی عجیب و غریب نیست.

از این جهت در عین آن که رفتار افراد فوق را در یک دنیای آزاد بالاخص در اروپا و امریکا نمی پسندم با شخص آنها مشکلی ندارم. مشکل در تصوری است که آنها از رسانه دارند و این تصور را با اعمال خود به مخاطبانشان منتقل می کنند. من همیشه معتقد بوده‌ام که دنیا بسیار بسیار بزرگ تر از یک نشریه یا یک شبکه‌ی تلویزیونی یا یک سایت است و همیشه کسانی که سخنی برای گفتن داشته باشند در دنیای آزاد و امروز حتی در دنیای تحت حکومت اقتدارگرایان جایی برای بیان آن پیدا می کنند و البته برای بیان آنها هزینه می پردازند، کم یا زیاد. اما در عین حال کسانی که با اتکا به مدیریت خود می خواهند صداها را محدود کنند در دراز مدت موفقیت چندانی پیدا نمی کنند غیر از به جای نگذاشتن نامی خوش از خود.

خواهش آقای روحانی

آقای سهیل روحانی در پایان مطلب برای سلب مشروعیت از بحث من در باب آزادی بیان و ضرورت خصوصی سازی بخش فارسی صدای امریکا به اتهام بیهوده و نادرست نقض آزادی‌ها و حقوق دیگران توسط من متمسک شده است. اگر قرار بود به روش آقای روحانی و برخی دیگر از اسلامگرایان و چپگراها عمل کنم به سوراخ کردن تاریخ پرداخته و سوابق سهیل روحانی را بیرون می کشیدم و به جای پاسخ به سخنان وی برایش اتهامی بر می ساختم. نمی شود فردی بدون تاریخ بالاخص در سنین پنجاه سالگی به بالا پیدا کرد. اما برای نشان دادن مخالفت با این نحوه‌ی عمل، این کار را نمی کنم. من در سه مطلب پیش از این به موضوع انقلاب فرهنگی و دانشگاه شیراز پرداخته و نقشم را توضیح داده و انتقادهایم را بدان بیان کرده‌ام. خوانندگانی که می خواهند پرسش خود را بیابند کافی است در اینترنت جستجو کنند.
————————-
در باره «خواهشی» که از آقای مجید محمدی کردم

چند روز پیش در مقاله «مجید محمدی و صدای آمریکا» که در نشریه گویا به چاپ رسید ضمن نقد برخی از دیدگاههای آقای مجید محمدی از ایشان خواهش کردم که اطلاعاتی را که در باره انقلاب فرهنگی و بستن دانشگاه شیراز و حذف دانشجویان و استادان دارند منتشر کنند.

برخی از خوانندگان از این خواهش استقبال کردند، برخی خواهان توضیحات بیشتری شدند و برخی هم من را به خاطر مطرح کردن این خواهش در آن مقاله مورد انتقاد قرار دادند.

یکی از خواننده پرسیده بود که آیا منظور من «از گفتن حوادث دانشگاه شیراز … طعنه به آقای محمدی بوده یا این که ایشان در حوادث اون سالها نقشی داشته [است].»

خواننده دیگری هم نوشته بود: «کسی که انتظار روشنگری دارد باید خود روشن صحبت کند. امیدوارم اقای مجید محمدی به این پاراگراف شما هیچگونه واکنشی نشان ندهد.»

اقای محمدی البته واکنش نشان داد اما پیش از آن که به واکنش ایشان بپردازم ضروری است که در مورد خواهشی که از آقای محمدی کردم توضیحی بدهم.

نظر من نسبت به آقای محمدی

من آقای مجید محمدی را هرگز ملاقات نکرده ام و ایشان را صرفاً از طریق مقاله هایشان می شناسم. همینقدر می دانم که ایشان در جوانی، همچون میلیونها جوان دیگر، به جمهوری اسلامی و آیت الله خمینی دل بسته بوده است اما با گذشت زمان، و دیدن عملکرد منفی رژیم، اعتقادش را به نظام دینی از دست داده است و اکنون خود را لیبرال دموکرات می خواند و برای استقرار حکومت غیر دینی در ایران تلاش می کند.

آقای محمدی نویسنده پرکاری است که با قلم، پشتکار و دانش گسترده اش به جنگ نظام ولایت فقیه رفته و استبداد مذهبی را با بی باکی و صراحت به چالش کشیده است. من همواره گفته ام که هواداران مردمسالاری باید خوشحال باشند که آقای مجید محمدی، عبدالکریم سروش، محسن سازگارا، اکبر گنجی و صدها نفر از دیگر کسانی که زمانی به نظام ولایت فقیه دل بسته بودند اکنون در صف کوشندگان دموکراسی قرار دارند. ماندن این شخصیت های پرتوان و پرکار در مواضع قبلی شان جز تقویت استبداد دینی و تضعیف دموکراسی نتیجه ای نمی توانست داشته باشد.

چرا خواهان افشاگری در باره انقلاب فرهنگی شدم؟

ماجرا از این قرار است که من به هنگام انقلاب فرهنگی، در سال 1359، عضو هیأت علمی دانشگاه شیراز بودم و علوم سیاسی درس می دادم. در جریان بسته شدن دانشگاه ها پاکسازی شدم و تلاشهایم برای بازگشت به دانشگاه به جایی نرسید. در سال 1365، پس از حدود شش سال دوندگی و اعتراض به اخراجم از دانشگاه شیراز، برای مصاحبه به شورای عالی انقلاب فرهنگی دعوت شدم و در مصاحبه ای که دو سه دقیقه بیشتر طول نکشید با پرسشهای زیر رو به رو شدم: آیا، به هنگام تحصیل در آمریکا، دوست دختر (معشوقه) داشته ام؟ آیا هرگز مشروب یا گوشت خوک خورده ام؟ از کدام مرجع تقلید پیروی می کنم و در سال گذشته چند بار به رساله اش رجوع کرده ام؟ و نظرم راجع با اشغال لانه جاسوسی توسط دانشجویان پیرو خط امام چیست؟

چند روز بعد از این بازجویی، شورای انقلاب فرهنگی، طی نامه ای، به من اطلاع داد که وقتی که تحقیقاتش در باره من تمام شود با من تماس خواهد گرفت. اما با آن که 28 سال از آن مصاحبه ی کذایی گذشته است ظاهراً تحقیقات شورای انقلاب فرهنگی تمام نشده است چون هنوز کسی با من تماس نگرفته است.

من، به دلیل تأثیر ویرانگری که انقلاب فرهنگی بر زندگی ام و زندگی دانشجویانی که دوستشان داشتم و نیز بر وضعیت علم و فرهنگ در ایران گذاشته است همواره اشتیاق زیادی برای دانستن حقایق مربوط به آن داشته ام. به گمانم تمام کسانی که به نوعی قربانی حادثه شومی می شوند می خواهند بدانند که چطور آن بلا بر سرشان آمده است.

چرا آقای محمدی؟

من به این دلیل از آقای محمدی خواهان اطلاع رسانی در باره انقلاب فرهنگی شدم که گمان می کردم که ایشان دارای اطلاعات دست اولی در این باره است و چون دلبستگی اش را به نظام اسلامی از دست داده است دلیل کمتری برای توجیه یا تحریف این فاجعه ی فرهنگی دارد.

آقای محمدی در مقاله ای درباره انقلاب فرهنگی نوشته بود: «شب انقلاب فرهنگى بوى الرحمن دانشگاه بلند بود. خودمان با دست خودمان داشتيم درِ دانشگاهى را كه درش تازه متولد شده بوديم مى ‏بستيم. قرار شد ما برويم مهندسى شماره 2. قفل و زنجيرهايى تهيه شده و آماده بود. با بچه‏هاى شهر هماهنگ شده بود كه بيرون دانشگاه جمع بشوند و نگذارند ديگر گروهها به دانشگاه حمله كنند. دوستان مى ‏گفتند يك جريان سراسرى است كه هماهنگ عمل مى‏كند. گويى ميان انتخاب دنيا و آخرت گير كرده باشم. ميان دانشگاه رؤيايى يك جوان 20 ساله … از یک سو و انجام وظيفه ايدئولوژيك تعطيل دانشگاهى كه مقرّ گروههاى رقيب شده بود و هيچ جايش اسلامى نبود.» (مجید محمدی، یادهای دانشگاه شیراز، http://www.mghaed.com/lawh/u/shiraz.memoirs.2.htm#3)

اما مقاله اقای محمدی که با نثری فاخر و دلنشین نوشته شده است کلّی و سربسته است و ابعاد این فاجعه ی ملی را روشن نمی کند. آقای محمدی روشن نکرده است که چند نفر در این ماجرا شرکت داشتند و چه کسانی آنها را رهبری می کردند. روشن نیست که «بچه های شهر»، که قرار بود با حضور در بیرون دانشگاه مانع گشودن درهای دانشگاه توسط مخالفان انقلاب فرهنگی بشوند، چه کسانی و چند نفر بودند و چه سلاح هایی در اختیار داشتند. به نقش سپاه پاسداران، کمیته ها و روحانیون شیراز هم اشاره ای نشده است.

چندی بعد در مقاله ای از اکبر گنجی خواندم که «در شیراز، به گفته‌ ی مجید محمدی، جلسات تعطیل کردن دانشگاه در منزل محسن کدیور تشکیل می ‌شد. در آن جلسات محسن کدیور، عطاء الله مهاجرانی، مجید محمدی، ابراهیم نبوی، توفیقی (وزیر فرهنگ و آموزش عالی خاتمی)، کوچک زاده (نماینده‌ی مجلس فعلی)، کریم شورانگیز (استاندار کهکیلویه و بویر احمد در دوران محمد خاتمی) و… شرکت داشتند.» (اکبر گنجی، ارکان انقلاب فرهنگی، اندیشه زمانه. http://zamaaneh.com/idea/2010/06/post_733.html)

ابراهیم نبوی هم که در دانشگاه شیراز با آقای محمدی دوست و همدوره بود در ستایش از او نوشته بود که «مجید محمدی هم از همان بسیار باهوش ها بود، از آن نابغه های ریاضی و مهندسی که با محسن کدیور رفتند قم طلبه بشوند.» ابراهیم نبوی، کوچک زاده و دعواهای جناحی، http://efsha.squarespace.com/blog/2013/11/4/869732927731.html

برداشت من این بود که چنین آدم با استعدادی که به اندازه ای به نظام اسلامی متعهد بوده که حوزه را به دانشگاه و طلبگی را به دانشجویی ترجیح داده است نمی توانسته یک دانشجوی حزب اللهی معمولی باشد. او کسی نبوده است که قفل و زنجیری به دستش بدهند تا دری را ببندد و از آن نگهبانی کند تا مخالفان انقلاب فرهنگی نتوانند از آن در به دانشگاه وارد شوند. برداشت من این بود که ایشان از رهبران دانشجویان حزب اللهی دانشگاه شیراز بوده و در نتیجه باید اطلاعات گسترده ای درباره ی انقلاب فرهنگی و بستن دانشگاه شیراز داشته باشد.

من این مطالب را در ذهن داشتم و امیدوار بودم که روزی از آقای محمدی اطلاعات بیشتری در باره بستن دانشگاه شیراز کسب کنم. هفته پیش، به هنگام نوشتن مقاله «مجید محمدی و صدای آمریکا»، با مقاله ایشان با عنوان «مدیران مسئول و سردبیرانی که مرا حذف کردند» رو به رو شدم و بی اختیار به یاد حذف خود و استادان و دانشجویان دانشگاه شیراز افتادم. از این رو در پایان مقاله ام از ایشان خواستار افشاگری درباره حذف استادان و دانشجویان دانشگاه شیراز شدم.

