اخبار

  • صحفه نخست
  • Sample Page
  • خُسن آقا

Tag Archive 'ادبیات'

Apr 21 2024

بخشی از زندگی سعدی

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,ادبیات,تاریخی

منبع تویتر شوذب: 1- از اون تاریخ به بعد سعدی با برادرزاده خلیفه دوست می‌شه هر روز به دیدنش می‌رفته تا دختره میگه می‌خوام فارسی یاد بگیرم و به پدرش میگه که سعدی رو به عنوان معلم برای من استخدام کن سعدی هم میشه معلمش و هم دوستش یکی دو سال می‌گذره تا در بغداد وبا شایع می‌شه خانواده نورالزمان شهر را
2- ترک کرده به آن طرف رودخانه دور از بیماری میرن اما هرچی اصرار می‌کنند سعدی نمیره میگه من هم از همین مردم عادی هستم شما که متولیان این مردم هستید چرا باید فرار کنید دیگران پس چیکار کنند وجدانش قبول نمی‌کنه در بغداد می‌مونه و از اونجا از نورالزمان و خانواده‌اش متنفر می‌شه و
3- قطع می‌کنه
یکی دو سال می‌گذره توی خیابان جلو حجره یکی از آشنایان نشسته که کاروانی رد میشه
یه گروه اسب سوار پیش قراول و گارد مخصوص و به دنبالش چند فیل با کجاوه پشتش که بسیار شاهانه آراسته شده و دنبالشم قطار شتران جهاز …
می‌پرسه چه خبره میگن دختر برادر خلیفه رو دادن
4- به شاهزاده ایرانی (پسر خوارزمشاه گویا)
و سعدی اونجا می‌بینه که عروس توی کجاوه نشسته و خدم و حشم میرن و یاد عشق قدیمی و…
تا سال‌ها طول می‌کشه غول حمله می‌کنه ایران میره زیر چکمه‌های مغول پادشاهی ایران از هم پاشیده دوباره سعدی بعد از یک دوران برگشته بغداد
ماجرای عجیبی میبینه

5 – ادامه ماجرای سعدی:
سعدی که از ۱۲ سالگی بی رو یاد می‌گیره و میره بغداد در نظامیه درس می‌خونه ۹ سال طول می‌کشه
البته اینم بگم تمام هزینه‌هاش رو ماهیانه سعد بن اتابک زنگی از طریق صرافی راش حواله می‌کرده یکی از دلایل رفتن سعد این بود که اتابک سعدی دید که جوان بسیار باهوش و
6- و زرنگی هست می‌تونه چشم گوش اتابک در بغداد باشه نه به عنوان جاسوس عادی بلکه کسی که در بین مردم آنجا زندگی کنه و جامعه شناسانه مسائل آنجا را تجزیه و تحلیل کرده به شیراز بفرسته .
خلاصه از اونجا راه میفته به مکه و زمانی بوده که صلاح الدین ایوبی با مسیحیا می‌جنگیده اینم اسیر میشه
7- مسیحی‌ها فکر می‌کردند سعدی یک فرمانده عالی رتبه مسلمان هست
بعد یه خواجه خسیس اونو به ده سکه طلا می‌خره میاره دخترش خیزران رو بهش میده و مدت‌ها به خاطر اون ۱۰ سکه ازش در حجره کار می‌کشه و بعد از دستش به زور رها میشه
برمی‌گرده شهرهای مختلف رو می‌بینه
میره شیراز دوباره
8- برمی‌گرده بغداد.
این در حالیست که هلاکوخان بغداد را گرفته و هرج و مرج و کشتار و غارت در شهر راه افتاده و سعدی هم به عنوان یک آدم معتمد لوح گذرنامه مخصوص هلاکوخان رو داره در بغداد با یک پیرزن ۶۵ ساله مفلوک و ژنده پوش روبرو میشه می‌فهمه که همون عشق قدیمی منیرالزمان هست
9- لطفی که در حقش می‌کنه از اختیاراتش استفاده کرده خود پیرزن با فرزندان و نوه‌هاش رو از دروازه بغداد رد می‌کنه
و اینم بگم که به دستور اتابک به نزد پادشاه خوارزم پیغامی برده بود مورد طمع ترکان خاتون قرار می‌گیره که فرار می‌کنه
آخرشم صفیه دختر همسایه‌ ، همبازی کودکیشو میگیره
تمام

No responses yet

Sep 04 2022

من ندیم توام نه ندیم بادمجان

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,ادبیات,سیاسی

«سلطان محمود» را در هنگام گرسنگی «بادمجان بورانی» پیش آوردند، خوشش آمد و گفت: بادمجان طعامی است خوش.
ندیمی در مدح بادمجان فصلی پرداخت و [سلطان محمود] چون سیر شد گفت: بادنجان چیز خیلی مضری است.
ندیم، باز در مضرت بادمجان مبالغتی تمام كرد.
سلطان گفت: ای مردک نه این زمان كه مدحش می‌گفتی؟
گفت: من ندیم توام نه ندیم بادمجان، مرا چیزی باید گفت كه تورا خوش آید نه بادمجان را.

عبید زاکانی ـ رساله دلگشا

No responses yet

Aug 10 2022

ابتهاج: هرگز توده‌ای نبودم، هنوز سوسیالیستم

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,ادبیات,سیاسی

تاریخ ایرانی: تاریخ ایرانی: امیر هوشنگ ابتهاج (هـ. الف. سایه) شاعر و ادیب مشهور ایرانی می‌گوید: «من هرگز عضو حزب توده نبودم اما معنای این حرف این نبود که سوسیالیسم را قبول ندارم و حتی دوستانم در آن حزب را قبول ندارم. من هنوز به سوسیالیسم باور دارم…» ابتهاج این را در گفت‌وگو با ماهنامۀ «مهرنامه» بیان کرده است؛ گفت‌وگویی که به نوشتۀ محمد قوچانی، سردبیر «مهرنامه» نخستین مصاحبۀ «سایه» با نشریه‌ای مکتوب است.

بسیاری از هنرمندانی که در فاصلۀ دهه‌های ۱۳۲۰ تا ۱۳۵۰ در عرصۀ فرهنگ ایران ظهور کردند، به واسطۀ سیطرۀ بی‌رقیب حزب توده بر بخش مهمی از جامعۀ روشنفکری که ناشی از هژمونی چپ در سراسر جهان بود، دلبستۀ افکار چپ‌گرایانه شدند. هوشنگ ابتهاج نیز که از جمله هنرمندان فعال آن عصر بود و با بسیاری از هم‌نسلان اهل فرهنگش که برخی از آنان از اعضای فعال حزب توده بودند در مراودۀ مداوم بود، تئوری سوسیالیسم را پذیرفت و آنچنان که می‌گوید با وجود فراز و نشیب‌های فراوان این ایده در نیم قرن گذشته، هنوز هم دلبستۀ آن است.

ابتهاج می‌گوید: «من به سلامت تئوریک سوسیالیسم باور دارم. هنوز باور دارم که هیچ راهی جز سوسیالیسم پیش پای بشر نیست. کمونیسم هم یک آرمان دور است. تا به قول معروف یک انسان طراز نوین ساخته نشود که هر کس به اندازه کارش بخواهد و بهره‌مند شود، کمونیسم قابل تحقق نیست.»

او در پاسخ به این سؤال که «آیا در شوروی هیچ ایراد و اشکالی نبود که در نهایت منجر به فروپاشی شد»، گفته: «چرا! مثلاً مارکس گفته بود سوسیالیسم فقط با انقلاب جهانی رخ می‌دهد. لنین گفت ما در روسیه انقلاب کردیم و سوسیالیسم برپا شد! خوب! نمی‌دانم این اشتباه بود یا درست بود ولی شاید از همین جا بود که با محاصرۀ شوروی این کشور پاشید. اگر انقلاب جهانی شده بود شاید شوروی هم محاصره نمی‌شد.»

او با بیان اینکه «سقوط را بر شوروی تحمیل کردند»، تصریح می‌کند: «نظام سرمایه‌داری با تحمیل دو چیز اتحاد شوروی را از هم فرو ریخت: اول، مسابقۀ تسلیحاتی و دوم، محاصره اقتصادی. مسابقۀ تسلیحاتی تمام انرژی جامعه را مکید و محاصره شوروی آن را ورشکسته کرد. اما به یاد داشته باشید که کمونیست‌ها یک کشور دهقانی را تحویل گرفتند و یک کشور صنعتی ساختند که در بسیاری موارد از آمریکا جلوتر یا حداقل برابر بود.»

