اخبار

  • صحفه نخست
  • Sample Page
  • خُسن آقا

Tag Archive 'جنایات رژیم'

Jul 04 2019

روایتی نو از تاریک‌خانه سازمان اطلاعات سپاه

نوشته: خُسن آقا در بخش: امنیتی,جنایات رژیم,حقوق بشر,سپاه,سیاسی

ایران وایر: گلپور نویسنده‌ای نزدیک به جریان‌های امنیتی محافظه‌کاران محسوب می‌شد. او از همکاران سایت «عماریون»، منتسب به «حزب‌الله» بود
گلپور به نام «مهدی طائب»، فرمانده قرارگاه «عمار»، دیگر برادر حسین طائب اشاره می‎کند و می‌گوید مهدی شوهر دختر «غلامحسین حقانی» است.
بخش مهمی از این فایل‌های صوتی، مربوط به «حسین طائب»، رییس سازمان اطلاعات سپاه و طرح برخی مسایل درباره زندگی شخصی و تشکیلاتی این روحانی مرموز است.
«رضا گلپور» با انتشار شش فایل صوتی از زندان «اوین»، هویت بخشی از نیرو‌های سازمان اطلاعات سپاه پاسداران و فساد در سپاه و قوه قضاییه را فاش و به تشریح شکنجه خود در زندان پرداخته است.

گلپور نویسنده‌ای نزدیک به جریان‌های امنیتی محافظه‌کاران محسوب می‌شد. او از همکاران سایت «عماریون»، منتسب به «حزب‌الله» بود و در کتاب جنجالی خود به نام  «شنود اشباح»، اتهامات سنگینی مثل «جاسوسی» را متوجه اصلاح‌طلبان کرده است. اما سال ۱۳۹۵ یک باره خبر بازداشت او منتشر و به «همکاری با دول متخاصم»، «اقدام علیه امنیت ملی»، «توهین به رهبری» و «نگه‎داری فشنگ جنگی» متهم و به بیش از ۲۸ سال حبس قطعی محکوم شد.

فایل‌های صوتی گلپور چند روز پیش از سوی «شهرزاد میرقلی‌خان »، بازرس سابق صداوسیما در دوران ریاست «محمد سرافراز» منتشر شده است. او در این فایل‌های صوتی، «ابراهیم رئیسی»، ریيس قوه قضاییه را خطاب قرار داده و با نام بردن از برخی افراد، مقام‌ها و نهاد‌ها، گفته است آن‎ها به فساد مالی و اخلاقی آلوده شده‌‌اند و باید با آن‌ها برخورد شود.

این شش فایل صوتی، حدود ۱۷۰ دقیقه‎اند که مهم‎ترین مطالب مطرح شده در آن‎ها مربوط به سازمان اطلاعات سپاه، فساد در قوه قضاییه و شرح شکنجه‌های رضا گلپور است.

ادعاهای تازه درباره سازمان اطلاعات سپاه

بخش مهمی از این فایل‌های صوتی، مربوط به «حسین طائب»، رییس سازمان اطلاعات سپاه و طرح برخی مسایل درباره زندگی شخصی و تشکیلاتی این روحانی مرموز است.

گلپور به صراحت طائب را متهم به فساد مالی و اخلاقی کرده است و پرسش‌هایی درباره  وضعیت و شرایط خانوادگی او مطرح می‌کند.

او می‌گوید حسین طائب نام یکی از برادر‌های کشته شده‌اش به نام «حسین» را برای خودش انتخاب کرده و نام فامیلی خود را از «تائب» به «طائب» تغییر داده که معلوم نیست چرا چنین کاری کرده است.

گلپور گفته طائب نام مستعار «میثم» را برای خود انتخاب کرده و اخیرا هم نام مستعار «روحانی» را برای خود برگزیده است.

این نویسنده هم‌چنین از فردی به نام «رسول طائب» به عنوان برادر بزرگ‌تر حسین سخن به میان آورده و از نقش رسول در ساخت و ساز‌های صداوسیما پرسیده و گفته است چرا پس از آن که این فعالیت‌ها از سوی محمد سرافراز، رییس وقت سازمان صداوسیما متوقف شد، رسول در بیمارستان بستری شد؟

گلپور هم‎چنین به نام «مهدی طائب»، فرمانده قرارگاه «عمار»، دیگر برادر حسین طائب اشاره می‎کند و می‌گوید مهدی شوهر دختر «غلامحسین حقانی» است.

غلامحسین حقانی، روحانی و سیاست‎مدار ایرانی و نماینده نخستین دوره مجلس شورای اسلامی بود که در انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی در سال ۱۳۶۰ کشته شد.

حقانی چهار دختر داشت که همسر دختر ارشد او «طه هاشمی»، نماینده مردم قم در مجلس پنجم و همسر یکی دیگر از دخترانش، مهدی طائب، برادر حسین طائب است.

گلپور اضافه می‌کند که پدر مهدی طائب بعد‌ها با همسر غلامحسین حقانی ازدواج می‌کند که همین مساله، مشکلات حادی برای دختر حقانی {همسر مهدی طائب} ایجاد کرده است.

گلپور در ادامه می‌گوید که حسین طائب داماد «علی‌اکبر موسوی حسینی»، مشهور به «حسینی اخلاق در خانواده» است و سه فرزند دارد.

رضا گلپور در این فایل‌های صوتی از طائب می‌خواهد که درباره رسوایی اخلاقی پدر همسرش در آلمان توضیح بدهد.

سازمان امنیت آلمان در جریان یکی از سفرهای علی اکبر حسینی، نماینده سابق مجلس که به دلیل حضور طولانی مدت او در برنامه تلویزیونی «اخلاق در خانواده»، با همین برنامه مشهور است، زنی بر سر راهش قرار داد و از او فیلم تهیه کرد.

بر اساس این روایت، قصد سازمان امنیت آلمان، معامله این فیلم‌ها در ازای آزاد شدن «هلموت هوفر»، بازرگان آلمانی بود که در آن زمان به اتهام ارتباط جنسی با یک دختر ایرانی، به اعدام محکوم شده بود.

هلموت هوفر گفته بود نیروهای امنیتی ایران این دختر را بر سر راهش قرار داده بودند. هوفر افزوده بود که هدف نیروهای امنیتی از این اقدام، آزاد کردن «کاظم دارابی»، متهم ماجرای ترور «میکونوس» بوده است.

آن‌طور که گلپور می‎گوید، خانواده «احمد متوسلیان» هم رابطه پیچیده‌ای با خانواده «محمد‌علی جعفری»، فرمانده سابق سپاه و حسین طائب، رییس سازمان اطلاعات سپاه دارند. متوسلیان از فرماندهان لشکر ۲۷ «محمد رسول‌الله» در دوران جنگ و یکی از چهار نفری بود که در ۱۳۶۱ و هنگام ماموریت در لبنان ناپدید شد.

بنابر ادعای گلپور، «حیدر»، پسر احمد متوسلیان، شوهر «زینب»، دختر حسین طائب است و خواهر حیدر متوسلیان هم همسر «محمد»، پسر سردار جعفری است.

گلپور حتی در این فایل‌های صوتی گفته حسین طائب بر روی همسرش اسلحه کشیده و درباره رابطه‌اش با برادرش، اتهاماتی متوجه همسر خود کرده است.

رضا گلپور در بخش دیگری از فایل‌های صوتی، به افشای نام گروهی از اعضای ارشد سازمان اطلاعات سپاه پاسداران پرداخته است.

او برای جمع‌آوری کتاب جنجال برانگیز شنود اشباح که علیه اصلاح‌طلبان نوشته بود، از سال‌ها پیش رابطه نزدیکی با گروهی از نیرو‌های امنیتی و اطلاعاتی داشته است. به واسطه همین رابطه‎ها و برخورد‌هایی که در زندان با برخی از بازجوهایش داشته، اقدام به افشای نام تعدادی از آن‎ها کرده است.

گلپور نام برخی از اعضای ارشد این سازمان را چنین برشمرده است:

۱- «مهدی سیدی»، معروف به «طاها»، معاونت ضد جاسوسی سازمان اطلاعات سپاه

۲- «روح‌الله بازغندی»، معروف به «عظیمی»، معاون پی‎گیری امور ویژه سازمان اطلاعات سپاه

۳- «علی‌اکبر باوند»، معروف به «مجتبی بابایی»، مسوول بخش شناسایی یهودیان

۴- سردار «علی‌بیگی»، معروف به سردار «حاج داود»، مسوول اطلاعات سپاه تهران

۵- «ناصر قرصداقی»ف معروف به «حاج ناصری»، مسوول پرونده شناسایی فعالان محیط زیست

۶- «میثم افشاری»، معروف به «رجایی»، مسوول تبادل پیام‌های سازمان اطلاعات سپاه با متهمان

۷- «حمید میرعماد»، معروف به «سیدحمید رفیعی»، مدیر بند دو الف سازمان اطلاعات سپاه

۸- «حیدر سرلک»، معروف به «حاج علی»، مسوول مراقبت از «کاووس سید امامی» در زندان «اوین»

۹- «سیدحمید پورمحمدی گل‌سفیدی»، مسوول شبکه‌سازی «لرمحوران» در سازمان اطلاعات سپاه

۱۰- سردار «محمدباقر قاضیان»، معروف به سردار «ذوالقدر»

۱۱- سردار «غفور درجزی دولق»، معروف به «مصطفی مدبر»

۱۲- سردار «هادی محمدی»، برادر «تقی محمدی»، متهم پرونده انفجار دفتر رجایی

۱۳- «حسن محققی»، شوهر خواهر «اسماعیل کوثری»، معاونت داخلی سازمان اطلاعات سپاه

۱۴- سردار «جلال مهربان»، رابط سازمان اطلاعات سپاه با شورای عالی امنیت ملی

۱۵- سردار «حمید میرزایی»، معاونت اطلاعات خارجی سازمان

۱۶- سردار «عبد‌الله ضیغمی»، معروف به «مشفق»، معاون سردار محققی

۱۷- «جواد عباسی کنگ‌وری»، معروف به «آزاده»، بازجو

۱۸- «مهدی قوام‌هنر»، معروف به «مهدی قوامی»، بازجو

رضا گلپور در بخش دیگری از فایل‌های صوتی که منتشر کرده، به فساد در قوه قضاییه، رابطه برخی مقام‌های قضایی با مفسدان اقتصادی و تشریح عملکرد سازمان اطلاعات سپاه در پرونده‌اش پرداخته است.