واکنش آقای محمدی

آقای محمدی در واکنش به خواهش من نوشتند: «آقای سهیل روحانی در پایان مطلب برای سلب مشروعیت از بحث من در باب آزادی بیان و ضرورت خصوصی سازی بخش فارسی صدای امریکا به اتهام بیهوده و نادرست نقض آزادی‌ها و حقوق دیگران توسط من متمسک شده است. اگر قرار بود به روش آقای روحانی و برخی دیگر از اسلامگرایان و چپگراها عمل کنم به سوراخ کردن تاریخ پرداخته و سوابق سهیل روحانی را بیرون می کشیدم و به جای پاسخ به سخنان وی برایش اتهامی بر می ساختم.» (یک بار دیگر بخش فارسی صدای امریکا، مجید محمدی)

پاسخ من به آقای محمدی

آقای محمدی عزیز:

اول این که نقدی که من بر دیدگاه شما در باره خصوصی سازی بخش فارسی صدای آمریکا نوشتم از خواهشی که در پایان مقاله ام از شما کردم مستقل است. شما هم بهتر است که به هر کدام مستقلاً بپردازید.

دوم این که من هم مثل شما طرفدار آزادی بیان هستم و دقیقاً به دلیل پایبندی ام به آزادی بیان در جریان انقلاب فرهنگی پاکسازی شدم.

سوم این که من شما را به «نقض آزادیها و حقوق دیگران» متهم نکردم. این برداشت خود شما از نوشته من است. اما به فرض هم که چنین اتهامی به شما زده شود چرا فکر می کنید که این اتهام «بیهوده و نادرست» است؟ آیا شرکت در توطئه ای به نام انقلاب فرهنگی که به کتک خوردن هزاران دانشجو، تعطیلی دانشگاه، و تصفیه گسترده استادان و دانشجویان دگراندیش انجامید مصداق روشن «نقض آزادیها و حقوق دیگران» نیست؟

چهارم این که هیچ انسان منصفی نمی تواند کاسه و کوزه بسته شدن دانشگاه شیراز را بر سر جوان حزب اللهی 20 ساله ای به نام مجید محمدی بشکند. اما شما در دوره حساسی از تاریخ ایران و تاریخ دانشگاه شیراز عضو برجسته ی انجمن اسلامی دانشگاه شیراز بودید و مسلماً می توانید با انتشار اطلاعاتی که در باره اعضا و عملکرد این انجمن به هنگام انقلاب فرهنگی دارید برخی از زوایای تاریک تاریخ ایران را روشن کنید.

سهیل روحانی

10 اکتبر 2014

———————–
يادهاى دانشگاه شيراز-2

زهرا امان پور

حسام الدين عارف كشفي

مجيد محمدي

ثمينا يزدان دوست

محمد قائد

3

آخر ِ بازى‏

مهندس مجيد محمدى‏

دانشجوى برق و الكترونيك ( 64 ــ 1357)

هنوز نيامده، يك ترم دانشگاهى سرِ زا رفت. يك ماهى بود كلاس مى‏رفتيم كه دانشگاه تعطيل شد. پس از شور و هيجان بهمن 57 بود كه دانشگاه اعلام ثبت نام كرد. با 20 واحد شروع كردم. بچه‏هاى سال‏بالا مى‏گفتند براى ثبت نام بايد جنبيد چون هر درس را چندين استاد عرضه مى‏كنند. و ذهن ما بايد مثل ذهن مسئول ثبت‏نام خوب كار مى‏كرد تا همه ساعات واحدها درست پشت هم قرار بگيرند. همه كلاسهاى دانشجويان مهندسى در سال اول در محل دانشكده ادبيات و علوم برگزار مى‏شد و همه سال اولى‏ها با هم بودند؛ در بعضى درسها مثل شيمى و آزمايشگاه شيمى و ادبيات فارسى بيشتر، و در برخى ديگر مثل رياضيات و فيزيك كمتر. اگر هم ساعتى خالى مى‏ماند چندين گزينه در برابر داشتيم: سالن پينگ‏پنگ كه براى همه ميز داشت؛ كتابخانه ملاصدرا كه آن موقع هزار نشريه انگليسى زبان را مشترك بود؛ بوفه كه در آن انواع و اقسام حشرات‏الارض دور هم جمع مى‏شدند و از هر درى سخن مى‏گفتند و مى‏شد كتابهاى دست دوم بچه‏ها را آن‏جا خريد؛ سرزدن به بچه‏هاى سازمان دانشجويان مسلمان در اتاقكى كه تازه تحويل گرفته بودند؛ يا نشستن كنار فواره حوض فلكه عشاق روبه‏روى بخش زبان.

در ساعتهاى خالى ميان درسها مى‏شد در كلاسهاى ديگر شركت كرد: علم سياست، نظريه‏هاى جامعه‏شناسى، نجوم و خيلى درسهاى ديگر. هنوز آن‏قدر در سياست و سازمان دانشجويان قاطى نشده بودم كه وقت اين كارها را نداشته باشم. اما به فاصله يك ماه آن‏قدر قاطى شديم كه عيد نتوانستم برگردم تهران. ده روز اول رفتيم كوه و كمر منطقه درودزن براى تبليغ رفراندم جمهورى اسلامى و دو سه روزى هم درگير مقدمات انتخاب بوديم؛ روز انتخابات هم سر صندوق. هرچه جلوتر مى‏رفتيم رقابت ميان گروههاى سياسى شديدتر مى‏شد و ما بايد هم وقت بيشترى براى فعاليتهاى سازمان مى‏گذاشتيم و هم وقت بيشترى براى مطالعه تئوريك. كم‏كم كتابهاى ديگر ”دكتر“ (كه در آن روزگار فقط به على شريعتى اطلاق مى‏شد) مثل تاريخ اديان يا اسلام‏شناسى به دستمان مى‏رسيد. انبوهى از مجلات و نشريات و روزنامه‏ها هم منتشر مى‏شد كه نمى‏شد هيچ كدام را واگذاشت. استادها هم راه خودشان را مى‏رفتند؛ برخلاف روزگار اخير و دانشگاههاى دبيرستان‏شده، از جزوه خبرى نبود: فقط تكست. هر جلسه سى چهل صفحه مى‏رفتند جلو؛ هم بايد مى‏خوانديم، هم مسئله حل مى‏كرديم، هم گزارش آزمايشگاه مى‏نوشتيم و هم هميشه آماده مى‏بوديم براى كويز؛ به‏علاوه دو تا امتحان ميدترم و يك فاينال. ديگر دو ماه به دوماه هم وقت نمى‏كردم حتى يك تلفن به خانه بزنم. تازه داشت آثار تئوريك جريانهاى سياسى پشت هم چاپ مى‏شد. بهترين ويترين آثار تئوريك گروههاى چپ بساط كتابفروشى يك دختر هميشه سياه‏پوش فدايى خلق با موهاى طلايى بود كه روزى چند ساعت جلوى دكه روزنامه‏فروشىِ نزديك حافظيه مى‏نشست زمين و سرش را مى‏كرد در دنياى آرمانى ماركسيسم كه فقط در كتابها پيدا مى‏شد.

نمايش قلعه حيوانات را بچه‏هاى كانون فيلم كه سه‏تايشان مذهبى و سه‏تا چپ بودند در سالن دانشكده پزشكى ترتيب دادند و هفته بعد، دكتر ژيواگو. عموم بچه‏هاى چپ اين فيلمها را تحريم كردند.

شب انقلاب فرهنگى بوى الرحمن دانشگاه بلند بود. خودمان با دست خودمان داشتيم درِ دانشگاهى را كه درش تازه متولد شده بوديم مى‏بستيم. قرار شد ما برويم مهندسى شماره 2. قفل و زنجيرهايى تهيه شده و آماده بود. با بچه‏هاى شهر هماهنگ شده بود كه بيرون دانشگاه جمع بشوند و نگذارند ديگر گروهها به دانشگاه حمله كنند. دوستان مى‏گفتند يك جريان سراسرى است كه هماهنگ عمل مى‏كند. گويى ميان انتخاب دنيا و آخرت گير كرده باشم. ميان دانشگاه رؤيايى يك جوان 20 ساله با كتابخانه‏هاى فعال، زمين چمن باغ ارم كه گاه دور آن مى‏دويدم، آزمايشگاههاى فعال بخش شيمى، زمين تنيس دانشكده مهندسى كه تازه يك راكت براى آن خريده بودم، دهها كلاس جنبى كه در آنها شركت مى‏كردم، فلكه عشاق با هزاران گل اطلسى و هميشه بهارش، صندوق پستى‏ام در دانشكده ادبيات، خوابگاه شيروانى‏دار خيابان هدايت و آن جوان فدايى هم‏اتاقم كه برايم آوازهاى كردى مى‏گذاشت و من صبحها برايش نماز مى‏خواندم از يك سو، و انجام وظيفه ايدئولوژيك تعطيل دانشگاهى كه مقرّ گروههاى رقيب شده بود و هيچ جايش اسلامى نبود.

انقلاب فرهنگى پرتم كرد به دنيايى ديگر. در اين پرتاب، همه تعلقات گذشته از كف رفت: راكت تنيس را در خوابگاه هدايت در چند روزى كه ما در دانشگاه بست نشسته بوديم بردند؛ دوچرخه كورسى نازنين، يك شب جلو يك نمايشگاه عكس از كف رفت. دانشگاه در عرض چند روز پت‏پت كرد و خاموش شد و ما، حدود چهار صد پانصد نفر آدم فعال سياسى كه در دو انتخابات به طور فعال شركت كرده بوديم و حالا مثلاً دو تا نماينده در مجلس داشتيم، رجعت كرديم به زندگى صوفيان سده‏هاى ششم و هفتم كه حتى غذايمان هم از خانه‏هاى مردم مى‏آمد و شبها مثل ساردين در يك ساختمان كوچك كنار هم دراز مى‏كشيديم.

در اين دنياى جديد دو كار پيش پاى ما بود: خودسازى و فعاليت سياسى در مقياسى بزرگتر، يعنى جامعه. سخنرانيها و فعاليت در سطح شهر براى بسط معارف و فرهنگ اسلامى آغاز شد. هر يك از ما هفته‏اى چند جلسه يا كلاس در بازار يا مدارس يا ادارات داشت. به موازات اين فعاليتها، درسهاى مذهبى آغاز شد كه در همان حد روحانيون شهر محدود نماند و با چند نفر ديگر سر از قم درآورديم: يك هجرت علمى. آخرين جملات پدر محسن كديور، روزى كه مى‏خواستيم عازم قم بشويم، حكايت از نوعى شور و حال در اطرافيان داشت كه گويى دارند ما را به شهر مبعوثان براى برانگيخته شدن دوباره مى‏فرستند.

تنها تعلق خاطرى كه در شيراز مى‏ماند رابطه ابترى بود با يك دختر دبيرستانى كه هفته‏اى يك بار به كتابخانه سازمان دانشجويان مسلمان سر مى‏زد و من ندانسته و نشناخته از طريق يكى از خواهران از او خواستگارى كردم.

بار اولى كه از جبهه بر مى‏گشتيم، يك راست رفتم كوچه پشت باغ ارم. زنگ را كه به‏صدا درآوردم خودش در را باز كرد. محمدِ سه‏ماهه در بغلش بود. با موى كوتاه و لباس بسيجى خاك‏آلود كه مرا ديد باور نمى‏كرد خودم هستم. وقتى گفته بودم مى‏روم جبهه، باور نكرده بود. فكر مى‏كرد مى‏خواهم از دست او و بچه فرار كنم. پس از زايمان و قبل از رفتن من به جبهه هم حاضر نشده بود بيايد در خوابگاه زندگى كند. با نوعى التماس از او خواستم لباسهايش را بپوشد تا با هم برويم. گفت ”باش اونجا، خوبه.“ يك راست رفتم ترمينال و بليت گرفتم براى تهران. ديگر آن‏جا كارى نداشتم. همه واحدهايم از هستى ساقط شده بودند. مى‏دانستم تهران هم نمى‏توانم دوام بياورم.

