بیبیسی:شیخ صقر حاکم شارجه در کودتایی با مشارکت بریتانیا از قدرت کنار گذاشته شد
فارسی و بیبیسی عربی در یک مستند مشترک معاملات پنهانی را فاش کردهاند که به امپراتوری بریتانیا در خاورمیانه پایان داد. فیلم «رازها و معاملهها: چطور بریتانیا خلیج فارس را ترک کرد»، جزئیاتی را آشکار میکند که شامل چگونگی کنترل ایران بر جزایر مورد مناقشه، و همچنین گزارش شاهدان عینی از کودتای سازماندهی شده بریتانیا است.
این مستند قرار است در هفتههای آینده از تلویزیون فارسی بیبیسی پخش شود.
زمستان ۱۹۶۸-۱۹۶۷ دوران بحران اقتصادی بریتانیا بود. بسیاری از سران عرب متقاعد شده بودند که بریتانیا مخفیانه به اسرائیل کمک کرده تا در جنگ شش روزه ژوئن ۱۹۶۷ بر همسایگان عرب خود پیروز شود. اسرائیل شرق بیتالمقدس، کرانه غربی، غزه، شبهجزیره سینا و بلندیهای جولان را تصرف کرده بود.
در اقدامی تلافیجویانه، کشورهای نفتخیر خلیج فارس ذخیرههای ارزی پوند خود را به فروش گذاشتند.
ارزش پوند بریتانیا سقوط کرد. دولت هارولد ویلسون از حزب کارگر، ناامید از حفظ ارزش پول، به این نتیجه رسید که زمان پایان دادن به تعهدات دفاعی امپریالیستی بریتانیا در خاورمیانه فرا رسیده است.
بریتانیا هیچوقت به صورت رسمی در خلیج فارس مستعمره نداشت، اما از قرن هجدهم میلادی به عنوان یک قدرت خارجی، دست بالا را در منطقه داشت.
امارات عربی بحرین، قطر و شیخنشینهای ساحل آشتی (ابوظبی، دوبی و همسایگان کوچکتر آنها) با بریتانیا پیمان امنیتی بسته بودند.
به این معنی که بریتانیا امور دفاعی و خارجی آنها را کنترل میکرد در حالی که رهبران محلی بیشتر بر امور داخلی نظارت داشتند.
نقشه خلیج فارس در آن زمان
در سال ۱۹۶۵ میلادی، صقر بن سلطان القاسمی حاکم شارجه، و پیشروترین شیخ از نظر سیاسی، اجتماعی و آموزشی در میان ساحلنشینان ساحل آشتی، با بریتانیا سرشاخ شد.
گناه او این بود که با جمال عبدالناصر، رییسجمهوری وقت مصر و تکیهگاه جنبش ناسیونالیستی عرب، همسو شد.
شیخ صقر در یک کودتا با پشتیبانی بریتانیا از قدرت کنار گذاشته و پسرعمویش جانشین او شد.
خاندان حاکم به طور رسمی توافق کردند که او باید برود.
شیخ صقر برای یک دیدار به دوبی دعوت شد. نیروهای نظامی محلی بریتانیا با عنوان پیشاهنگان ساحل آشتی عمان، منتظر بودند. این یک دام بود و شیخ صقر به تبعید فرستاده شد.
مستند مشترک بیبیسی عربی و فارسی آشکار میکند که چطور بریتانیا کودتا را ترتیب داد. ترنس کلارک که بعدها سفیر بریتانیا در عراق شد، برای اولینبار به بیبیسی گفت که چگونه این کار انجام شد:
«گروهی از پیشاهنگان ساحل آشتی عمان وارد شدند. محافظان صقر را خلع سلاح کردند. وقتی دیدم آرام نشستهاند، به مامور ویژه گفتم «پیام منتقل شده است». این یک علامت بود. مامور ویژه به شیخ صقر گفت که خاندان حاکم تصمیم گرفتهاند او را کنار بگذارند. شیخ صقر که شوکه شده بود، ایستاد. دید که محافظانش نشستهاند و سلاح ندارند. نمیتوانست هیچ کاری انجام دهد. مجبور بود تصمیم را بپذیرد.»
«ما این جزیرهها را میگیریم»
وقتی بریتانیا در سال ۱۹۶۸ اعلام کرد که قصد دارد از خلیج فارس خارج شود، تنشها میان کشورهای عرب و ایران افزایش یافت.
این تنش بر سر بحرین و سه جزیره کوچک اما استراتژیک در تنگه هرمز متمرکز بود: جزایر ابوموسی، تنب بزرگ و کوچک.
بر اساس یک یادداشت محرمانه از دیدار او و وزیر بریتانیایی، شاه ایران درباره خروج بریتانیا از خلیج فارس موضعی محکم داشت.
او با اعطای استقلال به تمام مناطق تحت حاکمیت اعراب در خلیج فارس به استثنای آنچه او «آن جزیره» مینامید، موافق بود. منظور او از «آن جزیره» بحرین بود.
ایران از نظر تاریخی بحرین و جزایر سه گانه را بخشی از قلمرو خود می دانست که توسط بریتانیا “دزدیده” شده بود.
در پشت صحنه، دیپلماسی میان حاکمان عرب، بریتانیا و شاه به شدت در جریان بود.
آخرین شاه ایران به دنبال پس گرفتن جزایر سه گانه بود
بریتانیا مخفیانه موافقت کرد جزایر سهگانه را به شاه بدهد
سفیر وقت بریتانیا در تهران بعدا در یک نوار صوتی که تا کنون پخش نشده است، به یاد میآورد: «لندن گفت “بسیار خوب، ما این کار را انجام میدهیم، اما این یک عملیات بسیار حساس است، چون ما به ایرانیها اعتماد نداریم و ایرانیها هم به ما اعتماد ندارند. و بحرینیها به هیچ کدام از ما اعتماد ندارند”.»
در انظار عمومی طرز برخورد شاه تغییر کرد. او ادعای خود درباره حاکمیت بر بحرین را تلطیف کرد و بر اساس نظرسنجی انجام شده در سال ۱۹۷۰، به سازمان ملل متحد اجازه داد مسئولیت استقلال بحرین را بپذیرد.
در تابستان ۱۹۷۱، نقشه امروزی کشورهای عربی خلیج فارس شکل میگرفت. ماه اوت آن سال بحرین و قطر به طور کامل مستقل شدند و برنامه تشکیل فدراسیون جدیدی متشکل از ابوظبی، دوبی، شارجه و چهار امارت دیگر به نام امارات متحده عربی تنظیم شده بود.
اما سه جزیره مورد مناقشه باقی ماندند. ایران ادعای مالکیت جزایری را داشت که امارات اداره میکرد و در دسامبر ۱۹۷۱ بخشی از امارات متحده عربی میشدند.
یک یادداشت محرمانه مربوط به ژوئن ۱۹۷۰ که تازه از وزارت خارجه ایران کشف شده، نشان میدهد که شاه به سر الک داگلاس-هیوم، وزیر خارجه وقت بریتانیا میگوید: «این جزایر متعلق به ایران است و باید به ایران بازگردد… هر اتفاقی هم بیفتد، ما این جزایر را میگیریم.»
مقامهای بریتانیا در ظاهر اظهار میکردند که این سه جزیره متعلق به دولتهای ساحل آشتی است. با این حال بیبیسی تلگرافهای محرمانهای را یافته که نشان میدهد سر ویلیام لیوس، مدیر و دیپلمات باسابقه دوران استعماری بریتانیا، مخفیانه با شاه توافق کرده بود که دو جزیره از سه جزیره را قبل از خروج نیروهای بریتانیا در دسامبر ۱۹۷۱ به ایران تحویل دهد.
اسنادی که اخیرا از طبقهبندی محرمانه خارج شده، نشان میدهد که با وجود اعتراضهای بعدی امارات در مورد «اشغال» جزایر سه گانه «توسط ایران» در ۳۰ نوامبر ۱۹۷۱، شیخ زاید، رییس و بنیانگذار امارات متحده و شیخ راشد، حاکم دوبی و نخستوزیر امارات، قبل از اینکه نیروی دریایی ایران وارد شود، از تصمیم بریتانیا مطلع شده بودند.
این اسناد همچنین نشان میدهد که شیخ زاید با این تصمیم موافق بوده است. در همین حال، امیر شارجه در آخرین لحظه با ایران بر سر شراکت در اداره ابوموسی موافقت کرده بود، تا سال ۱۹۹۲ میلادی که ایران کنترل کامل جزیره ابوموسی را در دست گرفت.
در دسامبر ۱۹۷۱ حضور بریتانیا در خلیج فارس – آخرین رد پای امپراتوری بریتانیا در خاورمیانه- به پایان رسید.
امروز امارات متحده عربی همچنان ادعای حاکمیت ایران بر جزایر سهگانه را به چالش میکشد. موضوعی که هنوز سرمنشأ تنش میان ایران و جهان عرب است.
رادیوفردا: دفترچه خاطرات حسین فاطمی، وزیر امور خارجه دولت محمد مصدق، که حاوی یادداشتهای شخصی دوران زندان او پیش از اعدام است، سالهاست که موضوع بحث و گمانهزنیهای زیادی بوده است.