با توده‌ای‌‌ها هم‌عقیده بودم

ارتباط با حزب توده یکی دیگر از فرازهای گفت‌وگو با سایه است. ابتهاج درباره روابطش با توده‌ای‌ها می‌گوید: «عضو حزب توده نبودم، اما همیشه سوسیالیست بودم و به توده‌ای‌ها احترام می‌گذاشتم و رفیق آن‌ها بودم و با آن‌ها هم‌عقیده بودم.»

او دربارۀ نگاه کمونیست‌های هوادار شوروی دربارۀ آزادی‌های سیاسی و اجتماعی می‌گوید: «من به کیانوری گفته بودم اگر شما قدرت بگیرید اولین کسی که مشکل پیدا می‌کند من هستم.»

او در عین حال با بیان اینکه «کیانوری آدم باسوادی بود»، می‌گوید: «ببینید! حتی طبری که خیلی باسواد بود همیشه به کیانوری احترام می‌گذاشت. کیانوری دانش عمیقی داشت. طبری یک بار سال ۵۸ به من گفت من سه چهره و علاقه دارم: اولین علاقه‌ام هنر و ادبیات است که زندگی من است. دومین علاقه‌ام فلسفه است که تا جایی که زورم رسیده آن را خوانده‌ام. و سومین چهره‌ام سیاست است که من به هر دو معنای خوب و بدش از آن بیزارم اما متاسفانه از ۱۶ سالگی حرفۀ من شده است… توده‌ای‌ها چنین افرادی هم داشتند.»

هرچند گفت‌وگوی سایۀ ۸۶ ساله با «مهرنامه» به بهانۀ درگذشت محمد زهرایی مدیر نشر کارنامه انجام شده، اما او جز سخن گفتن از زهرایی و وسواس‌ها و نوآوری‌هایش در کار نشر، به بسیاری از افراد و موضوعات دیگر نیز گریزی زده است، از کتاب‌های «حافظ به سعی سایه» و «تاسیان» و ارتباطش با «زبان گیلکی» تا شاملو، شهریار، سانسور، ارغوان و حزب توده. «تاریخ ایرانی» بخش‌هایی از این گفت‌وگو را انتخاب کرده که در پی می‌آید:

زهرایی بی‌موقع مُرد

بعد از مرگ زهرایی خانم همشیره زهرایی در آلمان، مراسمی گرفتند بسیار بزرگ و خوب و شامی دادند مفصل. آمده بودم بیرون سیگار بکشم که معصومه خانم خواهر او آمد و با حالت تاثربرانگیزی گفت که آقای سایه خوشحالم که لااقل یکی از آرزوهای برادرم برآورده شد. زهرایی می‌گفت خدا کند من مرگ سه نفر را نبینم، ابتهاج، محمدعلی موحد و نجف دریابندری. شکر خدا که به این آرزویش رسید. می‌خواستم بگویم چه شکر خدایی، او بی‌موقع مرده است. مثلاً واقعاً خدمت بزرگی به نجف کرده است که بی‌نظیر است. هر روز او را به دفتر کارنامه می‌برد و قلم و کاغذ و همۀ امکانات مهیا بود تا اگر بخواهد چیزی بنویسد. هر روز یک آژانس می‌رفت دنبال نجف می‌آوردش دفتر و عصر می‌برد خانه…

از تهمت سپانلو مبرا شدم

آقای سپانلو در مجله‌ای که اگر اشتباه نکنم نگاه نو بود مقاله‌ای نوشته بود، که فلانی یعنی من در همین جلسه‌ای که گفتید (جلسۀ کانون نویسندگان) زده تو گوش یکی و او هم رفته درمانگاه. من بارها در خانۀ پوری سلطانی ایشان را دیده بودم. بارها می‌خواستم به او بگویم که می‌شود اسم و آدرس آن کسی را که زده‌ام به من بدهید تا بروم از او عذرخواهی کنم! اما در همین «تجربه» دیدم سپانلو گفته است که سایه رفت یکی را بزند، اما جمعیت زیاد بود و به او نرسید. گفتم خدا را شکر که از این تهمت مبرا شدم…

شاملو حرف می‌زد تا جنجال به پا کند

شاملو فقط [به اخراجم از کانون نویسندگان] رای داد، هیچ وقت [علیه من] حرف نزد. یکبار من و شاملو و کسرایی با هم بودیم گفتم برویم خانه ما. در راه خانه، کسرایی گله کرد که تو گفته‌ای شعرهای من به درد عمه‌اش می‌خورد! شاملو گفت کاملاً دروغ است و من چنین حرفی نزده‌ام… دختر ادیب خوانساری کتابی درباره پدرش نوشته که من خواندم و دیدم جایی متنی از شاملو هست در مدح موسیقی و آواز ایرانی! شاملو همان کسی است که روزی به موسیقی سنتی پرید. یک روز داشتیم از میدان شاه رد می‌شدیم، در امتداد خیابان فرانسه آواز می‌خواندم، ناگهان شاملو ایستاد گفت آفرین چه تحریری… اما شاملو کسی بود که همیشه حرفی می‌زد تا جنجال کند؛ مثل روزنامه‌نگاری‌اش.

فکر می‌کردند من نباید برای شاملو گریه کنم!

آدم‌های عجیبی با من حشر و نشر داشته‌اند. وقتی شاملو مُرد من در مراسمش گریه کردم. یکی از دوستان به من گفت سایه گریه می‌کنی؟ فکر می‌کرد من نباید برای شاملو گریه کنم! گفتم این چه حرفی است؟ من این را صمیمانه می‌گویم. من برای کدام یک از رفقایم مرثیه ساخته‌ام؟ اخوان، شاملو، کسرایی، شهریار؟ درد نبودن این‌ها چنان برای من عظیم است که اصلا کلمه پیدا نمی‌کنم.

تاسیس کانون نویسندگان ابتکار جلال بود

بعد از آنکه فرح تصمیم گرفت کنگره‌ای از نویسندگان تشکیل بدهد تعدادی از نویسندگان علیه آن در سال ۱۳۴۸ بیانیه دادند. خود به‌آذین گفت من با آقای آل‌احمد این کار را کردم و بی‌انصافی نکنید. مبتکر این کار تاسیس کانون نویسندگان اصلاً آل‌احمد بود.

اخوان شاعر برتر کشور ماست

وقتی که شورای نویسندگان ایجاد شد، من تمام حرفم این بود که شورای نویسندگان صد درصد صنفی باشد و به سیاست کاری نداشته باشیم. من می‌گفتم دوستان توده‌ای ما حتما در کار تشکیلات خودشان سندیکای شاعران و نویسندگان دارند و احتیاجی به این کار ندارند. اما برخی گفتند نه آقا هر کسی می‌آید و خرابکاری می‌کند و این نقض غرض می‌شود. من پافشاری کردم. به‌آذین و کسرایی در جلسه بودند. به من گفتند چه کسی را می‌خواهی که اینجا عضو شورای نویسندگان باشد. من گفتم مثلاً اخوان باشد که شاعر برتر کشور ماست. یکی گفت که اخوان حال چیزی را ندارد. گفتم شما به کار خصوصی مردم چه کار دارید، اخوان بیاید اینجا چرت بزند، شما چکار دارید. من هم ممکن است اینجا خمیازه بکشم. گفتند خود سایه برود اخوان را دعوت کند. گفتم یکی از خود شما با من بیاید.

اخوان گفت من همیشه توده‌ای بودم!

با پرویز شهریاری رفتیم پیش اخوان. گفت سال‌هاست که این کار را نکرده‌ام. گفتیم می‌خواهیم از شما دعوت کنیم به شورای نویسندگان بیایید. من را نگاه کرد و گفت سایه جان تو که می‌دانی من همیشه توده‌ای بودم و هنوز هم هستم! گفتم اخوان من نیامده‌ام تو را به حزب توده دعوت کنم، شورای نویسندگان است. گفتم اخوان موضوع، حزب نیست. گفت من افتخار می‌کنم هر جا سایه باشد من هم آنجا باشم. از این اظهارات عجیب و غریب می‌کرد.

