اخبار

  • صحفه نخست
  • Sample Page
  • خُسن آقا

Tag Archive 'شعر'

Aug 10 2022

ابتهاج: هرگز توده‌ای نبودم، هنوز سوسیالیستم

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,ادبیات,سیاسی

تاریخ ایرانی: تاریخ ایرانی: امیر هوشنگ ابتهاج (هـ. الف. سایه) شاعر و ادیب مشهور ایرانی می‌گوید: «من هرگز عضو حزب توده نبودم اما معنای این حرف این نبود که سوسیالیسم را قبول ندارم و حتی دوستانم در آن حزب را قبول ندارم. من هنوز به سوسیالیسم باور دارم…» ابتهاج این را در گفت‌وگو با ماهنامۀ «مهرنامه» بیان کرده است؛ گفت‌وگویی که به نوشتۀ محمد قوچانی، سردبیر «مهرنامه» نخستین مصاحبۀ «سایه» با نشریه‌ای مکتوب است.

بسیاری از هنرمندانی که در فاصلۀ دهه‌های ۱۳۲۰ تا ۱۳۵۰ در عرصۀ فرهنگ ایران ظهور کردند، به واسطۀ سیطرۀ بی‌رقیب حزب توده بر بخش مهمی از جامعۀ روشنفکری که ناشی از هژمونی چپ در سراسر جهان بود، دلبستۀ افکار چپ‌گرایانه شدند. هوشنگ ابتهاج نیز که از جمله هنرمندان فعال آن عصر بود و با بسیاری از هم‌نسلان اهل فرهنگش که برخی از آنان از اعضای فعال حزب توده بودند در مراودۀ مداوم بود، تئوری سوسیالیسم را پذیرفت و آنچنان که می‌گوید با وجود فراز و نشیب‌های فراوان این ایده در نیم قرن گذشته، هنوز هم دلبستۀ آن است.

ابتهاج می‌گوید: «من به سلامت تئوریک سوسیالیسم باور دارم. هنوز باور دارم که هیچ راهی جز سوسیالیسم پیش پای بشر نیست. کمونیسم هم یک آرمان دور است. تا به قول معروف یک انسان طراز نوین ساخته نشود که هر کس به اندازه کارش بخواهد و بهره‌مند شود، کمونیسم قابل تحقق نیست.»

او در پاسخ به این سؤال که «آیا در شوروی هیچ ایراد و اشکالی نبود که در نهایت منجر به فروپاشی شد»، گفته: «چرا! مثلاً مارکس گفته بود سوسیالیسم فقط با انقلاب جهانی رخ می‌دهد. لنین گفت ما در روسیه انقلاب کردیم و سوسیالیسم برپا شد! خوب! نمی‌دانم این اشتباه بود یا درست بود ولی شاید از همین جا بود که با محاصرۀ شوروی این کشور پاشید. اگر انقلاب جهانی شده بود شاید شوروی هم محاصره نمی‌شد.»

او با بیان اینکه «سقوط را بر شوروی تحمیل کردند»، تصریح می‌کند: «نظام سرمایه‌داری با تحمیل دو چیز اتحاد شوروی را از هم فرو ریخت: اول، مسابقۀ تسلیحاتی و دوم، محاصره اقتصادی. مسابقۀ تسلیحاتی تمام انرژی جامعه را مکید و محاصره شوروی آن را ورشکسته کرد. اما به یاد داشته باشید که کمونیست‌ها یک کشور دهقانی را تحویل گرفتند و یک کشور صنعتی ساختند که در بسیاری موارد از آمریکا جلوتر یا حداقل برابر بود.»

با توده‌ای‌‌ها هم‌عقیده بودم

ارتباط با حزب توده یکی دیگر از فرازهای گفت‌وگو با سایه است. ابتهاج درباره روابطش با توده‌ای‌ها می‌گوید: «عضو حزب توده نبودم، اما همیشه سوسیالیست بودم و به توده‌ای‌ها احترام می‌گذاشتم و رفیق آن‌ها بودم و با آن‌ها هم‌عقیده بودم.»

او دربارۀ نگاه کمونیست‌های هوادار شوروی دربارۀ آزادی‌های سیاسی و اجتماعی می‌گوید: «من به کیانوری گفته بودم اگر شما قدرت بگیرید اولین کسی که مشکل پیدا می‌کند من هستم.»

او در عین حال با بیان اینکه «کیانوری آدم باسوادی بود»، می‌گوید: «ببینید! حتی طبری که خیلی باسواد بود همیشه به کیانوری احترام می‌گذاشت. کیانوری دانش عمیقی داشت. طبری یک بار سال ۵۸ به من گفت من سه چهره و علاقه دارم: اولین علاقه‌ام هنر و ادبیات است که زندگی من است. دومین علاقه‌ام فلسفه است که تا جایی که زورم رسیده آن را خوانده‌ام. و سومین چهره‌ام سیاست است که من به هر دو معنای خوب و بدش از آن بیزارم اما متاسفانه از ۱۶ سالگی حرفۀ من شده است… توده‌ای‌ها چنین افرادی هم داشتند.»

هرچند گفت‌وگوی سایۀ ۸۶ ساله با «مهرنامه» به بهانۀ درگذشت محمد زهرایی مدیر نشر کارنامه انجام شده، اما او جز سخن گفتن از زهرایی و وسواس‌ها و نوآوری‌هایش در کار نشر، به بسیاری از افراد و موضوعات دیگر نیز گریزی زده است، از کتاب‌های «حافظ به سعی سایه» و «تاسیان» و ارتباطش با «زبان گیلکی» تا شاملو، شهریار، سانسور، ارغوان و حزب توده. «تاریخ ایرانی» بخش‌هایی از این گفت‌وگو را انتخاب کرده که در پی می‌آید:

زهرایی بی‌موقع مُرد

بعد از مرگ زهرایی خانم همشیره زهرایی در آلمان، مراسمی گرفتند بسیار بزرگ و خوب و شامی دادند مفصل. آمده بودم بیرون سیگار بکشم که معصومه خانم خواهر او آمد و با حالت تاثربرانگیزی گفت که آقای سایه خوشحالم که لااقل یکی از آرزوهای برادرم برآورده شد. زهرایی می‌گفت خدا کند من مرگ سه نفر را نبینم، ابتهاج، محمدعلی موحد و نجف دریابندری. شکر خدا که به این آرزویش رسید. می‌خواستم بگویم چه شکر خدایی، او بی‌موقع مرده است. مثلاً واقعاً خدمت بزرگی به نجف کرده است که بی‌نظیر است. هر روز او را به دفتر کارنامه می‌برد و قلم و کاغذ و همۀ امکانات مهیا بود تا اگر بخواهد چیزی بنویسد. هر روز یک آژانس می‌رفت دنبال نجف می‌آوردش دفتر و عصر می‌برد خانه…