پس از دو سال مقاومت، در ساعت 10 و 17 دقيقه سيزدهم اسفند ماه يكهزار و سيصد و شصت و سه در دادگاه خانواده شيراز از من جدا شد و بچه‏مان را بى‏هيچ احساس مشهودى به دستم داد تا با خانواده‏اش به خارج برود.

بازگشتم به زندگى رياضت‏جويانه دانشجويى. كم‏كم از فعاليتهاى سياسى دانشجويى كنار كشيدم، چون فعاليت مستقل مدام دشوارتر مى‏شد و نسل تازه‏اى هم بود كه مى‏شد كارها را به آن واگذاشت. توان و انگيزه بيشترى داشتند براى مقابله با انجمنهاى اسلامى كه هر روز از طرف يكى از روحانيون شهر در دانشگاه منصوب مى‏شدند. هر ترم بيست واحد رسمى به علاوه ده تا پانزده واحد غير رسمى. از دروس جامعه‏شناسى تا زبان آلمانى و فرانسه. در كنارش هم استفاده از نوارهاى درسى قم با دو سه نفر از دوستان درسهاى طلبگى را مباحثه مى‏كرديم. مغنى و مطول را كه نيمه‏كاره در قم رها كرده بودم همين طورى به پايان رساندم.

زندگى دانشجويى در شيرازِ سالهاى 64 ـ 61 خلاصه مى‏شد در چهار ساعت كلاس ميان 8 تا 12، يك ساعت كلاس ميان يك تا دو بعدازظهر، سه ساعت كارگاه يا آزمايشگاه ميان 2 تا 5 بعدازظهر و 5 ساعت مطالعه و حل مسئله و تهيه گزارش آزمايشگاه در كتابخانه از 11ـ6 شب. ساعات مطالعات غير درسى يا جمعهاى دانشجويى، هر ساعت خالى بود ميان اين ساعتها. عموم بچه‏هاى هم دوره جذب نهادهاى انقلابى مثل سپاه، جهاد يا ادارات ديگر شده بودند و با كمك هزينه آن سازمانها زندگى‏شان را مى‏گذراندند. اما من از هر گونه وابستگى رها شده بودم. در ايام تعطيل هم به مطالعات فلسفى مشغول بودم.

مهاجرت استادان پس از يك دوره توقف در اين سالها دوباره آغاز شد. تا سال 63 بخش برق كه در سال 57 بيست و سه نفر عضو هيئت علمى در سطح دكترا داشت، به دو نفر كادر هيئت علمى در اين سطح رسيد. آنها هم دنياى تازه‏اى را كه ما درست كرده بوديم دوست نداشتند و به زندگى به چشم ديگرى نگاه مى‏كردند. تأسف دانشگاهى گلخانه‏اى را مى‏خوردند در كشورى كه ده كيلومتر آن طرف‏تر گروهى از مردم در هزاره سوم تاريخ بشر زندگى مى‏كردند. آنها مهاجرت مى‏كردند به هزاره خودشان، اما ما ميان اين هزاره‏ها معلق بوديم. در هزاره ششم صبحها يكى دو ساعت مى‏رفتم اتاق كامپيوتر. تازه عناصرى از اين هزاره به شكل كامپيوتر شخصى جاى آن كامپيوترهاى عظيم آى.بى.ام را گرفته بودند. اما چند سالى ميان كتابهاى درسى ما و هزاره ششم فاصله افتاده بود.

آزمايشگاهها، كتابخانه‏ها و كارگاههاى وارداتى به هزاره ششم تعلق داشتند با آدميانى از هزاره‏هاى پيش كه ميان آنها گام بر مى‏داشتند.

در هزارۀ چهارم، شبهاى جمعه مى‏رفتيم چشمه على، با يك كترى سوخته، چند پر چاى و كمى خرما. قطره‏قطره از چشمه آب جمع مى‏كرديم توى كترى و بساط چاى راه مى‏انداختيم. چشمه على تا خوابگاه ارم به گامهاى مردانه 45 دقيقه راه بود. گاه دو نفرى و گاه دويست نفرى. هركس مى‏خواست مى‏آمد. حرفهاى آن شبها هم به همان هزاره تعلق داشت.

در هزارۀ پنجم مى‏نشستيم در نمازخانه دانشكده كنار ابراهيم و الفيه‏ى ابن مالك را براى يكديگر تفسير مى‏كرديم. شفاى ابن سينا را زير و رو كرديم، رسالۀ‌ قشريه را صفحه‏به‏صفحه مرور مى‏كرديم و شرح شمسيه را بر تهذيب الاصول ترجيح مى‏داديم.

در هزارۀ سوم به سراغ احساسات كپك‏زده خويش مى‏رفتيم. مى‏ايستاديم كنار رودخانه خشك، روى زمين تنيس سابق دانشكده و پرنده‏هاى مهاجرى را كه روى ديواره كنار رودخانه بالا و پايين مى‏پريدند تماشا مى‏كرديم.

در سال 1359، پس از انقلاب فرهنگى، در يك اقدام انقلابى 94 تن از استادان دانشگاه شيراز را اخراج كردند. اخراجيها همه فارغ‏التحصيلان دانشگاههاى آمريكا بودند و به‏سرعت جذب محيط دانشگاه سابق خود شدند. اين اقدامات انقلابى در مورد دانشجويان سختگيرانه‏تر بود چون خود دانشجوها همين كارها را مى‏كردند. بسيارى از آن تصفيه‏گرانْ خود سالها بعد در مجموعه مديران كشور تصفيه شدند. انقلابْ نخست ضدانقلاب را خورد و سپس انقلاب را.

اولين بار بود كه به اتاق رياست دانشكده وارد مى‏شدم. رئيس انقلابى دانشكده لم‏داده بود توى صندلى چرمى وَك و ولمَش. حرفهايمان را زديم اما مقام رياست سر سازگارى نداشت. كار بالا گرفت و حرفهايى ردوبدل شد كه مى‏تواند هر دانشجويى را به كميته انضباطى و محروميت موقت يا دائم از تحصيل بكشاند. رياست محترم ما را موانع پيشبرد علم تلقى مى‏كرد و ما او را مانع پيشبرد اهداف انسانى؛ او ما را به درس‏خوانى بيشتر فرا مى‏خواند و ما او را به وقت‏گذارى بيشتر در دانشكده؛ او ما را به عدم دخالت در مديريت دعوت مى‏كرد و ما او را به عدم دخالت در امور مربوط به دانشجويان؛ او ما را به درس گرفتن از تاريخ فرا مى‏خواند و ما او را به درس گرفتن از مديران گذشته؛ او ما را به كميته انضباطى تهديد كرد و ما او را به…

اول دفترچه‏هاى پاسخ توزيع شد و بعد سؤالات. امتحان مثل خيلى ديگر از امتحانات با كتاب باز انجام مى‏گرفت. استاد زمان پايان امتحان را اعلام كرد و رفت توى دفتر كارش. به يكى از بچه‏ها هم سپرد كه پاسخها را از زير در اتاقش بفرستند به داخل. اين كار هميشه در دانشگاه معمول بود. چند دقيقه كه گذشت گفتگو ميان دو تن از دانشجويان براى مشورت در باب سؤالات بالا گرفت. بقيه بچه‏ها آن‏قدر به آنها چشم غره رفتند كه دست برداشتند.

تابستان 58 از آن تابستانهاى جهنمى بود. آفتاب شيراز جزغاله مى‏كرد و، برعكس، سايه‏اش تومانى صنار توفير داشت. شش واحد گرفته بودم. بيشترْ كسانى مانده بودند كه مى‏خواستند درس بخوانند. شور و هيجان سياسى بهار افول كرده بود. دخترك فدايى بساطش را جمع كرده بود و اثرى از آثارش نبود. جاى او را دو تا پيكارى گرفته بودند كه ظاهراً اهل درس و كلاس نبودند. از صبح تا عصر پلاس بودند كنار كتابهايشان. هنوز بساط اتاقك‏سازى در دانشكده‏ها راه نيفتاده بود و جماعت آواره بودند.

از در كلاس كه آمدم بيرون ديدم صدها مرد و زن كه بسيارى‏شان دانشگاهى و دانشجو نبودند دستهاى همديگر را گرفته بودند و سرود مى‏خواندند. ظاهراً يكى از كادر مركزى‏شان از تهران آمده بود. شعارها همه هيجان‏انگيز بود و جمعيت محكم پا مى‏كوبيد. خشونت و معصوميت در هم مى‏آميخت. رسول مى‏گفت احتمالاً ميتينگ پيشرس انتخاباتى است. از بلندگو يكى از سرودهايى كه تازه ساخته بودند پخش مى‏شد. موسيقى در خدمت واژه‏هايى بود كه از ما حركت و وفادارى مى‏خواست. اما ”وفادارى به چه” را مبهم مى‏گذاشت.

عصر با دو سه تا از بچه‏هاى كشاورزى قرار گذاشته بوديم برويم باجگاه. يكى‏شان محصول توت فرنگى داشت. دو سه بارى كه با اتوبوس سر راه اصفهان‏شيراز از آن‏جا رد شده بودم در عالم خواب سير مى‏كردم. باورم نمى‏شد يك دانشكده مى‏تواند اين قدر بزرگ باشد. دهها هكتار زمين كشاورزى. تازه آن طرف جاده هم دانشكده دامپزشكى بود. فورى زديم به آب. استخرش از استخر پزشكى بزرگتر بود و به اندازه استخر ارم. اما با آفتابى تندتر و گزنده‏تر. در عرض چند دقيقه ميتينگ و نامزدهاى انتخاباتى مجلس اول و سرودهاى انقلابى تبخير شدند. آب خنك استخر همه را دشارژ كرد. بعد دراز كشيديم زير سايه‏روشن يكى از بيدها. اين همان خورشيدى بود كه ميليونها سال داشت مى‏تابيد و كارى به كار آدمهاى جورواجور نداشت. يكى از ده ستاره در ميان ده كهكشان شناخته شده.

در جشن فارغ‏التحصيلى دوباره برگشته بوديم به روز اول ورود به دانشگاه. اما ديگر اين‏جا عده‏اى از دانشجوهاى سال بالاى سياسى در كمين ما نبودند تا با دادن چند روز جا در خوابگاه آنها بشويم سمپات گروه و دسته‏شان. اينجا سياست در پرانتز قرار داشت و همه صحبتها از مهندسان صفر كيلومتر برق و الكترونيكى بود كه از دانشجوهاى سال صفرى به سال صفر زندگىِ كارى‏شان ارتقا پيدا كرده بودند. همه استادان بخش، معاون آموزشى دانشكده و رئيس سابق‏الذكر دانشكده حضور داشتند. صلح و صفا بر همه گفتارها حاكم بود. تنها دختر پنجاه‏وهفتى‏هاى برق و الكترونيك هم حضور داشت، مثل بقيه دوره‏هاى اين رشته كه هميشه يك دختر بود و چهل تا عزب‏اوقلى. در هيچ دوره‏اى نبايد موقع فارغ‏التحصيلى اين همه متأهل داشته باشند. پنجاه شصت درصدشان زن و بچه داشتند.

گرچه غذاى سلف‏سرويس در طول سه‏چهار سال از چند جور غذا و سالاد و دسر رسيده بود به نان و پنير و خيار يا آش‏ماست خالى، اين يك شب را دانشكده سنگ تمام گذاشته بود. مثل آن سالها. بچه‏ها هم همه لباس پلوخورى داشتند با عطر و ادوكلن و مخلّفات.

زودتر از بقيه زدم بيرون. با يكى از بچه‏هاى بخش فيزيك كه در رصدخانه دانشگاه كار مى‏كرد قرار گذاشته بوديم. مى‏گفت در آن شب مى‏شود يكى از ستاره‏هاى دنباله‏دار را ديد. ستاره ما در دانشگاه دنباله‏دار نبود و خيلى زود خاموش شد. حالا مى‏رفتيم ستاره‏اى در چند ميليون كيلومترى زمين را كه هرگز نمى‏خواست خاموش شود ببينيم.