No responses yet

Jul 02 2019

مدیرکل زندان‌های استان تهران برکنار شد

نوشته: خُسن آقا در بخش: امنیتی,جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی

استان‌وایر: پس از بررسی کمیته حقیقت‌یاب از سوی رئیس قوه‌قضاییه در زمینه قتل یک زندانی، مدیرکل زندان‌های استان تهران برکنار شد.

خبرگزاری تسنیم نوشته رئیس زندان تهران بزرگ و اندرزگاه محل نگهداری شیرمحمدعلی نیز از مسئولیت خود برکنار شده‌اند.

شامگاه دوشنبه ۲۰ خرداد دو زندانی با حمله به علیرضا شیرمحمد‌علی در زندان فشافویه، وی را به قتل رساندند.

علیرضا شیرمحمدعلی به همراه یک زندانی سیاسی دیگر به نام برزان محمدی در ۲۳ اسفندماه سال گذشته در اعتراض «عدم امنیت جانی» و «شرایط غیر انسانی »زندان فشافویه دست به اعتصاب غذا زدند.

آنها خواستار انتقال به زندانی دیگر و رعایت اصل تفکیک جرائم شده بودند.

اعتصاب غذا اواخر فروردین ماه و پس از دریافت «وعده کمک از سوی نماینده دادستان» پایان یافته بود.

با این حال به نظر می‌رسد طی ماه‌های گذشته تغییر خاصی در وضیعت این دو زندانی رخ نداده، دست‌کم به زندان دیگری انتقال پیدا نکرده‌ بودند.

وضعیت زندانیان و به‌طور مشخص زندانیان سیاسی، در زندان فشافویه بارها با اعتراضات ناظران داخلی و خارجی و خود زندانیان همراه شده‌ است.

برخی از خود زندانیان در فشافویه وضعیت آن را «ضدبشری» توصیف کرده‌اند.

اگر به اطلاعات تکمیلی درباره این خبر دسترسی دارید، لطفاً با این ایمیل با ما تماس بگیرید: info@iranwire.com

اگر می‌خواهید درباره موضوع این خبر با مسئولین تماس بگیرید، لطفاً به فهرست مسؤلین در سراسر ایران مراجعه کنید: www.ostanwire.com

No responses yet

Jun 26 2019

خودسوزی «اعتراضی» در وزارت ارتباطات

نوشته: خُسن آقا در بخش: اقتصادی,امنیتی,جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی

رادیوفردا: ظهر سه شنبه، ۴ خرداد، فردی با ورود به ساختمان مرکزی وزارت ارتباطات اقدام به خودسوزی کرد.

به گزارش رسانه‌های ایران، این فرد پس از ورود به ساختمان وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات در خیابان شریعتی تهران، با ریختن بنزین روی خود، اقدام به خودکشی کرد.

ساعتی پیش وزارت ارتباطات درباره جزئیات این حادثه توضیحاتی را منتشر کرد.

روابط عمومی وزارت ارتباطات با تأیید خبر اقدام به خودسوزی اعلام کرد: پیمانکار یکی از شرکت‌های طرف قرارداد با حوزه ICT در پی عدم وصول مطالباتش از شرکت مذکور به همراه گالن بنزین به ساختمان مرکزی وزارتخانه ارتباطات مراجعه و ضمن فحاشی و تخریب میز شیشه ای و مبلمان اداری ورودی وزارتخانه و پاشیدن بنزین به خودش و محیط پیرامون، قصد خودسوزی داشت.

در توضیحات روابط عمومی وزارت ارتباطات همچنین آمده است که کارکنان حراست و یگان انتظامی به محض مشتعل شدن بخشی از لباس وی آتش را خاموش کرده‌اند و فرد مذکور را بازداشت و به مراجع انتظامی تحویل داده‌اند.

بازار اینترنت ایران در سال‌های اخیر دچار تغییرات گسترده‌ای شده که در نتیجه آن شرکت‌های خصوصی عرضه‌کننده اینترنت ثابت در رقابت با اپراتورهای تلفن‌ همراه دچار مشکلات مضاعفی شده‌اند.

طی ماه‌های اخیر شاهد کنار رفتن سرمایه‌گذاران اصلی این شرکت‌ها و واگذاری شرکت‌هایی هستیم که سال‌ها در این عرصه صاحب‌نام بوده‌اند و حالا شاهد هستیم برخی بازیگران باقی مانده از عدم تناسب هزینه‌ها و تعرفه‌های تعیین شده از سوی دولت گلایه دارند و آن را مانعی برای حیات این شرکت‌ها می‌دانند.

از سوی دیگر کاربران هم از آذرماه سال گذشته و بعد از تغییر بزرگی که با هدف ارائه سرویس‌های حجمی منصفانه اجرا شد به تدریج مدل مصرف خود را به سمت استفاده بیشتر از اینترنت موبایل بردند. اپراتورهای موبایل در مقایسه با شرکت‌های اینترنتی از مدل‌های تعرفه‌گذاری آزادانه‌تری برای بسته‌های اینترنتی برخوردار بودند و همین باعث شد که هزینه مصرف اینترنت موبایل شهروندان نسبت به زمانی که از اینترنت ثابت استفاده می‌کردند بسیار بیشتر شود.

No responses yet

May 21 2019

محمدرضا حدادی به دلیل خونریزی معده به بیمارستان منتقل شد

نوشته: خُسن آقا در بخش: جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی


دیویچه‌وله: محمدرضا حدادی، جوانی که از سال ۱۳۸۲ در زندان و زیر حکم اعدام است به دلیل خونریزی معده به بیمارستان نمازی شیراز منتقل شد. پدر محمدرضا به دویچه‌وله گفت علیرغم بدحالی پسرش او دوباره به زندان منتقل شده است.

محمدرضا حدادی از ۱۵ سالگی به اتهام سرقت منجر به قتل منتظر اجرای حکم اعدامش است. او که حالا ۳۱ سال دارد در زندان به بیماری‌های گوناگونی مبتلا شده است، از جمله نارسایی کلیه و زخم معده. او سال گذشته نیز جراحی قلب انجام داد.

پدر محمدرضا حدادی به دویچه‌وله گفت که پسرش روز دوشنبه ۳۰ اردیبهشت به دلیل خونریزی معده به بیمارستان نمازی شیراز منتقل شده اما علیرغم بدحالی‌اش او را دوباره به زندان بازگردانده‌اند. به گفته او حتی اجازه نداده‌اند که خواهر و برادر محمدضا با او ملاقات کنند.

محمدرضا حدادی در تحقیقات اولیه و در دادگاهی که در ۸ آبان ۱۳۸۲ برگزار شد اعتراف به سرقت و قتل کرده بود، اما در ۱۶ آبان همان سال طی نامه‌ای به دادگاه نوشت که یکی از متهمین با وعده پرداخت پول از او خواسته با توجه به صغر سن، ارتکاب قتل را به عهده بگیرد. او همچنین نوشت که فریب متهم دیگر را خورده و در ارتکاب جرم نقشی نداشته است.

حسین احمدی‌نیاز، وکیل سابق محمدرضا سال گذشته به دویچه‌وله گفت که شخصا به دیدار خانواده مقتول رفته و از آنها خواسته تا در قبال گرفتن دیه رضایت داده و محمدرضا را از اعدام نجات دهند. طبق گفته‌ آقای احمدی‌نیاز، آنها اما به او گفته‌اند که میلیاردها تومان پول در حسابشان هست و حاضر نیستند به خاطر پول از خون پدرشان بگذرند. خانواده شاکی گفته‌اند تنها خواهان اعدام محمدرضا هستند.

No responses yet

May 06 2019

علی دایی نمی‌دانست سردار غفور کیست؟

نوشته: خُسن آقا در بخش: امنیتی,تروریزم,جنایات رژیم


ایران وایر: پیام یونسی‌پور
محتمل‌ترین اتفاق این است که «علی دایی» نمی‌دانست در مورد چه کسی صحبت می‌کند. مانند همیشه، دقیقا شبیه به تمام ادواری که از سوی یک مدیر برکنار می‌شد، تعدادی از خبرنگاران را به یک گپ یک طرفه دعوت کرد و از آن‌چه «حق پایمال شده» خود می‌دانست دفاع کرد.

آخرین دفاعیه علی دایی پس از اخراج از سایپا کلید خورد. این بار برای خبرنگاران از «اعتراض به بالارفتن قیمت خودروهای کارخانه سایپا»، «دفاع از حق مردم»، «گلایه از وضعیت مالی بازیکنانش» و «حق‌گویی» خود گفت.