از تهمت سپانلو مبرا شدم

آقای سپانلو در مجله‌ای که اگر اشتباه نکنم نگاه نو بود مقاله‌ای نوشته بود، که فلانی یعنی من در همین جلسه‌ای که گفتید (جلسۀ کانون نویسندگان) زده تو گوش یکی و او هم رفته درمانگاه. من بارها در خانۀ پوری سلطانی ایشان را دیده بودم. بارها می‌خواستم به او بگویم که می‌شود اسم و آدرس آن کسی را که زده‌ام به من بدهید تا بروم از او عذرخواهی کنم! اما در همین «تجربه» دیدم سپانلو گفته است که سایه رفت یکی را بزند، اما جمعیت زیاد بود و به او نرسید. گفتم خدا را شکر که از این تهمت مبرا شدم…

شاملو حرف می‌زد تا جنجال به پا کند

شاملو فقط [به اخراجم از کانون نویسندگان] رای داد، هیچ وقت [علیه من] حرف نزد. یکبار من و شاملو و کسرایی با هم بودیم گفتم برویم خانه ما. در راه خانه، کسرایی گله کرد که تو گفته‌ای شعرهای من به درد عمه‌اش می‌خورد! شاملو گفت کاملاً دروغ است و من چنین حرفی نزده‌ام… دختر ادیب خوانساری کتابی درباره پدرش نوشته که من خواندم و دیدم جایی متنی از شاملو هست در مدح موسیقی و آواز ایرانی! شاملو همان کسی است که روزی به موسیقی سنتی پرید. یک روز داشتیم از میدان شاه رد می‌شدیم، در امتداد خیابان فرانسه آواز می‌خواندم، ناگهان شاملو ایستاد گفت آفرین چه تحریری… اما شاملو کسی بود که همیشه حرفی می‌زد تا جنجال کند؛ مثل روزنامه‌نگاری‌اش.

فکر می‌کردند من نباید برای شاملو گریه کنم!

آدم‌های عجیبی با من حشر و نشر داشته‌اند. وقتی شاملو مُرد من در مراسمش گریه کردم. یکی از دوستان به من گفت سایه گریه می‌کنی؟ فکر می‌کرد من نباید برای شاملو گریه کنم! گفتم این چه حرفی است؟ من این را صمیمانه می‌گویم. من برای کدام یک از رفقایم مرثیه ساخته‌ام؟ اخوان، شاملو، کسرایی، شهریار؟ درد نبودن این‌ها چنان برای من عظیم است که اصلا کلمه پیدا نمی‌کنم.

تاسیس کانون نویسندگان ابتکار جلال بود

بعد از آنکه فرح تصمیم گرفت کنگره‌ای از نویسندگان تشکیل بدهد تعدادی از نویسندگان علیه آن در سال ۱۳۴۸ بیانیه دادند. خود به‌آذین گفت من با آقای آل‌احمد این کار را کردم و بی‌انصافی نکنید. مبتکر این کار تاسیس کانون نویسندگان اصلاً آل‌احمد بود.

اخوان شاعر برتر کشور ماست

وقتی که شورای نویسندگان ایجاد شد، من تمام حرفم این بود که شورای نویسندگان صد درصد صنفی باشد و به سیاست کاری نداشته باشیم. من می‌گفتم دوستان توده‌ای ما حتما در کار تشکیلات خودشان سندیکای شاعران و نویسندگان دارند و احتیاجی به این کار ندارند. اما برخی گفتند نه آقا هر کسی می‌آید و خرابکاری می‌کند و این نقض غرض می‌شود. من پافشاری کردم. به‌آذین و کسرایی در جلسه بودند. به من گفتند چه کسی را می‌خواهی که اینجا عضو شورای نویسندگان باشد. من گفتم مثلاً اخوان باشد که شاعر برتر کشور ماست. یکی گفت که اخوان حال چیزی را ندارد. گفتم شما به کار خصوصی مردم چه کار دارید، اخوان بیاید اینجا چرت بزند، شما چکار دارید. من هم ممکن است اینجا خمیازه بکشم. گفتند خود سایه برود اخوان را دعوت کند. گفتم یکی از خود شما با من بیاید.

اخوان گفت من همیشه توده‌ای بودم!

با پرویز شهریاری رفتیم پیش اخوان. گفت سال‌هاست که این کار را نکرده‌ام. گفتیم می‌خواهیم از شما دعوت کنیم به شورای نویسندگان بیایید. من را نگاه کرد و گفت سایه جان تو که می‌دانی من همیشه توده‌ای بودم و هنوز هم هستم! گفتم اخوان من نیامده‌ام تو را به حزب توده دعوت کنم، شورای نویسندگان است. گفتم اخوان موضوع، حزب نیست. گفت من افتخار می‌کنم هر جا سایه باشد من هم آنجا باشم. از این اظهارات عجیب و غریب می‌کرد.

این‌ها با جاسوس‌ها ارتباط دارند

جایی خواندم که حسین منزوی گفته رفتم به اخوان گفتم در دام نیفت که این‌ها با عناصر جاسوسی دنیا در ارتباط هستند. خواندم که منزوی نوشته اخوان از من خیلی تشکر کرده که او را از دام خلاص کرده‌ام. یادم می‌آید شبی خانه شفیعی کدکنی بودیم و اخوان خیلی ملول بود و حرف‌های پراکنده می‌زد. گفت بله، توده‌ای‌ها آدم فرستادند که من عضو شورای نویسندگان شوم. به آن‌ها گفتم «برو این دام بر مرغ دگر نه». گفتم اخوان! [به صدای بلند گفتم] ساکت شد. سرش را پایین انداخت. گفتم یادت نیست که چه کسی سراغت آمد؟ گفت نه عزیز! همان شب دکتر شفیعی که مرید اخوان بود، شاهد این ماجرا بود.