پریوش سطوتی، همسر حسین فاطمی که چند ماه پیش در لندن درگذشت، در جریان سفر جنجالی سال ۱۳۸۸ خود به ایران -که در نهایت با بازداشت و اخراج او از کشور پایان یافت- این دفترچه را به محمود احمدینژاد هدیه داد.
هرچند رئیسجمهور وقت ایران گفته بود که آن «سند ارزشمند و متعلق به ملت بزرگ ایران» را در اختیار مورخین قرار خواهد داد، در ظرف ۱۴ سال گذشته این وعده عملی نشد- به همین خاطر سؤالها و گمانهزنیهای زیادی درباره سرنوشت این سند به وجود آمده است.
رادیوفردا برای نخستینبار صفحههای این دفترچه را که حاوی دستنوشتههای حسین فاطمی است، منتشر میکند.
این دفترچه در واقع یک تقویم جیبی سال ۱۳۳۳ با جلد قهوهای است که آقای فاطمی در برخی صفحههای آن مطالبی نوشته است -نوشتههای کوتاهی که در آن به وضع مزاجی بد خود در بیمارستان، بازپرسیهای همراه با «فحاشی» دادستان نظامی در زندان و «بلا مدافع» اعلام کردن خود در دادگاه سری- و حتی علاقه شدیدش به یکی از رمانهای داستایوفسکی اشاره میکند.
حسین فاطمی در سالروز سقوط دولت مصدق مینویسد: «جشن ۲۸ مرداد را در پادگان و باشگاه لشکر گرفتند. در این شب از غذای جشن که به یکی از پرستارانم (تیموری) داده بودند دو قاشق خوردم تا حلوای عزای خود را خورده باشم.»
آقای فاطمی در روزهای ۲۵ -۲۷ مرداد ۱۳۳۲ که تلاش اولیه برای کنار زدن مصدق شکست خورد، در روزنامه خود (باختر امروز) سرمقالههای تندی علیه محمدرضا شاه پهلوی نوشت که در آنها شاه را «فراری بغداد» و «نوکر انگلیس» خواند و به صراحت اعلام کرد که «عاقبت گرگزاده گرگ شود».
این در حالی است که او در یادداشتهای زندان با لحنی متفاوت شاه را خطاب میکند، از جمله این که نوشته: «از آمریکا برادرم درخواست عفو مرا از پیشگاه اعلیحضرت همایونی کرده است».
حسین فاطمی پس از واقعه ۲۸ مرداد ماهها متواری بود، تا اینکه در اسفند ۱۳۳۲ دستگیر شد.
دفترچه خاطرات #حسین_فاطمی، وزیر امور خارجه دولت #محمد_مصدق، که حاوی یادداشتهای شخصی دوران زندان او پیش از اعدام است، سالهاست که موضوع بحث و گمانهزنیهای زیادی بوده است.#رادیوفردا برای نخستینبار صفحههای این دفترچه را که حاوی دستنوشتههای اوست، منتشر میکند. pic.twitter.com/ain5heQYuD
یک دادگاه نظامی در مهر ۱۳۳۳ برای او و دو عضو ارشد دیگر جبهه ملی (علی شایگان و احمد رضوی) به اتهام اقدام براى برکنارى شاه و اقدام بر ضد سلطنت حکم اعدام صادر کرد. مجازات آقایان رضوی و شایگان در مرحله تجدید نظر به ۱۰ سال حبس کاهش یافت، اما حکم اعدام حسین فاطمی به قوت خود باقی ماند.
روز ۱۶ آبان ۱۳۳۳ رسانههای ایران خبر دادند که قرار است حکم دادگاه تجدید نظر درباره او اجرا شود. حسین فاطمی در واکنش مینویسد: «نگرانی فوقالعاده به من دست داد زیرا با رد درخواست جز عفو یا اجرای حکم راه دیگری نیست. خواهرم نوشته که به مراحم شاهانه امیدوار باشم».
اما فردای آن روز حسین فاطمی در حالی که اعدام پنج افسر تودهای را در دفترچه خاطراتش ثبت کرد نوشت: «…اجرا حکم مرا هم چون بستری هستم فعلاً به تأخیر گذاشتهاند و اعلیحضرت همایونی دستور عدم اجرا فرمودهاند».
حکم تیرباران حسین فاطمی دو روز بعد در سپیده دم ١٩ آبان ١٣٣٣ در میدان تیر لشکر دو زرهی اجرا شد.
گزارش تصویری:
صفحاتی از دفترچه خاطرات «گمشده» حسین فاطمی، وزیر خارجه مصدق
دفترچه خاطرات حسین فاطمی، وزیر امور خارجه دولت محمد مصدق، که حاوی یادداشتهای شخصی دوران زندان او پیش از اعدام است، سالهاست که موضوع بحث و گمانهزنیهای زیادی بوده است.
بیبیسی: چهره آنتوان سوریوگین در تهران بعد از ۱۹۳۰
آنتوان سوریوگین عکاس ارمنی-گرجی مقیم ایران٬ از مهمترین پیشگامان عکاسی در قرن نوزدهم است.
او در طی پنج دهه فعالیت حرفهای در ایران به موضوعات متنوعی پرداخت و بیش از هفت هزار نگاتیو شیشهای ثبت کرد. تسلط او به زبان و فرهنگ ایرانی و همزمان شناخت او از هنر غرب و تبحرش در فن عکاسی٬ به او موقعیتی متمایز از سایر عکاسان هم دورهاش بخشید.
عکاسخانه خوشآوازه و پرونق سوریوگین در خیابان علأالدوله تهران در جنب شرقی میدان مشق قرار داشت. مشتریهای عکاسخانه بیشتر اعیان و اشراف و همچنین خانواده سلطنتی و درباریان بودند. اما بخش مهمی از سفارشدهندههای او را خارجیهای مقیم و مسافر به ایران تشکیل میداند.
تاریخ دقیق تولد آنتوان سوریوگین مشخص نیست٬ گویا در سالهای پایانی دهه ۱۸۳۰ یا آغاز دهه ۱۸۴۰ در سفارت روسیه در تهران به دنیا آمد.
پدرش واسیلی شرقشناس و دیپلماتی ارمنی بود که در زمان کودکی آنتوان٬ در سانحه اسبسواری جان خود را از دست داد. پس از مرگ او٬ آنتوان به همراه مادر گرجیاش آچین خانوم و بقیه خواهر و برادرها تهران را به مقصد تفلیس ترک کرد.
در تفلیس نخست به مدرسه هنر رفت تا نقاشی بیاموزد. اما آشنایی او با عکاس برجسته روسی دیمیتری یرماکوف او را به عکاسی علاقمند کرد. در دهه ۱۸۷۰ آنتوان دو برادر تاجرش کولیا و امانوئل را راضی کرد تا با هم به ایران برگردند و استودیوی عکاسی برپاکنند. آنها نخست در تبریز و سپس در تهران عکاسخانه خود را دایر کردند.
زمانی که آنتوان سوریوگین به ایران رسید چند صباحی از آشنایی ایرانیان با عکاسی میگذشت.
کمی پس از معرفی دستگاه داگرئوتیپ به اروپا (۱۸۳۹) نیکلای اول، تزار روسیه و ملکه ویکتوریای بریتانیا هر کدام یک نمونه آن را به محمدشاه قاجار هدیه دادند.
نخستین کسی که مامور بهرهبرداری از این دستگاهها شد ژول ریشار فرانسوی بود.
او که تا پیش از این در یک خانواده ایرانی به عنوان معلم فرانسه مشغول به کار بود٬ مینویسد : “بعد از آنکه چندین مرتبه عکس محمدشاه و حاجی میرزا آقاسی را برداشتم مرا جزو مستخدمان دولتی مندرج کرده و فرمانی برای من صادر نمودند.”
ناصرالدین شاه در حال معاینه توسط دندانپزشک اتریشی
‘پرورده ایران’
هرچند اولین عکاسان ایران خارجیها بودند اما ایرانیان هم خیلی زود راه و رسم این فن را فراگرفتند و به تولید عکس پرداختند. مشوق اصلی آنها ناصرالدین میرزا، ولیعهد قاجار بود که شیفته عکاسی شد و خود عکاسی میکرد و زمانی که به سلطنت رسید٬ “عکاسخانه مبارکه سلطنتی” اولین استودیوی عکاسی ایران را در کاخ گلستان دایر کرد.
سوریوگین بسیار مورد التفات ناصرالدین شاه بود٬ در موقعیتهای مختلف به دربار رفت و آمد داشت و بارها عکس شاه و ملازمانش را ثبت کرد. ناصرالدین شاه به پاس این خدمات او را مزین به لقب “خان” و نشان شیر و خورشید الماسنشان کرد. خود آنتوان خان هم به دلیل تعلق خاطری که به مردم و فرهنگ ایران داشت اصطلاح “پرورده ایران” را به نام فامیل خود افزود.