اما باز هم خبرنگاران منتظر شاه‌کلید کلماتش بودند. این محصول یک عادت تکراری علی دایی است. سال ۱۳۸۸ وقتی از سرمربیگری تیم ملی اخراج شد سکوت کرد، اما دو سال بعد ابتدا «محمد علی‌آبادی» رییس وقت سازمان تربیت بدنی و بعد روی کار آمدن «حسن روحانی» به عنوان رییس جمهور در سال ۹۲، «محمود احمدی‌نژاد» را عامل اصلی برکناری‌اش از تیم ملی دانست.

دو بار روی نیمکت پرسپولیس نشست. با هر بار جدایی، یک مدیرعامل را به مسلخ کلامش برد. «حبیب کاشانی» را عامل محمود احمدی‌نژاد برای نابودی‌اش معرفی کرد و یک بار دیگر هم «محمد رویانیان» را سردار نظامی بی‌اطلاعی دانست که می‌تواند متهم به فساد مالی شود.

دایی البته هرگز اشاره نکرد که چگونه در دوره ریاست جمهوری محمود احمدی‌نژاد هم به نیمکت تیم ملی رسید و هم به نیمکت باشگاه دولتی پرسپولیس. پس از آن به در باشگاه راه‌آهن هم چنین جنگی را با «محمد انصاری‌فرد» مدیرعامل این باشگاه داشت. جرم انصاری‌فرد، امضای حکم قطع همکاری با دایی در پایان فصل بود.

تمام این مدیران البته تا روزی که علی دایی با آنها همکاری داشت، مبرا از نقدهایش بودند. این بار اما قرار بود در مورد مدیرعامل باشگاه سایپا فاش‌گویی کند. رونمایی سرمربی سابق سایپا اینگونه رقم خورد: «آقای “مصطفی مدبر” برای من وجود خارجی ندارد و آدم حقیقی به این اسم نمی‌شناسم. تا جایی که ذهن ناقصم یاری می‌کند و او را از زمانی که ریاست حراست صداوسیما را داشت، به عنوان “سردار غفور” می‌شناسم. برای من جالب بود که در یک برنامه “۹۰” خودش را مدبر معرفی کرد. بعد که صحبت کرد، تُن صدایش برای من آشنا بود و دیدم همین سردار غفور خودمان است و اردبیلی است. چه طور او مصطفی مدبر شده است؟ کاش یک نفر از ثبت احوال این جا بود تا سوال کنم که یک نفر می‌تواند کل اسم و فامیلش را عوض کند؟»

تصور قطعی دایی از این رونمایی، یک مدیر اطلاعاتی سطح میانی کشور بود. مردی که مثلا بر مسند حراست سازمان صداوسیما نشسته و نهایت قدرتش در حد و اندازه‌های سردار محمد رویانیان یا حبیب کاشانی بود.

نه کاشانی و نه رویانیان قدرت حداقلی در سازمان اطلاعاتی ایران نداشتند. حبیب کاشانی متولد سال ۱۳۴۵ در آبادان است اما فرمانده حوزه بسیج در غرب تهران(خیابان هاشمی) در دهه ۶۰بود و مسوولیت جذب نیروهای نوجوان و جوان برای اعزام به جبهه را در منطقه غرب تهران برعهده داشت. در سوابقش گفته است بیش از چهار سال در جبهه و جنگ ایران و عراق بوده اما دانش آموزان مجتمع آموزشی پسرانه «اختر» در محله هاشمی تقریبا او را در تمام سال های دهه ۶۰  در این مدرسه می دیدند. حبیب کاشانی با حفظ سمت فرماندهی بسیج، مدیر مجتمع آموزشی اختر (دبستان، راهنمایی و دبیرستان) هم بوده است.

او پس از جنگ، از سوی سپاه پاسداران در وزارت آموزش و پرورش مامور بود. مدتی هم به عنوان مسوول حوادث غيرمترقبه شهرستان رودبار به گیلان رفت و پس از دو سال دوباره به تهران برگشت. در تمام این سال ها، خودش را یکی از نزدیکان به «عبدالحمید محتشم»، دبیرکل «انصار حزب الله» هم معرفی کرده است. کاشانی یکی از مدیران گم‎نامی بود که با آغاز ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد معرفی شد. کاشانی حالا عضو جبهه «آبادگران» است.

در قدرت حبیب کاشانی همین بس که در شفاهیات فوتبال ایران روایت است دلالی که باعث کسر شش امتیاز از باشگاه پرسپولیس شده بود را با پیگیری قضایی مواجه کرد. حبیب کاشانی برایش در اطلاعات سپاه پرونده تشکیل داد. اما کاشانی هرگز نتوانست مقابل اتهامات علی دایی ایستادگی کند. می‌گفتند پشتوانه دایی گرم‌تر است.

محمد رویانیان که خود موسس و طراح پلیس ۱۱۰ ایران بود هم نتوانست مقابل هجمه علی دایی پس از برکنار مقاومت کند.

دایی احتمالا تصور می‌کرد وقتی نام واقعی مصطفی مدبر مدیرعامل باشگاه سایپا را اعلام می‌کند، با یک فرمانده بازنشسته سپاه روبرو خواهد بود که در سال‌های پس از خدمتش صاحب پستی در یک باشگاه ورزشی شده است.

سردار «غفور درجزی» که علی دایی از او رو نمایی کرد، یکی از عواملی است که در ترور «عبدالرحمن قاسملو» در اتریش نقش داشته است. آن‌چه شاید علی دایی نمی‌داند، این است که سردار غفور هم یک نام مستعار بیش نیست. نام اصلی آن‌که او را اخراج کرده و در ترور مشهور قاسملو در وین نقش داشته، «امیر منصور بزرگیان اصل» است. نام این سردار سپاه در اسناد و بازجویی‌های دادگاه میکونوس نیز مطرح شده است، اما در رابطه با کشتاری که چند سال پیش از آن اتفاق افتاده بود.

در اسنادی که از دادگاه میکونوس در کتاب «سیستم جنایت‌کار» منتشر شده «ابوالقاسم مصباحی» شاهد اصلی دادگاه میکونوس و از نیروهای ارشد وزارت اطلاعات که در دهه ۹۰ میلادی خود را تسلیم مقامات آلمانی کرد، به نام غفور درجزی اشاره می‌کند. همچنین در کتاب پرویز دستمالچی به نام «ترور به نام خدا» نیز، غفور درجزی از جمله عوامل قتل آقای قاسملو معرفی شده است.

پرویز دستمالچی یک روز پس از فاش‌گویی‌های علی دایی در مورد مدیرعامل کنونی باشگاه سایپا، در گفت‌وگو با رسانه‌‌ها ادعا کرد که با بررسی تصاویر بیست سال قبل سردار غفور درجزی و عکس‌های امروز مصطفی مدبر به این نتیجه رسیده که هر دو شخص یک نفر هستند.

علی دایی ناگهان در فضای امنیتی ایران قرار می‌گیرد. فاش‌گویی که تا پیش از این پشتوانه‌ای محکم از سوی نیروهای امنیتی ایران داشت سکوت می‌‌کند.

نخستین واکنش را بخش خبری «بیست وسی» از صداوسیمای جمهوری اسلامی نشان داد. گزارشی از «علی رضوانی» که سابقه پرونده‌سازی‌های امنیتی برای ورزشکاران و مربیان ایرانی را دارد. علی رضوانی پیش از این به هر مبحثی در ورزش ورود کرد، اتفاقی خاص رقم زد. از داوری زنان در بسکتبال تا پرونده‌سازی برای «محمد تقوی» در باشگاه تراکتورسازی، از کمترین نمونه‌های کاری اوست.

این بار علی رضوانی در بیست و سی، مستقیم سراغ علی دایی و گفته‌هایش در مورد مدیران ورزش ایران رفته است. در آن‌چه رضوانی روی آنتن صداوسیما برده، هیچ نامی از «مصطفی مدبر» تا «سردار غفور درجزی» نیست. گلایه‌ها تنها به نافرمانی‌های دایی خلاصه شده و برای نخستین بار طی ۱۵ سال اخیر، دایی مورد نقد قرار گرفته است.

علی دایی نمی‌دانست و بر عادت قدیمی، به یک مدیر تاخت. بی‌آن‌که مطلع شود، مقابل همان جریانی ایستاد که همیشه مهم‌ترین پشتوانه او بودند. دایی طی تمام سال‌های مربیگری‌اش، میان تیم‌های ملی، نظامی (صبا)، دولتی (پرسپولیس و راه‌آهن) و صنعتی (سایپا و نفت تهران) چرخید. نکته قابل تامل این است که دایی با بیش از یک دهه مربیگری، هرگز از پایتخت خارج نشد.

اتفاق خاص شاید در مورد آینده‌ای باشد که برای علی دایی رقم می‌خورد. او از اسفندماه سال ۹۷ گزینه اصلی سرمربیگری تیم ملی بود. مهم‌ترین حامیانش هم مدیران وزارت صنایع بودند. خبرگزاری تسنیم هم پنج‌شنبه هفته گذشته در گزارشی، علی دایی را نزدیک‌ترین مرد به نیمکت تیم ملی دانست. او البته طی روزهای گذشته پیشنهادی جدی هم از سوی «محمدرضا زنوزی» مدیرعامل باشگاه تراکتورسازی در دست داشت. اما شاید آن‌چه دایی در روزهای گذشته به زبان آورد، او را از فرصت‌های جدیدش دور کند. فرصت‌هایی که از همان اهرم‌های قدرتش به دست می‌آمد.

