Mar 22 2018
آخوند مکار و پلید دلیل داشت وقتی سعی می کرد با ساخت سد سیوند مقبره کورش را نابود کند.
نوروز 97 پاسارگاد و تخت جمشید جایی که رژیم به وحشت افتاده
Mar 22 2018
نوروز 97 پاسارگاد و تخت جمشید جایی که رژیم به وحشت افتاده
Feb 17 2018
بیبیسی: کامبیز فتاحی ، واشنگتن
حق نشر عکس IICHS.IR
کاشانی در کارزار ملی شدن صنعت نفت متحد محمد مصدق بود، اما در دوره دوم نخست وزیری مصدق، به دشمن سرسختش تبدیل شدبنا بر اسناد آرشیو ملی آمریکا، ابوالقاسم کاشانی چند سال بعد از سرنگونی محمد مصدق در کودتای ۲۸ مرداد – در شرایطی که با حکومت پهلوی اختلاف پیدا کرده و خانهنشین شده بود – به دوایت آیزنهاور، رئیس جمهوری ایالات متحده نامهای تظلمخواهانه نوشت و ابراز خرسندی کرد که “ایالات متحده آمریکا الگوی کشورهای امپریالیستی را دنبال نمیکند.”
اسناد همچنین نشان میدهد که این روحانی متنفذ حدود سه سال پیش از کودتا، در یکی از دیدارهای خود با مقامات سفارت در تهران، خواهان کمک مالی سری آمریکا شده بود. بنا بر یک سند آرشیو ملی ایالات متحده، ابوالقاسم کاشانی در روز ۱۸ ژوئن سال ۱۹۵۰ میلادی (۲۸ خرداد ۱۳۲۹) طی دیداری با یک دیپلمات آمریکایی (جرالد دوهر) خواهان دریافت کمک سری آمریکا شده – کمکی که معتقد بود “میتواند او را به قویترین نیرو در خاورمیانه در برابر گسترش نفوذ شوروی کمونیستی تبدیل کند.”
بنا بر سند مذکور، دیدار به درخواست ابوالقاسم کاشانی و از طریق یک کارمند ایرانی خبرگزاری آسوشیتدپرس (سلیمان شاملو) در منزل آقای کاشانی در تهران برگزار شد – حدود یک هفته بعد از بازگشت کاشانی از تبعید در لبنان؛ که جمعیت عظیمی برای استقبال از او به فرودگاه رفته بودند.
ابوالقاسم کاشانی به مأمور سفارت گفت که یک برنامه دو مرحلهای را دنبال میکند. بنا بر سند، او ابتدا میخواست یک “دولت ملی” را در ایران به قدرت برساند و “تقریبا هیچ شکی باقی نگذاشت که آرزو دارد خودش در رأس دولت باشد” و سپس جهان اسلام را علیه کمونیسم متحد کند.
حق نشر عکس IICHS.IR
لوی هندرسون، سفیر آمریکا در تهران، پیش از کودتا به دیدار ابوالقاسم کاشانی میرفتابوالقاسم کاشانی گفت که توان آن را دارد که ارتشی یک میلیونی متشکل از افرادی مانند سید حسین امامی – عضو جمعیت فدائیان اسلام و قاتل عبدالحسین هژیر (وزیر دربار) و احمد کسروی (پژوهشگر و حقوقدان) – تأسیس بکند “تا ایران را از شر همه خائنان و دزدانی که بر آن حکومت میکنند نجات بدهد.”
بیشتر بخوانید:
کاشانی در عین حال تأکید کرد که “دولت ملی” مد نظرش با سلطنت محمدرضا شاه پهلوی مغایرتی نخواهد داشت “به شرط آن که شاه از مداخله در امور سیاسی کشور خودداری کند.”
ابوالقاسم کاشانی به این سوال که آیا رسما در مجلس به جبهه ملی ملحق خواهد شد یا خیر، پاسخ منفی داد و گفت که با نشستن بر کرسیاش در مجلس، “اعتبار خود را کاهش نخواهد داد” و فقط در صورت یک سناریوی حالت اضطراری ملی – آن هم به همراه بیش از ۱۰۰ هزار نفر از هوادارانش – به مجلس خواهد رفت.
کاشانی بعد از تشریح مواضع و برنامههای خود و تعریف و تمجید از “موفقیت” آمریکا در ترکیه و یونان، سر اصل مطلب رفت – موضوعی که به عقیده مأمور سفارت به نظر میرسید “هدف اصلی” کاشانی از دیدار بوده: درخواست کمک مالی سری از آمریکا؛ “او با احتیاط از توضیح درباره این که منظورش از کمک سری چیست طفره رفت ولی پسرش که در جلسه شرکت داشت بعدا گفت که منابع مالی نهضت کاشانی ناچیز است.”
حق نشر عکس US National Archives
صفحه اول سندی که در آن آمده آقای کاشانی خواهان کمک مالی سری آمریکا شده بود
بیشتر بخوانید:
احتمالا به خاطر آن پیشنهاد بود که سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) از حدود دو سال قبل از کودتا در این فکر بود که این روحانی متنفذ را با پول به طرف خود جذب بکند تا “ائتلاف نامقدس گروه مصدق و آیت الله کاشانی” را بر هم بزند.
بنا بر یکی از اسناد کودتا که دولت آمریکا در سال ۲۰۱۷ میلادی آن را منتشر کرد سازمان سیا در فکر تطمیع کاشانی بوده زیرا “حداقل یک مرتبه با سفارت آمریکا در اینجا برای دریافت کمک مالی تماس گرفته است تا از قرار معلوم در برابر آن، از سیاستهای آمریکا حمایت بکند”.
در پی دیدار ۱۸ ژوئن ۱۹۵۰، سفارت آمریکا به واشنگتن گزارش کرد که “توهم خودبزرگ بینی” کاشانی تقریبا به یک (عارضه روانی) سایکوپاتی رسیده. با این حال، ارزیابی سفارت این بود که اهمیت کاشانی در عرصه سیاسی ایران را نباید دستکم گرفت زیرا وقتی از تبعید به تهران بازگشت بیش از ۴۰ هزار نفر در فرودگاه به استقبالش رفتند.
حق نشر عکس US National Archives
سند واکنش سفارت امریکا در تهران به نامه کاشانی به آیزنهاورمجموعه اسناد دولت آمریکا نشان میدهد که کاشانی قبل از وقوع کودتا با سفارت آمریکا در تماس بوده ولی این اسناد ثابت نمیکند که او به طور مستقیم در طرح کودتا شرکت داشته یا از آمریکاییها پولی دریافت کرده باشد. اسناد نشان می دهد که آمریکایی ها آقای کاشانی را فردی افراطی، فرصتطلب و متوهم می دانستند که در راه سرنگونی محمد مصدق باید جذب یا خنثی میشد؛ به همین خاطر خط مشی تعامل با او درسطوح ارشد را در پیش گرفتند.
لوی هندرسون، سفیر آمریکا، به دیدار کاشانی میرفت و پای این حرفهایش مینشست که “من یک شخص عادی نیستم، من رهبر جهان اسلام هستم” یا این که “این به نفع تمام مردمان خوب در همه جاست که جهان اسلام و آمریکا همکاری کنند”.
بیشتر بخوانید:
حق نشر عکس US National Archives
نامه از آلمان به کاخ سفید پست شد. حدود دو ماه طول کشید که به دست مقامات آمریکایی برسدبعد از سرنگون کردن محمد مصدق اما قاعده بازی عوض شد. کاشانی خیلی زود با فضل الله زاهدی (رهبر نظامی کودتا و نخست وزیر جدید) اختلاف پیدا کرد و بعد از تلاش نافرجام فدائیان اسلام برای ترور حسین علا (وزیر دربار) مدتی راهی زندان و بعد هم خانه نشین و منزوی و بنا بر سند جدید، دست به دامن آمریکا شد.
اسناد آمریکا نشان میدهد که آقای کاشانی در سال ۱۹۵۷ میلادی مخفیانه به دوایت آیزنهاور، رئیس جمهوری آمریکا نامهای تظلم خواهانه نوشته و از وضع بد اقتصادی و نرخ بالای بیکاری گرفته تا فقدان آزادی بیان و مطبوعات در ایران و این که زیر نظر پلیس بوده، گله کرده است.
او نوشت: “همه آن لیبرالهایی که علیه کمونیسم مبارزه میکردند و هنوز هم میکنند، یا به مضیقه افتاده یا کشته شده اند.” یکی از آن ‘لیبرالها’، مظفر بقایی، رهبر حزب زحمتکشان ایران بوده، که مقامات در واشنگتن فکر میکردند پیش نویس نامه را او تهیه کرده، زیرا کاشانی سواد خواندن یا نوشتن انگلیسی نداشت.
در نامه آمده: “همه مردم ایران و عراق از بریتانیایی ها شدیدا متنفرند، اما عوامل بریتانیا که در این کشورها فعالند آنها را ساکت نگه داشته اند.”
“نفرت از انگلستان و فرانسه در این بخش از دنیا عمومی است. مردم از حقه های آن ها به خوبی مطلع هستند.”
نامه از آلمان به آدرس کاخ سفید پست شده بود. در متن نامه آمده که چون نگارنده به سفارت آمریکا و ایران در تهران و واشنگتن اطمینان ندارد آن را از آلمان پست میکند.
به نظر میرسد ابوالقاسم کاشانی هیچگاه جواب نامه خود را نگرفته باشد؛ او دیگر در عرصه سیاسی ایران نفوذی نداشت. بنا بر سند، مقامات سفارت حتی از تآیید این موضوع که نامهاش را دیدهاند خودداری کردند.
حق نشر عکس US National Archives
صفحه اول نامه
حق نشر عکس US National Archives
صفحه دوم
حق نشر عکس US National Archives
صفحه سوم
Feb 11 2018
رادیوزمانه: مارتینا کاستیلیانی
سی و هشت سال پس از سقوط رژیم شاه، کریستیان بورگه، وکیل فرانسوی از نقشش در کنار آیتالله خمینی و صادق قطبزاده در فرانسه و در صحنه بینالمللی میگوید. در فاصله دوران اقامت خمینی در نوفل لوشاتو تا بحران گروگانگیری سفارت آمریکا، بورگه از این واقعیت میگوید که چگونه امیدهای ۱۹۷۸ به سرخوردگیهای ۱۹۸۲ بدل شد؛ واقعیتی که گواه آن در چشم این وکیل فرانسوی، سرنوشت رفیقش صادق قطبزاده است.
آیتالله خمینی و همراهانش از جمله حسن روحانی، رئیس جمهور امروز ایران، در نوفل لوشاتو، در ۳۱ ژانویه ۱۹۷۹، جایی که مردها صبحها به دیدار او میآیند و زنها بعدازظهرها
… میگوید این تصویری است که هیچ کس آن را ندیده؛ تصویری است که هرگز چاپ نشده، اما از روی نگاتیو آن میتوان آیتالله خمینی را در حالی که دهها نفر او را احاطه کردهاند، هنگام ورود به فرودگاه اورلی در ۶ اکتبر ۱۹۷۸ تشخیص داد. پشت دستگاه عکاسی، کریستیان بورگه، وکیل و مدافع حقوق بشر قرار دارد. او کسی است که ایرانیها در آن دوران برای کمک به مخالفان شاه در فرانسه انتخاب کرده بودند. چند ماه بعد از گرفتن این عکس، کریستیان بورگه هنگام واقعه گروگانگیری سفارت آمریکا در تهران نقش برجستهای بازی خواهد کرد. عکس در آستانه انقلاب ایران گرفته شده است: رهبر مخالفان در تبعید از بغداد اخراج شده و پس از عدم موافقت کویت برای ورود به این کشور، پا به خاک فرانسه گذاشته است، جایی که از حمایتهای لازم برای تدارک بازگشت به تهران برخوردار میشود. در اورلی، صادق قطبزاده، وزیر آینده امور خارجه، و عبدالحسن بنی صدر، که بعدتر رئیس جمهور نظام جمهوری اسلامی خواهد شد، منتظر اند تا از آیتالله استقبال کنند. تصویر این دو مرد را در نگاتیوی در آلبوم کریستیان بورگه، در کنار عکسهای خانوادگی، ته یک کمد لباس، میتوان دید.
کریستیان بورگه، وکیل فرانسوی، شاهد کوچک رخداد تاریخی بزرگی بوده که هرگز از آن سخن نگفته است. در حالی که پیپش را روشن میکند، میگوید: «همیشه فکر میکردم که مطمئنترین روش برای حصول نتیجه گمنام و ناشناس کار کردن است.» زندگی او ماجرای تعهد و مداخله سیاسی و البته ناامیدی است، ماجرای مبارزه برای انقلابی که، به جای نجات کشور، آن را به یک استبداد دینی بیرحمانه بدل کرد. «علیرغم همه چیز، پس از انقلاب به کار برای ایرانیها تا سال ۱۹۸۲ ادامه دادم.» او توضیح میدهد: «کارنامه رژیم شاه [از ۱۹۴۱ تا ۱۹۷۹] وحشتناک بود. و من بر این باور بودم که ایران سزاوار یافتن راهی برای خارج شدن از زیر کنترل قدرتهای خارجی است.»
مردی با جثه بزرگ و ریش و مویی سفید که در پاریس با زنش زندگی میکند؛ کریستین که در پایان دهه شصت با او آشنا شده است. هر دو با هم به ایران علاقهمند شدند و شروع به مبارزه برای «آزادسازی»اش کردند.
کریستیان بورگه متولد سال ۱۹۳۴ در نیم، فرزند یک کشیش است که میان الجزایر و مراکش بزرگ میشود. در دانشگاه علوم سیاسی گرونوبل به تحصیل میپردازد و در سال ۱۹۵۹ سوگند وکالتش را ادا میکند. چند ماه بعدتر، از این مبارز سوسیالیست خواسته میشود که به الجزایر برود. «نمیخواستم قاتل انسانهایی باشم که طالب آزادیشان هستند، اما اگر با این مسأله مخالفت میکردم، بیم این وجود داشت که کارنامه و آینده کاریای بر باد رود.» پس از بازگشت به پاریس در ۱۹۶۲، در دفتر وکالت ژان لویی تیکسیه-وینیانکور یک وکیل راست افراطی و کاندیدای ریاست جمهوری سال ۱۹۶۵ شروع به کار میکند. «به لحاظ سیاسی، او در جبهه مخالف قرار میگرفت، اما برای من مسأله بدواً کار وکالت بود.» او، به عنوان دستیار جزء، در پرونده دفاع از اعضای «سازمان ارتش سیاسی» متهم به ترور دوگل مشارکت میکند. برای چندین سال، بورگه مشتاقانه دادگاههای سیاسی را پیگیری میکند. «وقتی از دفتر تیکسیه-وینیانکور برای تأسیس دفتر وکالت خودم به همراه دو وکیل جوان [برترنارد والت و فرانسوا کرون] خارج شدم، باز هم کار سیاسی را ادامه دادم. از دانشجویان بسیاری پس از رخدادهای می ۶۸ دفاع کردم.»
بورگه سپس به عضویت گروه اطلاعات و حمایت مهاجران (Gisti) در میآید و متخصص دفاع از فعالان سیاسی خارجی میشود. در سال ۱۹۷۱، برای یک مأموریت نظارت حقوقی به مراکش فرستاده میشود. به هنگام بازگشت، ایران در خانهاش را میزند. صادق قطبزاده، نماینده خمینی در اروپا، از او «درخواست کمک میکند.»
«در سال ۱۹۷۲، او به من پیشنهاد کرد به عنوان ناظر حقوق بشر به ایران بروم.» بورگه قبول میکند. سفر خیلی ناگهانی بود: از همان زمان، به طور فعال درگیر مبارزه با شاه میشود. «در دوران تبعید خمینی، ایده قطبزاده این بود که اتصال یا مداری برای انتشار حرفهای امام ایجاد کند: او صحبتهای خمینی را روی نوار کاست ضبط میکرد. من و زنم در پخش آنها کمک میکردیم.»
