اخبار

  • صحفه نخست
  • Sample Page
  • خُسن آقا

Tag Archive 'تاریخی'

Feb 06 2017

صادق زیبا کلام: شاه فرار نکرد

نوشته: خُسن آقا در بخش: تاریخی,سیاسی

ایران مهر: یکی از عمده‌ترین دلایل شاه برای گرفتن انگشت اتهام به سمت انگلستان، نقش رادیو بي‌بي‌سي و اندرو وتيلي در دوران انقلاب بود. آن‌قدر بي‌بي‌سي‌فارسی کارش را درست و دقیق انجام می‌داد که شاید اگر خود انقلابیون در لندن مسئولیت آن را برعهده می‌گرفتند، به زیبایی کارکنان بي‌بي‌سي نمی‌توانستند برنامه‌سازی کنند. واقعا بي‌بي‌سي در دوران انقلاب به صورت نبض اطلاع‌رسانی نهضت و مبارزه درآمده بود.

سال گذشته «روزنامه شرق» به مناسبت ۲۶دی‌ماه؛ روزی که محمدرضا پهلوی در سال ۵۷ کشور را ترک کرد، ویژه‌نامه‌ای منتشر کرد. یکی از یادداشت‌های آن ویژه‌نامه به نگارنده تعلق داشت؛ تحت عنوان «شاه فرار نکرد». نفس این عنوان به‌تنهایی (و البته برخی مطالب آن یادداشت) واکنش‌های زیادی را در فضای مجازی برانگیخت. یکی از حرف‌های آن یادداشت این بود که «شاه فرار نکرد، بلکه کشور را ترک کرد».
این قرائت باعث شد تا دو گروه مخالف و موافق شاه به اظهارنظر بپردازند. مخالفان می‌گفتند که شاه تا آنجا که می‌توانست کشتار کرد، اما زمانی‌که سرانجام دریافت که دیگر با سرکوب، قلع‌وقمع معترضان و کشتار مردم نمی‌تواند به سلطنتش ادامه دهد، لاجرم فرار کرد. درمقابل دیگران معتقد بودند که شاه راضی به کشتار نبود و درنتیجه تسلیم انقلاب شد و تصمیم به ترک کشور گرفت. امسال بنای گفتن مطلبی دراین‌باره را نداشتم، اما بعد از گذشت این روز و تکرار برخی مطالب مشابه در فضای رسمی، ذکر توضیحاتی را مفید می‌دانم.

واقعیت آن است که بايد شرایط و فضا را از منظر شاه نظاره کرد و نه از پشت عینک دلخواه خودمان. روایتگر، نویسنده، تحلیلگر، مورخ یا هر نام دیگری که او را بنامیم، ممکن است با نگاه سوژه‌اش (درمورد ما شاه) و آنچه او تصور می‌کرده و می‌اندیشیده موافق نباشد؛ تصورات شاه از واقعیت را مطلقا برنتابیده و آنها را یک‌سره موهوم و خطا بداند. درعین‌حال مکلف است به آنها پرداخته، آنها را برای مخاطبش تشریح كرده و آن‌گونه که شاه به آنها باور داشته، برای مخاطبی که شاه را اساسا نمی‌شناخته و با افکار و عقاید وی آشنایی نداشته روی کاغذ بیاورد، به‌گونه‌ای که اگر ما از خود شاه بپرسیم که آیا آنچه که مورخ از شما روایت کرده را قبول دارید یانه؟ آیا شما این تصورات و باورها را که مورخ از شما نقل کرده داشتید یا نه؟ او به ما پاسخ دهد که بله کم‌وبیش مورخ روایت درستی از آنچه در ذهن من بوده ارائه داده است؛ بله آنچه مورخ به من نسبت داده کم‌وبیش درست است.

اگر اینها را به‌عنوان اصول ابتدایی و اولیه تاریخ‌نگاری در نظر بگیریم، در آن‌صورت آیا بخش عمده‌ای از روایت رسمی که در ۳۷ سال گذشته درباره شاه در ایران انتشار یافته یا در قالب فیلم و سریال در صداوسیما به تصویر کشیده شده و به شاه نسبت داده شده مورد تأییدش است؟ صدالبته که مراد ما این نیست شاه یا هر سوژه دیگری مطالب روایتگر را تصدیق كند. طبیعی است که چنین اتفاقی کمتر می‌افتد. مراد ما بیشتر آن است که مورخ نبايد روایت خودش را جایگزین آنچه می‌اندیشیده و تصویر و تصوری که از دنیای پیرامونش داشته بکند.

بعد از این مقدمه می‌رسیم به اصل ماجرا: در ۲۶ دی‌ماه سال ۵۷ و هنگامی‌که شاه به اتفاق همسرش فرح پهلوی (دیبا) داشت در پاویون VIP فرودگاه مهرآباد به سمت هواپیمای اختصاصی‌اش می‌رفت، چه فکر می‌کرد؟ اساسا او کل ماجرای اعتراضات، ناآرامی‌ها و نهایتا انقلاب سال ۵۷ را چگونه می‌دید و ارزیابی‌اش از آن وضعیت چه بود؟ طبیعی است که ما در این مختصر نه می‌توانیم و نه بنا داریم تا به همه جنبه‌های پیچیده «محمدرضا پهلوی و انقلاب اسلامی» بپردازیم. یقینا بخشی از چنین تحقیقاتی تاکنون صورت گرفته و بدون‌تردید کارهای بیشتری هم در آینده صورت خواهد گرفت. آنچه در این مقاله آمده، تلاشی در پاسخ به این پرسش است که شاه آن اوضاع و احوال را چگونه می‌دید و چه احساسی در قبال آن ناآرامی‌ها داشت؟

بگذارید داستان را با نام یک انگلیسی به نام «اندرو وتيلي» شروع کنیم. دوستان دهه شصتی و هفتادی، اگر از والدین و بزرگ‌ترهایشان بپرسند که اندرو وتیلی که بوده، شاید بسیاری از آنها همچنان بعد از گذشت قریب به چهار دهه از اواسط دهه ۵۰ که انقلاب داشت به‌تدریج به راه می‌افتاد آن نام را به‌خاطر آورند و به شما پاسخ دهند یادش به‌خیر ٣٨ سال پیش در زمستان سال ٥٧ که بهمن انقلاب سرازیر شده بود، میلیون‌ها ایرانی هر شب ساعت ٧:٤٥ هر کجا که بودند خودشان را پای یک رادیو ترانزیستوری می‌رساندند تا در جریان اخبار بي‌بي‌سي فارسی قرار بگیرند. در دوران انقلاب نام اندرو وتیلی برای همه ایرانیان آشنا بود. او درحقیقت بلندگوی انقلاب بود. بي‌بي‌سي، ایرانیان را در جریان آخرین موضع‌گیری‌های امام در نجف یا پاریس قرار می‌داد؛ موضع‌گیری چهره‌ها و شخصیت‌های اپوزیسیون را به اطلاع مردم می‌رسانید و بیانیه‌ها و اعلامیه‌های رهبران مذهبی و سیاسی به‌علاوه احزاب و تشکل‌های سیاسی مخالفان رژیم را قرائت می‌کرد.

اندرو وتيلي هر شب فهرست بلندبالایی از آخرین تظاهرات، راه‌پیمایی‌ها، اعتصابات، درگیری‌ها، تلفات و سایر رویدادهای مرتبط با نهضت را از سراسر ایران به اطلاع مردم می‌رسانید و بالاخره و شاید مهم‌ترین کارکرد اندرو وتيلي آن بود که آخرین اخبار و تصمیمات، آخرین برنامه‌های مربوط به راه‌پیمایی‌ها و سایر برنامه‌ریزی‌هایی را که رهبران مخالف رژیم شاه تصمیم‌گیری کرده بودند به اطلاع مردم ایران می‌رسانید. حال شاید بهتر بتوان متوجه شد که چرا هرکس هر کاری که دستش بود را آن شب‌ها رها می‌کرد و رأس ساعت ٧:٤٥ خود را به پای رادیو و شنیدن برنامه شبانگاهی بي‌بي‌سي می‌رسانید.

از آنجا که بي‌بي‌سي فارسی فقط در تهران گزارشگر داشت، اندرو وتيلي مجبور بود اخبار و رویدادهای شهرها و مناطق دیگر کشور را از طریق تلفن کسب كند. جمله معروفی بود که از بس گوینده‌های بي‌بي‌سي آن را تکرار کرده بودند، بسیاری از ایرانیان آن را به‌عنوان طنز به یکدیگر می‌گفتند: «به قرار اطلاعات واصله» و سپس اندرو وتیلی مطلب و اخبارش را از اطراف و اکناف ایران به ‌اطلاع میلیون‌ها ایرانی مشتاق می‌رسانید. برای نشان‌دادن وزن و اهمیت بي‌بي‌سي در دوران انقلاب برای دهه شصتی و هفتادی‌ها، بايد گفت که وزن بي‌بي‌سي فارسی و اندرو وتيلي به‌تنهایی به‌اندازه بي‌بي‌سي فارسی امروز، «من و تو» و رادیو فردا روی یکدیگر بود. گرچه شاه و سایر امراي رژیمش که به اهمیت و نقش بي‌بي‌سي در آن دوران پی برده بودند اما اخراج اندرو وتيلي از ایران یک آبروریزی بزرگ محسوب می‌شد. شاه و سایرين در دوران انقلاب بارها گفته بودند ایران چیزی برای پنهان‌کردن ندارد و در نتیجه خبرنگاران و گزارشگران بین‌المللی می‌توانند به ایران بیایند و گزارش تهیه کنند.

اما در خفا این‌گونه نبود. شاه ایران به‌شدت از نقش بي‌بي‌سي آزرده‌خاطر بود و بارها و بارها به مقامات بریتانیا به واسطه عملکرد بي‌بي‌سي و گزارشات اندرو وتيلي اعتراض كرده بود. اما این همه ماجرای بي‌بي‌سي و اندرو وتيلي نبود. شاه ناآرامی‌ها و تحولات ایران را یک توطئه برنامه‌ریزی‌شده از سوی غربی‌ها و مشخصا هم از جانب آمریکا و انگلستان برای سرنگونی رژیمش می‌دانست.

شاه نه‌تنها معتقد بود که مخالفان زیادی ندارد، بلکه یک گام هم جلوتر آمده و به جد معتقد بود که به واسطه اقدامات و برنامه‌های ترقی‌خواهانه‌ای که از اوایل دهه ١٣٤٠ تحت عنوان «انقلاب سفید شاه و ملت» به اجرا درآورده، نه‌تنها چهره کشور تغییر یافته بلکه اقشار و لایه‌های مختلفی که به‌ نظر وی از آن برنامه متنعم شده‌‌اند از وی طرفداری هم می‌کنند. او معتقد بود کشاورزان فقیر و بی‌زمین که در جریان «اصلاحات ارضی» (تقسیم زمین‌های خوانین و ملاکین بزرگ میان رعیت آنها)، صاحب زمین شده‌اند، از وی پشتیبانی می‌کنند. او همچنین تصور می‌کرد کارگران به واسطه شریک‌كردنشان در سود کارخانجات و سهام‌دارکردن‌شان (سهام صنایعی که در آنها کار می‌کردند)، از وی طرفداری می‌کنند. یا معتقد بود به‌واسطه ‌دادن حق رأی و حق طلاق به زنان، بسیاری از خانم‌ها بالاخص شهرنشین و تحصیل‌کرده هم از او پشتیبانی می‌کنند.

در مصاحبه مفصلی که دو، سه سال قبل از انقلاب با خانم «اوریانا فالاچی» خبرنگار برجسته ایتالیایی انجام می‌دهد و کارشان به مجادله و بگومگو می‌رسد، با عصبانیت به فالاچي که به زندانیان سیاسی ایران گیر داده بود، می‌گوید «کدام کار من غلط بوده؟»، «کدام‌یک از اصول انقلاب سفید به نفع مردم ایران نبوده؟» او در آن مصاحبه نظر همیشگی‌اش را درباره مخالفانش تکرار می‌کند. او معتقد بود مخالفانش چند گروه کوچک بیشتر نبودند.

شماری از ملاکین و خوانین که از اصلاحات ارضی متضرر شده بودند. برخی از روحانیون و عناصر مذهبی که با اصلاحات مدرن وی ازجمله با اصلاحات ارضی، دادن حق رأی و طلاق به زنان، ایجاد سپاه دانش (که دیپلم‌وظیفه‌ها را به منظور سوادآموزی به روستاها می‌فرستاد) مخالفت می‌ورزیدند. چپ‌ها (مارکسیست‌ها) که شاه آنها را وابسته به کمونیسم بین‌المللی می‌پنداشت. روشنفکران که به‌ نظر شاه در همه کشورهای دیگر هم از حکومت‌های‌شان ناراضی بودند. تعدادی از دانشجویان که باز در سایر کشورها هم مشابه آنها وجود داشتند و بالاخره تجزیه‌طلب‌ها. او معتقد بود به استثناي این مخالفان که تعداد آنها چند هزار نفر بیشتر نمی‌شد، سایر اقشار و لایه‌های اجتماعی از وی طرفداری می‌کنند.

در یک کلام، شاه خود را رهبری موفق و ترقی‌خواه تصور می‌کرد که توانسته بوده ایران را از یک کشور توسعه‌نیافته با یک اقتصاد کشاورزی ضعیف و همچنین مناسبات اجتماعی عقب‌مانده تبدیل کند به یک کشور توسعه‌یافته با یک اقتصاد بالنده صنعتی. او همچنین معتقد بود در زمینه توسعه اجتماعی هم توانسته بوده گام‌های بلندی برای کشورش بردارد و بالاخره ایران را از هیبت یک کشور محلی و ضعیف که در عرصه بین‌المللی و در سطح منطقه چندان وزنی نداشت، به یک قدرت اگر نگفته باشیم جهانی، دست‌کم به یک ابرقدرت منطقه‌ای تبدیل کند که بسیاری از کشورهای منطقه و قدرت‌های بزرگ مجبور بودند روی آن حساب کنند. خودش نام جایگاهی که ایران به آن دست یافته بود را گذارده بود «تمدن بزرگ» و معتقد بود «ایران در پرتو انقلاب شاه و ملت توانسته به پیشرفت‌های چشمگیر و همه‌جانبه دست‌ یافته و در آستانه ورود به دروازه‌های تمدن بزرگ است».

با این افکار و تصورات بود که شاه وارد تحولات و بحران دوران انقلاب شد. آنچه هرگز به مخیله وی خطور نکرده بود، آن بود که میلیون‌ها نفر اعم از تحصیل‌کرده و عامی، فقیر و غنی، شهرنشین یا روستایی، زن یا مرد، نه‌تنها مخالف وی هستند بلکه اگر شرایط اجازه دهد به خیابان‌ها ریخته و خواهان سرنگونی وی می‌شوند. پریشان، آشفته، متحیر و شگفت‌زده از آن همه نارضایتی و مخالفت که بعد از قریب به ٣٧ سال سلطنتش از سروروی کشورش جاری شده بود، و در‌حالی‌که همچنان معتقد بود به جز تلاش بی‌وقفه به منظور پیشرفت و ترقی مملکتش کار دیگری نکرده، هرگز نتوانست درک کند که آن همه نارضایتی چرا و چگونه در میلیون‌ها ایرانی به وجود آمده بود. آنچه موضوع را برای وی غامض‌تر و پیچیده‌تر می‌کرد، آن بود که آن همه نارضایتی از او و رژیمش در کجای جامعه ایران نهفته شده بود که وی از آن کاملا بی‌خبر بوده. ظاهرا شاه نه در دوران انقلاب و نه در ١٦ماهی که بعد از انقلاب زنده بود، هرگز نتوانست به این پرسش پاسخ دهد که آن همه نارضایتی از وی چرا به وجود آمده بود.