No responses yet

Apr 18 2019

وحشی ها در ایران چه می کنند؟ محمد نوریزاد

نوشته: خُسن آقا در بخش: امنیتی,جنایات رژیم,حوادث,خیانت,سپاه,سیاسی,ملای حیله‌گر

گویانیوز: یک: مجلس شورای اسلامی، دستمالی است که هم باید بر قپه های روی دوش سرداران سپاه برق بیندازد و هم غبار از عمامه ی آسدعلی بروبد، وگرنه نماینده اگر نماینده بود، بر می خروشید که: ورود نظامیان دیگر کشورها، به داخل کشور، آنهم در شرایط خاص و خاص و خاص، باید با اجازه ی رسمیِ نمایندگان مجلس باشد!

دو: وحشی های عراقی و لبنانی که از دکمه های لباس شان، تا عروسک بچه هایشان، تا النگوهای همسرانشان، تا گنبدها و گلدسته ها و ضریح مطلای عتبات عالیاتشان، تا نیروگاه و استادیوم ورزشی و بیمارستان و خیابان هایشان، تا حقوق ماهیانه ی آمیخته به اضافه کارشان، و تا اتومبیل های شیک زیر پایشان از پول های دزدیده شده ی مردم ایران است، برای چه به ایران آمده اند؟ و برای چه در خوزستان پرسه می زنند؟ برای کمک به سیل زدگان؟

سه: این وحشی ها قرار است در مناطق سیل زده چه بکنند؟ غذا بپزند؟ غذا پخش کنند؟ بیل بزنند؟ پشت لودر و گریدر و بولدوزر و بیل مکانیکی بنشینند؟ مهندس اند؟ پزشک اند؟ با اطمینان می گویم: هیچکدام. اینان به ایران آمده اند تا بازوی سپاه باشند برای دریدنِ شکمِ مردم در روزهای خشم. خود آسدعلی چندی پیش، سال 98 را سالی حساس بر شمرده بود.

چهار: تحریمهای آمریکا و اروپا و سایر کشورها علیه جمهوری اسلامی و بویژه علیه سپاه و سرداران آدمکش و دزدش، در سال 98 به اوج خود خواهد رسید و بیخ گلوی مفتخواران و ایرانروبان و البته مردم ایران را بیشتر و بیشتر خواهد فشرد. خشم مردم ایران بویژه مردم خوزستان در مشت است. آمیخته به نفرتی غلیظ. نفرتی که طعمش را سرداران ایرانخوار در همین روزهای سیلزدگی با تمام وجود چشیده اند. سیل، شاید تمثیلی از خروش مردم ایران باشد. که اگر بیاید، اگر بیاید، نه عبا می شناسد نه عمامه و نه قپه های درشتِ روی دوش.

پنج: سردار حسین همدانی، برای خواباندن اعتراض های پی در پی مردم در سال 88، بنا به گفته ی خودش، بنا به گفته ی خودش، بنا به گفته ی خودش، نه مگر قمه کش ها و چاقوکش ها را سازماندهی کرد و بجان مردمِ از هر کجا بی خبر انداخت؟ وحشی های عراقی و لبنانی و افغانستانی، دقیقاً همان قمه کش ها و چاقوکش های سردار همدانی اند. در این گردونه، سردار همدانی که به دیار باقی شتافت، نقشش را به سردار آدمکشی چون سلیمانی سپرد. مهم: روفتنِ اعتراضِ مردمِ به تنگ آمده است. به هر شیوه. وگرنه آیا مردم ایران آنقدر خاک بر سر شده اند که جماعتی چون حشدالشعبی عراق و گرسنه های لبنانی به مددشان بیایند و بین شان غذا پخش کنند و احتمالاً بیلی بزنند و کیسه ی خاکی بدوش ببرند؟

شش: من بچشم خود دیده ام که مردم خوزستان بشدت از سپاه و از مسئولان نظام متنفرند و سر به تن هیچکدامشان نمی خواهند. این نفرت، در میان هموطنان عربِ خوزستانی مان که بر سرِ چاههای نفت نشسته اند و در این چهل سال، جز تبعیض و بی پناهی و سرکوب و فقر، از این نظام دژخیم چیزی ندیده و نچشیده اند، دم به دم فزونی می گیرد. در همین روزهای سیلزدگی، خروش مردم سیلزده و اعتراض های بحق شان، که چرا راه آب کرخه را به روی بستر همیشگی اش – هورالعظیم – بسته اید، یکی دو نفر از مردم معترض با شلیک برادران از پای در آمده و کشته شدند. برادران در هورالعظیم، تأسیسات نفتی دایر کرده اند. آب کرخه همیشه در هورالعظیم آرام می گرفت. این بار اما راهش را به کشت و کار و زندگی مردم بی نوای عرب خوزستان برگرداندند تا خللی بر سرمایه گذاری های خودشان داخل نشود.

هفت:این نفرت غلیظ را که در کمین فوران است، با بسیجیان و سپاهیانِ خودِ خوزستان یا سایر استانها نمی شود فرو نشاند. چرا؟ چون بسیجی و سپاهی، همین که نگاه به ریخت معترضان بیندازند، خودشان را و پدر و مادر و خواهر خودشان را در میان آنان می بینند. برای چه اینان را بزنند و بکشند؟ اینجاست که قمه کش ها و چاقوکش های عراقی و لبنانی و افغانستانی، که هیچ احساسی به مردم ایران الا به پولشان ندارند، و جز به دهان سلیمانیِ آدمکش بجایی دیگر نمی نگرند، دست به چاقوها و قمه های مدرن خود می برند. نه تنها مردم، بل کیسه های گونی هم می دانند که سیل و کمک رسانی بهانه است. حضرت آقا نگران سیل خشم مردم است که ای بسا از خوزستان پای بگیرد.
هشت: بند آوردن سیل خشم مردم ایران، راهش، گسیلِ قمه کش های عراقی و لبنانی و افغانستانی به داخل کشور نیست. با قمه و کلت کمر و شوکر و نارنجک اشک آور و زندان و اعدام و رگبار مسلسل اگر جماعتی می توانستند بر سرِ کار بمانند، اکنون، حضرت سیدعلی بر سریرِ خون نمی نشست تا دست به پولهای بی زبان مردم ببرد و به دختران تن فروش ایرانی که ناگزیر به عیاشی عرب های عراقی و دیگر کشورها تن می سپرند بگوید: تقبل الله!

نه: بند آوردنِ سیل خشم مردم خوزستان، یکی – و تنها یکی – از راه هایش به این است که: سید علی خامنه ای و سرداران همینجوری اما ایرانخوارش، در برابر خشم کف به لبِ مردم ایران و بویژه عرب های خوزستان، دو زانو و با ادب بنشینند و بگویند: ما غلط کردیم که در این چهل سال، نفت را از زیر پای شما بیرون کشیدیم و فروختیم و پولش را خرج مالیخولیایی به اسمِ شیعه گستری و خرج خزعبلی به اسم “رهبر مسلمین جهان”ی خودمان کردیم. ما غلط کردیم که نداری و حق شما را ندیدیم اما پول نفت زیر پای شما را بردیم و ریختیم به حوزه ها و بیوت مراجع پوک مغزی که از مردم ایران تنها موی بیرون زده ی دختران و بانوانشان را می بینند. ما غلط کردیم که بیکاری و بیماری و تن فروشی و اعتیاد و بداخلاقی و کینه توزی را به خانه های شما آوردیم. ما غلط کردیم که لقمه را از گلوی عرب های خودمان بیرون کشاندیم و به گلوی عرب های سوریه و لبنان و عراق و یمن فرو تپاندیم. ما غلط کردیم که گفتیم: اگر قرار باشد یا خوزستان از دست ما برود یا سوریه، شده خوزستان را از دست بدهیم، دست از سوریه نمی کشیم!

ده: این که سیدعلی خامنه ای و سرداران آدمکش و دزدش دو زانو در برابر مردم بنشینند و صورت بخاک بمالند و پوزشخواهی کنند، تنها یکی از راه های مواجهه با آتشفشانی است که صدای غرشش، کم کم به گوش می رسد. صدای غرش این آتشفشان و بیرون زدن گدازه هایش که بالا بگیرد، حشدالشعبی های عراق و حزب اللهی های لبنان و فاطمیون افغانستان و مزد بگیرانِ آدمکشی چون سلیمانی و خود سید علی خامنه ای و سرداران ایرانفروشش، در به در بدنبال سوراخی خواهند گشت که آن سوراخ، از نشستن مواد مذاب آتشفشان بر تنِ نرمشان، محافظت کند!

No responses yet

Apr 16 2019

افشای اطلاعات محرمانه؛ جنجالی که سعید قاسمی آفرید

نوشته: خُسن آقا در بخش: تروریزم,جنایات رژیم,سپاه,سیاسی


دویچه‌وله: سردار سابق سپاه فاش کرده است که نیروهای جمهوری اسلامی در بوسنی با لباس هلال احمر فعالیت کرده‌اند. هلال احمر ایران از سعید قاسمی به خاطر سوءاستفاده از پوشش این نهاد برای اهداف نظامی شکایت کرد.

سعید قاسمی در گفت‌وگو با شبکه اینترنتی “آپارات”، اطلاعاتی درباره حضور نیروهای جمهوری اسلامی در بوسنی را بیان کرد که می‌تواند دولت ایران را به یک مخمصه جدی بیندازد. این فرمانده سابق سپاه فاش کرد که نیروهای ایرانی در پوشش هلال احمر فعالیت‌های پنهانی انجام می‌دادند: «در بوسنی در قلب اروپا اتفاقاتی افتاد. با القاعده‌ای‌ها با هم بودیم. از ما استیل (ایده) گرفتند. مجاهدین از سرتاسر دنیا آمدند و یک اتفاق جدید رقم خورد و یگان‌های جهادی مسلمان متشکل شدند.»