وقتی در سال ۱۹۷۸ هواپیمای خمینی به پاریس رسید، هوادارانش از بورگه درخواست کردند کمک کند که جلوی بازگشت او از پاریس گرفته شود. وکیل فرانسوی با دوربین عکاسیاش در فرودگاه حاضر میشود. «من با اصول حمایت از خارجیها در خاک فرانسه آشنا بودم.» توضیح میدهد: «کاملاً محتمل بود که [پرونده] خمینی رد شود. اما من ادله کافی برای دفاع از او را آماده کرده بودم. در هر صورت، در آن روز، هیچ کس مداخله نکرد.» و این آغاز اقامت خمینی در فرانسه بود. آیتالله قبل از سکونت سه ماههاس در نوفل لوشاتو چند روز را در هتلی گذراند. کریستیان بورگه در این دوران نقطه اتصال او با جهان خارج بود: به دیدار او میرفت، نامههایش را میآورد و پیغامها را مخابره میکرد. «آدمی بود که زیاد حرف نمیزد» وکیل فرانسوی خمینی را اینطور به یاد میآورد. «بعضی اوقات لبخندش به پهنای صورت میرفت، اما هیچ وقت نفهمیدم در پس آن چه بود.»
کنفرانس خبری صادق قطبزاده در پاریس ۱۶ فوریه ۱۹۸۰، وقتی هنوز وزیر امور خارجه و شخصیتی کلیدی در نظام پس از انقلاب بود
اولین تماس با مقامات فرانسوی در ژانویه ۱۹۷۹ صورت پذیرفت، وقتی مسئول بارانداز اورسی به نوفل لوشاتو آمد و درخواست ملاقات با خمینی کرد. بورگه که در جریان ماوقع بوده، تعریف میکند: «این دیپلمات از نگرانی فرانسه در خصوص مواضع عمومی آیتالله گفت و از او خواست که حملاتش را علیه شاه متوقف کند… خمینی قبول نکرد و به او جواب داد که حاضر است اخراج شود اما نمیتواند چشمانش را بر آنچه در ایران میگذرد، ببندد.» با بالا گرفتن انقلاب و خروج شاه از کشور در تاریخ ۱۶ ژانویه، زمان بازگشت، بنا به ارزیابی قطبزاده، رسیده بود. منتهی فرودگاه را در تهران بسته بودند. پلیس شاه میتوانست جلوی فرود هواپیما را بگیرد و یا به آن شلیک کند.
همراهان آماده چنین ریسکی نبودند. «به لطف شریک من در کابینه وکالت، قطبزاده توانست با ایرفرانس برای اجاره یک هواپیما تماس بگیرد. او شروع به جمعآوری پول کرد، و یک روز با کیسه پر از بلیت آمد.» قطبزاده با کمک دوستش بورگه نقشهای کشید: «اعلام بازگشت خمینی، از همان اول، بازتاب رسانهای گستردهای داشت. نصف هواپیما با خبرنگارها پر شد و نصف دیگر، با ایرانیهایی که میخواستند افتخار بازگشت با امام را داشته باشند و حاضر بودند پول زیادی برای آن بپردازند. در یک چشم به هم زدن، اجاره هواپیما انجام شد.»
هواپیما روز اول فوریه ۱۹۷۹ به سمت ایران پرواز کرد. صادق قطبزاده در ردیف نخست، کنار خمینی نشسته بود. بورگه در این سفر نیست، اما عکس یادگاری این دو مرد در کنار هم در آن روز تاریخی برای همیشه در دفترش قرار گرفته است. «از آنچه ممکن بود در ایران اتفاق بیفتد میترسیدیم. اما در فرودگاه، حدود ۴ تا ۵ میلیون ایرانی در انتظار امام بودند. هواداران شاه ترسیدند که به هواپیما شلیک کنند. برای ایرانیها، خمینی همچون رسولی فرستاده از جانب خدا بود.» ۳۰ مارس در حال و هوای سرکوب عمومی جمهوری اسلامی زاده شد. بورگه وقایع انقلاب را از فرانسه رصد میکند.
با گذشت زمان، قطبزاده دیگر هیچ خبری نمیفرستد: «من و همسر و همکارانم انجمن فرانسوی دوستی و حمایت از مردم ایران را برای دفاع از انقلاب در اروپا تأسیس کردیم.» وکیل فرانسوی اینطور ادامه ماجرا را بازگو میکند: «اما کم کم، در جریان اخبار و وقایع قرار گرفتیم: از جمله نخستین اقدامات جمهوری اسلامی، اعدام جمعی از افسران و هواداران شاه بود. آسمان بر سرمان فرو ریخت. خیلی زود تلگرافهایی در مخالفت با این اقدامات فرستادیم، اما هرگز جوابی دریافت نکردیم.»
ارتباط تهران و بورگه به نظر قطع شده بود، تا اینکه در سپتامبر ۱۹۷۹ دوباره سر و کله ایران در زندگیاش پدیدار میشود. این بار، در قالب طرح هکتور ویلالون بازرگان آرژانتینی و هوادار سابق خوان پرون. «من وکیل او بودم و با هم دوست شده بودیم. یک رور، او پیشنهاد کرد که تهران را قانع کنیم برای اینکه بتواند از وابستگی به آمریکا خارج شود، به پاناما نفت بفروشد (او رابطهای زیادی در آمریکای لاتین داشت).» بورگه این پیشنهاد را میپذیرد. این در عین حال فرصتی برای ملاقات دوباره با دوستش قطبزاده در تهران بود. «به سختی او را شناختم. یونیفرمی سیاه به سیاق مائو پوشیده بود. حسابی بحث کردیم. من واقعاً از وضعیت عمومی ایران ناراحت بودم.» بورگه قطبزاده را متهم میکند که به آرمانهای مبارزه خیانت کرده است. «از عدالت حرف زدیم. مجازات اعدام در ایران لغو نشده بود؛ و همین استرداد شاه [که در آن زمان در مکزیک در تبعید بود] را ناممکن کرده بود. آنها میتوانستند حداقل تلاش کنند که دادگاهی عمومی در کشوری خارجی برگزار شود! در این لحظه، قطبزاده بغضش ترکید.»
مذاکرات نفتی میان پاناما و ایران به شکلی ناگهانی به موضوعی ثانویه بدل شد، وقتی که در ۲۲ اکتبر ۱۹۷۹ سرطان شاه آشکار شد و برای درمان وارد آمریکا شد. رژیم ایران نگران توطئه آمریکا برای بازگرداندن محمدرضا پهلوی به قدرت بود. در این فضای پارانوئیک، در ۴ نوامبر ۱۹۷۹، گروهی از دانشچویان به سفارت آمریکا در تهران حمله کردند و ۵۲ نفر را در آنجا گروگان گرفتند. خمینی رسماً خواستار استرداد شاه شد. در اقدامی تلافیجویانه، واشنگتن داراییهای ایرانیان را در بانکهای آمریکا مسدود کرد. رژیم دوباره بورگه را فراخواند. «در ۱۵ دسامبر، شاه به پاناما رفت. قطبزاده نیز از ما، از ویلالون و من، خواست که برای طلب استرداد محمدرضا پهلوی به آنجا برویم.»
به این ترتیب، ویلالون و بورگه به نمایندگان رسمی ایران در بحران گروگانگیری بدل میشوند. بورگه میگوید: «این دشوارترین پرونده زندگی من بوده است. برای کاهش اضطراب و فشار روانی شنا میکردم.» وکیل فرانسوی از گفتگو درباره مذاکرات طفره میرود. «هر کس طناب را به طرف خودش میکشید و وضعیت کاملاً پیچیدهای بود. چیزی که مرا بیش از هر چیز اذیت میکرد این بود که هم طرف آمریکایی و هم طرف ایرانی هر دو میکوشیدند همه چیز خراب شود و مذاکرات شکست بخورد.»
مردی با پلاکاردی که بر آن نوشته شده: “همه ایرانیها را اخراج کنید: از کشور من گم شو بیرون”؛ در تظاهراتی در واشنگتن در واکنش به جریان گروگانگیری سفارت ایران، ۱۹۷۹
جیمی کارتر در «خاطرات یک رئیس جمهور» از بورگه و همکارش مینویسد: «من چیز زیادی از این دو مرد نمیدانم، جز آنکه آنها چندین بار زندگیشان را برای کمک به ما به خطر انداختند؛ مردم آمریکا و من به آنها دینی داریم که هرگز ادا نشده است.» با این حال، مذاکرات در چند نوبت شکست میخورد. ۲۴ آوریل ۱۹۸۰، کارتر اجازه عملیات «پنجه عقاب» را برای آزادسازی گروگانها صادر میکند، اما مداخله کوماندوهای آمریکا به شکست میانجامد (یک هلیکوپتر سقوط میکند و شش نفر کشته میشوند). شاه ۲۷ ژوئیه در مصر میمیرد و بحران تا ۲۰ ژانویه ۱۹۸۱ حل نمیشود؛ در نهایت در این تاریخ همه گروگانها آزاد میشوند. دستاورد ایرانیها در مقابل، پایان یافتن تحریم و این قول است که هیچ پیگرد حقوقی متوجه مقامات ایرانی نخواهد بود. به گمان بورگه، «در نهایت، این یک پیروزی برای ایران بود.»
با این حال، این آغاز مشکلات برای رژیم ایران است. قطبزاده به اتهام مشارکت در پروژه سرنگونی خمیتی در اوت ۱۹۸۲ اعدام میشود. در این قسمت داستان که دوستی و سیاست در هم میآمیزند، کریستیان بورگه صدایش را پایین میآورد: «واقعاً غمانگیز است، من هیچ ایدهای در مورد طرح او نداشتم. فکر میکنم او به نوعی خودش را قربانی کرد تا به خمینی یادآوری کند که دارد از مسیر انقلاب دور میشود. برای او حمله به امام مثل کشتن پدر بود.»
بورگه در حالی که هنوز گهگاه در خاطراتش فرو میرود، با بازگشت به گذشته میخواهد توضیحاتی بیابد. «به گمانم در نهایت، عنصر تصادف نقش قابل توجهی در نزول انقلاب بازی کرد. این واقعیت نیز در کار بود که ایرانیها خمینی را مثل خدا میدیدند. و خب، روی حرف خدا نمیشود چیزی گفت. انقلابیها هم اشتباهاتی مرتکب شدند، آنها حقیقتاً آماده چنین شرایطی نبودند.»
وکیل فرانسوی، پس از مرگ دوستش، قطبزاده، مطلقاً از سیاست ایران میبُرد. «بعدتر، نمایندگان دولت ایران به دیدار من آمدند، اما من نه از دولت که فقط از مردم ایران دفاع میکردم و میکنم.»
منبع: لیبراسیون
Dec 05 2017
رادیوقردا: دیوان عالی ایالات متحده ۱۳ آذر ماه بررسی درخواستها برای مصادره اشیاء و کتیبههای باستانی ایران و فروش آنها، برای پرداخت غرامت به شاکیان حملات سال ۱۹۹۷ توسط گروه حماس در اسرائیل، را آغاز کرد.
پیش از این یک دادگاه استیناف برخلاف حکم دادگاه اولیه، گفته بود کتیبهها از آن دولت ایران نیستند تا بشود آنها را مصادره کرد. دیوان عالی آمریکا نیز ششم تیرماه اعلام کرد درباره درخواست شاکیان پرونده تصمیمگیری میکند.
شاکیان پرونده از ایران به دلیل نقش احتمالی آن در حمله گروه حماس شکایت کرده و خواستار غرامت شده بودند. این غرامت در حال حاضر ۷۱ میلیون و ۵۰۰ هزار دلار است.
در سال ۱۹۹۷، در اروشلیم/بیتالمقدس، سه عضو گروه حماس دست به عملیات انتحاری زده و پنج نفر را کشتند. در جریان این حمله هشت شهروند آمریکایی نیز زخمی شدند. دادگاهی در واشینگتن حکم به پرداخت غرامت از سوی ایران داده بود. این افراد برای دریافت غرامت، خواستار مصادره و فروش اشیا باستانی ایران در موزه و موسسه دانشگاهی در شیکاگو شدند.
موزهها میگویند که این آثار متعلق به آنها است ولی شاکیان استدلال کردهاند که ایران مالک این آثار است.
بخش بزرگی از اشیاء باستانی و کتیبهها، دهها سال پیش بر پایه قراردادی درازمدت با حکومت وقت ایران، بهشکل عاریهای در اختیار مؤسسه شرقشناسی دانشگاه شیکاگو و موزه تاریخ طبیعی فیلد، قرار گرفت. کتیبههای موسسه شرقشناسی دانشگاه شیکاگو شماری در حدود ۳۰ هزار لوح است. دادگاه استیناف گفته بود ایران این مجموعهها را با هدف دانشگاهی و پژوهشی قرض داده و از آنجا که این کار هدف تجاری نداشته، نمیتوان آنها را مصادره کرد.
خبرگزاریهای داخلی ایران نیز گزارش داده بودند نمایندگان دولت این کشور در جلسات دادگاههایی که در این زمینه برگزار شد، حضور یافتند تا ثابت کنند کتیبهها جنبه تجاری ندارند و قابل مصادره نیستند، چرا که تنها برای زمینههای فرهنگی و دانشگاهی در اختیار موزهها قرار گرفتهاند.
انتظار میرود دیوان عالی در مورد اینکه آیا بر پایه قوانین آمریکا، داراییهای خارجی میتوانند بهسود شاکیان مصادره و به فروش برسد، تصمیم بگیرد. در جلسات روز دوشنبه شماری از قاضیان در مورد امکان مصادره و فروش اشیا باستانی ابراز تردید کردند. از سوی دیگر وکیل شاکیان گفتهاست موکلان او «چارهای دیگری» بهجز درخواست مصادره کتیبهها نداشتند چرا که ایران از پرداخت غرامت تعیینشده در حکم دادگاه خودداری میکند.
دولت دونالد ترامپ نیز ضمن مخالفت با مصادره و فروش کتیبهها هشدار دادهاست که دعوی قضائی فعلی در ایالات متحد میتواند به واکنش متقابل علیه ایالات متحده در دیگر کشورها بیانجامد.
یک مقام وزارت دادگستری ایالات متحده، روز دوشنبه در جلسه دیوان عالی، گفت اگر کنگره قصد داشت اجازه بدهد داراییهایی که «اهمیت تاریخی و فرهنگی» برای مردم کشوری دارند، توقیف شود، قانون شفافی در این مورد تدوین میکرد، اما چنین نکردهاست.
ایران در میان شماری از کشورهاییست که دادگاههای ایالات متحده حکم به مصادره و فروش اموال آنها، بهسود قربانیان حملات تروریستی دادهاند. با این حال اجرای احکام دادگاههای آمریکا، چه بر پایه قوانین خود این کشور و چه قوانین بینالمللی، کار چندان آسانی نیست.
دادگاههای ایالات متحده، تاز زمانیکه یک دولت خارجی در فهرست «حامیان تروریسم» دولت آمریکا قرار نگیرد، اجازه دسترسی به داراییهای غیرتجاری آنها را نمیدهند. ایران در فهرست دولتهای حامی تروریسم وزارت خارجه آمریکا قرار دارد. تهران همواره حمایت از تروریسم را رد کردهاست.