شهریار خواب دید من را می‌برند جهنم

شهریار شدیداً مذهبی بود. یک شب رفتم و دیدم بغ کرده. گفتم سلام شهریار جان، جواب نداد. من هم گفتم به درک. رفتم یک گوشه و ساکت نشستم. بالاخره سرش را بلند کرد و گفت «آخه تو چرا دلتو با خدا صاف نمی‌کنی؟» گفتم باز شروع کردی. گفت «تو با این صفا و محبتی که داری چرا دوری؟» گفتم به شما چه مربوطه؟ اصلا چی شده؟ گفت «دیشب خواب دیدم که تو را می‌برند جهنم و نمی‌توانستم شفاعت تو را کنم.» گفتم جنابعالی از غرفه‌های بهشت، من را می‌دیدی؟ گفت «شوخی نکن.» گفتم «لازم نیست تو شفاعت کنی. اگر خدا را ببینم کلی حرف دارم. یکی‌اش همین که من را همنشین تو کرده!» گفت «نگوووووو. کفر می‌گویی.»

چشم‌هایش ابهت داشت

[دربارۀ دیدار اعضای کانون نویسندگان با امام خمینی] من نبودم. کسرایی رفته و آمده بود و گفته بود که چشم‌هایش ابهت داشت و نمی‌شد به آن نگاه کرد. [طبری] خیلی از آقای خمینی شعر برای ما خواند. ظاهراً آقای خمینی در جوانی که طلبه بود شعر می‌گفت.

آقا روح‌الله با جسارت حرف می‌زد

یکی که با آیت‌الله بروجردی نزدیک بود و خودش از خانواده علما بود و آخوند نبود، آخر هفته می‌رفت پیش آقای بروجردی. به من می‌گفت که طلبه‌ای بود آن موقع (آقای خمینی را می‌گفت که آقا روح‌الله به او می‌گفتند) او می‌آمد پیش آقای بروجردی. تنها کسی بود که با جسارت حرف می‌زد. آقای بروجردی چیزی مثل گوشت‌کوب داشت که به زمین می‌زد تا برایش چای بیاورند. آقای خمینی خطاب به آقای بروجردی گفته بود این چه کاری است؟ دنیا عوض شده. یک زنگی کنارتان بگذارید و هر وقت چیزی می‌خواهید آن را فشار بدهید. هفته بعد که رفتیم دیدیم کنار آقای بروجردی زنگ بود.

زنم گفت ریشت را نگه دار!

آن موقع یک سلمانی به زندان آوردند و توی دستشویی صندلی گذاشته بودند و موهایمان را کوتاه می‌کردند. من گفتم موهایم را تا می‌توانستند کم کنند، چون امکان تمیز نگه داشتن آن نبود. گفتم ریشم را هم بزن، ولی گفتم به سبیلم دست نزن. برگشتم سلول. یک نفر از مامورین آمد که از بند ما نبود. گفت سلمانی نرفتی؟ گفتم رفتم! گفت: نخیر! بلند شو. بردم مستراح و گفت تمام ریش و سبیلش را بزنید، من خیلی عصبانی و مرتعش بودم. موی ریشم را زدند ولی نگذاشتم سبیلم را بزنند! دفعه دیگر گذاشتم که تمامش بلند شود و دیگر نزدم. از زندان که آمدم بیرون زنم گفت ریشت را نگه دار. من هم نگه داشتم.

دادستان انقلاب، وکیل مدافعم شد!

[در زندان] یک آقایی آمد، گفت آقاجان بفرمایید داخل. یکی آمد چشم‌بند بزند، گفت لازم نیست. من بدون چشم‌بند از اتاق آمدم بیرون و از آنجا بلافاصله رفتم توی یک راهرو و بعد بلافاصله در راهرو، سمت راست یک در بود از آن در داخل شدم، یک سالن بزرگ وجود داشت، مثلا خیال می‌کنم ۱۰ متر در ۱۰ متر، دست راست ۱۵-۱۰ نفر پاسدار نشسته بودند با لباس‌های شیک، آن جلو یک میز بود، که یک شیخی با عمامه سفید پشت آن نشسته بود… گفت خب، متهم عضو «حزب توده» است؟ گفتم خیر آقا، یک ورق زد روی کاغذهایی که جلوی دستش بود و گفت: از آقای دکتر کیانوری سوال شده و گفته پیش از اینکه من با آقای سایه آشنا شوم، گمان می‌کنم در سال ۲۹ یا ۳۰ عضو «سازمان جوانان حزب توده» بوده باشد. در حالی که من اصلاً در «سازمان جوانان حزب توده» نبودم. گفتم بروید به آقای کیانوری بگویید که بی‌خود گفته است. من هیچ‌وقت عضو سازمان جوانان نبوده‌ام. آن آقای سیه‌چرده که آنجا نشسته بود گفت اگر عضو «سازمان جوانان حزب توده» بود، می‌گرفتندش، سابقه زندان نداره که؛ گفتم اِ یک وکیل مدافع پیدا کردم. من از او پرسیدم شما؟ آمد جلو و اسمش را یواش به من گفت، بعد که آمدم بیرون فهمیدم که آن آقا (همان وکیل مدافع) دادستان انقلاب بوده!

اصلا همۀ شعرهای من ضد انقلاب است

یک روز آقای باقرزاده گفت بیا برویم ارشاد شاید چشم‌شان به شما بیفتد و مجوز بدهند، گفتم باشد. با هم قدم‌زنان رفتیم میدان بهارستان و وزارت ارشاد. از پله‌ها رفتیم بالا. به اتاقی رفتیم جوانی آمد، سیاه‌مشق در دستش باد کرده، کلی ورق کاغذ لایش بود. خیلی ملوکانه گفتم من آمدم اگر حرفی درباره کتابم هست بشنوم. طفلک گفت بالاخره اشعار این کتاب یک نوع اعتراض است، گفتم بله نخیر. این بله نخیرم یک چیز حقوقی دارد. اگر می‌گفتم بله یعنی خودم هم قبول کردم اعتراض است. من گفتم من حق دارم با همه چیز مخالفت کنم؛ این همه دنگ و فنگ برای چه راه انداختید؟ به من حق اعتراض هم نمی‌دهید، دیدم هاج و واج نگاه می‌کند. گفتم اصلا همه شعرهای من ضد انقلاب است و هر کدام از این شعرها را باز کنید و نشان دهید من این موضوع را ثابت می‌کنم که این شعر ضد انقلاب است! آن بیچاره هم اشتباه کرد و گفت بیا. کتاب را گرفتم. گفتم مثلا اینجا «نشود فاش کسی آنچه میان من و توست…» گفتم همین دقیقا، این اصلا خود معنای توطئه نیست؟! اگر تو می‌گویی اعتراض است، من اصلا می‌گویم توطئه است! بعد به او گفتم من آنقدر ابله نیستم که بیایم به تو این را که مجوز کتاب را صادر می‌کنی بگویم. فرضا این کتاب را مجوز بدهی بقیه جاها می‌گویند نه، تمام ارشاد قبول کنند فلان نهاد می‌گویند نه، آن‌ها قبول کنند نهاد دیگر می‌گویند نه… گفت حرف دل من را زدید.