او افزوده که کریستین امانپور، خبرنگار سی‌ان‌ان متوجه شد که ایرانی‌ها در پوشش هلال احمر، به آموزش نظامی دیگران مشغولند: «این خانم همولایتی ما، که همه سیاستمداران ما دوست دارند با ایشان صحبت کنند از آقای احمدینژاد گرفته تا روحانی، و به نظر می‌رسد یک خواهرخواندگی با مقامات دولتی ما دارد، این بی‌شرف جاسوس سی‌ان‌ان، ما را افشا کرد.»

این سخنان بی‌پرده، با واکنش هلال احمر ایران در شبکه توئیتر روبرو شد. این سازمان با تاکید بر وظیفه رویکرد بی‌طرفانه در جنگ‌‌ها نوشت: «هلال احمر هیچ‌گاه اجازه استفاده از نشان و لباس خود را به نیروهای نظامی نمی‌دهد. طبق کنوانسیون چهارگانه ژنو در مخاصمات مسلحانه بی‌طرفیم چون کار مهم حمایت از انسانیت و کمک به غیرنظامی‌ها را داریم. اگر فرد یا نهادی از نشان و لباس جمعیت هلال احمر ایران استفاده کرده، قطعا بدون هماهنگی بوده است.»

هلال احمر در گام بعدی، اطلاعیه‌ای صادر کرد و نوشت که این سازمان هیچگاه اجازه استفاده از نشان‌واره و لباس خود را به نیروهای نظامی نمی‌دهد. در این اطلاعیه آمده است: «اگر فرد یا نهادی از نشان و لباس جمعیت هلال احمر ایران در مسیری مغایر با اهداف و اصول این نهاد بین‌المللی سوءاستفاده کرده قطعا بدون اجازه و هماهنگی این جمعیت بوده است که اگر قرار بر هماهنگی و اجازه هم باشد قطعا اجازه چنین اقدامی داده نمی‌شود.»

هلال احمر می‌گوید از سعید قاسمی که در زمان جنگ بوسنی، از پوشش این نهاد برای اهداف نظامی استفاده کرده، شکایت کرده و حق پیگیری تا زمان رسیدن به نتیجه را برای خود محفوظ می‌داند.

هلال احمر زیر ضربه آمریکا

فیلم اقاریر غیرقابل انکار سعیدی قاسمی در حالی در فضای مجازی دست به دست می‌شود که در جریان سیل اخیر ایران، آمریکا حساب‌های هلال احمر ایران را بست. این اقدام آمریکا با واکنش تند وزیر خارجه ایران همراه شد. مقامات جمهوری اسلامی تاکید می‌کنند که هلال احمر یک نیروی امدادرسانی صرف است.

جمهوری اسلامی در دهه ۱۹۹۰ میلادی و در جنگ بین کروات‌ها، صرب‌ها و بوسنیایی‌ها، حمایت گسترده‌ای از مسلمانان بوسنی داشت. آن زمان احمد جنتی نماینده ویژه علی خامنه‌ای در امور بوسنی بود.

جمهوری اسلامی در این جنگ حتی یک شبکه رادیویی و سپس تلویزیون ماهواره‌ای سحر به زبان بوسنیایی راه‌اندازی کرد. جنگ بوسنی عامل رشد و گسترش سپاه قدس نیز شد.

برخی از منابع نوشته‌اند که فرماندهی نیروهای نظامی ایران در بوسنی بر عهده سردار نقدی و حسین‌الله کرم بوده است.

سعید قاسمی، از فرماندهان میانی جنگ ایران و عراق بوده و پس از بازنشستگی از سپاه پاسداران، به فعالیت سیاسی روی آورده است. او در اکثر تجمعات “حزب‌الله” سخنرانی می‌کند و به عصبانیت و زودخشمی شهرت دارد.

No responses yet

Apr 05 2019

در خواست کمک برای سعید؛ کودکی که چشم و دستش را روی مین جا گذاشت

نوشته: خُسن آقا در بخش: جنایات رژیم,جنگ,حقوق بشر,سیاسی

ایران وایر: «سعید» یک کودک ۱۰ ساله است. او بی‌آن که چیزی بداند، دوبار قربانی اختلاف نظر و جنگ افروزی سیاسی مابین کشورها شده است. نخستین بار، بهمن ماه سال گذشته دست راست و دو چشمش را روی مین باقی‏مانده از جنگی جا گذاشت که ۳۰ سال قبل حاکمان دو کشور درگیر آن بودند و حالا نیازمند سفر به کشوری است که دولت‎مداران آن جا مرزهایشان را به روی او بسته‎اند.

به گفتهٔ پزشکان ایرانی، چشمان سعید که به علت انفجار یک مین نابینا شده است، شانس بازیابی دارد اگر یک متخصص بینایی (ویژوال) او را جراحی کند.

از آن جایی که این دانش در انحصار چشم پزشکان امریکایی است، آن چه خانواده سعید و داوطلبان مدنی را دل‎سرد می‎کند، این است که با توجه به روابط دوکشور، تحریم‌ها و محدودیت‌های گذاشته شده برای سفر ایرانی‌ها به امریکا، امکان سفر سعید به ایالات متحده وجود ندارد.

سعید کوچک در یک خانواده عشایر چادرنشین متولد شده است که تابستان‌ها و زمستان‌ها کوچ می‌کنند. دارایی آن‏ها بسیار اندک و محدود به همان چادر و گوسفندانی است که با خانواده به کوچ می‌برند.

«وحید نیازی»، برادر سعید در مورد روز حادثه می‌گوید: «نزدیک ظهر یک روز جمعه آفتابی بود. سعید در حال بازی با بره کوچکش حوالی چادر می‌دوید و صدای خنده‌هایش می‌آمد. ما مشغول تهیه نهار بودیم که یک باره صدای انفجار مهیبی بلند شد. خودم را به محل انفجار رساندم و دیدم که برادرم غرق خون است و یک دستش آن سوتر افتاده است.»

این اتفاق در جنوب ایران، حوالی رود «کرخه» و منطقه شوش دانیال که از مناطق جنگی بوده، رخ داده است؛ منطقه‌ای که از تهران که دارای مراکز درمانی مجهز است، حدود ۸۰۰ کیلومتر دور است.

خانواده سعید حتی هزینه انتقال این کودک به مراکز درمانی را نداشتند و در تمام این چند هفته، از کمک اعضای «گروه ایران بدون مین»، مردم خیر و چند داوطلب برخوردار شده‌اند.

اگرچه هم اکنون در ایران چند داوطلب با جان و دل به این کودک غمگین کمک و برای تامین هزینه‌های او تلاش شبانه روزی می‏کنند اما خانواده سعید نیازی برای بردن فرزندشان به امریکا امیدواری چندانی ندارند. چون حتی اگر افراد داوطلب فعال در سازمان‌های غیردولتی برای چنین سفری اقدام به جمع آوری کمک مالی مردمی کنند، باز هم محدودیت‌های سیاسی بین دو کشور ایران و امریکا، امکان سفر سعید کوچک به ایالت متحده و درمان چشم‌هایش را دشوارمی‌کند.

وحید نیازی، برادر سعید می‌گوید پزشکان او گفته‌‌اند درمان چشم سعید یک زمان طلایی دارد و باید به سرعت مورد جراحی قرار بگیرد.

اعضای انجمن مردم نهاد ایران بدون مین تلاش می‌کنند از طریق اطلاع رسانی، نظر یک متخصص بینایی انسان دوست را جلب کنند تا به کشور سومی در حوالی ایران سفر کند و در زمان طلایی باقی مانده که به سرعت در حال پایان است، چشم‌های این کودک را به او برگرداند.

سعید تا پیش از این اتفاق، یک کودک شاد و سرزنده بوده اما حالا به شدت افسرده است. کودکی که تمام روز در دشت‎ها، با گل‌ها و پروانه‌ها و گوسفندان بازی می‌کرده است، حالا گوشه چادر کز می‌کند.

«فریال آذری»، یکی از چندین داوطلبی است که این روزها وقتش را صرف کمک به سعید، رفت و برگشت به بیمارستان، پانسمان زخم‌هایش و همراهی و هم‏دلی با او می‌کند.

سعید به فریال گفته یک باره درد زیادی حس کرده و نفهمیده چه رخ داده است:

«آن روز خانواده‌ام زیر سایه یک درخت کنار نشسته بودند و من داشتم گوسفند کوچکم را دنبال می‌کردم که ناگهان صدای مهیبی آمد و با حجم زیادی آتش و درد مواجه شدم و بعد هیچ نفهمیدم.»

خانواده سعید هنوز به او نگفته‌اند که بره کوچکش مرده است. شاید اگر پای بره پیش از سعید روی مین نمی‌رفت و بخشی از موج انفجار را نمی‌گرفت، الان سعید کوچک زنده نبود.

آن طور که فریال می‌گوید، خانواده سعید هرگز وقوع این اتفاق را پیش‌بینی نمی‌کردند و طول کشیده تا بفهمند یک مین عمل نکرده زیر پای سعید منفجر شده است.

سعید یک هفته در یک بیمارستان محلی بستری می‌شود و بعد از آن به تهران اعزامش می‌کنند.

ازبین اعضای خانواده، وحید، برادر سعید که پیش از این برای انجام خدمت سربازی به تهران آمده بود، با او همراه می‎شود. دیگر اعضای خانواده پیش از این به تهران سفر نکرده‌‌اند و وحید تنها کسی است که به جز زبان محلی، به زبان رسمی کشور مسلط است.