در اواخر قرن نوزدهم در تباتب انقلاب مشروطه٬ سوریوگین که به مشروطه خواهان نزدیک بود به سفارت بریتانیا پناه برد، اما انفجار بمبی در نزدیکی عکاسخانه منجر به نابودی ۵۰۰۰ نگاتیو او شد.
بخش عمده نگاتیوهای باقیمانده هم در دوران رضاشاه پهلوی٬ به بهانه اینکه بازتاب دوران “منحط” قاجار بود٬ مصادره شد. امروزه نزدیک به هفتصد نگاتیو شیشهای به همراه چندصد چاپِ اصل در موزه اسمیتسونین واشنگتن نگهداری میشود و بخشی از مجموعه مفصلی است که مایرون بمنت اسمیت معمار و باستانشناس آمریکایی تحت عنوان “آرشیو اسلامی” گردآوری کرد. تعداد قابل توجهی از چاپهای او نیز در کاخ گلستان نگهداری میشود.
آنتوان خان را شاید بتوان یکی از استادان مسلم عکاسی پرتره در ایران دانست. او علاقه ویژهای به رامبراند نقاش معروف هلندی و تبحر او در ثبت نور داشت و سالها در پی آن بود که بتواند کیاروسکورو یا سایه-روشن معروف رامبراند را با عکس ثبت کند.
پرتره خانواده سوریوگین
معروف است که آنتوان خان٬ نیمروز٬ زمانی که سایه ها از هر وقت کوتاهترند٬ مدلهای خود را به محوطه وسیع میدان مشق میآورد و از صفحههای سفید برای به دست آوردن انعکاسهای مناسب نور طبیعی استفاده میکرد.
حساسیت وسواسگونه او به نورپردازی٬ همچنین ترکیب بندی پیچیده عکسهایش٬ آنها را فراتر از اهمیت تاریخی و مستندشان به آثار هنریای کمنظیر مبدل کرده است.
سوریوگین همچنین نقاشی سنتی ایرانی را آموخت و بدین رو فردریک بورر مورخ عکاسی معتقد است که دو منبع الهام سوریوگین رامبراند و رضا عباسی هستند و عکاسی او برآیند این دو سبک زیباییشناسی شرقی و غربی است.
مجموعه پرترههای استودیویی سوریوگین٬ افراد مشهور و عادی را در برمیگیرد. دو بخش شاخصِ آن٬ مجموعه عکسهای دراویش و همچنین پرترههای زنان قاجاری هستند. لازم به ذکر است که سوریوگین از زنانِ مدل استفاده میکرد و آنهایی که در آن زمان میپذیرفتند بدون حجاب در مقابل دوربین او ظاهر شوند٬ یا زنان غیر مسلمان (ارمنی و یهودی) بودند و یا اغلب روسپیان.
پروژه مهم سوریوگین مستند کردن مناطق و اقوام مختلف ایران بود. در کنار پیچیدگی سفر به نقاط دوردست و ناامن ایران و حمل و نقل وسایل سنگین عکاسی به آنها٬میبایست دشواریهای تکنیکی عکاسی آن برهه تاریخی را هم افزود. مجموعه عکسهای او از ابنیه هخامنشی و ساسانی بخشی از این پروژه است که البته به سفارش فردریش سار باستانشناس و شرقشناس آلمانی انجام شد.
در سالهای آغازین قرن ۲۰ سار که یکی از دستاندرکاران تاسیس “موزه هنر اسلامی برلین” بود٬ با سوریوگین قرارداد بست و مسئولیت سفر به استان فارس و عکاسی بناهای تاریخی آن را به او سپرد. آنتوان و برادرش امانوئل در کاروانی با همراهی و حمایت گروهی از نظامیان قزاق به این منطقه سفر کردند.
آنتوان سوریوگین بر تخته سنگی در پیشزمینه
علیرغم مخاطرات٬ ماموریت با موفقیت انجام شد. درنهایت فردریش سار در کتابی مشترک با دیگر ایرانشناس مشهورِ آلمانی ارنست هرتزفلد٬ تحت عنوان “سنگنگارههای ایران”٬ از تمام عکسهای سوریوگین استفاد کرد٬ بیآنکه نامی از او ببرد. همچنین در بسیاری از سفرنامههای فرنگی و مطالعات مختلف شرقشناسان اروپایی قرن نوزده و آغاز قرن بیست از عکسهای سوریوگین استفاده شده است. دراغلب آنها نیز یا نامی از او برده نشده یا اسمش با دیکتههای اشتباه نوشته شده است.
اگرچه سوریوگین با نمایش عکسهایش در دو “نمایشگاه جهانی” بروکسل (۱۸۹۷) و پاریس (۱۹۰۰) موفق به کسب مدال افتخار شد٬ولی هرگز نتوانست شهرت جهانی فراخورِ اهمیتِ مجموعه عکسهایش به دست آورد. او در سال ۱۹۳۳ در تهران درگذشت و در گورستان ارامنه تهران دفن شد.
ویژگی بارز آنتوان سوریوگین را شاید بتوان چندفرهنگی بودن او دانست. فرنگیها او را ایرانی میشناختند و ایرانیها او را اروپایی میدانستند. زندگی و آثار او شاهدی بر تحولات مقطعی از تاریخ ایران است که در حافظه جمعی ایرانیان٬ متاثر از آموزههای دوران پهلوی٬ به عنوان دورانی سراسر “منحط” ثبت شده است. بازبینی آثار او بیشک بازنگری این تاریخ را ضروری میکند.
زنها و بچهها بر سر سفره شام
فلک کردن کودک در ایوان یک کارگاه سوزندوزی
پرتره رضا شاه پهلوی سوار بر اسب زمانی که وزیر جنگ بود
بازار رشت
زنها و مردهای فروشنده در بازار
مردم در حال اطراق بیرون یک کاروانسرا٬مکان نامعلوم
نقش رستم
تهران٬ میدان مشق٬ نمای قزاقخانه
تهران٬ میدان ارگ٬ پهلوانان زورخانه در حال گرم کردن و آماده شدن
بیبیسی: در تاریخ روابط ایران و اسرائیل، روز اول مرداد ماه سال ۱۳۳۹ از سوی برخی یک نقطه عطف تاریخی توصیف شده؛ روزی که در برخی رسانهها و منابع فارسی و انگلیسی به عنوان روز به رسمیت شناختهشدن اسرائیل از سوی ایران ثبت شده است. اما این یک اشتباه قدیمی است؛ اشتباهی که به واسطه اتفاقات سال ۱۳۳۹ کلید خورد و بیشتر نتیجه انگیزههای سیاسی چهرههایی مانند جمال عبدالناصر بود.
ایران هرگز کشور اسرائیل را به شکل رسمی (de jure) به رسمیت نشناخت. به رسمیت شناختن اسرائیل به شکل غیررسمی یا دو فاکتو (de facto) نیز به همان سالهای نخستین تشکیل اسرائیل باز میگردد. یعنی حدود ۱۰ سال قبل از سال ۱۳۳۹.
اما این بدان معنا نیست که اول مرداد سال ۳۹ در تاریخ روابط دو کشور بیاهمیت است. برعکس، آنچه در این روز و روزها و هفتههای بعد از آن در خاورمیانه رخ داد، نه فقط برای درک بهتر این روابط اهمیت دارد، بلکه یکی از لحظات مهم تاریخ عادیسازی روابط اسرائیل با کشورهای اطرافش محسوب میشود.
در حال حاضر با اینکه بیش از هفت دهه از تولد کشور اسرائیل گذشته، هنوز ۲۸ کشور جهان اسرائیل را به رسمیت نمیشناسند. در میان کشورهایی که اکثریت جمعیتی مسلمان دارند، ایران تنها کشوری است که زمانی اسرائیل را به رسمیت میشناخت و با آن روابط نزدیکی داشت، اما بعد از سه دهه به رسمیت شناختن این کشور را پس گرفت.
موضع ایران، پیش از تاسیس کشور اسرائیل
Universal History Archive
توضیح تصویر،یهودیان سالها پیش از تاسیس اسرائیل در فلسطین، مستعمرههای یهودی مستقلی ایجاد کردند که توسط نهادهای اداری آژانس یهود اداره میشدند
جنبش صهیونیسم، دههها قبل از تاسیس کشور اسرائیل در سرزمینهای فلسطینی فعالیتش را آغاز کرد. و از نخستین سالهای خبرساز شدن مقاومت فلسطینیها – به ویژه بعد از جنگ جهانی اول – جامعه ایران، تحت تاثیر مخالفت سرسختانه روحانیون که با عنوان «علما» نفوذ قابل ملاحظهای داشتند، روی خوشی به رشد این جنبش نشان نداد.
با این حال حتی قبل از تشکیل کشور اسرائیل، روابط ایران با نهادهایی که بعدا به اسرائیل تبدیل شدند، آغاز شد. «سازمان جهانی صهیونیسم» در بین دو جنگ جهانی با تاسیس «آژانس یهود» در تلاش بود تا زمینه مهاجرت یهودیان به فلسطین را فراهم کند و ایران به دلیل جمعیت یهودیانش برای این آژانس اهمیت داشت.
