اخبار

  • صحفه نخست
  • Sample Page
  • خُسن آقا

Tag Archive 'عطاالله مهاجرانی'

Nov 23 2019

به داد مهاجرانی برسید

نوشته: خُسن آقا در بخش: امنیتی,سیاسی

ایمنا: روزنامه مستقل در سرمقاله امروز خود با تیتر “به داد عطاالله مهاجرانی برسید”، به بررسی دلایل حمله تندرو ها به این چهره سیاسی سابق کشور پرداخته است.

به گزارش ایمنا، علی نظری در سرمقاله روزنامه مستقل نوشت: دلم برای همشهری خوش سخن و صاحب قلمم می‌سوزد. هرگاه از این سیاستمدار اراکی- شیرازی یادداشتی می‌خوانم، در می‌یابم که ایشان به بلندگوی تمام عیار نظام جمهوری اسلامی در بیرون از مرزها تبدیل شده است.

مهاجرانی در طول ۵ سال گذشته ده‌ها مورد تمجید و تکریم از آیت‌الله خامنه‌ای داشته است به گونه‌ای که بارها مخالفان حکومت ایران عطالله مهاجرانی را متملقی زبردست و قهار می‌خوانند اما در ادبیات تندروهای داخلی وقتی مطلبی درباره ایشان می‌نویسند با القابی چون وزیر فراری و متهم اخلاقی وی را متهم می‌نمایند.در طول چند سال گذشته هرگاه که این وزیر اسبق جمهوری اسلامی به تلویزیون بی بی سی آمده به شکلی کاملا آشکار و عیان به براندازان می‌تازد و طوری از سیاست‌های جمهوری اسلامی دفاع می‌نماید که حتی اصول‌گرایان تندرو هم به این میزان تسلط و چیرگی نمی‌توانند مدافع تمام قد نظام باشند. چندی پیش با یکی از اصول‌گرایان درباره مواضع اخیر مهاجرانی صحبت می‌کردم، از وی پرسیدم این روزها مهاجرانی بخاطر مواضع حمایتی‌اش از رهبری و نظام به سیبل مخالفان حکومت اسلامی تبدیل شده است، چرا مقامات امنیتی کشور به این همه استغاثه‌های وی اعتنایی نمی‌کنند؟ شاید در پس پرده این همه اظهارات متملقانه مهاجرانی، گرفتن مجوز از مسئولان نظام برای بازگشت به کشور باشد.

پاسخی که این چهره با نفوذ اصولگرا به بنده داد واقعا برایم حیرت انگیز بود.پاسخش چنین بود: مهاجرانی عامل سعودی است و ارتزاق کننده از فرقه اسماعیلیه شعبه لندن است. دلم واقعا برای نگون بختی مهاجرانی سوخت که در اثر فشار زندگی در غربت اینچنین به تضرع افتاده است، اما در داخل کشور هیچ کس به شیون‌های وی برای باز گشت به وطن توجهی نمی‌نماید!

چگونه است که نیروهای موثر در مراکز خاص چشم‌هایشان را بر این همه زاری و کرنش عطالله مهاجرانی بسته‌اند؟ چرا مهاجرانی وقتی مشاهده می‌کند در مقام یک فرد تائب کسی از مسئولان حکومت توبه وی را قبول نمی‌نماید، بازهم اصرار بر مجیزگویی دارد! به اعتقاد بنده شخصی مانند مهاجرانی بریده است و مسئولان حکومتی هم بخوبی بر این ویژگی مهاجرانی وقوف دارند و تعمدا به تقاضاهای غیر مستقیم وی پاسخ نمی‌دهند و همچنان در حالت چشم انتظاری ایشان را نگاه داشته تا از لندن به‌عنوان مدافع نظام ایفای نقش نماید.

اما مهاجرانی همچنان بر رویه کنونی مبنی برحمایت از جمهوری اسلامی اصرار می‌ورزد. روز به روز در بین مخالفان جمهوری اسلامی منفورتر می‌گردد و مقامات جمهوری اسلامی هم بر صداقتش تردید دارند، به قول مثل معروف از شهر رانده و از ده مانده است. اما در بین ده‌ها چهره سرشناس سیاسی که طی سال‌های اخیر از کشور به تبعید خود خواسته دست زده‌اند، فقط مهاجرانی است که نه در غربت دلش شاد است نه رویی در وطن دارد!

امیدوارم مسئولان نظام جمهوری اسلامی به این همه تلاش‌های متملقانه آقای مهاجرانی پاسخی مثبت دهند تا این فرد مضطر و گرفتار به وطن برگردد.

No responses yet

Aug 09 2018

فرزند عطاءالله مهاجرانی «محسن مهاجرانی» تبرئه شد

نوشته: خُسن آقا در بخش: دزدی‌های رژیم,سیاسی

پارسینه: محسن مهاجرانی یکی از متهمان این پرونده معرفی می‌شد، اما در نهایت از سوی شعبه بازپرسی دادسرای ویژه امور اقتصادی تبرئه و برای وی قرار منع تعقیب صادر شده است.

*ماجرای بازداشت مهاجرانی چه بود؟

براساس این گزارش، پاییز ۹۴ بود که با حکم بازپرس دادسرای ویژه مفاسد اقتصادی، محمد محسن مهاجرانی فرزند عطاءالله مهاجرانی وزیر لندن نشین فرهنگ و ارشاد اسلامی دولت اصلاحات بازداشت شد.

در آن زمان علت بازداشت فرزند مهاجرانی نقش وی در پرونده موسوم به دکل گمشده نفتی ۸۷ میلیون دلاری عنوان شده بود.

کمیسیون انرژی مجلس هم طرح تحقیق و تفحص از این شرکت را کلید زد و برای دو تن از مدیران عامل سابق این شرکت پرونده قضایی تشکیل شد.

در دی ماه ۹۳ نیز یکی از متهمان فساد در این شرکت بازداشت شد که غلامحسین محسنی اژه‌ای سخنگوی قوه قضائیه نیز ۶ ماه بعد در اواخر تیر ماه ۹۴ این خبر را تایید کرد.

*پرونده دکل نفتی از کجا شروع شد؟

دکل نفتی فورچونا که پول خرید آن توسط شرکت تأسیسات دریایی پرداخت شده و از سوی مالک اصلی آن به خریدار دیگری فروخته شده بود پس از حمل به مکزیک، در آب‌های خلیج مکزیک به کار گرفته شد.

البته ماجرای دکل فورچونا تنها بخشی از پرونده مفصل شرکت تاسیسات دریایی را از ابتدای تاسیس این شرکت و در دوره‌های مختلف مدیریتی تشکیل می‌داد.

بر این اساس که دکل نفتی Furtuna متعلق به شرکت رومانیایی GSP با واسطه شرکت اماراتی با نام DEAN قرار بوده است که به ایران منتقل شود، در نهایت این دکل نه تنها به ایران منتقل نشده، بلکه از امارات مستقیم به خلیج مکزیک رفته تا در قالب قرارداد ۸۹۴ روزه بین GSP و پمکس به کار حفاری بپردازد.

اما نکته جالب در این میان نحوه خرید این دکل نفتی به واسطه دو دلال نفتی است که در آن زمان گفته می‌شود یکی از آن‌ها پسر یکی از مقامات سابق دولتی (فرزند مهاجرانی) است

طبق خبر‌هایی که در آن ایام منتشر شد، پسر وزیر اصلاحات به عنوان پیشانی و مرد در صحنه یک تیم پشت پرده از نیرو‌های مشغول به کار و اخراجی یک نهاد خاص، در موضوع دلالی دکل‌های نفتی فعالیت می‌کرده است. پسر مهاجرانی یک قرارداد مفصل با یکی از دلالان اصلی دکل یعنی رضا طباطبایی منعقد کرده بود که بر اساس آن ۴۰ درصد از همه قرارداد‌هایی با موضوعیت نفت و عاملیت وی سهم می‌برده و برای این قرارداد ۳۰۰ میلیون تومان پیش‌پرداخت می‌گرفته است.

No responses yet

Aug 08 2018

دُمِ بهنودی مهاجرانی، رازِ قتل غفار حسینی، سعید امامی و ۶۵ هزار پوند ناقابل عربی

نوشته: خُسن آقا در بخش: آزادی بیان,امنیتی,جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی

اخبار روز :فرج سرکوهی
• آقای مهاجرانی با انکار دخالت های خود در امور امنیتی می کوشد تا افسانه ای را تبلیغ کند که بر مبنای آن وزارت اطلاعات روشنفکران را، مستقل از رئیس جمهور و معاون او و بدون اطلاع آن ها، شکنجه می داد و به قتل می رساند …

در بستر واکنش حکومتیان به انتقادهای من از رفسنجانی، آقای مهاجرانی، از اعضای دولت رفسنجانی نیز اعلام کرد که «در باره داوری و نقد سرکوهی از هاشمی» خواهد نوشت. نوشتن را در این باره در بلاگ خود به نام «مکتوب» با تحریف تاریخ و حمله به من آغاز کرده است و نه به تنهائی که با کمک مسعود بهنود. (لینک 1 )
به متن های آقایان عطاالله مهاجرانی و مسعود بهنود، به دلیل فقر محتوائی اشاره نمی کردم اگر در همان محدوده حمله شخصی می ماند و کار به تحریف آشکار تاریخ و تلاش برای بی اعتبار کردن خاطرات شکنجه شدگان به سود ِدولتمردانِ دولتِ روشنفکرکُش، نمی رسید.

مداحی مبتذلِ «ادیبِ» لفظ قلم
در روزهای درگذشت آقای رفسنجانی، بی. بی. سی فارسی دو بار نیز با من گفت و گو کرد. دولتمردان جمهوری اسلامی طرح نظریات گوناگون را تاب نیاوردند. آقای کرباسچی در مصاحبه با بی . بی. سی با اشاره به مصاحبه من در باره کارنامه فقیر فرهنگی دولت رفسنجانی، با زبان قزاقان قاجاری، خواهان حذف نگاه های انتقادی شد اما دستکم در پاسخ من بر دو اقدام رفسنجانی انگشت نهاد که از منظر او دستاوردهای فرهنگی رفسنجانی بودند. سخنان آقای کرباسچی، گرچه نادرست بود، اما ارزش پاسخگوئی داشت البته در حد همان یادداشت کوتاهی که در صفحه فیس بوکی خود نوشتم.
آقای مهاجرانی نیز در مصاحبه با بی. بی. سی تلاش کرد تا رفسنجانی را با گفتن جمله های مضحکی چون «هیچ وقت اشتباه محاسبه در زندگی نکرد»، در مبتذل ترین شکل های مداحی، به مرتبت معصومی ارتقاء دهند که هیچ وقت اشتباه و خطا نکرده است. نه رفسنجانی ادعای «هیچ وقت اشتباه محاسبه نکردن» داشت و نه متملق ترین مداحان او.
گفته های آقای مهاجرانی ارزش پاسخ گوئی نداشت. چه می توان گفت به کسی که در اشاره به پروژه مترو تهران چنان سخن گفت که انگار نمی دانست که این پروژه در دوران پهلوی دوم طراحی و بخش هائی از آن در همان دوران اجرا شده بود؟ یا به کسی که جمله معروف داستایوفسکی «ما همه از زیر شنل گوگول بیرون آمدیم» را تکرار می کند و می گوید «ما هم از زیر شنل رفسنجانی بیرون آمدیم» و متوجه نیست که داستایوفسکی در باره تاثیر داستان «شنل» گوگول بر ادبیات روسیه می گوید و نه شنل به عنوان لباس. رفسنجانی نیز «عبا» داشت نه شنل و از این قبیل …)
من به کرباسچی پاسخ دادم و به مداحی متملقانه مهاجرانی، به دلیل فقر محتوا، بی اعتنا ماندم. تا آن جا که دیده ام دیگران نیز، از موافق و مخالف، به گفته های او اعتنا نکردند. شاید به این دلیل که از بی اعتنائی ها به مداحی خود رنجیده است یا شاید به این دلیل که سفارش دهندگان از فقر مداحی او ناراضی اند ، دست به قلم برده تا برای دفاع از رفسنجانی، فرج سرکوهی را با حمله های شخصی بکوبد.
نوشته های آقای مهاجرانی، که اغلب با غلط های صرفی و نحوی و محتوائی همراه است (چند نمونه را در پایان همین مقاله می خوانید) و گفته های او، که با لفظ قلم حرف زدن تصنعی می کوشد خود را «ادیب » جلوه دهد، برای من درخور اعتنا نبوده است. حتا آن زمان که در اوج سرکوب در ایران و در غوغای فتوای قتل سلمان رشدی، به شیوه بادنجان دور قاب چین ها، به اصطلاح «کتابی» منتشر کرد، بیش از چند صفحه نوشته او را نخواندم که خواندنی نیست.