این‌ها با جاسوس‌ها ارتباط دارند

جایی خواندم که حسین منزوی گفته رفتم به اخوان گفتم در دام نیفت که این‌ها با عناصر جاسوسی دنیا در ارتباط هستند. خواندم که منزوی نوشته اخوان از من خیلی تشکر کرده که او را از دام خلاص کرده‌ام. یادم می‌آید شبی خانه شفیعی کدکنی بودیم و اخوان خیلی ملول بود و حرف‌های پراکنده می‌زد. گفت بله، توده‌ای‌ها آدم فرستادند که من عضو شورای نویسندگان شوم. به آن‌ها گفتم «برو این دام بر مرغ دگر نه». گفتم اخوان! [به صدای بلند گفتم] ساکت شد. سرش را پایین انداخت. گفتم یادت نیست که چه کسی سراغت آمد؟ گفت نه عزیز! همان شب دکتر شفیعی که مرید اخوان بود، شاهد این ماجرا بود.

شهریار خواب دید من را می‌برند جهنم

شهریار شدیداً مذهبی بود. یک شب رفتم و دیدم بغ کرده. گفتم سلام شهریار جان، جواب نداد. من هم گفتم به درک. رفتم یک گوشه و ساکت نشستم. بالاخره سرش را بلند کرد و گفت «آخه تو چرا دلتو با خدا صاف نمی‌کنی؟» گفتم باز شروع کردی. گفت «تو با این صفا و محبتی که داری چرا دوری؟» گفتم به شما چه مربوطه؟ اصلا چی شده؟ گفت «دیشب خواب دیدم که تو را می‌برند جهنم و نمی‌توانستم شفاعت تو را کنم.» گفتم جنابعالی از غرفه‌های بهشت، من را می‌دیدی؟ گفت «شوخی نکن.» گفتم «لازم نیست تو شفاعت کنی. اگر خدا را ببینم کلی حرف دارم. یکی‌اش همین که من را همنشین تو کرده!» گفت «نگوووووو. کفر می‌گویی.»

چشم‌هایش ابهت داشت

[دربارۀ دیدار اعضای کانون نویسندگان با امام خمینی] من نبودم. کسرایی رفته و آمده بود و گفته بود که چشم‌هایش ابهت داشت و نمی‌شد به آن نگاه کرد. [طبری] خیلی از آقای خمینی شعر برای ما خواند. ظاهراً آقای خمینی در جوانی که طلبه بود شعر می‌گفت.

آقا روح‌الله با جسارت حرف می‌زد

یکی که با آیت‌الله بروجردی نزدیک بود و خودش از خانواده علما بود و آخوند نبود، آخر هفته می‌رفت پیش آقای بروجردی. به من می‌گفت که طلبه‌ای بود آن موقع (آقای خمینی را می‌گفت که آقا روح‌الله به او می‌گفتند) او می‌آمد پیش آقای بروجردی. تنها کسی بود که با جسارت حرف می‌زد. آقای بروجردی چیزی مثل گوشت‌کوب داشت که به زمین می‌زد تا برایش چای بیاورند. آقای خمینی خطاب به آقای بروجردی گفته بود این چه کاری است؟ دنیا عوض شده. یک زنگی کنارتان بگذارید و هر وقت چیزی می‌خواهید آن را فشار بدهید. هفته بعد که رفتیم دیدیم کنار آقای بروجردی زنگ بود.

زنم گفت ریشت را نگه دار!

آن موقع یک سلمانی به زندان آوردند و توی دستشویی صندلی گذاشته بودند و موهایمان را کوتاه می‌کردند. من گفتم موهایم را تا می‌توانستند کم کنند، چون امکان تمیز نگه داشتن آن نبود. گفتم ریشم را هم بزن، ولی گفتم به سبیلم دست نزن. برگشتم سلول. یک نفر از مامورین آمد که از بند ما نبود. گفت سلمانی نرفتی؟ گفتم رفتم! گفت: نخیر! بلند شو. بردم مستراح و گفت تمام ریش و سبیلش را بزنید، من خیلی عصبانی و مرتعش بودم. موی ریشم را زدند ولی نگذاشتم سبیلم را بزنند! دفعه دیگر گذاشتم که تمامش بلند شود و دیگر نزدم. از زندان که آمدم بیرون زنم گفت ریشت را نگه دار. من هم نگه داشتم.

دادستان انقلاب، وکیل مدافعم شد!

[در زندان] یک آقایی آمد، گفت آقاجان بفرمایید داخل. یکی آمد چشم‌بند بزند، گفت لازم نیست. من بدون چشم‌بند از اتاق آمدم بیرون و از آنجا بلافاصله رفتم توی یک راهرو و بعد بلافاصله در راهرو، سمت راست یک در بود از آن در داخل شدم، یک سالن بزرگ وجود داشت، مثلا خیال می‌کنم ۱۰ متر در ۱۰ متر، دست راست ۱۵-۱۰ نفر پاسدار نشسته بودند با لباس‌های شیک، آن جلو یک میز بود، که یک شیخی با عمامه سفید پشت آن نشسته بود… گفت خب، متهم عضو «حزب توده» است؟ گفتم خیر آقا، یک ورق زد روی کاغذهایی که جلوی دستش بود و گفت: از آقای دکتر کیانوری سوال شده و گفته پیش از اینکه من با آقای سایه آشنا شوم، گمان می‌کنم در سال ۲۹ یا ۳۰ عضو «سازمان جوانان حزب توده» بوده باشد. در حالی که من اصلاً در «سازمان جوانان حزب توده» نبودم. گفتم بروید به آقای کیانوری بگویید که بی‌خود گفته است. من هیچ‌وقت عضو سازمان جوانان نبوده‌ام. آن آقای سیه‌چرده که آنجا نشسته بود گفت اگر عضو «سازمان جوانان حزب توده» بود، می‌گرفتندش، سابقه زندان نداره که؛ گفتم اِ یک وکیل مدافع پیدا کردم. من از او پرسیدم شما؟ آمد جلو و اسمش را یواش به من گفت، بعد که آمدم بیرون فهمیدم که آن آقا (همان وکیل مدافع) دادستان انقلاب بوده!

اصلا همۀ شعرهای من ضد انقلاب است

یک روز آقای باقرزاده گفت بیا برویم ارشاد شاید چشم‌شان به شما بیفتد و مجوز بدهند، گفتم باشد. با هم قدم‌زنان رفتیم میدان بهارستان و وزارت ارشاد. از پله‌ها رفتیم بالا. به اتاقی رفتیم جوانی آمد، سیاه‌مشق در دستش باد کرده، کلی ورق کاغذ لایش بود. خیلی ملوکانه گفتم من آمدم اگر حرفی درباره کتابم هست بشنوم. طفلک گفت بالاخره اشعار این کتاب یک نوع اعتراض است، گفتم بله نخیر. این بله نخیرم یک چیز حقوقی دارد. اگر می‌گفتم بله یعنی خودم هم قبول کردم اعتراض است. من گفتم من حق دارم با همه چیز مخالفت کنم؛ این همه دنگ و فنگ برای چه راه انداختید؟ به من حق اعتراض هم نمی‌دهید، دیدم هاج و واج نگاه می‌کند. گفتم اصلا همه شعرهای من ضد انقلاب است و هر کدام از این شعرها را باز کنید و نشان دهید من این موضوع را ثابت می‌کنم که این شعر ضد انقلاب است! آن بیچاره هم اشتباه کرد و گفت بیا. کتاب را گرفتم. گفتم مثلا اینجا «نشود فاش کسی آنچه میان من و توست…» گفتم همین دقیقا، این اصلا خود معنای توطئه نیست؟! اگر تو می‌گویی اعتراض است، من اصلا می‌گویم توطئه است! بعد به او گفتم من آنقدر ابله نیستم که بیایم به تو این را که مجوز کتاب را صادر می‌کنی بگویم. فرضا این کتاب را مجوز بدهی بقیه جاها می‌گویند نه، تمام ارشاد قبول کنند فلان نهاد می‌گویند نه، آن‌ها قبول کنند نهاد دیگر می‌گویند نه… گفت حرف دل من را زدید.

اسلام ۱۵ قرن است که هست، از چه می‌ترسید؟

من در ارشاد گفتم اگر قرار است که انقلاب و اسلام با شعر من فرو بریزد که نمی‌شود. پانزده قرن است که اسلام هست، شما از چه می‌ترسید؟ گفتم این کتاب یک روز درمی‌آید. از ناشر می‌پرسیم می‌گوید هدف ما خدمات فرهنگی است، به جای این که سوپرمارکت باز کنیم نشر باز می‌کنیم که با انتشار کتاب درآمدی داشته باشیم، گفتم این برخورد فرهنگی شماست. شنیدم که ۱۵-۱۴ کتاب باقرزاده پیش شماست. من برای خودم پیش شما نیامدم آن کتاب‌ها را زودتر آزاد کنید جبران خسارت شود. آمدیم بیرون باقرزاده گفت خدا عمرتان بدهد. هیچ نویسنده‌ای مثل شما با این‌ها برخورد نکرده بود.