اسلام ۱۵ قرن است که هست، از چه می‌ترسید؟

من در ارشاد گفتم اگر قرار است که انقلاب و اسلام با شعر من فرو بریزد که نمی‌شود. پانزده قرن است که اسلام هست، شما از چه می‌ترسید؟ گفتم این کتاب یک روز درمی‌آید. از ناشر می‌پرسیم می‌گوید هدف ما خدمات فرهنگی است، به جای این که سوپرمارکت باز کنیم نشر باز می‌کنیم که با انتشار کتاب درآمدی داشته باشیم، گفتم این برخورد فرهنگی شماست. شنیدم که ۱۵-۱۴ کتاب باقرزاده پیش شماست. من برای خودم پیش شما نیامدم آن کتاب‌ها را زودتر آزاد کنید جبران خسارت شود. آمدیم بیرون باقرزاده گفت خدا عمرتان بدهد. هیچ نویسنده‌ای مثل شما با این‌ها برخورد نکرده بود.

با شعر پاسدار زندان سیر گریه کردم

یک پاسداری برای من شعر گفت: غصه نخور شاعرم آخر من آزادت کنم/ وارد خانه‌ات کنم/ در باغ و بُستانت کنم. من بغض کردم و گفتم این را برای من بنویس، دیدم رفت ته بند یک میز جور کرد و یکی دارد می‌گوید و او یکی دارد می‌نویسد. بعد از یک دفتری از ته، نوشته را کنده بود. با خط کج و کوله… یک روز هم آمد به من گفت این شعر را برای من درست کنید. یک چیزی بود مثل دوبیتی، وزن و قافیه نداشت. دوبیتی این بود که: گل من، همه گل را در باغ و بستان جستجو می‌کنند/ گل من، من تو را در خاک جستجو می‌کنم. من خیلی متاثر شدم، فهمیدم برای پسرش گفته که شهید شده. من دو تا دوبیتی برایش ساختم از همان و در همان مضمون و تنها شعری است که یادم رفت و به خاطرم نمانده. ولی یادم می‌آید که به سیری گریه کردم وقتی داشتم آن دوبیتی‌ها را می‌نوشتم.

ارغوان را از حفظ نوشتم، یک چیزی کم دارد

«ارغوان» در حافظه‌ام بود… من همه شعرها را در حافظه داشتم، بعد آمدم خانه نوشتم، هنوز هم فکر می‌کنم که یک یا دو بندش را یادم نیست، همیشه این را می‌خوانم احساس می‌کنم که یک جاهایی از آن کم است. همیشه هر وقت می‌خوانم می‌گویم این یکی، دو بندش نیست و یک چیزی کم دارد. چون در اصل ننوشتمش. چون این، چند خطاب به ارغوان بوده.

مردم با ارغوان زار زار گریه می‌کنند

«ارغوان» عجیب رفته در مردم، من دیدم هر جا این کار را در شب‌های شعر خواندند مردم زار زار گریه کردند و خودم هم نمی‌توانم بخوانم و وقتی به این شعر می‌رسم از اول لحنم را عوض می‌کنم. (با صدای بلند و لحنی حماسی می‌خواند) ارغوان خوشۀ خون، مثلا یک جا را این شکلی می‌خوانم. ولی آنجاهایی که من را اذیت می‌کند خودم گیر می‌کنم. مثلا آنجا که می‌گوید «ارغوانم آنجاست» نمی‌توانم آن را بخوانم.

No responses yet

Nov 23 2021

سیف فرغانی: هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد

نوشته: خُسن آقا در بخش: ادبیات,تاریخی,سیاسی

سیف فرغانی
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد        هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوِم محنت از پی آن تا کند خراب        بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایّام ناگهان        بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام        بر حلق و بر دهانِ شمانیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز!        این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد        بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غُرّش شیران گذشت و رفت        این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غُبارش فرونشست        گرد سُم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمع‌ها بکُشت        هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروان سرای بسی کاروان گذشت        ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مُفتخر به طالعِ مسعود خویشتن!        تاثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید        نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان        بعداز دوروزاز آن شمانیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمّل سپر کنیم        تا سختیِ کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدّتی        این گُل، ز گُلستان شما نیز بگذرد
آبیست ایستاده دراین خانه مال و جاه        این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپُرده به چوپان گرگ طبع!        این گُرگیِ شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حُکم اوست        هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان! خوهم که به نیکی دُعای سیف        یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

No responses yet

Nov 15 2021

خون ارغوانها ، شعر از سعید سلطانپور آهنگ ، تنظیم و رهبری مهرداد بران

نوشته: خُسن آقا در بخش: ادبیات,سیاسی,هنر

زده شعله در چمن، در شب وطن، خون ارغوان‌ها
تو ای بانگ شورافکن، تا سحر بزن، شعله تا کران‌ها
که در خون خستگان، دل‌شکستگان، آرمیده طوفان
به آیندگان نگر، در زمان نگر، بردمیده طوفان
قفس را بسوزان، رها کن پرندگان را، بشارت دهندگان را
که لبخند آزادی، خوشهٔ شادی، با سحر بروید
سرود ستاره را، موج چشمه با آهوان بگوید
ستاره ستیزد و، شب گریزد و، صبح روشن آید
زند بال و پر ز نو، آن کبوتر و، سوی میهن آید
گرفته تمام شب، شاخه‌ای به لب، سرخ و گرده‌افشان
پرد گرده گسترد، دانه پرورد، سر زند بهاران
قفس را بسوزان، رها کن پرندگان را، بشارت دهندگان را
که لبخند آزادی، خوشهٔ شادی، با سحر بروید
سرود ستاره را، موج چشمه با آهوان بگوید