«دو مطلب قابل تامل در باره اینجانب»
مهاجرانی در بلاگ خود می نویسد: «وقتی صحبت های مکرر و عصبی این ایّام فرج سرکوهی در باره شخصیت آیه الله هاشمی را می شنیدم و یا می خواندم. با خود گفتم، پیش از داوری و سنجش عیار سخنان او در باره آیهالله هاشمی خوب است مروری بر نوشته هایش داشته باشم»
با اشاره به یکی از کتاب های من به نام «یاس و داس» ادامه می دهد: «دو مطلب قابل تامل در باره اینجانب در این نوشته آمده است. دیدم اگر توضیح ندهم ممکن است، دیر شود، آش سرد و سار از درخت بپرد و برای آیندگان نوشته بی اعتبار او اعتباری داشته باشد.»
فرمان حذف صداهای منتقد در سخنان کرباسچی و پایان بندی پاراگراف مهاجرانی، نشانه ای است از هراس دولتمردان جمهوری اسلامی از ثبت چند صدائی تاریخ. اینان که از بی اعتبار شدن سد روایت تک صدائی حکومتی تاریخ و از آشنائی نسل جوان و آیندگان با روایت های مستقل و متنوع می ترسند، کمر به کوبیدن من بستند.
یاس و داس حدود 15 سال پیش در اروپا منتشر و همان زمان تجدید چاپ شد. آقای مهاجرانی، پس از این همه سال، به دست و پا افتاده است که داده های کتاب را نزد «آیندگان» بی اعتبار کند.

اول: نقل مسعود بهنود
اتوبوس حامل حدود 22 نویسنده و روزنامه نگار در سفر به ارمنستان بر اساس طرح وزارت اطلاعات دولت رفسنجانی، که مهاجرانی هم عضو آن بود، قرار بود به دره پرتاب شود. در یاس و داس نوشته ام که علاوه بر مسافران اتوبوس دیگرانی نیز به سفر دعوت شدند. برخی گفتند که بدین سفر نمی روند از جمله غفار حسینی، دوست شاعر و مترجم ما، که در جلسه جمع مشورتی کانون نویسدگان هشدار داد که بدین سفر نروید که شما را به دره می اندازند. من و دیگران به خطا سخن او باور نکردیم. عده ای نیز اعلام آمادگی کردند اما نیامدند.
بعد از سفر، که توطئه قتل دسته جمعی بر ما آشکار شد، پرس و جو کردیم و دانستیم که گروه دوم را به ترفندهای گوناگون از سفر منصرف کرده اند. به مثل به دکتر قندی، استاد دانشگاه، گفته بودند سفر با کسانی که فلان پرونده ها را دارند برای ارتقاء دانشگاهی تو مناسب نیست. شاهرخ تویسرکانی، سردبیر مجله دنیای سخن، چند دقیقه پیش از سوار شدن به اتوبوس به ناگهان اعلام کرد که همسرش تصادف کرده و او باید به بیمارستان برود. محمد بهارلو هم با او رفت.
منصور کوشان، که این سفر را مدیریت می کرد، چند روزنامه نویس از جمله مسعود بهنود را نیز دعوت کرده بود. در یاس و داس به نقل از مسعود بهنود نوشته ام که او برای تمدید پاسپورت خود به اداره گذرنامه می رود که هم به واقع و هم به گفته مهاجرانی با «وزارت اطلاعات و دادستانی» هماهنگی می کرد، به بهنود گفته بودند که ممنوع الخروج است. پاسپورت او را نداده بودند. بهنود اما به سفر آمد و در پاسخ پرسش های ما «گفت که با آقای مهاجرانی مشاور رئیس جمهور که با او در ارتباط بود تماس گرفته است و او گفته مانعی نیست و کار گذرنامه را درست می کند و تمام راه آقای بهنود در انتظار راننده اش بود تا پاسپورت او را بیاورد.»
آقای مهاجرانی با نقل این بخش از یاس و داس، که در گیومه آمده است، می نویسد:
«الف: آقای بهنود مطلقا به من تلفن نکردند و سخنی در باره گذرنامه ایشان، هیچ گاه نه در ایران و نه لندن! بین ما پیش نیامده است». «معاون رئیس جمهور بودم و نه مشاور»
آمرانه خطاب به بهنود می نویسد:«مسعود بهنود می تواند قولی را که به او نسبت داده شده است، تکذیب یا تفسیر کند!»
در دستور مهاجرانی فقط اجازه «تکذیب یا تفسیر» به بهنود داده شده است و او اجازه ندارد تا حرف سرکوهی را تائید کند. بهنود نیز همان کرده است که مهاجرانی خواسته است.
اگر لازم شد در متنی مستقل به پیشینه و نوشته های بهنود در باب تاریخ و روایت ها و خاطرات او خواهم پرداخت، این جا اما دو بحث تحریف تاریخ و تصویر گوشه ای از کارنامه دولتمردِ دولتِ شکنجه مهم تر است.

شاهدِ روباه
در توضیح تیتر اصلی این مقاله و میان تیتر بالا کافی است پاسخ روباه را به سوال «شاهدت کیه؟» در آن ضرب المثل معروف قدیمی به یاد آوریم.
بهنود چون شاهد مهاجرانی وارد می شود و نخست بخشی از یادادشت خود را که حدود 15 سال پیش منتشر شد، نقل می کند. در یاس و داس جمله هائی در باره او نوشته ام و آن یادداشت واکنش آن زمانی او است به آن جمله ها که ربطی به بحث کنونی ندارد. چکیده این بخش از یادداشت بهنود این است که آن چه سرکوهی در باره من نوشته حاصل بودن او در خارج است.
در آن زمان نخواستم به او پاسخ گویم ورنه جمله هایی را از مقاله «روایت آغاز» نقل می کردم که به تقریب و در محدوده سانسور داخل ایران، محتوائی مشابه دارد با نوشته های یاس و داس جز البته در دو مورد که در کتاب «حال اهل درد» خواهد آمد. این مقاله در زمانی که در ایران بودم در ویژه نامه شماره صد آدینه منتشر شد و در کتاب «شب دردمند آرزومندی» من نیز آمده است.
این بخش از نوشته بهنود با بحث کنونی بی ارتباط است. از آن می گذرم. بهنود در مکتوب مهاجرانی می نویسد:
«به تجربه پنجاه سال کار دریافته ام که نقل قول ها هیچ گاه – حتی در نقل های خودم – نمی تواند دقیق باشد. چه رسد به نقل کسی که مانند فرج یک سال زیر سخت ترین فشارها و شکنجه روحی و جسمی بودند و وقتی می خواستند ماجرایی را نقل کنند که هشت سالی گویا از آن گذشته بود.»
پاراگراف بالا بدین معنا است که نقل های من (بهنود) دقیق نیست. چون نقل من (بهنود) دقیق نیست، پس نقل های دیگران هم دقیق نیست به ویژه نقل های سرکوهی که «یک سال زیر سخت ترین فشارها و شکنجه روحی و جسمی بوده است و 8 سال پس از ماجرا» نوشته شده است.
در باره دقیق نبودن یا نادرست بودن داده های کتاب های تاریخی و نقل های کتبی و شفاهی بهنود نوشته اند و اگر مقاله دیگری لازم شد من نیز خواهم نوشت.

خاطرات شکنجه شدگان، سند یا قول های بی اعتبار؟
تاریخ از منظر حال و خاطرات هر کس از منظر او روایت می شود. خطا و اشتباه در نقل و روایت و خاطرات نیز بسیار است، اما نه به دلیل شکنجه شدن. در باره تحلیل خاطرات و روایت، در شناخت شناسی، تحلیل متن و نقد و نظریه ادبی مباحث مهمی مطرح است، اما بهنود خاطرات شکنجه شدگان را به دلیل شکنجه شدن نفی می کند و نه به دلایل معرفت شناختی یا تحلیل متن. خاطره شکنجه شده دقیق نیست، پس شهادت او بی اعتبار است. بهنود در همان متن خاطرات مهاجرانی را بی اما و اگر تائید می کند و چنین است که در متن او، خواسته یا ناخواسته، خاطرات دولتمردِ دولتِ شکنجه دقیق است و خاطرات قربانیان شکنجه، به دلیل شکنجه شدن، نادقیق.
ده ها کتاب خاطرات شکنجه شدگان جمهوری اسلامی نه فقط روایت صداهای سرکوب شده که سندهای تاریخ ما است. این خاطرات، از جمله نوشته های مرا، می توان با شیوه های تحلیل متن و دستاوردهای شناخت شناسی نقد کرد و تاثیر حال را بر گذشته در آن ها نشان داد. اما نادقیق خواندن خاطرات شکنجه شدگان، به دلیل شکنجه شدن، و همزمان، تائید روایت دولتمردِ دولتِ شکنجه، نوبر است. بهنود در مکتوب مهاجرانی می کوشد تا صدای سرکوب شدگان را به سود سرکوب گران حذف کند.
بهنود ادامه می دهد:«مامور وزارت اطلاعات با نام مستعار حاج محسن با لهجه اصفهانی غلیظ که تا جایی که می دانم برای بیشتر اهل قلم، به عنوان مسوول امور مطبوعات دگراندیش در وزارت اطلاعات شناخته شده بود، در آن روز به من تلفن کرد و پرسید که چرا عازم نشده ام برای سفر همراه دوستان به ارمنستان. .. به او گفتم گذرنامه ندارم. و در اداره گذرنامه به من گفته اند که باز ممنوع الخروج شده ام، … ساعتی بعد تلفن کرد و گفت خطا شده و من مامورم از جانب آقای مهاجرانی (در آن زمان معاون حقوقی و پارلمانی رییس جمهور هاشمی) و دکتر حسن حبیبی (در آن زمان معاون اول رییس جمهور) هم از شما خواهش کنم که حتما بروید به این سفر … فردا صبح علی الطلوع پاسپورت شما در مرز آماده است» و «آقای دکتر مهاجرانی (نه آن زمان و نه تا جایی که یادم هست هنوز هم) درباره سفر ارمنستان و رفتن و نرفتن با من سخنی نگفته است».