او رفت به دنبال اینکه غربی‌ها برای سقوطش نقشه کشیده‌اند و شخصا هم انگشت اتهام را به سمت آمریکا و انگلستان گرفت و آنها را متهم كرد که آن وضعیت را در کشورش به قصد سرنگونی وی ایجاد می‌کنند. چه در دوران انقلاب و چه در ١٦ماهی که بعد از انقلاب در قید حیات بود، با تمام وجود معتقد بود انقلاب اسلامی ایران یک برنامه طراحی‌شده از سوی آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها بوده. او البته دلایل متفاوتی برای اینکه چرا غربی‌ها خواهان سرنگونی‌اش می‌شوند، داشت و بارها هم پیرامون آنها صحبت کرده بود. یکی از مهم‌ترین دلایلش نفت بود. شاه معتقد بود ایران نقش مهمی در اوپک در سال‌های اوایل دهه ٥٠ که قیمت نفت در چند ماه چهار برابر شده و از بشکه‌ای هشت دلار به بالای ٣٠ دلار می‌رسد، برعهده داشته.

او بارها در مصاحبه‌هایش اظهار می‌دارد که «از زمانی که او دیگر اجازه نداد غربی‌ها نفت ایران را به ثمن ‌بخس ببرند چراغ سبز دوستی غربی‌ها تبدیل به دشمنی آشکار با وی می‌شود». او به‌جد معتقد بود که «اگر در نفت کوتاه می‌آمد و اصراری بر افزایش قیمت آن نمی‌داشت، هیچ‌کدام آن اتفاقات هم نمی‌افتاد». دلیل دیگری که روی آن هم بعضا تأکید می‌کرد، آن بود که چون ایران درحال تبدیل‌شدن به یک قدرت صنعتی است، و چون ایران صنعتی و صادرات صنعتی ایران رقیبی برای کمپانی‌های غربی می‌شود، بنابراین آنها می‌خواهند تا جلوی صنعتی‌شدن‌مان را بگیرند و ایران را همچنان وابسته به غرب و از نظر اقتصادی یک کشور عمدتا کشاورزی و صادرکننده نفت و گاز باقی نگه دارند.

البته شاه این تئوری را هم داشت که ممکن است یک توافقی میان آمریکا و شوروی صورت گرفته باشد. روس‌ها دارند شاخ آفریقا را که چندین رژیم چپ‌گرای ضدغربی‌ در آن به قدرت رسیده‌اند (در سومالی و اتیوپی) به غرب واگذار می‌کنند و متقابلا غربی‌ها دارند از ایران خارج می‌شوند. (دوستانی که علاقه‌مند به تحلیل شاه از انقلاب هستند، می‌توانند به‌منظور اطلاعات بیشتر به کتاب مقدمه‌ای بر انقلاب اسلامی نوشته این‌جانب مراجعه كنند). آنچه مسلم است، او هرگز انقلاب ایران را باور نکرد و تا روزی که فوت كرد همچنان معتقد بود همه آن حوادث و رویدادها در سال ١٣٥٧ یک برنامه طراحی‌شده از سوی غربی‌ها بوده و اینجاست که پای بي‌بي‌سي‌فارسی و جناب اندرو وتيلي به میان می‌آید.

یکی از عمده‌ترین دلایل شاه برای گرفتن انگشت اتهام به سمت انگلستان، نقش رادیو بي‌بي‌سي و اندرو وتيلي در دوران انقلاب بود. آن‌قدر بي‌بي‌سي‌فارسی کارش را درست و دقیق انجام می‌داد که شاید اگر خود انقلابیون در لندن مسئولیت آن را برعهده می‌گرفتند، به زیبایی کارکنان بي‌بي‌سي نمی‌توانستند برنامه‌سازی کنند. واقعا بي‌بي‌سي در دوران انقلاب به صورت نبض اطلاع‌رسانی نهضت و مبارزه درآمده بود.

بنابراین شاه و شمار دیگری از مسئولان ارشد رژیم واقعا معتقد بودند رادیو بي‌بي‌سي بخشی از آن سناریوی کلان به منظور سرنگونی شاه و تغییر رژیم است. شاه بارها و بارها این مسئله را به «سر آنتونی پارسونز» سفیر انگلستان در تهران در دوران انقلاب یادآور شده بود. در‌ واقع شاه در اثبات تئوری توطئه‌اش مبنی‌بر دست‌داشتن غربی‌ها در ناآرامی‌های دوران انقلاب همواره به سروقت بي‌بي‌سي می‌رفت و به مصداق «آفتاب آمد دلیل آفتاب»، آن را دلیل روشن دست‌داشتن انگلیسی‌ها در ناآرامی‌های ایران می‌دانست.

سفرای کشورهای آمریکا و انگلستان که در دوران انقلاب منظما با شاه دیدار داشتند، هر دو در خاطرات‌شان می‌نویسند که «ما دیگر به طعنه‌ها و گلایه‌های شاه که از ما می‌پرسید چرا دولت‌های ما درصدد سرنگونی او هستند، عادت کرده بودیم. در ابتدا با شگفتی و تعجب از وی می‌پرسیدیم این چه فکری هست که او دارد. باورمان نمی‌شد که شاه درباره دولت‌های آمریکا و انگلستان چنین نظری داشته باشد. سعی می‌کردیم استدلال کنیم و به وی توضیح دادیم چنین فکری از اساس نادرست است و نه آمریکا و نه انگلستان مطلقا به دنبال سرنگونی وی نیستند. او باید متوجه شود که مشکلاتش داخلی است و درصدد اصلاح و رفع مشکلات برآید».

هر دو در خاطرات‌شان می‌نویسند که «سعی می‌کردیم از مقامات ارشد دولت‌هایمان به بهانه‌های مختلف (تولد شاه یا مناسب‌های دیگر) پیام‌های تأییدآمیز محکم برای او و رژیمش بگیریم. اما به‌تدریج متوجه می‌شدیم نه آن پیام‌ها اثری می‌داشتند و نه استدلال‌های ما. اگرچه پذیرشش در ابتدا برایمان دشوار می‌بود، اما به‌تدریج پذیرفتیم هیچ استدلال و اقدامی از جانب ما نمی‌تواند این فکر و توهم را که دولت‌های متبوع ما قصد سرنگونی وی را دارند، از وی دور کند. بنابراین به‌تدریج ابتدای دیدارهایمان می‌گذاشتیم او گله‌گذاری‌هایش از ما را تمام کند و سپس به سروقت موضوعات مذاکره می‌رفتیم و همواره هم او پای بي‌بي‌سي را به عنوان دلیلش مبنی بر دست‌داشتن انگلستان در توطئه سرنگونی وی به میان می‌کشید».

سر آنتونی پارسونز، سفیر انگلستان، در خاطراتش اشاره می‌کند که «یک روز دیگر کاسه صبرم از نیش و کنایه‌های اعلی‌حضرت لبریز شد و عرف دیپلماتیک را کنار گذاشتم و به وی رسما توهین کردم». ماجرا به ناآرامی‌ها و اغتشاشات روز ١٣ آبان ٥٧ مربوط می‌شود. می‌دانیم در آن روز و به دنبال کشته‌شدن تعدادی از دانش‌آموزان جلوی دانشگاه تهران، اوضاع شهر برهم می‌ریزد و مردم خشمگین آن روز دیگر فقط تظاهرات نمی‌کردند، بلکه به خیلی از سازمان‌های دولتی هم حمله‌ور شدند. ازجمله با پرتاب سنگ و کوکتل مولوتف به سفارت انگلستان در خیابان فردوسی هم حمله می‌برند. سفارت آتش می‌گیرد و با توجه به نبود آتش‌نشانی و خدمات شهری، کارکنان سفارت با تلاش بسیار موفق می‌شوند آتش را مهار کنند. عصر آن روز پارسونز به دیدار شاه به کاخ نیاوران مي‌رود.

پارسونز که در جریان آتش‌سوزی خیلی هم ترسیده بوده دست‌کم انتظار همدردی و معذرت‌خواهی از شاه داشته. انتظار داشته شاه لااقل از او بپرسد کسی که مجروح نشده بوده و مطالبی از این دست. اما شاه همچنان می‌رود به سروقت دست‌داشتن انگلیسی‌ها در ناآرامی‌های کشورش و با نیش و طعنه به پارسونز می‌گوید «کم مانده بود آتشی که در مملکت من به راه انداخته‌اید دامان خودتان را هم بگیرد». و پارسونز که دست‌کم آن روز دیگر حال و حوصله آن نیش و کنایه‌ها را نداشته عرف دیپلماتیک را کنار گذارده و به شاه می‌گوید «اعلی‌حضرت اگر کسی واقعا فکر می‌کند دست دولت انگلستان با دست مخالفان شما در یک کاسه است، جایش در تیمارستان است».

اما شاه همچنان همان‌طورکه گفتیم، دو قدرت آمریکا و انگلستان را پشت جریانات ناآرامی‌های منجر به انقلاب می‌دانست و کماکان از بسیاری از کسانی که به دیدارش می‌آمدند، در دوران انقلاب می‌پرسید که «آن داستان را چرا به راه انداخته‌اند؟». شاید بتوان گفت که یکی از استادانه‌ترین پاسخ‌هایی که به این پرسش وی داده شد، از جانب مرحوم دکتر غلامحسین صدیقی، استاد دانشگاه تهران و وزیر کشور مرحوم دکتر محمد مصدق، بود. شاه پس از رایزنی با سران بلندپایه رژیمش ازجمله با فرماندهان نظامی و رئیس تشکیلات اطلاعات و امنیت کشور (ساواک) به این جمع‌بندی می‌رسد که یک «دولت آشتی ملی» تشکیل دهد؛ این همان راهبردی بود که منجر به تشکیل دولت شاهپور بختیار و خروج شاه چند هفته بعد از آن از کشور می‌شود.

البته قبل از بختیار، آن فکر با چند نفر از شخصیت‌های ملی و وجیه‌المله دیگر هم در میان گذاشته می‌شود که به نتیجه نمی‌رسد. ازجمله آن شخصیت‌ها غلامحسین صدیقی، یکی از رهبران جبهه ملی، ‌بود. صدیقی بعد از ٢٥ سال یعنی از زمان کودتای ٢٨ مرداد سال ٣٢ با شاه دیدار می‌کند. شاه پس از تعارفات اولیه می‌رود به سروقت همان پرسشی که از بسیاری دیگر هم داشته: «این داستان خمینی چیه اینها توی این مملکت به راه انداخته‌اند؟». پاسخی که صدیقی می‌دهد، به اندازه چندین کتاب و پژوهش می‌توانست برای شاه روشنگر باشد. او به اعلی‌حضرت می‌گوید که «داستان خمینی نیست. داستان یک پدر و پسر است. به پدر (رضاشاه) کسی جرئت نمی‌کرد دروغ بگوید و به پسر (شاه) کسی نمی‌توانست حقیقت را بگوید».

آنچه احتمالا دکتر صدیقی به شاه نمی‌گوید، آن است که شوربختانه به دیکتاتورها همواره چیزی گفته می‌شود که مایل هستند بشنوند. اطرافیان آموخته‌اند که به اعلی‌حضرت فقط مطالبی را بگویند که مورد طبع ملوکانه قرار مي‌گرفته. احدی جرئت نمی‌کرده سخنی بگوید که به مزاج قبله عالم خوش نیاید. در واقع اگر یکی از مسئولان و نزدیکان جرئت می‌کرد و به اعلی‌حضرت سخنی می‌گفت که مورد پسند «قبله عالم» نمی‌بود یا از «پدر تاجدار» خیلی خیلی ملایم انتقاد می‌کرد، از چشم ملوکانه می‌افتاد و کنار گذاشته می‌شد؛ بنابراین در نظام مدیریتی شاه مسابقه نفس‌گیری میان اطرافیان به‌ وجود آمده بود که هر‌کدام سعی می‌کردند با تملق بیشتری خود را به «آریامهر» نزدیک‌تر كنند و جایگاه مستحکم‌تری در هرم قدرت برای خودشان دست‌و‌پا کنند.

چنین شد که بعد از ٢٥ سال که به طور منظم به او گفته می‌شد درست‌ترین، بهترین، ملی‌ترین، وطن‌پرستانه‌ترین، پخته‌ترین، اصولی‌ترین،‌ هوشمندانه‌ترین و بی‌عیب‌و‌نقص‌ترین سیاست‌ها از آنِ اعلی‌‌حضرت است و سیاست‌های عالمانه، تاریخی و دوران‌ساز «پدر تاجدار» و «آریامهر کبیر» چهره ایران را دگرگون کرده، آن را از یک کشور فقیر و عقب‌مانده تبدیل کرده به یک کشور صنعتی و از قدرتی که هیچ‌کس آن را جدی نمی‌گرفت، به یک ابرقدرت منطقه‌ای و در آستانه ورود به دروازه‌های تمدن بزرگ قرار گرفته است؛ او بارها با امواج گسترده و باورنکردنی از اعتراضات خیابانی و مخالفت مردمش روبه‌رو شد و هرگز نتوانست آن را هضم و فهم کند و تنها واکنشش آن بود که یقه آمریکا، انگلیس و بي‌بي‌سي را بگیرد.

No responses yet

Jan 27 2017

خاطرات ‘کاملا سری’ هاشمی رفسنجانی کجاست؟

نوشته: خُسن آقا در بخش: تاریخی,سیاسی,ملای حیله‌گر

بی‌بی‌سی: اخیرا دو اظهار نظر از اکبر هاشمی رفسنجانی نقل شده که اولی حکایت می کند: “اینها [جناح مقابل] از این می‌ترسند که من مطالبی را که دارم، بیان کنم ولی روزی بیان خواهم کرد”، و دومی تصریح دارد: “مطالبی دارم که اگر یک ورق از آنها منتشر شود پدر همه اینها درخواهد آمد.”

این نقل قول‌ها را غلامعلی رجایی منتشر کرده که در زمان ریاست اکبر هاشمی رفسنجانی در مجمع تشخیص مصلحت نظام، سمت مشاورت او را بر عهده داشته است.

آقای رجایی همچنین، با اشاره به دست‌نوشته‌های آقای رفسنجانی گفته است: “اخبار و مسایل محرمانه و سری را جدا می‌نوشتند، چون می‌دانستند که به دلیل مصلحت بعضی از اشخاص یا مصلحت عمومی یا امنیت عمومی کشور بعضی از مطالب را الان نمی‌توان گفت ولی سه، چهار دهه دیگر که بعضی از اشخاص از دنیا رفتند، بیان آنها مانعی ندارد.”

+ بیشتر بخوانید: هاشمی رفسنجانی، رازدار اسرار جمهوری اسلامی ایران

+ بیشتر بخوانید: روایت یک دهه دخالت آیت الله خامنه ای در دانشگاه آزاد

اشارات مشاور اکبر هاشمی رفسنجانی، در حالی صورت گرفته که خود آقای رفسنجانی هم، حداقل در یک مصاحبه به خاطرات “کاملا سری” خود اشاراتی داشته است. او در اردیبهشت۱۳۹۰، در مصاحبه‌ای با سایت آینده در مورد دست‌نوشته‌های خود می‌گوید: “بعضی از مطالب کاملاً سرّی بود. آن‌ها را در دفتر جداگانه می‌نوشتم.”

