No responses yet

Aug 20 2022

استاندارد دوگانه فیفا در مورد ایران؛ با مهدی تاج کاری نداشته باشید

نوشته: در بخش: اقتصادی,دزدی‌های رژیم,سیاسی,ورزش

ایران وایر: سایت «طرفداری» دیروز پنج‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۱ خبر از ارسال نامه‌ای از سوی فدراسیون جهانی فوتبال و کنفدراسیون فوتبال آسیا داد و مدعی شد مکانیزم تعلیق فوتبال ایران فعال شده است.
خبرگزاری «فارس» دقایقی بعد خبر داد که فدراسیون ایران تا پایان وقت اداری شنبه ۲۹ مرداد (۲۰ آگوست) فرصت دارد پاسخ نامه مشترک فیفا و کنفدراسیون آسیا را بدهد.
گفته شده نامه تهدیدآمیز فیفا و کنفدراسیون فوتبال آسیا بابت دخالت نهاد ثالث (برخی نمایندگان مجلس شورای اسلامی) در انتخابات فدراسیون نوشته شده است. بر اساس قوانین فیفا، استقلال فدراسیون‌ها باید حفظ شود و نهادهای سیاسی و دولتی نباید دخالتی در امور فدراسیون‌ها داشته باشند.
برخی نمایندگان مجلس در روزهای اخیر با مطرح کردن این که عده‌ای از نامزدهای دارای پرونده باز قضایی اجازه حضور در انتخابات را ندارند، خواستار حذف «مهدی تاج» از انتخابات فدراسیون شده‌ بودند. حالا فیفا و کنفدراسیون آسیا تهدید کرده‌اند به خاطر دخالت نمایندگان در انتخابات، می‌تواند فوتبال ایران را تعلیق کند.
خبرگزاری «آنا» با تایید ارسال نامه تهدیدآمیز این دو نهاد بین‌المللی فوتبال، از مشهود بودن رد پای یک ایرانی در تهدید فیفا خبر داده و فرد مورد نظر را «کاسب تعلیق» نامیده است.
این خبرگزاری نوشته است: «برخی مسوولان فيفا و کنفدراسیون فوتبال آسیا که امضای آن‌ها پای نامه ارسالی به فدراسیون فوتبال است، چه کسانی هستند؟ ابهامات فيفا و کنفدراسیون فوتبال آسیا در ارسال این نامه نیز جالب توجه است که چه‌گونه گزارش‌های مختلف رسانه‌ای در خصوص تخلفات مختلف یک کاندیدا و وجود پرونده قضایی که طبق اساسنامه، مانع از حضور نامزدها می‌شود را مورد سوال قرار نداده است و فقط صحبت برخی نمایندگان مجلس را مورد سوال قرار می‌دهد.»
«امیررضا واعظ آشتیانی»، یکی از نامزدهای پیشین انتخابات فدراسیون فوتبال به خبرگزاری «ایرنا» گفته است: «مسوولان باید بررسی کنند که چرا این نامه ساعت پنج در یک خبرگزاری منتشر می‌شود و چند ساعت بعد از آن به دست فدراسیون فوتبال می‌رسد.»
تنها رسانه‌ای که نامه فدراسیون جهانی فوتبال را به صورت کامل و متکی بر بندهای مورد اشاره فیفا و کنفدراسیون آسیا که در این متن قید شده، منتشر کرد، «ورزش سه» بود. این رسانه، حامی و پشتیبان مهدی تاج است؛ مردی که هر بار قرار شده به مفاسد اقتصادی‌ او ورود شود، فدراسیون جهانی فوتبال برای تعلیق فوتبال ایران تحریک شده است.

چرا فیفا فقط روی بررسی فساد در فوتبال ایران حساس است؟
تصور عمومی این است که فدراسیون جهانی فوتبال مقابل هر نوع ورود دستگاه‌های قضایی و دولتی به فدراسیون‌های زیرمجموعه خود را می‌گیرد. اما آیا هیچ فدراسیونی در جهان از سوی نهادهای قضایی و نظارتی مورد نظارت، بازرسی و برخوردهای قضایی قرار نگرفته‌اند؟
آبان ۱۳۹۴، پلیس فدرال آلمان بدون اطلاع‌رسانی قبلی وارد ساختمان فدراسیون فوتبال این کشور شد تا اسناد لازم برای تحقیق در مورد رسوایی‌های فیفا و دست داشتن آلمان در این رسوایی را جمع‌آوری کند.
هم‌زمان، ماموران پلیس به خانه‌های «ولفگانگ نیرزباخ»، رییس فدراسیون فوتبال آلمان و «تئو سوانسیگر»، رییس پیشین فدراسیون فوتبال این کشور رفتند تا لپ‌تاپ و ایمیل‌های این دو را بررسی کنند.
اردیبهشت ۱۳۹۸، پلیس بلژیک رسما اعلام کرد تحقیقات خود در زمینه پول‌شویی در این کشور را وارد فاز بررسی وضعیت باشگاه‌ها و فدراسیون فوتبال بلژیک کرده و برخی از اسناد که احتمال می‌دهد نشانه‌هایی از فساد مالی در فدراسیون این کشور و باشگاه «اندرلخت» باشند را مورد بررسی قرار داده است.
پلیس بلژیک طی سه سال، تمامی اسناد باشگاه‌ها، فدراسیون فوتبال و مدیران کنونی و سابق فدراسیون فوتبال این کشور را بررسی کرد. این پرونده هم‌اکنون در بلژیک به پرونده «دست‌های پاک» شهرت دارد.
مرداد سال جاری، پلیس بلژیک اعلام کرد پرونده‌های ۵۶ مظنون که اکثر آن‌ها از مدیران عالی‌رتبه فوتبال این کشور هستند، به دستگاه قضایی تحویل داده شده‌اند.
نمونه‌ای دیگر در سال‌های کمی دورتر، در فوتبال چک اتفاق افتاد. سال ۱۳۸۳، دادستان کل پراگ اعلام کرد پرونده ۱۷ مدیر فوتبال این کشور را در دست بررسی دارد. در هیچ یک از این موارد، فدراسیون جهانی فوتبال مقاومتی نشان نداد و فدراسیون‌های این کشورها را به تعلیق تهدید نکرد.
بزرگ‌ترین پرونده فساد فوتبال جهان در سال‌های اخیر مربوط به فدراسیون جهانی فوتبال در زمان ریاست «سپ بلاتر» بود که توسط «اف‌بی‌‌آی» کشف شد.
براساس نامه‌نگاری‌های اخیر فیفا با فدراسیون فوتبال ایران، به نظر می‌رسد فدراسیون جهانی فوتبال فقط روی موضوع بررسی فساد مالی در فدراسیون ایران و فقط در زمانی که پای مهدی تاج در میان باشد، حساس می‌شود.

چرا فیفا برای برکناری عزیزی خادم سکوت کرد؟  
۲۴ مرداد ۱۴۰۱، «علی خضریان»، سخن‌گوی «کمیسیون اصل ۹۰» مجلس شورای اسلامی اعلام کرد افرادی که در قوه قضاییه پرونده باز دارند، حق حضور در انتخابات فدراسیون فوتبال را نخواهند داشت.
در فاصله زمانی سه روز پس از آخرین اظهار نظر رسمی پیرامون ممنوعیت افرادی که پرونده قضایی دارند، فدراسیون جهانی فوتبال وارد عمل شد و با نامه‌ای که از پیش توسط کنفدراسیون فوتبال آسیا نوشته و تنظیم شده بود، فدراسیون ایران را مورد تهدید قرار داد.
سوال این‌جا است که چرا فیفا زمستان سال ۱۴۰۰، زمانی که «شهاب‌الدین عزیزی خادم» با فشار نهادهای امنیتی و با پرونده‌سازی رسانه‌های سپاه در مورد رابطه با یک شرکت اسرائیلی و عملیات نفوذ اسرائیل به فوتبال ایران، او را در تنگنای برکناری قرار داد، نسبت به ورود دستگاه‌های دولتی، نظامی، قضایی و امنیتی واکنشی نشان نداد؟
سال ۱۴۰۰، فوتبال ایران آمیخته با تحرکات مدیران نظامی و سیاسی برای برکناری شهاب‌الدین عزیزی خادم از ریاست فدراسیون فوتبال بود.
«محمداسماعیل کوثری»، فرمانده پیشین سپاه و نماینده مجلس شورای اسلامی ایران عقد قرارداد فدراسیون فوتبال با شرکت هنگ کنگی «سیمپل لایو» را صرفا به این دلیل که این شرکت در اسرائیل هم یک دفتر نمایندگی دارد، نشانه‌ای از نفوذ دانسته بود.
او گفته بود رییس وقت فدراسیون فوتبال از آن‌ چه او «خط قرمز نظام» خوانده، عبور کرده است و باید از سمت خود برکنار شود.
«مرتضی آقاتهرانی»، رییس «کمیسیون فرهنگی» مجلس شورای اسلامی نیز با این ادعا که شهاب‌الدین عزیزی خادم با «جادوگران» در ارتباط است، خواهان عزل او از سمتش شده بود.
هم‌چنین خبرگزاری فارس، وابسته به سپاه پاسداران با پرونده‌ سازی‌های امنیتی در مورد رییس پیشین فدراسیون، مهم‌ترین نقش را در برکناری او بازی کرد.
در آن زمان اما فیفا به صورت کامل روند برکناری رییس فدراسیون فوتبال را قانونی دانست.

مهدی تاج چه‌گونه فیفا را تحریک می‌کند؟
فدراسیون جهانی فوتبال اما هر زمان پای مهدی تاج، چه در زمان ریاست او بر این فدراسیون و چه حالا که نامزد انتخابات فدراسیون فوتبال شده، در میان بوده، مانع از اجرای قوانین یا نظارت نهادهای قضایی در فوتبال ایران شده است؛ از نامه‌نگاری و تهدید دولت ایران برای اجرا نشدن «قانون منع به کارگیری بازنشسته‌ها» در سال‌های ۱۳۹۷ و ۱۳۹۸ تا شتاب‌زدگی در زمینه ممنوعیت ورود به پرونده مهدی تاج در قرارداد با «مارک ویلموتس» در حال حاضر.
فدراسیون جهانی فوتبال طی سال‌هایی که مهدی تاج ریاست فدراسیون فوتبال ایران را برعهده داشت، هرگز به تایید نشدن اساسنامه فدراسیون فوتبال ایران حساسیت جدی و خاصی نشان نداد. اما اسفند ۱۳۹۸، در فاصله کمتر از دو ماه پس از استعفای تاج از ریاست این فدراسیون، در نامه‌ای که با امضای «فاطما سامورا»، دبیر فیفا برای فدراسیون ایران ارسال شده بود، با لحنی تهدیدآمیز خواستار روشن شدن چرایی هشت سال تصویب نشدن اساسنامه فدراسیون فوتبال ایران شد.
پیش از این گزارش‌هایی از نقش داشتن مهدی تاج در رسیدن اطلاعات به فدراسیون جهانی فوتبال منتشر شده بود. حالا خبرگزاری آنا در گزارشی به صورت غیرمستقیم مهدی تاج را در نامه‌نگاری‌های فیفا و حساسیت این نهاد در آن‌چه «دخالت حاکمیت در ورزش» می‌داند، متهم کرده است.
آنا در این گزارش بدون نام بردن از شخصیت مورد نظر خود، به فردی که از نزدیکان مهدی تاج است، اشاره می‌کند و او را کارمند پیشین «شورای المپیک آسیا» و از مدیران کنونی کنفدراسیون فوتبال آسیا می‌نامد.
در بخشی از این گزارش آمده است: «این مدیر ایرانی چند سال پیش در ازای دریافت پروژه عظیم اقتصادی در غرب تهران، نامه‌ای تهدیدآمیز مبنی بر تعلیق فدراسیون قایق‌رانی را از شورای المپیک آسیا ارسال می‌کند.»