روایت های متضاد از یک حادثه واحد
نه فقط در خاطرات، که حتا در کتاب های تاریخی بهنود نیز روایت های متضاد از یک حادثه واحد کم نیست. این جا نیز با دو روایت رو به رو هستیم. یکی روایت اول که من به نقل از بهنود در یاس و داس نوشته ام و صحبت فقط از مهاجرانی است و یکی روایت دوم که بهنود در تائید ادعای کنونی مهاجرانی و به خواست او، در مکتوب او نوشته است. در روایت دوم مامور وزارت اطلاعات است که از قول مهاجرانی (و حبیبی) به بهنود می گوید به سفر برود نه خود مهاجرانی.
بهنود مدعی است نقل سرکوهی از حرف های او دقیق نیست اما فراموش کرده است که آن حرف ها را نه فقط به من که به دیگران هم گفته است و آن ها نیز به نقل از او همان نوشته اند که من.
محمد محمدعلی، از فعال ترین اعضای کانون نویسندگان و از خلاق ترین داستان نویسان ایران، که با ما همسفر بود، در خاطرات خود در باره سفر ارمنستان، به نقل از همین آقای بهنود، نوشته است:
«علت دیر آمدن مسعود بهنود را می پرسم. می گوید ” هفته پیش تلفنی داشتم از اداره گذرنامه، که شما ممنوع الخروجی و…” که بهنود پاسخ داده او تازه از سفر خارج آمده و ممنوع الخروج نیست و… بعد با آقای مهاجرانی، مشاور رئیس جمهور تماس می گیرد و او می گوید ” مانعی نیست شما برو من کار گذرنامه ات را درست می کنم…” وحالا مسعود بهنود، منتظر بود هر آن و لحظه دوستش سربرسد یا پیکی در بین راه پاسپورتش را بیاورد… یا نهایت در مرز جلفا تحویلش بدهد. ”
خاطرات سفر محمد محمدعلی در سال 2005 در مجله شهروند کانادا منتشر شد. محمد علی خوشبختانه زنده است و گرچه چند بار بازداشت و بازجوئی و تهدید شد، اما باز هم خوشبختانه در آن حد شکنجه نشده است که بهنود بنویسد خاطرات او نیز به دلیل شکنجه شدن دقیق نیست.
دو نفر، در دو تاریخ متفاوت، در دو کشور مختلف، بی ارتباط با هم، گفته های بهنود را در باره نقش آقای مهاجرانی به یکسان نقل کرده اند. پس تا این جا یک موضوع روشن است. نقل من از بهنود همان است که بهنود در آن زمان به ما، و نه فقط به من، گفت. دقیق و دور از تاثیر مفروض شکنجه.
من و محمد محمدعلی گفته های بهنود را نقل کرده ایم اما ضامن درستی یا نادرستی گفته های او نیستیم. آقای مهاجرانی که نقش خود را در آن ماجرا انکار و از «تکذیب و تفسیر» بهنود «سپاسگزاری» می کند، اکنون چاره ای ندارد جز آن که از دوست خود بپرسد که چرا دروغ گفته است و البته تا این جا یک عذرخواهی مکتوب نیز به من بدهکار است.

و اما اگر روایت دوم درست می بود؟
اما برای یک لحظه فرض کنیم که روایت دوم بهنود درست است و او در آن زمان به دلایلی نقش مامور اطلاعات را در داستان خود حذف کرده است.
اگر چنین باشد چند پرسش جدی مطرح می شود:
چرا بهنود در آن زمان از تماس مستقیم خود با مهاجرانی گفت و ارتباط خود را با مامور وزارت اطلاعات مخفی کرد؟
اگر وزارت اطلاعات می خواست که بهنود به سفر برود چرا اداره گذرنامه، که در این موارد تحت امر وزارت اطلاعات بود، پاسپورت او را ضبط کرد؟
و مهم تر این که در آن زمان برخی از ما، و از جمله من، به خطا، می پنداشتیم که در بستر رقابت های جناحی آن روزگار، وزارت اطلاعات با این سفر مخالف است و کسانی در دولت رفسنجانی موافق یا بی تفاوت. اگر بهنود در آن زمان روایت دوم خود را به ما می گفت من یکی به سفری نمی رفتم که وزارت اطلاعات بر آن مصر بود. نه فقط من که بسیاری از ماها. چنان که پیش از این نوشتم غفار حسینی به ما هشدار داده بود.
بهنود می نویسد:«نادرستی روایت آن مامور هم مانند بقیه سناریوهایی که وزارتی ها بافته بودند از همان زمان که بر فراز گردنه حیران از مرگ رستیم، بر همه مان روشن شد.»
این نیز نادرست است. به شهادت خاطرات مکتوب من، محمد محمدعلی، منصور کوشان و… تنها نکته ای که ما در آن زمان فهمیدیم این بود که سفر دامی بوده است برای کشتن ما.

حاشیه ای بر متن
درستی روایت اول یا دوم بهنود موضوع بحث من نیست، اما از سر کنجکاوی از خود پرسیدم امکان دارد که روایت دوم بهنود درست و او در آن زمان به دلایلی رابطه خود را با مامور اطلاعات از ما پوشانده باشد؟
بهنود در روایت دوم می نویسد:«حاج محسن با لهجه اصفهانی غلیظ که تا جایی که می دانم برای بیشتر اهل قلم، به عنوان مسوول امور مطبوعات دگراندیش در وزارت اطلاعات شناخته شده بود»
من که یکی از آن « بیشتر اهل قلم» بودم و بیش از اغلب «اهل قلم» احضار، بازجوئی، تهدید، زندانی و شکنجه شدم، اول بار است که در باره «حاج محسن با لهجه اصفهانی» می شنوم. تا آن جا که خاطرات دوستان آن دوره را خوانده ام هیچ کس به ماموری با نام مستعار «حاج محسن با لهجه غلیط اصفهانی» اشاره نکرده است. پس تکلیف «شناخته شده بودن» این مامور برای «بیش تر اهل قلم»، که بهنود نوشته است، روشن است.
بهنود در باره اداره یا بخشی به نام «امور مطبوعات دگراندیش» در وزارت اطلاعات نوشته است. من نخستین بار است که چنین چیزی می شنوم. یا من «مطبوعاتی دگراندیش» نبودم یا این اداره یا بخش برای مطبوعاتی های دگراندیشی چون بهنود تاسیس شده بود.
بهنود در ساختن روایت های خود معمولا امری واقعی را می گیرد و قصه خود را بر گرد آن بنا می کند. از خود پرسیدم بهنود شخصیت «حاج محسن با لهجه غلیظ اصفهانی» را با الهام از چه ساخته است؟ پاسخ من بدین پرسش فقط یک حدس است و درستی یا نادرستی این حدس بر بحث اصلی ما تاثیری ندارد.
نام واقعی اطلاعاتی هائی را که ما را بازجوئی، تهدید و شکنجه می کردند نمی دانستیم. در احضارها و بازداشت ها یا چشم بسته بودیم یا رو به دیوار. یکی از ماموران وزارت اطلاعات با نام مستعار هاشمی من و دیگران را بدون چشم بند بازجوئی و تهدید و گاهی شکنجه می کرد. در آن 45 روزی که مرا به قصد کشتن ربودند، ماموری به نظرم دون رتبه با یک چشم شیشه ای با نام مستعار «حاج اصغر» را هم به چشم دیدم. درد مشت های او بر پیکر، مدت ها خواب از چشم می ربود. هم در آن 45 روز کسی با نام مستعار «حاج آقا حسینی»، بدون چشم بند با من حرف زد. هاشمی او را مقامی مهم معرفی کرد. حرف های او را به تفصیل در یاس و داس نوشته ام.
وقتی به خارج آمدم در مصاحبه ها و نوشته های خود، و در کتاب یاس و داس، گفتم و نوشتم که یکی از بلندمرتبه ترین آن ها کسی بود با نام مستعار «حاج آقا حسینی» که «به لهجه شیرازی یا آباده ای» سخن می گفت. بعد از افشای بخشی از پرونده قتل های زنجیره ای، عکس آقای سعید امامی در روزنامه ها منتشر شد. دیدم که این همان حاج آقا حسینی است. در فیلم سخنرانی سعید امامی در دانشگاه همدان لهجه شیرازی با آکسان آخوندی او بارز است. رسانه ها محل تولد او را شیراز نوشتند. منصور کوشان نیز در کتاب خود به نام «حدیث تشنه و آب» از «حاج آقا حسینی» نام می برد.
آیا بهنود شخصیت قصه خود، «حاج محسنی با لهجه غلیط اصفهانی» را از «حاج آقا حسینی با لهجه شیرازی» گرته برداری کرده است؟
پیش از این نوشتم که من و محمد محمدعلی تنها گفته های بهنود را نقل کرده ایم و ضامن درستی یا نادرستی آن نیستیم اما بر مبنای تناقض ها و خطاهایی که در روایت دوم او هست می توان حدس زد که همان روایت اول، که به ما گفت، روایتی که مهاجرانی انکار می کند، به واقعیت نزدیک تر است و روایت دوم را در اجابت خواست مهاجرانی نوشته شده است. اما این فقط یک حدس است.

مورد دوم
کی دروغ می گوید؟ سیمین دانشور یا مهاجرانی؟

دومین موردی که آقای مهاجرانی در بلاگ خود بر آن انگشت نهاده است پاراگرافی است باز هم از یاس و داس.
یک بار که مرا بازداشت کردند هوشنگ گلشیری به هر دری زده بود و از جمله از خانم سیمین دانشور خواسته بود تا برای آزادی من پادرمیانی کند . می دانستیم که برخی حکومتیان او را محترم می دارند و می دانستیم که با مهاجرانی رفت و آمد دارد. رضا براهنی نیز نوشته است که از خانم دانشورهمین خواسته بود. آن بار یک شب بیش تر در بند نماندم. بعد از آزادی هم هوشنگ و هم خانم سیمین دانشور روایتی را برایم گفتند که در یاس داس آورده ام:
«خانم دانشور زنگ زده بود به مشاور رئیس جمهور وقت آقای عطاالله مهاجرانی که بعد ها وزیر شد. خانم دانشور به اصرار از اعتبار خود مایه گذاشته بود و قول آزادی مرا از آقای مهاجرانی گرفته بود. به او گفته بودند که پنج شنبه آزادش می کنیم. ۳ بعد از ظهر ۵ شنبه آزاد شدم.»
آقای مهاجرانی این پاراگراف را نقل کرده و نوشته است:
«این مورد دوم هم … خیالی و دروغ است. نه خانم دانشور با من صحبت کردند و نه من چنان قولی دادم!»
برخی در خاطرات خود از مردگان نقل می کنند، اما من ماجرای پادرمیانی خانم سیمین دانشور را زمانی نوشتم و منتشر کردم که هم خانم دانشور زنده بود و هم هوشنگ گلشیری. هر دو کتاب را خوانده بودند. حتا اندک شناختی از این دو کافی است تا دریابیم که اگر روایت من درست نبود ساکت نمی ماندند. من هیچ وقت و در هیچ موردی از خانم دانشور دروغ نشنیدم. هوشنگ نیز کسی نبود که در این موارد دروغ بگوید. اما نه فقط من، که ایرانیان، دروغ هائی را از زبان و قلم آقای مهاجرانی شنیده و خوانده اند.
آقای مهاجرانی در متن خود از موقعیت سود می جوید تا ماجرائی مشابه با ماجرای مرا نیز تکذیب کند. من از این ماجرای سوم که او نوشته هیچ نمی دانم، اما بر اساس نوشته مهاجرانی خانم هما ناطق برای کسی نقل کرده است که مهاجرانی مشکل گذرنامه دکتر فریدون آدمیت را حل کرده است. مهاجرانی این را نیز تکذیب می کند.

انکار چرا؟ در باب افسانه بی خبری دولت
چرا آقای مهاجرانی حل مشکل گذرنامه آقای آدمیت و کمک به آزادی مرا، که می تواند نکته هائی مثبت در کارنامه او باشند، انکار می کند و می نویسد «کسانی که با شیوه کار و نظام حکومت در ایران آشنا هستند، می دانند که معاون رئیس جمهور نمی تواند» چنین دخالت هائی بکند.
سخن آقای مهاجرانی در باره محدویت اختیارات معاونان رئیس جمهور درست است. همه معاون ها نمی توانند در امور وزارت اطلاعات دخالت کنند اما آن معاونی که دفتر رئیس جمهور را در مورد پرونده روشنفکران دگراندیش با وزارت اطلاعات هماهنگ می کند چطور؟
آقای مهاجرانی با انکار دخالت های خود در امور امنیتی می کوشد تا خود را معاونی جلوه دهد که با وزارت اطلاعات همکاری نمی کرده است و مهم تر می کوشد تا افسانه ای را تبلیغ کند که بر مبنای آن وزارت اطلاعات روشنفکران را، مستقل از رئیس جمهور و معاون او و بدون اطلاع آن ها، شکنجه می کرد و به قتل می رساند آن هم به دورانی که رئیس جمهور در برخی موارد از رهبر نیز قدرتمندتر بود.