Dec 02 2017
قانون: گفت و گو با ناخدا هوشنگ صمدی، به مناسبت هفتم آذر، روز نیروی دریایی ارتش
متاسفانه مسئولان سياسي، گزارشهاي جنگي ما را قبول نداشتند . آنها ميگفتند كه ما با كسي جنگ نداريم و عراق جرات جنگيدن ندارد
ما وظيفه خود را به عنوان ارتشي انجام داديم و يك وجب از خاك را در دست دشمن باقي نگذاشتيم، حال آقايان سياسي نيز به وظيفه خودشان عمل كنند
مسئولان در دورههاي انتخاباتي قول ميدهند ولي عمل نميكنند و بعد از انتخابات همه مسائل را فراموش ميكنند، اقداماتي از اين دست صحيح نيست
در ابتدا اين موضوع را اعلام كنم كه نوژه يا نقاب، كودتا نبود و آن كودتا يك اقدام ساختگي بود
من و 700 تكاوري كه زنده ماندهايم نفرين و لعنت بر تهيهكنندگان سريال كيميا ميفرستيم
بعضيها ميگفتند كه سپاه و ارتش با هم مشكل دارند در صورتي كه اينگونه نبود. وقتي من عصباني ميشدم شهيد جهانآرا من را آرام ميكرد
هواپيمايجهانآرا و فرماندهان جنگ را با موشك پدافند زدند و باعث سقوط آن شدند
به نظر من جنگ بايد سال 61 تمام مي شد زيرا در وضعيت مناسبي بوديم و ميتوانستيم خسارت جنگ را بگيريم
اگر آن زمان وارد خاك عراق نميشديم و قرارداد را ميپذيرفتيم وضعيت به نفع ما تمام ميشد
هرگاه ياد دوران جنگ ميافتم تا يك هفته ديگر آدم گذشته نيستم. شبها كابوس ميبينم و تنم ميلرزد و تصور ميكنم كه با دشمن درگير هستم
ارتش خادم ملت است و هر اتفاقي براي كشور رخ دهد ارتش اولين مدافع خواهدبود
بنا به دعوتي كه از جانب ما صورت گرفته بود، با قدمهايي استوار، قامتي رعنا و چهرهاي سرشار از تجربه به دفتر تحريريه آمد.
با تمام صلابتي كه داشت با همه بچهها احوالپرسي كرد و در ادامه به اتاق گفتوگو رفت. ابتداي كار از جزييات روزنامه پرسيد و با روي خوش جوياي پيشينه يكي از دوستاني شد كه خود را همكار او معرفي كرده بود. ناخدا، يكي از همكاران سابقش را در دفتر روزنامه ما يافته بود و همين رويداد سبب شد كه با حس نزديكي بيشتري صحبت را ادامه دهد. گفتوگو را آغاز كرديم، دلپري داشت ولي خود را همچنان سرباز ميدانست.
او هر زماني كه از ياران شهيدش يا همرزمان ايثارگرش سخن ميگفت، بغض مردانگي در گلويش ميپيچيد؛ آن لحظه توانايياش را نداشتيم كه در چشمان مردي نگاه كنيم كه روزگاري دشمن از نامش واهمه داشت ولي امروز غمياران، دلش را به درد آورده بود. ناخدا هوشنگصمدي، از تكاوران نيروي دريايي ارتش جمهوري اسلامي ايران، فرماندهاي است كه همچنان خود را سرباز و رزمنده ميداند و ميگويد دوست دارم كفنم پرچم ايران باشد. او به برخي مسائل انتقادهاي فراواني داشت كه البته ناشي از علاقه شديد او به كشور و مردم است.
فرارسيدن هفتم آذر، روز نيروي دريايي و سالگرد عمليات حماسي مرواريد سبب شد تا به سراغ اين يادگار دريادلان نداجا برويم و گفتوگو كنيم كه از ايثارگري رزمندههاي اين نيرو براي ما بگويد و ما نيز بنا به وظيفهاي كه داريم، يادي كنيم از شهدايي كه در اين راه، جان خود را تقديم انقلاب و كشور كردهاند. در ادامه، مشروح گفتوگوي«قانون» با ناخدا هوشنگصمدي را ميخوانيد.
در عمليات مرواريد چه مولفههايي دست به دست يكديگر داد تا اين حماسه رقم بخورد؟
نيروي دريايي در 23 شهريور 1359 يعني يك هفته مانده به آغاز رسمي جنگ، قرارگاه مقدم جنگ را در بوشهر تشكيل داد. جانشين نيرو در بوشهر اين ستاد را تشكيل داد و نام آن را قرارگاه مقدم 421 گذاشت و ماموريتها و جنگ از اينجا اداره ميشد. تمام امكانات نيروي دريايي در اختيار اين ستاد بود. ما جنگ دريايي را بسيار پيش از 31 شهريور يعني خرداد 59 آغاز كردهبوديم و تكاورهاي نيروي دريايي از اواخر سهماهه سوم 58 در خوزستان حضور پيدا كردند. واحدهاي ما در خوزستان هر روز گزارش ميدادند و ما مطمئن بوديم جنگي در پيش است. حتي در اسفند 58 نيروي دريايي عراق مانور دريايي انجام داد و به ما گفته بودند كه مانور را بررسي كنيم و ما نيز خبر داديم كه جنگ در پيش داريم و ستاد مشترك قبول كرد كه جنگي پيش رو است.
ستاد مشترك به هر سه نيرو دستور داد طرحهاي عملياتي قديمي را بررسي مجدد كرده و طرح جديدي را تدوين كنند. نيروي دريايي طرح ذوالفقار، نيروي هوايي طرح البرز و نيروي زميني طرح ابوذر را تصويب كرد و براي احتمال جنگ به واحدها ابلاغ كردند. از خرداد 59 آماده باشهاي پيدر پي داشتيم كه معايب و محاسن را دريابيم و بررسي كنيم.
بايد اشاره كنم كه از انقلاب تا آن زمان تعمير و نگهداري در نيروها انجام نشده بود و فعاليتي صورت نميگرفت و حتي سرباز جديدي نيز گرفته نميشد و وضعيت پرسنلي در سطح پاييني قرارداشت و خارج از حد استفاده در جنگ بود. خوب است اين نكته را بدانيم وقتي توان رزمي زير 50 درصد باشد قابل جنگيدن نيست و بايد بگويم لشكر 92 كه عظيمترين لشكر ما بود، توانش به 38 درصد رسيده بود ولي با اين وضعيت ما آماده جنگ شديم. از خرداد 59 همه آماده جنگ بوديم و با اقدامات مقدماتي خود را آماده نگاه داشتيم. 26 مرداد فرمانده ناوتيپ هشتم كه در خرمشهر ساكن بود همه نيروها را از رودخانه بيرون آورد و در خليجفارس بنا به طرحي كه فراهم شده بود آنها را براي جنگ آماده باش داد.
2 شهريور، ناونقدي در شمال خليجفارس 2 سوخوي عراق را ديد و بدون كمترين درنگ، فرمان آتش داد و هردو را ساقط كرد. با همين وضعيت تا 31 شهريور درگيري داشتيم.
نيروي دريايي جنگ را آغاز كرده بود و يك اعلاميه جنگي بينالمللي نيز صادر كرد و منطقهاي را در شمال خليج فارس و در آبهاي سرزميني ايران منطقه جنگي اعلام كردهبود و براي تردد يگانهاي شناور، محدوديت ايجاد كرد. هر ناو و كشتي تجاري كه به سمت عراق ميرفت يا به سمت ما ميآمد كه پرچم عراق داشت، مورد حمله قرار ميگرفت. البته اگر با پرچم كشورهاي ديگر بود، اخطار داده ميشد و اگر شكميكرديم كه كالا براي عراق ميبرد، هشدار ميداديم و اگر توجه نميكرد، هدف قرار ميگرفت. اگر ميايستاد بارزسي يا مصادره ميشد. هيچ كالايي مجوز رفتن به بنادرعراق را نداشت و نيروي دريايي اينگونه آن بخش را بست.
عراق دو سكوي صادرات نفت به نام البکر و الامیه در شمال خليج فارس داشت كه هر روز دو ميليون و هشتصدهزار بشكه از اين مكان و از بندر فاو نيز هر روز هفتصد هزار بشكه نفت صادر ميشد ولي نيروي دريايي، صادرات سه ميليون و نيم بشكه نفت را قطع كرد. كشورهاي حاشيه خليجفارس نيز به عراق كمك ميكردند. براي مثال اردن بندرعقبه را در اختيار اين كشور گذاشت و شيخ نشينها نيز به اين كشور كمك پولي كردند. بعد از اندكي نيز رژيمبعث مناطق تجاري ما مانند انبارهاي نفت و پالايشگاه آبادان را موشك باران كردند ولي چون نتوانستند خارك را بزنند، حتي يك روز نيز صادرات نفت ما از كار نيفتاد.
اين روند سبب شد تا ما آن دو سكوي البکر و الامیه را به طور كلي از كار بيندازيم. زماني اين سكوها اقتصادي محسوب ميشد ولي دشمن بعد از تخريب، موشكها، سيستمهاي استراق سمع، رادارهاي هوايي و ساير تجهيزات را در اين مكانها مستقر كرده بود و كشتيها و هواپيماهاي مارا تحت نظر قرار دادند.
تصميم بر اين شد تا اين دو سكوي عظيم كه 11 كيلومتر با يكديگر فاصله دارند، از بين برود. در اولين عمليات به نام اشكان، ناوچهها را به گونهاي اطراف اين سكوها قرار داديم كه بتوانند اين دو سكو را بمباران كنند و چهار ساعت بمباران نيز ادامه داشت. اين سكوها، پنج طبقه ساختمان داشت و داراي تاسيسات مجهز بود. تاسيسات نفتي سكو پس از بمباران كامل از بين رفت.تصميم براين بود كه به طوركامل اين سكوها نابود شود وبراي همين عملياتي به نام شهيد صفري( از تكاورهاي برجسته نيروي دريايي) طراحي شد.
در ستاد، طراحي به اين ترتيب بود كه سه ناوچه براي پشتيباني ويك كشتي ماهيگيري براي رد گمكردن و براي حمل تجهيزات و پرسنل در نظر گرفته شد. همچنين يك اكيپ كامل شامل 27 نفر از تكاورهاي ورزيده و(sbs)تهيه شدند كه به فرماندهي مرحوم رحمان الفتي به پيش رفتند. در اين كشتي ماهيگري 2500 پند مواد منفجره و تجهيزات انفجار بسيار وسيع نيز وجود داشت. اين نيروها از سكوي نوروز سوار شدند و قرار بود در هر سكو 13 نفر پياده شوند. وقتي به سكوي اول رسيدند، هوا طوفاني شد و با توجه به عظمت سكو، موج كشتي را به زير سكو برد و كشتي در آنجا گير كرد و مجبور شدند دكل كشتي را ببرند تا كشتي را بيرون بكشند. وقتي اطلاعات به ستاد رسيد، عمليات را متوقف كردند و يكي از سه ناوچهاي كه پشتيبان بودند، ناوچه پيكان بود. فرمانده ناوچه گفت كه اگر كشتي نميتواند كار را انجام دهد من اين مسئوليت را گردن ميگيرم. فرمانده ستاد نيز گفت با توجه به خطر عمليات، آيا پرسنل شما راضي هستند، كه فرمانده گفت پرسنل ناوچه با من هستند. كار انجام شد و نيروها را روي سكو پياده كرديم و با نيروهاي عراقي درگير شديم و تلفات نيز در اين بين داشتيم ولي سكوها در نهايت به تصرف ما درآمد. بعد از تصرف قرار بود نيروهاي(sbs) مواد را جاگذاري كنند و قرار شد كه همه غير از يك نفر روي هر سكو بروند و وظيفه روشن كردن فتيله مواد انفجاري را برعهده بگيرند. برنامه آغاز شد و شعله آتش به آسمان كشيدهشد به گونهاي كه تا بوشهر همه شعلههاي آتش را ميديدند.
اين دو سكو از بين رفت و ديگر قابل استفاده نبود اما بعد از اين خسارت سنگين، دشمن در امالقصر پنهان شد و بيرون نيامد ولي ستاد تصميم گرفت عملياتي به نام مرواريد برنامهريزي كند. در اين عمليات قرار شد تا نيروها نزديك امالقصر بروند و ناوچههاي عراقي را از لانه بيرون بكشند و نابود كنند و همينگونه بود كه بيشتر نيروي دريايي عراق از بين رفت و اندكي بعد نيز نيروهاي آنها فرار كردند و در داخل امالقصر پنهان شدند و حتي برخي از آنها كه صدمه ديدهبودند در بنادر كشورهاي همسايه پناهنده شدند. عمليات با اين شكست سنگين بعثيها به پايان رسيد. اما به دليل ارتفاع بلند سكوهاي نفتي، رادارهاي ما نيروهاي دشمن را نديدند و بعد از آنكه ناوچه پيكان از اسكله جدا شد و به سمت بوشهر آمد، يكي از ناوچههاي عراق از پشت سكو به سمت ناوچه ايراني شليك موشك ميكند و پس از نبرد گسترده و شجاعانه، فرمانده فرمان پرش به دريا را به نيروها صادر ميكند ولي كاپيتان همتي ناوچه را ترك نميكند، شهيد ميشود و همراه نيروهايش در زير آبهاي خليج فارس آرام ميگيرند كه هرسال هفتم آذر، آن محل گلباران مي شود.
شما اشارهكرديد كه قبل از 31 شهريور ميدانستيد دشمن به دنبال جنگ است. آيا مسئولان سياسي اين گفتار شما را قبول ميكردند؟
متاسفانه قبول نداشتند. آنها ميگفتند كه ما با كسي جنگ نداريم و عراق جرات جنگيدن ندارد. يكي ديگر از نشانههاي بيتوجهي به آمادگي جنگي دشمن اين بود كه ما مهمات و تجهيزاتي كه زمان رژيم پهلوي خريده بوديم را تحويل نگرفتند كه در اين بين ميتوان به موشك هارپون اشاره كرد.موشكهايي كه روي همين ناوچهها سوار ميشد. در سال 58 اين محموله از آمريكا به ايران وارد شد ولي مسئولان آن را تحويل نگرفتند.
هزينه آنها را پرداخت كرده بوديم؟
بله در رژيم پهلوي پرداخت شده بود.
سرنوشت اين موشكها چه شد؟
اين 200 موشك به عربستان رفت و يكي از دلايلي كه اين روزها آلسعود براي ما رجز ميخواند، آن موشكهاست.
به اين اقدام اعتراض نكرديد؟
همواره ميگويم كه چرا دولت موقت اين اقدام را انجام داد؛ اگر به ارتش اعتماد نداشتيد به آينده فكر ميكرديد. شما كه ميدانستيد اين كشور در آينده ارتش ميخواهد، موشكها را در انبار نگه ميداشتيد و در آينده استفاده ميكرديد. من معتقدم اگر اين موشكها اول جنگ در اختيار ما بود، جنگ يك هفته بيشتر طول نميكشيد و 7 مهر بصره، امالقصر و بغداد در اختيار ارتش ايران بود.
آن دوره از اين نوع موشك در اختيار ما بود؟
ما در گذشته 12 فروند از اين نوع موشك داشتيم كه به همراه ناوچهها به ايران آمده بود. يكي از آنها را در آزمايش استفاده كرديم و يكي ديگر نيز اشكال فني داشت. ما آغاز جنگ 10 موشك داشتيم كه نيروي دريايي عراق را به واسطه آنها از بين برديم. شما تصور كنيد اگر 210 فروند داشتيم چه حماسهاي ايجاد ميشد.