No responses yet

May 21 2022

گفتگو با زنانی که از روزگار کارتن‌خوابی به سکوی قهرمانی رسیدند/ نازنین ذکایی

نوشته: در بخش: اجتماعی,حقوق بشر,سیاسی,فقر

هرانا: ماهنامه خط صلح – بیست‌وسوم بهمن‌ماه سال ۱۴۰۰ قدم‌های دو دختر قهرمان، یکی هجده‌ساله و دیگری سی‌وهشت‌ساله به سکوی قهرمانی اول و سوم مسابقات کشوری کاراته، سبک کیوکوشین IFK اروپا رسید؛ دخترانی که همین روزها ره‌سپار اسپانیا می‌شوند تا این‌بار طعم مسابقات جهانی را مزه‌مزه کنند. سمانه و لیلا اول در کوچه، پس‌کوچه‌های تهران در جست‌وجوی مواد پابه‌پا شدند و رنگ کبود خشونت بر تن‌ رنجورشان برای مصرف انواع و اقسام قرص و مواد مخدر نشست و این روزها به قول سمانه برای سلامتی‌شان دور سالن باشگاه می‌دوند و به جای مواد برای مقام کبود می‌شوند. این زنان روزگار سخت کارتن‌خوابی و مصرف‌ مواد مخدر را پشت سر گذاشتند و رنج‌هایشان حالا مدالی درخشان است که بر گردن کشیده و افراشته آن‌ها تاب می‌خورد. سمانه دختری است که مصرف مواد مخدر را از سنین پایین شروع کرده بود؛ زمانی که او را به اجبار از بازی با عروسک‌ها و دوستانش منع کردند و پای سفره‌ی عقد نشاندند و به گفته‌ی خودش تا هفده سال پس از آن زندگی‌اش هر روز سیاه و سیاه‌تر شد. حالا اما پنج سالی می‌شود که چشمانش پر فروغ و روشن می‌درخشد و آینده برایش واژه‌ای تهی از معنا نیست. لیلا هم دختری هجده‌ساله است که در خانواده‌ای متولد شده که پدر و مادر هر دو مصرف‌کننده‌ی مواد مخدر بودند. با مرگ مادرش زندگی آن‌ها دست‌خوش تغییرات جدی می‌شود که در نتیجه‌ی آن مسیری مانند آن‌چه سمانه پیموده، برایش رقم می‌خورد. هر دوی این زنان پس از فراز و فرودهای متفاوتی به مؤسسه‌ی «طلوع بی‌نشان‌ها» می‌رسند و از همان‌جاست که زندگی شکل دیگری می‌گیرد و چنان می‌چرخد که حالا آن‌ها بر سکوی قهرمانی کشوری ایستاده‌اند، لباس تیم ملی پوشیده‌اند و چشم دوخته‌اند به پله‌های سکوی مسابقات جهانی که قرار است خرداد‌ماه امسال در اسپانیا میزبان آن‌ها باشد. لیلا و سمانه از من خواستند در این مصاحبه از آن‌ها با نام کوچکشان یاد کنم. آن‌چه در ادامه می‌خوانید، گفتگویی مفصل در ابتدا با سمانه و سپس با لیلاست:

سمانه از کجا شروع کردی که حالا لباس تیم ملی را پوشیده‌ای و آماده‌ی مسابقات جهانی شده‌ای؟

اوایل من واقعاً نمی‌دانستم نقطه‌ی آغاز من کجا بود، اما امروز می‌دانم نقطه‌ی آغاز من همان نقطه‌ی پایان من بود. من از همان‌جا که زمین خوردم و به پایان رسیدم، دوباره شروع کردم و این رمز موفقیت من شد. من می‌خواهم درباره‌ی دختری بگویم که تا پنج سال پیش حتی امید زنده‌بودن و نفس‌کشیدن دوباره را نداشت. من با ناامیدی به «طلوع» آمدم. من برای مُردن به «طلوع» آمدم و این را بارها گفته‌ام. آن‌قدر این جمله را تکرار کردم که همسرم از شنیدن آن آزرده می‌شود و بارها از من خواسته که دیگر این جمله را نگویم، اما من می‌گویم چون دلیل آمدنم به «طلوع» مُردن بود. من آمده بودم که بمیرم، اما الان دلیل پاک‌ماندنم، دلیل زندگی‌ام و دلیل موفقیتم، نفس کشیدنم است، زیرا خدا دوباره این نفس را به من هدیه داده. من این فرصت دوباره را دودستی چسبیدم. شکست‌خوردن، زمین‌خوردن نیست. شکست‌خوردن ناامیدشدن است. وقتی زمین می‌خوریم به معنای پایان کار نیست. وقتی زمین می‌خوری و از همان نقطه که زمین خورده‌ای، بلند می‌شوی، به معنای پیروزی است. من پیروزی را از همان پنج سال پیش که دوباره بلند شدم، به دست آوردم. من هفده سال تخریب (مصرف مواد مخدر) و نه سال دربه‌دری و آوارگی (کارتن‌خوابی) داشتم و در این نه سال هزاران بلا سرم آمد. همین که یک زن نه سال در خیابان باشد و دربه‌دری بکشد، کافی‌ست برای آن‌که بدانید چه بلاهایی سرش آمده.

الان چقدر از آن روزها می‌گذرد؟

من حدود پنج‌ سال است که پاکم. در «طلوع» آغوش آدم‌ها اولین چیزی بود که به من امید داد. آغوش آدم‌های «طلوع» بدون منت و با محبت به روی من باز بود. دومین عامل اعتماد و اعتباری بود که به من دادند. من همان آدمی بودم که خودم به خودم اعتماد نداشتم. خانواده‌ی من به من اعتماد نداشت.

چرا مؤسسه‌ی «طلوع بی‌نشان‌ها» را انتخاب کردی؟

من «طلوع» را می‌شناختم. آن‌ها هر سه‌شنبه به پاتوق‌ها می‌آمدند و غذا می‌دادند. آغاز آشنایی من با «طلوع» با گرفتن یک غذا بود. من جزو همان افرادی بودم که می‌گفتم مگر می‌شود با یک غذاگرفتن آدم پاک شود؟ مگر می‌شود با یک غذاگرفتن کسی جذب شود؟ من اصلاً معنی جذب را نمی‌فهمیدم. آدم‌های «طلوع» به پاتوق‌ها می‌رفتند و یک وعده غذای گرم می‌دادند و اصلاً وعده‌ی این را نمی‌دادند که بیایید پاک شوید. این نوعی جذب بود. آن‌ها بر خلاف همه‌ی کمپ‌دارها و همه‌ی آدم‌هایی که می‌شناختم که با هزار ترفند می‌خواستند اعتماد ما را جلب کنند که برویم و پاک شویم، این را نمی‌گفتند. فقط می‌آمدند، به ما غذا می‌دادند، کمی کنارمان می‌نشستند و بعد هم می‌رفتند. همین رفتنشان یک جرقه در من ایجاد کرد که این‌ها با بقیه فرق می‌کنند و فرقشان این است که وعده نمی‌دهند، شعار نمی‌دهند و نمی‌گویند بیا پاک شو. ذهنیت من از «طلوع» مثل همان کمپ‌هایی بود که رفته بودم. من از کمپ ذهنیت خیلی بدی داشتم، زیرا در کمپ خیلی اذیت شدم.

چند بار کمپ رفتی؟

من به اندازه‌ی موهای سرم کمپ رفتم و ترک کردم. هر نوع ترکی را امتحان کردم. خانواده‌ی من هر مدل ترکی را فراهم کردند که امتحان کنم، ولی نمی‌شد. خیلی وقت‌ها می‌خواستم، اما نمی‌دانستم آن خواستن چیست. من راه ترک‌کردن را بلد بودم، اما راهِ درترک‌ماندن را بلد نبودم. در کمپ هم یک یا دو یا سه دوره در کمپ می‌ماندم و آن هم به دلیل پولی بود که از من و خانواده‌ام گرفته بودند، ولی چیزی یادم نمی‌دادند. آن‌ها مواد را از جسمم پاک می‌کردند، نه از ذهنم. من در جلساتی که می‌گذاشتند و کتاب‌هایی که می‌خواندیم، شنیده بودم که می‌گویند ما بیماریم. الان که یاد گرفتم، متوجه می‌شوم که درست است، اما مگر نمی‌گویید ما بیماریم؟ چرا کاری نمی‌کردید که از ذهنمان پاک شود؟ چرا فقط از جسممان پاک می‌کردید؟ من در کمپ می‌ماندم و هزاران سختی در کمپ می‌کشیدم. در برخی از کمپ‌های اجباری ما را می‌زدند. همان‌ها که به ما می‌گفتند بیمار، ما را می‌زدند. مگر کسی بیمار را می‌زند؟

به چه دلیل چنین خشونتی را اعمال می‌کردند؟

این خشونت بیش‌تر در کمپ‌های اجباری بود. کمپ‌های دیگر سختی‌های خودش را داشت، اما کمپ‌های اجباری کتک هم داشت. آدمی که خمار است، دادوبی‌داد می‌کند. آدمی که خمار است، گریه می‌کند و می‌خواهد از درد فرار کند. وقتی به اتاق فیزیک می‌رفتم، درد به من فشار می‌آورد. داد می‌زدم، گریه می‌کردم و باید عکس‌العملی نشان می‌دادم. دست خودم نبود. اگر دست خودم بود، دوباره به سمت مواد نمی‌رفتم. در کمپ‌های اجباری کافی بود فقط صدای ما در بیاید که ما را به باد کتک بگیرند یا زیر آب یخ ببرند و هزاران کار دیگری که الان متوجه می‌شوم به کل اشتباه است. تنها چیزی که به من جواب داد، تمایل بود. من با تمایل خودم آمدم و خواستم.