No responses yet

Mar 18 2020

شب و ماه – کارو

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,ادبیات,سیاسی

چکامه:
شب است و ماه می‌رقصد ستاره نقره می پاشد
نسیم پونه و عطر شقایق‌ها ز لب‌های هوس آلود
زنبق‌های وحشی بوسه می‌چیند
و من تنهای تنهایم در این تاریکی شب
خدایم آه خدایم صدایت می‌زنم، بشنو صدایم
از زبان کارو فریادت دهم٬ اگر هستی برس به دادم!
خداوندا! اگر روزی از عرشت به زیر آیی
و لباس فقر بپوشی
و برای لقمه نانی غرورت را به پای نامردان بشکنی
زمین و آسمانت را کفر میگویی٬ نمی‌گویی؟
خداوندا اگر در روز گرماگیر تابستانی
تن خسته خویش را بر سایه دیواری
به خاک بسپاری
اندکی آن طرف‌تر کاخ‌های مرمرین بینی
زمین و آسمانت را کفر می‌گویی٬ نمی‌گویی؟!
خداوندا اگر با مردم آمیزی
شتابان در پی روزی
ز پیشانی عرق ریزی
شب آزرده و دل خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمانت را کفر می‌گویی٬ نمی‌گویی؟!
خدایا! خالقا! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را
تو در قرآن جاویدت هزاران وعده دادی
تو خود گفتی که نا مردمان بهشت را نمی‌بینند
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم
که نا مردمان ز خون پاک مردانت هزاران کاخ می‌سازند
خدایا! خالقا! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را
تو خود گفتی اگر اهرمن شهوت
بر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب عصیانت
مصلوب خواهی کرد
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم
پدر با نورسته خویش گرم می‌گیرد
برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام می‌گیرد
نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می‌لرزد
قدم‌ها در بستر فحشا می‌لغزد
خدایا! خالقا! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را
تو خود سلطان تبعیضی
تو خود فتنه انگیزی
اگر در روز خلقت مست نمی‌کردی
یکی را همچون من بدبخت یکی را بی دلیل آقا نمی‌کردی
جهانی را این‌چنین غوغا نمی‌کردی
هرگز این سازها شادم نمی‌سازد
دگر آهم نمی‌گیرد
دگر بنگ باده و تریاک آرام نمی‌سازد
شب است و ماه می‌رقصد
ستاره نقره می‌پاشد
من اما در سکوت خلوتت آهسته می‌گریم
اگر حق است زدم زیر خدایی….!!!
خدایا! خالقا! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را
خداوندا تو می‌گفتی زنا زشت است و من دانم که عیسی زاده طبع زنا زاد خداوندی ست
خدایا! خالقا! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را
زین سپس با دگران عشق و صفا خواهم کرد
همچو تو یکسره من ترک وفا خواهم کرد
زین سپس جای وفا چون تو جفا خواهم کرد
ترک سجاده و تسبیح و ردا خواهم کرد
گذر از کوی تو چون باد صبا خواهم کرد
هرگز این گوش من از تو سخن حق نشنید
مردمان گوش به افسانهٔ زاهد ندهید
داده از پند به من پیر خرابات نوید
کز توی عهد شکن این دل دیوانه رمید
شِکوه ز آیین بدت پیش خدا خواهم کرد
درس حکمت همه را خواندم و دیدم به عیان
بهر هر درد دوایی است دواها پنهان
نسخهٔ درد من این بادهٔ ناب است بدان
کز طبیبان جفا جوی نگرفتم درمان
زخم دل را می ناب دوا خواهم کرد
من که هم می ‌خورم و دُردی آن پادشهم
بهتر آنست که اِمشب به همان جا بروم
سر خود بر در خُمخانهٔ آن شاه نهم
آنقدر باده خورم تا ز غم آزاد شوم
دست از دامن طناز رها خواهم کرد
خواهم از شیخ کشی شهره این شهر شوم
شیخ و ملا و مُریدان همه را قهر شوم
بر مذاق همه شیخان دغل زهر شوم
گر که روزی ز قضا حاکم این شهر شوم
خون صد شیخ به یک مست روا خواهم کرد
ز کم و بیش و بسیار بگیرم از شیخ
وجه اندوخته و دینار بگیرم از شیخ
آنقدر جامه و دستار بگیرم از شیخ
باج میخانهٔ اَمرار بگیرم از شیخ
وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد
وقف سازم دو سه میخانهٔ با نام و نشان
وَندَر آنجا دو سه ساقی به مه روی عیان
تا نمایند همه را واقف ز اسرار جهان
گر دهد چرخ به من مهلتی‌ای باده خواران
کف این میکده‌ها را ز عبا خواهم کرد
هر که این نظم سرود خرم و دلشاد بُود
خانهٔ ذوقی و گوینده‌اش آباد بُود
انتقادی نبُود هر سخن آزاد بُود
تا قلم در کف من تیشهٔ فرهاد بُود
تا ابد در دل این کوه صدا خواهم کرد

No responses yet

Jan 18 2020

کارآگاه هلندی نسخه نایاب و سرقت‌شده دیوان حافظ را پیدا کرد

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,ادبیات,تاریخی,هنر

رادیوفردا: یک کارآگاه هلندی آثار هنری در جریان اقدامات بین المللی بالاخره نسخه سرقت‌شده دیوان حافظ را که متعلق به قرن پانزدهم میلادی است، کشف کرد.

این کتاب که صفحاتش طلاکاری شده و ارزش آن حدود یک میلیون یورو تخمین زده می‌شود، سال ۲۰۰۷ پس از مرگ یک دلال ایرانی آثار عتیقه در آلمان از کلکسیون او دزدیده شد.

اما آرتور براند که به دلیل پیگیری و سرقت آثار هنری و عتیقه به «ایندیانا جونز دنیای هنر» شهرت پیدا کرده بالاخره توانست این کتاب را در شبکه زیرزمینی آثار هنری به سرقت رفته پیدا کند.

آقای براند که این کتاب را در منزل خود به خبرگزاری فرانسه نشان داد گفت: «پیدا کردن این کتاب برای من بسیار مهم است چون کتاب مهمی است.»

قدمت این کتاب خطی به سال ۱۴۶۲یا ۱۴۶۳ میلادی باز می‌گردد
قدمت این کتاب خطی به سال ۱۴۶۲یا ۱۴۶۳ میلادی باز می‌گردد

شمس الدین محمد حافظ شیرازی (حافظ) در کنار رومی یکی از برجستگان ادبیات عرفانی تلقی می‌شود. دیوان اشعار او هنوز هم در بین ایرانیان محبوبیت زيادی دارد و الهام‌بخش هنرمندان فراوانی در سراسر جهان بوده است.

رالف والدو امرسون، ادیب آمریکایی حافظ را «شاهزاده شاعران پارسی» نامیده است.

سرقت این کتاب خطی که قدمت آن به سال ۱۴۶۲یا ۱۴۶۳ میلادی باز می‌گردد به دنبال مرگ جعفر قاضی، دلال ایرانی کتاب‌های عتیقه در سال ۲۰۰۷ در شهر مونیخ آلمان توسط اعضای خانواده او کشف شد.

اعضای خانواده او هنگام بررسی کامپیوتر آقای قاضی متوجه شدند که او صدها کتاب خطی قديمی جمع‌آوری کرده ولی همه آن‌ها گم شده‌اند.