با شعر پاسدار زندان سیر گریه کردم

یک پاسداری برای من شعر گفت: غصه نخور شاعرم آخر من آزادت کنم/ وارد خانه‌ات کنم/ در باغ و بُستانت کنم. من بغض کردم و گفتم این را برای من بنویس، دیدم رفت ته بند یک میز جور کرد و یکی دارد می‌گوید و او یکی دارد می‌نویسد. بعد از یک دفتری از ته، نوشته را کنده بود. با خط کج و کوله… یک روز هم آمد به من گفت این شعر را برای من درست کنید. یک چیزی بود مثل دوبیتی، وزن و قافیه نداشت. دوبیتی این بود که: گل من، همه گل را در باغ و بستان جستجو می‌کنند/ گل من، من تو را در خاک جستجو می‌کنم. من خیلی متاثر شدم، فهمیدم برای پسرش گفته که شهید شده. من دو تا دوبیتی برایش ساختم از همان و در همان مضمون و تنها شعری است که یادم رفت و به خاطرم نمانده. ولی یادم می‌آید که به سیری گریه کردم وقتی داشتم آن دوبیتی‌ها را می‌نوشتم.

ارغوان را از حفظ نوشتم، یک چیزی کم دارد

«ارغوان» در حافظه‌ام بود… من همه شعرها را در حافظه داشتم، بعد آمدم خانه نوشتم، هنوز هم فکر می‌کنم که یک یا دو بندش را یادم نیست، همیشه این را می‌خوانم احساس می‌کنم که یک جاهایی از آن کم است. همیشه هر وقت می‌خوانم می‌گویم این یکی، دو بندش نیست و یک چیزی کم دارد. چون در اصل ننوشتمش. چون این، چند خطاب به ارغوان بوده.

مردم با ارغوان زار زار گریه می‌کنند

«ارغوان» عجیب رفته در مردم، من دیدم هر جا این کار را در شب‌های شعر خواندند مردم زار زار گریه کردند و خودم هم نمی‌توانم بخوانم و وقتی به این شعر می‌رسم از اول لحنم را عوض می‌کنم. (با صدای بلند و لحنی حماسی می‌خواند) ارغوان خوشۀ خون، مثلا یک جا را این شکلی می‌خوانم. ولی آنجاهایی که من را اذیت می‌کند خودم گیر می‌کنم. مثلا آنجا که می‌گوید «ارغوانم آنجاست» نمی‌توانم آن را بخوانم.

No responses yet

Nov 23 2021

سیف فرغانی: هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد

نوشته: خُسن آقا در بخش: ادبیات,تاریخی,سیاسی

سیف فرغانی
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد        هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوِم محنت از پی آن تا کند خراب        بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایّام ناگهان        بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام        بر حلق و بر دهانِ شمانیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز!        این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد        بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غُرّش شیران گذشت و رفت        این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غُبارش فرونشست        گرد سُم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمع‌ها بکُشت        هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروان سرای بسی کاروان گذشت        ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مُفتخر به طالعِ مسعود خویشتن!        تاثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید        نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان        بعداز دوروزاز آن شمانیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمّل سپر کنیم        تا سختیِ کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدّتی        این گُل، ز گُلستان شما نیز بگذرد
آبیست ایستاده دراین خانه مال و جاه        این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپُرده به چوپان گرگ طبع!        این گُرگیِ شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حُکم اوست        هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان! خوهم که به نیکی دُعای سیف        یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

No responses yet

Nov 16 2021

مهدی یراحی – وداع بعد از رفتن

نوشته: خُسن آقا در بخش: #آبان_٩٨,اجتماعی,ادبیات,جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی,شورش,هنر

No responses yet

Nov 15 2021

خون ارغوانها ، شعر از سعید سلطانپور آهنگ ، تنظیم و رهبری مهرداد بران

نوشته: خُسن آقا در بخش: ادبیات,سیاسی,هنر

زده شعله در چمن، در شب وطن، خون ارغوان‌ها
تو ای بانگ شورافکن، تا سحر بزن، شعله تا کران‌ها
که در خون خستگان، دل‌شکستگان، آرمیده طوفان
به آیندگان نگر، در زمان نگر، بردمیده طوفان
قفس را بسوزان، رها کن پرندگان را، بشارت دهندگان را
که لبخند آزادی، خوشهٔ شادی، با سحر بروید
سرود ستاره را، موج چشمه با آهوان بگوید
ستاره ستیزد و، شب گریزد و، صبح روشن آید
زند بال و پر ز نو، آن کبوتر و، سوی میهن آید
گرفته تمام شب، شاخه‌ای به لب، سرخ و گرده‌افشان
پرد گرده گسترد، دانه پرورد، سر زند بهاران
قفس را بسوزان، رها کن پرندگان را، بشارت دهندگان را
که لبخند آزادی، خوشهٔ شادی، با سحر بروید
سرود ستاره را، موج چشمه با آهوان بگوید

No responses yet

Apr 03 2021

عمر کوتاه ‘روز جهانی خر’ در سیزده‌ بدر

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,ادبیات,تاریخی,سیاسی,طنز


بی‌بی‌سی: شاید امروز برای بسیاری از ما باور این پدیده دشوار باشد که چند دهه پیش شماری از ایرانی‌ها می‌خواستند با سند و مدرک ثابت کنند که خر هستند و بطور نمادین جو می خوردند تا سرسپردگی خود را به “حزب خران” نشان دهند. اما چنین پدیده‌ای در دهه چهل شمسی وجود داشته و حتی هر هفته یک نشریه یک یا دو صفحه‌ای به نام “خرنامه؛ ارگان رسمی حزب خران” در مجله فکاهی توفیق منتشر می‌شده است.
از سنت‌های “خران” آن دوره (بخصوص در تهران) این بود که روز سیزده‌بدر به دشت و باغ می‌زدند تا کنار هم سرود حزبی بخوانند و “روز جهانی خر” را همراه با “دانکیز باند” جشن بگیرند.
پس از گذشت نیم قرن تا امروز شماری از این “خرنمایان” همچنان به آرمان‌های آن زمان خود باور دارند و به آن افتخار می‌کنند. داستان‌ها و خاطرات جمعی از آنها در فیلمی به همین نام “حزب خران” برای بی‌بی‌سی فارسی گرد‌آوری شده که جمعه شب پخش و بازتکرار خواهد شد.

داستان حزب خران از “هفته‌نامه فکاهی توفیق” شروع شد که سابقه‌ای نزدیک به صد ساله در مطبوعات ایران دارد و بعد از توقف‌های متعدد در دهه چهل ادامه پیدا کرد اما بعد از توقیف نشریه توفیق در سال ۱۳۵۰ تا امروز خاموش مانده است.


توضیح تصویر، مراسم “تعلیف” عضویت در حزب خران

سه برادر حسن، حسین و عباس توفیق که سبک فکاهی روزنامه‌نگاری را در”مکتب توفیق” نسل پیشین خود آموخته بودند، در سال ۱۳۴۶ به همراه دیگر همکاران توفیق تصمیم گرفتند صفحه‌ای جدید به نام “خرنامه” در مجله فکاهی خود منتشر کنند که به گفته خودشان نوعی عکس‌العمل به رواج فعالیت‌های حزبی، به خصوص دو حزب ایران نوین و مردم در آن دوره بود. این دو حزب در چشم فعالان و روشنفکران آن زمان بیشتر جنبه احزاب حکومتی و فرمایشی داشتند.

عباس توفیق” از سردبیران مجله توفیق و از بنیانگذاران حزب خران می‌گوید “ما وقتی حزب خران را اعلام کردیم اصلا فکر نمی‌کردیم که مردم (آنرا) جدی بگیرند و از نظر ما طنز و شوخی و فکاهیات بود و انتقاد از اخلاق ناشایست بشر و انسان ایرانی. ولی بعد دیدیم که خیلی‌ها اومدند دنبالش که ما می‌خواهیم عضو شویم. و مردم این را جدی گرفتند؛ مردم که جدی گرفتند ما هم جدی شروع کردیم که کارت عضویت تهیه کنیم، مقرراتی براش باشه و کمیته خر بگیری درست کنیم”.