کمی به عقب‌تر برگردیم؟ چه اتفاقی افتاد که تو مصرف‌کننده شدی؟

خلاءهایی که در وجود آدم‌هایی مثل من بود؛ مثل احساس تنهایی که عامل این موضوع می‌شد. ما دو نوع تنهایی داریم؛ یکی این است که فرد احساس تنهایی می‌کند و یکی این‌که فرد می‌گوید من تنهایم. این‌که فردی بگوید من تنهایم، یعنی واقعاً تنهاست، اما اگر کسی احساس تنهایی بکند، دنیایی آدم هم در اطرافش باشند، احساس تنهایی می‌کند. من احساس تنهایی می‌کردم. خانواده‌ی خوبی داشتم، اما یک ازدواج ناموفق داشتم. من در سن سیزده سالگی مجبور به ازدواج شدم، در حالی که هیچ علاقه‌ای به این ازدواج نداشتم.

در واقع کودک‌–‌همسر بودی؟

دقیقاً. من در سیزده سالگی با کسی نامزد کردم که هیچ علاقه‌ای به او نداشتم. او پسرخاله‌ی من بود و هیچ احساسی به او نداشتم. نمی‌خواهم وارد جزییات این ازدواج شوم، اما همین موضوع باعث شد من روزبه‌روز افسرده‌تر شوم.

ترک تحصیل کردی؟

بله، ترک تحصیل کردم. احساس افسردگی می‌کردم و افسرده شدم. کودکی من در آن سن مُرد. من در کوچه بازی می‌کردم که نامزد شدم و این اتفاق منجر به این شد که برای درمان افسردگی‌ام به دکتر بروم و داروهای اعصاب از جمله ترامادول مصرف کنم. شروع بیماری من از آن زمان بود. این بیماری در وجودم بود، اما در این نقطه به آن جرقه‌ای خورد و شعله‌ور شد. از قرص‌های اعصاب شروع شد و مدام دُز داروها را زیاد می‌کردم. پس از آن به سیگار رسید. سیگار‌کشیدن هم به مصرف مواد مخدر رسید. مصرف مواد حالم را خوب می‌کرد. من را از دنیا رها می‌کرد و همه‌چیز را فراموش می‌کردم. دیگر شوهرم را نمی‌دیدم. رفت‌‌وآمدش را نمی‌فهمیدم. دیگر مواد به من مزه کرده بود و همین باعث شد زندگی‌ام به باد برود. تا دو سال کسی از خانواده‌ی من نمی‌دانست که من مصرف می‌کنم. در ابتدا بلد هم نبودم و خیلی طول کشید تا نحوه‌ی مصرف را یاد بگیرم. روزبه‌روز لاغرتر و عصبی‌تر می‌شدم. گوشه‌گیر شده بودم و بیش‌تر در خواب بودم. پس از دو سال به نقطه‌ای رسیدم که احساس می‌کردم دنیا به آخر رسیده. همین شد که تصمیم گرفتم به یکی بگویم که من مصرف می‌کنم و به برادر کوچک‌ترم گفتم و هیچ‌وقت یادم نمی‌رود که بعد از شنیدنش به کانتر آشپزخانه تکیه داد و گفت «کمرم را شکستی»؛ چون اصلاً فکر نمی‌کردند که من روزی مواد به دست بگیرم. از همان‌جا رسواشدن من شروع شد.

واکنش شوهرت به این موضوع چه بود؟

او برعکس من، عاشقم بود، اما زندگی‌کردن را بلد نبود. او بلد نبود ابراز محبت کند و دوست‌داشتنش را نشان دهد. خانواده‌ام خیلی تلاش کردند که من ترک کنم، اما از هرویین به سمت کراک رفتم و از کراک به شیشه رسیدم و از شیشه دوباره به هرویین و شیشه و فرص رسیدم و در نهایت، طلاق گرفتم و دربه‌دری‌هایم بعد از جدایی شروع شد. من خیلی دوست داشتم جدا شوم، اما این شکل از جدایی خیلی بد بود.

چرا پیش خانواده‌ات برنگشتی؟

چون نمی‌گذاشتند مصرف کنم. من یک مدت با خانواده‌ام بودم، اما در محدودیت شدیدی بودم و در اوج بیماری و نمی‌توانستم ترک کنم و ضربه‌هایی که خورده بودم، مرا خیلی اذیت می‌کرد؛ در نهایت وقتی دیدم در خانه خیلی اذیت می‌شوم، از خانه رفتم و دیگر برنگشتم. از همان‌زمان دربه‌دری و آوارگی من شروع شد و نه سال ادامه داشت. سختی‌ها و تنهایی‌های کارتن‌خوابی خیلی به من فشار آورده بودند. یک روز قبل از این‌که به «طلوع» بیایم، برایم اتفاق بدی افتاد و خسته بودم. من نصف شب گریه می‌کردم، فریاد می‌زدم و از خدا کمک می‌خواستم. من دختر غُدی بودم و نمی‌خواستم زیر پرچم کسی بروم و همین باعث می‌شد بیش‌تر اذیت شوم. من در بیابان کارتن‌خوابی می‌کردم و پاتوقم دور از بقیه‌ی کارتن‌خواب‌ها بود و غالباً تنها بودم. من زیاد کتک خورده بودم، اما آن شب حال عجیبی داشتم و دلم از همه شکسته بود. از خدا دلم شکسته بود و فقط خواستم که تمامش کند. من فریاد می‌زدم و به خدا می‌گفتم: «من بد؛ تو چرا؟ می‌خواهی بکشی و ببری هم مرا راحت ببر.» در آن حال ناگهان یادم افتاد که فردا سه‌شنبه است و «طلوع» برای پخش غذا می‌آید. با خودم گفتم من که می‌خواهم بمیرم، فقط بروم یک‌جا که سقفی داشته باشد و بتوانم زیر سقف بمیرم. یاد مادرم افتاده بودم و دلم برایش خیلی تنگ شده بود. نه سال بود او را ندیده بودم. خیلی دل‌تنگ بودم و گفتم حداقل جنازه‌ام را از زیرسقف تحویل بگیرد. من از زنده‌ماندن ناامید بودم و آن‌قدر دردم شدید بود که می‌گفتم نفس بعدی زنده نخواهم بود. گفتم اگر تا فردا شب زنده ماندم، با بچه‌های «طلوع» می‌روم که اگر مردم هم آن‌جا بمیرم. این اولین بار بود که من جنس داشتم، اما از ظهر سه‌شنبه نکشیدم که شب با بچه‌های «طلوع» بروم. شش یا هفت گِرم جنس در جیبم بود، اما نکشیدم. شب بچه‌های «طلوع» آمدند و من خودم را کشان‌کشان به پاتوق رساندم. از یک طرف درد خماری بود و از طرف دیگر درد کتک‌هایی که خورده بودم. من به هیچ‌کس هم نگفته بودم کتک خورده‌ام و فکر می‌کردند از درد خماری است. من آمدم، اما نمردم و زنده ماندم.

همان شب به «طلوع» آمدی؟

بله. بچه‌های «طلوع» من را می‌شناختند و اول راضی نمی‌شدند که من را با خودشان بیاورند. شش ماه بود که بچه‌های «طلوع» در کرج دنبال من می‌گشتند، اما من تمام این مدت خودم را مخفی می‌کردم، غذا هم نمی‌گرفتم. آن‌ها از بچه‌ها می‌پرسیدند که سمانه‌مان کجاست؟ من نمی‌خواستم بیایم و خودم را مخفی می‌کردم. از خماری و چارچوب می‌ترسیدم و اعتماد نداشتم و به همین دلیل خودم را مخفی می‌کردم. آن‌ شب یکی از بچه‌های «طلوع» وقتی مرا دید، با تعجب پرسید: «سمانه! معلوم است کجایی؟» من گفتم: «می‌خواهم بیایم.» گفت: «مطمئنی؟» او فکر کرد من جنس ندارم که می‌خواهم بیایم، اما دید که دارم جنس‌هایم را بین بچه‌ها پخش می‌کنم. دستم را گرفت و گفت: «توی راه اگر خمار بشوی، من برایت جنس نمی‌خرم.» من در جوابش گفتم: «ولم کن بابا! من از ظهر جنس دارم و نمی‌کشم.» من همان‌شب آمدم و تا الان ماندم. هیچ امیدی برای حتی ده دقیقه بعدم نداشتم. یک روز را که پشت سر می‌گذاشتم، با خودم می‌گفتم امروز هم گذشت؛ ببینم فردا هم زنده می‌مانم یا نه. روز ششم بود که دیگر از زیر پتو بیرون آمده بودم و به اتاق فیزیک رفتم و دیدم بچه‌ها در حال دعاخواندنند. بعد از آن‌که دعایشان تمام شد، در حالی که پتو را دور خودم پیچیده بودم، گفتم می‌شود یک آهنگ بگذارید و بچه‌ها برایم آهنگ گذاشتند و من با آن حال نزارم کمی رقصیدم. بعد از رقصیدنم چندتا از بچه‌ها مرا بغل کردند و گفتند: «سمانه، ما فکر می‌کردیم تو یا می‌میری یا می‌روی.» این اولین نقطه‌ی خوشحالی من بود. از روز هفتم کم‌کم حالم بهتر شد و روز دوازدهم دیگر سرپا شده بودم. از روز دوازده من به آشپزخانه رفتم و مشغول کارکردن شدم. این برای من یک معجزه بود. اعتمادی که «طلوع» به من کرد، بال پرواز من بود.

این همان‌چیزی است که بسیاری از آن محرومند؟

بله، دقیقاً. من کاری کرده بودم که اعتماد را از خودم گرفته بودم، چه برسد به دیگران و خانواده‌ام! من اعتماد را از خانواده‌ام گرفته بودم و به آن‌ها حق می‌دهم، اما دست خودم نبود. من راه ترک‌کردن را بلد بودم، اما درترک‌ماندن را بلد نبودم؛ در واقع موضوع برای من شبیه یک مسئله بود که جوابش را بلد بودم، اما راه‌حل رسیدن به جواب را بلد نبودم. «طلوع» راه‌حل به‌جواب‌رسیدن را به من داد. مواد نه‌تنها از جسم من پاک شد، بلکه آن‌ها شروع کردند با روان و مغزم هم کار کردند. من در «طلوع» دوباره ازدواج کردم.

با چه کسی ازدواج کردی؟

با یکی از همین بچه‌های «طلوع»؛ من عاشقش شدم. یکی از مهم‌ترین دلایلی که در «طلوع» ماندم، این بود که عاشق شدم.