سال ۲۰۱۱ پلیس آلمان در بازرسی از منزل یک ایرانی بازنشسته دیگر که با آقای قاضی دوست بود ۱۷۴ جلد از این کتاب‌ها را کشف کرد.

آرتور براند به خبرگزاری فرانسه گفت: «ولی مهم‌ترین کتاب از این مجموعه که یکی از اولین و دقیق‌ترین نسخه‌های دیوان حافظ است پیدا نشد.»

پلیس آلمان سال ۲۰۱۶ برای یافتن این کتاب ۵۰ هزار یورو جایزه تعیین و اطلاعیه‌ای در تشریح این کتاب منتشر کرد ولی تا اواخر سال ۲۰۱۸ هیچ ردپایی از آن پیدا نشد.

در آن زمان یک دلال ایرانی آثار عتیقه با آرتور براند تلفنی تماس گرفت و از او خواست هر چه سریع‌تر با او در آلمان ملاقات کند.

آقای براند می‌گوید: «این فرد به من گفت دو مامور که خود را وابسته به سفارت ایران معرفی کرده‌اند به دیدار او رفته‌اند. این دو نفر، که به گفته دلال ایرانی ماموران امنیتی ایران بوده‌اند، از او خواسته بودند هر خبری در مورد دیوان حافظ سرقت شده دارد، به آنها اطلاع دهد. او ترسیده بود و به همین دلیل در این پرونده از من تقاضای کمک کرد.»

پلیس آلمان سال ۲۰۱۶ برای یافتن این کتاب ۵۰ هزار یورو جایزه تعیین کرد
پلیس آلمان سال ۲۰۱۶ برای یافتن این کتاب ۵۰ هزار یورو جایزه تعیین کرد

در آن زمان رسانه‌های آلمان گزارش دادند که ایران به این پرونده توجه فراوانی نشان داده و حتی اعلام کرده بود که برای بازپس گرفتن تمامی کتاب‌های به سرقت رفته که پلیس آلمان آنها را کشف کرده بود به مراجع قضایی شکايت خواهد کرد. اما دولت آلمان فقط دو کتاب را به ایران پس داد و تصمیم گرفت که مابقی کتاب‌ها از نظر قانونی متعلق به صاحب کلکسیون هستند.

آرتور براند می‌افزاید: «پس از تماس با آن دلال من متوجه شدم که ایران هم به دنبال نسخه گم‌شده دیوان حافظ است. بنابراین با سرعت هر چه بیشتری تلاش کردم این کتاب را پیدا کنم چون از نظر قانونی متعلق به خانواده قاضی است.»

او از طریق تماس با فردی در لندن متوجه شد که یکی از دوستان این فرد اخیرا کتاب را به یک خریدار عمده فروخته است.

آقای براند می‌گوید در این زمان ماموران ایرانی نیز در لندن بودند و در مورد این کتاب پرس‌وجو می کردند.

او می‌افزاید: «خریدار شوکه و به شدت عصبانی بود. چون به او یک کتاب مسروقه فروخته بودند و خیلی‌ها از جمله ماموران حکومت ایران دنبال این کتاب می‌گشتند.»

خریدار که به شدت نگران شده بود به پاریس رفت تا کتاب را پس دهد و پول خود را از فروشنده بگیرد.

اما آرتور براند او را متقاعد کرد که به لندن بازگردد و بالاخره این کلکسیون‌دار در اواخر سال ۲۰۱۹ از طریق یک واسطه کتاب را به او تحویل داد.

آرتور براند می‌گويد قرار است روز جمعه به مونيخ برود و کتاب ديوان حافظ را به پليس آلمان تحويل دهد. يک سخنگوی پليس آلمان نيز گفت در مورد انجام مراحل بعدی با وارثين آقای قاضی در حال گفت‌وگو هستند.

کارشناسان می‌گويند اين نسخه ديوان حافظ از نظر تاريخی و ادبی برای پژوهشگران و دوستداران اين شاعر که آثارش پس از مرگ او انتشار يافت اهميت فراوانی دارد.

دومينيک پرويز بروکشو، استاد ادبيات فارسی در دانشگاه آکسفورد گفت: «اين کتاب يکی از معدود نسخه‌هايی است که هنوز وجود دارند، يکی از اولين نسخه‌های ديوان حافظ و البته نه اولين نسخه، و به همين دليل بسيار ناياب و ارزشمند است.»

No responses yet

Nov 24 2019

اشرار شمایید/م.سحر

نوشته: خُسن آقا در بخش: جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی

نامردمِ دژخیم و تبهکار شمایید
بى شائبه سرکردهء اشرار شمایید
شرّ از قِبَلِ نُطفهء ناپاکِ شما زاد
بدهیبت و بد باطن و بدکار شمایید
جرثومهء پَستى ز شما رُسته بر این بوم
کژباور و کژ دست و کژانگار شمایید
ظُلمت ز شما ریشه دوانده ست بر این خاک
چون شب پَره مجذوبِ شبِ تار شمایید
گر مِهرِ فروزنده بر این بام بر آید
در دامِ خودافکنده،گرفتار شمایید
منبر زشما دار جوانان وطن شد
زودا که ازین دار،نگونسار شمایید!

م.سحر
پاریس 17.11.2019

No responses yet

Aug 16 2018

شعری فکاهی دروصف آخوند بنام بس که این ملت خراست با پوزش ازالفاظ زشت

نوشته: خُسن آقا در بخش: سیاسی,طنز,ملای حیله‌گر

شعر از شاعر طنز پرداز معروف و با استعداد زنده یاد ناصر اجتهادی از نویسندگان مجله فکاهی توفیق
مملکت در دست مشتی خائن غارتگر است
بسکه این ملت خر است
حال روشنفکر بیچاره ز بد هم بد تر است
بسکه این ملت خر است

مغز ها له شد به زیر سم ملایان قم
وای در عصر اتم
صحبت عمامه و تسبیح و ریش و منبر است
بسکه این ملت خر است

هر که حرفی زد ز آزادی دهانش دوختند
جان ما را سوختند
حرف حق این روز ها گویی گناه منکر است
بسکه این ملت خر است

مملکت افسوس برگشته به صد ها سال پیش
حرف عمامه است و ریش
گوز من بر ریش هر چه شیخ در هر کشور است
بسکه این ملت خر است

خاک شهر قم گمان داری بشر میپرورد
تخم خر میپرورد
زانکه هر سو شیخکی بر منبری در عرعر است
بسکه این ملت خر است