متاسفانه دولت ایران پیش‎بینی چندانی برای کمک به افراد مجروح شده از مین انجام نداده است و اگر قربانی از شرایط مالی مناسب برخودار نباشد، در وضعیتی دشوار گرفتار خواهد شد. در این میان، تنها کمک داوطلبان سازمان‌های غیردولتی نجات بخش خواهد بود.

فریال می‌گوید در مورد سعید، همه اعضای گروه ایران بدون مین هم‎دل بودند: «البته برخی از مقامات دولتی نیز با ما همکاری داشتند و تلاش کردند تا برخی از هزینه‌های بستری او را کاهش دهند. اما هزینه‌ها صرفا مربوط به بستری نیستند و درمان‎های سرپایی سعید، هزینه‌های اسکان و رفت و آمد او به تهران و هم‌چنین بسیاری از هزینه‌های جانبی دیگر هم وجود دارد.»

در رفت و آمدهای سعید به تهران اما بچه‌های داوطلب هر چه در توان دارند، انجام می‌دهند: «خانم دکتر “سامیه موحد” هر روز می‌آمد و زخم‌های دست سعید را شست‎وشو می‌کرد چون جای قطع عضو دستش عفونت کرده بود. “لیلا علی کرمی” تلاش می‌کرد حقوق دولتی سعید را به عنوان یک فرد قربانی جنگ پی‏گیری کند. سرهنگی که قبل از فرا رسیدن روزهای بازنشستگی، روزگاری در مناطق جنگی مین‏روب بود، مردی که در یک سیرک کار می‌کرد و داوطلبانه می‌آمد تا با ایفای نقش دلقک، برای دمی سعید را بخنداند و خود من که به علت تجربه تلخ سرطان و جراحی‌های متعددی که از سر گذرانده بودم، با سیستم پزشکی آشنایی کامل داشتم و سعی کردم در مسیر بیمارستان همراهش باشم.»

برادر سعید از پرونده پزشکی او می‌گوید؛ از این که جراحان چشم بعد از عمل پیوند قرنیه و تلاشی که برای بهبود شرایط سعید کردند، به آن‏ها گفتند ادامه درمان او در ایران فایده ندارد و او ناچار شده است باز هم به چادرشان در جنوب ایران بر گردد.

سعید به چادرشان برگشته است با صورت سوخته و پر از زخم‌های عمیق و چمباتمه زده زیر پتو. او با هیچ کس حرف نمی‌زند. دست راستش از ناحیه دیستال قطع شده و او باید یاد بگیرد که با دست چپش زندگی کند. در اولین قدم درمانی، چشمان سعید آنژیو شد اما او به آنژیو هیچ واکنشی نشان نداد. اعصاب چشم این کودک در شبکیه دچار آسیب جدی شده و یکی از چشمانش به شدت آسیب دیده است. با این که پیوند قرنیه روی او انجام شده، اما نتیجه بخش نبوده است.

وحید می‌گوید: «وقتی متخصص شبکیه گفت امکان بهبود چشم‏هایش وجود ندارد، او به شدت گریه کرد و دچار حمله عصبی شد. با گریه می‌گفت که چشم‌هایش را می‌خواهد.»

اعضای داوطلب ایران بدون مین در طول مدت زمانی که سعید برای درمان به تهران سفر کرده بود، برای او و همراهش یک اتاق در هتلی در تهران رزور کرده بودند.

فریال آذری می‌گوید: «در طول این رفت و آمدها، سعید یا به شکل عجیبی ساکت است یا حین انتقالش به بیمارستان، شروع می‌کند به پرخاش‏گری و به همراهش حمله می‌کند. او غم بزرگی دارد. کودک دشت و سبزه به این تاریکی خو نکرده است.

می‎گوید: «وقتی سعید را دیدم، متوجه شدم که نمی‌توانم او را به امان خدا رها کنم. طبیعی است که خبرنگاران زیادی تمایل به انعکاس اخبار مربوط به کودکان قربانی مین ندارند. چون حوالی رودخانه کرخه که سعید در آن جا قربانی مین شده، جزو مناطق پاک‎سازی شده از سوی دولت ایران معرفی شده و انتشار اخبار مربوط به انفجار مین‌ها، کارایی دولت در مورد پاک‎سازی مین در این مناطق را زیر سوال می‌برد. به همین دلیل هم آن‎ها ترجیح می‌دهند در مورد این مسایل سکوت کنند.»

به گفته فریال آذری، سعید از هیچ کمک دولتی برخوردار نیست: «تنها لطفی که به این کودک کردند، این بود که در صورت بستری شدن، ۱۰ درصد فرانشیز دولتی را تخفیف می‌دهند. اما بیمارستان حاضر به بستری او نشد و اصرار ما برای بستری شدنش برای کاهش هزینه‌های درمانی نتیجه نداد. آن‎ها گفتند بیمارستان شلوغ است و بستری شدن سعید ریسک عفونت‌های بیمارستانی را برایش افزایش می‌دهد. اما واقعیت این است که شاید الویت درمانی هیچ کدام از بیماران بیمارستان به اندازه سعید اورژانسی نبود ولی متاسفانه بروکراسی اداری، مشکلات بیمه و قوانین احمقانه و مسایل بی‌منطق باعث آزار و معطلی بسیار این کودک آسیب دیده شد.»

اعضای گروه ایران بدون مین تلاش می‌کنند با آموزش خانواده سعید، بستر مناسبی فراهم کنند تا این کودک با شرایط جدید زندگی‌ خود در یک چادر کوچ نشینی و همه محدودیت‌هایش کنار بیاید. آن‎ها حتی به مسایل جزیی توجه می‌کنند؛ مثل این که آن‏ها را آموزش بدهند تا قطره چشم سعید را فراموش نکنند.

ایران دومین کشور آلوده به مین در جهان است. بسیاری از مناطقی که از سوی مراجع دولتی به عنوان مناطق پاک‎سازی شده معرفی شده‌اند، عملا هنوز آلوده به مین هستند و قربانی می‌گیرند.

اغلب این قربانی‌ها، کودکان فقیر مرزنشین هستند که در همان حوالی بازی می‌کنند. پنج سال پیش مشابه حادثه‌ای که برای سعید رخ داد، در روستای «نشکاش» مریوان پیش آمد و مینی که از دوران جنگ در زمین باقی مانده بود، هفت کودک روستایی را که مشغول توب بازی بودند، زخمی کرد.

وحید می‌گوید به عنوان کسی که در جریان رنج‌های برادر کوچک‎ترش است، می‌خواهد بداند چرا منطقه‌ای که ادعا ‌می‌شود پاک‎سازی شده است، هنوز قربانی می‌گیرد: «سعید چه گناهی به جز بازی کودکانه انجام داده بود؟»

آن طور که داوطلبان پاک‏سازی مناطق جنگ زده می‌گویند، هنوز هم شش میلیون هکتار از خاک ایران به مین آلوده است و ایران که کماکان به «پیمان اتاوا» نپیوسته، ۲۰میلیون مین ضد نفر در خاکش پنهان است.

طبق پیمان اتاوا، دولت‌ها پس از گذشت ۱۰ سال از پایان جنگ، موظفند کشتزارها و مزارع را از مواد منفجره و مین پاک‌سازی کنند.

منابع رسمی می‌گویند حدود ۴۲ درصد از قربانیان مین‌های باقی‎مانده از جنگ ایران و عراق، کودکان هستند.

به نظر می‌رسد جنگ‌ها یک روز شروع می‌شوند اما هیچ وقت تمام نمی‌شوند.

No responses yet

Mar 26 2019

زندان فشافویه به روایت تصویر

نوشته: خُسن آقا در بخش: امنیتی,جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی


ایران وایر: معمولا از درون بازداشتگاه‌ها و زندان‌های ایران عکس یا تصویری منتشر نمی‌شود. برخی زندانیان پیش‎تر در زندان‎های مختلف تصاویری را به بیرون رسانده‎اند که گویای وضعیت درون زندان‎ها است. اما به تازگی «ایران‌وایر» از طریق منابع خبری خود به طرح- نقاشی‌هایی دست پیدا کرده که وضعیت دراویش زندانی را در زندان «فشافویه» (تهران بزرگ) به تصویر کشیده است. این تصاویر را یکی از دراویش زندانی تجمع اعتراضی «گلستان هفتم» خیابان «پاسداران» تهران از فضای داخلی زندان ترسیم کرده است. این نقاشی‌ها که با وسایل ابتدایی مثل خودکار و روی صفحات یک سررسید کشیده شده‌اند، حکایت از روزمرگی دراویش محبوس در این زندان دارند. ۲۵تصویر ترسیم شده از این زندان به همراه گزارش زیر منتشر شده‏اند.

«آرش مرادی» که به تازگی از زندان فشافویه آزاد شده است، شرایط داخل زندان را مطابق با آن چه در نقاشی‌های منتشر شده در این گزارش دیده می‎شود، توصیف می‎کند. او روز اول اسفندماه ۱۳۹۶ و در پی حادثه گلستان هفتم بازداشت و دوم اسفندماه به زندان فشافویه منتقل ‌شده بود.
آرش اهل استان ایلام و شهرستان «آبدانان» است.او که پیش از زندانی شدن، در تهران به شغل پرستاری از سالمندان مشغول بوده، یک‌ماه پس از آزادی‌ به «ایران وایر» می‌گوید: «از توهین و تحقیر هنگام بازداشت که بگذریم، شرایط زندان خیلی بد و نامناسب بود. خیلی از بچه‌ها بعد از بازداشت در اثر ضرب و شتم دست و پا و سرشان شکسته و صورت‌های‌شان زخمی بود. بدن یک ‏سری از دراویش پر از تیرهای ساچمه‌ای است. چند نفر از آن‏ها چشم‌شان مورد اصابت ساچمه قرار گرفته بود اما هیچ‌کدام از ما به پزشکی قانونی منتقل نشدیم. در بهداری داخل زندان هم مداوای درستی انجام نمی‌شد. تنها باندپیچی شده بودیم که فقط خون‌ریزی بند بیاید.»