دليل اين اقدامات چه بود؟ به ارتش شك داشتند يا به خاطر مشكلات با آمريكا اينگونه برخورد ميكردند؟
هر كدام يك بهانه داشتند و همه اين درد در دل من اين است كه برخي افراد دانسته و نادانسته اين خطاها را انجام ميدادند. برخي از آنها اهدافي داشتند و خودفروخته بودند. ما دشمنان بسياري داشتيم. همان كساني كه به دنبال انحلال ارتش بودند به دنبال اهداف خاصي مي رفتند.به خاطر داريم كه كيسينجر در ابتداي جنگ گفت صدام 10 روزه ايران را تصرف ميكند ولي چرا نتوانست؟ چرا روز 7 مهر پيشنهاد مذاكره كرد؟ بيشك ارتش جلويش را گرفت. در اول جنگ كه سپاه و بسيج آمادگي لازم را نداشتند و ما به پشتيباني مردم جلو رفتيم و غيرت فرزندان ارتش سبب اين حماسه شد. باقي ماندگان ارتش از دوران پهلوي، آن غيرت را ماندگار كرد زيرا ارتش زينت كشور و خار چشم دشمنان است.
وضعيت ارتش امروز چگونه است؟
امروز نيز ارتش همينگونه است. در زلزله اخير مشاهده كنيد كه سرتيپ ارتش وسايل مردم را روي دوش خود گرفته و جابهجا ميكند كه اين يعني ارتش فداي ملت است. اينگونه ميشود كه وقتي يكي از گردانهاي ارتش ميخواهد جابهجايي در مناطق زلزله زده انجام دهد مردم آن گونه به استقبال ميآيند؛ ارتش ما ارتش ملي و فدايي ملت است. ما وظيفه خود را به عنوان ارتشي انجام داديم و يك وجب از خاك را در دست دشمن باقي نگذاشتيم، حال آقايان سياسي نيز به وظيفه خودشان عمل كنند.
چه وظيفهاي دارند كه انجام ندادهاند؟
من نبايد وظيفه آنها را به اين عزيزان بازگو كنم. آنها بايد به خوبي به مردم خدمت كرده و به گونهاي عمل كنند كه مشكلات كشور حل شود. چرا اين بيكاري، گراني و … در كشور وجود دارد. مسئولان بايد به فكر جوانان و اقشار ضعيف باشند. مردم در اين كشور با حقوقهاي اندك زندگي ميكنند و بايد از آقايان پرسيد كه آيا شما نيز همين مقدار حقوق ميگيريد؟ آن بيانصافهايي كه حقوقهاي چندين ميليوني ميگيرند به فكر مردم باشند. پرسنل ارتش با ماهي 800 هزار تومان چگونه زندگي كنند؟ من به حال جوانان اين كشور ميگريم.
به مشكلات معيشتي پرسنل ارتش اشاره كرديد. آيا مسئولان ارتش به دنبال ارتقاي سطح زندگي اين عزيزان نيستند يا آنكه دولت توجه به اين امر مهم ندارد؟
مسئولان دولتي و مجلس بايد كمك كنند تا اين مشكلات حل شود ولي كمك نميكنند. قانوني در سال 68 به نام قانون همسانسازي تصويب شده ولي تا كنون حق ما را ندادهاندآيا از ما نميپرسند كه ما در اين سالها چگونه زندگي ميكنيم؟ مسئولان بايد حق ما را بدهند. مسئولان در دورههاي انتخاباتي قول ميدهند ولي عمل نميكنند و بعد از انتخابات، همه مسائل را فراموش ميكنند، اقداماتي از اين دست صحيح نيست.
شما در گفتوگويي اعلام كرده بوديد كه در زمان مسئوليت محمدغرضي به عنوان استاندار، 19 نفر از ارتشيان را در ميدان صبحگاه اعدام كردند ولي تكذيب شد. در اينباره توضيحي داريد؟
در ابتدا اين موضوع را اعلام كنم كه نوژه يا نقاب، كودتا نبود و آن كودتا يك اقدام ساختگي بود. زيرا كودتا بايد در پايتخت انجام ميشد ولي چرا از خوزستان بايد به تهران ميآمدند و چه كارآمدي داشت؟ دشمن اين كار را كرد تا لشكر 92 زرهي اهواز و پايگاه شكاري دزفول را از كار بيندازد. چند نفرخود فروخته اين اقدام را انجام دادند و در نهايت نيز ديديد كه توسط نيروهاي ارتشي اين اقدام افشا شد. در همان زمان سه فرمانده نظامي خوزستان عوض شد. شهيد جهان آرا كه دوست عزيز من بود، فرمانده منطقه سوم دريايي خرمشهر، شمخاني فرمانده لشكر 92 زرهي اهواز و يك فرد ديگري كه 16 سال و نيم داشت به سمت فرماندهي پايگاه چهارم دزفول انتخاب شدند. آيا اين افراد توانايي اداره اين واحدها را داشتند و آيا واحد ها از اين افراد تبعيت ميكردند؟ گذشته از اين موضوع، شما به عنوان استاندار خوزستان، چه جايگاهي داشتي كه اين افراد را عوض كرديد؟ بايد از ستاد ارتش در مركز تقاضا ميشد ولي اين اتفاق صورت نگرفت. اين فرد اطلاعاتش ضعيفبود و از جنگ هيچي نميدانست و دشمن نيز از اين اقدامات سوءاستفاده كرد. اين اتفاقات كه رخ داد باعث تضعيف دو چندان ارتش به ويژه لشكر 92 زرهي شد. اين لشكر با عظمت را آنقدر ضعيف كردند كه در بولتن عراقيها نوشته بود در ابتدا ي جنگ ،هشت تانك فعال داشت. من 1مهر 59 به ستاد عمليات اروند رفتم و به من گفتند كه به گردان تانك بروم و تانك تحويل بگيرم. در آنجا مشاهده كردم كه يك سروان مخابرات گردان تانك چيفتن را اداره ميكند! اين گردان بايد توسط يك سرهنگ با تجربه مديريت ميشد. برخي فكر ميكردند در ارتش تخصص ارزش ندارد ولي اينگونه نبود.
پاسخي به اظهارات آقاي غرضي نداريد؟
در آن زمان همانگونه كه در گذشته گفتم، 19 نفر در ميدان صبحگاه اعدام شدند ولي آقاي غرضي ميگويد من اعدام نكردم و اگر صمدي سند دارد ارائه دهد! من قوهقضاييه نيستم كه مدرك ارائه دهم. من رزمنده بودم كه به چشم اعدام را ديدم و مسئوليت آن زمان با استاندار بود.
نظاميها اعدام كردند؟
خير؛ قوهقضاييه، دادگستري و يك دادگاه حكم را صادر كردند و اعدام نيز اجرا شد.
چه زماني اين اتفاق رخ داد؟
45 روز به جنگ باقي ماندهبود كه اين اقدام رخ داد.
به خاطر اين روند و تصمیماتی که گرفته می شد، شما اعتراضي به مسئولان در پايتخت نكرديد؟
خود مسئولان اين موضوعات را ميدانستند. ما بارها مشكلات را ميگفتيم. در بحث مبارزه نيز ما بارها اعلام وضعيت كرديم ولي مشكلات پيش ميآمد.
يكي از هم دورهايهاي من در لشكر 21 حمزه ماموريت گرفت كه گرداني را از راهآهن به سوي اهواز به حركت دربياورد ولي در تهران جلوي آن را به بهانه كودتا گرفتند و تيراندازي كردند.
در ادامه، ارتش اطلاعيه ميدهد و ميگويد به پايگاه بازگرديد.اين اتفاقها افتاده و متاسفانه برخي ميگويند ارتش درست عمل نكردهاست. اگر اين ادعا صحت دارد صدام چگونه در روز 7 مهر تقاضاي مذاكره كرد؟ آنها ميخواستند روز هفتم جنگ، در ميدان آزادي مصاحبه داشته باشند ولي در جبهههاي شمالي، مياني وجنوبي زمينگير شدند و نيروي زميني آنها را نابود كرديم؛ كجاي اين اقدامات، غافلگيري است؟
به نظر شما چرا برخي اين ادعاها را درباره ارتش بيان ميكنند؟
تعدادي از افراد، اطلاعاتي درباره جنگ ندارند و برخي با هدف به اين اقدامات متوسل ميشوند. در منطقه جنگ، قبل از انقلاب دو مانور زمستاني وتابستاني داشتيم و گردان تكاوران به عنوان متخصص عمليات آبيخاكي در اين عملياتها شركت ميكرد.
نيروهاي زميني با ما در آنجا تمرين عبور از رودخانه داشتند. لشكر 6عراق كه در كارون وسلمانيه پل زد، همانجايي بود كه ما در تدارك احداث پل بوديم كه اين برگرفته از آمادگي ارتشبود.
دشمن آن زمان به كمك ستون پنجم پل زدند ولي برخي ميگفتند ارتش ما در آن زمان جنگ را بلد نبود! ما در بخشي از كشور خاكريزهاي قبل از انقلاب را داريم ولي اين افراد با دروغ گفتن هر حرفي را مطرح ميكنند ولي كسي از آنها بابت اظهاراتشان سوال هم نميكند.
براي مثال يكي از افراد گفته بود كه من اگر دو تا آرپيجي7 داشتم خرمشهر سقوط نميكرد! من212 آرپيجي داشتم و 212 اكيپ شكار تانك تشكيل دادم ولي اين اتفاق افتاد.
اظهاراتي بيان ميشود كه جاي تامل دارد. براي مثال ميگفتند به ما اسلحه نميدهند و از قذافي پنجتا آرپيجي گرفتيم و با اين سلاحها تانكها را در سوسنگرد زمينگير كرديم و انحصار سوسنگرد از بين رفت! اين ادعاها حرفهاي بيمبنايي است.
شما به سريال كيميا نيز انتقاد داشتيد؟
بنده چندين بار تماس گرفتم تا با مسئولان تهيه اين فيلم صحبت كنم ولي حاضر به صحبت نشدند. به آنها گفتم آيا شما 700 تكاور را در خرمشهر نديدهايد و دوربين كور بود؟! در اين فيلم فردي را نشان ميدهيد كه پشت ديوار پنهان شده و ميلرزد؟ اين سريال است؟ حق تمام شهدا را پايمال كردند و خدا از اين افراد نگذرد. من و 700 تكاوري كه زنده ماندهايم نفرين و لعنت بر تهيهكنندگان اين سريال ميفرستيم.
با خانوادههاي شهدا و تكاورهاي آن دوران ارتباط داريد؟
با همه آنها ارتباط دارم و در همين اواخر آبان، همايشي در رامسر برگزار كرديم. تكاوران بازنشسته يعني حدود 170 نفر از همه كشور جمع شدند.
در اين يادمانها به افتخار شهدا ميايستيم و به ياد همه شهداي عزيز، نام تك تك آنها را صدا مي زنيم. ما همواره اين مراسم را برگزار ميكنيم و يادشهدا را زنده نگه ميداريم.
وضعيت معيشتي و زندگي اين عزيزان مناسب است؟
بايد از خود اين عزيزان بپرسيد و من فقط به دنبال حل مشكلات احتمالي اين عزيزان در نيروي دريايي هستم ولي تعدادي از مجروحان كه قدرت كاركردن ندارند، ناراضي هستند.
در دوران دفاع از خرمشهر چرا پشتيباني نميكردند؟
تجهيزات نداشتند كه پشتيباني كنند. ما درخواست آتش ميكرديم و چشم ميگفتند ولي دستشان خالي بود. دشمن از دور ما را ميزد ولي ما تجهيزاتمان كامل نبود و براي همين با مشكل روبه رو ميشديم.
4مهر 59، شلمچه را از دست دشمن گرفتيم بخشي از عراق را نيز گرفتيم و شب در آنجا خوابيديم ولي براي ما پشتيباني نشد و تا صبح بمباران كردند وصبح زود گردانهاي تازه نفس عراقي به ما حمله كردند. اگر توپخانه از پشت سر به من كمك ميكرد، موفقيتهاي زيادي به دست ميآورديم. كل عمليات در مسجد جامع خرمشهر بود و اين مسجد به ستادي براي مبارزه تبديل شده بود. زماني كه ارتباط ما در 28 مهر قطع شد، بالاي مسجد نان وخرما وجود داشت كه با درايت شهيد جهانآرا در آنجا انبار شدهبود.
بعضيها ميگفتند كه سپاه و ارتش با هم مشكل دارند در صورتي كه اينگونه نبود. وقتي من عصباني ميشدم شهيد جهانآرا من را آرام ميكرد.
سوالي پيش ميآيد كه چگونه اين نخبگاني كه در جنگ تاثيرگذار بودند با يك هواپيمايي كه به آنشكل بود به تهران فرستادهشدند و سقوط كرد؟
هواپيما را با موشك پدافند زدند و باعث سقوط آن شدند. در آن زمان من و يكي ديگر از فرماندهان ارشد نيز قرار بود با اين هواپيما به تهران بياييم. افضلي فرمانده نيروي دريايي در بندر امام حضور داشت.
در آن زمان افضلي آجودان خود را به فرودگاه فرستاد و گفت به رييس فرودگاه جناب سرهنگ بصيري بگوييد دو جا براي من و صمدي نگهدارند چرا كه قصد داريم به تهران برويم.
آجودان برگشت و گفت كه تعداد شهدا بسيار بوده و تنها چندجا مانده است كه آن صندليها نيز به فرماندهان ارشد كه قصد دارند به تهران بروند، تعلق ميگيرد. اندكي بعد خبر رسيد كه C130 سقوط كردهاست و اين سبب شد تا ما شهيد نشويم.
گفتني است ظهيرنژاد، از فرماندهان ارشد نيز قرار بود با آن هواپيما به تهران بيايد ولي مقصد خود را به سمت اهواز عوض كرد و شهيد نشد.
اين را كه گفته ميشود جنگ بايد بعد از سال 61 تمام ميشد ، قبول داريد؟
به نظر من جنگ بايد آن سال تمام مي شد زيرا در وضعيت مناسبي بوديم و ميتوانستيم خسارت جنگ را بگيريم. اگر آن زمان وارد خاك عراق نميشديم و قرارداد را ميپذيرفتيم وضعيت به نفع ما تمام ميشد.
چه مسائلي سبب شد اين اتفاق بيفتد؟
ارشدهاي نظامي اين تصميم را گرفتند. فرماندهان ارتش و سپاه در اين اقدام تصميمگير بودند و ما تنها سرباز بوديم.
نيروي دريايي را اين سالها چگونه ارزيابي ميكنيد؟
وضع نيروي دريايي امروز خوب است. امير سياري زحمات فراواني كشيد و اين فرمانده باهوش،ولايي، مقتدر و دور انديش نامش در نيروي دريايي باقي خواهد ماند.
نظر شما درباره امير خانزادی، فرمانده جدید نیروی دریایی ارتش که توسط رهبر معظم انقلاب انتخاب شدند، چيست؟
به ايشان نيز ايمان دارم و اميدوارم مسير را محكم ادامه دهد. در روز اول نيز به ايشان گفتم به عنوان سرباز درخدمتت هستم.
ما به واحد، نيرو و كشورمان علاقه داريم و در حال حاضر نيز بازنشسته شدهايم ولي اگر احتياجي باشد براي خدمت كردن همواره حاضر هستيم.
امروز چه بايد كرد كه جوانان مانند رزمندهاي آن دوران ازخودگذشتگي را در دستور كار قرار دهند؟
ما اميدواريم همه جوانان ما پا جاي پاي پيشكسوتان بگذارند. ما در ارتش، همه ايراني بوديم ولي برخي انقلابي بودند و برخي متفاوت فكر ميكردند ولي همه در يك موضوع مشترك بوديم و آن وطندوستي بود. ما مسلمانيم و به وطن علاقهمند هستيم.
در آن زمان ارتش وظيفه اصلي خود را به خوبي ميدانست و به اين موضوع قايل بود كه موظف به حفاظت از كشور است.
دفاع از اين مرز و بوم وظيفه ارتش است و بايد تمام تلاش خود را در جهت پاسداري از آن به خدمت بگيرد.
من همواره گفتهام تكاور نبايد اسير بماند ويك گلوله را هميشه براي خودتان نگهداريد. پرسنل تكاور به همرزمان ميگفتندكه اگر من زخمي يا شهيد شدم، اجازه ندهيد جسم من به دست دشمن برسد.