۲۳ جلد کتاب دیدارها و خاطرات و روزنوشته‌هایشان باقی است و مهم‌تر از آنها اخبار و موضوعات محرمانه و سریِ نزد ایشان است که انتشار آنها قطعاً در شفاف‌سازی تحولات و جریانات سیاسی و شناخت ماهیت جریان‌ها و اشخاص نقش خاصی ایفا خواهد کردغلامعلی رجایی، مشاور هاشمی رفسنجانی

آقای رفسنجانی در ادامه تاکید دارد که تفکیک خاطرات سری و غیرسری را کماکان رعایت می کند: “الان دو دفتر مکرر دارم. دفتر به کلی سرّی خیلی کوچک است. یک تقویم بغلی است که مطالب مهم را در آن یادداشت می‌کردم. بقیه سال‌ها در اوراق جداگانه بود.”

البته هاشمی رفسنجانی در همان گفتگو، این توضیح را هم می‌دهد که در هنگام انتشار خاطرات سالانه خود، معمولا به دفترچه خاطرات سرّی رجوع می کند تا اگر بخشی از مطالب آن “قابل انتشار” شده باشد، در کتاب های جدید استفاده شود.

+ بیشتر بخوانید: روایت هایی از جلسات خصوصی هاشمی رفسنجانی و رهبر ایران در دوره احمدی نژاد

+ بیشتر بخوانید: ‘رهبر گفت امام در خواب اعتراض کرد که چرا اسم هاشمی را نبردی؟’

قسمت های محذوف خاطرات

اکبر هاشمی رفسنجانی از سال ۱۳۶۰ نوشتن خاطرات روزانه را شروع کرده و تا پیش از مرگ، خاطرات سال های ۱۳۶۰ تا ۱۳۷۲ خود را در قالب ۱۳ کتاب جداگانه منتشر کرده است (خاطرات سال های ۱۳۵۷ تا ۱۳۵۹ او نیز، بعدا زیرنظر خودش جمع آوری و منتشر شده اما بر مبنای دستنویس های روزانه نبوده است).

غلامعلی رجایی در مصاحبه اخیر خود، که چهارم بهمن در سایت جماران منتشر شده، در مورد خاطرات باقی مانده می گوید: ” ۲۳ جلد کتاب دیدارها و خاطرات و روزنوشته‌هایشان باقی است و مهم‌تر از آنها اخبار و موضوعات محرمانه و سریِ نزد ایشان است که انتشار آنها قطعاً در شفاف‌سازی تحولات و جریانات سیاسی و شناخت ماهیت جریان‌ها و اشخاص نقش خاصی ایفا خواهد کرد.”

از صحبت های آقای رجایی، نکته مشخصی در مورد سرانجام خاطرات سرّی اکبر هاشمی رفسنجانی قابل استنباط نیست. اما این اظهارات ظاهرا حکایت دارد که رئیس مجمع تشخیص، خاطرات خود را تا آخرین سال زندگیش ثبت و آماده انتشار کرده است. اظهاراتی که با تاکیدهای قبلی هاشمی رفسنجانی -در اردیبهشت۱۳۹۰- در مورد اینکه خاطرات را حداکثر با دو روز تاخیر ثبت و ضبط می کرده همخوانی دارد.

کتاب در اختیار ایشان قرار گرفت و مواردی که به اعتقاد وی خط قرمز است از کتاب حذف شد. این موارد نزدیک به ۵ درصد است. با اینکه کتاب با ۲۲ سال تاخیر چاپ می‌شود، ولی هنوز هم خط قرمز‌هایی وجود دارد و شاید در بیست سال آینده بتوان در تجدید چاپ کتاب‌ها آن موارد حذف شده را اضافه کردمحسن هاشمی، در مورد کتاب‌ خاطرات ۱۳۶۹ پدرش

محسن هاشمی، پسر اکبر هاشمی رفسنجانی، که مسئولیت “نشر معارف انقلاب” ناشر کتاب های خاطرات او را به عهده دارد، در اردیبهشت ۱۳۹۲ در مصاحبه‌ای با سایت خبرآنلاین گفته که خاطرات دست‌نویس پدرش، قبل از انتشار از سوی او بازبینی و بخش های محدودی از آنها حذف می‌شده است.

او در آن مصاحبه، در توضیحی در باره کتابی که به تازگی منتشر کرده (خاطرات سال ۱۳۶۹) می گوید: “کتاب در اختیار ایشان قرار گرفت و مواردی که به اعتقاد وی خط قرمز است از کتاب حذف شد. این موارد نزدیک به ۵ درصد است. با اینکه کتاب با ۲۲ سال تاخیر چاپ می‌شود، ولی هنوز هم خط قرمز‌هایی وجود دارد و شاید در بیست سال آینده بتوان در تجدید چاپ کتاب‌ها آن موارد حذف شده را اضافه کرد.”

خود هاشمی رفسنجانی هم در مقدمه کتاب خاطرات ۱۳۷۱ توضیح می دهد که در هنگام انتشار کتاب های جدید، “در موارد بسیار نادری، اگر چیزی هنوز از اسرار نظام باشد چاپ نمی‌شود”.

از مجموعه این اظهارات می توان فهمید که حتی بخش هایی خاص از خاطرات غیرسرّی اکبر هاشمی رفسنجانی نیز، یا به خاطر آنکه کماکان جزو “اسرار نظام” به حساب می آمده و یا به خاطر تداخل با “خط قرمزها”، قبل از انتشار حذف می شده است.

اما در نهایت، آنچه بعد از این حذفیات باقی می مانده نیز، لزوما به تمامی منتشر نمی‌شده؛ چون قبل از چاپ، کل متن ها به رویت آیت الله خامنه‌ای هم می‌رسیده است.

اکبر هاشمی رفسنجانی، در این زمینه در مناسبت های گوناگون توضیح داده است. یکی از این توضیحات، در مقدمه کتاب خاطرات سال ۱۳۷۱ هاشمی رفسنجانی آمده که تصریح دارد قبل از چاپ کتاب‌های خاطرات، نسخه‌ای به آیت الله خامنه‌ای ارسال شود تا نظر بدهد. البته او می افزاید: “ایشان در موارد کمی اظهارنظر می‌کنند.”

هاشمی رفسنجانی در مقدمه کتاب خاطرات سال ۱۳۷۱ خود می‌نویسد که قبل از چاپ کتاب‌های خاطرات، نسخه‌ای به آیت الله خامنه ای ارسال می‌شده تا نظر بدهد. البته او می‌افزاید: ‘ایشان در موارد کمی اظهارنظر می‌کنند’

غلامعلی رجایی در مصاحبه اخیر خود با سایت جماران، در مورد احتمال ادامه انتشار خاطرات هاشمی رفسنجانی می‌گوید: “قاعدتاً وصی ایشان، آقای مهندس محسن هاشمی باید نظر بدهند که نسبت به انتشار بقیه روزنوشت‌ها چه تدبیری خواهد داشت.”

گفته‌ای که به نظر حکایت می‌کند که معلوم نیست انتشار ۲۳ کتاب خاطرات باقی‌مانده هاشمی رفسنجانی، در آینده ممکن باشد.

+ بیشتر بخوانید: پرونده یک ‘تصفیه’: معتمدان آیت الله خمینی چه سرنوشتی یافتند؟

وصیتنامه هاشمی رفسنجانی

جدای از خاطرات سالانه، وصیتنامه اکبر هاشمی رفسنجانی نیز از جمله دست‌نوشته‌های به جا مانده از اوست که در مورد محتوای کامل آن، اطلاعات دقیقی وجود ندارد.

سه روز بعد از مرگ رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام، محسن هاشمی پسر بزرگ او در مصاحبه ای با شبکه ۳ تلویزیون، وصیتنامه‌ای از پدر خود را نشان داد که به گفته او در سال ۱۳۷۹، قبل از یک عمل آنژیوگرافی قلب تنظیم شده است.

+ بیشتر بخوانید: نگاهی به روزنوشت‌های سال ۷۰ هاشمی رفسنجانی

وی در عین حال، در همان مصاحبه تاکید کرد: “ما هنوز وصیتامه جدیدی را نتونسته‌ایم پیدا کنیم از ایشان. حالا من دارم می گردم در اسنادشان.” تاکیدی که ظاهرا این احتمال را منتفی نمی‌داند که وصیتنامه جدیدی نیز از هاشمی رفسنجانی موجود باشد. به ویژه با توجه به اینکه محسن هاشمی، در بخشی دیگر از این مصاحبه می گوید پدرش در وصیتنامه نوشته “من اگر از بیمارستان قلب و آنژیو گرافی سالم بیرون آمدم ان‌شاء الله وصیتنامه را تکمیل می کنم”.

اکبر هاشمی رفسنجانی در ۳۰ بهمن ۱۳۶۲ و قبل از رفتن به خوزستان برای عملیات “خیبر”، وصیتنامه‌ای نوشت که متن آن منتشر شده است. اما خانواده او، هنوز متن وصیتنامه سال ۱۳۷۹ را منتشر نکرده‌اند.

محسن هاشمی در مصاحبه تلویزیونی اخیر، با وجود درخواست مصاحبه گر برای نشان دادن متن وصیتنامه، از انجام این کار خودداری کرد. دلیلی که برای این کار ذکر کرد این بود که ‘امکان دارد وصیتنامه دیگری هم باشد’ و نمی خواهد متن سال ۱۳۷۹ را به عنوان وصیتنامه نهایی نشان بدهد

محسن هاشمی هم در مصاحبه تلویزیونی اخیر، با وجود درخواست مصاحبه‌کننده برای نشان دادن متن وصیتنامه، از انجام این کار خودداری کرده است. دلیلش را این دانسته که “امکان دارد وصیتنامه دیگری هم باشد” و نمی خواهد متن سال ۱۳۷۹ را به عنوان وصیتنامه نهایی نشان بدهد.

غلامرضا رجایی در مصاحبه‌ای که چند روز بعد از درگذشت هاشمی رفسنجانی با روزنامه شرق انجام داده، می‌گوید: “من وصیت‌نامه را با خط خود ایشان دیدم و فکر می‌کنم با خودکار آبی روی یک صفحه آ-٤ نوشته شده بود و پایین آن هم یک خط‌‌خوردگی داشت و تاریخش هم ٩/٩/٧٩ بود.”

او محتوای این وصیتنامه را “بیشتر بحث کتاب‌ها و مباحث مالی” می داند و می افزاید: “ایشان آخر وصیت‌نامه نوشته بوده که چون من دارم می‌روم آنژیو کنم، این را نوشتم و در آینده مفصل‌تر می‌نویسم.”

+ بیشتر بخوانید: ماموریت جدید رهبر ایران به مجمع تشخیص: به‌روز کردن سیاست های کلی نظام

سوالات باقی مانده، اسناد باقی مانده

با توجه به مجموعه اطلاعاتی که تاکنون در مورد دست‌نوشته‌های اکبر هاشمی رفسنجانی در دسترس است، قاعدتا بسیاری از آنها حاوی اطلاعات مهمی هستند.

مشکل بتوان تصور کرد که در آینده امکان انتشار اطلاعات مندرج در ‘دفتر به کلی سرّی خیلی کوچک’ اکبر هاشمی رفسنجانی وجود داشته باشد

به طور طبیعی مجموعه‌ای از این اطلاعات، موارد حذف شده از کتاب های خاطرات منتشرشده هستند، یا در ۲۳ جلد خاطرات باقی مانده هاشمی رفسنجانی (۱۳۷۳ تا ۱۳۹۵) قرار دارند که دورنمای انتشارشان مشخص نیست.

مهم‌تر از آنها، قاعدتا اطلاعات مندرج در “دفتر به کلی سرّی خیلی کوچک” اکبر هاشمی رفسنجانی هستند که مشکل بتوان تصور کرد که در آینده، امکانی برای انتشار محتویاتشان وجود داشته باشد.

همه اینها در حالی است که نمی‌توان مطمئن بود که وصیت نامه سال ۱۳۷۹ رئیس سابق مجمع تشخیص مصلحت نظام نیز، آخرین وصیت‌نامه او باشد.

این ابهام، به ویژه از آنجا اهمیت دارد که در آن سال، روابط اکبر هاشمی رفسنجانی با محافظه کاران و شخص آیت الله خامنه‌ای، به کلی متفاوت با دهه پایانی عمر او بوده است.

در نتیجه، اگر او در دهه آخر زندگی وصیت نامه‌ای تنظیم کرده باشد، می‌توان حدس زد محتوای آن، لزوما شبیه وصیتنامه‌ای نباشد که در سال ۱۳۷۹ تنظیم شده است.

No responses yet

Jan 20 2017

حبیب القانیان، صاحب ساختمان پلاسکو در سال ۵۸ به جرم کارآفرینی اعدام شد

نوشته: خُسن آقا در بخش: جنایات رژیم,حقوق بشر,حوادث,سیاسی

ایران وایر: ظهر روز پنج شنبه آخرین روز از دی ماه ۱۳۹۵ شمسی دیگر در چشم انداز خیابان جمهوری تصویری از ساختمان ۱۵ طبقه «پلاسکو» نداشت؛ ساختمانی ۵۵ ساله در مرکز تهران که در لحظه فروریختن تنها نامی را که به یاد آورد، «حبیب القانیان»، سازنده آن بود که در روزهای شتاب‌زده انقلاب ایران، به حکم شیخ «صادق خلخالی»، در تصمیمی ۲۰ دقیقه‌ای به دار آویخته شد.

آتش در کم‌تر از چهار ساعت به جان پلاسکو افتاد. شعله‌های آن از یک مغازه کوچک در طبقه نهم آغاز شد و خیلی زودتر از آن چه فکرش را بکنند، همه ساختمان را در خود گرفت. شاهدان عینی در ساختمان پلاسکو می‌گویند که صبح پنج‌شنبه هر هفته گروهی از کاسبان این ساختمان مجلس زیارت عاشورا برگزار می‌کردند. از آن جا که این ساختمان بلندمرتبه گازکشی نشده بود، بعضی از واحدهای تجاری از گاز پیک نیک برای گرمایش استفاده می‌کردند. آخر هم این گاز پیک نیک آتش به جان پلاسکو انداخت؛ آتشی که شاید خیلی پیش‌تر، درست در صبح یک روز بهار سال ۵۸ در زندان «قصر» تهران شعله کشید و حاج حبیب القانیان مکه نرفته با تصمیم شخصی حاکم شرع انقلابی به جرم کارآفرینی محکوم به اعدام شد. این شعله حالا دامن بیش از ۴۰۰ کاسب و هزاران نفری را گرفت که در این سال‌ها نانشان از این ساختمان به خانه می‌بردند.

شانه پلاستیکی راز اولین آسمان خراش تهران

او و برادرانش، اولین کارخانه پلاستیک و ملامین‌سازی در ایران را در اوایل دهه 1340، زمانی ساختند. به همین دلیل حبیب القانیان همیشه یک شانه پلاستیکی را در جیب خود نگه می‌داشت تا به یاد داشته باشد سرمایه‌اش را از کجا به دست آورده است. حاج حبیب القانیان، حاجی مکه نرفته یهودی که به خاطر زیارتش از بیت المقدس به او حاجی لقب داده بودند، یکی از مشهورترین تاجران و کارآفرینان و از خانواده‌های سرشناس یهودی ایرانی بود.