برگ تصفيه‏حساب پر شده بود از مُهر. مُهر كتابخانه دانشكده خودمان و دانشكده ادبيات و علوم، كه ما بدهى به آنجاها نداريم؛ مُهر اداره خوابگاهها كه اتاق را تحويل داده‏ايم؛ و مُهر چند تا اداره ديگر. همه مُهرهاى ”باطل شد“ براى خواندن فاتحه ما. برگه را همراه كارت دانشجويى دادم به يكى از كارمندهاى اداره خدمات. رفت و پرونده آب‏كشيده ما را آورد. سال گذشته سيل رودخانه خشك همه پرونده‏ها را در زيرزمين خوابگاه قدس خيسانده بود. يك مهر باطل شد ديگر خورد روى همه مُهرها و ما از حيثيت دانشجويى ساقط شديم. دوباره شدم آدم سابق سال 57 اما با كلى غم‏غربت و ذهنى مملو از مايعات ذخيره شده‏اى كه از سرچشمه‏هاى دوردست مى‏آمد. خود سرچشمه‏ها گم شده بود و همه آن هفت سال مثل يك چرت گذرا سر كلاس يك تا دو بعد از ظهر در ترم تابستانى به‏نظر مى‏آمد.

———————–
ابراهیم نبوی – کوچک زاده و دعواهای جناحی

نسل ما نسل جالبی بود. از میان بچه های یک اتاق چهار نفری خوابگاه دانشگاه حالا یکی شان که چپ بود و از دانشگاه اخراج شد، رفته است کانادا و دکتر متخصص است، یکی شان در جنگ کشته شد، یکی شان نویسنده است و بعد از چند بار زندانی شدن حالا در اینجا دارد برای شما می نویسد و یکی هم رفت توی جهاد سازندگی و حالا شده نماینده مجلس. اما در میان بچه های شیراز یک حداقلی از هوش وجود داشت که بعضی از بچه ها به کم داشتن آن مفتخر بودند
نیره اخوان جزو بچه های دانشکده بود که همیشه در هر جمع بچه مسلمان دیده می شد، معروف بود که در یک جلسه سه ساعته حتی یک کلمه هم حرف نمی زند، حرف هم که می زد همه می خندیدند، بعدا شد زن حسن کامران از بچه های دانشگاه تبریز که سربازی را در شیراز می گذراند و بعد از انقلاب سر از سیاسی عقیدتی ارتش درآورد و بعدا حسن کامران و نیره اخوان هر دو نماینده مجلس شدند. نیره در تمام دانشکده به عنوان سمبل هیچ مطرح بود. جالب است که پپه ترین بچه های دانشکده رفتند به بالاترین موقعیت ها در جناح راست.

محسن کدیور جزو باهوش ترین ها بود، دانشجوی مهندسی که با معدل 19.86 از دبیرستان دانشگاه فارغ التحصیل شد و از همان هجده سالگی نویسنده بسیار قابلی بود، بیانیه های بسیاری از مراجع و مجتهدین را در دوره انقلاب در شیراز محسن کدیور می نوشت. مجید محمدی هم از همان بسیار باهوش ها بود، از آن نابغه های ریاضی و مهندسی که با محسن کدیور رفتند قم طلبه بشوند، حالا محسن کدیور یک روحانی بزرگ و سرشناس مبارز است و مجید محمدی یک نویسنده که تا می تواند علیه روحانیت و قم و طلاب می نویسد، لابد در قم به این شناخت رسیده است.

در دانشگاه شیراز بسیاری از بسیار باهوش ها یا شدند چپ های اخراج شده، یا مثل عباس نخعی رفتند با مجاهدین خلق و در درگیری نظامی کشته شدند، یا شدند مثل محسن کدیور و مجید محمدی و عطاء الله مهاجرانی و مصطفی معین و سروکارشان با زندان افتاد و مبارزه کردند برای آزادی، اما تعدادی خنگ عقب مانده هم داشتیم که از قضای روزگار اینها از همه بیشتر به قدرت نزدیک شدند. یکی از این عقب مانده ها موجودی بود به نام مهدی کوچک زاده که ما به او سعید می گفتیم.

مهدی کوچک زاده، بچه پرروی هیز دانشکده ما

من سیدابراهیم نبوی نادان در سال 1356 یکی از کارهایم که حالا مثل سگ از آن پشیمان هستم این بود که بچه سوسول های بی تفاوت به سیاست را نصیحت کنم و بکشانم به فعالیت انقلابی و سیاسی و کتاب های دکتر شریعتی را بدهم بخوانند، دستم بشکند الهی! این مهدی کوچک زاده از آن بچه پولدارهای سوسول دختر باز دانشکده کشاورزی بود که یک روز در حال خراب کشف اش کردم. احساس نجات بشر فاسد به من دست داد و مخش را حسابی زدم. یواش یواش از آن کارهای بد دست ورداشت و گاهی کتاب می خواند و بتدریج انقلابی و نسبت به مسائل سیاسی فعال شد، اما تا بعد از انقلاب هم به سختی می شد از فضای سوسولی دانشکده درش آورد. بعد از انقلاب شجاعتش گل کرد و همراه شد با بقیه بچه های دانشگاه و دست از خوردن زهرماری هم برداشت، بشکند این دست که نمک ندارد. ای داور نبوی! آبت نبود، نانت نبود، چی بود که یک موجودی را که می شد یک معلم دبستان خوب شود کاری کردی که به چنین جانوری تبدیل شد؟

بعد از انقلاب مهدی کوچک زاده که در رشته خاکشناسی دانشکده کشاورزی درس می خواند،مدتی رفت جهاد سازندگی. همیشه تلپ بود در سازمان دانشجویان مسلمان و همیشه هم در هر جلسه ای وقت می گرفت تا حرف بزند، بچه ها هم چون می دانستند چه درفشانی می خواهد بکند، معمولا به او وقت نمی دادند، این اصطلاح جا افتاده بود که باز کوچک زاده می خواد حرف بزنه، و این آغاز فاجعه بود.در همان جهاد سازندگی بود که اینقدر خنگ بازی در آورد که بچه ها برای اینکه از سر بازش کنند فرستادندش برای پشتیبانی جنگ. رفت و در همانجا از بخت بد مجروح شد و برگشت. یک پایش را از دست داد. آن روزها دو فرزند داشت و تازه زندگی را شروع کرده بود.

بالاخره یک روز آمد به خانه ما، بدجور بریده بود. احساس می کرد سرش را در جنگ کلاه گذاشته اند و الکی الکی پایش را از دست داده است، بچه ها تلاش کردند تا از این حال درش بیاورند، بدجور بریده بود. تا بالاخره بورس گرفت و رفت هلند و در همان رشته خاکشناسی درسش را با پول وزارت جهاد به عنوان جانباز جنگ خواند و برگشت. وقتی برگشت زندگی در هلند عقلش را سرجا آورده بود. بچه پرروی دانشکده راه ورود به قدرت را پیدا کرد. رفت به جهاد دانشگاهی و از آنجا وارد فرمول الله کرم و احمدی نژاد شد. مطابق این فرمول شما اگر پررو باشید و یک مدرک دانشگاهی هم داشته باشید و یک چفیه هم روی دوش تان بیندازید می توانید تمام مشکلات زندگی تان را حل کنید.

اوایل دهه هفتاد بود، من مسوول غرفه گل آقا در نمایشگاه بین المللی کتاب بودم که یک باره دیدم این بچه پررو با آن چشم های زاغول هیزش که همیشه خدا در دانشکده باید کنترلش می کردی، دارد به من نگاه می کند. آمد نزدیک و گفت: توی ضدانقلاب هم در گل آقا علیه نظام هنوز فعالیت می کنی؟ من هم مثل امروز کمی عصبانی بودم، گفتم: هر کی گفت نون و پنیر، تو یکی سرتو بذار و بمیر، بشکنه این دست که نمک نداره، خوبه من بالا و پائین تو دیدم. مرتیکه خوبه من عرق خوری و دختر بازی ات رو دیدم( در اینجا از همه عرق خور های عزیز و دختر باز های محترم عذر می خواهم، علت اینکه این حرف ها را به او زدم این بود که خیلی جانماز آب می کشید) او هم رفت و به راهی که داشت ادامه داد.

می گوید: هر که گریزد ز خراجات شهر، جورکش غول بیابان شود. من خیلی آدم احمقی بودم که این بچه پرروی نادان را از یک زندگی معمولی که در آن می توانست حداقل یک معلم ریاضی خوب در دبستان یا مدرسه راهنمایی شود به طرف سیاست کشیدم، من از خبرنگار شرق هم از طرف این بچه پررو عذر می خواهم. واقعا عذر می خواهم.

امروز خواندم که بچه پرروی دانشکده ما یعنی مهدی کوچک زاده با یک خبرنگار روزنامه شرق درگیر شده، من از آن خبرنگار عذر می خواهم، این تازه روز خوبش است، قبلا گاز هم می گرفت.

ابراهیم نبوی

No responses yet

Oct 10 2014

بی‌خبری مطلق از زندانی سیاسی سابق، محمدرضا پورشجری (سیامک مهر)

نوشته: خُسن آقا در بخش: آزادی بیان,حقوق بشر,سانسور,سیاسی

فیس بوک: دختر این زندانی سیاسی، خانم میترا پورشجری می‌نویسد:

” مرگ جمهوري اسلامي نزديك است ”
هيچ خبري از پدرم نيست…. ١٠ روز شد كه از دستگيري مجددش مي گذرد ولي هيچ اطلاعي از وضعيت و علت دستگيري و حتي سلامتيش نيامده است… اين چنين بي صدا و خفه به چه جرمي بازداشت شده است؟؟؟
اينگونه بازداشتها همچون دستگيري پدرم و آرش صادقي و غنچه قوامي و همچنين افزايش اعدامها و طويل شدن صفهاي اعدام چون شهرام احمدي، ارژنگ داوودي و آقاي بروجردي كه همگي با طرز فكرها و انديشه هاي متفاوت هستند، تنها گوياي يك اصل است:
” مرگ جمهوري اسلامي نزديك شده است”
اين رفتارهاي تند و برخوردهاي مغرضانه و سراسر خشم و نفرت گوياي حس دروني ترس و واهمه اي است كه دولت ايران را اينچنين وادار ميكند براي عرض اندام قدرت و ايستادگي خود از كوچكترين مخالفتي برضد خود چشم پوشي كه هيچ، به خودي و غير خودي هم رحم نكنند و تنها هدفشان گسترش جو اختناق و استبداد باشد، شايد كه چند صباحي به عمر ننگينشان افزوده شود و زير فشارهاي داخلي و خارجي نشكنند.
تند مينويسم و نفرتم را از كليت نظام جمهوري اسلامي فرياد ميزنم با وجود آنكه پدرم، عزيزترين و تنها گوهر زندگيم هم اكنون در چنگالشان اسير است،
زيراكه ايمان دارم سكوت من چاره كار نيست،
ميدانم پدرم و امثال وي جانشان را روزي كه در راه مبارزه قدم نهادند، قرباني آزادي كردند،
آنها شروع كردند، ما همراه و حامي آنها ادامه ميدهيم تا آزادي……

No responses yet

Oct 05 2014

آزادی یک روزنامه نگار، و اعتصاب غذای یک زندانی به علت بلاتکلیفی

نوشته: خُسن آقا در بخش: آزادی بیان,حقوق بشر,سانسور,سیاسی

رادیوفرانسه: در ایران یک روزنامه نگار پس از پنج سال و چهار ماه از زندان آزاد شد. بهمن احمدی امویی، به جرم «اقدام علیه امنیت ملی» و «تبلیغ علیه نظام اسلامی» از طریق انتشار مقاله‌های اقتصادی در روزنامه و سایت شخصی خود، پنج سال و چهار ماه را در زندان گذراند.