او که خودش هم به هنگام بازداشت به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفته است، می‌گوید:«وقتی بازداشت شدم، مرا به ساختمان نیمه کاره‌ای در نبش گلستان ششم منتقل کردند که در آن نیروهای لباس شخصی و یگان ویژه تونلی انسانی درست کرده بودند. وقتی مرا به آن وارد کردند، هرکس با هر چه به دستش می‌رسید، از باتوم و شوکر و چوب و میلگرد و… شروع به کتک زدنم کردند. من تنها بازداشت شدم اما وقتی مرا به کلانتری منتقل کردند، دیدم بعضی از کسانی که در آن جا بازداشت بودند، اصلا درویش نبودند ولی چون سبیل داشتند و نزدیک گلستان هفتم تردد می‌کردند، بازداشت شده بودند. به طرز تحقیرآمیزی نیمی از سبیل‌ همه ما را زدند. با باتوم و شوکر برقی به جان‏مان افتاده بودند و ما را می‎زدند. در سرمای اسفند وادارمان کردند برهنه شویم.»

تلی از آدم‌ها که بر روی هم ریخته شده‌اند در یکی از نقاشی‌ها نشان داده شده که درویش نقاش با الهام از نحوه بازداشت رفیقانش کشیده است. در شرح آن هم نوشته که با شنیدن روایت دراویش از ضرب و شتم آن‎ها در گلستان هفتم توسط ماموران، آن صحنه را ترسیم کرده است.
آرش مرادی را به همراه عده‌ای که آن‌ها را نمی‏شناخته، از کلانتری به آگاهی «شاپور» منتقل می‌ کنند و بعد از بازجویی در آن جا، به زندان «اوین» و در نهایت به فشافویه منتقل می‌شود. او لحظه ورود خود به زندان را این‌گونه توصیف می‎کند: «من در هنگام ورودم به زندان، “کسری نوری” و “صالح مرادی” را دیدم. بعد مرا به همراه “رضا انتصاری” و ۲۱ نفر دیگر به تیپ سه زندان فشافویه منتقل کردند. تا یک هفته همه درها بسته بود و ما در اتاقی که سه تخت سه طبقه در آن بود، زندانی بودیم. درب این اتاق فقط وقت تحویل غذا باز می‌ شد و دوباره آن را می‌بستند. نه اجازه تلفن زدن داشتیم، نه هواخوری.»

یک هفته بعد اجازه تماس تلفنی به دراویش داده می‌شود:«اجازه دادند در حد ۳۰ ثانیه فقط تلفن بزنیم و به خانواده اطلاع بدهیم حال‎مان خوب است. حتی نمی‌دانستیم کجاییم که به خانواده‌های‌ خود بگوییم. وقتی منتقل شدیم به بند و با بقیه صحبت کردیم، تازه فهمیدیم که در زندان فشافویه هستیم.»

او در ادامه به وضعیت جسمی نامناسب برخی از هم‌بندیان خود اشاره می‎کند و درباره «احمد براکویی»، یکی از دراویش زندانی که ساچمه‌ها درست به چشمش اصابت کرده بودند، می‌گوید: «احمد براکویی را شش ماه بعد از زندانی شدن، برای چشمش به بیمارستان و بهداری بردند. اما دکتر گفت دیر شده و ایشان الان بینایی چشمی که ساچمه به آن اصابت کرده را از دست داده است. بعضی از دوستان بودند که وقتی شمردیم، حدود ۱۸۰ ساچمه روی سینه و کمرش خورده بود و از فاصله تقریبا پنج متری به او تعداد زیادی تیر ساچمه شلیک کرده بودند.»

اشاره او به «حسن شاهرضا»، درویشی است که در خبرها تایید شده بیش از ۱۰۰ ساچمه‌ تفنگ‌های نظامی در زمان بازداشت در حادثه‌ گلستان هفتم (یکم اسفند ۱۳۹۶) به بدنش اصابت کرده است و به دلیل عدم رسیدگی پزشکی، خطرعفونت ریه او را تهدید می‌کند.

آرش تاکید می‎کند مسوولان زندان فشافویه از اعزام حسن شاهرضا به بیمارستان در حالی جلوگیری کرده‌اند که اسناد و عکس‌های پزشکی نشان‏گر وضعیت جسمی وخیم او است.

حسن شاهرضا پیش‌تر برای درمان به بیمارستان اعزام شده بود اما پس از تأکید پزشکان معالج بر مداوای فوری وی و خارج کردن صدها ساچمه‌ای که در بدن و از جمله در بافت ریه او مانده است، از اعزام مجدد وی به بیمارستان جلوگیری کرده‌اند.

سایت «مجذوبان نور» به نقل از یکی از نزدیکان او نوشته است:«مسوولان زندان فشافویه به آن‎ها گفته‌اند فقط یک بار حق اعزام به بیمارستان دارید.»

آرش مرادی از محدودیت‌های زندان فشافویه برای دراویش زندانی می‌گوید: «وضعیت بهداشتی افتضاح بود. من در این یک سال خیلی‌ها را دیدم که بیماری‌های پوستی گرفتند یا شپش و ساس داشتند؛ فقط به‌خاطر این که وضعیت بهداشتی و آب و حمام و دست‏شویی نامناسب بودند. تلفن‌ها را هر از گاهی برای آزار ما قطع می‌کردند. در گرما و سرما، سیستم سرمایش و گرمایش را از کار می‌انداختند. وضعیت آب ولی مهم‏ترین مشکل بود. آب حتی برای استحمام هم خوب نبود، چه برسد به آشامیدن. هر چه قدر هم اعتراض می‎کردیم، صدایمان به جایی نمی‏رسید.»

در شرح نقاشی‌های منتشر شده از زندان فشافویه که در اختیار «ایران‎وایر» قرار گرفته، آمده است:«در همه اتاق‎ها به اجبار کارتون‌هایی بود که وسایل و خوردنی‌ها را در آن نگه‎داری می‌کردند؛ کارتن‌هایی که خودشان عامل ورود ساس و شپش بودند.»
آرش مرادی می‌گوید: «”مجید مرادی” پسرعموی من، “امین علیزاده” پسر خاله و “تقی مرادی” برادرم هم همراه با سایر دراویش در شب حادثه پنجم دی ماه در گلستان هفتم بازداشت شدند.»

او در خصوص احکام صادر شده برای این سه تن از اعضای خانواده و بستگان خود به «ایران‏وایر» می‌گوید: «مجید مرادی دادگاه بدوی مجموعا به ۱۴سال حبس و ۷۴ضربه شلاق محکوم شد. بعد در اعتراض به ناعادلانه بودن دادرسی، در دادگاه تجدیدنظر حاضر نشد و درخواست تجدیدنظر هم نداد. برادرم، تقی مرادی هم در دادگاه اول به ۱۰ سال حبس محکوم شد اما فعلا با قرار وثیقه آزاد است. پسرخاله‌ام هم در حال حاضر ممنوع‎الخروج است ولی هنوز دادگاهی برایش تشکیل نشده است.»

به تازگی احکام قطعی ۲۳درویش محبوس در این زندان بی آن که نسبت به رای بدوی تغییری کرده باشد، به آن‌ها اعلام شده است. گفته می‏شود اغلب این دروایش در اعتراض به ناعادلانه بودن روند دادرسی، در دادگاه تجدیدنظر حاضر نشده و درخواست تجدید نظرخواهی در رای بدوی را هم نداده‌اند. این دراویش جمعا به ۱۹۰سال زندان، هزار و ۷۰۲ضربه شلاق،۴۶سال تبعید و ۹۲سال محرومیت اجتماعی و رسانه‌ای و ممنوعیت خروج از کشورمحکوم شده‌اند. اسامی آن‏ها به این شرح است:«مصطفی عبدی، کسری نوری، محمد شریفی‌مقدم، رضا یاوری، رضا انتصاری، سینا انتصاری، مرتضی کنگرلو، صالح‌الدین مرادی، مجید مرادی، بابک مرادی، سخاوت سلیمی، رضا سیگارچی، سعید دوراندیش، احمد ایرانی‌خواه، مجتبی بیرانوند، محمدرضا درویشی، مهدی کیوانلو، جواد خمیس‌آبادی، اردشیرعشایری، جعفر احمدی، سعید سلطانپور و امین سلیمانی».
هم اکنون ۱۱۰ درویش زن و مرد در زندان‌های فشافویه و «قرچک» در حال گذراندن محکومیت خود پس از اعتراضات گلستان هفتم هستند.