حبیب القانیان در سال ۱۲۹۱ شمسی در محله یهودی‌نشین «عودلاجان» تهران به دنیا آمد. پدرش، حاجی «بابایی» در عودلاجان خیاط بود و مادرش، «حنا» به خاندان شموییل نبی منسوب. حبیب در مدرسه «الیانس» تحصیل کرد و در 15 سالگی به مدیریت هتل دایی خود، «عزیزالله القانیان» در خیابان «فردوسی» رسید. اما خیلی در این هتل نماند و به مدیریت مغازه «انصاف» رسید که متعلق به یکی از اقوام‌شان بود. ولی این هم برای او کافی نبود و حبیب القانیان با سرمایه‌ای کوچک به همراه سه برادرش در سرای «حاج اسماعیل» بازار، تجارت‌خانه‌ای تأسیس کرد و در کار واردات اجناسی چون ساعت، پارچه، رادیو و ماشین خیاطی از امریکا و اروپا وارد شد. این تجارت با آغاز جنگ جهانی دوم رو به افول رفت اما ستاره خاندان القانیان تازه درخشیدن گرفت.

القانیان هم چنین به همراه برادرانش، چندین پاساژ و بنای تجاری را در تهران ساختند. آن‌ها در اسراییل نیز اقدام به ساختن برجی ۲۳ طبقه به نام «شیشمون» کردند. البته این تنها کارهای القانیان‌ها نبود؛ آن‌ها در کنار کارهای اقتصادی، از امور خیریه و عام المنفعه هم غافل نبودند و در کنار ساخت بناهای مختلف، در نوسازی کنیسه‌ها و مساجد و بیمارستان‌ها حضور جدی داشتند.

حاج حبیب زمانی که بیمارستان خیریه کلیمیان تهران به نام «سپیر» دچار مشکلات زیادی شد، به طور شخصی هزینه تعمیرات آن را تأمین کرد و وسایل ساختمانی را به طور رایگان در اختیار بیمارستان داد. او همین طور با استفاده از اعتبار و تضمین شخصی، از بانک ملی هفت میلیون ریال وام گرفت و در اختیار مدیران بیمارستان سپیر قرار داد تا این بیمارستان را بازسازی کنند. این بیمارستان هنوز در جنوب تهران میزبان خانواده‌های کم درآمد است.

القانیان در دهه 40، بعد از اتفاقاتی که در جامعه یهودیان رخ داد، سمت رهبر جامعه کلیمیان ایران را به عهده گرفت و برای سال‌های متمادی ریاست آن را برعهده داشت؛ دورانی که کلیمیان ایران از عصر طلایی خود یاد می‌کنند. در این دوره، با موافقت القانیان، املاک ملی یهودیان در سراسر ایران که بدون مالک بودند، به انجمن منتقل شدند. تأسیس صندوق ملی انجمن کلیمیان، تشکیل کمیته فرهنگی کلیمیان، تعیین کمیته شورای حل اختلاف و داوری بین کلیمیان، تصویب قانون تعدیل حق ارث زنان و دخترهای یهودی و ساخت بنای انجمن کلیمیان در خیابان «آقا شیخ هادی» از کارهای مهمی بود که در دوران ریاست القانیان انجام شد.

حبیب القانیان انجمن خیریه‌ای را تأسیس کرده بود که هزینه‌ها و وسایل دانش‌آموزان بی بضاعت مدارس «اتحاد» را تأمین می‌کرد. او هم چنین در انتخابات ۱۳۳۹ اتاق بازرگانی ایران، به عنوان نخستین یهودی بر کرسی اتاق نشست. او هزار و ۷۰۰ کارت بازرگانی را از سه هزار و ۲۶۰ اتاق خرید و هفتمین عضو این اتاق شد. اما ستاره القانیان در سال ۵۴ افول کرد. او در مقابل خواست «اشرف پهلوی» برای جمع آوری ۱۰۰ میلیون دلار توسط انجمن کلیمیان سر باز زد. همین باعث شد تا به زندان بیفتد. گفته می‌شود القانیان را در فرودگاه به جرم گران فروشی دو عدد نمک دان پلاستیک بازداشت و به زندان فرستاندند.

انجمن کلیمیان بلافاصله برای آزادی حبیب القانیان، با حضور جمعی از مسوولان جامعه تشکیل جلسه داد تا هرچه زودتر برای حل این مساله، پی گیری‌های لازمه قانونی انجام شود پس از پنج ماه تبعید و زندان، حاج‌حبیب القانیان از زندان آزاد شد. او به شهر سنندج تبعید شده و اتهام وارده به او گران‌فروشی و مدت تبعید، سه ماه در نظر گرفته شده بود. گرچه در سنندج حاج‌حبیب از حمایت و هم دردی جامعه یهودیان کُرد به‌طور کامل برخوردار بود و تا حدودی تحمل این ناراحتی برای او آسان شده بود ولی انعکاس بازداشت وی ضربه غیرمنتظره‌ای به اعتبارش به شمار می‌رفت. ضمن آن که این‌گونه حرکت‌ها، اثرات ناخوشایندی در روحیه خانواده القانیان و نیز جامعه کلیمیان ایران به جای گذاشت.

No responses yet

Jan 18 2017

زنان تاثیر گذار ایران:روشنک نوعدوست

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,تاریخی,سیاسی


ایران وایر: روشنک نوعدوست؛ نشسته، نفر پنجم از سمت چپ، در جمع دست اندرکاران مدرسه سعادت نسوان

تاریخ ایران و جهان به زندگی و سرنوشت چهره ها گره خورده است، هر یک خشتی گذاشته اند تا سقفی پدیدار شده، خشت هایی که گاه به قیمت زندگی و جان شان تمام شده است. در این معماری عظیم، زنان و مردان بسیاری نقش آفریده اند. و در تاريخ جهان بسيارى از زنان و مردان به دليل استعداد شگرف آنها براى تخريب و نابودى ساخته هاى ديگران تاثيرگذار نام گرفته اند.

زنان ایرانی نویسنده برگ های بسیاری از کتاب تاریخ دویست سال اخیر ما بوده اند، چه به دليل تاثير مثبت بسيارى از آنها در افزایش آگاهی عمومی، کاهش تبعیض علیه زنان، ارتقای سواد و موقعیت اجتماعی شان، مقابله با فشارهای مذهبی، مشارکت در پروژه های علمی، سیاست ورزی، موسیقی، سینما؛ و چه به دليل تاثير بعضى از آنها در تشويق به خشونت، گسترش جهل و جزم انديشى و سو استفاده از قدرت مالى و اقتصادى در جهت منافع خود.

اين مجموعه ایران وایر يک مقدمه است. افرادى كه اسمشان در اين فهرست آمده، نماينده برخی اقشار جامعه هستند كه هر روز در ايران و كشورهاى ديگر بر زندگى خانواده و اجتماع خود تاثير مى گذارند. بديهى است همانطور كه اشاره كرديم همه فعاليت ها و یا تمام افراد حاضر اين مجموعه مورد تائيد ایران وایر نيستند، اما تاثير گذارى هيچ يك از افراد اين ليست را نمي شود كتمان كرد.

اين ليست اولين سرى سلسله بیوگرافی های زنان تاثیرگذار ایران است که به مرور تکمیل می شود. مخاطبان ایران وایر پیشنهادات خویش برای غنای این مجموعه را با در میان بگذارند.

————————-

روشنک نوعدوست؛ خانم مدیر مدرسه سعادت

زهره ذوالقدر، شهروند خبرنگار

«روشنک نوعدوست» شاید اگر در خانه «حاج سیدحسن طبیب» فرنگ رفته رشت هم به دنیا نیامده بود، باز هم همین راهی را می رفت که در زندگی خود رفت؛ باز برای دختران زادگاهش مدرسه باز و به آن ها توصیه می کرد:«دختران من! تفاوت شما با پرتغال فروش سر کوچه در دانش شما است. حتی اگر او آدم خوب و زحمت‎کشی باشد، وقتی نتواند درست فکر کند، وقتی نتواند درست زندگی کند، بی فایده است. یک مادر خوب و فداکار اما بی دانش کافی نیست.»

او نخستین مدارس دخترانه شهر رشت را با سرمایه شخصی خود بنیان گذاشت و نخستین نشریه کمونیستی را برای زنان منتشر کرد؛ مدیر مدرسه «پیک سعادت نسوان» که هنوز هم در خاطره مردم رشت زندگی می کند.

در میان زنان تاثیرگذار ایران، نام روشنک نوعدوست به عنوان یکی از بنیان گذاران جنبش فمنیست چپ می آید. او به دنبال گسترش گرایش های چپ در کشور، به سرعت در میان زنان مورد توجه قرار گرفت و طرف‏دارانی پیدا کرد.

روشنک نوعدوست دختر حاج سیدحسن طبیب معروف به ««آقامیر» بود؛ پزشکی که گفته می شود نسبتش به «میرزا یحیی نوری»، معروف به «صبح ازل» می رسید.

میرزا یحیی پنج همسر داشت که سیدحسن حاصل ازدواج او با زنی به نام «مریم» بود. سیدحسن بعد از پایان تحصیلات مقدماتی، به ترکیه رفت و در دارالفنون طب استانبول، در رشته پزشکی تحصیل کرد و پس از برگشت به ایران، مطب خود را در رشت راه انداخت.

در همین شهر بود که با «خانم جان» ازدواج کرد. خانم جان یکی از هفت زن او بود و تنها چیزی که بیش تر از نامش می دانیم، این است که او از طبیب در سال 1273 شمسی صاحب دختری شد که بعدها نام روشنک را به خود گرفت. کسی نمی داند نام اصلی روشنک نوعدوست چیست و درباره پیشینه خانوادگی او هم همین اندازه می دانیم. او در سن جوانی نام و نام خانوادگی خود را به روشنک نوعدوست تغییر داد.

با وجود همسران و فرزندان متعدد، به نظر می رسد که آقامیر نسبت به تحصیلات فرزندانش توجه خاصی داشت و خود شخصا به آن ها تدریس می کرد. روشنک دروس مقدماتی، ادبیات و فرانسه را نزد پدر آموخت و در نوجوانی نزد «میرزاحسن صدر» رفت و ادبیات، عربی و ریاضی را آموخت. روشنک نوعدوست به زبان روسی نیز مسلط بود و همین هم باعث شد تا گرایشات کمونیستی پیدا کند.

دوران نوجوانی او با پیروزی «جنبش مشروطه» هم‎زمان شده بود؛ جنبشی که تاثیر زیادی در زندگی زنان ایرانی نیز به وجود آورد. یکی از این تحولات، راه اندازی مدارس دختران بود که با سختی زیاد راه افتادند و پا گرفتند.

شنیدن اخبار باز شدن مدارس دخترانه باعث شد تا روشنک هم به فکر راه انداختن مدرسه ای دخترانه در شهر رشت بیفتد. او در سال 1296، درست زمانی که 23ساله بود، مدرسه ای چهار کلاسه با عنوان سعادت نسوان راه انداخت.

«محمود نفیسی» در مقاله ای با عنوان «روشنک نوعدوست» نوشت:«بنای اصلی مدرسه نسوان در حاشیه خیابان “سبزه میدان بود که در سمت دیگرش، باغ سبزه میدان قرار داشت. روشنک هر روز هنگام زنگ پایانی صبح برای ناهار و نیز هنگام زنگ پایانی بعدازظهر، در مقابل مدرسه و در حاشیه باغ سبزه میدان می ایستاد و مراقب بود پسرها مزاحم دختران مدرسه نشوند.»

روشنک نوعدوست برای حقوق معلمان سخت گیری زیادی داشت اما خودش هیچ وقت کارمند رسمی دولت نشد. مدرسه روشنک خیلی زود محل حضور زنانی شد که به دنبال کسب حقوق برابر برای زنان بودند. در آن زمان گرایش های چپ و کمونیستی در گیلان گسترش زیادی داشت. میرزا کوچک خان جنگلی» درست در همان زمان جنبش خود را در این منطقه آغاز کرده بود و یارانی چون «احسان الله» به دنبال گسترش اندیشه هایی بلشویکی بودند که در همسایه شمالی ایران نیز در حال شکل گیری بود. این گرایش در سال 1917، یعنی همان سالی که روشنک نوعدوست مدرسه سعادت نسوان را در رشت افتتاح کرد، «انقلاب اکتبر» را شکل داد؛ انقلابی که نظام سلطنت تزار را در روسیه با حکومتی اشتراکی تغییر داد.

این اتفاق بزرگ در منطقه گیلان بازتاب وسیعی داشت. نخستین کنگره حزب کمونیست ایران در سال 1299 در انزلی برگزار و باعث شد زنان این منطقه تصمیم به راه اندازی انجمنی با اندیشه های کمونیستی بگیرند؛ انجمنی که نام و رسم خود را از مدرسه روشنک گرفت و به «پیک سعادت نسوان» مشهور شد.

بنیان گذاران این جمعیت، روشنک نوعدوست، «جمیله صدیقی»، «سینکه شبرنگ» و «اورانوس پاریاب» بودند. این جمعیت خیلی زود مجله ای به همین نام منتشر کرد که نخستین نشریه کمونیستی به شمار می رفت و با هدف پشتیبانی از حقوق زنان، به صاحب امتیازی روشنک نوعدوست روانه بازار می شد.

او در سرمقاله نخستین شماره پیک سعادت نسوان که ۱۵ مهر ۱۳۰۶ منتشر شد، نوشت:«در این هنگام که پرده های سیاه بختی و هزار گونه عوامل تیره روزی سد بزرگی در مقابل ترقیات نسوان گردیده و در این زمان که اصول اجتماعی تمام ملل خاموش و عقب مانده اصلاح و سر و صورت نوین به خود می گیرد و بالاخره در وقتی که ایران هم از خواب غفلت خود جنبش نموده… با این اوضاع اسفناک و رقت آور حیاتی و معارف نسوان ایران، ما هم به نوبه خویش سکوت را بیش از این جایز ندانسته خامه ناتوان به دست گرفتیم تا در حد امکان عوامل و وسایل سیه روزی را نشان داده، اصلاحات اساسی آن ها را خواستار شویم.»

این مجله منحصر به گیلان نبود و در سراسر کشور توزیع می شد. جمعیت پیک سعادت نسوان با راه اندازی کلاس های اکابر و کلاس های مختلف، سعی در بالا بردن سطح آگاهی زنان داشت. این جمعیت هم چنین دست به تاسیس کتاب خانه و قرائت خانه ای در رشت زدند که در آن سخنرانی ها و نمایش هایی برای تنویر افکار عمومی زنان برگزار می شد و تآترهایی روی صحنه می رفت.

این گروه از افراد فرهیخته ای چون «سعید نفیسی» دعوت می کردند تا در جلساتشان صحبت کند. سعید نفیسی در خاطراتش درباره این جلسات نوشته است:«زنان آزادی خواه و متجدد رشت که هنوز چادر بر سر داشتند، مرا در خانه خود می پذیرفتند و با من (به گفت وگو) می نشستند. خانم روشنک نوعدوست که هنوز فروزان ترین اختر تعلیمات دختران شهر رشت است و خانم “سرور مهکامه محصص” که سران شایسته جنبش زنان گیلان هستند، از آشنایان آن روزگاران هستند.»