این روزنامه نگار به هنگام بازداشت با روزنامه سرمایه همکاری می‌کرد.
بهمن احمدی امویی و همسرش، خانم ژیلا بنی یعقوب، هنگام رویداهای بعد از انتخابات سال ۱۳۸۸ خورشیدی بازداشت شدند.
خانم بنی یعقوب در خردادماه سال هشتاد و هشت دستگیر و در دادگاه به یک سال حبس و سی سال ممنوعیت از روزنامه نگاری محکوم گردید.
لازم به یاد آوری است که حسن روحانی، رئیس جمهوری اسلامی در آخرین سفر خود به آمریکا در ماه سپتامبر گذشته در گفت‌و‌گو با کریستین امانپور خبرنگار سی ان ان گفته بود: «فکر نمی کنم در ایران فردی به خاطر روزنامه نگاری، یا به خاطر فعالیت رسانه‌ای دستگیر شده باشد».
در تابستان امسال سازمان گزارشگران بدون مرز در گزارشی پیرامون وضعیت روزنامه و روزنامه نگاری در ایران یادآوری کرده بود که در حال حاضر ۵۸ روزنامه نگار و شهروند وب نگار در زندانهای جمهوری اسلامی بسر می برند که ۲۵ تن از آنان در فاصله یک سال گذشته (ریاست جمهوری حسن روحانی) بازداشت و زندانی شده‌اند.

ازسوی دیگر در تهران اعلام شده غنچه قوامی دختر جوان ایرانی در زندان دست به اعتصاب غذا زده است.
به گزارش کلمه، نزدیک به اپوزیسیون درونی نظام اسلامی، غنچه قوامی پس از یک صد روز بازداشت موقت، در اعتراض به بلا تکلیفی خود در زندان اوین دست به اعتصاب غذا زده است.
این دختر جوان ایرانی که از بازداشت شدگان روز مسابقه والیبال در روز سی‌ام خرداد است و از نهم تیرماه بی‌وقفه در بازداشت است، از روز چهارشنبه نهم مهرماه اقدام به اعتصاب غذا کرده است.
خانم قوامی که روز سی‌ام خرداد ماه برای تماشای بازی والیبال ایران و ایتالیا در مقابل ورزشگاه آزادی حضور یافته بود، به همراه شمار دیگری از بانوان خواستار تماشای مسابقه بازداشت و اکنون صد روز است که بدون محاکمه یا اعلام تاریخی برای تعیین تکلیف در زندان بسر می برد.

No responses yet

Oct 04 2014

«یک سوم تصاویر هواشناسی تهران» به دلیل پارازیت نامفهوم است

نوشته: خُسن آقا در بخش: آزادی بیان,اجتماعی,جنایات رژیم,حقوق بشر,سانسور,سیاسی,محیط زیست

رادیوفردا: رییس سازمان هوا‌شناسی ایران می‌گوید، یک سوم تصاویر هوا‌شناسی تهران «احتمالا به ‌دلیل وجود پارازیت» نامفهوم است و دلیل عدم پیش بینی طوفان خرداد ماه تهران نیز می‌تواند همین «نویز و نامفهومی تصاویر» باشد.

داود پرهیزگار روز جمعه ۱۱ مهر گفت: «رادار هوا‌شناسی پایتخت احتمالا به دلیل امواج پارازیت دارای نویز است و این موضوع یک سوم تصاویر هوا‌شناسی این شهر را نامفهوم کرده است».

به گزارش خبرگزاری ایرنا، وی افزود: «عدم پیش بینی طوفان تهران در خرداد ماه سال جاری می‌تواند به دلیل همین نویز و نامفهومی تصاویر باشد».

به گفته آقای پرهیزگار، تهران تنها یک رادار اصلی هوا‌شناسی در شهر پرند دارد.

پس از توفان خردادماه در تهران که خسارات زیادی بر جای گذاشت، سازمان هوا‌شناسی ایران در گزارشی به مجلس شورای اسلامی اعلام کرد که به دلیل پارازیت‌ها نتوانسته این توفان را پیش‌بینی کند.

احد وظیفه، مدیر پیش‌بینی هشدار سریع سازمان هوا‌شناسی ایران، روز ۳۱ تیر گفته بود: «تاثیر پارازیت‌ها در تشخیص پدیده هوا‌شناسی را قبل از وقوع توفان به سازمان‌های ذیربط اطلاع داده بودیم».

سعید متصدی، معاون سازمان حفاظت محیط زیست، نیز روز ۱۰ مهر خبر داده بود که این سازمان از کمیته رسیدگی به وضعیت پارازیت‌ها درخواست کرده تا با توجه به «سرطان‌زا بودن پارازیت‌ها»، از روش‌های دیگری برای مقابله با به گفته این سازمان «تهاجم فرهنگی» استفاده شود.

به گفته آقای متصدی، پیگیری مبحث مربوط به پارازیت‌ها و تاثیر آن بر روی انسان، مصوبه کمیته مشترکی بوده که جلسات آن با همکاری سازمان حفاظت محیط زیست و وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات و در سطح وزیر تشکیل شده است.

ارسال پارازیت در ایران عمدتا برای جلوگیری از دسترسی شهروندان ایرانی به رسانه‌های فارسی‌ زبان خارج از کشور به ‌ویژه رسانه‌های خبری انجام می‌شود.

مرکز پژوهش‌های مجلس ایران، در گزارشی که تیرماه منتشر شد، به سابقه ارسال این پارازیت‌ها از سال ۱۳۸۱ اشاره کرده بود.

کمپین بین‌المللی حقوق بشر در ایران روز ۲۷ تیرماه با اشاره به اینکه توقف ارسال مستقیم پارازیت روی امواج ماهواره از دلایل لغو موقت تحریم صدا و سیمای جمهوری اسلامی توسط آمریکا بوده از تغییر روش ارسال این پارازیت‌ها خبر داده بود.

بر اساس گزارش این کمپین، «اینک صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران مستقیما به ماهواره‌ها پارازیت نمی‌فرستد، اما از طریق تشدید ارسال پارازیت به گیرنده‌های محلی امواج ماهواره‌ای که عموما دیش‌های ماهواره‌ای روی سقف خانه‌ها هستند این توقف را جبران کرده است».

حسینعلی شهریاری، رییس کمیسیون بهداشت مجلس، شهریور سال ۱۳۹۱، گفته بود که وزارت ارتباطات و نمایندگان مجلس از منشاء صدور پارازیت‌ها اطلاع دارند ولی نمی‌خواهند بیان کنند.

مراجع رسمی ایران تاکنون منشا اصلی پارازیت‌‌ها را اعلام نکرده‌اند.

No responses yet

Oct 02 2014

انتقاد گروهی از روزنامه‌نگاران ایرانی از گفته‌های روحانی به سی‌ان‌ان

نوشته: خُسن آقا در بخش: آزادی بیان,حقوق بشر,سانسور,سیاسی,ملای حیله‌گر

رادیوفردا: ۱۳۵ روزنامه‌نگار ایرانی با امضای نامه‌ای به حسن روحانی، از گفته‌های او در مصاحبه با شبکه خبری سی‌ان‌ان، در مورد انکار وجود روزنامه‌نگار زندانی در ایران، انتقاد کرده و آن را یادآور «تحریف و انکار واقعیت» توصیف کرده‌اند.

روزنامه‌نگاران منتقد می‌گویند «اکنون شاهد هستیم که در گفت‌وگو با کریستین امانپور، خبرنگار شبکه سی‌ان‌ان، واقعیت وجود روزنامه‌نگاران زندانی در ایران را نیز انکار کرده‌اید. اظهارنظر شما یادآور روحیه و رویه‌ای است که خود منتقد آن بودید: تحریف و انکار واقعیت».

این روزنامه‌نگاران و فعالان مطبوعاتی در نامه خود نوشته‌اند بر خلاف وعده‌های حسن روحانی در زمان پیروزی در انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۱۳۹۲، مطالبات اساسی روزنامه‌نگاران برآورده نشده است.

در نامه‌ای که به امضای کسانی مانند سیامک قادری، نوشابه امیری، احسان مهرابی، حنیف و علی مزورعی، توکا و مانا نیستانی، عیسی سحرخیز، مازیار بهاری یا شیرزاد عبداللهی رسیده، آمده است که آنها انکار وجود روزنامه‌نگار زندانی در ایران را «به لحاظ حرفه‌ای و از نظر اخلاقی، توجیه‌پذیر» نمی‌دانند.

رئیس‌جمهوری ایران، طی سفر خود به نیویورک، برای شرکت در نشست عمومی سازمان ملل، در مصاحبه‌ای با شبکه خبری سی‌ان‌ان، گفته بود فکر نمی‌کند که کسی در ایران به خاطر فعاليت‌های روزنامه‌نگاری‌اش بازداشت شده باشد.

سازمان گزارشگران بدون مرز می‌گوید در حال حاضر ۵۸ روزنامه‌نگار و شهروند وب‌نگار در زندان‌های ایران به‌سرمی‌برند، که ۲۵ نفر از آن‌ها در فاصله یک سال گذشته، در دولت حسن روحانی، بازداشت و زندانی شده‌اند.

روزنامه‌نگاران و فعالان رسانه‌ای معترض به حسن روحانی، که برخی خود در زندان یا بازداشت بوده‌اند، در نامه خود گفته‌اند «برعهده شماست که به‌عنوان مجری و ناظر بر قانون اساسی و براساس وعده‌های خود، تغییر موثری در وضع فعلی روزنامه‌نگاران زندانی و رسانه‌های کشور ایجاد کنید و از انکار واقعیت و پاک کردن صورت مسئله بپرهیزید؛ آن‌هم در شرایطی که بر تعداد روزنامه‌نگاران زندانی در دوران ریاست جمهوری شما افزوده شده است.»

حسن روحانی در کارزار انتخاباتی خود و پس از آن در سال گذشته وعده‌هایی را در مورد مطبوعات و رسانه‌ها در ایران داده بود که از جمله آنها «آزادی دادن به رسانه‌ها برای مقابله با فساد»، «واگذاری مسائل حوزه رسانه‌ها به صنف» یا «ایجاد محیطی امن» برای فعالان مطبوعاتی بود.

رئیس‌جمهوری ایران در سخنرانی در اسفند ماه گذشته در اختتامیه جشنواره مطبوعات در تهران نیز تاکید کرده بود «دولت و رئیس‌جمهوری بر قولی که به اصحاب رسانه از روز اول داده، پایبند است که محیطی امن‌تر برای اصحاب رسانه به وجود آورد.»

No responses yet

Oct 01 2014

وزیر ارتباطات و فناوری اطلاعات ایران: با بستن شبکه‌های اجتماعی مشکل حل نمی‌شود

نوشته: خُسن آقا در بخش: آزادی بیان,سانسور,سیاسی,کامپیوتر و اینترنت

بی‌بی‌سی: دوازده روز بعد از مهلت یک ماهه قوه قضائیه ایران به وزارت ارتباطات برای بستن شبکه های مجازی نظیر وایبر، محمود واعظی وزیر ارتباطات و فناوری اطلاعات گفته که “با مسدود کردن شبکه های اجتماعی مشکل بهره گیری از این ابزارها حل نخواهد شد.”

آقای واعظی در گفتگو با خبرگزاری دولتی ایران- ایرنا تاکید کرده که بین وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات و دستگاه قضا اختلافی وجود ندارد ولی “باید برای استفاده صحیح و مناسب از این شبکه ها فرهنگ سازی کنیم.”

روز ۲۹ شهریور ماه گزارش شد که غلامحسین محسنی اژه ای، معاون اول قوه قضائیه طی نامه ای به وزیر ارتباطات و فناوری اطلاعات یک ماه فرصت داده تا “زمینه و بستر فنی مورد نیاز مسدودسازی و کنترل اطلاعاتی موثر” شبکه‌های ارتباطی مجازی مانند وایبر، واتس‌اپ و تانگو را فراهم کند.