No responses yet

Mar 05 2019

اختصاصی ایران وایر: سکوت خانواده یکی دیگر از کشته شدگان اعتراضات دی ماه ۹۶ شکست

نوشته: خُسن آقا در بخش: اعتراضات,تروریزم,جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی


ایران وایر: تصویری از مراسم خاکسپاری امین کرکی از کشته شدگان اعتراضات دیماه 96

امین کرکی یکی از بازداشت‌شدگان اعتراضات دی‌ماه ۱۳۹۶، در شهر دزفول بود. او ۱۲  دی‌ماه به جرم پاره کردن عکس روح‌الله خمینی  و علی خامنه‌ای در جریان اعتراضات، در منزل پدری‌اش در شهر حمزه  توسط ماموران کلانتری بازداشت می‌شود. ماموران کلانتری برای بازداشت امین، ساعت 2 بامداد و از روی دیوار خانه همسایه وارد خانه آن‌ها می‌شوند. پدر امین از آن‌ها حکم بازداشت می‌خواهد. اما آن‌ها حکمی ندارند. در عوض  با شوکر به جان حسین کرکی؛ پدر امین می‌افتند، او را مورد ضرب و شتم شدید قرار می‌دهند و امین را با خود می‌برند. همین موضوع باعث می‌شود که پدر امین از ماموران کلانتری شکایت کند. سیروس کرکی؛ برادر امین به «ایران وایر» می‌گوید:«این شکایت موجب کینه گرفتن ماموران کلانتری از خانواده آن‌ها شد.»

تصویر از محل خاکسپاری امین کرکی

کلانتری شهر حمزه، صبح روز بعد و پس از تنظیم صورت‌جلسه بازداشت با عنوان اتهامی شرکت در آشوب‌های خیابانی و اخلال در نظم عمومی و پاره کردن عکس‌های روح‌الله خمینی او را به زندان عمومی دزفول می‌فرستند. بدون حق ملاقات و حتی ملاقات تلفنی.

برگ احضاریه برای امین کرکی

امین ۷۴ روز در زندان می‌ماند و روز ۲۶  اسفندماه آزاد می‌شود. پس از آزادی کمتر از خانه بیرون می‌رود. اما روز نهم فروردین زمانی که دیگر اعضای خانواده در منزل نبودند، ناپدید می‌شود. یک روز بعد جسد امین ۳۱ ساله در ساختمان نیمه کاره محله‌شان پیدا می‌شود:«رفتیم دیدیم مردم و ماموران کلانتری آن‌جا جمع شدند و پزشک قانونی هم آن‌جا بود. انگشت نگاری نکردند و اجازه عکس گرفتن هم ندادند، گفتند این با تزریق مواد خودکشی کرده است.»


گزارش اولیه پزشکی قانونی پس از کشف جسد
سیروس می‌گوید”برادرش نه سابقه اعتیاد به مواد مخدر داشت و نه در تمام عمرش حتی یک نخ سیگار کشیده بود.” همین آن‌ها را مطمئن کرد که امین کشته شده است: «امین معتاد نبود که مواد مخدر تزریق کند و حالش هم کاملا خوب بود و امکان نداشت خودکشی کند، جای ضرب و جرح روی دستان و سر و صورتش دیده می‌شد و سرش شکسته بود.»

خانواده کرکی حالا مطمئن است که ماموران کلانتری ۱۸ حمزه، با همراهی لباس شخصی‌ها، نهم فروردین ماه، امین را از خانه‌شان برده‌اند. سیروس کرکی زمانی را که دنبال برادرش می‌گشته، به خوبی به یاد دارد:« کلافه شده بودیم و نگران، فکر کردیم دوباره بازداشت شده است. رفتیم کلانتری، گفتند آن‌ها خبری ندارند. دروغ می‌گفتند. این را بعدتر فهمیدیم وقتی چند ماه بعد به تدریج چند تن از همسایه‌ها به ما گفتند که آن‌ها دیده‌اند که ماموران کلانتری حمزه و چند لباس شخصی بسیج وارد خانه ما شده و امین را با ضرب و شتم خود برده‌اند. خبر داشته‌اند کسی خانه نیست و دنبال فرصت می‌گشتند.»


برگ شکایت پدر امین کرکی از مظنونان پرونده فرزندش
سیروس می‌گوید آن چند همسایه‌ای که دیده بودند چه اتفاقی افتاده است را، تهدید کرده‌ بودند که اگر حرف بزنند برای‌شان گران تمام می‌شود. «همسایه‌ها بعد چند ماه آمدند خانه ما و گفتند که ماموران تهدیدشان کردند، شب رفتند خانه‌شان و گفته‌اند که اگر چیزی به این‌ها بگوئید خودتان را به عنوان قاتل امین معرفی و محکوم می‌کنیم. شب رفته بودند خانه آن‌ها و کلی این‌ها را ترسانده بودند.»

پزشکی قانونی، علت مرگ امین را نامشخص عنوان می‌کند. اما در گزارشی که صادر کرده به پارگی هلالی در خلف سر و خون مردگی‌های فراوان زیر پوست سر و اینکه جای دو تزریق روی آرنج چپ و مچ دست چپ دیده می‌شود، اشاره شده اشت.

خانواده امین کُرکی برای شناسایی قاتل یا قاتلان امین به دادگاه شکایت می‌برند. شکایت در شعبه سوم بازپرسی دادسرای عمومی و انقلاب اهواز ثبت و قرار رسیدگی صادر می‌شود. با توجه به تناقضاتی که در گزارش کلانتری ۱۸ شهر حمزه در مورد کشف جسد و شیوه ای که از آن باخبر شده‌اند؛ حرف‌هایی وجود دارد. بازپرس دستور دریافت ریز مکالمات کلانتری را می‌دهد و به اداره آگاهی دزفول دستور بازجویی از ماموران کلانتری و بسیج شهر حمزه را می‌دهد. ریز مکالمات با مخالفت کلانتری تحویل دادگاه نمی‌شود. مدارکی هم وجود ندارد که نشان دهد از مظنونان بازجویی شده باشد.

درخواست پدر امین کرکی برای تحقیق و مطالعه پرونده قتل فرزندش

خانواده امین درنهایت نام ۳۰ تن از اهالی محل و همسایگان را که شاهد ربوده شدن امین از سوی ماموران کلانتری ۱۸ حمزه و ماموران بسیج شهر حمزه بوده‌اند را برای احضار و اخذ شهادت به دادگاه می‌دهند. اما این افراد هم احضار نمی‌شوند. درخواست حسین کُرکی از محمدیار ممبینی، ریاست دادگستری دزفول در ۱۵ آبان‌ماه برای دخالت در پرونده و پیگیری آن در ۵ آذرماه هم بی‌نتیجه می‌ماند.


علت فوت امین کرکی غیرقابل تشخیص اعلام شده است
با آمدن منصور محمدی خباز؛ دادستان جدید دزفول خانواده کُرکی پیش او می‌روند و او قول پیگیری می‌دهد. اما دست آخر آن‌ها را از دفترش بیرون می‌کند:« برای پیگیری رفتیم، گفتند قاتل پیدا نمی‌شود. داریم پرونده را مختومه می‌کنیم. نامه بردیم که دستور بدهید پرونده را به ما بدهند ببریم اهواز آن‌جا پیگیری کنیم، نامه را پرت کرد توی صورت پدرم و گفت گم شید برید بیرون.»

این ترتیب، با گذشت ۱۱ ماه از تشکیل این پرونده، آن‌چنان که سیروس کُرکی می‌گوید: «نه کسی متهم شده است، نه از مظنونان بازجویی شد و نه حتی از شهودی که معرفی کردیم کسی برای شهادت دادن احضار شد. نامه‌ها نوشتیم و حتی به دفتر رئیس‌جمهور و رهبر و رئیس قوه قضائیه هم نامه دادیم. اما هیچ کسی پاسخ‌مان را نداد. الان هم که به پدرم گفتند به دستور ممبینی، رئیس دادگستری دزفول، پرونده مختومه شده است.»

سیروس کُرکی می‌گوید اگر قتل کار خودشان نیست؛ چرا ۳۰ نفری را که به اسم معرفی کرده‌ایم، از همسایه‌هایی که دیده‌اند امین را ربوده‌اند و کسانی دیگر که شهادت‌شان اخذ شود؛ احضار نمی‌کنند. چرا مامورانی که به گفته خود بازپرس شعبه سوم حرف‌های ضدونقیض دارند و باید با هم مواجهه حضوری شوند،احضار نشدند:«چرا دادگاهی تشکیل نشد؟ خوب حتما یک دلیل دارد. دادگستری می‌ترسد این‌ شاهدها را احضار کند. حتما می‌دانند که اگر این‌ها را احضار کنند، می‌گویند ما دیدیم ماموران امین را کشتند، از چیز دیگری که نمی‌ترسند. می‌ترسند معلوم شده کار دولت بوده. در عوض نتیجه چی شد؟ ماموران کلانتری حمزه همه یک درجه ترفیع گرفتند.»

آخرین جمله او، تلخی قصه امین را دوچندان می‌کند. سیروس کرکی می‌گوید:« «رنج مرگ برادر بسیار بزرگ است اما غم بسیار بزرگ‌تر این است که می‌دانیم عدالتی در کار نیست ورنج‌مان به هیچ گرفته شده است.»

نسخه کامل این گزارش را می‌توانید اینجا بخوانید

No responses yet

« Prev - Next »

  • Recent Posts

    • زیر ذره‌بین رسانه‌ها: «چراغ سبزی که اسرائیل برای اقدام علیه ایران منتظرش بود»
    • درباره تصویر معترضی که مقابل یگان ویژه وسط خیابان نشسته‌ بود، چه می‌دانیم؟
    • سومین روز اعتراضات در ایران؛ تجمع در دانشگاه‌ها، گاز اشک‌آور در کرمانشاه
    • تجمع‌های اعتراضی در اعتراض به افزایش قیمت‌ها برای دومین روز در تهران ادامه یافت
    • دنیای خیالی آخون‌ها!!
  • Recent Comments

    No comments to show.

Free WordPress Theme | Web Hosting Geeksاخبار Copyright © 2026 All Rights Reserved .