اما سنت حزب خران از دهه بیست شمسی و ظاهرا در کرمانشاه شروع و بعدا به مجله توفیق آن زمان راه یافت. هوشنگ معمارزاده از دیگر دبیران توفیق، که سیزدهمین “خر” در تشکیلات آن حزب بوده تفاوتی بنیانی میان حزب دهه بیست و دهه چهل می‌بیند:

(در) حزب خران دهه بیست خر به کسی می‌گفتند که نفهمه، خر به کسی گفته می‌شد که کارهایی می‌کنه که آدم معمولی نمی‌کنه. در حالی که حزب خران ۱۳۴۶ نگاه مثبت به خر داشت…. یعنی در حزب خران برای اینکه عضو بشی باید ثابت کنی که رشوه می‌تونستی بگیری ولی نگرفتی، دزدی می‌تونستی بکنی ولی نکردی تا تقاضای عضویت بررسی بشه و اگر ثابت شد که تو دارای اون خصوصیات هستی به عضویت حزب پذیرفته می‌شدی”.

آنطور که راویان فیلم “حزب خران” می‌گویند و در نوشته‌های آن روزها دیده می‌شود دلایل خریتی که متقاضیان ارائه می کردند بیانگر تحمل فشار اقتصادی-اجتماعی، به خاطر صداقت و پاکی در منش آنها، یا حمایت از افراد ضعیف جامعه بود. دست‌اندرکاران توفیق در دلایل مفصلی که کاکاتوفیق، شخصیت اصلی و کلیدی طنز توفیق ارائه می‌کند این قصد خود را آشکار و به‌ویژه مشکلات صاحبان اندیشه را در شعر بلندی که کاکا بعنوان سند خریت خود ارائه می‌کند، برجسته می‌کنند:
بله کاکا شده نویسنده
کله‌اش مثل کوه الونده
اسم در کرده، حرف حق گفته
به فلان دزده تق و لق گفته
و بعد از پافشاری بر رویه خود با وجود تهدید و فشار می‌گوید:
لیک عقلم عوض نشد که نشد
ترک کِرم و مرض نشد که نشد
عوض مدح صاحبان نفوذ
هی شدم حامی تقی پینه‌دوز
برخلاف زرنگ‌ها من ِ خر
هی کردم سینه بر خلق سپر


ابراهیم هرندی، عضو دیگر حزب خران که در شانزده سالگی به حزب پیوسته و به گفته خودش جوان‌ترین عضو حزب در آن زمان بوده می‌گوید برای دو سال و تا رسیدن به سن بلوغ به جای لقب مرسوم “نره‌خر” برای مردان (و ماچه‌خر برای زنان) عنوان «کره‌خر» را بر کارت حزبی خود داشت. امروز انگیزه پیوستن‌اش در دوران نوجوانی و دبیرستانی به این حزب را این‌گونه بیان می‌کند:
اساسنامه حزب خران برای من کشش داشت برای اینکه در سراسر این اساسنامه سخن از پاره کردن پوزه‌بند و افسار و برابری همه خرهای جهان بود”.
از شمار اعضای حزب خران آمار دقیقی در دست نیست ولی بین چند هزار تا چند صدهزار روایت می‌شود. سوال اساسی این است که چرا فعالیت حزب خران با این همه محبوبیت تنها به عرصه کار مطبوعاتی و گردهمایی‌های نمادین محدود ماند و نتوانست مُهر خود را بر حوادث سیاسی-اجتماعی بعد از زمان خود بزند. چرا بعد از توقیف توفیق در سال ۱۳۵۰ حتی دیگر خبری از برگزاری سیزده‌بدر اعضای آن نیز در دست نیست.
با این همه این حرکت نمادین طنزآمیز که در تاریخ فعالیت‌های مطبوعاتی ایران برجسته و فراموش‌ نشدنی می‌نماید گاه در اینجا و آنجا، مثلا در کردستان عراق- توسط طنزپردازان احیا می‌شود. شاید شخصیت مثبتی که “خران دهه چهل” از این حیوان ارائه می‌کنند در آینده مورد توجه طرفداران حقوق حیوانات هم قرار گیرد و به اهمیت این فعالیت مطبوعاتی-اجتماعی بیفزاید.

No responses yet

Jan 18 2020

کارآگاه هلندی نسخه نایاب و سرقت‌شده دیوان حافظ را پیدا کرد

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,ادبیات,تاریخی,هنر

رادیوفردا: یک کارآگاه هلندی آثار هنری در جریان اقدامات بین المللی بالاخره نسخه سرقت‌شده دیوان حافظ را که متعلق به قرن پانزدهم میلادی است، کشف کرد.

این کتاب که صفحاتش طلاکاری شده و ارزش آن حدود یک میلیون یورو تخمین زده می‌شود، سال ۲۰۰۷ پس از مرگ یک دلال ایرانی آثار عتیقه در آلمان از کلکسیون او دزدیده شد.

اما آرتور براند که به دلیل پیگیری و سرقت آثار هنری و عتیقه به «ایندیانا جونز دنیای هنر» شهرت پیدا کرده بالاخره توانست این کتاب را در شبکه زیرزمینی آثار هنری به سرقت رفته پیدا کند.

آقای براند که این کتاب را در منزل خود به خبرگزاری فرانسه نشان داد گفت: «پیدا کردن این کتاب برای من بسیار مهم است چون کتاب مهمی است.»

قدمت این کتاب خطی به سال ۱۴۶۲یا ۱۴۶۳ میلادی باز می‌گردد
قدمت این کتاب خطی به سال ۱۴۶۲یا ۱۴۶۳ میلادی باز می‌گردد

شمس الدین محمد حافظ شیرازی (حافظ) در کنار رومی یکی از برجستگان ادبیات عرفانی تلقی می‌شود. دیوان اشعار او هنوز هم در بین ایرانیان محبوبیت زيادی دارد و الهام‌بخش هنرمندان فراوانی در سراسر جهان بوده است.

رالف والدو امرسون، ادیب آمریکایی حافظ را «شاهزاده شاعران پارسی» نامیده است.

سرقت این کتاب خطی که قدمت آن به سال ۱۴۶۲یا ۱۴۶۳ میلادی باز می‌گردد به دنبال مرگ جعفر قاضی، دلال ایرانی کتاب‌های عتیقه در سال ۲۰۰۷ در شهر مونیخ آلمان توسط اعضای خانواده او کشف شد.

اعضای خانواده او هنگام بررسی کامپیوتر آقای قاضی متوجه شدند که او صدها کتاب خطی قديمی جمع‌آوری کرده ولی همه آن‌ها گم شده‌اند.

سال ۲۰۱۱ پلیس آلمان در بازرسی از منزل یک ایرانی بازنشسته دیگر که با آقای قاضی دوست بود ۱۷۴ جلد از این کتاب‌ها را کشف کرد.

آرتور براند به خبرگزاری فرانسه گفت: «ولی مهم‌ترین کتاب از این مجموعه که یکی از اولین و دقیق‌ترین نسخه‌های دیوان حافظ است پیدا نشد.»

پلیس آلمان سال ۲۰۱۶ برای یافتن این کتاب ۵۰ هزار یورو جایزه تعیین و اطلاعیه‌ای در تشریح این کتاب منتشر کرد ولی تا اواخر سال ۲۰۱۸ هیچ ردپایی از آن پیدا نشد.

در آن زمان یک دلال ایرانی آثار عتیقه با آرتور براند تلفنی تماس گرفت و از او خواست هر چه سریع‌تر با او در آلمان ملاقات کند.

آقای براند می‌گوید: «این فرد به من گفت دو مامور که خود را وابسته به سفارت ایران معرفی کرده‌اند به دیدار او رفته‌اند. این دو نفر، که به گفته دلال ایرانی ماموران امنیتی ایران بوده‌اند، از او خواسته بودند هر خبری در مورد دیوان حافظ سرقت شده دارد، به آنها اطلاع دهد. او ترسیده بود و به همین دلیل در این پرونده از من تقاضای کمک کرد.»