انجمن پیک سعادت نسوان در سال ۱۳۰۰، در بندر انزلی برای نخستین بار مراسم بزرگداشت روز جهانی زن را برگزار کرد. سال بعد همین انجمن، هشتم مارس را در شهر رشت جشن گرفت. در سال ۱۳۰۶، «سازمان بیداری زنان» هشت مارس را با نمایش «دختر قربانی»، اثر «میرزاده عشقی» برپا کردند.

روشنک نوعدوست با وجود مرام اشتراکی که داشت، بیش ترین وقت و هزینه خود را در زمینه آموزش و پرورش زنان گذاشته بود. او باور دینی و اعتقادات مذهبی خاصی نداشت و بیش تر سوسیالیست بود، مرامی که در اداره مدرسه توسط خانم مدیر تاثیر نداشت. او بیش ترین وقت خود را در مدرسه می گذراند. روشنک نوعدوست مخالف حجاب دختران و زنان بود، هرچند خود او همیشه حجاب را به خاطر عدم علاقه به موهایش رعایت می کرد اما اجازه نمی داد که دانش آموزان در داخل و محوطه مدرسه حجاب به سر داشته باشند.

محمود نفیسی نوشته بود:«هنگامی که مدرسه تعطیل می شد، دانش آموزان در یک صف دونفره که مبصرهای کلاس پیشاپیش آن حرکت می کردند، در طول خیابان سبزه میدان به پیش می رفتند. مدرسه نسوان در یک نبش این خیابان، در مقابل سبزه میدان قرار داشت و دانش آموزان تا نبش دیگر خیابان، در امتداد باغ سبزه میدان به صف می رفتند. روشنک در مقابل مدرسه می ایستاد و مواظب بود دختران دانش آموز با صف منظم حرکت کرده و در طول صف حجاب بر سر نکنند. فقط وقتی که طول خیابان را طی کرده و به نبش دیگر می رسیدند، آزاد بودند که صف را رها کرده و آن را بشکنند و در صورت تمایل، حجاب داشته باشند.»

او روی نوع پوشش و رفتار با وقار دختران تاکید داشت. ناخن های دختران را مرتب بازرسی می کرد که بلند نباشند، دامن ها نیز نباید زیاد کوتاه می بودند و باید روپوش های خاصی را به تن می کردند. معلم ها هم روپوش خاصی داشتند. معلمان مدرسه او هم مسلمان، هم مسیحی و هم بهایی بودند.

با آن که روشنک خودش دین خاصی نداشت اما در مدرسه سعادت نسوان تعلیمات دینی تدریس می شد. او در شهری چون رشت که به آزادی نسبی معروف بود، زندگی می کرد و همین به او کمک می کرد تا در مدرسه خود آزادی عمل بیش تری داشته باشد.

به نوشته محمود نفیسی، روشنک نوعدوست در مورد معیارهای آموزشی بسیار سخت گیر بود و کار آموزش را خیلی جدی می گرفت: «اگر چه مدرسه سعادت نسوان یک مدرسه ملی بود و دانش آموزان ملزم به پرداخت شهریه خصوصی بودند اما پرداخت شهریه به تنهایی کافی نبود و پشت کار دانش آموزان نیز در پذیرش آنان به مدرسه شرط بود. مدرسه او در شهر رشت به عنوان یک مدرسه نمونه با سطح بالای تحصیلی شناخته شده بود. در کنار دانش آموزانی که شهریه می پرداختند، همواره تعدادی دانش آموز بی بضاعت نیز که دارای استعداد آموزشی بالاتر از متوسط بودند، در مدرسه پذیرفته می شدند و از پرداخت شهریه معاف می گردیدند.»

به نوشته نفیسی، با افزایش تاکید دولت بر تحصیل کودکان، مدرسه نسوان سعادت از برخی کمک های داخلی برخوردار شد:«از جمله این که تعدادی از آموزگاران این مدرسه از معلم های رسمی دولت بودند و این شامل کسانی می شد که توانسته بودند کلاس یازده را به پایان برسانند.»

در مورد زندگی خصوصی روشنک نوعدوست اطلاعات کمی وجود دارد. برخی می گویند او با مردی که شغل آزاد داشت، ازدواج کرد. اما این که همسر او فوت کرد یا از او جدا شد، مشخص نیست. تنها این مشخص است که او بیش تر عمرش را تنها زندگی کرد. روشنک فرزندی نداشت و سرپرستی دو فرزند کوچک پدرش، «هدایت الله» و «ملوک» را برعهده گرفت. ملوک همیشه با او زندگی و به عنوان معلم در مدرسه اش تدریس می کرد و معاونت مدرسه را به عهده داشت.

روشنک نوعدوست مدیری بسیار جدی بود و بیش تر اوقات خود را صرف مطالعه و کار می کرد و در مسایل سیاسی اجتماعی حضور جدی داشت. در دوران دکتر «محمد مصدق» که اوراق قرضه ملی برای کمک به دولت به فروش گزاشته شد، مدرسه سعادت نسوان بیش ترین پول قرضه ملی در میان دبیرستان های رشت را برای دکتر مصدق جمع کرد. روشنک بیماری های گوناگونی داشت و در بهار ۱۳۳۸ برای معالجه به تهران رفت. خواهرش ملوک به اتفاق فرزندانش او را در این سفر همراهی کردند. متأسفانه بیماری درمان نشد و روشنک در بیمارستان در گذشت و پیکرش را در «ابن بابویه» شهر ری دفن کردند. مدرسه او تا زمان انقلاب اسلامی در رشت فعال بود. این مدرسه بعد از انقلاب نامش به «روشنک» تغییر کرد؛ اتفاقی که باعث ناراحتی و اعتراض مردم شد. آن ها می خواستند یاد روشنک نوعدوست، نخستین مدیر زن مدرسه در شهر رشت زنده بماند؛ هر چند نتوانستند.

No responses yet

Dec 21 2016

ترور سفیر؛ ماجرای قتل گریبایدوف در تهران چه بود؟

نوشته: خُسن آقا در بخش: تاریخی,تروریزم,روابط بین‌المللی,سیاسی

بی‌بی‌سی: آندری کارلوف، سفیر روسیه در ترکیه در جریان یک سوقصد در آنکارا به ضرب گلوله فردی که به وقایع حلب در سوریه اعتراض داشت کشته شد؛ اتفاقی که در جزئیات شباهت زیادی با آنچه ۱۸۸ سال پیش در تهران رخ داد نداشت اما به سرعت آن واقعه را تداعی کرد.

آنچه این تداعی را برانگیخت، هم‌زمانی این واقعه با برنامه ولادیمیر پوتین، رئیس جمهور روسیه بود که همان شب قصد تماشای تئاتری را داشت که به قلم الکساندر گریبایدوف نویسنده و سفیر مقتول روسیه در تهران روی صحنه رفته بود.

ترور سفیر روسیه در آنکارا فقط مانع رفتن آقای پوتین به تئاتری با نویسندگی گریبایدوف نشد، بلکه داستان یک قتل دیپلماتیک در تهران را هم دوباره زنده کرد.

مذاکره کننده روسیه در ترکمانچای

الکساندر سرگئی ویچ گریبایدوف سفیر کبیر روسیه در تهران در ۹ بهمن ۱۲۰۷ در تهران به دست معترضان کشته شد.

گریبایدوف نمایشنامه‌نویس، شاعر و آهنگسازی بود که عالم روشنفکری را کمابیش رها کرد و وارد دنیای سیاست شد. در حساس‌ترین سال‌های تاریخ ایران در دوران قاجار در مذاکرات صلح ترکمانچای و نگارش عهدنامه آن نقشی اساسی ایفا کرد و مدت کوتاهی پس از عقد عهدنامه، به عنوان وزیر مختار روسیه به ایران آمد.

عهدنامه ترکمانچای ۲۰ بهمن ۱۲۰۶ در منطقه ای به همین نام میان عباس میرزا ولیعهد وقت ایران و گریبایدوف امضا شد و به جدایی بخش‌های وسیعی از خاک ایران و الحاق آن به روسیه، اخد غرامت ۲۰ میلیون روبلی از ایران و ضبط نسخ خطی کتابخانه شیخ صفی الدین اردبیلی و انتقال آن به روسیه انجامید.

لارنس کلی نویسنده کتاب دیپلماسی و قتل در تهران می گوید او پس از عقد این معاهده که در حافظه ایرانی‌ها با صفت “ننگین” همراه است، ۴۰ هزار روبل روسی پاداش و کوتاه مدتی بعد به عنوان سفیر روسیه در تهران ارتقا مقام گرفت.

درباره رفتار “ستمگرانه” و “تحقیرآمیز” گریبادوف در زمان ماموریت در ایران روایت‌های مختلفی موجود است؛ از تجاوز به حقوق مردم تا قتل و غارت‌هایی که در زمان عزیمت از تبریز به تهران کرد تا ترک تشریفات مرسوم در دربار ایران از جمله اینکه بر خلاف دیگر سفرا در برابر شاه نمی‌ایستاد و می‌نشست.

از الکسی پترویچ یرمولوف فرمانده قوای روسیه در جنگ‌های قفقاز از جمله جنگ با ایران نقل شده که پس از مشاهده رفتار گریبایدوف با ایرانی‌ها به او توصیه کرده بود “نباید مردمان مغلوب را خانه‌خراب کرد” و گریبایدوف پاسخ داده بود که “ایرانیان فقط در برابر قدرت خاضع‌اند”.

چرا گریبایدوف در ایران کشته شد؟

رفتار گریبایدوف در ایران نه تنها باعث خشم و کینه از او در میان عامه مردم شده بود که در دربار هم دل خوشی از او وجود نداشت. اما آنچه که طومار زندگی گریبایدوف را در هم پیچید و طاقت‌ها از او را در ایران طاق کرد بر اساس روایت‌های مکتوب، رفتار با دو زن ارمنی بود.

روز ۹ بهمن ۱۲۰۷ به دستور رستم بیگ از همراهان ایرانی گریبایدوف در سفارت روسیه، زنان ارمنی را که در فکر پناهندگی به روسیه بودند، به یکی از گرمابه‌های مجاور سفارت بردند.

لارنس کلی نویسنده کتاب دیپلماسی و قتل در تهران می‌نویسد: “هیچ کاری احمقانه‌تر از این نمی‌شد انجام داد. گرمابه رفتن یا تن و بدن شستن یکی از مراسم مهم قبل از ازدواج به شیوه اسلامی است”.

“وقتی دیگ صبر مردم به جوش آمد و سفارت مورد حمله قرار گرفت نیروی نظمیه از ترس مردم به ارگ شهر پناه بردند و شاه و عمله‌های دربار پشت درهای مسدود ارگ زندانی شدند. زمانی که اللهیار خان حاکم شهر می خواست جماعت معترض را بر سر عقل آورد، مورد اصابت سنگ و کلوخ و دشنام پی در پی قرار گرفت. مردم فریاد می‌زدند: «برو برای روس‌ها پااندازی زنانت را بکن! همان بهتر که دایم به ریش درازت گلاب بزنی! برادرت عباس میرزا روح و جسمش را به امپراتور فروخته است بزن به چاک و الا قیمه قیمه‌ات می‌کنیم”.

به نوشته لارنس کلی جمعیتی ۴- ۵ هزار نفری با چوب و چماق در برابر سفارت جمع شدند و داخل سفارت سنگ‌پرانی می‌کردند و صدای تیراندازی به گوش می‌رسید که ناگهان جمعیت وارد حیاط سفارت شدند. در مرحله اول چند قزاق و مستخدم سفارت و چند نفر از مهاجمان هم به ضرب گلوله محافظان کشته شدند اما کم کم مهاجمان بیشتری که به سلاح گرم مجهز بودند هم به سفارت ریختند.

“قزاقان مایوسانه می جنگیدند تا حیاط را از جمعیت خالی کنند اما تعدادشان اصلا کافی نبود در همین موقع مهاجمان از دیوار محل سکونت سفیر بالا رفتند و از همان جا شروع به تیراندازی کردند سپس طاق اتاق خواب را سوراخ کردند تا بتوانند به پایین تیراندازی کنند، یکی از اولین گلوله‌ها گریبایدوف را از پای درآورد”.

لارونس کلی به نقل از کاتبی که آخرین لحظات زندگی سفیر کبیر وقت روسیه در تهران را روایت کرده می‌نویسد: آخرین کلماتی که از او شنیدم این بود “فتحعلی شاه فتحعلی شاه اصلا برایم مهم نیست یا چیزی شبیه این”.

پیکر شرحه شرحه گریبایدوف برای خاکسپاری از ایران خارج شد و به روایتی در تفلیس دفن شد. در ایران فتحعلی شاه قاجار با هدف جلوگیری از جنگ دیگری با روسیه و دلجویی از تزار روس، الماس ۸۸ قیراطی شاه را که هنگام فتح هند به دست نادرشاه افشار افتاده بود، به وسیله نوه‌اش در سن پترزبورگ به نیکلای یکم اهدا کرد.

پس از گریبایدوف، دومین سفیر روسیه که در محل ماموریتش کشته شد، ۱۸۸ سال پس از واقعه تهران، در پایتخت ترکیه بود.

لینک
ویکی پدیا انگلیسی
ویکی پدیا فارسی

No responses yet

Oct 27 2016

واکنش دادستانی تهران به شکواییه کشتار دهه شصت: ممنوع الملاقات شدن مریم اکبری‌منفرد

نوشته: خُسن آقا در بخش: تاریخی,جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی

بی‌بی‌سی: مریم اکبری منفرد خواهان”پیگیری و محاکمه عوامل اعدام‌های دهه ۶۰ و کشتار جمعی زندانیان در سال ۶۷، اعلام اسامی دفن شدگان در گورهای دست جمعی و گورستان خاوران و ارائه و انتشار کیفر خواست محکومان و اعدام شدگان دهه ۶۰” شده است.

شکایت مریم اکبری‌منفرد، زندانی سیاسی برای رسیدگی به چرایی و چگونگی اعدام چهار خواهر و برادرش که در دهه ۶۰ اعدام‌شده‌اند، منجر به ممنوع‌الملاقاتی و تهدید او به “سخت‌تر شدن وضعیتش در زندان” شد.

خانم اکبری منفرد با ثبت این شکایت در دادسرای تهران و با استناد به مفاد فایل صوتی که اخیرا از گفت‌وگوی آیت‌الله حسینعلی منتظری، قائم مقام وقت رهبری با مسئولان اعدام‌ها در آن سال منتشر شده است، خواهان”پیگیری و محاکمه عوامل اعدام‌های دهه ۶۰ و کشتار جمعی زندانیان در سال ۶۷، اعلام اسامی دفن شدگان در گورهای دست جمعی و گورستان خاوران و ارائه و انتشار کیفر خواست محکومان و اعدام شدگان دهه ۶۰” شده است.

به گزارش سازمان عدالت برای ایران، این اولین شکایت رسمی و علنی خانواده زندانیان سیاسی اعدام‌شده در دهه ۶۰ در داخل ایران است. در حالیکه مقامات قضایی تا کنون واکنش رسمی به این شکایت نداشته‌اند، یک مقام دادستانی تهران به صورت شفاهی به خانواده اکبری منفرد گفته است: “او چه چیزی را می خواهد بداند؟ آنها که خواهر و برادرانش را اعدام کرده‌اند حالا یا مرده‌اند یا پیرشده‌اند و خواهر و برادرش هم احتمالا در خاوران دفن شده‌اند.”