بعد از چه مدتی عاشق شدی؟

در دو ماه پاکی بودم. حسی را که به سعید، همسرم داشتم، به جرئت می‌توانم بگویم تا به حال تجربه نکرده بودم. نه این‌که بگویم کسی را دوست نداشتم، اما این حس را تجربه نکرده بودم. من در سفر، یکی از سفرهایی که با «طلوع» رفتم، سعید را دیدم و همان‌جا عاشقش شدم. سعید در آن‌زمان در دو سال پاکی بود. زمانی که خواستیم دوستی‌مان را شروع کنیم، سعید به من گفت که «اگر می‌خواهی با هم باشیم، باید سیگارت را ترک کنی.» این خواسته برای من عجیب و سخت‌تر از مواد بود، زیرا من سیگار را جایگزین مواد کرده بودم و تمام خلاء‌ها را با سیگار پُر می‌کردم. زمانی که سعید این حرف را به من زد، سیگار دستم بود و مدل حرف‌زدنش به من بر خورد. او با مغز من بازی کرد و اول گفت من شرطی دارم، اما ولش کن؛ تو نمی‌توانی و من هی می‌گفتم حالا تو بگو و در نهایت گفت باید سیگار را ترک کنی. من پوزخندی زدم و گفتم: «مواد را با آن عظمت کنار گذاشتم؛ سیگار که چیزی نیست. از فردا ترک می‌کنم.» اما سعید گفت نه، از همین الان باید آن سیگار را خاموش کنی. آن زمان علاقه‌ی من به اندازه‌ی امروز نبود، اما یک نیروی عجیب بود که از همان لحظه سیگار را خاموش کردم و تا امروز دیگر روشن نکردم و فاصله‌ی پاکی مواد و سیگار من دو ماه است. نزدیک به دو سال از پاکی من و چهار سال از پاکی سعید گذشته بود که ما ازدواج کردیم. ۱۹ اردیبهشت سالگرد ازدواج ماست و ما در «طلوع» عروسی بزرگی گرفتیم که بیش از هزار نفر مهمان داشتیم و من برای کسی که دوستش داشتم، لباس عروس پوشیده بودم. سعید خیلی چیزها به من یاد داد و دومین دلیل پاک‌ماندن من شد. اولین دلیلم نفس کشیدنم بود؛ بعد از ازدواجم برای من یک اتفاق خیلی بزرگ افتاد و آن هم وارد‌شدن من به دنیای ورزش و دنیای کاراته بود.

چطور وارد دنیا ورزش شدی؟

یک داوطلب به نام نسرین حیدرنژاد به «طلوع» آمد که الان مربی ماست و من عاشقانه دوستش دارم. من همیشه به او می‌گویم که «با آمدنت به زندگیم مسیر زندگیم را عوض کردی». همه‌چیز از یک تفریح شروع شد. او داوطلب و مربی کاراته بود. من در آن‌زمان تازه ازدواج کرده بودم و کارمند «طلوع» (دفتردار سرای مهر) بودم. صبح به مؤسسه می‌آمدم و عصر به خانه برمی‌گشتم. نسرین حیدرنژاد به «طلوع» آمد و مربی آموزش به دختران نوجوانمان شد. دو ماهی از آمدنش گذشته بود که من به او گفتم «من هم می‌خواهم به کلاست بیایم و کاراته یاد بگیرم». من از کودکی به ورزش‌های رزمی علاقه داشتم، اما هیچ پیش‌زمینه‌ای در ذهنم نداشتم که به عنوان یک ورزش حرفه‌ای وارد آن شوم، زیرا من در سن سی‌وپنج سالگی تازه شروع کرده بودم و الان سه سال از آن روز گذشته. من اصلاً فکر نمی‌کردم کاراته را به صورت جدی شروع کنم. او هم گفت بیا و اولش با یک شوخی و بازی شروع شد.

تو هم در همان کلاسی بودی که دخترهای نوجوان بودند؟

بله در همان کلاس بودم. آن‌ها دو ماه بود که شروع کرده بودند و من تازه به آن‌ها پیوسته بودم. اولین جرقه‌ای که در کاراته به من خورد، زمانی بود که در باشگاه کیسه زدم. اولین مشتی که به کیسه زدم، بغض کردم. تمام بدبختی‌هایم و تمام کتک‌هایی که برای مواد در زمان دربه‌دری خوردم، جلوی چشمم آمد. تمام حق‌هایی را که از من گرفته شد و نتوانستم هیچ کاری بکنم، جلوی چشمانم دیدم و باعث شد مشت دوم و سوم را محکم‌تر بزنم. بعد فهمیدم در این ضربه‌زدن به کیسه و دویدن چیزی نهفته است. من یک روز به خاطر مواد در کوچه، پس‌کوچه‌های خیابان می‌دویدم که به مواد برسم و حالا برای سلامتی خودم دور باشگاه می‌دوم. این دو با هم خیلی فرق دارند.

اولین مدال را چه زمانی گرفتی؟

من بعد از دو ماه کارکردن با کمربند قرمز، مقام اول استان تهران را به دست آوردم. انقلابی در وجود من به وجود آمد و کاراته برایم هدف بزرگی شد که به دنیا ثابت کنم سن فقط یک عدد است و از هرکجا شروع کنی، زندگی برایت آغازی دوباره است و به سِنت نگاه نکن. در تمام این مدت در مسابقات مختلف مقام‌های اول و دوم را می‌آوردم و یک بار هم در مسابقات کشوری مقام سوم را آوردم. اخیراً هم برای بار دوم در مسابقات کشوری مقام سوم را آوردم. من خودم هنوز باور نمی‌کنم که ملی‌پوش شدم و قرار است خردادماه برای مسابقات به اسپانیا بروم. این بزرگ‌ترین اتفاق برای من است که با آن به دنیا ثابت می‌کنم که یک روز بدنم برای مواد کبود می‌شد و حالا برای مقام کبود می‌شود. من در تمریناتم کبود می‌شوم و این طبیعی است، اما برای من طور دیگری معنی می‌شدند. سمانه پنج سال پیش در خیابان‌ها برای مواد کبود می‌شد و از هر کس و ناکسی کتک می‌خورد و به خاطر مواد لگد می‌خورد، اما الان کبود می‌شود و لگد می‌خورد که مقام به دست بیاورد؛ آن هم مقام جهانی. مهم نیست که من چه مقامی می‌آورم، اما حضور من در آن مسابقات معجزه است. الان خانواده‌ام به من افتخار می‌کند و من با تغییر خودم دنیا را تغییر دادم.

اولین‌بار چه زمانی دوباره به سمت خانواده‌ات رفتی؟

من می‌دانستم که ممکن است از طرف آن‌ها طرد شوم و می‌خواستم در نقطه‌ای به سمت آن‌ها بروم که تحمل طرد‌شدن را داشته باشم و این موضوع باعث نشود که دوباره به سمت مواد بروم. زمانی که به نقطه‌ای رسیدم که دیدم می‌توانم طاقت بیاورم و خودم را به آن‌ها ثابت کنم، به سمتشان رفتم. در سال سوم پاکی بودم که دنبال خانواده‌ام رفتم و با آن‌ها صحبت کردم. حالا با آن‌ها ارتباط مستمر دارم و هم‌دیگر را عاشقانه دوست داریم.

در ادامه مصاحبه‌ی خط صلح با لیلا را می‌خوانید:

لطفاً کمی به ما درباره‌ی خودت بگو. دختری که الان روبه‌روی من نشسته، خودش را چگونه ساخته؟

من لیلا هستم و هجده سال دارم. روزی که به این‌جا آمدم، هفده سالم بود. بیش از یک سال است که من در «طلوع» زندگی می‌کنم. من این‌جا خیلی چیزها یاد گرفتم. من واقعاً نمی‌دانستم دلیل زندگی‌کردنم چیست؛ زیرا پدر و مادر من مصرف‌کننده بودند و یک آدم مصرف‌کننده هیچ محبتی ندارد. مادر من زمین‌گیر بود و بیش از دو سال است که فوت کرده. پس از فوت مادرم زندگی ما از هم پاشید.

چند خواهر و برادر داری؟

من دو تا خواهر و یک برادر دارم.

تو آخرین فرزند خانواده‌ای؟

من دومی‌ام. بعد از فوت مادرم من فقط قرص می‌خوردم که بخوابم و غرغرهای پدرم را نشونم. پدرم به من همه‌جور بی‌احترامی می‌کرد و من نمی‌توانستم خودم و اعصابم را کنترل کنم؛ در نتیجه‌ی همین مسائل بود که من شروع به مصرف مواد کردم. مصرف من قرص بود. چِت می‌کردم و مشروب هم می‌خوردم. من نمی‌دانستم چرا این‌کارها را می‌کنم، ولی می‌دانستم که این‌ها من را آرام می‌کند. رفتارهای پدرم باعث شد که من از خانه فرار کنم؛ البته او هم دست خودش نبود.

خشونت فیزیکی هم داشت؟

نه، این را نداشت، اما جوری با آدم برخورد می‌کرد که از زندگی‌کردن زده می‌شدم. من شب‌های زیادی در اتاقم خودزنی می‌کردم. با این‌که روی قرص بودم، اما انگار وقتی قرص می‌خوردم هم بیش‌تر احساساتی می‌شدم و مدام به این فکر می‌کردم که چرا بقیه‌ی دخترها جور دیگری زندگی می‌کنند و من این‌جوری. بعد از یک مدت که من از خانه رفته بودم، به من خبر رساندند که پدرم می‌خواهد ما را به بهزیستی ببرد. من هفده‌ساله بودم و وقتی هجده سالم می‌شد، بهزیستی دیگر از من نگهداری نمی‌کرد. به همین دلیل ما به دادگاه رفتیم و از پدرم شکایت کردیم و بعد از آن احضاریه آمد که باید همگی به دادگاه برویم.

خواهر و برادرت چه سن‌‌وسالی دارند؟

یکی از خواهرهایم سیزده سالش است و برادرم نه‌ساله است.

در دادگاه چه اتفاقی افتاد؟

دادگاه به ما گفت این دو و من باید به بهزیستی برویم. من به قاضی گفتم شما می‌دانید که بعد از هجده سالگی بهزیستی من را قبول نمی‌کند. من بعد از فرارم از خانه آسیب‌های زیادی دیده بودم و بلاهای زیادی سرم آمده بود. کتک‌های زیادی خوردم و خیلی جاها خوابیدم که نباید می‌خوابیدم. خیلی شکسته شده بودم و خودم را شبیه پسرها کرده بودم که سمت من نیایند و به من حسی نداشته باشند. خیلی سخت بود که خِفت می‌شدم. در سن پانزده‌ــ‌شانزده سالگی چیزی نمی‌فهمیدم. قاضی مؤسسه‌ی «طلوع» را به ما معرفی کرد و گفت از این‌جا فرار نکن. قاضی گفت این‌جا تو را به زور نگه نمی‌دارند، اما تو نباید فرار کنی. من تا لحظه‌ای که به این‌جا بیایم، فکر می‌کردم این‌جا قرار است از من سوءاستفاده کنند، زیرا ما در جامعه‌ی خرابی زندگی می‌کنیم و احساس می‌کردم همه می‌خواهند از من سوءاستفاده کنند. من با یک نفر دوست بودم که او از من سوءاستفاده کرد، با رفیق‌هایش از من سوءاستفاده کرد و خیلی از من سوءاستفاده شده بود. من فکر می‌کردم امکان ندارد چنین جایی برای دختتران بسازند و از آن‌ها سوءاستفاده نکنند.