پلیس آلمان سال ۲۰۱۶ برای یافتن این کتاب ۵۰ هزار یورو جایزه تعیین کرد
پلیس آلمان سال ۲۰۱۶ برای یافتن این کتاب ۵۰ هزار یورو جایزه تعیین کرد

در آن زمان رسانه‌های آلمان گزارش دادند که ایران به این پرونده توجه فراوانی نشان داده و حتی اعلام کرده بود که برای بازپس گرفتن تمامی کتاب‌های به سرقت رفته که پلیس آلمان آنها را کشف کرده بود به مراجع قضایی شکايت خواهد کرد. اما دولت آلمان فقط دو کتاب را به ایران پس داد و تصمیم گرفت که مابقی کتاب‌ها از نظر قانونی متعلق به صاحب کلکسیون هستند.

آرتور براند می‌افزاید: «پس از تماس با آن دلال من متوجه شدم که ایران هم به دنبال نسخه گم‌شده دیوان حافظ است. بنابراین با سرعت هر چه بیشتری تلاش کردم این کتاب را پیدا کنم چون از نظر قانونی متعلق به خانواده قاضی است.»

او از طریق تماس با فردی در لندن متوجه شد که یکی از دوستان این فرد اخیرا کتاب را به یک خریدار عمده فروخته است.

آقای براند می‌گوید در این زمان ماموران ایرانی نیز در لندن بودند و در مورد این کتاب پرس‌وجو می کردند.

او می‌افزاید: «خریدار شوکه و به شدت عصبانی بود. چون به او یک کتاب مسروقه فروخته بودند و خیلی‌ها از جمله ماموران حکومت ایران دنبال این کتاب می‌گشتند.»

خریدار که به شدت نگران شده بود به پاریس رفت تا کتاب را پس دهد و پول خود را از فروشنده بگیرد.

اما آرتور براند او را متقاعد کرد که به لندن بازگردد و بالاخره این کلکسیون‌دار در اواخر سال ۲۰۱۹ از طریق یک واسطه کتاب را به او تحویل داد.

آرتور براند می‌گويد قرار است روز جمعه به مونيخ برود و کتاب ديوان حافظ را به پليس آلمان تحويل دهد. يک سخنگوی پليس آلمان نيز گفت در مورد انجام مراحل بعدی با وارثين آقای قاضی در حال گفت‌وگو هستند.

کارشناسان می‌گويند اين نسخه ديوان حافظ از نظر تاريخی و ادبی برای پژوهشگران و دوستداران اين شاعر که آثارش پس از مرگ او انتشار يافت اهميت فراوانی دارد.

دومينيک پرويز بروکشو، استاد ادبيات فارسی در دانشگاه آکسفورد گفت: «اين کتاب يکی از معدود نسخه‌هايی است که هنوز وجود دارند، يکی از اولين نسخه‌های ديوان حافظ و البته نه اولين نسخه، و به همين دليل بسيار ناياب و ارزشمند است.»

No responses yet

Mar 16 2019

چهلتن: مرا از مخاطبان ایرانی‌ام دور کرده‌اند

نوشته: خُسن آقا در بخش: آزادی بیان,حقوق بشر,سانسور,سیاسی

دویچه‌وله: از چهلتن ۷ کتاب به زبان آلمانی منتشر شده، اما این موفقیت بزرگ نویسنده به بهای از دست رفتن مخاطبان ایرانی او به دست آمده است. او به تازگی با رئیس جمهوری آلمان دیدار کرده است. سفر چهلتن به آلمان فرصتی بود برای گفتگو با او.

دویچه وله: ضمن تبریک برای انتشار چند کتاب شما به زبان آلمانی، به نظر می‌رسد که فعالیت ادبی شما بیشتر رو به خارج دارد تا به داخل ایران.

چهلتن: بله، این وضعیت را متأسفانه شرایط به من تحمیل کرده است.

چرا متأسفانه؟

چون کارهای من ریشه در آب و خاک ایران دارند و من مایلم آنها اول در ایران به دست هموطنانم برسند.

اما نشر در خارج را انتخاب کرده‌اید؟

آفت سانسور

انتخابی در کار نبوده. من چهل و دو سال است در ایران با معضل بزرگی به نام سانسور مواجهم که یک بدشانسی است و از سوی دیگر آثارم از شانزده سال گذشته به این سو مورد توجه ناشران خارجی قرار گرفته که این یک خوش‌شانسی‌ست. از چهارده سال گذشته مخاطب ایرانی را به کلی از من گرفته‌اند، در این دوران من شش رمان نوشته‌ام.

آیا برای انتشار آنها تقاضای مجوز کردید؟

برای دو کتاب تقاضا دادیم، اما دیگر نه من و نه ناشر امیدی به کسب مجوز نداریم. گاهی جواب منفی می‌دهند و گاهی حتی زحمت جواب را هم به خودشان نمی‌دهند. از این روند به ستوه آمده‌ام. حالا مدتی‌ست که کارم را اصلا به ارشاد نمی‌دهم. امروز حتی مجوز برخی از کتاب‌هایی که پیش از این در آمده بودند هم لغو شده. در دوره خاتمی برای چند کتابم مجوز انتشار صادر شده بود، که همه آنها در دوره محمود احمدی‌نژاد لغو شدند. با آمدن دولت حسن روحانی امیدوار بودم که کتاب‌ها دوباره منتشر شوند، اما به برخی از آنها هنوز هم اجازه انتشار نمی‌دهند، مثل “عشق و بانوی ناتمام” و “چیزی به فردا نمانده است”. حالا یک پدیده دیگری هم گریبان ناشر و نویسنده را گرفته و آن هم انتشار قاچاقی کتاب است. افراد سودجو کتابی که با سانسور مشکل داشته را مخفیانه چاپ می‌کنند و روی آن هم درشت می‌نویسند: نسخه سانسورنشده. که به هیچ‌وجه حقیقت ندارد، بلکه عینا کارهای قبلی را افست می‌کنند و به بازار می‌فرستند. به این ترتیب هم سر خواننده کلاه می‌گذارند و هم حق نویسنده و ناشر را پایمال می‌کنند. این آفتی بود که سرانجام ناشران را وا داشت علیه آن اقدام کنند. به حکم وزارت ارشاد انبارهای بزرگی را ضبط کردند، چندین چاپخانه بزرگ را متوقف کردند و بساط عده زیادی را جمع کردند. گفته می‌شود که تنها در تهران نهصد دستفروش وجود دارد که از شمار کتابفروش‌های ما بیشتر است. این وضعیت ناروا از پیامدهای مستقیم سانسور است، زیرا با آزادی نشر و بیان چاپ غیرقانونی دیگر محلی از اعراب نخواهد داشت. سانسوری که نویسندگان را به ستوه آورده، در واقع ضربه سنگینی هم به ناشران و کتابفروشان می‌زند.

آیا انتشار در خارج را راه‌حل می‌دانید؟

انتشار در اینترنت ممکن است راه‌حل بهتری باشد اما در این مورد هنوز تصمیمی نگرفته‌ام.

بر کسی پوشیده نیست که زبان در کارهای شما نقشی کلیدی دارد و شما با زبان فارسی پیوندی عاطفی و درونی دارید.

من با فارسی نفس می‌کشم. این زبان همه روحیات و عواطف و تخیلات مرا شکل می‌دهد. زبان‌های بیگانه بیرون از من قرار دارند. ظرایف فضای ذهنی تنها از طریق زبان مادری قابل بیان است چیزی که در ترجمه انتقال‌پذیر نیست.

به عنوان یک تجربه شخصی باید بگویم برخی از کارهای شما را به زبان آلمانی خوانده‌ام اما آنها را از حس و حالی که انتظار داشتم، تهی دیدم.

به گفته سروانتس: ترجمه فرشی‌ست که از پشت دیده می‌شود.

در دوران سانسور و اختناق در کشورهای “سوسیالیستی” خیلی از نویسندگان سعی می‌کردند کارهاشان را از طریق نشر زیرزمینی (زامیسدات) به دست هموطنان خود برسانند، شما امکانات بیشتری دارید، با گسترش امروزی اینترنت و راه فراخ فضای مجازی.