شادی صدر، وکیل دادگستری قرار گرفتنن خانواده های اعدام شدگان سال ۶۷ و دهه ۶۰ در جایگاه شاکی را یک گام مهم در جهت احقاق حق دادخواهی و نشان دادن حقانیت آنها برای دانستن حقیقت و احقاق عدالت می‌داند و درباره نتایج چنین شکواییه ها می گوید: “به نظرم ماهیت غیرقابل دفاع کشتار ۶۷ و فضای ایجاد شده پس از انتشار فایل صوتی جلسه منتظری با اعضای هیات مرگ تهران، به گونه ای است که می توان پاسخ هایی از مجموعه دستگاه قضایی گرفت.”

او اضافه می‌کند: “این پاسخ ها اگر چه به احتمال بسیار زیاد با یک رسیدگی منصفانه و مبتنی بر قواعد حقوقی فاصله زیادی خواهد داشت اما ممکن است خانواده ها را یک قدم به دانستن حقایقی که دهه ها ازشان دریغ شده نزدیک کند. کما اینکه می بینیم مقامات دادستانی تهران به خانواده مریم اکبری منفرد گفته اند خواهر و برادرش در خاوران دفن شده اند. در حالی که تا به حال، هیچ مقام رسمی مساله وجود گورهای جمعی در خاوران تهران و دفن اعدام شدگان ۶۷ در آن را به رسمیت نشناخته بود و برعکس، همیشه به خانواده ها می گفتند برای چه در این مکان جمع می شوید، جنازه بچه های شما اینجا نیست.”

گورستان خاوران در شرق تهران جایی است که تعدادی از بهاییان و چپ های اعدامی در دهه شصت و برخی از مجاهدان اعدام شده در سال‌های نخست دهه ۶۰ در آنجا دفن شده اند. اما این نخستین باری است که مقامات رسمی جمهوری اسلامی از دفن مجاهدان اعدام شده در سال ۱۳۶۷ در خاوران خبر می‌دهند.

مریم اکبری منفرد دو روز پس از تجمع اعتراضی عاشورای ۸۸ بازداشت و در شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب تهران به ریاست قاضی صلواتی به اتهام محاربه و اقدام علیه امنیت ملی و تبلیغ علیه نظام به ۱۵ سال حبس محکوم شده از دی ماه ۱۳۸۸ تا‌کنون بدون حتی یک روز مرخصی در حبس بوده است. با وجود اینکه در سال ۱۳۹۱ با مرخصی این زندانی سیاسی موافقت شده بود اما پس از تهیه وثیقه یک میلیارد و ۱۵۰‌میلیون تومانی در آخرین لحظات، مرخصی او لغو شد و وثیقه‌ها نیز در حدود دو سال در توقیف بودند.

او در این شکواییه نوشته است: “برادر کوچکترم عبدالرضا اکبری منفرد در سن ۱۷ سالگی در سال ۵۹ به دلیل اینکه نشریه مجاهد پخش می کرد دستگیر و به سه سال حبس محکوم شده بود اما با وجود اینکه سال‌ها بود مدت حبس خود را گذرانده بود مقامات قضایی از آزادی او خودداری کرده بودند و در سال ۶۷ اعدام شد. درمراسم شب هفت برادر دیگرم علیرضا اکبری منفرد که در ۲۸ شهریور سال ۶۰ به اتهام هواداری از مجاهدین اعدام شده بود، ماموران امنیتی به برگزارکنندگان مراسم حمله کردند و حضار از جمله مادر و خواهرم رقیه اکبری منفرد را نیز دستگیر کردند. خواهر اینجانب که مادر یک دختر خردسال بود، به ۸ سال زندان محکوم شد و در سال ۶۷ درحالی که فقط یک سال تا پایان اتمام مدت محکومیتش باقی مانده بود، اعدام شد.”
گورستان خاوران در شرق تهران جایی است که تعدادی از بهاییان و چپ های اعدامی در دهه شصت و برخی مجاهدان اعدام شده در سال‌های نخست دهه ۶۰ در آنجا دفن شده اند.

علاوه بر رقیه و عبدالرضا، دو برادر دیگر مریم اکبری منفرد نیز به اتهام هواداری از سازمان مجاهدین در دهه ۶۰ اعدام شده اند.

خانم منفردی فرد پیش‌تر در نامه ای به احمد شهید، گزارشگر ویژه حقوق بشر سازمان ملل در مورد ایران خواستار رسیدگی به اعدام‌ زندانیان سیاسی در دهه ۶۰ و به‌طور خاص اعدام خواهر و برادرش از طریق ساز و کارهای بین‌المللی شده بود.

شادی صدر با بیان اینکه شکایت اخیر مریم اکبری منفردی به دستگاه قضایی ایران، می‌تواند در پیگیری این اعدام‌ها در مراجع بین‌المللی موثر باشد، می‌گوید: “در حقوق بین الملل قاعده ای وجود دارد با عنوان “طی تمامی راه های حقوقی داخلی”. براساس این قاعده، به دولت ها باید این فرصت داده شود که قبل از اینکه در عرصه منطقه ای و بین المللی مورد مواخذه و سئوال قرار بگیرند، به شکایت هایی که علیه آنها می شود در دادگاه های داخلی خود رسیدگی کنند. به همین دلیل، اگر بنا به طرح شکایت در مورد ۶۷ یا هر مورد دیگر نقض حقوق بشر در مراجع بین المللی باشد، اولین سئوال این خواهد بود که آیا این شکایت قبلا در مراجع داخلی بین المللی طرح شده و به بن بست خورده است یا خیر. البته این نکته را نباید فراموش کرد که در حال حاضر، راه شکایت و تشکیل دادگاه بین المللی در مورد کشتار ۶۷ به دلیل محدودیت های مختلف حقوقی بسته است مگر در آینده، راهی باز شود که در آن صورت هم باز قاعده بالا صدق می کند.”

مریم اکبری منفرد در حال حاضر، براساس قانون آیین دادرسی جدید باید با تجمیع مجازات ها از زندان آزاد شود اما درخواست اعاده دادرسی او برای اعمال قانون جدید ماههاست که در دیوان عالی کشور تحت بررسی است.

پس از طرح این شکایت از سوی خانم اکبری منفرد، یک مقام دادستانی تهران به خانواده او گفته است که چنین شکواییه‌هایی فقط می‌تواند وضعیت او را در زندان سخت‌تر کند و مانع مرخصی یا آزادی او شود.

No responses yet

Oct 20 2016

احمد منتظری به اتهام «اقدام علیه امنیت ملی» بدون حضور وکیل در دادگاه ویژه روحانیت محاکمه شد

نوشته: خُسن آقا در بخش: تاریخی,جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی

رادیوفردا: احمد منتظری، فرزند حسینعلی منتظری، به علت انتشار فایل صوتی جلسه پدرش با اعضای هیات تصمیم‌گیر درباره اعدام زندانیان سیاسی و عقیدتی، روز چهارشنبه ۲۸ مهر در دادگاه ویژه روحانیت قم محاکمه شد.

خانواده آیت‌الله منتظری با اعلام این خبر در کانال تلگرام خود، افزوده‌اند که این جلسه «غیرعلنی و بدون حضور وکیل مدافع و هیات منصفه» برگزار شد.

این اطلاعیه گفته که اتهام احمد منتظری «اقدام علیه امنیت ملی» بوده و این اتهام توسط انصاری‌زاده، نماینده دادستان، قرائت شد.

خانواده آیت‌الله منتظری افزوده که احمد منتظری اتهام خود را رد کرده اما «بر حسب درخواست مسئولان مربوطه قرار شده است که محتویات جلسه تا اعلام رای دادگاه منتشر نشود».

گفته شده که جلسه دادگاه از ساعت ٩ صبح آغاز شد و ساعت یک بعد از ظهر به پایان رسید.

دادگاه ویژه روحانیت در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران وجود ندارد اما سال‌هاست که به جرایم اعضای این صنف رسیدگی می‌کند.

سایت رسمی آیت‌الله منتظری اواخر مرداد امسال یک فایل صوتی از جلسه این مرجع تقلید درگذشته و منتقد جمهوری اسلامی با اعضای کمیته اعدام‌های سال ۱۳۶۷ منتشر کرد. در آن جلسه به جز آیت‌الله منتظری که در آن هنگام قائم‌مقام رهبر جمهوری اسلامی بود، حسینعلی نیری، مرتضی اشراقی، مصطفی پورمحمدی و ابراهیم رئیسی حضور داشتند.

آیت‌الله منتظری در آن جلسه، اعدام دسته‌جمعی زندانیان سیاسی را «بزرگ‌ترین جنایت» در تاریخ جمهوری اسلامی توصیف می‌کند و خطاب به حاضران می‌گوید که در آینده از آنها به عنوان «جنایتکار» نام برده می‌شود.

انتشار این فایل صوتی با واکنش‌های گسترده در ایران و خارج از ایران روبرو شد.

اکثر مسئولان و شخصیت‌های جمهوری اسلامی از هر دو جناح اصولگرا و اصلاح‌طلب که درباره آن مسئله موضع‌گیری کردند، از تصمیم روح‌الله خمینی، رهبر وقت جمهوری اسلامی برای اعدام دسته‌جمعی زندانیان در سال ۶۷ دفاع کردند.

اما چهره‌هایی مانند علی مطهری خواستار عذرخواهی عوامل آن اعدام‌ها شدند.

سازمان مجاهدین خلق ایران هم که بیشتر اعدامیان آن سال، اعضا و هوادارانش بودند، یک بار دیگر خواستار مجازات رهبران جمهوری اسلامی به اتهام «جنایت علیه بشریت» شد.

۱۰۰ چهره مدنی، دانشگاهی و فعال حقوق بشر ایرانی مقیم خارج از کشور نیز در نامه‌ای به شورای حقوق بشر سازمان ملل و دیوان بین‌المللی کیفری از این نهاد‌ها خواستند تا قتل عام زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ در جمهوری اسلامی ایران را به عنوان «جنایت علیه بشریت» به رسمیت بشناسند.

در جریان اعدام دسته جمعی زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ چند هزار عضو و هوادار گروه‌های مخالف جمهوری اسلامی اعدام شدند.

No responses yet

Sep 01 2016

پنجمین نوبت احضار احمد منتظری بر سر انتشار فایل صوتی

نوشته: خُسن آقا در بخش: تاریخی,جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی

بی‌بی‌سی: احمد منتظری، پسر آیت الله حسینعلی منتظری مرجع تقلید متوفی شیعه، برای پنجمین بار بر سر انتشار فایل صوتی این مرجع تقلید در ارتباط با اعدام های سال ۱۳۶۷ مورد بازجویی قرار گرفت.

کانال تلگرام آیت الله منتظری، امروز چهارشنبه ۱۰ شهریور ضمن خبر دادن از حضور احمد منتظری در دادگاه ویژه روحانیت قم، اعلام کرده که مسئولان قضایی از وی خواسته اند صبح یکشنبه برای بازجویی مجدد به دادگاه مراجعه کند.

در این کانال همچنین آمده است: “گرچه شفاف بودن گفتگوها می تواند براى همگان مفید باشد، ولى چون از طرف مقامات مسؤول تاکید بر محرمانه بودن آن است، از توضیح بیشتر خوددارى مى گردد.”

احمد منتظری دیروز برای چهارمین بار به دادگاه ویژه روحانیت احضار و بازجویی شده بود. وی این بازجویی ها را “بدون فشار و محترمانه” توصیف کرده ولی گفته بود نمی‌تواند پیش‌بینی کند که سرانجام بازجویی‌ها چه خواهد شد.

سه هفته پیش، وبسایت رسمی و کانال تلگرام آیت الله منتظری فایلی صوتی را از جلسه او با حسینعلی نیری، مرتضی اشراقی، مصطفی پورمحمدی و ابراهیم رئیسی منتشر کردند که در آن، آقای منتظری اعدام دسته‌جمعی زندانیان سیاسی را “بزرگترین جنایت” می‌خواند.

در پی این اقدام، فایل صوتی جلسه با فشار وزارت اطلاعات از وبسایت آیت‌الله منتظری حذف و احمد منتظری به دادگاه احضار شد. به گفته احمد منتظری مقام‌های قضایی و امنیتی به او گفته‌اند که این جلسه از “اسرار نظام” بوده است.

محمدجعفر منتظری، دادستان کل ایران، دو هفته پیش تایید کرد که برای احمد منتظری در ارتباط با انتشار فایل صوتی پرونده قضایی تشکیل شده است.

No responses yet

Aug 19 2016

شعبان بی‌مخ و بیست و هشتم مرداد

نوشته: خُسن آقا در بخش: تاریخی,سیاسی


بی‌بی‌سی: ده سال پیش در روز ۲۸ مرداد ۸۵ شعبان جعفری یکی از بازیگران کودتای ۲۸ مرداد در آمریکا درگذشت.شعبان جعفری که به القابی چون شعبان بی‌مخ و شعبان تاجبخش ملقب شده بود، از جمله افرادی است که در تاریخ سیاسی معاصر بارها نامش برده شده است«والا هیچوقت، به جون شما، به مولای متقیان، زبونم روزه است. با زبون روزه که دروغ نمیگم، هیچوقت دستگاه با من تماس نگرفت که کسی رو برو بزن، کسی رو نزن یا شلوغ کن یا شلوغ نکن. من رو عشق و علاقه خودم که داشتم این کارا رو میکردم.»از خاطرات شعبان جعفری

ده سال پیش در روز ۲۸ مرداد ۸۵ شعبان جعفری یکی از بازیگران کودتای ۲۸ مرداد در آمریکا درگذشت.شعبان جعفری که به القابی چون شعبان بی‌مخ و شعبان تاجبخش ملقب شده بود، از جمله افرادی است که در تاریخ سیاسی معاصر بارها نامش برده شده است.نقش «جاهل‌ها» یا «لوطی‌ها» که در تاریخ ایران پوشیده نیست و همواره از مشروطیت تا امروز از آنها نامی در نزاع های سیاسی ایران برده شده است. گاه در قالب شاه دوستی، گاه در قالب طرفداری از یک روحانی.

برخی مورخان معتقدند شعبان جعفری به عنوان یکی از مخالفان محمد مصدق، نخست وزیر وقت، در کودتای ۲۸ مرداد و سرنگونی دولت او نقش داشت. هر چند او در خاطرات خود گفته است که تا ظهر ۲۸ مرداد در زندان بود. او در این خاطرات بسیاری از حوادثی که به او نسبت داده شده را منکر شده است.

به مناسبت درگذشت شعبان جعفری مروری بر خاطرات او می‌کنیم که طی گفت‌وگوهایی با هما سرشار، روزنامه‌نگار، بازگو کرده است. طبیعی است که اسناد و مدارک مربوط به وقایعی که به ۲۸ مرداد منتهی شد طی چند دهه به اندازه‌ای منتشر شده است که صحت و سقم سخنان جعفری را تایید یا رد کند.