ما که میدانیم حال شیخها در حجره ها
وای بر احوال ما
کز تف همدرسها ماتحتشان دائم تر است
بسکه این ملت خر است

شیخ ریقوئی که دائم بود دنبال لواط
در پی فور و بساط
با فلان پاره اش امروز یک شیر نر است
بسکه این ملت خر است

وانکه خیک گنده اش پر بود دائم از عرق
چونکه برگشته ورق
پیش چشم ملت اکنون بهتر از پیغمبر است
بسکه این ملت خر است

معده هر شیخ چون پر شود ازمال مفت
میشود گردن کلفت
چشمها انگار کور و گوشها گویی کر است
بسکه این ملت خر است

مملکت نابود شد با نقشه بیگانگان
های ای دیوانگان
کی خمینی رهبر است؟ این پیر کودن نوکر است
بسکه این ملت خر است

ریده بر این مملکت این شیخ پشمالوی خوک
با گروهی کله پوک
هر یکی از دیگری ابله تر و جا کش تر است
بسکه این ملت خر است

میدرد دیوانه وار این مردم بیچاره را
های خر های خدا
کشتن این خرس مردم خوار حج اکبر است
بسکه این ملت خر است

خویش را خوانده امام و مسلمین را امتش
چیست ؟ دانی علتش؟
زانکه چون خر ملتی زین مفتخور فرمانبر است
بسکه این ملت خر است

جای روح الله ریق الله باید خواندنش
ظلم باشد ماندانش
ای خدا این چس بود روح تو؟ این شرم آور است
بسکه این ملت خر است

ای خوش آن روزی که بینم جمله را بالای دار
بر درختان چنار
در چنان روزی وطن از هر بهشتی خوش تر است
بسکه این ملت خر است

No responses yet

Mar 07 2017

کشف نسخه خطی غزلیات حافظ با مهر شاه جهان و یک غزل تازه

نوشته: خُسن آقا در بخش: تاریخی,هنر

بی‌بی‌سی: انجمن آسیایی کلکته یک نسخه خطی تازه و ناشناخته از دیوان غزلیات خواجه حافظ شیرازی پیدا کرده‌اند که گفته می‌شود نسخه‌ای بسیار گرانبها و نادر است

به گزارش رسانه‌های ایالت بنگال، “انجمن آسیایی کلکته” از کشف مهمی خبر داده است: پژوهشگران این بنیاد فرهنگی یک نسخه خطی تازه و ناشناخته از دیوان غزلیات خواجه حافظ شیرازی پیدا کرده‌اند که گفته می‌شود نسخه‌ای بسیار گرانبها و نادر است.

روزنامه “تایمز آو ایندیا” در صفحه اول شماره امروز خود، دوشنبه (۱۶ اسفند/۶ مارس) کشف این دست‌نوشته را ۷۰۰ سال پس از مرگ شاعر یک رویداد فرهنگی مهم دانسته که به شکلی کاملا تصادفی پیش آمده است. اکنون بسیاری از ایران‌شناسان تنها برای دیدن این اثر راهی کلکته هستند.

گفته می‌شود که این نسخه خطی نه تنها به خطی خوش و با آرایش و تذهیب زیبا نوشته شده، بلکه‌ در آن غزلی هست که در سایر نسخه‌ها وجود ندارد.

از این‌ها گذشته این نسخه از این نظر نیز اهمیت دارد که حاوی امضا و مهر طلایی شاه‌جهان است، پادشاه نامی و پرشکوه سلسله مغولان هند. این پادشاه چند قرن پس از حافظ زندگی می‌کرد،‌ اما به نظر کارشناسان “انجمن آسیایی”، مهر دربار او نشان می‌دهد که این پادشاه هنردوست این نسخه را برای کتابخانه شخصی خود تهیه کرده است.

موزه انجمن آسیایی در کلکته نسخه نویافته را در ویترینی برای تماشای عموم به نمایش گذاشته اما می‌گوید که به زودی به خزانه‌ای مخصوص منتقل خواهد شد.
کشف تصادفی

انجمن آسیایی کلکته این روزها در تدارک جشن ۲۲۰مین زادروز میرزا غالب است، شاعر هندی است که به زبان‌های اردو و فارسی شعر سروده است.

کارشناسان انجمن در جستجوی آثار خطی باقیمانده از میرزا غالب، به شکلی کاملا تصادفی دست‌نوشته‌ای با اوراق زرد و کهنه یافته‌اند که به زودی متوجه شدند نسخه ناشناخته‌ای از دیوان حافظ است.

رامکریشنا چاترجی، مشاور تاریخی انجمن آسیایی، به تایمز آو ایندیا گفته است: “وقتی همکاران ما به این نسخه برخوردند،‌ حیرت کردند، زیرا حافظ پانصد سال قبل از میرزا غالب زندگی می‌کرده است. در جریان تماس و مشاوره با پژوهشگران ایرانی کم‌کم روشن شد که این نسخه چطور به اینجا رسیده است.”

او توضیح می‌دهد که در دیوان نویافته غزلی هست با مطلع “بحمدالله که بازم دیدن رویت میسر شد” که در نسخه‌هایی که تا کنون می‌شناسیم وجود ندارد.

سید اختر حسین، استاد ادبیات فارسی در دانشگاه جواهر لعل نهرو،‌ اعتقاد دارد که کشف این نسخه خطی خبری شوق‌انگیز برای ایران‌شناسان و دوستداران شاعر بزرگ ایرانی است. به گفته او نسخه‌ای شبیه این نسخه خطی در کتابخانه خدابخش شهر پتنا نگهداری می‌شود.

احمد کریمی حکاک، پژوهشگر و استاد رشته ادبیات فارسی در دانشگاه مریلند، ضمن تاکید بر اهمیت نسخه نویافته گفته است که سلسله مغولان هند از زمان همایون شاه، علاقه زیادی به شعر و ادب فارسی داشتند و آثار سخن‌سرایان ایرانی را گردآوری می‌کردند یا به امرا و پادشاهان دیگر هدیه می‌دادند.

نکته جالب دیگر این است که دیوان غزلیات حافظ برای اولین بار بیش از دویست سال پیش در همین شهر کلکته،‌ به روش چاپ سنگی منتشر شد.