من این راه را دور از حزم و احتیاط می‌دانم چون مایل نیستم با مسئولان درگیر شوم. واقعیت این است که من از ترک ایران به شدت پرهیز دارم و مایلم تا وقتی می‌توانم در میهن خودم زندگی کنم. من حتی، از شما چه پنهان، اهل مصالحه هستم، بارها گفته‌ام که آماده‌ام به همراه آقایان “سانسورچی” راه‌حلی پیدا کنیم تا کارهایم منتشر شوند. اما چه کنم وقتی در گفتگو و توافق را می‌بندند و یک کتاب را از بیخ و بن رد می‌کنند؟ اولین رمان من به نام “روضه قاسم” در سال ۱۳۶۰ به کلی ممنوع شد و تمام نسخه‌های آن را خمیر کردند. آن موقع من نویسنده‌ای جوان بودم که این سومین کتابم را با کلی امید و آرزو چاپ کرده بودم. آیا دیگر برای آدم توش و توانی باقی می‌ماند؟

مثل اینکه شما عمد دارید وارد مناطق ممنوعه شوید و از خط قرمزها عبور کنید؟!

به هرحال من خودم هستم و با تمام احساسات و عواطفم می‌نویسم. هرگز نتوانسته‌ام یک سطر بنویسم که از درونم بر نیامده باشد. فقط می‌توانم درباره چیزهایی بنویسم که خواب را بر من حرام می‌کنند. جور دیگری نمی‌توانم بنویسم، از قالب حقیقی خودم نمی‌توانم بیرون بیایم، نمی‌توانم نقش بازی کنم و نمی‌توانم خودم و دیگران را فریب بدهم. اگر بگویید جور دیگری بنویسم، یعنی اینکه دیگر در قالب حقیقی خودم نباشم. اما همان طور که گفتم من آدم لجبازی نیستم، یعنی حاضرم با مقررات کنار بیایم. این سانسور است که از کار ادبی وحشت دارد و برای آن میدان تنگی در نظر گرفته است. برای نمونه رسانه‌های جمعی حق دارند در باره اعدام‌های دهه ۱۳۶۰ اظهارنظر کنند، اما من نویسنده حق ندارم در رمان خودم به آن بپردازم.

فکر نمی‌کنید این به نوع نگاه شما برمی‌گردد؟ مثلا شما در رمان “تهران، شهر بی‌آسمان” نیشتری می‌زنید به دملی که همه آن را احساس کرده و از آن رنج برده‌اند، اما کمتر به بیان آمده است و آن رگه “لمپنی” انقلاب ۱۳۵۷ است. روشن است که وجود چنین رگه‌ای انکار می‌شود و مایل نیستند در ادبیات بازتاب پیدا کند. از این گذشته ورود به بسیاری از رویدادهای گذشته تنها برای افراد “خودی” مجاز است.

برای رئالیسمی که من به آن اعتقاد دارم، ورود به گذشته امری ضروری است، تا منشاء یا ریشه چیزی را نبینم نمی‌توانم آن را درک و حلاجی کنم. برای همین وسوسه تاریخ همیشه با من است. تاریخ گذشته مشترک ماست و من اگر بخواهم انسان معاصر را به درستی تصویر کنم، ناگزیرم او را در شبکه‌ای از روابط اجتماعی ببینم که ریشه آن را باید در تاریخ بیابم. عقیده دارم که برای دیدن یک تابلو بزرگ باید از آن فاصله گرفت. این حقیقت بسیار ملموس برای خیلی‌ها شناخته نیست که گذشته ما تا چه حد بر امروز ما سایه افکنده و اگر بخواهیم شناخت درستی به دست بیاوریم باید به آن مراجعه کنیم.

در عرصه تاریخ

خیلی تاریخ می‌خوانید؟

اغراق نیست اگر بگویم در کتابخانه‌ام بیشتر از داستان و رمان کتاب‌های تاریخی دارم، بیشتر هم از تاریخ معاصر.

آخرین رمان شما به نام “خوش‌نویس اصفهان” هم با یک واقعه تاریخی درگیر است.

نشست کتابخوانی در کلن

درست است. این رمان به دوران صفویه برمی‌گردد. حیرت‌انگیز است که دو پادشاه آخر دودمان صفوی خود را نایب‌السلطنه می‌دانستند. رمان روایتی داستانی از هشت ماه محاصره اصفهان است. همان دوران سیاهی که مردم از قحطی و گرسنگی به خوردن سگ و گربه روی آورده بودند و در مواردی قصابی‌ها گوشت آدم می‌فروختند. از این دوران خوشبختانه اسناد و گزارش‌های معتبری باقی مانده تا بتوانیم تصویر کمابیش روشنی از آن به دست دهیم. فاجعه مهیبی در تاریخ ماست که به جماعتی چندهزار نفره از افغان‌ها اجازه داد یک کشور پراهمیت را به زانو درآورند. البته برای من درام اهمیت دارد. حوادث تاریخی تنها بستر یا زمینه‌ای می‌سازند برای حرکت و دادوستد انسان‌های واقعی. قهرمان اصلی کتاب نوه یک خوش‌نویس نامدار است، که در شرایط غم‌انگیز قحطی و فلاکت قصد دارد با فروختن شاهکارهای خطاطی پدربزرگ به پول و پله‌ای برسد، اما می‌فهمد که در این شرایط جهنمی هنر هیچ خریداری ندارد و رقعه‌های نفیس پدربزرگ به اندازه یک دانه خرما هم ارزش ندارند. او در ضمن سخت دلباخته دختریست به نام یاسمن؛ یک داستان عاشقانه در میان یک معرکه مصیبت بار. در ضمن این دوران، اوج رونق کار دین‌فروشان است وقتی جامعه را در پلشتی و تباهی غوطه‌ور کرده‌اند.

کتاب دیگری منتشر کرده‌اید که شاید بتوان عنوان آن را “طوطی مقاوم” ترجمه کرد. آیا این هم رمانی تاریخ‌محور است؟

رمانی‌ست بر پایه خاطرات و مشاهدات خودم از انقلاب. در این رمان محله‌ای را خلق کرده‌ام در روزهای پیش از انقلاب تا ماجرای گروگان‌گیری در سفارت امریکا. بیشتر رویدادها واقعی است، اما برای روایت رویدادها آدم‌ها یا تیپ‌هایی خلق کرده‌ام که برای بیشتر خوانندگان آشنا هستند؛ منتقدین آلمانی آن را یک “داکو فیکشن” نامیده‌اند. عنوان کتاب هم از روی یک ماجرای واقعی برداشته شده است: بر اساس خبر روزنامه‌های آن دوران موقع مصادره کاخ شمس پهلوی، یک طوطی یافتند، که ورد زبانش “جاوید شاه” بود و هرچه سعی کردند این عبارت را از زبانش بیندازند، موفق نشدند.

از ادبیات معاصر

آیا در جریان فعالیت داستان‌نویسان ایرانی هستی و کارهای آنها را می‌خوانی؟

بله، البته تا حد وقت و امکان، چون کارهای زیادی منتشر می‌شود. خودم دو کارگاه داستان‌نویسی دارم و خوشحالم که با نویسندگان جوان در تماس نزدیک هستم.

برخی از کارگاه‌ها از سبک و سیاق خاصی پیروی می‌کنند و نوع خاصی از ادبیات را رواج می‌دهند، که تأکید آن بر تکنیک است و مسائل جامعه امری فرعی محسوب می‌شود. گویا پرداختن به جامعه یا طرح انسان در سپهر عمومی امری غیرهنری تلقی می‌شود!

گناه تنها از این گونه کارگاه‌های ادبی یا مربیان آنها نیست، بلکه بیشتر به سیاستی برمی‌گردد که آگاهانه در کار هنری دنبال می‌شود. همان طور که می‌دانید در گذشته سیاست یا تعهد سیاسی کل ادبیات را اشغال کرده بود، حالا جریانی در مقابل آن پدید آمده که قصد دارد موضوعات داستانی را از عرصه عمومی بیرون ببرد و انسان‌ها را در محیط‌های بسته و منفرد محصور نگه دارد. گاهی فضای داستان به آپارتمان‌هایی محدود شده که حتی پنجره ندارند. زیرا اگر پنجره داشتند دست‌کم می‌شد از پنجره به خیابان نگاه کرد. بدین ترتیب آدم‌هایی ساخته می‌شوند مصنوعی و ساختگی و بدون هیچ پیوند و علقه اجتماعی، مثل گیاهانی که در گلخانه پرورش می‌یابند، بدون هوا و فضای حیاتی که به آنها روح و جنبش بدهد. برای همین در این ادبیات از بحران‌های حاد جامعه خبری نمی‌بینید. این ادبیات سرش به ماجراهای فردی و کشمکش‌های کوچک خانوادگی گرم است و همیشه در مرزهای مجاز حرکت می‌کند.