جعفری با افتخار می‌گوید «خونه رضاشاه اونجا بود…محمدرضا شاه هم تو سنگلج به دنیا اومد.» بچه سنگلججعفری به گفته خودش در فروردین ۱۳۰۰ در محله سنگلج تهران به دنیا آمد.سنگلج یکی از محلات قدیمی و مرکزی تهران است که جعفری با افتخار می‌گوید «خونه رضاشاه اونجا بود…محمدرضا شاه هم تو سنگلج به دنیا اومد.»جعفری سراسر زندگی خود مدعی بود که یک آدمی مذهبیِ شاه دوست است. او آخرین فرزند از چهارده فرزند خانواده بود. پدرش مغازه‌دار بود و او از کودکی در مغازه پدر به کار مشغول بود. تحصیلات ابتدایی را تا چهارم دبستان ادامه داد و بعد از آن مشغول کار و ورزش باستانی شد.

از او همواره به عنوان فردی اهل دعوا نام می‌برند که به نفع اشخاص یا گروه‌های سیاسی با جناح‌های مخالف آنها درگیری فیزیکی پیدا می‌کرد.خود او در خاطراتش به ویژه از «زد و خورد» با «توده‌ای‌ها» یاد می‌کند. «همه‌اش زد و خورد با توده‌ای‌ها بود کار دیگه‌ای نبود بکنیم.»به گفته خودش به دفعات زندان افتاد، در زد و خوردها زخمی شد و یکبار گلوله خورد. او خودش را نه فرد سیاسی بلکه «عاشق مولا علی، شاه و مملکت» معرفی می‌کند که از سه چیز پرهیز کرد: «عشق، سیگار و مشروب.»

بعد از کودتای ۲۸ مرداد، در همان محله سنگلج قطعه زمینی گرفت و باشگاه ورزش باستانی خود را دایر کرد. با وقوع انقلاب از ایران گریخت و تا واپسین سال‌ عمر در آمریکا اقامت گزید.


از چهارده سالگی وارد ورزش زورخانه‌ای شد. او به خاطر هیکل درشت خود یواش یواش برخی تمرینات زورخانه مانند چرخ زدن، کباده گرفتن و سنگ گرفتن را «خوب» یاد گرفت
چرا شعبان بی‌مخجعفری در خاطرات خود اینکه چگونه به او لقب بی‌مخ دادند، چنین بازگو می‌کند که در مدرسه هر دانش‌آموزی که از سر کلاس می‌خواست دستشویی برود، انگشت خود را به علامت اجازه بلند می‌کرد.با اجازه معلم او کلاس را ترک می‌کرد اما جعفری این کار را نمی‌کرد. «هر وقت میخواستم راهم و میکشیدم میرفتم بیرون.» معلم با انگشت خود می‌زد به شقیقه‌ خود و می‌گفت: «مخش خرابه، مخ نداره.»از همان وقت لقب شعبان بی‌مخ روی جعفری ماند.

به گفته جعفری چون «شر» بود مدام از این کار به آن کار می‌رفت و از چهارده سالگی وارد ورزش زورخانه‌ای شد. او به خاطر هیکل درشت خود یواش یواش برخی تمرینات زورخانه مانند چرخ زدن، کباده گرفتن و سنگ گرفتن را «خوب» یاد گرفت.افرادی که این تمرینات را خوب انجام می‌دادند، به گفته جعفری، «شیرینکار» می‌شدند.

سپس مدتی زورخانه‌ای را اداره کرد تا این که برای اولین بار به خاطر زد و خورد به زندان افتاد.او در خاطرات خود، بارها از زندان رفتن خود یاد می‌کند. طوریکه همیشه یک پتو در خانه آماده داشت. «تا میگفتیم ننه پتوی ما رو بده….میگفت بازم داری میری زندون، ننه؟»

نمایش مردم، ورود به سیاستجعفری در برابر این پرسش سرشار که چگونه به سیاست وارد شد، خاطره‌ای را تعریف می‌کند که گویی اتفاقی او را وارد سیاست کرد.جعفری می‌گوید شبی با دوستانش مشروب خوردند. دوستانش پیشنهاد رفتن به تماشاخانه را می‌دهند و آنها به تماشاخانه فردوسی واقع در خیابان لاله‌زار رفتند. متصدی اینکار به آنها بلیط نفروخت چون آن شب نمایش افتخاری بود اما آنها با «کله گرم» وارد شدند و کم کم درگیری صورت گرفت.

بعد از دستگیری قرار می‌شود او را بخ خارک بفرستند چون در آن موقع سرباز بود. اما موقع انتقال به رکن دو ستاد ارتش، در حالیکه دو سرباز جلو و دو سرباز عقب همراهش بودند، جعفری می‌بیند دو سرباز جلویی «همینجور دارن میرن» و دو سرباز عقبی هم نبودند.«مام همونجا وایسادیم یه خرده سوت زدیم و غزل خوندیم و رفتیم خونه.» به نظر جعفری، به سربازها گفته بودند، او را ول کنند.

نمایش مربوطه در آن شب، نمایش «مردم» به کارگردانی عبدالحسین نوشین که از اعضای حزب توده بود. «منم اصلا روحم اطلاع نداشت که این نمایش علیه شاهه…اصلا نمیدونستم شاه چیه، مصدق چیه، داستان چیه…»او اضافه می‌کند که سرگردی از آگاهی، به خانه‌اش می‎رود و می‌گوید: «آقای جعفری، کار خوبی کردین…دستگاه خوشش اومده از کارتون.» به او دو هزار تومان می‌دهند که مدتی از تهران غایب شود.


جعفری به یاد می‌آورد که از اختلاف مصدق و کاشانی چیزی نمی‌دانست و تاکید کرد که «با مصدق بودم.»«چون میدیدم که کاراش بد نیست. خوب کار میکرد.»
فدائیان اسلام و کاشانیجعفری همچنین در خاطرات خود را فردی مذهبی معرفی می‌کند و از نزدیکی به گروه فدائیان اسلام به رهبری مجتبی نواب صفوی یاد می‌کند. او ابتدا از طرفداران فدائیان اسلام بود. «آدمای بدی نبودن» اما چون «با آدمکشی‌شون زیاد مخالف» بود، از آنها فاصله گرفت و به کاشانی نزدیک‌ شد. جعفری با حسین مکی آشنا شد. از طریق او با چند تن دیگر از جمله شمس قنات‌آبادی، ابوالحسن حائری‌زاده و مظفر بقایی آشنا می‌شود ضمنا با مکی به خانه کاشانی می‌رفت. گفتنی است این اشخاص در ابتدا همراه مصدق بودند اما بعد از در مخالفت با او برخاستند.

جعفری به مکی در انتخابات مجلس شورای ملی کمک کرد. «میرفتیم مردم رو با اتوبوس جمع میکردیم رای بدن.» او دو مورد را ذکر می‌کند که کاشانی از او خواست کارهایی را انجام دهد. یکی در مورد زد و خورد با توده‌ای‌ها چون کاشانی گفته بود آنها بی‌دین و قرآن و خدا هستند. دیگر اینکه در ماجرای ۹ اسفند کاشانی به او گفت: «اعلیحضرت داره از مملکت میره…نذارین بره بیرون. اگر اعلیحضرت بره عمامه مام رفته!»

جعفری به یاد می‌آورد که از اختلاف مصدق و کاشانی چیزی نمی‌دانست و تاکید کرد که «با مصدق بودم.»«چون میدیدم که کاراش بد نیست. خوب کار میکرد.» او خود را دنباله‌رو کاشانی و مصدق می‌دانست.«اصلا خدا بیامرز مصدق رو من اونروز دم مجلس رو کولم گذاشتم…عکسشم تو روزنامه چاپ کردن.» احتمالا منظور او ۴ مهر ۱۳۳۰ بود. عکسی که در کتاب خاطراتش هست همان عکس معروفی است که مصدق جلوی مجلس در میان مردم در حال نطق است. در عکس چاپ شده در کتاب خاطراتش، دو نفر را شناسایی کرده و در زیرنویس عکس یکی دیگر علامت گذاری شده: «این هم باید من باشم.» فرد در عکس با مصدق فاصله دارد. مشخص نیست در چه لحظه‌ای مصدق را کول کرده است.اما درباره ماجرای ۹ اسفند، جعفری می‌گوید آیت‌الله کاشانی گفت: «برین شاه داره از مملکت میره…نذارین شاه بره!اگه شاه بره عمامه مام رفته!» بعد از این، جعفری می‌رود سمت بازار تا بازاریان را تشویق کند تا به نفع شاه مغازه‌ها را ببندند. «دیدم هیشکی محل نذاشت… آخه بازار با مصدق بود… منم زدم و شکستم و خلاصه بازار و بستن.»سپس جعفری افزود که یک نعش درست کرد. «متکا و فلان و اینا و خون دو سه تا مرغ …و گفتیم آی کشتن آی کشتن»به گفته جعفری «از همون ساعت دیگه با مصدق چیز [مخالف] شدیم.»بعد می‌روند «در خونه شاه.»«من که رفتم از پنجره برم بالا، گاردیا منو با ک… [قنداق] تفنگ انداختن پائین. گفتن: «تو مصدقی هستی!» گفتم:« نه، حالا دیگه مصدقی نیستم! من الان نمیخوام شاه از این مملکت بره!»جعفری می‌گوید پنجره را گرفت رفت بالا اما مشخص نیست چگونه چنین چیزی در کاخ مرمر ممکن بود.به گفته جعفری، گاردی‌ها به او می‌گویند اگر راست می‌گوید برود خانه مصدق و او را بیاورند «نذاره شاه بره.»جعفری مدعی است که به این دلیل رفت سمت خانه مصدق و چون نگذاشتند او را ملاقات کند با جیپ ارتشی به در خانه مصدق زد. تیراندازی شد. تیری به جعفری اصابت کرد و به گفته او خواهرزاده‌اش کشته شد. او اضافه می‌کند که بعد از این ماجرا دستگیر شد و تا ظهر ۲۸ مرداد در زندان بود.

تهدید فاطمی در دادگاهجعفری مدعی است که بعد از ۹ اسفند در دادگاه محکوم به اعدام شد. در حالیکه طبق اسناد، حکم دادگاه برای او یک سال زندان بود.به نظر او، مصدق خودش خوب بود اما همه مخالفت‌ها با شاه زیر سر فاطمی بود. او در دادگاه در حالیکه یک سیب را به هوا انداخت، به خبرنگاران می‌گوید: «به دکتر فاطمی بگین…اگه منو کشتن که کشتن! اگه آزاد شدم هر جا ببینمش میزنمش.» و به او پیغام داد: «اگه از زندان اومدم بیرون خفه‌ت میکنم.» او دلیل این تهدید را این می‌دانست که فاطمی حکم اعدام برایش داده بود. به نظر جعفری، «مصدق کاری به این کارا نداشت…بنده خدا اونجا خوابیده بود….همه این بساطا رو فاطمی سر مصدق درآورد.» جعفری همچنین مدعی است زمانی که فاطمی بعد از کودتا دستگیر شد، و هنگام انتقال او از شهربانی به زندان، تنها او بوده که فاطمی را کتک زد اما دست به خواهرش نزد. او منکر شد که به فاطمی و خواهرش روی پله‌ها چاقو زد.این در حالیست که بنا به اسناد، روی پله‌های چندین ضربه چاقو به فاطمی و خواهرش وارد شد.


زاهدی گفت: «مملکت هنوز آروم نشده.»جعفری از او می‌خواهد تا تعدادی از دوستانش را در زندان آزاد کنند. به گفته افسر نگهبان آنها «چاقوکش» بودند. سپس زاهدی از او می‌خواهد که «برین نذارین مردم شلوغ کنن.» این بود که به حساب راه افتادیم تو خیابونا» و تا صبح فردا در خیابان بودند. ۲۸ مردادجعفری در خاطراتش ادعا می‌کند تا ظهر ۲۸ مرداد در زندان بود و از شلوغی‌ها خبر نداشت.او گفته که در این روز خانمی به نام «پروین آژدان قزیه» که به بدنامی معروف بود، به ملاقاتش در زندان آمد. گفت: «بر و بچه‌ها دارن شروع میکنن. یه پیغومی…بده.»به گفته جعفری، به این زن بی‌اعتنا بود بنابراین به او گفت: «بچه‌ها خودشون میدونن چیکار کنن!»جعفری اضافه می‌کند که پیغام داده تا دوستانش بریزند در خیابان‌ها.سپس او خبردار می‌شود که خانه مصدق را خراب کردند اما وقتی در ساعت یک و بیست دقیقه بعد از ظهر رادیو را در حضور رئیس زندان می‌گیرند «دیدیم خونه مصدق جلسه پنبه ست. درست یادمه،…پس اینا که میگن خونه مصدق رو زدن که؟ دیدم نه هنوز هیچ خبر مبری نیست.»ساعت دو و ربع اما از رادیو صداهای غیر معمول آمد.«دیدم صدای ملکه اعتضادیه… بعد میراشرافی و تیمسار زاهدی…»

بعد به گفته جعفری، «تیمسار خلعتبری [و چند افسر دیگر] اومدن در زندان و گفتن: «زاهدی جعفری رو میخواد.»وقتی او را می‌برند در شهربانی «تا رسیدیم زاهدی بغل واکرد مام رفتیم تو بغل تیمسار. زاهدی گفت: «مملکت هنوز آروم نشده.»جعفری از او می‌خواهد تا تعدادی از دوستانش را در زندان آزاد کنند. به گفته افسر نگهبان آنها «چاقوکش» بودند.سپس زاهدی از او می‌خواهد که «برین نذارین مردم شلوغ کنن. این بود که به حساب راه افتادیم تو خیابونا. تو تهران بودیم اما خونه مصدق نرفتیم.» و تا صبح فردا در خیابان بودند.

جعفری در خاطرات خود منکر دریافت پول و دیدار با کرمیت روزولت طراح آمریکایی کودتای ۲۹ مرداد، بود. به نظر او «حالا که میشنفم میگن پولی رد و بدل شده، فکر میکنم [برادران رشیدیان] گرفتن.» در برخی اسناد از این برادران که با بریتانیا ارتباط داشتند، نام برده شده است. چندی بعد از کودتا بود که، لقب «تاجبخش» سر زبان‌ها افتاد.

No responses yet

Aug 18 2016

در ضرورت تعیین تکلیف با آیت‌الله خمینی

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,تاریخی,سیاسی,مذهب,ملای حیله‌گر

بی‌بی‌سی: انتشار صدای ضبط شده سخنان آیت‌الله منتظری در دیدار با اعضای “هیات مرگ” در تابستان سال ۱۳۶۷، انعکاس گسترده‌ای یافت. از یک طرف موجب گفتگویی دوباره درباره حادثه هولناکی شد که به از دست رفتن جان هزاران نفر شد و از سوی دیگر نگرانی‌ها از ادامه همین روند را افزون کرد.

اما این صدا، اهمیت دیگری هم داشت. صدای منتظری که گویی از اعماق تاریخ بر‌می‌خاست، هشدار داده بود که خمینی را در آینده، “خونریز، سفاک و فتاک” لقب خواهند داد. صدا که با کیفیت خوبی هم ضبط نشده و به همین دلیل بخشی از گفتگوها را نامفهوم می‌کند، به اینجا که می‌رسد، کاملا به وضوح شنیده می‌شود: “من می‌خواهم پنجاه سال دیگر برای آقای خمینی قضاوت نکنند و بگویند که آقا یک چهره خونریز و سفاکی و هتاکی بود. من نمی‌خواهم که در تاریخ اینجور باشد.”

این صدای حیرت‌انگیز، بصورتی نمادین، اعلام پایان یک دوران در تاریخ ایران است: “اسلام/تشیع قدرت‌طلب سیاسی”. خمینی که رهبری انقلابی تاریخی علیه استبداد را برعهده گرفته بود، در ادامه خود به سلطانی جائر تبدیل شد. اما چیزی بر حاکمان پیشین افزوده بود: وجه دینی استبداد.