وقتی به «طلوع» آمدی چه شرایطی داشتی؟

من با ترس می‌خوابیدم و وقتی هم به این‌جا آمدم، اتاق را که به من نشان دادند، تختم را نزدیک درِ ورودی اتاق انتخاب کردم و پیش خودم گفتم اگر اتفاقی افتاد، نزدیک در باشم که بتوانم فرار کنم. من هوشیار می‌خوابیدم؛ پنج صبح می‌خوابیدم و خیلی می‌ترسیدم. تا دو ماه اول شرایطم این‌گونه بود و کاری نمی‌کردم؛ حتی پدرم این‌جا آمد و ترک کرد و اخلاقش عوض شد و تغییرات زیادی کرد. من سختی زیادی کشیدم، ولی رسیدم.

چطور به سمت ورزش رفتی؟

من نمی‌توانستم از این‌جا بیرون بروم. می‌ترسیدم و به همین دلیل هم تصمیم گرفتم به باشگاه بروم که بیرون را ببینم. فقط می‌خواستم بیرون را ببینم، اما به باشگاه رفتم و خوشم آمد و دودستی این فرصت را چسبیدم و ورزش می‌کردم. بعد از مدتی به من گفتند باید برای مسابقه آماده شوم و من گفتم نمی‌روم، زیرا می‌ترسیدم، اما بالاخره به اصرار برای مسابقه استان تهران آماده شدم و رفتم و مقام اول را آوردم. بعد از آن گفتند باید در مسابقات کشوری شرکت کنیم که بهمن‌ماه سال گذشته برگزار شد و من آن‌جا هم مقام اول را کسب کردم و قرار است به مسابقات جهانی در اسپانیا برویم و الان من خیلی خوشحالم که زندگی‌ای‌ که در آن نمی‌دانستم چه کار می‌کنم و برای چه زنده‌ام، تغییر کرده و راهم را پیدا کرده‌ام. الان من الگوی خواهرم می‌شوم.

خواهرت این‌جا کنار خودت است؟

بله. برادرم هم یک رشته‌ی ورزشی را انتخاب کرده و با این‌که نه سالش است، اما برنامه‌ی درسی دارد و زندگی می‌کند. این‌جا به ما یاد داد که چگونه زندگی کنیم. ما نمی‌دانستیم چرا باید زندگی کنیم. برادر من در هفت سالگی مادرش را از دست داد و از چهار سال قبل از آن هم مادرم زمین‌گیر بود و او اصلاً حس مادری را تجربه نکرده.

بقیه‌ی بچه‌ها چطور؟ خودت چطور؟ حس مادر‌داشتن را تجربه کردی؟

شاید ما هم تجربه نکردیم، زیرا به دلیل مصرفی که داشت، احساساتش را از دست داده بود. من خودم وقتی قرص می‌خوردم، نسبت به هیچ‌کس احساس نداشتم. مصرف احساسات آدم را از بین می‌برد. این خیلی بد است. زندگی آدم‌ها را خراب می‌کند. پدرم هرگز به من نگفته بود «دوستت دارم»، اما وقتی ترک کرد، اولین جمله‌ای که بعد از دیدنم به من گفت، همین جمله بود. این برایم حس خیلی حوبی بود و در این هجده سال هیچ‌وقت آن را تجربه نکرده بودم. پدرم هرگز من را بغل نکرده بود. من برخلاف دیگر خواهرهایم به شدت بابایی بودم.

الان پدرت کجاست؟

پدرم از این مرکز رفت و من ضربه‌ی شدیدی خوردم. من چنان حالم بد می‌شد که اورژانس می‌آمد و به بیمارستان منتقل می‌شدم. به این بهانه که می‌خواهم کار کنم، رفت و الان مسئله‌ای برایش پیش آمده که باید پنج سال به زندان برود. من از این موضوع به شدت ناراحتم و نمی‌دانم باید چه کار کنم. با این‌که می‌گویم کار خودش بوده، اما سخت است. الان من در شرایطی‌ام که باید به طور کامل روی مسابقاتم تمرکز داشته باشم، اما همیشه یک گوشه‌ی ذهنم درگیر پدرم است و این موضوع من را خیلی اذیت می‌کند. روزها برایم سخت می‌‌گذرد.

جدابودن تو و خواهرت از برادرت که در مرکز دیگری نگهداری می‌شود، سخت نبود؟

اوایلش برادرم خیلی بی‌تابی می‌کرد. به خاطر من و پدرم خیلی بی‌تابی می‌کرد، اما الان خیلی بهتر شده. الان هیچ مشکلی نداریم، زیرا ما هم‌دیگر را می‌بینیم و من خوشحالم که راهش را به درستی می‌رود. برنامه‌ی تحصیلی و ورزشی دارد و درس می‌خواند و حتی برای خواهرم هم همین‌طور است. او هم کاراته را می‌آید. ما بیرون این‌جا زندگی نداشتیم. نمی‌دانستیم چی بخوریم، چی بپوشیم و فقط به فکر این بودیم که بیرون برویم زیرا تحمل خانه را نداشتیم. شما پایتان را در آن خانه می‌گذاشتید، نمی‌توانستید زندگی کنید.

خانه‌ی شما چه شکلی بود؟

باران که می‌آمد، ما سقف خانه را با پلاستیک می‌بستیم. من دوست ندارم کسی را مقصر کنم. اعتیاد یک بیماری است و من این را درک می‌کنم که افراد نادانسته در آن می‌افتند، اما شروع شد و ما را از بین برد؛ اما آدم باید خودش اراده کند و من اراده کردم.

چطور این کار را کردی؟

من آدمی نبودم که یک‌جا بند شوم. پدرم مرا در خانه نگه می‌داشت و من در می‌رفتم، اما من این‌جا که آمدم، خودم خواستم که بسازم و اگر خودت بخواهی می‌سازی.

این یک حقیقت است که عوامل زیادی مانند نبود پذیرش اجتماعی باعث می‌شود افراد مصرف‌کننده، مصرف‌کننده باقی بمانند و خواست بازگشت به زندگی عادی در آن‌ها از بین می‌رود. تو این جمله را تأیید می‌کنی یا فکر می‌کنی درست نیست و افراد مصرف‌کننده می‌خواهند شرایط جدید داشته باشند، اما نمی‌توانند؟

من این جمله را قبول دارم. بسیاری از افراد مصرف‌کننده می‌خواهند خودشان را با مواد نابود کنند. آن‌ها می‌دانند که می‌توانند مواد را کنار بگذارند؛ فرصتش را هم دارند، اما نمی‌خواهند.

این نخواستنی که می‌گویی از چه چیزی نشئت می‌گیرد؟

ناامیدی. من از بی‌کسی و ناامیدی به این می‌رسیدم که چرا باید ترک کنم. برای چه کسی باید ترک کنم؟ آن‌ها خودشان را نمی‌بینند و به نظر من آدم اول باید خودش را ببیند و بشناسد و درک کند. فرصت و موقعیت وجود دارد، اما خواست ماست که ادامه‌ی راه را مشخص می‌کند.

No responses yet

Apr 05 2022

«بازیکنان تیم ملی فوتبال شرط حضور در جام جهانی را آزادی حضور زنان در ورزشگاه‌ها اعلام کنند»

نوشته: در بخش: اجتماعی,اسلام و مسلمین,اعتراضات,امنیتی,حقوق بشر,سیاسی,ملای حیله‌گر,ورزش


رادیو فردا: گروهی از ورزشکاران، هنرمندان، نویسندگان، روزنامه‌نگاران و خانواده‌های کشته‌شدگان با انتشار نامه‌ای، از بازیکنان تیم ملی فوتبال ایران خواستند تا شرط حضور در جام جهانی ۲۰۲۰ قطر را «آزادی حضور زنان در ورزشگاه‌ها اعلام کنند».

در این نامه با اشاره به پیروزی اخیر تیم ملی فوتبال ایران در برابر لبنان و حوادث ورزشگاه امام رضا مشهد، آمده که این برد «در کنار درد و رنجی که یک بار دیگر نصیب زنان ایران شد، هیچ معنایی نیافت» و «مأموران جمهوری اسلامی بیش از دو هزار زن ایرانی را که بلیت مسابقه را در دست داشتند، به ورزشگاه راه ندادند و در مقابل اعتراض آن‌ها اسپری فلفل به چشم‌شان پاشیدند».

عصر روز ۹ فروردین تعداد زیادی از زنان که از طریق وب‌سایت فدراسیون فوتبال به‌طور قانونی اقدام به خرید بلیت برای تماشای بازی کرده بودند، اجازه ورود به ورزشگاه را نیافتند و ماموران برای پراکنده کردن آن‌ها که تعدادی دختر خردسال نیز در میان آنان بودند به اسپری فلفل متوسل شدند.

این اتفاقات بازتاب گسترده‌ای در میان فعالان مدنی و کاربران شبکه‌های اجتماعی داشت و گروهی از آن‌ها خواستار تحریم بازی‌های تیم ملی فوتبال و حتی محرومیت آن از حضور در جام جهانی توسط فیفا شدند.

فعالان مدنی و ورزشکاران امضاءکننده این نامه تاکید کرده‌اند که ما از زنان سرزمین‌مان در برابر «حرکت تبه‌کارانه ماموران» جمهوری اسلامی «همه‌جانبه» دفاع می‌کنیم و «از بازیکنان تیم ملی فوتبال ایران می‌خواهیم که در اعتراض به تباهی حاکم، در کنار زنان ایران بایستند».

آن‌ها افزوده‌اند که از بازیکنان تیم ملی فوتبال ایران «می‌خواهیم که دفاع از زنان سرزمین خود را به حضور در زمین بازی ترجیح دهند. از آن‌ها می‌خواهیم که در راه رساتر شدن فریاد آزادی، شرط حضور خود در جام جهانی را آزادی حضور زنان در ورزشگاه‌ها اعلام کنند».

داریوش اقبالی (خواننده موسیقی پاپ)، سکینه احمدی (مادر ابراهیم کتابدار، از کشته‌شدگان آبان ۹۸)، فرزانه انصاریفر (خواهر فرزاد انصاریفر، از کشته‌شدگان آبان ۹۸) ایرج احرابی فرد (والیبالیست سابق تیم ملی و کارشناس ورزش در آمریکا)، ایرج ادیب‌زاده، نیلوفر بیضایی، عباس پهلوان، گیتی پورفاضل، اردلان سرفراز، مصطفی عرب (کاپیتان سابق تیم ملی فوتبال ایران)، محمد عالی پیام ( هالو)، ایرج جنتی عطایی، پرستو فروهر، سهیلا فراهانی (کاپیتان و عضو سابق تیم ملی والیبال ایران)، فریدون فرح‌اندوز، نصرت کردبچه (عضو سابق تیم ملی دو و میدانی ایران)، علیرضا میبدی، تقی مختار، اسفندیار منفردزاده، شهریار مندنی‌پور، سلیمان واثقی (سُلی- خواننده) و عطا هودشتیان از جمله امضاءکنندگان این نامه هستند.