راز قتل غفار حسینی
من چندین مورد از دخالت های آقای مهاجرانی را در پرونده های امنیتی می دانم، اما بهتر است بخشی از نوشته منصور کوشان را از کتاب «حدیث تشنه و آب» او نقل کنم. این چند سطر هم دخالت های آقای مهاجرانی را در امور امنیتی نشان می دهد و هم بدین پرسش مهم پاسخ می دهد که چرا وزارت اطلاعات دولت رفسنجانی ، غفار حسینی شاعر، مترجم و عضو فعال جمع مشورتی کانون نویسندگان را کشت.
کوشان می نویسد:«انتشار دومین میزگرد تکاپو، « آزادی بیان و اندیشه، بدون هیچ حصر و استثناء» آن چنان بازتاب تندی داشت و امنیتی های نظام و کارگزاران فرهنگی آن را چنان برانگیخت که نه تنها باز به دادستانی انقلاب برده شدم و بیش از ده ساعت بازجویی کشنده را پشت سر گذاشتم که آقای عطاالله مهاجرانی، مشاور رییس جمهور در امور فرهنگی، پارلمانی و حقوقی در یک مکالمه تلفنی من را از عواقب وخیم چاپ و انتشار میزگردها برحذر داشت و گفت:« هیچ نظامی نمی تواند حرف های غفار حسینی را تحمل کند.»
غفار حسینی در میزگرد مجله تکاپو با سانسور مخالفت، از آزادی بیان حمایت و بر استقلال کانون نویسندگان از قدرت تاکید کرده بود. برخلاف گفته آقای مهاجرانی بسیاری از نظام ها چنین سخنانی را تحمل می کنند و فقط برخی، از جمله جمهوری اسلامی ، تاب تحمل طرح چنین خواست هائی را ندارند.
آقای مهاجرانی به سردبیر تکاپو تلفن می کند، سردبیر مجله را « از عواقب وخیم چاپ و انتشار میزگردها برحذر» می دارد و می گوید که «هیچ نظامی نمی تواند حرف های غفار حسینی را تحمل کند.»
…. و دیدیم که تحمل نکردند. وزارت اطلاعات دولتی که آقای مهاجرانی عضو آن بود، غفار حسینی را کشت.
تلفن آقای مهاجرانی به منصور پرتوئی می افکند بر روند و مکانیزم های انتخاب قربانیان پروژه حذف و قتل روشنفکران بدان دوران. گفته های او پاسخی است به این پرسش ها که چه کسانی قربانیان قتل ها را انتخاب می کردند؟ با چه معیارهائی؟ آدم ها کی و چه وقت «غیر قابل تحمل» و کشته می شدند؟ و… آقای مهاجرانی! روزی روزگاری پرونده ها باز خواهد شد حتا اگر من و شما نباشیم.

دولت روشنفکرکش چرا؟
برخی دولت رفسنجانی را «دولت سازندگی» می خوانند. بحران اقتصادی، عمیق تر شدن شکاف فقر و غنا و… نشان داد که خصوصی سازی رانتی ـ نئولیبرالی در کشوری نفتی و با حکومتی مستنبد و گرفتار در چنبره فساد نهادینه شده اقتصادی، سازندگی نیست.
شکنجه کسانی چون عزت الله سحابی و یاران او، که از برنامه های اقتصادی رفسنجانی انتقاد کرده بودند، قتل روشنفکرانی چون سعیدی سیرجانی، احمد میرعلائی، غفار حسینی، طرح پرت کردن اتوبوس حامل حدود 22 نویسنده به دره، ربودن من به قصد کشتن، پرونده قتل های میکونوس و…. به ما حق نمی دهد که دولت رفسنجانی را «دولت روشنفکرکش» و «دولت شکنجه» بنامیم؟

به خاطر یک مشت پوند ناقابل
آقای مهاجرانی در بلاگ خود می نویسد «سخنان دیگری .. در باره هاشمی گفته شده است، به آن ها هم خواهم پرداخت. مثل سخنان جناب آقای دکتر سروش و آقای فرج سرکوهی، که نمی توان از آن سخنان به آسانی گذشت و یا نادیده گرفت.»
امید که چنین کند اما پیشنهاد من این است که پیش یا بعد یا همراه با پرداختن به سخنان من و دکتر سروش، به وعده خود و همسرش خانم جمیله کدیور وفا کند.
آقای مهاجرانی منتقدان و مخالفان جمهوری اسلامی را «وطن فروش» و خود را مدافع «منافع ملی ایران» می داند. تضادهای ایران و عربستان سعودی در خلیج فارس، چه به دوران شاه، چه اکنون و چه در هر حکومتی در آینده، روشن است.
بر اساس یکی از سندهائی که ویکی لیکس منتشر کرد، آقای مهاجرانی، معاون اسبق رئیس جمهور و وزیر اسبق، از شاه عربستان سعودی درخواست کرده است که هزینه تحصیل یا شهریه فرزند او را در انگلستان، به اضافه اجاره بهای خانه او، بپردازد. شاه عربستان سعودی، نیز، لابد مجانی و بدون چشم داشت و محض رضای خدا، دستور داده است که «مجموعاً ۶۵ هزار پوند (حدود صد هزار دلار) برای 4 سال تحصیلی» به فرزند آقای مهاجرانی پرداخت شود . (لینک 2)
آقای مهاجرانی و خانم جمیله کدیور سند را انکار نکردند. خانم کدیور در تیرماه 94 قول داد که «پس از ماه رمضان» در این باره توضیح خواهد داد. آقای مهاجرانی نیز به بی. بی. سی گفت «در موقع مقتضی» یا «موقع مناسب» توضیح می دهد.
کسی باید به خانم کدیور بگوید که «ماه رمضان» مدت ها است سپری شده. وعده سرخرمن «موقع مقتضی یا مناسب» نیز معمولا بدین امید داده می شود که پس از مدتی آب ها از آسیاب بیفتد و با مرور زمان و بر بستر غیبت حافظه تاریخی نزد ایرانیان، موضوع فراموش شود.
اگر آقای مهاجرانی این امید را دارد بر خطا است. بر اساس یک ضرب المثل غیرفارسی «هر وقت گوساله حرکت کند زنگوله به صدا در می آید.»
پیشنهاد می کنم که آقای مهاجرانی پیش یا بعد یا همراه با پرداختن به سخنان من و دکتر سروش، در باره خبر دستمزد سخنرانی خود و نحوه و مکان اقامتش در «انستیتو واشنگتن برای مطالعات خاورمیانه» نیز توضیح دهد. (لینک 3 ) این انستیتو همان است که به هواداری از نئوکان های آمریکائی، طرفداری از دولت اسرائیل و حمله نظامی به ایران شهره است.
و چون قرار بر شفافیت و راست گوئی است خوب است که آقای مهاجرانی در باره موسسه ای شهره به «مرکز ملک عبدالله بن عبدالعزیز برای گفتگوی میان ادیان و فرهنگ ها»، که عضو هیئت مدیره آن است نیز توضیح دهد تا همگان بدانند که برخلاف برخی شایعات، نانی که او به خانه می برد هم حلال است و هم منطبق بر «منافع ملی» که مهاجرانی خود را مدافع آن می داند.( لینک 4 )
لازم است که کمی هم به عقب برگردد. پس پیشنهاد می کنم پیش یا بعد یا همراه با پرداختن به سخنان من و دکتر سروش، در باره چگونگی راه یافتن خود به مجلس نیز بنویسد. در باره دورانی که به اتکاء حلقه آقای دستغیب در شیراز، حلقه ای که داغ مسئولیت کشتار بهائیان قریه سعدی را در روزهای نخستین انقلاب بر پیشانی دارد، و با باطل شدن آرای بالای رقیب خود خانم فاطمه زارعی و بازداشت او، یعنی با حذف رقیب، به مجلس راه یافت. (خانم زارعی در زندان شکنجه و سرانجام در کشتار زندانیان سیاسی در سال 67 ، اعدام شد.) (لینک 5 )
نسل های نو رسیده مقاله آقای مهاجرانی را در شماره 29 نشریه «الفجر» در سال پراعدام 1361 نخوانده اند، اما پیرترها به یاد دارند و تاریخ از یاد نخواهد برد که مهاجرانی در نشریه ای که صفحه اول آن با تیتر «مرگ بر بازرگان و قطب زاده» تزئین شده بود، به دوران سرکوب سهمگین که سنگ ستم حکومت بر سر مردمان می بارید، اعدام قطب زاده را کافی ندانست و با جمله هائی چون « آیا تنها قطب زاده است که قطب کودتا را می گرداند یا این که اساسا قطب زاده، زاده تفکری است که قطب کودتا بر پایه آن قرار می گیرد» و با نقل برخی جمله های مهندس مهدی بازرگان و دیگر اعضای نهضت آزادی، در کوره اعدام های بیش تر می دمید. آقای مهاجرانی ، برای تاریخ هم که شده بد نیست شرحی کوتاه بر آن مقاله بنویسید. (لینک 6 )
مرا با پرونده های شخصی و خانوادگی او کاری نیست. همه آن چه ک از او خواسته ام در حوزه عمومی است با اسناد منتشر شده و در دسترس همگان.

در باب 9 کرسی آسمان
آقای مهاجرانی به هنگام تلاش برای مادام العمر کردن ریاست جمهوری رفسنجانی بر آن بود که « آقای هاشمی رفسنجانی دو ویژگی امیرکبیر و مدرس را باهم دارند» امیرکبیر در «سازندگی» و مدرس در «آزادیخواهی ». هرکس که کم ترین آشنائی با تاریخ معاصر ایران داشته باشد می داند که مدرس هر چه بود آزادیخواه نبود. مخالفت با جمهوری به سود سلطنت، طرفداری از دوام سلطنت قاجار و اجرای احکام شریعت اسلامی، چه نسبتی دارد با آزادیخواهی؟
آفای رفسنجانی بر اساس گزارش های رسمی در استخر سکته کرد. آقای مهاجرانی مرگ او را چنین توصیف می کند « درگذشت هاشمی رفسنجانی به پرواز بیشتر شبیه بود تا مرگ! فاصله در گذشتش تا آخرین جلسه مجمع چند ساعتی بیشتر نبود. پرواز تمام»
وقتی مرگ در استخر بر اثر سکته «پرواز تمام» است یاد سعدی زنده نمی شود که گفت:
«چه حاجت که نه کرسی آسمان
نهی زیر پای قزل ارسلان»؟