آژانس یهود در نهایت در سال ۱۹۴۲ و زمانی که ایران در اشغال بریتانیا و شوروی بود موفق شد تا هیاتی را با هدف «کمک به آموزش دینی یهودیان» به ایران ارسال کند؛ آژانسی که در آن سالها توسط دیوید بنگوریون – یک لهستانی یهودی که بعد از تشکیل اسرائیل نیز رهبری این کشور را به دست گرفت – اداره میشد.
اما به رغم روابطی که بین ایران و این تشکیلات آغاز شد، همچنان مواضع رسمی دولت ایران در عرصه بینالمللی، مواضعی انتقادی در ارتباط با تشکیل کشور یهودی در مناطق فلسطینی بود. به حدی که وقتی ایران در سال ۱۹۴۷ به عنوان یکی از اعضای «کمیته ویژه فلسطین» در سازمان ملل انتخاب شد، یکی از سه کشوری بود که با تقسیم فلسطین بین یهودیان و فلسطینیها مخالفت کرد.
ایران در جلسه رایگیری در مجمع عمومی سازمان ملل نیز علیه طرح تقسیم فلسطین رای داد. اما در نهایت تعداد آرای موافق بیشتر از آرای مخالف بود و این طرح رای آورد. نهادهای یهودی نیز با توجه به برنامه خروج بریتانیا از فلسطین تصمیم گرفتند که با استناد به همین طرح به محض خروج سربازان بریتانیایی اعلان استقلال کنند.
این اتفاق در سال ۱۹۴۸ رخ داد و کشور اسرائیل بعد از تاسیس، از سازمان ملل درخواست عضویت کرد. ایران اینبار نیز در کنار کشورهای عربی ایستاد و به عضویت اسرائیل در سازمان ملل متحد رای مخالف داد. جامعه ایران هم در نخستین جنگ اعراب و اسرائیل در همان سالها جانب اعراب را گرفت و حتی آیتالله ابوالقاسم کاشانی تلاش کرد با جذب دواطلب و اعزام آنها به جنگ، از فلسطینیها حمایت کند.
نخستین تماسها و اهمیت ایران برای اسرائیل
توضیح تصویر،در جریان جنگ ۱۹۴۸، ایرانیان ساکن فلسطین نیز مانند اعراب این منطقه گریختند
از همان نخستین سال تشکیل کشور اسرائیل، ارتباطات دیپلماتیکی بین دو کشور برقرار شد. در پی جنگ ۱۹۴۸، بسیاری از ایرانیان ساکن فلسطین همانند فلسطینیها، خانه و کاشانهشان را رها کردند و از این منطقه گریختند. آنها در ایران از دولت درخواست کردند که برای بازپسگیری املاک و داراییهاشان از دولت تازه تاسیس اسرائیل، وارد عمل شود.
این موضوع موجب شد تا یکسال بعد از تاسیس اسرائیل، یک دیپلمات ایرانی به نام عباس صیقل به اسرائیل اعزام شود تا با مقامهای این کشور درباره املاک اتباع ایرانی مذاکره کند. آقای صیقل با عنوان «نماینده ویژه ایران» به اسرائیل رفت و همین موضوع موجب شد تا اسرائیل نیز درخواست کند که در مقابل، نمایندهای ویژه به تهران بفرستد. اما دولت ایران این درخواست را رد کرد.
در این زمان، اسرائیل کشوری بود که با تمامی همسایگانش در جنگ بود و هیچ یک از کشورهای منطقه حاضر نبودند با آن ارتباط داشته باشند. راهحل دیوید بن گوریون که نخستوزیری این کشور را به عهده گرفته بود، تلاش برای ایجاد ارتباط با همسایگان همسایگان اسرائیل بود؛ سیاستی که به دکترین «حاشیه» معروف شد.
در این دکترین، اسرائیل همچون مرکزی فرض شده بود که نخستین حلقه همسایگانش همگی دشمنانش بودند و این کشور برای حفظ امنیت میبایست با حلقه دوم – همسایه همسایگانش – که در «حاشیه» این دایره فرضی قرار میگرفتند روابط نزدیکی برقرار کند.
بر اساس این دکترین بود که ایران در کنار ترکیه و اتیوپی در صدر اولویتهای وزارت خارجه اسرائیل برای برقراری رابطه قرار گرفتند. نخستین مذاکرات جدی در سال ۱۹۴۹ بین آبا ابن از اسرائیل و نصرالله انتظام از ایران انجام شد. هر دوی این دیپلماتها در آن زمان سفرای کشورهایشان در سازمان ملل متحد بودند.
در همین مذاکرات، نصرالله انتظام به همتای اسرائیلیاش گفت که به رسمیت شناختن اسرائیل برای تهران تا چه حد دشوار است. اما نتیجه مهم این دیدار نه حرفهای او، بلکه تشریح نظرات اسرائیل درباره ایران بود؛ اینکه این کشور تا چه اندازه مایل است با تهران روابط دوستانهای داشته باشد و در بازی قدرت خاورمیانه میتواند به یکی از مهمترین متحدان ایران در برابر اعراب تبدیل شود.
چه شد که ایران، اسرائیل را به رسمیت شناخت؟
توضیح تصویر،محمدرضا شاه در سال ۱۳۲۸ برای نخستین بار به آمریکا سفر کرد. در این عکس او در کنار هری ترومن، رئیسجمهوری آمریکا در اتاق بیضی معروف کاخ سفید دیده میشود
در سالهای بعد از جنگ جهانی دوم، ایران، با اقتصاد و سیاست به شدت آسیب دیده از زخم اشغال (سقوط رضا شاه، پادشاهی فرزند کمتجربه او و اصرار شوروی بر ادامه اشغال)، به سختی در تلاش بود تا در سطح بینالمللی به عنوان کشوری مستقل با پیشینهای استثنایی کمر راست کند.
در همین دوران ایالات متحده آمریکا برای نخستین بار در تاریخ در حال تبدیل شدن به یکی از قطبهای اصلی سیاست بینالمللی بود و بسیاری از نخبگان سیاسی ایران، این کشور را بازیگری میدیدند که در برابر استعمارکنندگان قدیمی (به ویژه بریتانیا) و تهدید شوروی میتواند برگ برنده ایران باشد.
آمریکا نیز آرام آرام در حال پذیرش موقعیت جدیدش در سطح جهانی، از کمکهای سخاوتمندانه و تلاش برای افزایش نفوذ، کوتاهی نمیکرد. با چنین پیشزمینهای بود که محمدرضا شاه در سال ۱۹۴۹ (آبان ۱۳۲۸) برای نخستین بار به آمریکا سفر کرد. و در همین سفر نیز بود که در جریان گفتوگوها، مساله روابط ایران و اسرائیل از سوی آمریکاییها مطرح شد.
هری ترومن، رئیسجمهوری آمریکا که خود به واسطه یکی از نزدیکترین دوستان زندگیاش با مصائب دولت تازه تاسیس یهودی آشنا بود و حتی در موفقیتهای دیپلماتیک یهودیان در سازمان ملل نقش بازی کرده بود، در این سفر با شاه ایران ملاقات کرد. آن هم درست در سالی که ترومن در سخنرانی معروفی از برنامهاش برای کمک مالی به کشورهای «توسعه نیافته» صحبت کرده بود؛ همان برنامهای که به «اصل چهار ترومن» شهره شد.
کمی قبل از این سفر، ترکیه به عنوان اولین کشور مسلمان، اسرائیل را به رسمیت شناخته بود و عملا راه ایران را نیز هموارتر کرده بود. وقتی شاه از واشنگتن به ایران بازگشت، مساله به رسمیت شناخته شدن اسرائیل به موضوعی جدیتر تبدیل شد و اسرائیل حتی تعهد کرد که در توسعه اقتصادی نیز به ایران کمک برساند. برخی منابع حتی از طرحی سخن گفتهاند که بر مبنای آن، پول قابلتوجهی به اشخاص مختلف پرداخت شد تا این اتفاق زودتر رخ بدهد.
نیمه دوم سال ۱۳۲۸ یکی از پرتلاطمترین دوران سیاسی ایران، از زمان به قدرت رسیدن محمدرضا شاه بود. انتخابات مجلس شورای ملی با اعتراض گسترده گروهی از سیاستمداران به رهبری محمد مصدق روبهرو شده بود و ناآرامیهای تهران از جمله ترور عبدالحسین هژیر به دست فدائیان اسلام موجب شد تا در نهایت شاه انتخابات را باطل کند.
در بهمنماه انتخاباتی دیگر برگزار شد که به راه یافتن تعدادی از اعضای جبهه ملی به مجلس و تشکیل فراکسیون قدرتمند «اقلیت» در مجلس شانزدهم منجر شد؛ اقلیتی که با هدف حل مساله درآمد بسیار اندک ایران از فروش نفت وارد مجلس شده بود. شاه در اسفند ماه، محمد ساعد را برای نخستوزیری معرفی کرد؛ کسی که چهره مناسبی به نظر میرسید تا مساله نفت را آنطور که بریتانیا علاقه داشت، حل و فصل کند.