No responses yet

Aug 01 2016

چکامه الله جبار، چکامه سرا شفق . ک

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,اسلام و مسلمین,سیاسی,مذهب,هنر

بیا ، الله تو دیگر دست بردار از سر ، ما …
این آدم که می بینم ، مسلمانی کج اندیش است …
ترا خواند گهی سبحان …
ترا خواند گهی رحمان …
گهی قادر ، گهی عادل …
نمی داند اگر هستی …
تو خود سلطان استبداد و بیدادی ..
نمی داند اگر بودی ، میان رعیتت فرقی نمی دادی …
همی گویند ، سمعئی و بصیری …
شگفتا ،
ندیدی ان سیه کودک که هردم میدهد جان !؟
ز بهر تکه ای نان …
شنیدی ناله بانوی ازاده به زیر پای دژخیمان …
همان لاله …
ندایی با تن خونین به دام سرب به خاک افتاد…
و سهرابی به نام عشق به سرسبزی ازادی ، سرش را داد…
بصیری تو …؟!
ز هر گوشه ، صدای ناله دادخواهی انسان …
نموده گوش ها را کر …
سمیعی تو …
تو بیرحمی ، نه رحمانی …
تو جباری ، نه مهربانی …
تو ای الله که از مکتوب تو پیداست …شیطانی
همان بهتر که بتخانه ، بنا سازیم …
بساط ظلم را با هم براندازیم …
شبی در گوشه میخانه ای ساغر دراندازیم …
و با اوای ساز و چنگ …
دمی فارغ ز فکر دوزخ و جنت

کنار هم گنه الود بیارامیم …

و در پایان شب با شور و شادی ،
زنیم پیمانه ها برهم ،
و با فریادمان گوئیم ،
الا ای بت سیمین تن …
خدای پاک و روئین تن …
سرت اهن ، تنت از سنگ …
ندادی حکم به قتل و جنگ …
نه حکم دادی به سنگساری …
نه با ملا و کاهن های خود ، ظلم بر سرم باری…
نه جباری ، نه مهربانی …
نه بیرحمی ، نه رحمانی …
تو پایا باشی و مانا …
بت رعنا و تو اما ،
تو الله دست بردار از سر ، ما .
1389 / اصفهان .
نور ایران .

No responses yet

Jul 29 2016

خودکشی شاعر جوان ابراهیم عالی‌پور

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,سیاسی,هنر

دویچه‌وله: ابراهیم عالی‌پور شاعر نوپرداز و نویسنده جوان با شلیک یک گلوله به سرش در مقابل دانشگاه علوم پزشکی اهواز به زندگی خود پایان داد. او پیش از مرگ با انتشار نوشته‌ای روی صفحه اینستاگرام خود با همه خداحافظی کرده بود.

ابراهیم عالی‌پور (۱۳۶۸ – ۱۳۹۵)

ابراهیم عالی‌پور شاعر نوپرداز و نویسنده جوان اهوازی متولد ۱۳۶۸ روز چهارشنبه۶ مرداد ۱۳۹۵ با شلیک گلوله‌ای به سر به زندگی خود پایان داد.

شاهدان عینی می‌گویند این شاعر اهوازی اتوموبیل خود را مقابل بیمارستان دانشگاه پزشکی اهواز پارک کرد، شیشه‌ها را بالا کشید و سپس خود را کشت.

ابراهیم عالی‌پور از جمله شاعران تجربه‌گرایی بود که بنیان شعرهایش بر سه محور«فضا، زبان و لحن» استوار بود. گفته می‌شود که شعرهای کوتاه او ساختار روایی ـ تصویری دارند. معناگرایی و ثبت روایت‌های تصویری از شاخصه‌های بارز شعر عالی‌پور به شمار می آید. بخشی از آخرین شعری که روی صفحه اینستاگرام عالی‌پور درج شده، این‌چنین سروده شده است:

«به خاطر خدا
در شلاق‌هایی که فرود می‌آید
در یاس و ترس‌هایم
بتادین بریزید
که در هر زخم باز از من
یک جفت چشم لو می‌رود
لطفا کسی دست به تقصیرهایم نبرد»

مرگ‌اندیشی را می‌توان در سروده‌های این شاعرجوان ۲۷ ساله دید. آخرین نوشته‌های این شاعر۲۷ ساله در صفحه اینستاگرام خود نشان از مرگ و شاید خستگی و سرخوردگی از جامعه دارد:

«شاید آخر بازی‌ست، باید نقش بهتری دست و پا می‌کردم. برایم یک قبر بدون هیچ سنگی در نظر بگیرید… انگار این مردم برای نفهمیدن پول می‌گیرند تا به آنچه خودشان باور دارند فقط اعتماد کنند، فارغ از اینکه آن همه فریب و ریا و جادو را فراموش می‌کنند و یا سعی می‌کنند ندیده بگیرند تا بتوانند برای ناتوانی‌های خود تکیه‌گاهی پیدا کنند».

عالی‌پور شعرهایش را در وبلاگی به نام “فکر خواب” منتشر می‌کرد و نقدهایی نیز درباره شعر و ادبیات می‌نوشت.

در آخرین نوشته‌اش گویی پیش از خودکشی با همه خداحافظی کرده است: «همیشه این روز را پیش خودم تجسم می‌کردم که بعد از خواندن عاشقانه‌ترین شعر وقتی دارم برای کسانی که دوستشان داشتم ولی نتوانستم مراقب‌شان باشم اشک می‌ریزم، زندگی‌ تمام می‌شود، و دلهره‌ام من را عذاب می‌دهد که هنوز کتاب‌های زیادی هست که نخوانده‌ای، هنوز فیلم‌های زیادی است که ندیده‌ای، اما چیزی عمیق‌تر من را به تاریکی می‌کشاند که تمام شد، باید خودت را در تاریکی خاک کنی. باید بتوانم و قطعاً می‌توانم، می‌توانم».

مجموعه شعر “استعداد روانی” دربردارنده‌ی سروده‌های ابراهیم عالی‌پور است که سال ۱۳۹۲ (۲۰۱۳) توسط نشر راز نهان منتشر شد.

No responses yet

Next »

  • Recent Posts

    • زیر ذره‌بین رسانه‌ها: «چراغ سبزی که اسرائیل برای اقدام علیه ایران منتظرش بود»
    • درباره تصویر معترضی که مقابل یگان ویژه وسط خیابان نشسته‌ بود، چه می‌دانیم؟
    • سومین روز اعتراضات در ایران؛ تجمع در دانشگاه‌ها، گاز اشک‌آور در کرمانشاه
    • تجمع‌های اعتراضی در اعتراض به افزایش قیمت‌ها برای دومین روز در تهران ادامه یافت
    • دنیای خیالی آخون‌ها!!
  • Recent Comments

    No comments to show.

Free WordPress Theme | Web Hosting Geeksاخبار Copyright © 2026 All Rights Reserved .