آقای اژه‌ای در این نامه به مطالبی که درباره آیت‌الله خمینی در این شبکه‌های اجتماعی دست‌به‌دست می‌شود اشاره کرده و آن را مصداق “محتوای مجرمانه و ارتکاب به انواع جرائم علیه عفت و اخلاق اسلامی و امنیت عمومی” خوانده بود.

اخیرا مطالب طنزآمیز و جوک‌های زیادی درباره آیت‌الله خمینی، بنیانگذار جمهوری اسلامی به خصوص در وایبر، یکی از برنامه‌های پیام‌رسان موبایلی منتشر شده است و پلیس اعلام کرده که سرنخ هایی از منبع انتشار این مطالب به دست آورده است.

با این حال، اسماعیل احمدی‌مقدم، فرمانده پلیس ایران، یک هفته پیش گفت که استفاده از راه‌های ارتباط مجازی مانند فیسبوک و وایبر “اجتناب‌ناپذیر” است ولی “موضوع مهم در این زمینه انجام مراقبت و نظارت لازم از سوی ارگان‌های ذیربط به منظور استفاده اصولی و غیر مضر از این امکانات در فضای مجازی است.”

اینکه فکر کنیم با بستن شبکه های اجتماعی مشکلات برطرف می شود، اختلاف نظری است که وجود دارد و باید با تعامل با قوه قضاییه به راه حل مشترک برسیم

محمود واعظی وزیر ارتباطات و فناوری اطلاعات

آقای واعظی می گوید که در کنار اقدامات دولت برای گسترش این شبکه ها، “باید با افزایش آگاهی مردم از محتوای مجرمانه موجود در بخش هایی از اینترنت یا شبکه های اجتماعی آنها را به استفاده با احتیاط تر و مراقبت بیشتری از این ابزار ترغیب کرد.”

وزیر ارتباطات و فناوری اطلاعات در پاسخ به این پرسش که این وزارتخانه برای مهلت یک ماهه ای که قوه قضائیه تعیین کرده، چه اقداماتی انجام داده می گوید که “از یک سال گذشته همه مسئولان با همکاری دانشگاه ها و پژوهشگاه های مختلف و با صرف سرمایه های زیاد، تلاش کردند تا آلودگی ها برطرف شود.”

به گفته آقای واعظی این کار “ممکن است یک یا دو ماه طول بکشد چرا که کار فنی کار پیچیده ای است ولی آنچه وظیفه ما بوده انجام خواهیم داد و تاکنون انجام داده ایم.”

این در حالی است که معاون اول قوه قضائیه در نامه خود به وزیر ارتباطات و فناوری اطلاعات نوشته بود که پیش از این نیز یک مهلت سه ماهه به این وزارتخانه برای فراهم کردن امکان “مسدودسازی و پالایش هوشمند محتوای مجرمانه” در شبکه‌های ارتباطی موبایل و “ارائه شبکه‌های اجتماعی داخلی هم سطح” داده شده بود.

با آنکه قوه قضائیه هشدار داده که در صورت ادامه این وضعیت تا یک ماه دیگر، این شبکه‌ها مسدود می‌کند،” اما وزیر ارتباطات و فناوری اطلاعات می گوید که “با مسدود کردن شبکه های اجتماعی مشکل حل نمی شود و باید فرهنگ سازی کنیم و این تنها با کمک مردم امکان پذیر است و تا زمانی که مردم به کمک ما نیایند هرگز موفق نخواهیم شد.”

آقای واعظی در عین حال تاکید کرده که باید “دسترسی به سایت های غیراخلاقی و مغایر با عفت عمومی و سایت های خلاف اعتقادات کشور، محدود شود و امکان دسترسی به آنها برای همه آزاد نباشد.”

وزیر ارتباطات ایران گفته است “اینکه فکر کنیم با بستن شبکه های اجتماعی مشکلات برطرف می شود، اختلاف نظری است که وجود دارد و باید با تعامل با قوه قضاییه به راه حل مشترک برسیم.”

No responses yet

Sep 25 2014

برق گرفتگی/ محمد قائد: دربارۀ توقف انتشار روزنامۀ آیندگان

نوشته: خُسن آقا در بخش: آزادی بیان,تاریخی,سانسور,سیاسی

شهروند: بيستم ارديبهشت 58 براى همكاران روزنامۀ آيندگان و بسيارى خوانندگانش با ضربه‌اى شديد آغاز شد. راديو از صبح زود به اطلاع مى‌رساند امام گفته‌اند ديگر اين روزنامه را نخواهند خواند. گرچه روش جارى از قديم اين بود كه اخبار مهم داخلى و خارجى را براى بخش خبرى ساعت 2 بعدازظهر بگذارند و بخشهاى كوتاه قبل و بعد براى خبرهاى محلى و استانى باشد، صادق قطب‌زاده انگار پيروزى بر روزنامۀ خوانندگان دانشگاهى و ادارى و شهرى را جشن مى‌گرفت و شكست حريف و پيروزى خويش را از بوق راديو جار مى‌زد.

در روزى به ‌آن‌ پنجشنبه‌اى مجال بحث نبود كه آنچه قرائت مى‌شد فتوا، نظر شخصى يا به‌اصطلاح حكم حكومتى است. كافى بود به ماشين چاپ روزنامه چند ضربۀ محكم وارد شود. امكانات امروزى كه بتوان از سر خيابان چند كامپيوتر آكبند خريد وجود نداشت. حتى بدون صدمات شديد و بمب بنزينى و غيره، تعمير آن دستگاه هاى باستانى با كمك اوراقچى، ريخته‌گر، قطعه‌ساز و تراشكارهاى ميدان شوش مدتی طول می‌کشید. مخاطراتِ شخصى انگار فكر اعضاى تحريريه را زياد مشغول نمى‌كرد. تا رسیدن به سال 60 راهى در پيش بود.

محمد قائد

خطر در درجۀ اول متوجه ابزار ظريف و آسيب‌پذيرِ كار تلقى مى‌شد كه بدون آنها روزنامه‌اى وجود نمى‌داشت. اما سايه‌اى سنگين بر اوضاع و احوال افتاده بود: جروبحث بر سر تعداد آرا و رأى‌دادن و ندادن و موافقت و مخالفت نمى‌تواند خيلى به درازا بكشد و روند سياسى طبيعى اين جامعه جاروكردنِ طرفداران شمارش آرا و اتكا به سنـّتِ بيعت است.

در تحريریۀ آيندگان به اين نگرانى توجه مى‌شد كه روزنامه حتى اگر نخستين قربانى هر تغييرى باشد نبايد عامل چرخشى ناگهانى در فضاى سياسى شود. اينكه تا چه حد بتوان دربارۀ پديده‌ها بدون تأثير مستقيم بر آنها نظر داد جاى بحث دارد. درهرحال، در میان قلمزنان حرفه‌اى که فعال سياسى نبوده‌اند برخی مفيدتر می‌دانند به نظارت دقیق و فعالانه اكتفا کنند.

گرچه روز پيش از تعطيل براى كاركنان روزنامه‌هاى صبح، تعطيل است، اعضاى تحريريه به دفتر آمدند. تا ظهر شُور كردند و قرار شد فعلا دست نگه دارند. مدير حروفچينى، نمونه‌خوان و ماشينچى ارشد چاپخانه هم به جلسه دعوت شدند و اين نظر را تأييد كردند كه چنانچه خواست صريح آقاى خمينى تعطيل روزنامه باشد مقاومت در برابر آن قابل بحث نيست. درهرحال، تا سنجش تلقى هيئت دولت و نظر نهايى بيت، براى پرهيز از درگيرى در برابر دفتر روزنامه و حوادثى كه يقيناً پاى اهل قلم و دوات گذاشته مى‌شود، كار صحيح اين است كه فعلا در نيايد.

عصر همان روز شوراى سردبيرى و اعضاى ارشد تحريريه در خانۀ فيروز گوران (”غول كوچولو”، عضو شوراى سردبيرى، كه سه ماه بعد كراواتش را در زندان جمهورى اسلامى هم باز نكرد و از اين نظر در شمار عجايب‌المخلوقات است) ديدار كردند و تصميم گرفتند روز شنبه فقط يك صفحه توضيح منتشر كنند. اعضاى شوراى سردبيرى فرداى آن روز، عصر جمعه، در چاپخانه روى متنى (به اين قلم) توافق کردند و به چاپ سپردند.

نمى‌توان با اطمينان گفت سبب تغيّرى كه به امام راحل نسبت دادند، اگر واقعيت داشت، چه بود. شايد بر سر مصاحبۀ ايشان با لوموند بود. پرسشهاى اريك رولو، گزارشگر روزنامۀ فرانسوى، و پاسخها را ابوالحسن بنى‌صدر ترجمه كرده بود و ويراستاران آيندگان مانند هميشه با دقت كوشيدند در چاپ متن خبرگزارى رسمى جاى كوچکترین خرده‌گيرى نماند.

معمولاً بايد حتى احتمالات را هم در نظر مى‌گرفتيم. يك بار وقتى ناصر شهلا، از اعضاى فعال و باهوش تحريريه، متن خبر خبرگزارى رسمى از نطق آيت‌الله خمينى خطاب به پاسداران كرج را به ميز شوراى سردبيرى داد، به او گفتم انتخابش براى تيترهاى اصلى و مكمّل حرف ندارد اما به احتمال قوى به سبب همين حُسن انتخاب در دنيا صدا خواهد كرد و در اين‌جا پاى آيندگان را به طرز خطرناكى وسط مى‌كشند. دو جملۀ مهم اينها بود: ”اگر نهضت ما شكست بخورد و مكتب ما دفن شود هيچ‌كس نمى‌تواند بيرونش بياورد” و”چه كنيم تا مثل قضیۀ هيتلر نشود كه محتاج به خودكشى شد.” در فرهنگ ايران و كلا مسلمانهاى خاورميانه، با هيتلر به‌عنوان قهرمان ناكام همدلی نشان مى‌دهند: بندۀ خدا خيلى زحمت كشيد اما شكست خورد چون كم روس و يهودى و كمونيست و اینگیليسى كشت؛ اگر بيشتر كشته بود پيروز مى‌شد. در اروپا كه طرز فكر مردم جور ديگرى است، احتمال داشت تيتر را از آيندگان نقل كنند و باز جنجال به پا شود. بعد وزارت ارشاد میناچی و تلویزیون قطب‌زاده نعل وارونه مى‌زدند، وانمود مى‌كردند آنها هم معتقدند هيتلر آدم بدى بوده، و در بوق مى‌كردند كار جسارت خودفروختگان قلم‌به‌مزد به جايى رسيده كه امام را با او مقايسه كنند و، العياذبالله، بگويند برود خودكشى كند. و تلويزيون ادعا مى‌كرد بازار تعطيل شده، و غائله راه مى‌انداخت.

انتخاب صحيح البته جملۀ دوم براى تيتر و اولى براى عنوان فرعى بود اما ارشاد و تلويزيون كينه‌توزانه در كمين بودند. ترتيب را برعكس كرديم. كار درخشان مى‌توانست سبب هلاك شود و ما گرچه در آن سن‌وسال به مرگ فكر نمى‌كرديم، زياد هم عاشق شهادت نبوديم.

اين هم جاى توجه دارد كه نشريه به همان اندازه ديدنى است كه خواندنى. كافى است جاى تيتر و سوتيتر، يعنى اندازۀ حروف، را عوض كنى تا تأثير مطلب دگرگون شود. پس از آن وقايع، نگارنده توانست شوراى سردبيرى را قانع كند تيتر بزرگتر از 24 سياه نه لازم است و نه زيبا.