در يك ماجرايي براي آنكه ما بتوانيم جسد شهيدمان را از دست دشمن بيرون بياوريم سه نفر روي مين رفتند. ارتش و ملت ما با غيرت و اقتدار است.
دل شما براي آن دوران و آدمهايش تنگ نمي شود؟
هرگاه ياد آن دوران ميافتادم تا يك هفته، ديگر آدم گذشته نيستم. شبها كابوس ميبينم و تنم ميلرزد و تصور ميكنم كه با دشمن درگير هستم.
به نظر شما چرا مردم به ارتش علاقهمند هستند؟
ارتش خادم ملت است و هر اتفاقي براي كشور رخ دهد، ارتش اولين مدافع خواهدبود. در همين زلزله مشاهده كرديم كه ارتشيان چه كردند. ارتش خود را از ملت ميداند.
عملكرد دولت را چگونه ارزيابي ميكنيد؟
به عملكرد دولت انتقاد دارم و معتقدم كه نبايد فقط در زمان انتخابات وعده بدهد.
كشور ما ثروتمند است و جوانان ما نبايد به دليل نبود شغل و امكانات، در تشكيل زندگي بمانند. دولت بايد به فكر ملت باشد زيرا مردم ما بسيار وفادار و وطندوست هستند و بايد به مشكلات اين مردم رسيدگي شود.
اگر به آن دوران بازگرديد دوباره نيروي دريايي را انتخاب ميكنيد؟
بله. همين امروز نيز تمام لباسهاي من آماده رزم است و تمام بازنشستههاي ارتش نيز همينگونه ميباشند وآماده خدمت به كشور هستند.
ما زندهايم و تا زنده هستيم رزمنده باقي ميمانيم. خدا به اين كشوربقاي هميشگي ، به مردم موفقيت و به سربازان و خادمان توفيق دهد.
سخن پاياني با مخاطبان داريد؟
به روح شهدا درود ميفرستم واعلام ميكنم كه دوست دارم پس از مرگم، كفنم پرچم ايران باشد.
Nov 20 2017

از راست به چپ: منصوره نادرپور (خواهر نادر نادرپور)، سیمین بهبهانی، لعبت والا، محمد قاضی، نادر نادرپور، هوشنگ ابتهاج (سایه)، فروغ فرخزاد و فریدون مشیری.
Nov 18 2017
«آمدنیوز»- زمانی که طرحها پایهریزی میشوند، مسئولین برای کم نیاوردن در مسابقه تبلیغات هر چه محکمتر بر طبل تزویر و ریا میکوبند تا کارنامه تبلیغاتی گستردهتر و حجیمتری برای خود و دولت خود دست و پا کنند و حتی نسلهای آیندهشان بهانه بیشتری برای نشستن پشت میزهای قدرت داشته باشند.
مسئولین گویا در طول چهل سال خبره این کارها شدهاند و تنها چیزی که یاد گرفتهاند «خدمت حقیقی به مردم» است. موقعی که طبلها به صدا در میآیند و بلندگوها و «رسانههای میلی» داد میزنند که «آی مردم ما ساختیم، ما آباد کردیم، ما بودیم و در گذشته هیچکسی همچون ما نبوده و با اینکار اثبات کردیم کسی در آینده نیز نظیر ما نخواهد آمد»، بالطبع مسئولین ریز و درشت نیز از اینور و آنور به تلاش و تکاپو میافتند، یک موقعی فکر نکنید آنها با دیدن این بل بشو به فکر تلاش و تکاپو برای «آبادانی» میکنند. نه هرگز اشتباه نکنید، چرا که تاریخ نشان نداده است برای کار و آبادانی صدای کسی دربیاید.
این شور و شوق نه برای تشویق و میل بیشتر برای آبادانی و خدمت به مردم است، بلکه تکاپو برای استفاده از این دم و دستگاه و چسباندن خود به این «طرحهای عظیم خودنمایی» است که «بلی ما هم بودیم» و ما هم در آن پروژه نقش داشتیم.
دو عکس العمل در دو زمان
آن زمان که اسناد اختلاسها و رانتها بیرون میزند دیگر هیچ مسئولی را نمیتوانی از سوراخ موش در بیاوری و بگویی تو بودی، دیگر کسی نیست که جوانمردانه سینه سپر کند و بگوید بلی من بودم.
حالا ترفندی در طول ۴۰ سال فرگشت یافته و به تکامل رسیده جواب ندادنهاست.
پاسخ ندادن به تلفن خبرنگاران در این روزها به مسابقهای بین مسوولان دیروز و امروز تبدیل شده تا شاید بتوانند در این ماراتن تقصیر را به گردن یکدیگر بیندازند.
مسکن بی مهر گویی از زیر زمین روئیده است
آن زمان که مدیر امور مسکن راه و شهرسازی کرمانشاه اعلام کرد: ۴۸۰۰ واحد مسکن مهر در استان کرمانشاه به متقاضیان تحویل داده میشود، هر مسئولی حتی مسئولین دامداری به رسانهها التماس میکردند که بگویید من هم بودم، من هم ساختم.
و طبیعتا رسانههای خودشان هم که قراردادهای میلیاردی برای تبلیغ بستهاند نیز، با تمام قوا در مطرح کردن این مسئولین میکوشند.
آن زمان که با زلزلهای؛ تمام نماها و نمادها پایین میریزد، دیگر روبرویت به سان کویری است که تشنه به دنبال آب میگردی و هیچ انسانی نمییابی که لیوانی آب برای زنده ماندن بگیری.
برخلاف همهسازی مسکن بیمهر، هیچ کسی را پس از زلزله دیگر نمیتوان یافت که با شهامت بگوید من بودم، من ساختم.
بهراستی میتوان پرسید نتایج آزمایش بتن این سازهها کجاست؟
چه کسی مقاومت نمونههای بتن این بناها را تائید کرده است؟
مهندسین ناظر این سازهها چه کسانی هستند؟
پیمانکاران چرا تخلف کردهاند؟
عقبمانده تر از ۴ هزار سال
قانون حمورابی که به دستور حمورابی، شاه بابل نوشته شد، شامل ۲۸۲ ماده در باب حقوق جزا و حقوق مدنی و حقوق تجارت است. ستونی که قوانین حمورابی بر روی آن حک گردیده از بازالت است و در حدود ۲٫۵ متر ارتفاع دارد. متن قوانین گرداگرد این ستون در ۳۴ ردیف به خط میخی نوشته شدهاست.
قانون حمورابی نخستین سند شناخته شدهایست که در آن یک فرمانروا به اعلان عمومی یک مجموعه کامل قوانین برای ملت خود اقدام میکند. حمورابی (۱۸۱۰-۱۷۵۰ پ.م.) ششمین پادشاه اولین سلسله شاهان کشور قدیم بابل است. تاریخ شاهی او را (۱۷۹۲-۱۷۵۰ پ.م.) آوردهاند. این قانون شامل حقوق و روابط افراد با یکدیگر با تکیه بر عوامل مهم اقتصادی در آن دوران است.
ستون حاوی قانون حمورابی در اوایل سال ۱۹۰۱ توسط گروه اکتشافی ژاک دو مورگان در شوش خوزستان توسط گوستاو ژاکیه از دل خاک بیرون آمد. شوتروک ناهونته پادشاه ایلامدر سده دوازدهم پیش از میلاد پس از فتح بابل این ستون را از شهر سیپ پار به کشور خود آورد. ستون مذکور هماکنون در موزه لوور، پاریس نگهداری میشود.
در این قانون کهن میخوانیم:
بند ۲۲۹ قانون حمورابی، ۴۰۰۰ سال پیش:
اگر معماری برای کسی خانهای بسازد و آن را خوب محکم نسازد و خانه فرو ریزد و صاحب خانه را بکشد، آن معمار محکوم به مرگ است.
پس از گذشت حدود ۴ هزار سال که امروزه انسان شاهد پیشرفتهترین تکنولوژیها برای ساخت سازههای ساختمانی است، هنوز شاهد کم کیفیتترین ساختمانها هستیم.
۴ هزار سال پیش مجازاتی برای معماران متخلف تعیین کرده بودند، شایسته نیست که افراد متخلف در ساختمانهای مسکن بیمهر شناسایی و مجازات شوند؟
Sep 29 2017

بیبیسی: عکس روی جلد کتاب ششم دبستان با فتوشاپ تغییر کرده تا پوستر آیت الله خمینی در سمت چپ ورودی مسجد جامع خرمشهر به پوستری از آیت الله خامنه ای تبدیل شوددر روزهای گذشته، برملا شدن دستکاری در عکسی از روز بازپس گیری خرمشهر در کتاب مطالعات اجتماعی ششم دبستان، بار دیگر موضوع نحوه روایت جنگ ایران و عراق در منابع رسمی را خبرساز کرد.
در روی جلد این کتاب، چند کودک با پس زمینهای از نمادهای تاریخ و جغرافیای ایران، دورتا دور عکس مشهور تعدادی از رزمندگان ایرانی در مقابل مسجد جامع خرمشهر دیده میشوند. در عکس واقعی خرمشهر -که از قضا در صفحات داخلی کتاب وجود دارد- رزمندگان عکسهای آیت الله خمینی را در دو سمت چپ و راست ورودی مسجد آویزان کردهاند. عکس روی جلد کتاب ششم دبستان اما، با فتوشاپ تغییر کرده تا پوستر سمت چپ ورودی مسجد، به پوستری از آیت الله خامنهای تبدیل شود.
بزرگنمایی نقش آیت الله خامنهای در زمان جنگ ایران و عراق، البته قابل فهم است و رد پای آن، حتی در زندگی نامه رسمی رهبر جمهوری اسلامی ایران نیز دیده میشود. مثلا این زندگی نامه، از “حضور مستقیم” آقای خامنهای در عملیات شکستن حصر آبادان خبر میدهد که ایجاد کننده تصور -نادرست- حضور فیزیکی در محل عملیات است.
اما علیرغم بی سابقه نبودن چنین رویههایی، وقتی دامنه دستکاری در مستندات تاریخی به کتابهای درسی گسترش مییابد، موضوع از حساسیت بیشتری برخوردار میشود و این در حالی است که نمونههای این دستکاری نیز، کمیاب نیستند. مثلا بعد از انتخابات ۱۳۸۸، تلاشی برای حذف میرحسین موسوی از اسناد تاریخی صورت گرفت که نشانههای آن، در برخی از کتاب های درسی مدارس هم مشاهده شد. تا جایی که در کتاب درسی تعلیمات اجتماعی سوم راهنمایی (نظام قدیم) در سال ۱۳۹۰، عکسی از کابینه محمدعلی رجایی که پیشتر در همین کتاب وجود داشت تقطیع شد تا میرحسین موسوی از جمع وزرای کابینه حذف شود.
بیشتر بخوانید:
در تابستان ۱۳۸۹، پژوهشنامه انجمن ایرانی تاریخ مقالهای به قلم منصوره کریمی قهی را با موضع “آسیب شناسی تأثیر تحولات سیاسی بر محتوای کتاب های درسی تاریخ معاصر” منتشر کرد که در آن، نمونههایی از تغییر موضوعات تاریخی بنا بر مصلحتهای سیاسی یادآوری شده بود. حتی تا این حد که در کتاب تاریخ سال سوم متوسطه سال ۱۳۸۶، یک درس کامل بـه امتیازات تحمیل شده به ایران از سوی به قدرتهای استعماری اختصاص یافته بود، بدون آنکه ذکری از امتیازات واگذار شده به روسیه به میان آید.
در چنین فضایی از تاثیرپذیری کتاب های درسی از اولویت های سیاسی، تعجبی ندارد که موضوع مهمی چون تاریخ جنگ ایران و عراق نیز، همواره یکی از موضوعات تحریف در کتابهای درسی ایران بوده است.
به عنوان نمونه، در کتاب تاریخ معاصر سوم دوره متوسطه (چاپ ۱۳۹۱)، نوشته علی اکبر ولایتی و دیگران، در توضیح علت ادامه جنگ با عراق، دلیل عجیبی ذکر شده که حتی سرسخت ترین فرماندهان مدافع ادامه جنگ هم نیز مدعی آن نبودهاند. به نوشته این کتاب: “در آن صورت [در صورت پایان جنگ] ممکن بود، مانند سالهای جنگهای اول و دوم جهانی که به بهانه هجوم نیروهای انگلیسی از جنوب، روسها هم از شمال حمله میکردند، شورویها هم به بهانه حفظ امنیت مرزهای جنوبی خود، شمال ایران را تصرف کنند.”
جعفر شیرعلینیا محقق تاریخ جنگ، در ۳۱ مرداد ۱۳۹۶ به بخش های دیگری از همین کتاب -که همچنان در مدارس تدریس میشود- اشاره کرده که حاوی غلطهای تاریخی متعدد است. غلطهایی که بعضی از آنها ممکن است سهوی باشند اما برخی دیگر، به طور مشخص مرتبط با حیطه مسئولیت نویسنده اصلی کتاب تاریخ یعنی آقای ولایتی وزیر خارجه زمان جنگ است.
بیشتر بخوانید: اگر ایران قطعنامه ۵۹۸ را یک سال زودتر پذیرفته بود
مثلا در کتاب آمده است: “در عرصه سیاسی و بین المللی، وزارت خارجه نوپای جمهوری اسلامی با اقدام های روشنگرانه خود به تدریج متجاوز بودن دولت حاکم بر عراق را به دنیا قبولاند. در تیرماه ۶۷ در قطعنامه ی ۵۹۸ سازمان ملل متحد، برای نخستین بار پس از هفت سال از شروع جنگ، دو خواسته ایران مورد توجه قرار گرفت: عقب نشینی به مرزهای بین المللی پس از آتش بس و تعیین متجاوز. در نتیجه ایران قطعنامه را پذیرفت.”
گذشته از غیردقیق بودن ادعای تاکید قطعنامه بر تعیین “متجاوز” و نادرستی زمان ادعایی “صدور” قطعنامه ۵۹۸ که در تیر ۱۳۶۶ بوده – و نه چنانچه در کتاب تاریخ دبیرستان آمده تیرماه ۱۳۶۷ -آقای ولایتی از سرسختترین مخالفان قطعنامه ۵۹۸ بوده، آن را “قرارداد ترکمنچای” و “عنصر حرام زاده” میدانسته و میگفته تا وقتی وزیر خارجه است، اجازه نمی دهد ایران قطعنامه را قبول کند.
در کتاب تاریخ معاصر سوم دوره متوسطه (چاپ ۱۳۹۱)، نوشته علی اکبر ولایتی و دیگران، در توضیح علت ادامه جنگ با عراق، دلیل عجیبی ذکر شده که حتی سرسخت ترین فرماندهان مدافع ادامه جنگ هم نیز مدعی آن نبوده اند. به نوشته این کتاب: ‘در آن صورت [در صورت پایان جنگ] ممکن بود، مانند سالهای جنگهای اول و دوم جهانی که به بهانه هجوم نیروهای انگلیسی از جنوب، روسها هم از شمال حمله میکردند، شورویها هم به بهانه حفظ امنیت مرزهای جنوبی خود، شمال ایران را تصرف کنند’
آقای شیرعلی نیا یادآوری میکند: “در ادامه متن کتاب درسی به مذاکرات دوساله پس از پذیرش قطعنامه اشاره شده درحالی که این مذاکرات تا شکست کامل پیش رفته بود و حمله عراق به کویت (۱۱ مرداد ۶۹)، افزایش فشار جهانی بر صدام و نامهنگاریهای او با مقامات ایرانی به پذیرش قرارداد الجزایر از سوی صدام در ۲۳ مرداد ۶۹ منتهی شد. نویسندگان با حذف تمام این اتفاقات نامه نهایی صدام را حاصل دیپلماسی و مذاکره دوساله وزارت خارجه دانستهاند.”