کمی هم دستور زبان فارسی
آقای مهاجرانی که ادعای نویسندگی و «ادیب» بودن را یدک می کشد می تواند معنای دقیق تیتر یادداشت خود را توضیح دهد؟ «نقشی از سراب خیال فرج سرکوهی» یعنی چه؟ «سراب» تصور و خیال آب است و واقعی نیست. «خیال» نیز واقعی نیست. جدا از حشو قبیح در این عبارت ، ترکیب منفی در منفی «سراب خیال» یعنی چه؟ منفی در منفی به نشانه دو قبضه سفارشی؟
به همین نوشته کوتاه آقای مهاجرانی نگاه کنیم.
در فارسی می نویسیم:«کتاب الف را نشر ب منتشر کرده است ». اما آقای مهاجرانی نوشته است:«کتاب یاس و داس توسط نشر باران منتشر شده است». در باره غلط بودن «توسط» در این بافت می توان به نوشته های دکتر خانلری و یا ابوالحسن نجفی رجوع کرد. البته نگاهی به کتاب های قدیمی دستور زبان دبیرستان هم کافی است.
نوشته است:«و برای آیندگان نوشته بی اعتبار او اعتباری داشته باشد». در فارسی می نویسیم «و نوشته بی اعتبار او برای آیندگان معتبر شود یا بشود» یا چیزی شبیه بدین.
نوشته است:«سخنی بین من و الف پیش نیامده». در فارسی سخن بین دو نفر «پیش نمی آید»، عقب هم نمی رود.
نوشته است «گفتم اولین بار است که چنین تصویر قدرقدرتی از خودم را می شنوم» . در زبان فارسی تصویر را نمی شوند . می بینند. به همین دلیل کسی که با فعل های ترکیبی در زبان فارسی آشنا باشد در این گونه موارد، که پای شنیدن هم در کار است، به مثل می نویسد «اولین بار است که در باره وجود چنین تصویر قدرتمندی از خود می شنوم» یا جمله ای شبیه به این. برای آشنائی با فعل های ترکیبی در حد پرهیز از خطای آقای مهاجرانی، خواندن شمار اندکی کتاب اما به شرط دقت در زبان کافی است..
نوشته است:«اداره گذرنامه»« بدیهی است که در هماهنگی با وزارت اطلاعات و دادستانی می باشد». در فارسی می نویسیم:«اداره گذرنامه با هماهنگی وزارت اطلاعات عمل می کند» یا «می کرد» و یا «اداره گذرنامه با وزارت اطلاعات و دادستانی هماهنگ بود» یا «هست». «می باشد» به جای «است» و «هست» در دوره نوجوانی من نیز از غلط های دوره اول دبیرستان بود.
کسی که در متنی به کوتاهی چند پاراگراف چندین غلط نحوی و صرفی دارد بهتر نیست پیش از پاسخ دادن به گفته های من و دکتر سروش در باره رفسنجانی، دستور زبان فارسی را در حد دیپلم بخواند؟ «ادیب» بودن پیشکش.
هر کسی در هر سنی می تواند دستور زبان را فرا گیرد و فارسی را درست بنویسد اما هیچ کس نمی تواند عضویت خود را در دولت روشنفکرکش از کارنامه خود و از ذهن تاریخ پاک کند. چنان که برخی می گویند کارنامه هرکس به گردن او آویزان است و پیش از این هم، این ضرب المثل غیرفارسی را نوشتم که «هر وقت که گوساله حرکت کند، زنگوله به صدا در می آید» و گفته اند بارها که «جنایت مشمول مرور زمان نمی شود».

* بخش نظرات این مقاله به درخواست نویسنده غیرفعال است

1 – mohajerani.maktuob.net

2 – www.bbc.com

wikileaks.org

iranwire.com

3 – www.washingtoninstitute.org

4 – www.kaiciid.org

www.kaiciid.org

5 – www.iranrights.org

6- passionofanna.files.wordpress.com
–
passionofanna.files.wordpress.com

passionofanna.files.wordpress.com

No responses yet

Jun 09 2016

مهاجرانی به علم الهدی: امام رضا پس از قتل ابومسلم به دنیا آمد

نوشته: خُسن آقا در بخش: تاریخی,درگیری جناحی,سیاسی,ملای حیله‌گر

انصاف نیوز: سیدعطاالله مهاجرانی، نماینده ی اسبق مجلس و وزیر ارشاد دولت اصلاحات، در یادداشتی پرسید: آیا در خراسان بزرگ کسی نبود به آیت الله علم الهدی بگوید، امام رضا علیه السلام یازده سال پس از قتل ابومسلم به دنیا آمده است!

به گزارش انصاف نیوز، مهاجرانی در یادداشتی در وبلاگ خود نوشت:

به گمانم اندکی ذوق و سلیقه، اندکی [اطلاعات]، اندکی دقّت، اندکی احتیاط در طرح نظر و از آن مهمتر اعمال نظر برای همه اگر مستحب باشد، برای امام جمعه محترم مشهد جناب آقای علم الهدی واجب است! زیرا سخن ایشان به هر دلیل به سرعت نقل مجلس می شود و بر تارک تارنماها می نشیند. اظهارات اخیر ایشان که موجب تغییر نام باشگاه سیاه جامگان شد، از همین زمره است. ایشان فرموده اند:

متاسفانه دوستان یکی از باشگاه های سابقه دار این شهر را به نام یکی از دشمنان سرسخت امام رضا(ع) نامگذاری کرده اند، ابومسلم یک انسان جانی، بی باک و بی بند وبار بود که مایه ننگ اسلام است، آن وقت شما این باشگاه قدیمی را به عنوان سرسخت ترین دشمن امام رضا(ع) نامگذاری کردید. تا وقتی که چنین نامی است امام رضا به ورزش مشهد توجه نمی کند و مشهد در عرصه تربیت بدنی نیز پیشرفت نمی کند اما نکته دیگر این است که حالا یک تیم دیگر درست کردند و اسمش را گذاشتند سیاه جامگان که این نام لشکر ابومسلم بود.

و اما چند نکته:

یکم: ابومسلم سردار پر آوازهٔ ایرانی که نقش تعیین کننده در فروپاشی و انهدام سلسلهٔ امویان در سال ۱۳۲ هجری داشت. با نیرنگ منصور خلیفهٔ عباسی که از جاذبهٔ فراگیر شخصیت ابو مسلم هراسیده بود، به قتل رسید. قتل ابومسلم در سال ۱۳۷ هجری، هنگامی که ابومسلم ۳۷ ساله بود، اتفاق افتاد.

دوم: امام هشتم شیعیان، امام علی ابن موسی الرضا علیه السلام در سال ۱۴۸ هجری، یعنی یازده سال پس از قتل ابومسلم متولد شده است. چگونه ابومسلم می تواند یکی از دشمنان امام رضا محسوب شود؟

سوم: ابومسلم با شعار الرضا من ال محمد، سازمان سیاه جامگان را سامان داد. او فردی شیعه بود که می خواست نظام حکومت اموی را براندازد و برانداخت.

چهارم: بسیاری از نسبت های ناروا و ناسزا که در بارهٔ ابومسلم منتشر شده استّ از طریق حکومت عباسی از زمان منصور به بعد ترویج شده است؛ تا بتوانند قتل ابومسلم را توجیه کنند.

پنجم: همواره فقیهان و عالمان شیعه بر این نکته تاکید داشته اند که فقه جعفری یا فقه امامیه در فرصت تغییر خلافت از اموی به عباسی شکل گرفت. فرصت ساز درجه اول در این باب ابومسلم بوده است.

ششم: حتما می توان در کارنامهٔ ابومسلم نکات منفی نیز جستجو کرد. از جمله در رقابت با علویان و کشتن برخی جهره های علوی افراط کرد.
کارنامه او را بایست در یک نگاه فراگیر و جامع دید. مثل نگاه و رویکرد استاد فقید غلامحسین یوسفی در کتاب ابومسلم سردار خراسان.
نمی دانم جناب اقای علم الهدی در بارهٔ اموری که اطلاع ندارند، چرا و چگونه با چنان قاطعیتی سخن می گویند؟ آیا در خراسان بزرگ کسی نبود به ایشان بگوید، امام رضا علیه السلام یازده سال پس از قتل ابومسلم به دنیا آمده است!

انتهای پیام

No responses yet

Aug 07 2015

فرزند مهاجرانی: در چارچوب قوانین جمهوری اسلامی کارکردم

نوشته: خُسن آقا در بخش: درگیری جناحی,دزدی‌های رژیم,سیاسی

روز: خبرگزاری فارس، وابسته به سپاه پاسداران، چند روز پیش گزارشی منتشر کرد که در آن یکی از فرزندان عطاءالله مهاجرانی، وزیر سابق ارشاد، متهم به نقش داشتن در ماجرای خرید یک دکل قدیمی در وزارت نفت شده بود. فارس نامی از فرزند مهاجرانی نبرده بود، اما اشارتی مانند فرزند “زینت‌الوزرای اصلاحات” در گزارش،پاسخ محسن مهاجرانی را در پی داشت.

ماجرا از آنجا آغاز ‌شد که افشاگری بیژن نامدار زنگنه درباره دکل نفتی گم‌شده در دوره احمدی نژاد، واکنش راستگرایان را به دنبال آورد و حالا آنها نیز به افشاگری در مورد دوره‌های قبل روی آورده‌اند.

در گزارش این خبرگزاری با اشاره به نقش “شرکت تاسیسات دریایی” و فردی با نام رضا مصطفوی طباطبایی، و ارتباط او با فرزند شاپور بختیار، آمده بود: “ماجرا به همین جا ختم نمی‌شود. علاوه بر مدیران سابق و اسبق تاسیسات دریایی، پای دو مهره کلیدی دیگر نیز به ماجرای دکل گمشده باز شده است: یک آقازاده و یکی از مدیران فعلی وزارت نفت. مدیران وقت شرکت تاسیسات دریایی که خریدار دکل گمشده بوده‌اند مدعی هستند شرکت فروشنده دکل را این ۳ نفر یعنی طباطبایی، «آقازاده زینت‌الوزرای اصلاحات» و مدیر نفتی فعلی به آنها معرفی کرده و واسطه‌گری اولیه این قرارداد را این 3 نفر بر عهده داشته‌اند.”

خبرگزاری فارس با انتشار متنی که ادعا می کرد قرارداد بین فرزند مهاجرانی و شرکت تاسیسات دریایی است، نوشته بود: “مهم‌ترین و سودآورترین بخش این قرارداد مربوط به حق‌الزحمه مشاوره در پروژه‌های دولتی و غیر دولتی در زمینه خرید و فروش نفت خام، فرآورده‌های نفتی و پتروشیمی،فروش انواع کالا، تجهیزات و قطعات است که ۴۰ درصد از سود خالص آن به آقازاده یاد شده می‌رسد.[…] بر اساس این قرارداد ۳۰۰ میلیون تومان به صورت علی‌الحساب و برای شروع خدمات یاد شده از سوی دلال مشهور دکل‌های نفتی به آقازاده یاد شده پرداخت شده است.”

در این گزارش به بند هفتم قرارداد مزبور هم اشاره شده بود که شرایط غیرمترقبه از جمله “جنگ، شورش، سیل، زلزله، آتش‌سوزی، شیوع بیماری‌های مسری، اعتصاب عمومی، تغییر نظام سیاسی، حکومت، دولت و…” را در نظر گرفته بود.

اما پیش از فارس، روزنامه جوان، وابسته به سپاه پاسداران با انتشار گزارشی درباره دکل نفتی گم‌شده، اولین بار پای فرزند مهاجرانی را به این ماجرا کشانده و نوشته بود: “یكی از مدیران ارشد فعلی وزارت نفت كه پیش از تغییر دولت همكاری هایی را با رضا مصطفوی طباطبایی و محمد مهاجرانی فرزند عطاءالله مهاجرانی داشته است، پس از تغییر دولت به سمتی مهم و استراتژیك در وزارت نفت منصوب شد. این مدیر نفتی كه در ماجرای خرید دكل فورچونا از شركت دین تركیه نقش آفرینی كرده و امضای وی در كنار امضای طباطبایی و محمد مهاجرانی دیده می‌شود، رابطه نزدیكی با قمارباز كرسنتی داشته و مشخص نیست حضور وی در این سمت به چه دلیل است.”

پس از آن خبرگزاری نسیم، یکی دیگر از رسانه‌های وابسته به سپاه پاسداران، گفتگویی با مسعود میرکاظمی وزیر اسبق نفت و عضو کمیسیون انرژی مجلس شورای اسلامی منتشر کرد که وی در آن از نقش فرزند مهاجرانی در دلالی نفتی سخن گفته بود.

مسعود میرکاظمی تاکید کرده بود: “در زمان مدیریت آقای زنگنه بر وزارت نفت در دوران اصلاحات که شرکت تاسیسات دریایی هم هنوز واگذار نشده بود، یک فساد بزرگ در ماجرای خریداری یک دکل انجام شده که دانستن جزئیات آن بسیار تامل برانگیز است. در آن زمان که آقای سلطان‌پور مسئولیت شرکت مدیریت تاسیسات دریایی را بر عهده داشتند که امروز هم همه کاره صنعت نفت هستند، یک دکل خریداری شد که اصطلاحا غیر قابل استفاده و آهن پاره بود. دلال این دکل فردی به نام مهاجرانی بوده که فرزند وزیر اسبق ارشاد است و با توجه به غیر قابل استفاده بودن این دکل، دکل مذکور چندین سال در بندر شارجه باقی می ماند و کشور برای نگهداری این دکل ۶ تا ۷ میلیون دلار هم هزینه به اماراتی ها پرداخت کرده است.” او اضافه کرده بود: ” مسئولان شرکت تاسیسات دریایی اخیرا اعلام کردند که ما این دکل را سه تا ۵ میلیون دلار هم قیمت گذاری کردیم ولی هیچ خریداری پیدا نشد، بنابراین مسئولان قوه قضاییه باید ماجرای این دکل را پیگری کنند، زیرا مسئول خریداری آن امروز همه کاره صنعت نفت است.”