در پى قتل مطهرى، آيت‌الله خمینی در مصاحبه با لوموند گفت “چپگرايان در اين جنايات هيچ دخالتى نداشته‌اند؛ عمّال آمريكا در جريان اين ترورها خود را پشت سازمان مذهبى دروغين فرقان پنهان كرده‌اند.” منظور البته اين نبود كه چپگرايان بى‌تقصيرند؛ اين بود كه چنين عنوانى اساساً قلابی است.

در مصاحبه نكته‌اى ناهمخوان با گفته‌هاى پيشين و بعدى ايشان ديده نمى‌شد. در پيام اول مهر 57 از پاريس خطاب به دانشجويان هشدار داده بود عمّال آمريكا خود را پشت پوشش سازمانهاى به‌اصطلاح چپ و چپگرا و چپ‌نما پنهان مى‌كنند و در ايران چنين گرايشهايى ریشۀ واقعى ندارد. و در مصاحبه با اوريانا فالاچى، مهر 58: “كمونيستهاى آمريكایی و چپهاى قلابى براى برهم‌زدن آرامش دست‌دردست ضدانقلاب دارند.”

اعتراض شايد به علنى‌شدن گروه فرقان بود. برملاشدن اين واقعيت كه طلبه‌هايى هفت‌تير برداشته‌اند تا وقايع دهۀ 20 را تكرار كنند يعنى رقابت و بلكه شكاف عميق در صفوف مؤمنان، و طبيعى بود امام راحل ميل نداشته باشد چنين خصومتهايى زنده شود. فرقان بر عقايد على شريعتى تأكيد مى‌كرد و يكى از مشاجرات نه‌چندان قديمى، تحريم شريعتى از سوى شمارى از علما بود كه به نظر آنها او به تشيّع پشت كرده و طرفدار پيوستن پيروان اين مذهب به صفوف اكثريت قاطع مسلمانان است. حالا مريدان قربانى ِ فتوا يكى از فتوادهندگان را كشته بودند.

آيت‌الله خمينى نه تنها با آن فتوا موافق نبود بلكه بدون نظر مثبت و قدرى خطاپوش ايشان نسبت به شريعتى بينهايت بعيد بود اسم سخنران فقيد روى خيابان و بيمارستان گذاشته شود. در آبان 56 ضمن تشكر از پيامهاى تسليت درگذشت فرزندش مصطفى از نجف به اصحاب ديانت توصيه كرد با اهل دانشگاه با ملايمت رفتار كنند. اشاره به تكفيرى بود با امضاى بيش از 43 تن از روحانيون عليه شريعتى. طبيعى بود حالا پس از استقرار حكومت اسلامى، ميل نداشته باشد آن بگومگوهای خونین زنده شود.

شامگاه 11 ارديبهشت، شايد حوالى ساعت 9، كسى از پشت تلفن به تحريریۀ آيندگان گفت از سوى گروه فرقان صحبت مى‌كند: ”ما مطهرى رئيس شوراى انقلاب را كشتيم.” همين گروه ِ تاآن‌زمان‌ناشناخته ماه پيش مسئوليت قتل سرلشكر قـَرَنى، رئيس ستاد ارتش، را به عهده گرفته بود اما اطلاعاتى دربارۀ آن در دست نبود.

اعضاى تحريريه تا ساعاتى پس از نيمه‌شب با هر مقامى كه در شهر يافت شد تماس گرفتند تا دربارۀ واقعه و ماهيت اين گروه اطلاعاتى به دست بياورند. از جمله، سرتيپ مجللى، رئيس شهربانى، تلفن زد كه پيغام تماس روزنامه را در راه خانه با بى‌سيم اتومبيل به اطلاع او رسانده‌اند، و آخرين اخبار مربوط به ترور را به روزنامه گفت. همين طور برخى مأموران كميته‌ها كه در محل واقعه حاضر شدند و در جريان بودند. حروفچينان چاپخانه تا ساعتى پس از نيمه‌شب منتظر ماندند تا اعضاى تحريريه سر در بياورند چه كسانى چه كسى را كشته‌اند و چرا.

در چاپ دوم، به جاى سرخط‌هاى درشت خبرهاى مراسم روز كارگر، چهار کلمۀ “مرتضى مطهرى ترور شد” با حروف بسيار درشت جاى گرفت. سى دقيقه پس از نيمه‌شب از بيمارستان طرفه اطلاع رسيد آيت‌الله زندگى را بدرود گفته، و تا ساعت يك بامداد از مقامهاى دولت تنها داريوش فروهر، وزير كار، خود را به بيمارستان رساند. پيدا بود مقامهاى دولت سخت وحشت كرده‌اند و تقريباً هيچ‌كس، به بيان امروزى، ”در دسترس نمى‌باشد.”

اعضاى شوراى انقلاب ظاهراًً پس از پايان جلسه‌ای از منزل يدالله سحابى بيرون مى‌آمدند كه گلوله‌اى در جمجمۀ آيت‌الله نشست. سخنگوى دولت، عباس اميرانتظام، اظهار بى‌اطلاعى كرد كه مطهرى رئيس شوراى انقلاب بوده يا نه. درهرحال، قرار بين خودشان اين بود كه اسامى اعضاى شوراى انقلاب اعلام نشود.

صبح روز بعد در چند جا از جمله فايننشیال تايمز چاپ لندن، نام گروه ضارب به كلمه‌اى معادل چرخ‌دستى و فرغون ترجمه شده بود كه نشان مى‌داد همكاران ايرانى گزارشگران خارجى تا ضرب‌الاجل مخابرۀ خبر براى دسترسى به اطلاعات دقيق زير چه فشارى بوده‌اند. روزهاى بعد هم دنبال خبر دربارۀ ترور “پرُفسور ماتاهارى” مى‌گشتند.

برخى كتابهاى مطهرى كه روزهاى بعد به دست ما رسيد براى ارتقاى معلومات اهالى گلوبندك البته بد نبود. اطلاعاتش از فرهنگ غرب عمدتاً متکی بود به مطالب مجله‌هاى عامه‌پسند ايران، حرفهاى اخوان مسلمين و چند كتاب قديمى، بدترجمه شده و ناقص. عنوان مكتب ادبی‌ـ‌ هنرى رئاليسم را براى روش علمی‌ـ‌ فلسفى به كار مى‌برد، و حرف آلفرد هيچكاك را شاهد مى‌آورد كه زن هرچه پوشيده‌تر باشد براى مردها خواستنى‌تر است.

اواخر دهۀ 40 بازاريان متعهد قصد داشتند مجلۀ زن روز را به سبب مطالبى دربارۀ حقوق و آزادى زنان تحريم كنند و حتى مانع عرضۀ آن روی دکۀ روزنامه‌فروشی شوند. آهن‌فروشى بازارى به نام حاج مهديان كه در كارهاى ساختمانى ِ مصطفى مصباح‌زاده، صاحب مؤسسۀ كيهان، بود مطهرى را به او معرفى كرد تا در مجله‌اش مقالاتى در زمينۀ زن از نظر اسلام بنويسد.

نگارنده سالها بعد نوشت: “ما هم نمى‌دانستيم فرقان چيست يا كيست. اما در تحريریۀ بيست‌سى نفرىِ معتبرترين روزنامۀ كشور، اسم مرتضى مطهرى هم به گوش كسى نخورده بود. صبح روز بعد كه كتابهاى آيت‌الله به دستمان رسيد، ديديم او هم چيز زيادى دربارۀ دنياى ما نمى‌دانست و حرف چندانى براى خوانندۀ ما نداشت. ما در دو قاره، در دو سيّاره، در دو عصر و در دو فرهنگ متفاوت زندگى مى‌كرديم، اما اتباع يک كشور واحد بوديم. حالا دعوا بر سر اين بود كه از ميان اين همشهريهاى روحاً دور از هم كه نه زمينه‌اى مشترک دارند و نه چشم‌اندازى يكسان، حكومت آتى نمايندۀ علايق و فرهنگِ كى باشد.”

طى روزهاى بعد، يكى‌ دو سازمان سياسى برخى اعلاميه‌هاى فرقان را در اختيار آيندگان گذاشتند. پس از چاپ درخواست دريافت اطلاعات بيشتر در روزنامه، جزوه‌ها و اوراقى از سوى خود گروه فرقان به دفتر آيندگان رسيد.

گزارش يك‌ صفحه‌اى دربارۀ فرقان به طور كاملا تصادفى در همان شماره‌اى چاپ شد كه مصاحبه با لوموند. در گزارش پيدا بود فرقان تقريباً با همه كس و همه چيز مطلقاً مخالف است ــ با دخالت روحانيون در دولت، با چپ، با مليّون، با كل مطبوعات و البته با آيندگان. نِحله‌اى از قماش خوارج كه هر اقتدارى جز حاكميّت خدا را رد مى‌كند. اينكه خدا چگونه در اختلافات افراد حكميّت مى‌كند، لابد با قوى‌ترين شمشير، و از آنجا كه هر شمشيرى كـُند مى‌شود و زنگ مى‌زند، پس تنازع و قِتال و گردن‌زدن را پايانى نخواهد بود. آنارشيسم بيش از آنكه نوعى عقيده باشد، برخوردى است عاطفى و طغيانگرانه به جهان و مسائل جامعه. تفاوت مكتب فرقان با آنارشيسم در اين بود كه آنارشيستها مفهوم خدا را هم نوعى اقتدارِ اين‌جهانى براى تحميلِ سلطه مى‌دانند. با توجه به آشفتگى ذهنى ِ مزمن انسان آريايی‌ـ اسلامى، تعجبى ندارد آنارشيستِ خداپرست هم در اين مملكت اختراع شده باشد.

خشم فرقان بخصوص ازاین بابت بود که مطهری “به جنبش توحیدی خلق مسلمان مستضعف ایران در رژیم طاغوت” پشت کرده و در برابر شریعتی موضع گرفته است. بازرگان را هم گناهکار می دانست که در کتاب امام و زمان، شریعتی را به “تفرقه‌افکنی و ضربه‌زدن به جنبش ملت ایران” متهم کرده است.

فرقان تا اواخر همان سال بیش از نیم دوجين پانزده‌خردادى‌كشت. رفته‌رفته ماجرا از پرده بيرون افتاد و روشن شد مطلب آيندگان ”دروغ محض” نبود. اعضایش را به دام انداختند و تيرباران کردند. تعيين اينكه در چه ترورهايى واقعاً دست داشتند و چه قتلهايى به گردن آنها افتاد تا، همچنان كه در نظام قضایی جمهورى اسلامى رايج است، پرونده‌هايى مختومه شود و دعواهايى مكتوم بماند، بر عهدۀ محققانى خواهد بود كه زمانى به اسنادى محكم‌تر از روايات شفاهى دسترسى داشته باشند.

گاه روایت شفاهی هم غنیمت است. صادق طباطبائى، دومين سخنگوى دولت موقت، به ياد مى‌آورد:

روزنامه آيندگان مطالب تحريك‌آميز و تخريب‌كننده زيادى مى‌نوشت كه فضا را به‌شدت مسموم مى‌كرد. من به خاطر وظايفى كه در مجموعه دولت داشتم يك روز خدمت امام رسيدم و ضمن صحبت به روزنامه آيندگان و مطالب آن اشاره كردم و گفتم كه اگر موافق باشيد اعلام كنم شما روزنامه آيندگان نمى‌خوانيد. امام گفتند: «نه دروغ نگو چون كه من روزنامه آيندگان را مى‌خوانم.» عرض كردم از قول شما نمى‌گويم. باز پاسخ دادند: «فرقى ندارد. باز هم حرف تو دروغ است چون من اين روزنامه را مطالعه مى‌كنم.» باز گفتم: «شما كه مى‌بينيد اينها چه عملكردى دارند و در اين اوضاع و احوال چگونه عمل مى‌كنند.» پاسخ دادند:«شما به‌عنوان دولت كار خودتان را انجام بدهيد اما از طرف من و به استناد من نبايد حرفى گفته شود يا اقدامى صورت گيرد.»