محمدجواد لاریجانی، معاون علی اکبر ولایتی در وزارت امور خارجه و مسئول پیگیری قطعنامه ۵۹۸، در ۲۸ تیر ۱۳۸۶ در اشارهای به مذاکرات دیپلماتیک آن مقطع نوشته که آقای ولایتی پس از پذیرش قطعنامه نیز از متن آن بهدرستی مطلع نبوده، در مورد ملاقاتهای خود در ارتباط با آن اغراق میکرده و – به گفته آقای لاریجانی- “حتی مواردی وجود دارد که ملاقاتی انجام نشد، ولی خبر آن به تهران مخابره شد”.
در سال های گذشته، بسیاری از رسانهها و مسئولان حال و گذشته ایران، به بیان اظهارنظرهایی غیرمستند در مورد تحولات جنگ پرداختهاند که احتمالا، مخاطبان محدودی داشتهاند. ولی علاه بر آنها، برخی از موارد تحریف وقایع جنگ، در قالب پروژههای بسیار بزرگ نهادهای عمومی صورت گرفتهاند که در سرتاسر کشور مخاطب گسترده داشتهاند. پروژههایی که کتاب های درسی مدارس، تنها بخشی از آنها هستند و شامل نمونههایی دیگر از جمله فیلم ها، سریال های تلویزیونی و رمانهای مورد حمایت نهادهای حکومتی میشدهاند.
این نوع تولیدات، به خاطر دامنه تاثیرگذاریشان، بعضا با واکنش فرماندهان نظامی مواجه شدهاند که هر از گاه، در گوشه ای از فضای رسانهای ایران، امکان طرح روایت خود را پیدا کردهاند.
به عنوان نمونه، به دنبال پخش سریال ۱۱۰ قسمتی “کیمیا” از تلویزیون ایران در سال ۱۳۹۴، که به طور مفصل به ماجرای مقاومت خرمشهر در مقابل اشغال عراق پرداخته بود، برخی از فرماندهان نسبت به تحریف نقش ارتش در این سریال به شدت اعتراض کردند.
بیشتر بخوانید: بازخواني ادامه جنگ بعد از آزادی خرمشهر
در یکی از واکنشها، سرهنگ علی قمری فرمانده “گردان دژ خرمشهر”- فرمانده نظامی وقت منطقه – در یادداشتی گلایه کرد که مطابق سریال انگار تنها ۱۰ نفر سرباز ارتش در میان مدافعان خرمشهر حضور دارند در حالی که فقط گردان دژ، ۷۳۲ نفر در دفاع از خرمشهر کشته داده و در مجموع، تعداد کل کشته شدگان ارتش در این شهر حدود ۹۰۰ نفر بوده است.
او در نوشته ۱۹ دی ۱۳۹۴ خود افزود: “تا ۸ مهر [در خرمشهر] فقط گردان دژ و تکاوران دریایى و ۳۰ نفر سپاه و بسیج و ۱۸۵ نفر از ژاندارمرى و شهربانى بودند. هشتم به بعد ۲۶۰ دانشجوی دانشکده افسری ارتش ۱۷۵ هوانیروز ۳۳ نفر افسر و درجه دار از دیگر یگانهاى ارتش ۲۵ نفر بسیج از تهران آمدند و ۳۰۰ نفر هم از مردم خرمشهر.”
سرهنگ علی قمری فرمانده “گردان دژ خرمشهر”- فرمانده نظامی وقت منطقه – گلایه کرد که مطابق سریال ‘کیمیا’ انگار تنها ۱۰ نفر سرباز ارتش در میان مدافعان خرمشهر حضور دارند در حالی که فقط گردان دژ، ۷۳۲ نفر در دفاع از خرمشهر کشته داده و در مجموع، تعداد کل کشته شدگان ارتش در این شهر حدود ۹۰۰ نفر بوده است. وی افزود: ‘تا ۸ مهر [در خرمشهر] فقط گردان دژ و تکاوران دریایى و ۳۰ نفر سپاه و بسیج و ۱۸۵ نفر از ژاندارمرى و شهربانى بودند. هشتم به بعد ۲۶۰ دانشجوی دانشکده افسری ارتش ۱۷۵ هوانیروز ۳۳ نفر افسر و درجه دار از دیگر یگانهاى ارتش ۲۵ نفر بسیج از تهران آمدند و ۳۰۰ نفر هم از مردم خرمشهر’
در واکنشی دیگر به سریال کیمیا، هوشنگ صمدی فرمانده تکاوران دریایی مدافع خرمشهر، که از بوشهر اعزام شده بودند، در ۱۹ دی گفت: “تکاوران نیروی دریایی در خرمشهر ۱۰۳ نفر شهید و ۲۹۰ نفر جانباز دادند… کدام یک از آنها را در این سریال کیمیا میبینید؟ آیا خرمشهر را فقط همین ۴-۵ نفر [نیروی غیرارتشی] نگه داشتند؟ کلاه سبزها و کماندوها در سریال کیمیا کجا هستند؟” او در مصاحبه با روزنامه بامداد گفت که تلاشهایش برای گفتگو با نویسنده سریال و مدیر تولید آن و تذکر نکات نادرست آن بینتیجه مانده است.
ناخدا صمدی، در مصاحبه جداگانهای با حسین دهباشی در سایت تاریخ آنلاین در ۸ مرداد ۱۳۹۶، به انتقاد از کتاب “دا” -روایت زهرا حسینی از مقاومت خرمشهر- پرداخت که یک موسسه انتشاراتی وابسته به حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی منتشر کرده بود. این کتاب، که در کتابخانههای سرتاسر ایران توزیع و به زبانهای مختلف ترجمه شد، با بیش از ۱۰۰ بار چاپ پرفروش ترین کتاب سال ۱۳۸۸ لقب گرفت. رهبر جمهوری اسلامی نیز، در ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ آن را “حقا و انصافا کتاب بسیار خوب و قابل طرح در سطح جهانی” دانست.
هوشنگ صمدی در مصاحبه خود، به عنوان نمونهای از میزان اعتبار روایتهای کتاب دا، به بخشی از آن اشاره کرد که حکایت داشت تکاوران ارتش، دو تفنگ ۱۰۶ را به چند دختر ۱۵-۱۶ واگذار کرده و رفتهاند (“تفنگ ۱۰۶” نوعی توپ است که افراد ناآشنا، آن را به اشتباه تفنگ تصور میکنند). ناخدا صمدی سپس، بخشی از گفتگوی خود با نویسنده کتاب را چنین نقل کرد: “از ایشان پرسیدم … دو تا تفنگ ۱۰۶ ما را کی تحویل گرفت؟ گفت هرکدامشان را یکی از این دخترها گرفتند…. به او میگویم خوب این دخترها که اینها را گرفتند چه جوری حمل کردند؟ میگوید نمیدانم هر کدام یکی را گرفتهاند دیگر.”
فرمانده تکاوران خرمشهر افزود: “می گویم خانم، تفنگ ۱۰۶ ، ۲۴۰ کیلو وزنش است. روی جیپ سوار میشود. لوله توپش ۳ متر و ۴۰ سانتیمتر است… این دختر چطور این تفنگ را تحویل گرفته؟ … میگوید من، برادرم و پدرم توانستیم جلوی لشکر زرهی… را بگیریم. اصلا تو تفنگ دستت گرفتهای خانم حسینی؟”
خود نویسنده کتاب دا، پیشتر در اظهارنظرهایی جداگانه، برخی از نویسندگان داستان های جنگی را دروغگو دانسته بود. به عنوان نمونه در ۲۳ دی ۱۳۹۲، با اشاره به یک داستان معروف جنگی دیگر به نام “هوبره” تاکید کرده بود: “همه آنچه در این کتاب آمده، کذب و دروغ است”. خانم حسینی با گلایه از برخی نهادها که از “هوبره” و نویسنده آن علی فاطمی (عچرش) حمایت کردهاند گفته بود: “چه میشود که همه دنبال این آقا راه میافتند؟ مگر این آقا کی هست؟… چرا باید از آثاری که تاریخ جنگ را تحریف میکنند حمایت شود؟”
نویسنده هوبره، در ۲۵ بهمن ۹۲ به نویسنده دا پاسخ داد: “این کتاب از همان جاهایی مجوز گرفته که شماها گرفتهاید.”
هوشنگ صمدی فرمانده تکاورهای مدافع خرمشهر به عنوان نمونه ای از میزان اعتبار روایتهای کتاب ‘دا’، به بخشی از آن اشاره کرد که حکایت داشت تکاوران ارتش، دو تفنگ ۱۰۶ را به چند دختر ۱۵-۱۶ واگذار کرده و رفته اند. ناخدا صمدی سپس، بخشی از گفتگوی خود با نویسنده کتاب را چنین نقل کرد: ‘از ایشان پرسیدم … دو تا تفنگ ۱۰۶ ما را کی تحویل گرفت؟ گفت هرکدامشان را یکی از این دخترها گرفتند…. به او می گویم خوب این دخترها که اینها را گرفتند چه جوری حمل کردند؟ می گوید نمی دانم هر کدام یکی را گرفته اند دیگر. می گویم خانم، تفنگ ۱۰۶، ۲۴۰ کیلو وزنش است. روی جیپ سوار می شود. لوله توپش ۳ متر و ۴۰ سانتیمتر است… این دختر چطور این تفنگ را تحویل گرفته؟’
بخش مهمی از روایتهای جنجالی در مورد جنگ ایران و عراق، در قالب “پروژه های مستند” صدا و سیما ارائه شده که به دلایل گوناگون مورد انتقاد قرار گرفتهاند. به ویژه از این جهت که اگرچه در تاریخ جنگ، در کارنامه هم سپاه و هم ارتش مجموعهای از شکستها و پیروزیها وجود داشته، در این روایت ها معمولا گزارش دقیقی از اقدامات این دو نیرو ارائه نشده است.
یکی از خبرسازترین پروژه های تلویزیون از این حیث، مستندی ۱۹ قسمتی تحت عنوان “دفاع مقدس” بود که واحد مرکزی صدا و سیما، در سال ۱۳۸۷ و با همکاری ستاد کل نیروهای مسلح تولید کرد. این مستند، مهرماه همان سال از شبکه های مختلف تلویزیون ایران پخش شد و مورد تمجید فرماندهان سپاه قرار گرفت اما به لحاظ شدت واکنشهایی که در میان ارتشیان برانگیخت، منحصر به فرد بود.
با خاتمه پخش ۱۹ قسمت این سریال، ۳۲ نفر از فرماندهان ارشد ارتش در اقدامی بیسابقه به بررسی تخصصی آن پرداخته و در مهرماه ۱۳۸۷، نتیجه را در سایت ارتش جمهوری اسلامی ایران منتشر کردند، که در فضای رسانهای ایران بازتاب بسیار مختصری یافت.
نوشته فرماندهان ارتش، از جمله از اینکه در روایت تلویزیون “اسمهای متعدد شهدای سپاه وجود دارد ولی از نام بردن شهدای ارتش خبری نیست”، از “نمایش حضور گسترده همه اقشار در جبهه به جز ارتش” و حتی از برجسته شدن مشارکت “لات های جنوب تهران به زیبا ترین شکل” در کنار چشم پوشی از فعالیتهای ارتشیان انتقاد میکرد. بخش های دیگری از متن، به مواردی چون “عبور از عملکرد ارتش در عملیات ثامن الائمه با زیرکی خاص”، اینکه “پخش رمز عملیات فقط توسط فرماندهان تیپ و لشکر سپاه در عملیات طریق القدس نشان داده میشود، در حالی که فرماندهی عملیات با ارتش بوده”، و اینکه “در عملیات بیت المقدس گزارشات، تصاویر و کلام همه سپاهی و بسیجی است” اشاره داشت.

نامه ۳۲ نفر از فرماندهان ارتش در انتقاد از روایت تلویزیون از جنگ
‘هرکجا پیروزی وجود دارد به نوعی به سپاه و هرکجا شکست وجود دارد با مصاحبه با ارتشی ها، به ارتش منسوب می شود’متن، همچنین با یادآوری اظهارات تلویزیونی برخی از فرماندهان سپاه پاسداران در مورد تاریخ جنگ، گلایه میکرد که رویکرد “کلاسیک” ارتش، “به تکرار در زبان و قلم همه کارشناسان سپاه مورد نقد، استهزاء و به عنوان داشتن بار منفی و حتی زشت به کار رفته است”. به نوشته فرماندهان ارتش: “هرکجا پیروزی وجود دارد به نوعی به سپاه و هرکجا شکست وجود دارد با مصاحبه با ارتشیها، به ارتش منسوب میشود.”
۳۲ فرمانده منتقد در جای دیگر، تاکیدات برجسته تلویزیون بر شکست چهار عملیات محدود ارتش در ابتدای جنگ (از مهر تا دی ۱۳۵۹) را یادآوری کرده و افزودند: “[تلویزیون] از شکست کربلای ۴ ساده رد میشود… هیچ شخصی مورد اتهام قرار نمیگیرد و هیچ سازمانی ضعیف معرفی نمیشود و هیچ تاکتیکی هم زیر سوال نمیرود. در حالی که شکستهای چهار عملیات سال اول جنگ تمام کیان و هستی ارتش را زیر سوال برده است.” سپاه پاسداران، عملیات کربلای ۴ را در دی ماه ۱۳۶۵ برای تصرف بصره و یکسره کردن تکلیف جنگ انجام داد بود که در همان روز اول به یکی از بزرگترین شکستهای تاریخ جنگ تبدیل شد.
بیشتر بخوانید: رمزگشایی از ‘ناگفته های’ کربلای ۴
فرماندهان ارتش، به ویژه عبور صدا و سیما از شکستهای سپاه در سال آخر جنگ را، که منجر به تصمیم آیت الله خمینی به قبول قطعنامه ۵۹۸ شد، مورد انتقاد قرار داده و پرسیدند: “[تلویزیون] از باز پس گیری فاو [از سوی عراق] بسیار ساده رد میشود. کدام تصمیم اشتباه، کدام ضعف یک سازمان و کدام استراتژی و تاکتیک غلط باعث به دست آوردن موفقیت توسط عراق شد؟” آنها با طرح این سوال که “تحلیل گران سال اول جنگ چرا سال آخر جنگ را با سکوت سپری میکنند؟” یادآوری کردند که در روایتهای تلویزیون از جنگ، برخلاف نکته سنجی در مورد عملیات ارتش، “هیچ تحلیلی از حملات عراق در آخر جنگ ارائه نمیشود، هیچ سازمانی مورد مواخذه قرار نمیگیرد و هیچ تاکتیکی مورد استهزاء واقع نمیشود.”
این فرماندهان، نهایتا در انتقاد از مقایسه های صورت گرفته میان سپاه و ارتش، نوشتند عملکرد ارتش در حالی مورد انتقاد مکرر قرار گرفته که “دیگران، استفاده بدون آموزش و آمادگی دفاعی از جوانهای مؤمن و معصوم و انقلابی این کشور و پذیرش تلفات انسانی بالا را، شجاعت و نبوغ خود دانستهاند.”
هرچند مشخص است که بخش مهمی از تحریفهای صورت گرفته در روایتهای جنگی، بر مبنای اولویت های سیاسی روایت کنندگان در سالهای گذشته صورت گرفتهاند، اما ظاهرا بخشی دیگر از این فرایند، نتیجه استناد به گزارشهای اغراق آمیز رسانهها و مسئولان در دوران جنگ بوده است. گزارش هایی که درآن زمان، با اهداف تبلیغاتی بیان میشدند اما بعید است که راویانشان، اکنون نیز حاضر به دفاع از آنها باشند.