هم مجلس شورای ملی و هم مجلس سنا با نخستوزیری ساعد در اسفندماه مخالفت کردند. پیشبینی میشد که در فروردین ماه، شاه شخص دیگری را برای نخستوزیری معرفی کند.
چنانکه دانشنامه ایرانیکا نوشته است، در پانزدهم اسفندماه سال ۱۳۲۸، دولت ایران تصویب کرد که اسرائیل را به شکل دوفاکتو یا غیررسمی به رسمیت بشناسد، اما این موضوع را به شکل علنی اعلام نکرد. این تاریخ، یک هفته پس از شکست محمد ساعد در جلسه رای اعتمادش در مجلس است. او چند هفته بعد در فروردین ماه سال ۱۳۲۹ جایش را به علی منصور داد.
در اول مرداد سال ۱۳۳۹ چه رخ داد؟
توضیح تصویر،شاهنشاه در سال ۱۳۳۹ در یک کنفرانس خبری به سوالات روزنامهنگاران برجسته پاسخ داد
بر اساس اسناد آرشیو اسرائیل، فردای روزی که به رسمیت شناخته شدن اسرائیل در سال ۱۳۲۸ (۱۹۵۰) توسط دولت ایران و بدون مداخله مجلس تصویب شد، نصرالله انتظام در نیویورک این موضوع را به همتای اسرائیلیاش اطلاع داد و از اینجا، روابط ایران و اسرائیل به شکلی جدی آغاز شد. از جمله ایران در بیتالمقدس یک دفتر نمایندگی دائمی باز کرد و نمایندهای را به اسرائیل فرستاد.
اما وقتی این خبر در داخل کشور منتشر شد، واکنش روحانیون چیزی جز نارضایتی نبود. در آن روزها فضای سیاسی کشور به شدت تحت تاثیر تلاشها برای رهایی ایران از قرارداد ناعادلانه نفتی با بریتانیا قرار گرفته بود و گروهی از نخبگان سیاسی ملیگرا به رهبری محمد مصدق برای رسیدن به این هدف با مهمترین آخوند سیاسی آن زمان یعنی آیتالله کاشانی دست دوستی داده بودند.
به همین دلیل نیز وقتی همان مجلس شانزدهم، محمد مصدق را در ابتدای سال ۱۳۳۰ به نخستوزیری برگزید، او از سوی متحدان مذهبیاش به ویژه آیتالله کاشانی تحت فشار قرار گرفت تا تصمیم دولت ساعد را لغو کند. مصدق، هرچند در تیرماه سال ۱۳۳۰ (ژوئیه ۱۹۵۱) دفتر نمایندگی دولت ایران را در بیتالمقدس تعطیل کرد، اما در موضعگیری رسمی، علت این کار را مشکلات مالی خواند. به همین دلیل به رغم کاسته شدن از سطح روابط، به رسمیت شناختن اسرائیل سرجایش باقی ماند.
اما وقتی بعد از کودتای ۲۸ مرداد، شاه آرام آرام تلاش کرد تا قدرت سیاسی کشور را به کلی قبضه کند، به رغم افزایش روابط ایران و اسرائیل، در این راه محتاطانه پیش رفت. هر چند که انقلاب مصر در سال ۱۳۳۱ (۱۹۵۲) و اوجگیری ملیگرایی عربی در کشورهای عربی – به ویژه در عراق بعد از کودتای ۱۹۵۸ (۱۳۳۷) – انگیزههای شاه ایران را برای عمق بخشیدن به روابط با اسرائیل افزایش داده بود.
این روابط به حدی نزدیک بود که سالهای بعد از کودتای ۲۸ مرداد، موساد در کنار سیآیای برای تاسیس سازمان ساواک به شاه ایران کمک کرد و در سال ۱۳۳۷ نیز، وقتی عراق به تهدیدی جدی تبدیل شد، موساد در همکاری با ساواک و سازمان امنیتی ترکیه، طرح اشتراک اطلاعات را با اسم رمز «نیزه سهشاخ» (Trident) اجرا کرد.
با این حال و به رغم همکاریهای فزاینده دو کشور در ابعاد مختلف، جنبههای علنی این روابط تا حد امکان از چشم افکار عمومی دور نگاه داشته شد و نمایندگی ایران که به دستور محمد مصدق بسته شده بود، بازگشایی نشد. تا اینکه در سال ۱۳۳۹، محمدرضا شاه در کنفرانسی خبری با روزنامهنگاران سرشناس کشور با سوالی درباره به رسمیت شناخته شدن اسرائیل توسط ایران روبهرو شد.
در این کنفرانس خبری، عبدالرحمان فرامرزی که روزنامهنگاری برجسته بود و به حمایت از حقوق فلسطینیها نیز شهرت داشت، از شاه پرسید که آیا ایران، اسرائیل را به رسمیت شناخته است یا نه. محمدرضا شاه در پاسخ گفت: «شناسایی اسرائیل از طرف ایران سابقاً به طور دوفاکتو صورت گرفته بود و امر تازهای نیست. منتهی روی جریانات روز و شاید هم از لحاظ صرفهجویی، چند سال پیش نماینده ما از اسرائیل احضار شده بود و هنوز هم وی به آنجا برنگشته است.»
به بیان دیگر، در این روز محمدرضا شاه برای نخستین بار شخصا و به شکل علنی اعلام کرد که ایران، اسرائیل را به رسمیت میشناسد. و همانطور که در پاسخش هم به این موضوع اشاره کرد، این اتفاق «امر تازهای» هم نبوده و در واقع سابقهای بیش از یک دهه داشته.
اهمیت آنچه در اول مرداد ۳۹ رخ داد چه بود؟
توضیح تصویر،ناصر آنچه را که در سال ۱۳۳۹ رخ داد به فرصتی برای تبلیغات سیاسی و حمله به شاه ایران تبدیل کرد
اظهارات شاه درباره به رسمیت شناختهشدن اسرائیل، به شکل برنامهریزی شده رخ نداد، بلکه او در پاسخ به سوال یک روزنامهنگار به این مساله اشاره کرد. در ظاهر اما اتفاق خارقالعادهای رخ نداده بود. در نهایت مساله به رسمیت شناختن اسرائیل یک دهه پیشتر اعلام شده بود و در واقع هرگز ایران این موضوع را پس نگرفته بود.
اما بازتاب بینالمللی این خبر در سال ۳۹ با توجه به تحولات سیاسی مرتبط با اسرائیل در منطقه موجب شد تا خیلی سریع، یک بحران بینالمللی جدی گریبانگیر ایران شود. اگرچه خبرگزاری رویترز در گزارشی که در روز اول مرداد منتشر کرد، تاکید کرد که شاه گفته این اتفاق سالها پیش رخ داده، اما روزنامههای معتبری مانند نیویورک تایمز، این خبر را با تیتر به «رسمیت شناختهشدن اسرائیل توسط ایران» منتشر کردند.
مساله این بود که خاورمیانه در این سال (۱۹۶۰) هیچ شباهتی به خاورمیانه ۱۰ سال قبلتر نداشت. در این مدت ملیگرایان در مهمترین کشورهای عربی آن زمان از جمله مصر، سوریه و عراق قدرت را در دست گرفته بودند و دنیای عرب در تب داغ «ناصرگرایی» میسوخت.
جمال عبدالناصر نیز این فرصت را نادیده نگرفت. او به سرعت به اظهارات شاه واکنش نشان داد و در اعتراض به اینکه «ایران، اسرائیل را به رسمیت شناخته» سفیر مصر را از تهران فراخواند. ایران هم چارهای نداشت جز اینکه دست به اقدام متقابل بزند.
ناصر سپس سعی کرد از طریق اتحادیه عرب، بر احساسات ضدایرانی کشورهای مختلف عربی بدمد و حمایتهای بیشتری جلب کند. او دو سالی بود که موفق شده بود با تشکیل «جمهوری متحد عربی»، سوریه و مصر را به یک کشور واحد تبدیل کند. ناصر در این زمان خود را مهمترین مدعی رهبری همه اعراب معرفی میکرد که به دنبال تشکیل یک ابرکشور عربی با حضور همه عربهای خاورمیانه و شمال آفریقاست.
بعد از اینکه چند کشور عربی دیگر از جمله لیبی نیز به ایران اعتراض کردند، در روز ششم مرداد (تنها پنج روز بعد از انتشار حرفهای شاه) اتحادیه عرب اعلام کرد که از این پس، ایران نیز مشمول همان تحریمهایی خواهد بود که پیش از این علیه اسرائیل وضع شده بودند. در نشست این اتحادیه، نماینده اردن گفت که مطمئن است شاه ایران از این تصمیم عقبنشینی میکند و به رسمیت شناختن اسرائیل را پس میگیرد.
در میان مقامهای اسرائیلی نیز این نگرانی شکل گرفت که با توجه به جنگ سرد، شوروی در اوجگرفتن پرسرعت این نقش بازی کرده و مسکو امیدوار است که از تضعیف شاه ایران نفع ببرد. اسرائیلیها اگرچه برای مدتها درباره این موضوع به شکل علنی اظهارنظر نکردند، اما به خوبی فهمیدند که تا چه اندازه به قدرت رسیدن جمال عبدالناصر و گسترش ایدئولوژی «ملیگرایی عربی» شرایط منطقه را تغییر داده است.