در حالی که نزدیک به یک هفته از اتفاقات مشهد می‌گذرد و ابراهیم رئیسی، رئیس‌جمهوری ایران، می‌گوید که دستور بررسی برخورد با زنان و پرتاب گاز اشک‌آور از سوی پلیس را داده، ولی هنوز هیچ گزارش رسمی در این مورد منتشر نشده است.

احمد وحیدی، وزیر کشور ایران، در واکنش اولیه به این اتفاقات مدعی شد که «عده‌ای خارج از ضوابط و به طور جعلی اقدام به فروش بلیط‌هایی که مجاز نبودند کرده‌اند» و در عین حال از برخورد پلیس دفاع کرده و آن را «وظیفه ذاتی» این نیرو دانسته است.

گروهی از بازیکنان سابق و فعلی فوتبال ایران نیز به حوادث ورزشگاه مشهد واکنش نشان داده و آن را «شرم‌آور» خوانده و برخی از آن‌ها نیز اعلام کرده‌اند که در اعتراض به ممنوعیت ورود زنان به ورزشگاه و تداوم برخوردهای خشونت‌آمیز با آن‌ها از این پس به ورزشگاه‌ها نخواهند رفت.

فدراسیون فوتبال ایران پیش از این به فیفا تعهد داده بود که زنان طبق قوانین این سازمان از حق برابر با مردان برای تهیه بلیت و ورود به ورزشگاه برخوردار باشند، اما تاکنون تنها در برخی بازی‌ها عده محدودی از زنان، آن هم به صورت گزینشی اجازه ورود به ورزشگاه‌ها را یافته‌اند.

در رقابت‌های جام‌جهانی فوتبال سال ۲۰۲۲ که در قطر برگزار خواهد شد، تیم ملی فوتبال ایران در گروه دوم با تیم‌های ملی انگلیس، آمریکا و برنده مسابقه پلی‌آف اروپا هم‌گروه‌ شده است.
بر اساس نامه فعالان مدنی و گزارش‌های پیشین رادیو فردا/ک.ر

No responses yet

Jul 03 2021

زینب؛ پناهنده‌ای که قربانی فوتبال شد

نوشته: در بخش: اجتماعی,امنیتی,حقوق بشر,سیاسی


رادیوفردا: از تلویزیون سوئیس و برزیل تا صدای آمریکا و نیویورک تایمز، همچنین مطبوعات اسپانیا و ترکیه، گزارش‌های متنوعی درباره فعالیت‌ها و بازداشت‌های زینب صحافی منتشر شده است.

هواداران پرسپولیس، او را با صفحه پر بیننده‌اش در اینستاگرام و البته با بازداشت‌های مکرر در ورزشگاه آزادی می‌شناسند.

این دختر عرب ایرانی، از حضور در دادسرای ناحیه ۲۱ ارشاد سر باز زده و راهی ترکیه شده است. او در گفتگو با رادیو فردا شرح می‌دهد که انعکاس جهانی، تغییری در وضعیتش پدید نیاورده.

زینب صحاف مدتی به کمپ بازگردانی آیدین منتقل شد که اردوگاه اخراجی‌هاست و طبق حکم دادگاه، با خطر دیپورت به ایران مواجه است.

از او خواستم تا از وضعیتش در ترکیه بیشتر بگوید.
«فکر کنم من و کرونا با هم وارد ترکیه شدیم. هیچ حمایتی برای پناهجویان وجود ندارد. کار نیست و فقط مدتی به کار سیاه در کارخانه پرداختم. پول نداشتم نان بخرم چه برسد به پرداخت اجاره. صاحبخانه جوابم کرد. مدتی با خانواده‌ای عراقی زندگی کردم. رسانه‌ها گفتند مرز یونان باز شده اما حقیقت نداشت. رفتیم و منگنه شدیم بین نیروهای دو طرف. پلیس ترکیه نمی‌گذاشت برگردیم ترکیه. از آن ور هم پلیس یونان اجازه نمی‌داد.

مرزبانان یونانی از فاصله نزدیک شلیک می‌کردند. با سرما و گرسنگی، بین گلوله و باتوم گرفتار شده بودیم. با هزار بدبختی به عقب برگشتیم. هر چه جمع کرده بودیم که مثلاً در یونان گرسنه نمانیم، به تاکسی دادیم تا ما را به اسکی شهیر برگرداند.

از کمپ آیدین موقتاً آزاد شده‌ام اما با اینکه ساکن دنیزلی هستم، گفته‌اند باید بروی سامسون. خودت باید بروی و خودت هم هزینه اسکان را بدهی. در حالیکه دیگر سرمایه‌ای جز لباس‌هایم ندارم. این وضعیت اسفبار، نتیجه شوق من برای حضور در ورزشگاه‌هاست.

برابری جنسیتی و حضور زنان در ورزشگاه جزو مقررات فیفاست اما درهای ورزشگاه‌ها در جمهوری اسلامی به روی زنان بسته‌ است. زینب درباره اولین تجربه حضورش در استادیوم می‌گوید:

هر بار پرسپولیس می‌آمد اهواز می‌رفتم فرودگاه. اتوبوس تیم را تا استادیوم دنبال می‌کردیم. همه می‌رفتند داخل و من با دیدن ورود مردان به ورزشگاه، سرخورده به خانه برمی‌گشتم.

بار اول برای ورود به استادیوم لباس پسرانه پوشیدم. موهایم را زیر کلاه پنهان کردم. بازی پرسپولیس – فولاد، ۱۵ ساله بودم. مامور بازرسی فکر کرد سنگی چیزی زیر کلاهم است. خواست تجسس کند که دایی‌ام گفت ولش کن سرکار دختره. مامور در کمال ناباوری گفت بدو برو داخل. وارد ورزشگاه شدم اما متاسفانه نشد که بازی را ببینم.

* چرا؟
وقتی می‌دویدم، بهترین اتفاق زندگی‌ام بود. هیچ لحظه‌ای را با آن ثانیه‌ها عوض نمی‌کنم. حسی که هرگز تکرار نشد. جالب است همیشه ما را ترسانده بودند که اگر اجازه ورود به ورزشگاه بدهیم، پسرها به‌ شما حمله می‌کنند. از قضا موقع دویدن موهایم باز شد. اما ناگهان دیدم هواداران با پرچم‌هایشان دوره‌ام کرده‌اند تا مامورها نبینند. این طوری توانستم موهایم را ببندم.
روی سکوها از ذوق تماشای چمن ورزشگاه، با فریاد، دایی‌ام را صدا زدم اما یک مامور دستم را گرفت و پرسید دختری؟ هنوز وارد ورزشگاه نشده خارجم کردند.

به دایی‌ام گفتند بی غیرت چرا دختر را می‌آوری ورزشگاه بین مردها. دایی گفت: اتفاقاً من غیرتم اجازه نمی‌داد بیایم استادیوم و هر سری ببینم پشت سرم گریه می‌کند.
بالاخره با اخذ تعهد، آزادم کردند. مادرم گفت استادیوم را که دیدی، دیگر نرو.

* که حرفش را گوش نکردی
حتی مصمم‌تر شدم. اولین بار در دربی بازداشت شدم و بردنم به بازداشتگاه وزرا. داخل چادر بازداشتی‌ها، یک دختر دیگر هم بود. ماموری که آنجا بود به آن دختر پس گردنی زد. بعدش هم من را زد که خوردم زمین. بعدش ما را با ماشین ضد شورش بردند پیش قاضی کشیک ورزشگاه.
پسرها را که به قاضی معرفی می‌کردند گفتند این بازار سیاه درست کرده و بلیت فروخته. این یکی موادفروش است. یکی هم دعوا کرده بود. آنها جرمی مرتکب شده بودند. اما جرم ما دو تا چی بود؟ مامور گفت این دو تا هم دخترند!
ما را از آنجا بردند کلانتری و بازداشتگاه. فرداش هم در دادگاه تعهد گرفتند.

* اتفاقاتی که باز تکرار شد.
بله بارها بازداشت شدم و چند شب را هم در بازداشتگاه خوابیدم که همان موقع رسانه‌ها و خصوصاً شبکه‌های اجتماعی منعکس می‌کردند. سال ۹۶ اطلاعات اهواز احضارم کرد و تشکیل پرونده داد.

بازی با الدحیل که می‌خواستند بازداشتم کنند دویدم بین جمعیت، هواداران جفت پا می‌انداختند به سربازها. با اینکه گیر افتادم اما چقدر این حمایت برایم قوت قلب بود.
در بازداشتگاه خواهش کردم به من آب بهت بدهند. مامور گفت بجای آب بیا {…} رو بخور. چرا برای {…} میای استادیوم؟ همون بیرونم می‌تونی {…}.
من هم طبق قوانین زن ستیز جمهوری اسلامی حقی نداشتم جز اینکه گریه کنم.

* پس از آن مسابقه و جریان بازداشت بود که در اینستاگرامت فراخوان دادی؟
بله کمپین ورود زنان به استادیوم. هزاران زن و مرد استقبال کردند. مرداد ۹۸ احضاریه از تهران آمد. پنج دختری که در تهران بودند بازداشت شدند اما من اهواز بودم. آمدم ترکیه. فکر می‌کردم آب‌ها از آسیاب بیفتد و برگردم. اما فاجعه خودسوزی دختر آبی، همه دنیا را تکان داد غیر از جمهوری اسلامی و فیفا!
اخبار ۲۰:۳۰ هم نشانم داد. فیلمش را برایتان فرستادم که می‌گویند من منافقم. فقط به جرم علاقه به فوتبال، هم آواره شدم و هم منافق.

* با توجه به شهرتی که بین هواداران داشتی و ارتباطات خوبت با بازیکنان و مربیان، واکنش آنها به بازداشت‌ها و خروجت از ایران چه بود؟
– هیچکدام از بازیکنان نه حمایت کردند و نه حتی حالم را پرسیدند. شاید اگر مثل دختر آبی خودسوزی می‌کردم نظرشان جلب می‌شد اما زنده بودنم برایشان بی ارزش است.

من با آنها بزرگ شدم. مثل خانواده‌ام بودند. با مصیبت و بی پولی خودم را به تهران می‌رساندم تا تمرینات‌شان را ببینم. چقدر از سرباز و مامور و قاضی کتک خوردم. چند بار در بازداشتگاه خوابیدم. برای دیدن بازی‌شان گریم کردم و ریش و سبیل مصنوعی گذاشتم. اما تنها بازیکن پرسپولیس که در حد پیامک جویای حالم شد بشار رسن عراقی بود. همچنین یک بازیکن باشعور که عضو پرسپولیس و استقلال نیست و نمی‌توانم نامش را ببرم.

اسم پیج اینستاگرامم علی کریمی است. چون از وقتی عقلم می‌رسد، مردی بود که سر خم نمی‌کرد. جادوی او در زمین مرا هم مثل میلیون‌ها هوادار دیگر جادو کرد. اما نمی‌دانم چرا صدایم به او هم نمی‌رسد.