جعفر شیرعلی نیا، در متنی که ۲۷ شهریور منتشر کرده، مثلا نمونههایی از تیترهای برجسته روزنامههای ایران را در فضای بعد از شکست کربلای ۴ یادآوری کرده است. از جمله تیتر یک روزنامه جمهوری اسلامی ۱۲ دی در تشریح “جزئیات عملیات پیروزمند کربلای ۴”، و دومین تیتر همان روزنامه که جملهای از خطبه های نماز جمعه رئیس جمهور وقت بوده: “رزمندگان اسلام در عملیات کربلای ۴ چنان پاسخی به شرارتهای دشمن دادند که تا مدت ها قادر به جبران آن نخواهد بود”.
آقای شیرعلی نیا می افزاید: “سالهای ۶۱ و ۶۲ نیز عملیاتهای رمضان، والفجر مقدماتی و خیبر، ناکام و پرتلفات بودند که در مطبوعات همچنان پیروز جلوه داده میشدند؛ با تیترهایی حماسی. درحالیکه در عملیات والفجر مقدماتی(بهمن۶۱) رزمندههای ایرانی در محاصره وحشتناک ارتش دشمن به تلخی شکست خورده بودند، از سخنان امام تیتر زدند: ‘پیروزیهای اسلام را به تمام نیروهای مسلح تبریک میگویم.’ و از قول رییس مجلس تیتر زدند: ‘امروز رزمندگان ما عید دهه فجر را مضاعف کردهاند’. درحالیکه عملیات بدر(اسفند۶۳) یکی از تلخترین صحنههای عقبنشینی سالهای جنگ را رقم زده بود روزنامه تیتر میزد: ‘نیروهای اسلام دژهای مستحکم قوای کفر بعثی در خاک عراق را یکی پس از دیگری فتح میکنند’ و ‘نتایج عملیات پیروزمندانه بدر اعلام شد’…”
بیشتر بخوانید: والفجر ۸: آخرین فرصت ایران برای پایان پیروزمندانه جنگ
این محقق جنگ، همچنین به نقل از گفتگویی که برای تالیف کتاب زندگی و زمانه اکبر هاشمی رفسنجانی با او انجام داده، از قول آقای رفسنجانی روایت میکند که فرماندهان وقت در مواردی، حتی واقعیتهای جنگ را به آیت الله خمینی هم نمی گفتهاند. در این گفتگو، اکبر هاشمی رفسنجانی با اشاره به عملیات والفجر (که تبلیغ شده بود قرار است آخرین عملیات ایران باشد) میگفت: “یکی از مواردی که از امام مخفی کرده بودند، گزارش از تلفات عملیات والفجر مقدماتی بود. با نام والفجر طراحی و شروع شده بود، اما وقتی شکست خورد، اسم آن را والفجر مقدماتی گذاشتند.”
قابل توجه است که تمام این اقدامات در زمنان جنگ، در شرایطی صورت میگرفته که حتی طیفی از فرماندهان وقت سپاه پاسداران نیز، به تدریج منتقد شیوه اطلاع رسانی در مورد از واقعیت های جنگ شده بودند.
به عنوان نمونه در سال ۱۳۶۳، برخی فرماندهان لشکر ١٠ سیدالشهدا، نامه معروفی را در انتقاد از نحوه اداره جنگ تنظیم کردند که در بخشی از آن آمده بود: “به دلیل اینکه جواب تبلیغات خارجیان را میدهیم و برای حفظ روحیه مردم، دروغهای بزرگی را در ردههای مختلف اجرایی میگویند که نه تنها نتیجه عکس میدهد بلکه مردم را گیج کرده و در ذهن آنها سوال ایجاد میکند.”
جعفر شیرعلی نیا یادآوری میکند: “جالب اینجاست که این نامه به امضای فرماندهانی از سپاه تهیه شده بود که برخی از آنها چندی بعد در جنگ شهید شدند و از نیروهای باسابقه سپاه بودند.”
به نظر میرسد استفاده از “دروغ های بزرگ” برای اهداف تبلیغاتی، رویهای است که هنوز نیز، رد پای آن در برخی روایتهای رسمی مرتبط با جنگ دیده میشود.
جنگی که مانند اغلب نبردهای دیگر دنیا دارای مقاطع شکست و پیروزی بود، اما در اغلب روایتهای رسمی، تصویری واقعی از هر کدام از این مقاطع و مسئولان آنها دیده نمیشود.
Sep 12 2017

رادیوفردا: عباس جوادی
پیشگفتار
در سلسله گفتار پیشرو میخواهیم کتابی را به شما معرفی میکنیم بهنام «زندگی در شرق مسلمان»؛ نویسنده این کتاب «پیر پونافیدن» است که آن را به روسی نوشته و همسرش «اما کوشران پونافیدن» نیز آن را به انگلیسی برگردانده است. ترجمه انگلیسی کتاب در سال ۱۹۱۱ یعنی کمی بیش از ۱۰۰ سال پیش چاپ شده و حاوی خاطرات نویسنده از ۳۶ سال کار و زندگی بهعنوان کنسول پادشاهی روسیه در ایران و عثمانی، و سفرهای او به مناطق مختلف ایران، «عربستان ترکی» (حجاز، بغداد و بصره و بخشی از مناطق کردی عراق عرب) و «هندوستان» میشود.
کتاب پونافیدن اوضاع و احوال اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم را شرح میدهد که این در ایران با اواخر قاجار و کمی قبل از انقلاب مشروطه همزمان است.
کتاب بیشتر مربوط به زندگی، آداب و رسوم، فرهنگ و جوانب مختلف زندگی مانند رسوم و باورهای دینی، غذا و پخت و پز، بهداشت، وضع زنان، نظام عدلیه و طرز کار قوه قضائیه، مجازات و خونبها، شیعه و سنی و وهابیها، سیاحتنامه مکه و مدینه، زیارت عتبات شیعه در عراق، عزاداری در ایران، عیدهای ملی و دینی، رشوه و فساد، مهماننوازی، ورزش، تفریحات و یا استعمال فراگیر حشیش و تریاک میشود که خواندن هر کدام فوقالعاده جالب است.
بخش ایران عنوان «در سرزمین شیر و خورشید» را دارد. اما در بخشهای دیگر نیز اشارههایی به موضوعهای مرتبط با ایران وجود دارد، از جمله وضع زنان ایران در چهارچوب شریعت و عُرف و همچنین وضع کلی کُردها که در آن دوره از نظر تابعیت دولتی در دو کشور ترکیه عثمانی و ایران زندگی میکردند. این اثر در ضمن حاوی عکسهای بسیار جالبی است که نویسنده خود و همسرش از ایران، عثمانی و هندوستان گرفته اند.
تا جایی که اطلاع دارم، این کتاب به فارسی ترجمه نشده است که در آن صورت واقعا مایه تاسف است.
شاید هم جای توضیح نیست که وقتی فردی، چه ایرانی و چه خارجی، مثلا از مشاهداتش در مشهد سخن میگوید اولا این، مشاهدات مشخص آن فرد معین است که بسته به شخصیت و دانش و هویت و احساسات و تجربیات و یادماندههای اوست. این هم احتمالا در مورد هر شخص فرق میکند. ثانیا آنچه که شخصی در مشهد و یا فلان نقطه دیگر ایران مشاهده کرده، لازم نیست در باره سرتاسر ایران و ایرانیان معتبر باشد. نکته سوم اینکه باید دانست لازم نیست هرکس با این خاطرهها و گفتهها موافق باشد. لازم هم نیست شخص نویسنده را بپسندد. با اینهمه، بنظر من پونافیدن با وجود نگاههایی گاه انتقادی که مبتنی بر مقایسه ایران با جوامع غربی و مسیحی است، در مجموع از زاویه ای هم منصفانه ودانشمندانه و هم با پس زمینه ای همراه با تفاهم (اگرچه نه همیشه توافق) از جامعۀ مسلمان و ایرانی صد سال پیش سخن میگوید و در این رهگذر اطلاعاتی فوق العاده جالب به خواننده ایرانی امروز میدهد که جای دیگری به این صورت یافت نمیشود.

کتاب:
زندگی در شرق مسلمان (۱۹۱۱)
نوشته:
پیر پونافیدن
ترجمۀ انتخابی و آزاد:
عباس جوادی
مطالعۀ تمام کتاب یعنی از جمله بخشهای مربوط به عثمانی (شامل ترکیه، عراق و عربستان کنونی) و هندوستان نیز بسیار جالب هستند. شاید حتی بدون دانستن آن محیط اجتماعی و جغرافیایی، درک وضع بخصوص جامعۀ ایرانی در آن دوره ممکن هم نیست. اما شامل کردن آن بخش بزرگ کتاب به این ترجمه، کار را مشکل تر و شاید هم غیر ممکن می نمود. بنا بر این شما در شش گفتار با خلاصه ای بسیار فشرده از فصلها و بخشهای مربوط به ایران این کتاب آشنا خواهید شد. اگر مایل به مطالعه کامل این اثر به زبان انگلیسی بودید، میتوانید آن را از طریق اینترنت زیر این عنوان و بصورت پیدیاف و یا چاپ شده بیابید:
Pierre Ponafidine: Life in the Muslim East, New York 1911
عکسهایی که در متن این نوشتار میبینید از خود کتاب برداشته شده و کار خود مولف و همسرش هستند.
در نهایت لازم به توضیح میدانم که منظور من از این تعبیر «ترجمۀ انتخابی و آزاد» چیست. آنچه خواهید خواند ترجمۀ کلمه به کلمۀ «زندگی در سرزمین شیر و خورشید» و یا بخشهای دیگر مربوط به ایران این کتاب نخواهد بود. من از آن میان هرآنچه را که بنظرم برای خوانندۀ ایرانی جالب تر است، با سلیقۀ شخصی خود انتخاب کرده، خلاصه و ترجمه خواهم نمود. در ترجمۀ متن نیز خود را آزادتر حس خواهم نمود تا کارم آسانتر و زبانم روان تر باشد. اما به هر حال از آنچه که نویسنده گفته و نوشته عدول نخواهم کرد. با این ترتیب هرچه خواهید خواند، همان است که پیر پونافیدن صد و چند سال پیش در ایران ومنطقه دیده و تجربه کرده است. من از خودم چیزی اضافه نکرده ام، اگرچه آنچه که از متن کامل کتاب انتخاب شده و طوری که بیان شده، کار و مسئولیت من خواهد بود.
⇠—⇢
بخش یکم: روستا و شهر
روستاها، نقطههای سبز
از دور که نگاه کنید، روستاهای ایران مانند نقطههای سبز در یک متن زردرنگ و خشک جلوه میکنند. وقتی نزدیک شوید، میبینید که این رنگ سبز محدود به کنار رودخانه و یا جویباری است که معمولا از وسط ده میگذرد. خانههای اکثر روستاها همانند شهرها در پشت دیوارهای بلند گِلی پنهان هستند و این هم به روستاها منظره ای خستهکننده میبخشد. بارزترین مشخصۀ روستا رودخانه است، البته اگر آن روستا اصولا دارای رودخانه ای باشد. در دوطرف رودخانه درختهای بید و یا تبریزی را میبینید که شاخههایشان در زمستانها برای گرم کردن خانهها بریده میشود. اما منبع اصلی گرمای خانهها در زمستان پهِن یعنی سرگین گاوهاست که جمعآوری میشوند، با آب و کمی کاه مخلوط شده بصورت تکههایی پَـهن درآورده شده در زیر آفتاب خشکانده میشوند. بعد اینها را روی هم انبار کرده برای سوزاندن در زمستان نگهداری میکنند.
خانههای روستایی معمولا تنها یک اتاق دارند که برای زن و شوهر و فرزندانشان هم نشیمن و هم اتاق خواب است. اما گاه این خانهها دارای دو اتاق و یا دو بخش جداگانه در داخل خانه است: یکی برای مردان و دیگری برای زنان. طویلهها معمولا در مرکز روستا قراردارند. این هم باعث میشود که وقتی عصر گلّه از صحرا برمیگردد، با همۀ سروصدا و گرد و خاکش از جلوی خانهها و اتاق خواب روستاییان بگذرد. بامها صاف و مسطح هستند و در وسطشان سوراخی تعبیه شده تا دود اتاقها از آنجا به بیرون برود.
روستاهایی که در سینه و یا دامنۀ کوهها ساخته شدهاند، جالبتر و رنگینتر هستند. روستاهای بزرگ دارای دکان، مسجد و حتی حمام عمومی خود هم هستند. مزرعهها بلافاصله در دور و بر روستاها قرار دارند.
باید بهطور خلاصه بگویم که کشاورزی ایران در وضعی بسیار ابتدایی قرار دارد. اکثرا آنچه که انجام میشود عبارت از شخم زمین با یک خیش چوبی و سپس آبیاری زمین است. در بعضی جاها کود طبیعی و یا حتی کود خاکستر به خاک داده میشود. مثلا در دشتهای ارومیه از تلهای خاکستر که از آتشکدههای قدیمی زرتشتیان باقی مانده است، برای بارور کردن خاک استفاده میشود. در مناطق دیگر مانند تبریز، اصفهان و خراسان روستاییان برای تامین کود طبیعی به پرورش کبوتر میپردازند.
غله معمولاً در ماه مه و ژوئن میرسد. غله را که بیشتر عبارت از گندم و یا جو است با دست درو کرده به کمک ارّابههای دوچرخه و یا گاو و خر به مرکز ده میآورند. هر روستایی غلۀ خود را در جای مستقل خود باز به کمک گاو و خر و با دستگاهی ابتدایی و چوبی که «چرخ» نامیده میشود میکوبد تا دانه از کاه جدا شود. چرخ که از سوی یک یا دو گاو کشیده میشود، چند چرخ با چاقوهای تیز دارد که غله را خرد میکند. روستایی روی نیمکتی که بالای چرخهاست مینشیند و گاو را هدایت میکند. چرخ مرتبا در دایرهای میچرخد تا گندم کوبیده شود. کاه را به کمک شنه از دانه جدا میکنند و دانهها را بصورت توده و یا قبّه که «خرمن» نامیده میشود در «خرمنگاه» یعنی همان مرکز ده که همه محصولشان را میاورند، جمع میکنند. کاه را در طول سال به گاو و گوسفند میدهند. در همان خرمنگاه است که محصول بین روستایی و مالک و یا «خردهمالک» آن روستا تقسیم میشود. «خردهمالک» به کسانی میگویند که مشترکاً همراه با دیگران مالکیت زمین و یا ده را داشته باشد. بعضی روستاییان صاحب بخشی از زمین زراعی خود هستند، اما اکثرا چنین نیست، یعنی زمین زراعی در مالکیت شخصی است که اکثرا نه در آن روستا بلکه در شهر زندگی میکند. سهم زارع از آن محصول، وابسته به آن محل و سنتی است که در گذشته رایج بوده و میتواند یک سوم یا کمیبیشتر و یا کمتر از مقدار محصول باشد.
در مشهد مرد فقیری را میشناختم که تنها سرمایهاش (به ترتیب اهمیتشان برای او) یک زن، یک خر و یک فرزند نوزاد بود. بعضا ما از کنار مزرعۀ کوچک او میگذشتیم. در بهار میدیدیم که خر، خیش را میکشید، زن آن را هُل میداد و مرد هم کلاّ خیش و خر را هدایت میکرد.
از متن کتاب
گوسفند در کنار گاو از مهم ترین حیوانات خانگی در روستاهای ایران به شمار میرود. گوسفندهای ایران از جنس «دُنبه دار» هستند. دُم این گوسفندان بزرگ و چربی است. این ذخیرۀ چربی باعث میشود که گوسفندان ایرانی بتوانند هفت-هشت روز را بدون چریدن سپری کنند. از این جهت گوسفندان ایرانی حیواناتی قانع هستند و نگهداری آنان آسان تر از برخی حیوانات دیگر است. در اینجا نمیتوان از خر بهعنوان یکی از حیوانات اصلی خانگی در ایران یاد نکرد. آنها از گوسفندان هم قانعتر و پرکارتر هستند. کار اصلی بارکشی در ایران به گردن خر و تاحدی هم قاطر است.