نمى‌دانيم پس از آنكه بالاخره در بوق كردند”از اين پس هرگز نمى‌خوانند”، امام راحل به خواندن آيندگان ادامه داد يا نه، اما ترديدى نيست ايشان پرخوان بود. احمد خمينى سال 61 گفت:

امام تا بنى‌صدر بود و روزنامه‌ها هم به آن صورت بود تمام روزنامه‌ها را مى‌خواندند، چنان دقيق ايشان اعلاميه‌ها را مى‌خواندند، اعلاميه‌هايى را كه مى‌آمد، نشرياتى را كه بود، واقعاً ديگر گاهى چشمهايشان درد مى‌گرفت…. امّا بعد از اينكه جريانات تمام شد (و به قول امام مى‌گفتند: «دعوا تمام شد، ديگر روزنامه‌خواندن فايده‌اى ندارد») ديگر ]فقط[ همان تيترها را مى‌خواندند.

می‌توان گفت اعتراض به روزنامه دليل مشخص يا فقط يك دليل نداشت. اعتبار آيندگان حاصل اعتبار خوانندگانش بود، خوانندگانی که، در صحنۀ سیاسی، در مقابل قدرت اقلیت سریعاً روبه‌صعود، مانعی تلقى مى‌شدند كه بايد هرچه زودتر صاف شود. بعدها اشارات ديگرى ديده شد كه مطبوعات مستقل، به عنوان زبان درس‌خواندۀ شهرى، تا چه اندازه اسباب نگرانى بود و آیندگان را تا چه حد وزنه می‌دیدند و بستنش را حیاتی می‌دانستند.

در اسفند 59، زمانى كه پانزده‌خردادى‌ها مصمم شدند دعوا را يكسره كنند اما آيت‌الله خمينى در صلاح‌بودن عزل بنى‌صدر ترديد داشت، اكبر رفسنجانى به ايشان نوشت:

بعد از پيروزى معمولا ما مسامحه‌هايى داشتيم و جنابعالى مخالف بوديد. اما نظرات شما را با تعديل‌هايى اجرا مى‌كرديم. شما اجازۀ ورود افراد تارك‌الصلوة يا متظاهر به فسق را در كارهاى مهم نمى‌داديد، شما روزنامه آيندگان و . . . را تحريم مى‌كرديد. [نقطه‌چين از اصل متن است]

اما اينكه آيندگان واقعاً از سوى شخص امام راحل تحريم شد جاى بحث دارد. متن خبر راديو اين بود: “آنچه روزنامۀ آيندگان دربارۀ عوامل دست اندركار شهادت استاد مطهرى نوشته است دروغ محض است. اين روزنامه كه از اول انقلاب تاكنون هميشه نقش انحرافى داشته است برخلاف مصلحت مسلمانان بوده، مورد تأييد مسلمانان متدين و انقلابى نبوده و نيست و امام فرموده‌اند كه اين روزنامه را از اين پس هرگز نمى‌خوانند.”

انتساب كلا شفاهى بود. در اين باره هيچ‌گاه دستخطى انتشار نيافت و توضيح داده نشد اشاره به “آنچه دربارۀ عوامل دست اندركار شهادت استاد مطهرى نوشته است” مشخصاً به مصاحبه، به گزارش تحقيقى يا به مطلبى ديگر برمى‌گردد.

اين هم كه شمارۀ جنجالی كِى به قم رسيد، كِى خوانده شد، كِى نظر داده شد و آن نظر كِى براى پخش در ساعات اوليه صبح به دست مجریان راديو رسيد جاى بحث دارد. چاپ چندصدهزار نسخه روزنامه با دستگاهى قديمى و قراضه از نيمه شب تا نزديك سحر طول مى‌كشيد. سهميۀ شهرستان صبح زود ارسال مى‌شد و بقيۀ نسخه‌ها در تهران روى دكه مى‌رفت. روشن نيست آيا مضمون اعلاميه را با تلفن به اطلاع آيت‌الله رساندند و تأييد گرفتند، يا از داخل روزنامه خبر داشتند چه مطالبى در دست چاپ است و برنامه را شبانه مهيّا كرده بودند، يا برنامه از مدتها پيش آماده بود و منتظر فرصت بودند همه را در برابر عمل انجام‌شده قرار دهند. آن روزها استنباط غالب اين بود كه قطب‌زاده صحنه‌گردان اصلى ِ تبليغات عليه مطبوعات است.

بخش دوم هفته آینده

از كتاب در دست انتشار داستان آيندگان آذر ٨٩

سایت نویسنده:http://www.mghaed.com/

No responses yet

Sep 21 2014

بر سر فیلتر شبکه‌های اجتماعی و سایت‌های فاقد مجوز: تنش میان قوه مجریه و قضائیه بالا گرفت

نوشته: خُسن آقا در بخش: آزادی بیان,درگیری جناحی,سانسور,سیاسی,کامپیوتر و اینترنت

دیگربان: علی جنتی٬ وزیر ارشاد یک روز پس از ضرب‌الاجل قوه قضائیه به دولت درباره فیلتر شبکه‌های اجتماعی٬ اعلام کرد این وزارتخانه پس از تعیین سه ضرب‌الاجل به سایت‌های «فاقد مجوز»٬ آن‌ها را فیل‌تر خواهد کرد.

جنتی روز یک‌شنبه (۳۰ شهریور) گفته «تاکنون سه ضرب‌الاجل برای دریافت مجوز به سایت‌های خبری فاقد مجوز داده شده و سایت‌های خبری فاقد مجوز باید فیلتر شوند.»

وی اضافه کرده «از نظر قانون مطبوعات که مجلس آن را تصویب کرده، همه مطبوعات و نشریات مکتوب و رسانه‌های خبری دیجیتال مشمول قانون مطبوعات هستند و باید مجوز داشته باشند.»

وزارت ارشاد از آبان تا خرداد ماه سال‌ جاری به سایت‌های خبری «فاقد مجوز» برای گرفتن مجوز از هیات نظارت بر مطبوعات ضرب الاجل داده است.

جنتی تعداد این سایت‌ها را ۲۵۰ سایت اعلام کرده که نام آن‌ها برای فیلتر به وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات ارسال شده است.

وزیر ارشاد درباره ضرب‌الاجل قوه قضائیه به دولت درباره فیلتر «وایبر»٬ «تانگو» و «وایبر» هم گفته که این ضرب‌الاجل به وزارت ارتباطات داده شده است.

غلامحسین محسنی اژه‌ای٬ معاون اول قوه قضائیه روز گذشته در نامه‌ای به وزارت ارتباطات به این وزارتخانه یک ماه برای فیلتر شبکه‌های اجتماعی «وایبر»٬ «تانگو» و «وایبر» مهلت داده است.

این نامه پس از فیلتر چندین سایت محافظه‌کار «فاقد مجوز» از سوی وزارت ارشاد که با اعتراض محافظه‌کاران تندرو مواجه شده٬ منتشر شده است.

انجمن روزنامه‌نگاران مسلمان هم امروز با انتشار بیانیه‌ای مسدود کردن این سایت‌ها را اقدامی «گزینشی» و «بدون توجه و رعایت مسیر قانونی» دانسته که ادامه دارد و موجب «نگرانی جدی اهالی رسانه» شده است.

مقام‌های قضایی نیز پیش‌تر اعلام کرده بودند وزارت ارشاد اجازه فیلتر سایت‌های «فاقد مجوز» را ندارد و مسئولان دولتی بهتر است خارج از اختیارات خود عمل نکنند.

به نظر می‌رسد بی‌اعتنایی وزارت ارشاد به این خواسته مقام‌های قضایی از یک سو و بی‌اعتنایی دولت به خواست قوه قضائیه مبنی بر فیلتر شبکه‌های اجتماعی باعث بروز تنش تازه‌ای میان این دو قوه شده است.

No responses yet

Sep 21 2014

ضرب‌الاجل محسنی اژه‌ای به وزیر ارتباطات؛ وایبر،‌ واتس‌اپ و تانگو سریعا مسدود شوند

نوشته: خُسن آقا در بخش: آزادی بیان,سانسور,سیاسی,کامپیوتر و اینترنت,ملای حیله‌گر

خبرآنلاین: معاون اول قوه قضائیه در نامه‌ای به وزیر ارتباطات اعلام کرد: در اجرای دستور ریاست محترم قوه قضائیه حضرت آیت‌الله آملی ظرف مدت حداکثر یک ماه نسبت به فرآهم‌آوری زمینه و بستر فنی مورد نیاز مسدودسازی و کنترل اطلاعاتی موثر شبکه‌های اجتماعی نظیر واتس‌اپ، وایبر و تانگو شده اقدام عاجل صورت پذیرد.

به گزارش خبرآنلاین و به نقل از میزان، حجت‌الاسلام محسنی اژه‌ای با اعلام مطلب فوق تاکید کرد: در غیر این صورت قوه قضائیه در راستای وظایف ذاتی خود نسبت به مسدودسازی شبکه‌های اجتماعی دارای محتوای مجرمانه اقدام مقتضی به عمل می‌آورد.

متن کامل نامه حجت الاسلام محسنی اژه‌ای به وزیر ارتباطات بدین شرح است:

جناب آقای دکتر واعظی
وزیر محترم ارتباطات و فناوری اطلاعات

سلام علیکم
نظر به انتشار گسترده محتوای مجرمانه و ارتکا به انواع جرائم علیه عفت و اخلاق اسلامی و امنیت عمومی و … بالاخص انتشار وسیع مطالب مهم علیه بنیانگذار انقلاب اسلامی علیه حضرت امام خمینی (ره) در هفته‌های اخیر از طریق برخی شبکه‌های اجتماعی نظیر واتس‌اپ، وایبر و تانگو که بعضا توسط دولت‌های معاند نظام جمهوری اسلامی ایران در خارج از کشور مدیریت فنی و محتوایی می‌شود و با عنابت به این که علی رقم استمهال سه ماهه جنابعالی و همکاران محترم مبنی بر اعلام آمادگی در خصوص فرآهم‌آوری امکان مسدودسازی و پالایش هوشمند محتوای مجرمانه در شبکه‌های موصوف و ارائه شبکه‌های اجتماعی داخلی هم سطح با شبکه‌های مذکور، مع الاسف تا کنون اقدام موثری به عمل نیامده است. لذا در اجرای دستور ریاست محترم قوه قضائیه حضرت آیت‌الله آملی ظرف مدت حداکثر یک ماه نسبت به فرآهم‌آوری زمینه و بستر فنی مورد نیاز مسدودسازی و کنترل اطلاعاتی موثر شبکه‌های یاد شده اقدام عاجل صورت پذیرد، در غیر این صورت قوه قضائیه در راستای وظایف ذاتی خود نسبت به مسدودسازی شبکه‌های اجتماعی دارای محتوای مجرمانه اقدام مقتضی به عمل آورده و با متخلفین از دستورات قضایی در هر رده‌ای طبق قانون برخورد خواهد نمود.

غلامحسین محسنی اژه‌ای
معاون اول قوه قضائیه

No responses yet

« Prev - Next »

  • Recent Posts

    • زیر ذره‌بین رسانه‌ها: «چراغ سبزی که اسرائیل برای اقدام علیه ایران منتظرش بود»
    • درباره تصویر معترضی که مقابل یگان ویژه وسط خیابان نشسته‌ بود، چه می‌دانیم؟
    • سومین روز اعتراضات در ایران؛ تجمع در دانشگاه‌ها، گاز اشک‌آور در کرمانشاه
    • تجمع‌های اعتراضی در اعتراض به افزایش قیمت‌ها برای دومین روز در تهران ادامه یافت
    • دنیای خیالی آخون‌ها!!
  • Recent Comments

    No comments to show.

Free WordPress Theme | Web Hosting Geeksاخبار Copyright © 2026 All Rights Reserved .