این سخنان بالاخره واکنش سید محمد محسن مهاجرانى را برانگیخت. او دیروز با انتشار نامه‌ای خبر داد که از “مفتریان و به طور خاص وزیر نفت دولت پاکدست سابق” شکایت خواهد کرد. به گزارش خبرگزاری ایلنا، در این نامه آمده است: “مدتی است در رسانه‌های کشور، به اشاره یا گاه به تصریح از اینجانب نام می‌برند و مرا متهم به نقش داشتن درسوءاستفاده در معامله دکل نفتی گمشده می‌نمایند. […] این هم راه و رسم ویژه کشور ماست که اتهامی بدون این که در دادگاهی بررسی و یا حکمی صادر شده باشد، در معرض افکار عمومی قرار می‌گیرد، رسانه‌ای می‌شود، فرد و یا بستگان او در رسانه‌ها با انواع انگ‌ها و اتهامات رنگ و وارنگ مواجه می‌شوند و مجالی برای دفاع باقی نمی‌ماند.”

در ادامه این نامه آمده : “اینجانب سید محمدمحسن مهاجرانی اعلام می‌کنم که کلیه فعالیت‌های اقتصادی من در چارچوب قوانین تجاری جمهوری اسلامی ایران بوده است. اینجانب تمامی اتهامات مطرح شده در رسانه‌ها پیرامون هرگونه نقش مستقیم یا غیرمستقیم در دکل گم شده را تکذیب می‌کنم.”

اکنون چند هفته‌ای است که نام عطاءالله مهاجرانی و فرزندان او در صدر اخبار اقتصادی ایران نشسته است. چندی پیش با انتشار اسناد محرمانه دولت عربستان در سایت افشاگر ویکی‌لیکس، مشخص شد که مهاجرانی برای ادامه تحصیل فرزندش، علی مهاجرانی، بین سال‌های ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۵ مبالغی از عربستان سعودی دریافت کرده است. او پس از انتشار این اسناد، به بی‌بی‌سی فارسی گفته بود که “در زمان مناسب در مورد آنچه ویکی‌لیکس منتشر کرده پاسخ می‌دهد.” چند روز بعد، جمیله کدیور، همسر عطاءالله مهاجرانی طی نوشته‌ای ادعا کرد که حملات به مهاجرانی از جانب “طرفداران و جیره بگیران رسمی و غیر رسمی اسراییل” انجام شده است. او معتقد بود: “طبیعی است که پاسخ مستدل و نقد کارشناسانه مهاجرانی به مصاحبه نتانیاهو و سیاست‌های تجاوزطلبانه اسراییل در بی‌بی‌سی هزینه‌های خاص خود را دارد.”

جمیله کدیور، درباره این بورسیه هم گفته بود: “کسانی که چند کلاس درس اکابر خوانده باشند می‌دانند که بورسیه شدن یک جوان که همواره در تمام مقاطع تحصیلی نمرات ممتاز داشته برای تحصیلات دکترا امری بسیار متداول و معمول است و نیازی به درخواست پدر ندارد و بورسیه شدن بخودی خود نشانه هیچ چیز نیست.” گفتنی است که مهاجرانی خود در اینباره سکوت کرده و تاکنون “زمان مناسب” برای پاسخ‌گویی را پیدا نکرده است.

No responses yet

Aug 04 2015

فالس‌نیوز: کشف نوار آموزش زبان فارسی مهاجرانی

نوشته: خُسن آقا در بخش: سیاسی,طنز

خودنویس: به گزارش فالس‌نیوز، نوار کلاس درس مهاجرانی برای فرزندش محمد محسن در آرشیو مجلس کشف شد. در این نوار، معلوم می‌شود که مهاجرانی پیش از فرستادن پسرش به مدرسه، به او خواندن و نوشتن آموخته است.

پس از انتقال آرشیو نوارهای مجلس اول به ساختمان بهارستان، یک نوار سونی ۶۰ دقیقه‌ای با صدای عطا مهاجرانی، نماینده شیراز در مجلس اول کشف شد. به گزارش روابط حمومی مجلس شورای اسلامی، بخشی از این نوار به خاطر تاب خوردن قابل شنیدن نیست اما ۱۰ دقیقه اول آن پیاده شده است.

به گفته مدیر مرکز آرشیو مجلس، آقای مهاجرانی به پسرش فارسی درس می‌داده و به او املا می‌گفته است. فالس‌نیوز موفق شد بخشی از متن این نوار را به‌دست آورد:

مهاجرانی:
– مصدق سر کار بود. عزیز بابا، مصدق رو با “ص” می‌نویسند نه با “س”.
– مصدق سر کار بود…چون نفت و دکل نفتی را به جیب نزد.
– محمد محسن، دست توی دماغت نکن…به من گوش بده که شیر خر خوردم…
– محمد محسن جان بابا، بنویس… بابا نان داد. نان توی نفت است. کار کردن زیادی، خیلی سخت است…(عزیز بابا، سخت با سین است نه با ص…آفرین.
– از اول بنویس، نان توی نفت است. کار کردن زیادی خیلی سخت است، هر سوال دلالی داری از مهدی بپرس…مهدی دکل دارد. مهدی پسر اکبر آقا است. محمد حسن دکل ندارد. محمد حسن پسر عطا است. (محمد حسن جان من، عطا را با “ع”‌ می‌نویسند نه با “خ”! خطا درست نیست!)
– بنویس…بچه حلال‌زاده به دایی‌اش می‌رود…خدا نکنه تو مثل دایی محسن بشی…نه! اینو ننویس بابا جان!!
– به “شب جمعه” نگو دعای کمیل دارم! به دعای کمیل بگو شب جمعه دارم!

در اینجای نوار، محمد محسن مهاجرانی، ۵ ساله متولد شیراز شروع به حرف زدن می‌کند:

– بابایی، من تساهل دارم! هندونه خوردم، تساهلم گرفته! مامانی می‌گه آلو زرد هم تساهل میاره!
– بابایی، من دکل می‌خوام! اگر به مهدی‌ِ اکبر آقا اینا نگی واسه من دکل بیاره، به مامان عفت مهدی می‌گم قورتت بده!
– بابا من اگه پولدار شم و دکل بزنم، واسه پسر پادشاه عربستان بولسیه (بورسیه) جور می‌کنم!
…

متاسفانه بقیه‌ی ای مکالمه به دلیل پیچ خوردن نوار خراب شده است.

No responses yet

Aug 04 2015

تساهل و تسامح دکلی به شیوه‌ی فرزند مهاجرانی

نوشته: خُسن آقا در بخش: درگیری جناحی,دزدی‌های رژیم,سیاسی

خودنویس: سال گذشته بود که زمزمه‌هایی مبنی بر عدم وجود یک دکل نفتی که در سال ۱۳۹۰ به قیمت ۷۸ میلیون دلار از ترکیه خریداری شده بود، شنیده شد و به رسانه‌ها راه یافت.

از روز دوم تیرماه سال جاری که بیژن نامدار زنگنه، وزیر نفت دولت روحانی در پاسخ به یک خبرنگار، این ماجرا را تایید کرد توجه مردم و رسانه‌ها به ماجرای «دکل نفتی گم شده» جلب شد. در ابتدا یک جناح از حاکمیت شروع به انتقاد از جناح احمدی‌نژاد کردند و پس از آن که زمزمه‌های دخالت چهره‌های نزدیک به جناح اصلاح‌طلب شنیده شد، رسانه‌های وابسته به جناح اخیر ترجیح دادند سکوت اختیار کنند.

روز دوشنبه، دوازدهم مرداد، خبرگزاری فارس، نزدیک به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، اسنادی را منتشر کرد که بنا بر ادعای این خبرگزاری، حکایت از دلالی یکی از مدیران وزارت نفت و فرزند عطاءالله مهاجرانی، وزیر ارشاد دولت خاتمی دارد.

بنا بر این سند منتشر شده که تاریخ پنجم مردادماه ۱۳۹۰ را ذیل خود دارد اما به عمد روی اسامی را تیره کرده‌اند، فردی به نام رضا مصطفوی طباطبایی که نام وی در جریان قرارداد بحث‌برانگیز کرسنت نیز به چشم می‌خورد، متعهد شده تا به عنوان حق‌الزحمه مشاوره در پروژه‌های دولتی و غیر دولتی در زمینه خرید و فروش نفت خام، فرآورده‌های نفتی و پتروشیمی، فروش انواع کالا، تجهیزات و قطعات ۴۰ درصد از سود خالص آن را به سید محمد محسن مهاجرانی، فرزند عطاءالله مهاجرانی پرداخت کند.

همچنین برای اخذ تسهیلات و کلیه خدمات بانکی اعم از وام‌های کوتاه مدت، بلند مدت، سرمایه در گردش، گشایش اعتبار، سپردن وثیقه و امثال آن ۳ درصد از کل وام و اعتبار اخذ شده را به این «آقازاده» بپردازد.

بر اساس سند منتشر شده، به‌واسطه‌ی این قرارداد ۳۰۰ میلیون تومان به صورت علی‌الحساب و تنها برای شروع کار از سوی دلال به فرزند مهاجرانی پرداخت شد.

بر پایه‌ی این قرارداد، اگر طباطبایی قصد داشته باشد به صورت موازی با مهاجرانی هر کدام از موارد مندرج در قرارداد و ملحقات آن را جلو ببرد، تنها در صورت مجوز کتبی از سوی وی مانع حقوق وی خواهد بود و در غیر این صورت مهاجرانی حتی اگر نقشی در قراردادها نداشته باشد، از منافع آنها به همان میزان ذکر شده در قرارداد بهره خواهد برد و بدین ترتیب با رانت ویژه و کانال‌های حکومتی که در اختیار دارد، یک درآمد انحصاری و بی‌رقیب را برای خود خواهد ساخت.

گفته می‌شود با شروع حمله رسانه‌های اصلاح‌طلب به دولت احمدی‌نژاد در مورد دکل گم‌شده، چهره‌های مطرح سیاسی نزدیک به اصلاح‌طلبان و جریان هاشمی رفسنجانی که از جزییات فساد مالی خبر داشتند، به سرعت کارمندان رسانه‌ای وابسته به خود را از جریان آگاه و به سکوت دعوت کردند؛ اقدامی که برای آن‌ها دیرهنگام بود.

یک منبع خبری به خودنویس گفت که تیم رسانه‌ای وابسته به سپاه پاسداران، «پوست خربزه‌ای» زیر پای رسانه‌های اصلاح‌طلب گذاشته و به دست آنان، ابتدا مساله گم‌شدن دکل را در سطحی گسترده مطرح کرده و سپس اسناد دخالت اصلاح‌طلبان در این مساله را منتشر کرده است.

نام عطاءالله مهاجرانی در جریان انتشار سند ویکی‌لیکس مبنی بر بورسیه عربستان برای تحصیل فرزندش به صورت گسترده به رسانه‌ها راه یافت. همسر وی وعده داده بود که بعد از ماه رمضان به این اخبار واکنش نشان دهد. وعده‌ای که هنوز عملی نشده است.