من خودم در مشهد مرد فقیری را میشناختم که تنها سرمایهاش (به ترتیب اهمیتشان برای او) یک زن، یک خر و یک فرزند نوزاد بود. بعضاً ما از کنار مزرعۀ کوچک او میگذشتیم. در بهار میدیدیم که خر، خیش را میکشید، زن آن را هُل میداد و مرد هم کلاّ خیش و خر را هدایت میکرد. وقتی محصول میرسید، خر استراحت میکرد، اما زن و مرد عرقریزان محصول را درو میکردند. وقتی هم کار مزرعه تمام شد، خر ابتدا محصول، سپس وسایل کشت و شخم، و بالاخره نوزاد آن خانواده را پشت خود حمل کرده به ده میبرد و طبیعتا در آنجا کار در خرمنگاه آغاز میشد.
آبیاری مصنوعی بهخصوص در مناطق خشک و کم باران برای کشت غله مهم است. اما در برخی مناطق کوهستانی ایران که آب و بارانش کافی است، غله بدون آبیاری و یا کوددهی هم به بار میآید و در سال چندین بار محصول چیده میشود. در این قبیل مناطق اگر سالانه فقط چهار-پنج بار محصول جمع شود، ایرانیان با شکسته نفسی میگویند «محصول بد نیست.» در مناطق حاصلخیزی مانند برامین (ورامین، -م.) در نزدیکی تهران سالانه حتی ده-بیست بار محصول بهدست میاید.
اکثر روستاها یک «میراب» هم دارند که مسئول توزیع عادلانۀ آب است. این کار هیچ هم آسان نیست، چرا که اختلاف بر سر تقسیم آب میتواند به زد و خوردهای خونین بیانجامد. اگر کمبود آب و نرخ ساعتی آبیاری را درنظر بگیریم، چنین اتفاقاتی نمیتوان زیاد شگفتزده شد.
از متن کتاب
باغهای میوه و سبزی با دقت آبیاری و نگهداری میشوند. این باغها با یک کلبۀ نگهبانی، یکی دو مترسک و حتی نوشتههایی مجهز هستند که با اشاره به آیات قرآن، دزدان احتمالی سبزی و میوه را از این کار برحذر میدارند.
هر روستا کدخدای خود را دارد که مسئول جمعآوری مالیات و حفظ آسایش مردم است. اکثر روستاها یک «میراب» هم دارند که مسئول توزیع عادلانۀ آب است. این کار هیچ هم آسان نیست، چرا که اختلاف بر سر تقسیم آب میتواند به زد و خوردهای خونین بیانجامد. اگر کمبود آب و نرخ ساعتی آبیاری را درنظر بگیریم، از چنین اتفاقاتی نمیتوان زیاد شگفتزده شد. کافی است که با یک حرکت کوچک بیل، کمی پیش از سررسیدن ساعت آبیاری مزرعهتان، آب را از مزرعۀ همسایه به باغ و یا مزرعۀ خودتان هدایت کنید.
وقتی در مشهد زندگی میکردیم یک باغ بزرگ داشتیم. طبق قرارداد، میبایست تمام ساعات دوشنبهها آب دریافت میکردیم، اما آب جویبار قبل از آنکه به باغ ما برسد از مزرعههای همسایههای ما میگذشت و باغبان ما هر ساعت شاهد قطع آب میشد. همسایهها کوشش میکردند کمی هم که شده از حق آب ما استفاده کرده، آن را بهطرف باغ و مزرعۀ خویش هدایت کنند. این هم باعث بگومگوهای جدی همراه با داد و فریاد بین باغبان ما و همسایهها میشد که بالاخره راضی میشدند که مانع آب ما نشوند.

شهرها و حمامها
بگذارید از توصیف بازارها و دیگر موضوعهای آشنا برای اکثریت صرفنظر کرده به موضوع حمامهای عمومی بپردازم که چیزی بسیار مهم در زندگی ایرانیان است. این حمامها مکانهای بزرگی هستند که زیر سطح زمین ساخته میشوند. سقف آنها گنبد مانند است و شیشه دارد تا نور خارج به داخل حمام نفوذ کند. از بیرون، در ورودی حمام را میتوان با دیدن لُنگهای رنگارنگی شناخت که آویخته شدهاند تا خشک شوند. جالب است که سقفهای گنبدی از داخل دارای نقشهای رنگارنگ رستم و یا پادشاهانی هستند که سبیلی پرپشت و دراز دارند و ابروانشان به همدیگر چسبیده است.
هر حمام دارای چندین اتاق است که برای شستوشو در نظر گرفته شده است. اما یکی از این اتاقها هم مخصوص رنگ کردن پوست و مو با حناست، که گرد گیاهی سبز رنگ است، اما رنگ گرد آن در بدن و موی سر انسان تبدیل به سرخ خرمایی میشود. تصور عمومی آن است که حنا به مو قوت میبخشد، از مسکن نمودن شپش و دیگر حشرات در سر آدمی جلوگیری میکند و بهعلاوه رنگش هم زیباست. هر پنج، شش هفته، یک بار موی سر، انگشتان دست و گاه پا را با حنا رنگ میکنند و حتی بعضیها اگر این مدت سپری شود و موی سرشان را رنگ نکنند، میگویند که به همین جهت سر و یا چشمانشان درد میکند، چرا که به حنا عادت کردهاند.
از آنجا که تمام کار رنگ کردن پوست و مو در حمام چندین ساعت طول میکشد، اتاقهای حمام که مخصوص این کار هستند به نوعی «کلوب» مشتریان تبدیل شده است. مشتریها در آنجا نهار میخورند، چای مینوشند و قلیان میکشند و از همه مهمتر صحبت میکنند و اخبار روز را بین همدیگر مبادله میکنند.
از متن کتاب
گیاه حنا در جنوب ایران میروید. برگهای گیاه خشکانده میشوند. با کوبیدن برگهای خشک درهاون، گرد حنا بهدست میآید. بعد آن را در حمام با آب گرم مخلوط کرده بصورت خمیر در میآورند و به موی سر و انگشتان دست و پا میمالند. پس از چند ساعت آن را میشویند. رنگ حنا تا چند هفته باقی میماند. پس از رنگرزی با حنا، بسیاری مردان و زنان که میخواهند موی سرشان به رنگ سیاه و براق در آید، خمیر دومیهم به سرشان میمالند که از گیاهی بنام «نیل» و به همان طریق خشک کردن و کوبیدن حاصل میشود. نیل در ولایت کرمان به عمل میآید. این خمیر بعد از دو ساعت با آب شستوشو میشود، اما رنگ تیره و خوشآیندش برای چند ماه باقی میماند. همین رنگ کردن دوگانۀ مو باعث شده که برخی سیاحان غربی در خاطراتشان نوشتهاند که در ایران کسی موی سفید ندارد. بعضی مردان ریششان را فقط با حنا رنگ میکند. به همین جهت شما مردان بسیاری میبینید که ریششان سرخ حنایی است. بعضا سر و گردن گوسفندهای سفید رنگ و دُم اسبان شاه را نیز با حنا سرخ میکنند. این مزیت تنها مخصوص اسبهای دربار است.
از آنجا که تمام کار رنگ کردن پوست و مو در حمام چندین ساعت طول میکشد، اتاقهای حمام که مخصوص این کار هستند به نوعی «کلوب» مشتریان تبدیل شده است. مشتریها در آنجا نهار میخورند، چای مینوشند و قلیان میکشند و از همه مهمتر صحبت میکنند و اخبار روز را بین همدیگر مبادله میکنند.
این اتاق در ضمن محل اصلاح موی سر هم هست. پیش از رنگ کردن موی سر و ریش، کارگرانی به نام «دلّاک» که ضمنا بدن شما را شستشو میکنند، موی سر شما را کوتاه هم میکنند و بعد به کار رنگ کردن شروع میکنند. مردم معمولی موی سرشان را تا پهنای سه-چهار انگشت نگه میدارند، اما ملاها و سیدها معمولا سرشان را ازته میتراشند. رقاصها و درویشها سرشان را هیچ نمیتراشند. ایرانیانی که به سبک اروپایی ها فکر و زندگی میکنند نیز هرگزسرشان را ازته نمیتراشند.
هر روز وقت معینی از حمام برای بانوان جدا میشود. صاحب حمام پشت بام حمام رفته با نوازش یک شیپور و یا بوق مخصوص آغاز وقت حمام زنانه را با صدای بلند اعلام میکند.
در ایران غیر مسلمان را به حمام راه نمیدهند چرا که فکر میکنند بدن غیر مسلمان نجس و بدن مسلمانان پاک است. من در یک شهر کوچک بعد از جر و بحث زیادی با صاحب حمام توانستم به یک حمام بروم. این هم پس از مبادلۀ چندین سکه بین من و او آن هم تنها به یک شرط ممکن شد و آن اینکه یکی از دلاکان حمام مرا کول کند و تا داخل حمام ببرد تا اینکه من با گذاشتن پای خیس خود در حمام، آن را نجس نکنم.
در اردبیل هم من تجربۀ دیگری داشتم که به همان درجه تحقیرآمیز بود و آن اینکه پس از کشاکش بسیار بالاخره به من اجازۀ ورود به مسجدی دادند که فرش معروفی دارد و بنظرم قطعههای مشابه آن در «موزۀ کنزینگتون» لندن هم است. زیبایی آن فرش مرا مسحور خود کرد. اگر میدانستم که سالها بعد قیمت این فرش چقدر سرسام آور خواهد شد، شاید کوشش میکردم آن را بخرم. اما به هر حال من در آن سالها جوان بودم و حقوق چندانی نمیگرفتم.
نکتۀ دیگری که نمیتوان در توصیف ایران ناگفته گذاشت گورستانهای آن است. پیش از همه بگویم که گورستانهای شهرها در جایی ساخته میشوند که اصلا انتظارش را ندارید: مرکز شهرها.
از متن کتاب
نکتۀ دیگری که نمیتوان در توصیف ایران ناگفته گذاشت گورستانهای آن است. پیش از همه بگویم که گورستانهای شهرها در جایی ساخته میشوند که اصلا انتظارش را ندارید: مرکز شهرها. دیگر اینکه این گورستانها دیوار و حصاری در گرداگردشان ندارند. با این ترتیب گورستانها عملا تبدیل به محوطۀ بازی مانند یک میدان شدهاند که مردم از وسط آن گذشته به کار و زندگی خود میروند، بچههای مردم فقیر در آنجا بازی میکنند و سگهای ولگرد شبانه قبرهای نوساخته را که خاکشان هنوز سفت نشده به هم میریزند. اگر باران ببارد، سوراخها و حفرههایی در خاک این قبرها باز میشود، طوری که گاه حتی کفن و گوشه ای از جسد مردگان ظاهر میگردد. شگفت انگیز نیست که محلههای دور و بر این گورستانها تبدیل به مراکز بیماریهای مسری شدهاند. در این گورستانها، محلهای مخصوصی هم هستند که مردم مردههایشان را آورده موقتاً در آنجا جای میدهند تا بهزودی به مکانهای مقدسی مانند مشهد و کربلا برده دفن شوند. حتی بعضیها در این مدت موقت، مردههایشان را در حیاط و یا زیرزمین خانۀ خود مدفون میکنند. کنسولها و نمایندههای کشورهای خارجی به سختی میتوانند به مسئولان مربوطه بقبولانند که این، کاری بسیار خطرناک است.
میدانها نیز محل مهمی از شهرهای ایران هستند. میدانها معمولا در وسط شهر و روبهروی اقامتگاه والی (استاندار، -م.) و یا سربازخانهها قرار دارند. رژههای نظامی و اعدامها در همین میدانها اجرا میشوند. این میدانها در عین حال عرصۀ پرسهزدن سگهای بیچارۀ ولگرد هستند که حتی از سگهای معروف ولگرد در قسطنطنیه (استانبول، -م.) هم بیچارهترند.
ادامه دارد ……
Sep 03 2017
رادیوفردا: مدیرکل دفتر مشارکتهای مردمی محیط زیست ایران میگوید استان فارس از نظر فرونشست زمین در جهان٬ «رتبه اول» را دارد که در آینده به «نابودی تخت جمشید» منجر خواهد شد.
به گزارش خبرگزاری مهر، محمد درویش روز یکشنبه ۱۲ شهریور، این موضوع را در همایش «مدارس طبیعت نیاز» مطرح کرد و گفت: در استان فارس٬ زمین «سالانه ۵۴ سانتیمتر فرونشست» میکند.
وی به همین دلیل٬ نسبت به آنچه احتمال «نابودی» بنای تاریخی تخت جمشید (پرسپولیس) در این استان در آینده نامید٬ هشدار داد.
خبرگزاری مهر روز ۱۸ تیر نیز گزارش داده بود که اداره زمینشناسی فارس بررسیهایی را در دشت مرودشت درباره فرونشست زمین آغاز کرده که یکی از محدودههای این مطالعات، زمینهای اطراف تخت جمشید است. تخت جمشید در دامنه كوه رحمت در جلگه مرودشت در ۳۰ کیلومتری شهر شيراز قرار دارد.
رسانه ها پیشتر گزارش داده بودند که برداشت بیرویه آب از سفرههای آب زیرزمینی٬ باعث ایجاد فروچالههای عظیمی در بسیاری از مناطق خشک و کم بارش ایران شده است که در میان این نقاط، استان فارس در معرض آسیبهای باستانشناسی نیز قرار دارد.
طی این مدت، متوسط فرونشست زمین در برخی از دشتهای فارس به ۳۰ سانتی متر رسیده و در برخی از این مناطق از جمله استهبان و مرودشت٬ شکستگیهای زیرزمینی نگرانکننده ایجاد شده است.
پیش از این نیز اعلام شده بود در زمینهای اطراف تخت جمشید بیش از ۱۰ برابر حد مجاز چاه حفر شده و تَرکخوردگیهای زمین به فاصله ۲۰۰ متری تخت جمشید رسیده است.
خبرگزاری ایسنا ۱۰ مرداد سال گذشته به نقل از کوروش محمدخانی، عضو شورای فنی پایگاه میراث جهانی تخت جمشید نوشته بود: «فروچالههایی که در پی حفر این چاهها بهوجود میآید میتوانند در آیندهای نزدیک برای مجموعه جهانی تخت جمشید، نقش رستم و برخی روستاهای مجاور این یادمانهای تاریخی آسیبهای غیرقابل جبرانی به همراه داشته باشند».
به گفته این باستانشناس، «در حال حاضر بیشترین تَرَکها در مقابل چادرهای شاهی مجموعه پردیس تخت جمشید در فاصلهٔ ۲۰۰ متری تختگاه تخت جمشید به سمت غرب وجود دارند».
تخت جمشید در شرایطی با خطرات ناشی از فرونشست زمین مواجه است که در سال ۱۳۵۷ در فهرست ميراث جهاني (يونسكو) قرارگرفت.
روزنامه ایران در شماره دهم مرداد ۱۳۹۵ به نقل از شیرین ابوالقاسمی، مدیر طرح بینالمللی حفاظت از تنوع زیستی زاگرس مرکزی نوشته بود: «جنگل اگر بسوزد یا تالاب اگر خشک شود شاید بتوان امید داشت که روزی اینها احیا شوند اما فروچالهها و نشست زمین دیگر قابل جبران نیست.»
مهمترین اماکن تاریخی ایران طی سالهای اخیر دچار آسیبهایی جدی شدهاند که در اثر عوامل طبیعی یا دستبردها رخ داده است، از جمله گسترش ترکها در سنگها و ستونهای مجموعه تخت جمشید که قدمتی حدود ۲۵۰۰ سال دارد و از شهرتی جهانی برخوردار است.