شاه ایران در نهایت در برابر فشارها کوتاه نیامد و تا پایان سلطنتش، روابط خوبش را با اسرائیل حفظ کرد. اما بحران بزرگ سال ۱۹۶۰ (۱۳۳۹) موجب شد تا نه فقط اسرائیلیها در پیشبرد هدف عادیسازی روابطشان با کشورهای مسلمان، با احتیاط بیشتری رفتار کنند، بلکه رهبران کشورهای عربی – به ویژه پادشاهانی که ملیگرایی عربی و ناصرگرایی را تهدیدی برای خود میدیدند – در برابر مساله عادیسازی روابط با اسرائیل، محافظهکارتر باشند.
بعد از بلوای دیپلماتیک این سال، اسرائیل به مدت بیش از سه دهه نتوانست روابطش را با هیچ یک از کشورهای خاورمیانه عادی کند. و در نهایت ایران نیز، بعد از انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ روابطش را با این کشور قطع کرد.
خورنا: دکتر عباس امام (نویسنده، مترجم، و خوزستان پژوه)
۱. مقدمه وجود پدیده تاریخی “استعمار” در آفریقا، آسیا،آمریکا، اقیانوسیه، خاورمیانه و غیره، نکته ای نیست که بتوان آن را یک سره منکر شد. همچنین، نفوذ دولت های قدرتمند استعماری در بخش هایی از تحولات تاریخ معاصر ایران نیز مطلب ناشناخته ای نیست. طبعا، وجود و حضور مبارزینی ایرانی که به شکل های گوناگون با این قدرت ها درگیر شده اند نیز از بدیهیات تحولات تاریخی است. اما در عین حال می دانیم که در طول تاریخ معاصر ما، کم نبوده اند شخصیت هایی که با انگیزه های متفاوتی از سوی افراد و جریاناتی بدون سند و مدرک قابل اتکا به عنوان “مبارزان استعمار ستیز” معرفی شده اند. این کونه “استعمارستیزان تخیلی” گاه با انگیزه های ایدیولوژیک و سیاسی خلق و معرفی شده و می شوند، گاه با انگیزه های قومی و طایفه گی و گاه نیز با انگیزه های خانوادگی وارثین آن ها. مرحوم نعمت سیه پوش /علایی( ۱۲۸۵- ۱۳۲۳ دزفول) از این گونه شخصیت های تاریخی است که افراد و جریاناتی متفاوت بدون ارایه سند،مدرک، و شواهدی تاریخی قابل اثبات کوشیده اند تا وی را مبارزی خستگی ناپذیر در راه استعمار ستیزی در منطقه دزفول قلمداد کنند. لقب یا کنیه سیه پوش به دلیل انتساب این شخصیت به محله قدیمی سیه پوشون ( سیاه پوشان) در شهر دزفول به آن مرحوم اطلاق شده بوده است. از آنجا که نام نعمت سیه پوش در ارتباط با تحولات جنگ جهانی دوم و پیامدهای اشغال ایران از سوی نیروهای نظامی متفین، و از جمله استقرار چند هزار نیروی نظامی بریتانیایی، امریکایی، و هندی در حاشیه غرب رودخانه دز در دزفول ذکر شده است( نظیری، ۱۳۷۷؛ محمود،۱۳۵۶؛ خدادادزاده، ۱۳۹۳)، بنابراین ضروری است ابتدا در چند و چون استقرار نیروهای نظامی متفقین در بین سال های ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۵ در حومه دزفول قرارگیریم، و سپس به چگونگی ورود مرحوم نعمت سیه پوش به آن ماجرا بپردازیم. ۲. متفقین در دزفول و اندیمشک می دانیم که در سوم شهریور ۱۳۲۰ چند هزار نیروی نظامی متفقین( متشکل از بریتانیایی ها،امریکایی ها، روس ها، و هندی ها) با نقض بی طرفی ایران از چند محور شمال، غرب و جنوب (خرمشهر) وارد ایران می شوند. این نیروها، در حمله ای برق آسا، نیروی دریایی نوپای ایران را نابود و فرمانده آن دریابان غلامعلی بایندر را به شهادت می رسانند، و با بمباران های شدید و پیاپی پادگان های نظامی ایران در پایتخت و چندین شهر دیگر، رضاشاه را وادار می کنند تا قبل از روز ۲۶ شهریور استعفا داده و از ایران خارج شود. رضاشاه نیز بناچار به همان ترتیب عمل می کند. در این میان، بخشی از نیروهای متفقین در خوزستان به تعداد تقریبی ۳ هزار نفر در محلی وسیع و چند صد هکتاری در حاشیه شرقی جاده ۹ کیلومتری دزفول – اندیمشک مستقر می شوند. علت استقرار نیروها در آن مکان ( که بعد از پایان جنگ جهانی دوم و تخلیه ایران از سوی متفقین، به ارتش واگذار می شود و پایگاه هوایی وحدتی و تیپ ۹۲ زرهی خوزستان در آن مستقر می شوند) آن بوده تا محل استراحت نیروهایی باشد که در اندیمشک استقرار یافته بودند( امام ، ۱۳۹۹). در اندیمشک، متفقین سه طرح ضربتی اجرا می کنند که در آن طرح ها صدها نیروی نظامی متفقین (با همراهی صدها نیروی غیر نظامی ایرانی) سه شیفت و سخت مشغول کار می شوند. طرح اول، کارخانه مونتاژ خودروهای سنگین(( U.S. Army Truck Assembly Plant No. 1 برای ارسال و کمک رسانی به شوروی جهت مقابله با آلمان نازی بود( تقریبا محل کوی فرهنگیان فعلی اندیمشک). طرح دوم، دو واحد کارخانه ساخت حلب ( Tin Plant) برای تامین و ارسال بنزین هواپیما باز هم به مقصد شوروی بود (دقیقا در نقطه صفر ابتدای جاده اندیمشک- خرم آباد فعلی، و مشخصا در محل کوی کارکنان معدن چناره)، و دیگری در محل سکوی قیرریزی در کنار محله درزین خونه سابق اندیمشک. طرح سوم نیز فرودگاهی کوچک و اضطراری برای اهداف نظامی و جابجایی موردی نیروهای متفقین (باز هم در شرق جاده اندیمشک- خرم آباد، و تقریبا پشت محل فعلی پلیس راه اندیمشک – خرم آباد). محل اصلی استقرار و استراحتگاه نیروهای متفقین اردوگاه های بزرگ،مدرن، و مجهزی بود که در جاده اندیمشک- دزفول در محلی به نام “تپه چرمه” برپا کرده بودند( گفتگو با محمد جوراک، متولد اندیمشک ۱۳۱۶).
لازم به ذکراست که هم در محوطه اردوگاهی بسیار وسیع تپه چرمه تا دزفول، و هم در کارگاه های معظم متفقین در اندیمشک، صدها کارگر دون پایه محلی از اهالی دزفول، اندیمشک، شوش و روستاهای این سه شهر نیز مشغول به کار می شوند. در این سال ها که در محل به نام “سال نیرو”( یعنی سال/های حضور نیروهای متفقین) معروف می شود، نیروهای ارتش های پیشرفته، پیروز، و خودکفای متفقین در محل های استقرار خود تقریبا هیچ نیازی به خدمات گیری از اهالی دزفول، اتدیمشک و روستاهای اطراف آن ها نداشتند( به استثنای نیروی کاری دون پایه)، بویژه آن که کل کشور در حالت فقر، بیکاری، نبود امنیت، و نبود بهداشت روزگار می گذراندند. در دزفول ،وضع به مراتب بدتر بود؛ شهر و روستاهای پرشمار آن نه آب داشتند و نه برق، نه صنعتی وجود داشت و نه کشاورزی مدرنی، بی سوادی بالای ۹۰ درصد بی داد می کرد، بهداشت شهر و روستا در حد صفربود، و بیکاری و عدم امنیت فوق العاده. طبیعی است در چنین شرایطی، متفقین نیاز و وابستگی خاصی به دزفول نداشتند؛ حتی آرد، شکر، قند، مواد غذایی و سایر اقلام خوراکی مصرفی (به صورت کنسرو شده) آن ها با کشتی به خرمشهر یا سربندر می آمده، سپس با قطار به اندیمشک بارگیری می شده و نهایتا در تاسیسات محل استقرار نیروها به آن ها تحویل داده می شده اند. این در شرایطی بوده که در دزفول کشاورزی در حد دیم بوده و اهالی حتی برای تهیه آرد خود نیز با هزاران مشکل روبرو بودند.