No responses yet

Jun 21 2015

سند ویکی‌لیکس مبنی بر تقاضای مهاجرانی از عربستان برای بورس تحصیلی فرزندش در انگلستان

نوشته: خُسن آقا در بخش: دزدی‌های رژیم,سیاسی

انقلاب اسلامی: همانطور که در خبری قبلی آمد ویکی‌لیکس روز جمعه، ۲۹ خرداد، اعلام کرد که بیش از ۵۰۰ هزار سند دیپلماتیک عربستان سعودی را بر روی اینترنت منتشر خواهد کرد.اطلاعیه این وبسایت عنوان می‌کند که اسناد یادشده شامل تماس‌های محرمانه وزارت خارجه عربستان سعودی با سفارتخانه‌های مختلف در اقصی نقاط جهان است و گزارش‌های «فوق محرمانه» نهادهای دولتی عربستان سعودی از جمله وزارت کشور و سازمان‌های اطلاعاتی آن.

در بین اسناد منتشره سندی مربوط به عطا الله مهاجرانی می باشد. طبق این سند مهاجرانی از عربستان تقضای کمک مالی برای تحصیل فرزندش در انگلستان کرده است. متن ترجمه سند در زیر است.

دولت عربستان سعودی

وزارت امور مالی ریاض

موضوع: صدور چک مرتبه اول، برای بورسیه تحصیلی پسر وزیر سابق فرهنگ ایران

حضرت والا وزیر خارجه پادشاهی

سلام علیکم و رحمت الله و برکاته

با توجه به دستور حضرتعالی به شماره ۵۳۶۸۴ و تاریخ ۱۴۳۲/۱۱/۱۳ هجری قمری (۱۱ اکتبر ۲۰۱۱ میلادی)، مبنی بر موافقت با درخواست دکتر عطا مهاجرانی (وزیر فرهنگ سابق ایران) به ارائه بورسی تحصیلی برای پسرش (علی) جهت ادامه تحصیل در مقطع دکترا در بریتانیا از طریق هدیه مالی توسط سفارت مملکت سعودی در لندن برای پرداخت هزینه‌های تحصیل او،

و با توجه به تلگرام جناب آقای معاون وزرات خارجه در امور اقتصادی و فرهنگی به شماره ۱۱/۲/۲۱/۳۱۹۵۲ و تاریخ ۱۴۳۳/۱/۲۶ هجری قمری و همراه با نامه‌های ارائه‌شده توسط نام‌برده از دانشگاهی که در آن تحصیل خواهد کرد، متضمن بر اینکه دانشگاه محل تحصیل، دانشگاه “وُرِک” (WARWICK) در شهر کاونتری بریتانیا است و این‌که مبلغ هزینه‌های تحصیل وی ۱۲۱۱۵ پوند برای یک سال تحصیلی است که چهار سال تحصیلی ادامه خواهد داشت (از سال ۲۰۱۱-۲۰۱۵) به علاوه مبلغ ۴۲۵۶ پوند برای پوشش هزینه‌های اسکان در هر سال تحصیلی که در مجموع مبلغ ۶۵۴۸۴ پوند می‌شود و از این مبلغ، هزینه سال اول تحصیل پرداخت می‌شود.

به ضمیمه چک به شماره ۳۰۵۱۱۲ و تاریخ ۲۳/۱/۲۰۱۲ میلادی به رقم ۱۶۳۷۱ پوند که طبق دستور سفارت دولت عربستان در لندن صادر شده و شامل مبلغ دفعه اول پرداخت به نام‌برده است تقدیم می‌شود. این چک در وجه سفارت صادر شده که با ارائه گواهی‌های پرداخت و هزینه‌کرد، قابل وصول خواهد بود.

No responses yet

Jun 21 2015

انتشار سند ویکی‌لیکس مبنی بر بورس تحصیلی فرزند مهاجرانی توسط وزارت خارجه عربستان

نوشته: خُسن آقا در بخش: دزدی‌های رژیم,سیاسی

تقاطع: وب‌سایت افشاگر “ویکی‌لیکس”، روز جمعه (۱۹ ژوئن-۲۹ خرداد) حدود ۶۰ هزار سند مرتبط با سفارت‌خانه‌های عربستان سعودی در کشورهای مختلف را منتشر کرد که یکی از این اسناد به پرداخت یک بورس تحصیلی به ارزش ۶۵ هزار پوند از سوی سفارت عربستان در بریتانیا به فرزند عطاءالله مهاجرانی وزیر اسبق فرهنگ و ارشاد اسلامی در دولت محمد خاتمی اختصاص دارد.

در این سند که به فوریه ۲۰۱۲ (بهمن ۱۳۹۰) برمی‌گردد، وزارت مالیه عربستان به سعودالفیصل وزیر خارجه وقت این کشور اطلاع داده است که دستور وی مبنی بر موافقت با درخواست بورس تحصیلی علی مهاجرانی در دانشگاه “وُرِک” (Warwick) به اجرا درآمده و چک سال اول این بورس چهارساله به مبلغ ۱۶۳۷۱ پوند در وجه سفارت عربستان صادر شده تا به فرزند عطاءالله مهاجرانی پرداخت شود.

در این نامه، پرداخت این بورس به عنوان “هدیه” توصیف شده است.

گفتنی است عطاءالله مهاجرانی در فاصله‌ی سال‌های ۱۳۷۶ تا ۱۳۷۹، وزیر ارشاد در دولت اول خاتمی بود. او در نزدیک به یک دهه‌ی گذشت در لندن اقامت دارد و به عنوان تحلیل‌گر در برنامه‌های شبکه‌ی تلویزیونی بی.بی.سی فارسی شرکت می‌کند.

متن کامل ترجمه‌ی سند ویکی‌لیکس به نقل از وب‌سایت “الف” به شرح زیر است:

دولت عربستان سعودی

وزارت امور مالی ریاض

موضوع: صدور چک مرتبه اول، برای بورسیه تحصیلی پسر وزیر سابق فرهنگ ایران

حضرت والا وزیر خارجه پادشاهی

سلام علیکم و رحمت الله و برکاته

با توجه به دستور حضرتعالی به شماره ۵۳۶۸۴ و تاریخ ۱۴۳۲/۱۱/۱۳ هجری قمری (۱۱ اکتبر ۲۰۱۱ میلادی)، مبنی بر موافقت با درخواست دکتر عطا مهاجرانی (وزیر فرهنگ سابق ایران) به ارائه بورسی تحصیلی برای پسرش (علی) جهت ادامه تحصیل در مقطع دکترا در بریتانیا از طریق هدیه مالی توسط سفارت مملکت سعودی در لندن برای پرداخت هزینه‌های تحصیل او،

و با توجه به تلگرام جناب آقای معاون وزرات خارجه در امور اقتصادی و فرهنگی به شماره ۱۱/۲/۲۱/۳۱۹۵۲ و تاریخ ۱۴۳۳/۱/۲۶ هجری قمری و همراه با نامه‌های ارائه‌شده توسط نام‌برده از دانشگاهی که در آن تحصیل خواهد کرد، متضمن بر اینکه دانشگاه محل تحصیل، دانشگاه “وُرِک” (WARWICK) در شهر کاونتری بریتانیا است و این‌که مبلغ هزینه‌های تحصیل وی ۱۲۱۱۵ پوند برای یک سال تحصیلی است که چهار سال تحصیلی ادامه خواهد داشت (از سال ۲۰۱۱-۲۰۱۵) به علاوه مبلغ ۴۲۵۶ پوند برای پوشش هزینه‌های اسکان در هر سال تحصیلی که در مجموع مبلغ ۶۵۴۸۴ پوند می‌شود و از این مبلغ، هزینه سال اول تحصیل پرداخت می‌شود.

به ضمیمه چک به شماره ۳۰۵۱۱۲ و تاریخ ۲۳/۱/۲۰۱۲ میلادی به رقم ۱۶۳۷۱ پوند که طبق دستور سفارت دولت عربستان در لندن صادر شده و شامل مبلغ دفعه اول پرداخت به نام‌برده است تقدیم می‌شود. این چک در وجه سفارت صادر شده که با ارائه گواهی‌های پرداخت و هزینه‌کرد، قابل وصول خواهد بود.

No responses yet

Apr 05 2013

حیواناتی که بر ما حکومت کرده‌اند(۱۱): خروس مهاجران

نوشته: خُسن آقا در بخش: سیاسی,طنز

خودنویس: آن واعظ غیر متعظ، آن پست و مقام را متخذ، آن نوشنده شیر خر، آن نیوشنده فتاوی رهبر، آن طرفدار نان خامه‌ای، آن وزیر ارشاد ما قبل مسجد جامعی، آن موافق تعدد زوجین، آن بالغ نظر علوم کونین، آن خواننده مجله «کیان»، کشته مرده ران و سینه «ماکیان»، آن نماینده مجلس به وقت جوانی، منقلب از آثار شیخ دوانی، آن عاشق فلسفه تیمور گورکانی، زننده زیراب احمد بورقانی، نامش عطا بود و کارهایش خطا بود و قورت دهنده عصا بود…

چون از تخم بیرون آمد، عصا قورت داده بود و نامش در ابتدا «عصا» گذاشتند، اما بی‌سوادی مامور ثبت احوال سبب شد که عصا را «عطا» بنویسند.

گویند در روز ۲ مرداد به دنیا آمد و چون حشرالاسود بود، جوجه سالم در مرغ‌دانی باقی نگذاشت و آن زمان، «جنبش ۲ مرداد» آغاز کرد.

در ایام ججاوت (جوجه‌ای)، پای منبر آخوند ده نشست و نان  در وعظ غیر متعظ دید و به هنگام چوپانی، گوسپندان را پند می‌داد و بچه‌های کوچک ده را قند می‌داد.

روزی خواهرش دچار سیاه‌سرفه شد و حکیم‌باشی ده، حکم به خوراندن شیر خر به طفل معصوم داد، پس عطا راهی ده مجاور شد و تا کره خری دید، از هوشیاری فهمید که کره خر، مادر دارد و ماده خر، شیر! کاسه‌ای شیر خر دوشید و کاسه‌ای شیر بز ابتیاع کرد…در راه ده مهاجران، کاسه شیر خر خورد و به خواهر بیمارش شیر بز نوشاند…خواهرش مرحوم شد اما از آن وقت، صفات بزرگی در عطا هویدا شد که تنها خودش کشفش فرمود تا روزی که یک فال‌گیر به روستای مهاجران آمد و کف دست چپ عطا را دید وقتی تازه نوجوان شده بود…مژده داد که عطا وزیر خواهد شد چون در جوانی شیر خر خورده و مژده داد که معجزتی رخ خواهد داد که برق از ماتحت آسمان خواهد پراند!*

پس همه الاغ‌های نواحی اطراف (البته الاغ‌های ماده) برای شیردهی به عطا بسیج شدند و اینچنین بود که نخستین «بسیج مستضعفین» شکل گرفت.

در دبیرستان بود که برای نجات دین حق، به حجتیه پیوست و اعتقادات ضد بهاییت در او پدیدار شد.

از قدرت تدین، موذن شد ولی کرامت او در این بود که ابتدا نماز می خواندی بعدا اذان به جا می‌اوردی!

بعدالدیپلم به نصف جهان رفت و تاریخ خواند تا به جعل ایام ماضی و مستقبل مشغول شود! در آن دوران، خروس مهاجران، چون منارجنبان، جنبان‌ بود و عاشق اشعار بند تنبان بود و دائما به لنجان بود.

برای اخذ مدرک «ماتحت دکترا» به شیراز رفت و با انقلابیون هم‌نشین شد.

نقل است که نوچه‌هایش را «فالانژ» می خواندند که پس از انقلاب دگراندیشان را اندکی مورد نوازش قرار می‌دادند و مخالفان را چوب‌کاری می‌کردند. در آن ایام، آیت‌الله دستغیب که از سستی شیرازیان خشم‌ناک بود، خروس تازه بالغ مهاجران را کاندیدا کرد از برای مجلس، پس  جوانک اراکی را با حمایت بچه‌ مسلمان‌های دانشگاه و فالانژها و امت بی‌خیال به مجلس فرستاد…

روزی، محسن کدیور، از یاران انقلابی را فحش خواهر داد، ولی چون مستجاب الدعوه بود، خواهر کدیور، همسرش شد!** اینجا بود که پدر محسن که خیال کرد دامادش خلوص نیست دارد، فهمید که عطا، خروس نیت دارد!