* چرا با وجود بازتاب بین‌المللی فعالیت‌هایت، تغییری در وضعیتت ایجاد نشده و حتی سرپناه هم نداری؟
فیفا و AFC هیچکاری نکردند. مستندساز سوئیسی فیلمم را برد فیفا و حتی یکی از مسئولین فیفا روی ویدیوی من حرف می‌زد. اما فقط حرف بود. دفاع از حق و تامین امنیت من برای تماشای فوتبال، قانونی است که فیفا وضع کرده. اما واکنش فیفا به خودسوزی سحر چه بود که به بی خانمانی من چه باشد؟ در پایمال شدن حقوق زنان، فیفا همدست نظام جمهوری اسلامی است.
بی تفاوتی فیفا به مرگ دختر آبی، به آوارگی من و به محاکمه دختران استادیوم در دادگاه‌های جمهوری اسلامی، به من اثبات کرد که اقدام فیفا برای حمایت از جرج فلوید یا دگرباشان جنسی و کارگران جام جهانی قطر، فقط نمایش و عوامفریبی است.

ضمناً فعالان ایرانی سرشناس حقوق بشر و دیده‌بان‌های حقوق بشر را هم فقط در تلویزیون‌های فارسی زبان خارج از کشور دیده‌ام و تلاشم برای تماس با آنها بی نتیجه بوده.

*اگر مردم بپرسند چرا وقتی بازیکنان نگران جان و امنیت هواداران‌شان نیستند، باز هوادارشان هستی، چه پاسخی می‌دهی؟
می‌دانم. دردناک است. به قول فروغ فرخزاد: “این چه عشقی است که در دل دارم / من از این عشق چه حاصل دارم.”

دست خودم نیست. فوتبال و تیمم را دوست دارم. با همه این بی مهری‌ها نمی‌توانم بدشان را بخواهم. ما به آنها عشق می‌ورزیم اما برعکسش وجود ندارد. آنها زندگی ما هستند اما ما هرگز مسئله و دغدغه آنها نیستیم.

No responses yet

Jul 02 2020

علی سلطانی‌فر؛ آقازاده‌ای با ردپای فساد و ویرانی

نوشته: در بخش: اقتصادی,دزدی‌های رژیم,ورزش

ایران وایر: «مسعود سلطانی‌فر»، وزیر ورزش و جوانان ایران جمله‌ای دارد که آن را در مورد گریز و مهاجرت گسترده ورزشکاران ملی ایران به زبان آورده بود. او بهمن سال ۱۳۹۸ به خبرنگاران گفت: «ورزشکاران مهاجر، فرزندان ایران و نظام هستند.»

وزیر ورزش و جوانان البته تاکید کرده بود که شخصا در قبال موضوع مهاجرت ورزشکاران به‌هیچ‌عنوان بی‌تفاوت نیست.

شاید اگر او قبول می‌کرد که درآمد فقط یکی از شرکت‌هایی که فرزندش، «علی سلطانی‌فر» رییس، مدیرعامل یا عضو هیات مدیره آن‌ها است را به تمام ملی‌پوش‌ها، ورزشکاران و داورانی که از ایران کوچ کرده‌اند اختصاص دهد، نه تنها وضعیت مالی‌ آن‌ها به جایی نمی‌رسید که رخت کوچ ببندند که شاید در مدتی کوتاه، خودشان کارآفرین می‌شدند.

اما شاید میان فرزند واقعی مسعود سلطانی‌فر و ورزشکارانی که آن‌‌ها را فرزند ایران و نظام خوانده است، تفاوت‌هایی هست.

علی سلطانی‌فر کیست؟

نام علی سلطانی‌فر در جامعه سیاسی ایران وقتی مطرح شد که تصمیم گرفت به عنوان یک «آقازاده»، سر از مجلس شورای شهر تهران درآورد؛ همان ساختمانی که پدرش حد فاصل شهریور تا بهمن سال ۱۳۹۲ در آن به عنوان نماینده اصلاح‌طلب مردم تهران مشغول به کار بود. در نهایت هم البته رد صلاحیت شد.

روز نام‌نویسی در انتخابات، دو چهره سرشناس ورزشی او را همراهی می‌کردند؛ «حسن رنگرز» و «بهداد سلیمی».

مزد این همراهی را هم گرفتند. حسن رنگرز در وزارت‌خانه تحت مدیریت پدر علی سلطانی‌فر، سرپرست دفتر توسعه آموزش‌های پایه و استعدادیابی است. سال گذشته خورشیدی هم بهداد سلیمی به عنوان عضو هیات رییسه هیات وزنه‌برداری مازندران منصوب شد.

جالب این‌جا است که هر دو در یک روز و هم‌زمان به عنوان مشاور رییس کمیته ملی المپیک منصوب شدند.

اما جامعه ورزش ایران علی سلطانی‌فر را با یک ویدیوی زننده می‌شناسد. شهریور سال ۱۳۹۶، «مازیار ناظمی»، رییس وقت روابط عمومی وزارت ورزش و جوانان در حال تهیه ویدیویی از حال و هوای اطرافیانش پیش از بازی «پرسپولیس» در لیگ قهرمانان آسیا بود. در بخشی از این ویدیو، علی سلطانی‌فر، باشگاه «استقلال» را تمسخر می‌کرد.

رفتار علی سلطانی‌فر واکنش‌هایی را به همراه داشت. هواداران استقلال موفقیت‌های باشگاه پرسپولیس و ناکامی‌های تیم خود را به همین ویدیو و دل‌بستگی‌های رنگی پدر و پسر ربط دادند. اما در حقیقت، ردپای علی سلطانی‌فر حتی در نگون‌بختی‌های پیش و پس از پرسپولیس هم دیده می‌شود.

علی سلطانی‌فر متولد سال ۱۳۶۸ است؛ یکی از همان نسل و دهه‌ای که «اسحاق جهانگیری»، معاون رییس‌جمهوری آن‌ها را «معضل جامعه» خوانده و گفته بود: «دهه شصتی‌ها هرکجا پا گذاشتند، مشکل درست کردند.»

اما آقازاده وزیر ورزش و جوانان از اوایل دهه ۸۰ تاکنون نه تنها مشکلی درست نکرده که حتی برای خانواده‌اش درآمدزایی هم کرده است؛ البته اندکی با رانت پدرش.

چتر گسترده اقتصادی در سراسر کشور

علی سلطانی‌فر را باید با شرکایش شناخت، نه با شرکت‌هایش. او در زمینه قند و شکر، ساخت و ساز مسکن، واردات و صادرات فولاد و همین‌طور بخش‌های وسیعی از گردش‌گری فعالیت می‌کند اما شرکایش مهم‌تر هستند.

«غلامحسین تکفلی»، نماینده حوزه مشهد و کلات در ششمین دوره مجلس شورای اسلامی و همین‌طور فرماندار سابق شهر «قائنات»، یکی از این شرکای اقتصادی علی سلطانی‌فر است.

شرکتی به نام «توسعه و عمران فردوس» با محوریت ساخت و ساز مجتمع‌های مسکونی و اداری، دو عضو بلندپایه در هیات مدیره‌اش دارد که یکی غلامحسین تکفلی است و دیگری علی سلطانی‌فر. این شرکت در زمینه انبوه‌سازی، به صورت مستقیم با صندوق‌های مسکن شرکت‌ها یا موسسات دولتی و غیردولتی همکاری می‌کند؛ مثلا با «شرکت تعاونی مسکن کارکنان ایران‌گردی و جهان‌گردی» که هم به صورت مستقیم و هم به صورت غیرمستقیم زیرنظر علی سلطانی‌فر اداره می‌شود.

ارتباطش را می‌توان در شرکتی به نام «سرمایه‌گذاری سفر کارت ملی» که علی سلطانی‌فر از سال ۱۳۹۴ و به درخواست پدرش عضو هیات مدیره آن شد، یافت. چرا؟ چون همان روزها، مسعود سلطانی‌فر رییس سازمان میراث فرهنگی و گردش‌گری ایران بود.

غلامحسین تکفلی دقیقا هم‌سن مسعود سلطانی‌فر، پدر علی است. او طی سال‌های اخیر نه تنها در زمینه واردات و صادرات شیشه و فولاد فعالیت‌های اقتصادی مشخصی کرده است که حتی یکی از مدیران با سابقه سازمان میراث فرهنگی و گردش‌گری هم محسوب می‌شود.

وقتی یکی از شرکای شما، هم نمانیده مجلس باشد، هم انبوه‌ساز، هم در واردات و صادرات شیشه و فولاد دستی ببرد و هم در سازمان میراث فرهنگی نقش بازی کند، شما هم احتمالا وسوسه می‌شوید که دایره فعالیت‌هایتان را گسترش دهید! پس طبیعتا با «محمدتقی مقدم فرد»، عضو هیأت رییسه «اتاق بازرگانی» زنجان و شریک سابق «مهدی تاج» در «شرکت فولاد مبارکه» و «فولاد متیل» آغاز به همکاری خواهید کرد.

همکاری علی سلطان‌فر با محمدتقی مقدم‌فرد به شرکتی برمی‌گردد که بیشتر شبیه به یک حیاط خلوت است؛ «شرکت صنعت فولاد آلیاژی دماوند».

زمانی که علی سلطانی‌فر به همراه محمدتقی مقدم‌فرد این شرکت را بنا کرد، فقط ۲۰ سال سن داشت. از ماهیت این شرکت اطلاعات دقیقی در دست نیست. سال‌ها خودش را به عنوان زیر مجموعه «فولاد مبارکه سپاهان» معرفی می‌‌کرد اما سال ۱۳۹۴ علی سلطانی‌فر شخصا وظیفه انحلال آن را برعهده گرفت.

تا این‌جا، آقازاده وزیر ورزش و جوانان را فعال در حوزه‌های ساخت و ساز، صادرات فولاد و فعال در تعاونی‌های مسکن شناختیم. اما ماجرا آن جا جالب می‌شود که بدانیم وقتی علی سلطانی‌فر فقط ۱۹ سال سن داشت، به عضویت هیات مدیره «شرکت تعاونی مسکن کشت و صنعت امام خمینی» در آمده بود. دو سال بعد اما به دلیل آن‌چه دشواری برای حضور در جلسات هیات مدیره خواند، استعفا داد.

با این حال، او هم‌چنان با «شرکت توسعه و عمران فردوس» به عنوان عضو بلندپایه هیات مدیره حضور دارد؛ شرکتی که یکی از اعضای هیات مدیره‌اش همان غلامحسین تکفلی، نماینده سابق مجلس است و در زمینه قطعات خودرو و واردات ابزارآلات شرکت‌های خودروسازی فعالیت می‌کند.

بخشی از قطعات خودروهایی که شما سوار می‌شوید، توسط فرزند مسعود سلطانی‌فر، وزیر ورزش و جوانان ایران وارد کشور شده است.