۳. دزفول و ده ها نعمت سیه پوش در این شرایط اقتصادی- اجتماعی تیره و تار که صدها کارگر دون پایه از دزفول، اندیمشک، و روستاهای اطراف به صورت روزمزد و قراردادی برای متفقین کار می کردند، اندکی از دیگر افراد محروم، فقیر، بی کار، و نیازمند نیز وجود داشتند که به ناچار برای امرار معاش خود به پسمانده های متفقین وابسته می شوند. به عنوان مثال، از افراد سالخورده دزفولی شنیده ام که این گونه افراد مستاصل و نگونبخت به صورت انفرادی و یا دسته جمعی در اوقات تاریکی شب در امتداد ساحل شرقی رود دز از روبروی محله داعیون و کرناسیون( از محلی به نام دوو وه، یا تخت سلطون) تا منتهی الیه شمالی علی کله(البته، سی سال قبل از ساخته شدن سد تنظیمی علی کله) سوار بر تیوب های بادکرده می شدند، خود را به ساحل غربی رود دز می رسانده اند، بعد به محل های انباشت مواد پسمانده و دور ریختنی متفقین نزدیک شده، اقلامی را انتخاب کرده، سپس با درد سر و گاه شناکنان به سمت شرقی(منطقه مسکونی دزفول) منتقل می کرده اند تا بتوانند با فروش آن ها کمک خرج زندگی خود و خانواده را تامین کنند( این تصویر دقیقا مشابه وضعیت فعلی وابستگی بخشی از مردم فعلی افغانستان به مکانی درآمدزا در آن کشور به نام “بازار بوش” است که کلیپ های آن در اینترنت براحتی قابل مشاهده هست). برخی دیگر نیز می کوشیدند تا در تاریکی شب با اسب و الاغ خود را به حوالی ایستگاه راه آهن سبزآب در نزدیکی اندیمشک رسانده، تا با کمین کردن ورود قطارهای باری متفقین چنانچه فرصتی برایشان فراهم می شد از واکن های قطار کارتن های مواد غذایی( قند،شکر، روغن،کنسرو) یا گونی آرد سرقت کرده و از محل بگریزند. اما، درهیچ منبعی از آثار تاریخی مستند مرتبط با دزفول،اندیمشک، و شوش گزارشی از سرقت های مسلحانه از استقرارگاه های متفقین و یا قطارهای باری آن ها و یا کشت و کشتار متقابل ایرانیان و متفقین در آن زمان منتشر نشده است. افزون بر این، هیچ گزارش مکتوب و مستندی در زمینه هجوم نیروهای متفقین مستقر در دزفول و اندیمشک به روستاهای این دو شهر وجود ندارد تا بخواهند با کشاورزان درگیرشوند و یا کشتزارهای آنان را به آتش بکشند. این نکته از این جهت اهمییت دارد که بدانیم در آن سال ها دو روزنامه سراسری و پرتیراژ “کیهان” و “اطلاعات” در ایران منتشر می شده که حتی اخبار جزیی مثل پیداشدن جنازه یک جسد در کنار کمپ متفقین در اندیمشک در تاریخ یکشنبه ۱۱ آذرماه ۱۳۲۴نیز در آن ها بازتاب می یافته است( امام،۱۳۸۸، ص. ۵۳). همچنین است خبر چراغانی کردن و تزیین شهر اندیمشک از سوی اهالی به مناسبت تسلیم بدون قید وشرط آلمان به متفقین در تاریخ شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۲۴ در روزنامه اطلاعات ( امام، ۱۳۸۸، ص. ۵۲). از این گونه اخبار مرتبط با دو شهر دزفول و اندیمشک در ۴-۵ سال حضور متفقین در این دو شهر در دیگر روزنامه ها و هفته نامه های آن عصر موارد زیادی را می توان مستندا نقل کرد. بنابراین، روبدادهای آن سال ها مربوط به عصر حجر یا دوران ژوراسیک نبوده که امروزه نتوان آن ها را ردیابی کرد! به هر حال، متفقین آمریکایی و انگلیسی براساس قولی که به دولت ایران داده بودند ( تا شش ماه پس از پایان جنگ جهانی دوم و ساقط کردن هیتلر، نیروهای خود را از ایران تخلیه کنند) عمل کردند و در سال ۱۳۲۵ خورشیدی کل نیروهای متفقین مستقر در دزفول و اندیمشک از این دو شهر و اصولا کشور ایران خارج شدند، هر چند که می دانیم نیروهای شوروی با خلف وعده چنین نکردند و هزینه های مالی و انسانی گزافی بر ملت ایران تحمیل کردند. ناگفته نماند محل گسترده و پهناور استقرار نیروهای متفقین در فاصله ۹ کیلومتری میان دزفول و اندیمشک، بعد از جنگ جهانی دوم پس از سال ها کش و قوس حقوقی میان ارتش زمان محمدرضاشاه پهلوی و خاندان آبره قطب دزفولی (که مالک آن زمین ها بود) به ارتش واگذار شد تا بخش عمده آن در خدمت نیروی هوایی ارتش قرار گیرد( پایگاه هوایی وحدتی فعلی) و بخش کوچکتر نیز به نیروی زمینی ارتش گذارده شد( تیپ ۹۲ زرهی فعلی دزفول) ( امام،۱۳۹۹).
به این ترتیب، پیداست که در سال های حضور متفقین در دزفول به دلیل فقر مزمن و گسترده، و بیکاری فلج کننده در این شهر و روستاهای آن نه یک نعمت سیه پوش بلکه ده ها همسان نعمت سیه پوش وجود داشته که بناچار گهگاه از راه سرقت از خودی و بیگانه روزگار می گذرانده اند. در عین حال آن گونه که منابع شفاهی ( سالمندان دزفولی) می گویند نعمت مردی جوان، ورزیده، شجاع، و دست ولبازبوده که بویژه به اقوام، هم محله ای ها، و همتباران خود نیز کمک می کرده است ؛ فردی لوطی منش و عیار مانند. ولی ظاهرا به دلیل تکرار و گسترش برخی بزهکاری های این چنینی وی و طبعا شکوه و شکایت کسانی از مردم، برخی بزرگان خوانین محله سیه پوشون به تحریک پلیس شهر و با همکاری برخی یاران مرحوم نعمت برای از بین بردن وی سناریویی تهیه و اجرا می کنند، و نهایتا او در تاریخ ۲۰ شهریور ۱۳۲۳ در درگیری با نیروهای پلیس دزفول زخمی و سپس جان می دهد( نظیری، ۱۳۷۷، ص. ۳۶).
۴. خیالپردازی های شبه تاریخی از نعمت سیه پوش حال با توجه به توضیحات تاریخی فوق الذکر، در ادامه به شایعات ،شعارها و ادعاهایی می پردازیم که برخی افراد و جریانات درباره این فرد مطرح کرده و می کوشند تا خیالپردازی های شبه تاریخی خویش را به عنوان رویدادهای مستند تاریخی به جامعه تزریق کنند. درباره مرحوم نعمت سیه پوش/علایی، تا کنون در سه کتاب فارسی مطالبی نگاشته شده که از این سه کتاب دو مورد در حوزه ادبیات داستانی قرار می گیرند، و یک اثر در چارچوب آثار تاریخی. دو اثر داستانی مرتبط با نعمت سیه پوش که قاعدتا به دلیل ماهیت داستانی خود فاقد ارزش استناد تاریخی هستند، عبارتند از مجموعه ی قصه های کوتاه ” غریبه ها و پسرک بومی” ( احمد محمود، تهران : انتشارات امیرکبیر، سال ۱۳۵۶) و دیگری رمان “روزگار تفنگ” ( حبیب خدادادزاده، تهران: نشر آموت، سال ۱۳۹۳). کتابی نیز در چهار چوب آثار تاریخی با عنوان ” شجره سادات رودبندی- داعی” ( حبیب الله نظیری، ناشر ، سال ۱۳۷۷) فقط در حد یک صفحه ( صفحه ۳۶ کتاب) به زندگی این شخص اشاره کرده، و بدون هیچ سند و مدرکی وی را “میرزاکوچک خان جنوب” نامیده است. با پیدایش و گسترش شبکه های اجتماعی در سال های اخیر، کلیپی تبلیغاتی و سه دقیقه ای نیز برای معرفی رمان “روزگار تفنگ” و شخصیت مرحوم نعمت سیه پوش در فضای مجازی منتشر شده و دست به دست می گردد.