دید که پیران مجلس آدمش نمی‌شمرند، پس پاچه گرفتن آغاز کرد و مهرش به دل خوک رفسنجان که رئیس مجلس بود افتاد.

چون خون حجتیه در رگ‌هایش جاری بود، از اعدام و حبس و زحمت بهاییان شیراز لذت برد و آنان را شهروند درجه ۲ شمرد و در مقابل ظلم حاکم شرع، خاموش ماند و این خاموشی به وقت قوقولی قوقو و قوقولی قوقو به وقت خاموشی از کرامات او بود.

اهل تاریخ بود، پس تاریخ بیهقی خواند و عاشق بوسهل زوزنی شد! از این رو بود که همه یاران دوران جوانی را دچار سرنوشت چنان که افتد و ندانی کرد از بس که مورد اعتماد بود.

پس تا هر منقد و مخالف نظام را دستگیر می‌کردند، رعشه‌ای وجودش را فرا می‌گرفت و مقاله‌ای می‌نوشت و آرزوی مرگ او می‌کرد. چون قطب زاده را حبس کردند، قوقولی قوقویی کرد بی وقت و از حاکم شروع، اعدام قطب‌زاده را طلب فرمود!

چون مهرش از دل مردم شیراز افتاد و از وکالت امت اهل دل بیافتاد، حکیمی، حکم به پاک بودنش داد، پس به پاکستان شد!

سالی به پاکستان در امور فرهنگی بود که روح اقبال لاهوری دچار تساهل شد ولی هزاران داروی ضد اسهال درد روح اقبال را رافع نشد، پس از پاکستان اخراجش کردند. شیخ رفسنجان او را با «وازلین» اضافه به دولت موسوی سپوخت و موسوی از دستش لب دوخت و هر چه آدم عاقل بود از معاونت حقوقی و پارلمانی نخست وزیری، گروخت(گریخت به شیرازی!)!

چون معاونت نخست وزیری را کوچک دید، به «خمینی»مالی پرداخت و «توطئه آیات شیطانی» کشف فرمود و لاشخور خمین را قبل الفوت، شادمان فرمود.

بعد الارتحال، به عشق و حال الهی مشغول بود که خوک رفسنجان احضارش کرد و به مقام معاونت حقوقی و «پارلمالی» رئیس جمهوری رسید.

گویند در آن زمان، جلسات بی‌شمار با سعید امامی داشت و الباقی‌اش را از دیگر حاضران جسات بپرسید! به ما چه!

چون غروب موقت سیادت خوک رفسنجان در دوران سازندگی فرا رسید، گفت که هاشمی حیف است سه دوره رئیس جمهوری نباشد! و از این رو او را طرفدار دموکراسی خواندند!

بعد از دوم خرداد، خاتمی که می‌خواست یکی از یاران خویش را وزیر کند،، به فتوای مقام معظم، مهاجرانی وزیر شد و این دوم بار بود که عطا به دولت فرو شد.

پس صندلی «معادی‌خواه» برایش آوردند و دوران لاسندگی (اصلاحات) آغاز کرد.

در آن ایام، آزادمردی از اهالی فراهان معاون مطبوعاتی‌اش شد که مرغ رسانه‌ها از قفس آزاد کرد، همه پر پریدن داشتند، جز خروس که زمین‌گیر بود و آرام آرام فضا بر احمد بورقانی فراهانی تنگ کرد تا مستعفی‌اش کند…

احمد بورقانی فراهانی اما آزاده بود و خدمت سلطان وزارت فرهنگ نکردی و نان به کار بازو خوردی…

در سنه ۷۷ به نماز جمعه رفت اما سگ درگاه ولایت، سردار نقدی دستور خطا گرفت و به جای یکی دیگر پاچه‌اش گرفت و دل‌های مقام رهبری و اکبر هاشمی به درد آمد.

در آن ایام چون روزنامه‌ای می‌بستند، همانند بوسهل زوزنی، شکر خدا می‌گفت و در فراوان می‌سفت…اما اگر مالک روزنامه اهل کیش بود و کارگزارانی، زیراب سردبیرش می‌زد از برای رضای دل رهبری. پس چون احمد زیدآبادی سردبیر روزنامه آزاد شد، زیرابش خورد…چگونه؟ ما که نفهمیدیم!

نقل است از علیرضای تابش که وزیر دولت لاسندگی، گزارش هفتگی به خاتمی نمی‌داد و مستقیم برای رهبری می‌برد و جیب اخوی بزرگ‌تر رهبری، سید محمد اوقاف دوست را پر می‌کرد، اما به ظاهر، خود را مخالف مقام ولایت جا می‌زد و همه آزاده‌اش می‌پنداشتند جز آنان‌که او را می‌شناختند.

گویند قبل از جلسه استیضاح می‌دانست که وزیر خواهد ماند، اما امتی سر کار رفتند و شب و روز برایش دعا کردند تا ماندگار باشد.

نقل است که در کابینه خاتمی، خروس اعظم بود و بقیه مهندس کشاورزی!

وقتی قاریقاتوریست شیرازی، تمساح یزدی  کشید، طلاب قم فریاد برآوردند و طلب برکناری عطا کردند…

چون دودوزه بازی حضرتش هم خاتمی و هم رهبری را دچار تساهل کرد، نهایت‌الامر استعفا کرد و از کابینه بیرون شد، اما موش اردکان او را به گفتگوی تمدن‌ها گمارد.

در آن ایام بود که بانوی خانه، فهمید که عطا، دست از پا خطا کرده و زنی دیگر را به عقد خود در آورده…

قصه که به یومیه‌های تهران رسید، کاشف به عمل آمد که حضرت خروس، بی اذن جمیله خاتون، بر سر سفره عقد بانویی دگر نشسته و آره و اینا…

کاشف به عمل آمد که دکتر برای سفت شدن تساهلش «ویاگرا» تجویز فرموده اما بخش دیگری دچار سختی شده و کار دستش داده است و اینچنین بود که عضو جناح چپ، «راست» شد!

اما همسر دوم مهریه خود طلب کرد و خروس مهاجران، عطایش را به لقایش بخشید، ولی این بار مرتضوی پاچه‌اش گرفت و ول نکرد! پس عکس مراسم عقد مهاجرانی به روزنامه شرق فرستاد تا چاپ کنند، اما عطریان‌فر که آبروی مسلمین برایش بسیار مهم بود، التماس کرد دادستان را تا حضرت عزرائیل مطبوعات از سر انتشار عکس بگذرد.

گویند محسن کدیور وجود همسر دوم را تکذیب کرد و قسم حضرت عباس خواند، اما عیال جدید گفت دم خروس را باور کنیم یا قسم حضرت عباس را! محسن کدیور چون عکس بانوی دوم دید، دچار تحولی عظیم شد اما در باره تعدد زوجین فتوا نداد، فقط سال‌ها بعد گفت که جوانان و خروسکان چون حال‌شان خراب شود، بهتر است صیغه کنند که «استمنا» فعلی نابجا است!

عالمان در جراید آورده‌اند که خروس مهاجران، از بس که ماهنامه کیان می‌خواند، عشقش به ماکیان زیاد شد و و چون جمیله خاتون دل‌نگران  پیدا شدن عکس‌های مراسم عقد با مرغانی دیگر شد، با مهاجرانی به انگلستان مهاجرت فرمود.

عاقلان ولایت گویند که ماجرای مرغ‌بازی خروس مهاجران و جلسات نزدیک سد لتیان را رهبری از قدیم می‌دانست، اما چون عطا، به خطا جامه وزارت را حقیر دید و هوس ریاست جمهوری کرد، مقام عظما، مرتضوی را سراغش فرستاد …

در ولایت ملکه عالم، یاران «آقا خان» دید و مورد توجه بی‌پایان دوستان «سلطان عربستان» بود! (على عهدة راوي!!!)

در ایام جنبش سبز، با گروهی از کیانیان، اتاق فکر تشکیل داد، اما قاریقاتوریست تمساح‌کش گیر دادن آغاز کرد و اتاق فکر جنبش سبز به آب …زید که شاعرمی‌فرماید:

اتاق تعریفی …وزو*** در اومد!

کلاغان لندنی روایت کنند که چون مهدی، خوک‌زاده رفسنجان به ولایت لندن و آکسفورد آمد، اتاق فکر دیگری بنا شد با حضور یارانی از «بی‌بی‌سکینه» و «جمهوری‌خواهان» و غیره…

با جملیه خاتون در جرس می‌نوشت و «الاغ تروا» به خورد خلق خدا می‌داد…

روزی از خوک‌دانی خیابان یاسر ندا آمد که ای عطا! معظم از دستت دلخور است! پس عطای جرس را به لقایش بخشید و بر سر در مرغ‌دانی به خط خوش نوشت:

ای جرس، عرصه سی‌مرغ، نه جولان‌گه توست!****

گویند تقریرها و تحریرهای شیخ مسعود بهنود از پایین به بالا می‌خواند و از چپ به راست! نقل است که هر شب، پیش از خواب، کتاب این سه زن بهنود را می‌خواند و شیخ مسعود از بزرگواری، کتاب «این سه مرغ» را به افتخار مهاجرانی نوشت تا شب‌ها بهتر خوابش ببرد!

از اهالی بی‌بی‌سکینه، صادق صبا را دوست می‌داشت که اهل دل بود و دم کننده چای با هل بود و کارش ول بود… در مهمان‌خانه صبا (بی‌بی‌سکینه) دائما قوقولی قوقو می‌فرمود و نقل است که انگریزیان را محرم می‌دانست! گویند شعر «ای صبا نکهتی از مرغ فلانی به من آر» را مهاجرانی سروده!

گفت: ما رایت الا جمیله!

گفت: لباس رهبر معظم از لکه‌های اقتصادی خالی است و حضرتش پاک پاک است.

گفت: اسرائیل بد است، نئوکان‌ها بدتر، پس یاری گرفتن از واشینگتن اینستیتوت که هم نئوکان است و هم طرفدار اسرائیل، کاملا حلال است!

گفت: دوبرادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگری به زور بازو نان خوردی…عجب دومی خری بوده‌ها!

گفت: من هم بودم روزنامه طوس را توقیف می‌کردم!

گفت: پاک‌تر از خوک رفسنجان خدایش نافرید!

روزی، مرغی از مرغ‌های لندنی که عاشق کمالاتش شده بود، قدقد کرد که: ای عطا، از سر ببوسمت یا پا؟ عطا جواب داد: خیر الامور اوسطها! و این از نشانه‌های میان‌داری او بود!

….

* مهاجرانی این داستان را در مراسم گل آقا، در تابستان ۷۵ تعریف کرد

** نتیجه اخلاقی اینکه به هیچکس نگویید [خ…] را […]!
*** فردی که شکمش حروف صدادار را قرائت می‌کند!

*** در نسخه بمبئی آورده‌اند که مهاجرانی آینه‌ای داشت که درآن، خود را چون پرنده افسانه‌ای، «سی‌مرغ» می‌دید

No responses yet

  • Recent Posts

    • زیر ذره‌بین رسانه‌ها: «چراغ سبزی که اسرائیل برای اقدام علیه ایران منتظرش بود»
    • درباره تصویر معترضی که مقابل یگان ویژه وسط خیابان نشسته‌ بود، چه می‌دانیم؟
    • سومین روز اعتراضات در ایران؛ تجمع در دانشگاه‌ها، گاز اشک‌آور در کرمانشاه
    • تجمع‌های اعتراضی در اعتراض به افزایش قیمت‌ها برای دومین روز در تهران ادامه یافت
    • دنیای خیالی آخون‌ها!!
  • Recent Comments

    No comments to show.

Free WordPress Theme | Web Hosting Geeksاخبار Copyright © 2026 All Rights Reserved .