Image copyright Jamaran.ir Image caption نفوذ خمینی به دلیل نفوذ سنتی است که از آن برآمده بود، اما به نظر می‌رسد که اهمیت او به دلیل “چرخش بنیان‌افکنی” است که از همین سنت کرد. رویارویی‌های نمادین شریعتی-خمینی، شریعتمداری-خمینی و منتظری-خمینی هم در همین چارچوب قابل فهم‌تر است اهمیت خمینیآیت‌الله روح‌الله موسوی خمینی، شاید تاثیرگذارترین شخصیت تاریخ معاصر ایران باشد. اهمیت او، نه تنها به دلیل نقشی است که در رهبری انقلاب سال ۱۳۵۷ ایفا کرد و در نهایت به سرنگونی استبداد پیشین انجامید، بلکه از سوی دیگر به‌دلیل راهی است که پس از آن طی کرد و مسیر شکست امیدهای برآمده از انقلاب را هموار کرد و در طی کمتر از یک دهه، حکومت استبدادی دیگر، بنیان گذاشت.

بی‌شک آقای خمینی یک‌تنه این مسیر را طی نکرد، اما نقش رهبری او در این مسیر، آشکارتر از آن است که نادیده گرفته شود. طرفدارانش، او را کسی می‌دانند که راه رستگاری را گشود و مخالفانش فردی که راه خشونت را هموار کرد.

اما اهمیت خمینی فراتر از این موافقت ها و مخالفت ها است. باید تاکید کرد که مخاطب این نوشته، ستایشگران او نیستند، چرا که درک این اهمیت “فعلا” برای آنان ضرورتی عینی ندارد. آنان از منافع این پروژه قدرت‌طلبانه برخوردارند و نیازی به فهم آن چیزی که بر ایران رفته و می‌رود، احساس نمی‌کنند. هرچند که آنان نیز دیر یا زود و “به‌ناچار”، ضرورت فهم این بحران را درخواهند یافت.

مخاطب این نوشته اما مخالفان و منتقدان خمینی هستند. مخالفانش، با نادیده گرفتن اهمیت و جایگاه او، در واقع خود را محروم از فهم بحرانی کردند که امروز همه ما گرفتار آن شده‌ایم. تقلیل نفوذ خمینی به اشتباه اطرافیانش، یا زیر سوال بردن سخن گفتن او و یا حتی تقلیل اقداماتش به نوعی از حکمرانی بد، به کار فهم آنچه اتفاق افتاده، نخواهد آمد.

بی‌شک نفوذ خمینی به دلیل نفوذ سنتی است که از آن برآمده بود، اما به نظر می‌رسد که اهمیت او به دلیل “چرخش بنیان‌افکنی” است که از همین سنت کرد. رویارویی‌های نمادین شریعتی-خمینی، شریعتمداری-خمینی و منتظری-خمینی هم در همین چارچوب قابل فهم‌تر است. ادعای ما این است که خمینی بر سنت “باطنی‌گری” سوار شد، اما از “همه” فرضیات آن عدول کرد و البته اهمیت کار او نیز در همینجا بود.

Image copyright Image caption به تعبیر میرزا محمدحسین نائینی، حکومت مشروطه همچنان حکومت عدل نبود و همچنان روسیاه بود، اما حداقل اینکه دست‌هایش را شسته بود و زمینه ظلم کمتر شده بود. و در زمانه عسرت، در عصر غیبت انسان کامل، بیش از این ممکن نیست و سهم ما از عدل، در همین اندازه است. طرحی از یک طرحبه نظر می‌رسد که باطنی‌گری، الهام‌بخش بسیاری از جریان‌ها و کوشش‌های اعتراضی در قرن گذشته بوده است. از جنبش باب تا جنبش مشروطه و از ظهور شریعتی تا مجاهدین خلق و بالاخره جمهوری اسلامی، همه به نوعی از باطنی‌گری متاثر بوده‌اند. گرچه تفصیل این مدعا در یک گزارش کوتاه ممکن نیست، اما می‌بایست که خلاصه‌ای از آن را ترسیم کرد:

فرض اول ما این است که باطنی‌گری پاسخی بوده است به “تغلب”. تاسیس “حکومت جور” تنها چند دهه پس از مرگ پیامبر اسلام(ص)، که به تعبیر عابد الجابری بر پایه “قبیله و غنیمت” شکل گرفت، بیرون ماندگان از دایره قدرت را که تحت ستم قبایل حاکم قرار گرفته بودند، و همچنین موالیان را به سوی برساختن نظریه‌ای کشاند که می‌توان باطنی‌گری نامید. برای مقابله با حکومت جور، که خود را جانشین برحق محمد(ص) می‌دانست، باطنی‌گری راهی را طی کرد که نتیجه آن بی‌اعتبار کردن مشروعیت حاکم بود.

این نظریه، با گذشت چند قرن به شکل نهایی خود درآمد و حداقل سه فرض اصلی داشت: اول اینکه فهم حقیقت کتاب، تنها برای خداوند و رسول او و همچنین “انسان کامل” ممکن است. دوم اینکه چون برقراری حکومت عدل منوط به فهم کتاب است، پس تاسیس حکومت تنها حق انسان کامل است و سوم و مهمتر از همه اینکه انسان کامل “غایب” شده است.

در طول قرن‌ها کشمکش بر سر حکومت و مبارزه برای عدالت، همه جنبش‌های باطنی با همین فرض، حکومت‌های مستقر را حکومت جور می‌دانستند. و البته در طول این قرن‌ها، هر جنبشی که برمی‌خاست، برای خروج از بن‌بست و پایان دادن به زمانه عسرت، ناچار یکی از فرضیات اصلی باطنی‌گری را کنار می‌گذاشت: کسانی که فهم کتاب را سهم عالمان‌دین هم می‌دانسته‌اند، کسانی دیگر که برقراری حکومت عدل را علی‌رغم غیبت انسان کامل، ممکن می‌خواندند و بالاخره دیگرانی که “انسان کامل” را ظاهر می‌کردند، همه و همه، گرچه بر سنت باطنی‌گری تکیه کرده بودند، اما همزمان با عدول از فرض‌های اساسی باطنی‌گری، از این سنت خروج می‌کردند.

Image copyright Image caption مشروطه ثمره باطنی‌گری با همه فرض‌های سه‌گانه‌اش بود: فهم کامل کتاب ممکن نیست. تاسیس حکومت عدل ممکن نیست. انسان کامل غایب است و ظهور آن هم‌اکنون ممکن نیست. پس: باید به عقل جمعی تن داد.به همین دلیل، هم سنت‌های فقهی اصولی در برابر باطنی‌گرایی قرار می‌گرفت، هم حکومت‌های شیعه از آل‌بویه تا فاطمیان و صفویان، در نهایت عدول از باطنی‌گری بودند و به “جور” منجر می‌شدند، و هم اینکه هرگونه ادعای ظهور (از حروفیه و نقطویه تا بابیه) خروج از پروژه باطنی‌گری محسوب می‌شد. از آنجا که پایبندی به همه فرض‌های باطنی‌گری، نوعی بن‌بست را القا می‌کرد، هر جنبشی با عدول از یک یا چند فرض، می‌کوشید تا راهی جدید باز کند، اما هر بار، شکست از راه می‌رسید.

می‌توان گفت که شکست همه این جنبش‌ها، راه را برای مشروطه باز کرده است. مشروطه ایرانی، طرحی است که در درون نظریه باطنی‌گری پیش رفت و از هیچ فرض باطنی عدول نکرده بود. بعد از اینکه صدها سال، باطنی‌گرایان هر بار یکی از فرض‌های سه‌گانه را کنار می‌گذاشتند تا راه رستگاری گشوده شود و هربار شکست می‌خوردند، در نهایت نتیجه و عصاره چند قرن مبارزه و تجربه، برآمدن جنبش مشروطه شده بود. مشروطه ثمره باطنی‌گری با همه فرض‌های سه‌گانه‌اش بود: فهم کامل کتاب ممکن نیست. تاسیس حکومت عدل ممکن نیست. انسان کامل غایب است و ظهور آن هم‌اکنون ممکن نیست. پس: باید به عقل جمعی تن داد.

هرچند که به تعبیر میرزا محمدحسین نائینی، حکومت مشروطه همچنان حکومت عدل نبود و همچنان روسیاه بود، اما حداقل اینکه دست‌هایش را شسته بود و زمینه ظلم کمتر شده بود. و در زمانه عسرت، در عصر غیبت انسان کامل، بیش از این ممکن نیست و سهم ما از عدل، در همین اندازه است. به این ترتیب بود که حداقل به لحاظ نظری، برای حکومت مردم، آنهم از میان سنت باطنی‌گری، راهی باز شد.

با اینهمه نیروهایی که در برابر مشروطه صف‌آرایی کردند، اجازه سنجش نهایی این راه حل را ندادند. به نظر می‌رسد که برآمدن استبداد مدرن، زمینه راه حل درونی را از بین برد و فرصت برای رشد ضدانقلاب مشروطه را فراهم کرد. همان جریان‌هایی که بعدها در سال ۱۳۵۷ بازگشتند و بحران جدید را برساختند.

آیت‌الله خمینی را باید نماد همین جریان و نماینده ضدانقلاب مشروطه دانست. او در پایان کارش از همه فرض‌های باطنی‌گری عدول کرد. هم فهم کتاب را ممکن دانست، هم تاسیس حکومت را جایز خواند و هم حتی بصورتی “نمادین” خود را “انسان کامل” دانست. خمینی آشکارا خود را صاحب همان “ولایت رسول‌الله و ائمه اطهار” معرفی می‌کرد. حتی اینکه عبارت “امام” را بر ابتدای نامش آورده بودند، نیز با چنین نگاهی است که معنایی کاملا نمادین می‌یابد.

باید توجه کرد که خروج از همه این مفروضات در دستگاه فکری‌ای که خمینی نمایندگی می‌کرد، چه خطراتی می‌توانست به دنبال داشته باشد. اگر بپذیریم که فهم کتاب در زمانه غیبت انسان کامل ممکن نیست، و تاسیس حکومت نیز بدون انسان کامل به جور منجر می‌شود، کوششی برای ساختن دستگاه نظری و عملی “قبضه قدرت” نخواهیم داشت. اما اگر کسانی هم ادعای فهم کتاب را داشته باشند، هم خود را محق به تاسیس حکومت بدانند و هم حتی خود را صاحب “ولایت رسول‌الله” بخوانند، دقیقا همان مسیری را خواهند رفت که بنی‌امیه و بنی‌عباس رفته بودند. و مگر نه اینکه باطنی‌گری پاسخی به همین بحران تغلب بر مبنای دین بود؟ شاید علت خروج خمینی از سنت باطنی‌گری را به دلیل تناقض ذاتی قدرت طلبی آن با این سنت بهتر بتوان درک کرد.

پروژه نظری آیت‌الله خمینی که با نام ولایت فقیه شناخته شد، و بدون پرده‌پوشی همان “ولایت رسول‌الله و ائمه اطهار” را به خود نسبت می‌داد، خروج کامل از پروژه باطنی‌گری بود و نتیجه نهایی آن نیز چیزی جز تغلب و جور نشد. ولایت‌فقیه در عمل، چیزی جز طرحی سیاسی برای قبضه قدرت نبود و از درون آن بار دیگر “حکومت جور” برآمد. هرچند که خمینی بر سنت باطنی‌گری سوار شد، سنتی که با ظهور علی شریعتی، جان دوباره‌ای گرفته و به بازیگر اصلی تبدیل شده بود، اما او همزمان با کسب قدرت، از همه فرض‌های این سنت خروج کرد. در واقع باید گفت که کسب قدرت را نسبتی با باطنی‌گرایی نبود.

Image copyright IRNA Image caption جریان‌های “سیاسی مذهبی” ناچار از تعیین تکلیف نهایی با خمینی‌اند. آنها یا همچنان از باطنی‌گری خروج می‌کنند تا راه برای استبداد مذهبی باز شود و یا با بازگشت به دامن باطنی‌گری، مسیر سیاست را از مسیر مذهب جدا خواهند کرد. تعیین تکلیف با خمینیمنتظری خبر داده است که نام خمینی در تاریخ به عنوان “خونریز، سفاک و فتاک” ثبت خواهد شد. او با تاسیس “حکومت جور” هم به سنت باطنی‌گری پشت کرد و هم ظلم را به دین پیوند داد. در میان ستایشگران خمینی، هنوز جریان‌هایی هستند که از سنت خمینی فاصله دارند، اما جسارت جدایی از این مسیر را نیافته‌اند. طرح خمینی که عدول کامل از باطنی‌گری بود، به نظریه دینی کسب قدرت در معنای اسلامی سیاسی که به دنبال قبضه قدرت برای برقراری شریعت است، تبدیل شد و هنوز جریان‌هایی هستند که تصور می‌کنند از همین مسیر می‌توان به سمت برقراری حکومت عادلانه حرکت کرد. آنها تصور می‌کنند که در این راه، مشکل از “شخص” بوده و اگر دیگری بر جای او می‌بود، راه دیگری طی می‌شد. اما به نظر می‌رسد که هرگونه کوشش برای کسب قدرت از طریق دین، نتیجه ای این جز این نخواهد داشت.

جریان‌های “سیاسی مذهبی” ناچار از تعیین تکلیف نهایی با خمینی‌اند. آنها یا همچنان از باطنی‌گری خروج می‌کنند تا راه برای استبداد مذهبی باز شود و یا با بازگشت به دامن باطنی‌گری، مسیر سیاست را از مسیر مذهب جدا خواهند کرد. نباید فراموش کرد که باطنی‌گری برخلاف تصویر و تصوری که از آن ساخته‌اند، غیرسیاسی نیست، بلکه ضد سیاسی است و همین عین سیاسی‌بودن آن است. در واقع این که اسلام/ تشیع را در زمان غیبت انسان کامل، غیرسیاسی بدانیم، خود انتخابی سیاسی است و راه را برای مشارکت جمعی باز می‌کند.

بازگشت به باطنی‌گری، علاوه بر آنکه بازگشت به سنتی نیرومند و چند صد ساله است، شاید راه نجاتی را باز کند، از سوی دیگر خروج از طرح قدرت‌طلبانه ولایت‌فقیه هم هست. با روح الله خمینی باید تعیین تکلیف کرد. این تعیین تکلیف تنها به شخص او محدود نمی‌شود، بلکه به راهی که او طی کرد و ایده‌ای که او نمایندگی می‌کرد نیز مربوط است.

No responses yet

« Prev - Next »

  • Recent Posts

    • زیر ذره‌بین رسانه‌ها: «چراغ سبزی که اسرائیل برای اقدام علیه ایران منتظرش بود»
    • درباره تصویر معترضی که مقابل یگان ویژه وسط خیابان نشسته‌ بود، چه می‌دانیم؟
    • سومین روز اعتراضات در ایران؛ تجمع در دانشگاه‌ها، گاز اشک‌آور در کرمانشاه
    • تجمع‌های اعتراضی در اعتراض به افزایش قیمت‌ها برای دومین روز در تهران ادامه یافت
    • دنیای خیالی آخون‌ها!!
  • Recent Comments

    No comments to show.

Free WordPress Theme | Web Hosting Geeksاخبار Copyright © 2026 All Rights Reserved .