این برای خنثی کردن نقش اجتماعی ادبیات نیست؟

بی‌تردید. برای جا انداختن این ادبیات بی‌خاصیت، ناشران و بنیادها و جوایز ریز و درشتی سرهم شده است، تا به موازات ادبیات رئالیستی و جاندار ما، جریانی قلابی و سفارشی پدید آید که هیچ تأثیر و نفوذی در جامعه نداشته باشد. پس از چهل سال باید این واقعیت غم‌انگیز را قبول کنیم که سیاست خنثی کردن ادبیات واقعی توفیق نسبی داشته. امروزه ادبیات نقش مهمی در جامعه ما ایفا نمی‌کند و حاملان آن یعنی نویسندگان هم دیگر از وزنه و اهمیت خاصی در جامعه برخوردار نیستند.

در کتاب‌هایی که به تازگی به زبان آلمانی منتشر شده‌اند، رمان‌های “سه‌گانه تهران” هم تجدید چاپ شده‌اند. شما علاقه خاصی به تهران دارید.

کتاب‌های چهلتن به زبان آلمانی

بله در اروپا معمولا کتاب‌ها نخست با جلد سخت منتشر می‌شوند و اگر کتاب به چاپ‌های مکرر برسد سپس آن را با جلد نرم منتشر می‌کنند. چاپ جدید این سه کتاب هم با جلد نرم است. اما در مورد علاقه‌ام به تهران… خب ببینید تهران شهر من است و این شهر را بهتر از هر جای دیگری می‌شناسم. اگر شیرازی بودم حتما در باره شیراز می‌نوشتم. در نوع ادبیاتی که من کار می‌کنم، ظرف زمانی و مکانی، یا موقعیت تاریخی و جغرافیایی اهمیت زیادی دارد. به علاوه باید بپذیریم که نبض ایران در تهران می‌زند. در این شهر به خاطر مرکزیت و گسترش ناگهانی‌اش، شما می‌توانید با تمام قشرها و طبقات آشنا شوید. تهران شهر ویژه‌ای‌ست: تمام اتفاقات سیاسی مهم ما در تهران رخ داده، ورود مظاهر مدرنیته از تهران شروع شده و چرخش‌های بزرگ تاریخی و اجتماعی ما در تهران بوده.

دوستداران قلم شما باید منتظر چه کارهایی باشند؟

رمانی دارم که طبق معمول به فارسی نوشته شده اما در ایران منتشر نمی‌شود، به نام “محفل عاشقان ادب”. این کتاب در دست ترجمه است و احتمالا تا آخر سال میلادی به آلمانی منتشر می‌شود. خودم هم بیکار نیستم و روی رمانی تازه کار می‌کنم.

باز هم برای نشر در خارج؟

من همیشه برای نشر در داخل می‌نویسم تا اثر به دست هموطنانم برسد، اما تا وقتی فضا تا این حد بسته و دلسردکننده است، نمی‌توان امیدی داشت. یکی از علاقه‌مندان به آثار من به طعنه می‌گفت که ناچاریم برای دسترسی به رمان‌های شما دست‌کم زبان آلمانی یاد بگیریم. البته ما به امید زنده‌ایم. حالا هم همچنان چشم به راه آینده‌ای بهتر هستیم.

No responses yet

Mar 07 2017

کشف نسخه خطی غزلیات حافظ با مهر شاه جهان و یک غزل تازه

نوشته: خُسن آقا در بخش: تاریخی,هنر

بی‌بی‌سی: انجمن آسیایی کلکته یک نسخه خطی تازه و ناشناخته از دیوان غزلیات خواجه حافظ شیرازی پیدا کرده‌اند که گفته می‌شود نسخه‌ای بسیار گرانبها و نادر است

به گزارش رسانه‌های ایالت بنگال، “انجمن آسیایی کلکته” از کشف مهمی خبر داده است: پژوهشگران این بنیاد فرهنگی یک نسخه خطی تازه و ناشناخته از دیوان غزلیات خواجه حافظ شیرازی پیدا کرده‌اند که گفته می‌شود نسخه‌ای بسیار گرانبها و نادر است.

روزنامه “تایمز آو ایندیا” در صفحه اول شماره امروز خود، دوشنبه (۱۶ اسفند/۶ مارس) کشف این دست‌نوشته را ۷۰۰ سال پس از مرگ شاعر یک رویداد فرهنگی مهم دانسته که به شکلی کاملا تصادفی پیش آمده است. اکنون بسیاری از ایران‌شناسان تنها برای دیدن این اثر راهی کلکته هستند.

گفته می‌شود که این نسخه خطی نه تنها به خطی خوش و با آرایش و تذهیب زیبا نوشته شده، بلکه‌ در آن غزلی هست که در سایر نسخه‌ها وجود ندارد.

از این‌ها گذشته این نسخه از این نظر نیز اهمیت دارد که حاوی امضا و مهر طلایی شاه‌جهان است، پادشاه نامی و پرشکوه سلسله مغولان هند. این پادشاه چند قرن پس از حافظ زندگی می‌کرد،‌ اما به نظر کارشناسان “انجمن آسیایی”، مهر دربار او نشان می‌دهد که این پادشاه هنردوست این نسخه را برای کتابخانه شخصی خود تهیه کرده است.

موزه انجمن آسیایی در کلکته نسخه نویافته را در ویترینی برای تماشای عموم به نمایش گذاشته اما می‌گوید که به زودی به خزانه‌ای مخصوص منتقل خواهد شد.
کشف تصادفی

انجمن آسیایی کلکته این روزها در تدارک جشن ۲۲۰مین زادروز میرزا غالب است، شاعر هندی است که به زبان‌های اردو و فارسی شعر سروده است.

کارشناسان انجمن در جستجوی آثار خطی باقیمانده از میرزا غالب، به شکلی کاملا تصادفی دست‌نوشته‌ای با اوراق زرد و کهنه یافته‌اند که به زودی متوجه شدند نسخه ناشناخته‌ای از دیوان حافظ است.

رامکریشنا چاترجی، مشاور تاریخی انجمن آسیایی، به تایمز آو ایندیا گفته است: “وقتی همکاران ما به این نسخه برخوردند،‌ حیرت کردند، زیرا حافظ پانصد سال قبل از میرزا غالب زندگی می‌کرده است. در جریان تماس و مشاوره با پژوهشگران ایرانی کم‌کم روشن شد که این نسخه چطور به اینجا رسیده است.”

او توضیح می‌دهد که در دیوان نویافته غزلی هست با مطلع “بحمدالله که بازم دیدن رویت میسر شد” که در نسخه‌هایی که تا کنون می‌شناسیم وجود ندارد.

سید اختر حسین، استاد ادبیات فارسی در دانشگاه جواهر لعل نهرو،‌ اعتقاد دارد که کشف این نسخه خطی خبری شوق‌انگیز برای ایران‌شناسان و دوستداران شاعر بزرگ ایرانی است. به گفته او نسخه‌ای شبیه این نسخه خطی در کتابخانه خدابخش شهر پتنا نگهداری می‌شود.

احمد کریمی حکاک، پژوهشگر و استاد رشته ادبیات فارسی در دانشگاه مریلند، ضمن تاکید بر اهمیت نسخه نویافته گفته است که سلسله مغولان هند از زمان همایون شاه، علاقه زیادی به شعر و ادب فارسی داشتند و آثار سخن‌سرایان ایرانی را گردآوری می‌کردند یا به امرا و پادشاهان دیگر هدیه می‌دادند.

نکته جالب دیگر این است که دیوان غزلیات حافظ برای اولین بار بیش از دویست سال پیش در همین شهر کلکته،‌ به روش چاپ سنگی منتشر شد.

No responses yet

Next »

  • Recent Posts

    • زیر ذره‌بین رسانه‌ها: «چراغ سبزی که اسرائیل برای اقدام علیه ایران منتظرش بود»
    • درباره تصویر معترضی که مقابل یگان ویژه وسط خیابان نشسته‌ بود، چه می‌دانیم؟
    • سومین روز اعتراضات در ایران؛ تجمع در دانشگاه‌ها، گاز اشک‌آور در کرمانشاه
    • تجمع‌های اعتراضی در اعتراض به افزایش قیمت‌ها برای دومین روز در تهران ادامه یافت
    • دنیای خیالی آخون‌ها!!
  • Recent Comments

    No comments to show.

Free WordPress Theme | Web Hosting Geeksاخبار Copyright © 2026 All Rights Reserved .