پسر کو ندارد نشان از پدر

مسعود سلطانی‌فر ورزشکاران مهاجر را فرزندان ایران نامید اما هرگز حاضر نشد از رانت‌های خود برای ورزشکاران المپیکی، پارالمپیکی و حرفه‌ای کشور هزینه کند. با این حال، پسرش طبق اسناد و مدارک، عضو هیات مدیره زیان‌آورترین پروژه تاریخ سازمان میراث فرهنگی و گردش‌گری کشور است؛ «سفر کارت ملی».

شرکت سفر کارت ملی زیر مجموعه سازمان میراث فرهنگی و گردش‌گری کشور است که خودش را جامع‌ترین مرجع گردش‌گری کشور معرفی می‌کند. مسعود سلطانی‌فر زمانی که ریاست این سازمان را در دست داشت، پسرش را به عضویت هیات مدیره آن درآورد.

اولین حرکت فرزندش چه بود؟ رایزنی با «محمد رویانیان»، مدیرعامل وقت باشگاه پرسپولیس برای امضای تفاهم‌نامه همکاری با این باشگاه و استفاده از برند آن.

مهر سال ۱۳۹۲، محمد رویانیان در نشستی مشترک با «بابک زنجانی»، مدعی شد که «آژانس مسافرتی باشگاه پرسپولیس» را راه‌اندازی خواهد کرد. این یکی از وعده‌های مدیرعامل وقت باشگاه پرسپولیس بود؛ مانند آن‌چه در مورد تاسیس «دانشگاه پرسپولیس»، تخصیص کارت سوخت به بازیکنان و هواداران و البته ایجاد تسهیلات برای دارندگان «کارت هواداری» می‌گفت.

علی سلطانی‌فر پیش از آن ‌که پدرش به ورزش بچسبد، به ورزش نزدیک شد اما پس از آن در قراردادهای بسیاری نقش داشت. مهم‌ترین آن‌ها، قرارداد مشکوک باشگاه پرسپولیس با «شرکت آتیه‌ داده پرداز» است. خبرگزاری‌های «فارس» و «بانک ورزش» به صراحت از نقش علی سلطانی‌فر و دستور مستقیم مسعود سلطانی‌فر در انعقاد این قرارداد که به شکلی انحصاری، تمامی درآمدهای باشگاه پرسپولیس را می‌بلعد، خبر داده‌ بودند.

با این همه، نمی‌توان نقش او را در باشگاه استقلال هم نادیده گرفت؛ مردی که هم صادرات فولاد می‌کند، هم قطعات خودرو به ایران می‌آورد، هم انبوه‌ساز است، هم رویای شورای شهر تهران را دارد، هم با شرکت‌های کشت و صنعت فعالیت کرده است و حتی در قرارداد «وینفرد شفر»، سرمربی سابق استقلال هم دست برده بود.

اردیبهشت‌ سال ۱۳۹۸، خبرگزاری «تابناک» از دست داشتن مسعود سلطانی‌فر، وزیر ورزش و جوانان ایران در قرارداد وینفرد شفر خبر داد. در این گزارش به دخالت‌های علی سلطانی‌فر در قرارداد سرمربی آلمانی هم اشاره شد.

در مورد یکی از مهم‌ترین آقازاده‌های ورزش ایران می‌گویند که نفوذی مثال‌زدنی روی برخی از رسانه‌های دارد.

شهریور سال ۱۳۹۷، «خبرآنلاین» به نقل از مجله «دنیای ورزش» چاپ تورنتو نوشت: «درباره علی البته می‌گویند او به رغم انتقادهایی که می‌شنود، خیلی هم در کار ورزش دخالت نمی‌کند و فقط گه‌گاه توصیه‌های دوستان فوتبالی یا ورزشی را برای پدرش می‌گوید؛ مثلا خیلی‌ها توصیه الگوسازی مدل موفق مربی خارجی در استقلال که بر گرفته از الگوی جواب گرفته در پرسپولیس بود را حاصل همین راهنمایی‌ها می‌دانند. ولی با این وجود، او سعی کرده است دور از ورزش باشد.»

سوال این‌جا است که اگر علی سلطانی‌فر دخالتی در قرارداد وینفرد شفر نداشت، چه‌گونه پدرش حکم به قراردادی داد که باشگاه استقلال را می‌تواند در آستانه ورشکستگی قرار دهد؟

علی سلطانی‌فر را می‌توان مهم‌ترین مرد سایه ورزش ایران دانست. همان طور که «مجید روحانی»، فرزند رییس‌جمهوری ایران در بقای «کارلوس کی‌روش»، سرمربی وقت تیم ملی فوتبال کشور بیشترین نقش را بازی کرده بود، علی سلطانی‌فر در مهم‌ترین قراردادهای باشگاه‌های فوتبال ایران نقش کلیدی را بازی می‌کند.

No responses yet

May 13 2020

طرح مجلس برای ممنوعیت پیکار ورزشکاران ایرانی و اسرائیلی

نوشته: در بخش: تحریم,خاورمیانه,سیاسی,ورزش

دویچه‌وله: نمایندگان مجلس شورای اسلامی ایران دو فوریت طرح “مقابله با اقدامات خصمانه” اسرائیل علیه صلح و امنیت منطقه‌ای و بین‌المللی را تصویب کردند. با تکیه بر این طرح پیکار ورزشکاران ایرانی و اسرائیلی نیز رسما ممنوع می‌شود.

در جلسه علنی روز سه‌شنبه (۲۳ اردیبهشت) مجلس شورای اسلامی ایران دو فوریت طرح مقابله با “اقدامات خصمانه” اسرائیل علیه صلح و امنیت منطقه‌ای و بین‌المللی در دستور کار قرار داشت و مورد بررسی قرار گرفت.

این طرح با مخالفت هیچیک از نمایندگان مجلس روبرو نشده و با این حساب دو فوریت آن به تصویب رسید.

علی لاریجانی، رئیس مجلس شورای اسلامی از کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی خواسته است، هر چه سریع‌تر این طرح را بررسی کند تا در آغاز هفته آینده در دستور کار صحن علنی مجلس قرار گیرد.

این طرح مجموعا ۱۴ ماده را در برمی‌گیرد که مشتمل بر ممنوعیت‌ها، مجازات‌ها، شکایات و تحریم‌هایی علیه اسرائیل است و بخش اعظم آن‌ها به مسائل سیاسی مرتبط است.

یکی از این ۱۴ ماده اما به مسئله رقابت‌های ورزشی بین ورزشکاران ایرانی و اسرائیلی اختصاص دارد.

طبق ماده ۱۱ این طرح دوفوریتی برگزاری هر گونه مسابقه یا رقابت ورزشی اعم از رسمی یا تدارکاتی میان ورزشکان و تیم‌های ورزشی ایران با حریفان اسرائیلی ممنوع است.

در این ماده به طور مشخص هر یک از فدراسیون‌های ورزشی جمهوری اسلامی موظف شده‌اند، “با بهرمندی از تمام ظرفیت‌های داخلی و بین‌المللی و برقراری ارتباط اصولی با مجامع بین‌المللی ورزشی، تعهدات و اقدامات مقتضی را جهت ممانعت از اعمال هر گونه مجازات و محرومیت‌های ورزشی بین‌المللی علیه ورزشکاران مستنکف از مواجهه” با حریفان اسراییلی اتخاذ کنند.

افزون بر این از فدراسیون‌ها خواسته شده است تا “با پیش‌بینی تخصیص منابع لازم، به تشویق و حمایت” از ورزشکاران بپردازند.

خطر تعلیق ورزش ایران

گنجاندن این ماده در طرح مزبور در حالی صورت می‌گیرد که فدراسیون جهانی جودو در مهرماه سال گذشته خورشیدی (۱۳۹۸) کلیه فعالیت‌های بین‌المللی جودوی ایران را به حالت تلعیق درآورد تا مقام‌های جمهوری اسلامی را به خاطر باخت اجباری ورزشکاران جودوی ایران مقابل حریفان اسرائیلی زیر فشار قرار دهد.

گام مجلس شورای اسلامی در راستای ممنوعیت رسمی رویارویی ورزشکاران ایرانی با ورزشکاران اسرائیلی دخالت آشکار سیاست در ورزش است؛ امری که از دید و طبق مصوبات فدراسیون‌های بین‌المللی ورزشی پذیرفتنی نیست.

خودداری از مسابقه به دلایل سیاسی بنا بر قوانین کمیته بین‌المللی المپیک و تمامی فدارسیون‌های جهانی ممنوع است.

این در حالی است که معضل مصاف با حریفان اسرائیلی دامن بسیاری از رشته‌های ورزشی را گرفته است. ورزشکاران ایرانی تا کنون به خاطر “بیماری”، “مصدومیت ناگهانی”، “مشکل وزن” و دلایلی از این دست ناچار بوده‌اند از رویارویی با رقیب اسرائیلی سر باز زنند و یا پیاپیش در دور پیشین ببازند تا ناچار به مصاف با حریف اسرائیلی نشوند، حتی در مواردی که مدعی پیروزی بوده و با حریفی گمنام سروکار داشته‌اند.

تازه‌ترین مورد که حتی قرار است در ماه سپتامبر سال جاری میلادی در نهادی بین‌المللی (دادگاه حکمیت ورزش مستقر در سوئیس) مورد بررسی قرار گیرد، موضوع باخت عمدی سعید ملایی در مسابقات قهرمانی جودی جهان در سال ۲۰۱۹ است.

سعید ملایی، قهرمان ۲۸ ساله جودوی جهان که از بخت‌های اصلی کسب مدال طلا بود پس از شکست عمدی در آن بازی‌ها فاش کرد که رئیس کمیته ملی المپیک جمهوری اسلامی و معاون وزیر ورزش ایران از او تلفنی خواسته بودند که در مرحله نیمه نهایی به حریف خود ببازد تا مجبور نشود در فینال با جودوکار اسرائیلی مسابقه دهد.

این ماجرا سرانجام منجر به تصمیم این ورزشکار حرفه­‌ای برای عدم بازگشت به ایران و تقاضای پناهندگی او از آلمان و نهایتا افشاگری این رسوایی شد.

در دادگاه حکمیت ورزش (Court of Arbitration for Sport) در سوئیس در کنار سعید ملایی همچنین وحید سرلک نیز در نقش شاهد احضار شده است.

وحید سرلک در مسابقات قهرمانی جودوی ۲۰۱۹ جهان در ژاپن از نزدیک شاهد علنی جزئیات این رویداد بود.

حال خطر آن می‌رود که در صورت تصویب نهایی طرح دوفوریتی “مقابله با اقدامات خصمانه” اسرائیل در مجلس، مسئله تعلیق فعالیت‌های ورزشی گریبانگیر دیگر رشته‌های ورزشی شود و در بدترین حالت کل ورزش ایران در ارتباط با رقابت‌های بین‌المللی به تعلیق درآید. المپیک توکیو که سال آینده در توکیو برگزار می‌شود، یکی از این رقابت‌ها خواهد بود.

No responses yet

Next »