احمد محمود رمان نویس برجسته خوزستانی به دلیل دلبستگی های خود به آرمان های سوسیالیستی و طرفداری از طبقات محروم جامعه، در دهه ۱۳۵۰ و اوج گسترش تمایلات سوسیالیستی در میان مبارزان ضد سلطنتی کوشیده تا زندگی و شخصیت نعمت سیه پوش را در قالب یک مجموعه داستان کوتاه و در هیات یک شورشی استعمارستیز دزفولی در زمان اشغال ایران در جنگ جهانی دوم به تصویر بکشد. با توضیحات پیشگفته، بدیهی است این اثر داستانی به هیچ روی نمی تواند مورد استناد تاریخی قرار گیرد. رمان پرکشش و پر خواننده “روزگار تفنگ”(خدادادزاده، ۱۳۹۳) نیز که اتفاقا جایزه “رمان اول ماندگار” را تصاحب کرد نیز رمانی است پر از شعارهای حماسی ملی گرایانه از سویی و گزاره هایی خودساخته و خودبافته نویسنده رمان که از دهان شخصیت های داستانی نظامی متفقین برعلیه مردم بومی و یا ابعادی از هویت ملی- مذهبی ایرانیان بیرون می آیند. بدیهی است رمانی از این دست که نویسنده اش صراحتا در مصاحبه ای می گوید ” برای تطابق با مزاج و روحیات مردم آن را آفریده …..(یا) تصمیم گرفتم روند داستان را با ریتم سریع تری بنویسم تا خواننده حوصله کند و تا انتهای این داستان کتاب را زمین نگذارد”( خداددادزاده،۱۳۹۳)، هدف سرگرمی خواننده هست، و نه بیان مستند تاریخ، و البته از این جهت ایراد چندانی به کار وی نیست. اما، وقتی جناب خدادادزاده فراتر از متن رمان و داستان سرایی و خیالبافی خویش می کوشد تا تاریخ را نیز به همین شکل خیالبافانه بازگو کند، اظهاراتی عجیب و غریب درباره باصطلاح مبارزات مرحوم نعمت سیه پوش مطرح می کند که بیان آن ها از زبان یک نویسنده رمان های تاریخی جدا جای تاسف دارد. ایشان در مصاحبه با خبرگزاری کتاب ایران( ۲۸ مرداد۱۳۹۳) می گویند” انگلیس ها با این سیاست که هرچه مردم گرسنه تر باشند،کمتر عصیان می کنند، گندم های مردم را می خرند و به آتش می کشند” ، اما متاسفانه اعلام نمی کنند که کدام شخصیت انگلیسی و در کجا چنین افاضاتی مطرح کرده است!! همچنین، جناب خدادادزاده به عنوان نویسنده یک رمان تاریخی، مثال نمی زنند که از ده ها روستای دزفول در جنگ جهانی دوم، متفقین از کدام روستاها گندم های مردم را می خریدند و به آتش می کشیدند!؟ در ادامه مصاحبه ،ادعاهای شورانگیز و حماسی ایشان اوج می گیرد و می فرماید” نعمت دوباره تفنگ در دست می گیرد و در مقابل قشون انگلیس به پا می خیزد”!! اما ظاهرا فراموش می کند که نشانه ای محیطی از دزفول و روستاهای اطراف بیان کند تا بفهمیم مرحوم نعمت در کدام محله و مکان از دزفول و حومه آن مقابل قشون انگلیس به پا خاست؟! براستی، جناب رمان نویس استعمار ستیز ما می داند قشون انگلیس چند نفر نیرو داشته است که این مبارز تخیلی جلوی همه آن قشون قدعلم کرده است؟! رمان نویس عزیز ما با سری پر از شور و احساسات باز هم به خیالپردازی های ساده اندیشانه خود ادامه می دهد و این گونه شعار سر می دهد که ” او یک قرن پیش با انگلیسی ها و آمریکایی ها جنگید، و روزگاری از سردشت و شهیون تا دزفول زیر سم اسب های نعمت و تفنگچی هایش بود” این شعارها و توصیفات به گونه ای است که گویی مرحوم نعمت سیه پوش “زورو” بوده و قشون ارتش های متفقین متشکل از چند سرباز دست و پاچلفتی همسان “گروهبان گارسیا” مرعوب تفنگچی های آن مرحوم، آن هم نیروهای متفقینی که تاروپود ارتش قدرقدرت رضاشاه پهلوی با آن همه یال و کوپال را دو سه روزه متلاشی می کنند و به رضاشاه دو هفته مهلت می دهند تا از ایران خارج شود! درپایان، با توجه به اینکه این رمان نویس خوش قلم در همین مصاحبه اعلام کرده قصد دارد بزودی رمانی نیز درباره فرانسوی ها و حفاری های شوش بنویسند، امیدواریم حداقل این بار با مطالعه چندین و چند کتاب و مقاله تاریخی و مستند از صاحب نظران عالم و فرهیخته دست به نگارش رمان تاریخی بعدی خود بزنند.
منابع:
امام، عباس (۱۳۸۸) . اندیمشک و اندیمشکی ها( از آغاز تا پایان سال ۱۳۶۰ خورشیدی). اهواز:ناشرمولف. امام، عباس(۱۳۹۹) . پایگاه هوایی وحدتی: فراتر از یک شهر. خبرگزاری خورنا. ۲۵ شهریور ۱۳۹۹. جوراک، محمد(۱۴۰۰) . شهروند اندیمشکی ۸۴ سال و کارمند بازنشسته شرکت ملی نفت ایران. خدادادزاده، حبیب(۱۳۹۳) . روزگار تفنگ. تهران: نشر آموت. خدادادزاده، حبیب(۱۳۹۳) . می خواستم تاریخ کشورم را در روزگار تفنگ زنده نگاه دارم؛ حکایت احمد محمود در غریبه ها به واقعیت نزدیک نیست. سایت خبرگزاری کتاب ایران. سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۳. محمود، احمد ( ۱۳۵۶) . غریبه ها و پسرک بومی. تهران : انتشارات امیرکبیر. نظیری،حبیب الله( ۱۳۷۷). شجره نامه سادات رودبندی- داعی(نوادگان السلطان سید علی زسیاهپوش معروف به رودبند و تاریخچه محله سیاهپوشان دزفول). ناشرمولف.
برترینها: فکتنامه: خبرگزاری فارس با استناد به «شنیدههای فضای مجازی» خبر از «کشف گور دستهجمعی شهدای مسجد گوهرشاد مشهد» داده فارس به این بهانه بار دیگر این ادعا را که وقایع گوهرشاد در پی اعتراض مردم به «کشف حجاب» روی داد تکرار کرد. تحقیقات نشان میدهد دامنه این ادعا بسیار وسیع و گسترده است. حتی شورای فرهنگ عمومی هم روز بیست و یکم تیر را به عنوان روز حجاب و عفاف در تقویم رسمی کشور نامگذاری کرده است.
واقعه مسجد گوهرشاد چه زمانی و در اعتراض به چه چیزی رخ داد؟
واقعه مسجد گوهرشاد روز بیست و یکم تیر سال ۱۳۱۴ خورشیدی در مشهد رخ داد. عمده روایتهایی که از این واقعه در دست است مبتنی بر خاطرات شفاهی و اسناد واسطهای است. به همین دلیل اختلاف نظر و ابهام درباره جزئيات این واقعه، از جمله درباره تعداد کشتهشدگان این واقعه زیاد است.
اگر تحلیلها و اظهار نظرهای شخصی را در نظر نگیریم و روایتهای مختلف را کنار هم بگذاریم، شرح ماجرا نزدیک به روایتی است که در سایت تاریخ ایرانی منتشر شده است.
۲۸ خرداد ۱۳۱۴ دولت محمدعلی فروغی، نخست وزیر وقت در یک بخشنامه مردان را ملزم کرد از کلاه پهلوی (یک لبه) دست برداشته و کلاه تمام لبهای شاپو سر کنند. طبق این بخشنامه اگر یک کارمند دولتی از این دستور اطاعت نمیکرد باید قید شغلش را میزد. دو روز بعد نیز دولت بخشنامه دیگری ابلاغ کرد که طبق آن، مجالس ختم اموات فقط در مساجد معدودی که بلدیه (شهرداری) اجازه میداد باید برگزار میشد و استعمال چای، قهوه، قلیان و سیگار نیز در این مجالس ممنوع اعلام شد.
ظاهرا بعد از رسیدن خبر بخشنامه جدید، گروهی از روحانیون مشهد برآشفتند و جلساتی پنهانی برگزار کردند. در یکی از این جلسات پیشنهاد شد آیتالله حاجآقا حسین قمی به تهران برود و در مرحله اول با رضاشاه مذاکره کند، بلکه او را از اجرای تصمیماتش باز دارد. وقتی آیتالله قمی به تهران آمد، دستگیر و ممنوعالملاقات شد.
آن طور که در روایتها آمده همزمان با بازداشت حاج آقا حسین قمی، در مشهد نیز روحانیون دیگری از جمله شیخ غلامرضا طبسی و شیخ نیشابوری دستگیر شدند. در اعتراض به این وقایع تجمعاتی در مسجد گوهرشاد شکل گرفت. روز جمعه ۲۰ تیر ۱۳۱۴ نظامیان مستقر در مشهد برای متفرق ساختن مردم آتش گشودند. فردای آن روز تظاهرات بزرگتری برگزار شد و مردم دوباره در مسجد گوهرشاد جمع شدند. ظاهرا شیخ محمدتقی بهلول سخنان تندی علیه دولت ایراد کرد و خواهان مقاومت مردم شد. کار پس از چندی به درگیری رسید. در حوالی ظهر ماموران نظامی به داخل مسجد آمدند و کشتار اتفاق افتاد.
واقعه کشف حجاب چه زمانی اتفاق افتاد؟
بر اساس گزارش منتشر شده در سایت مرکز بررسی اسناد تاریخی گفته شده، بخشنامه «رفع حجاب» در تاریخ ۲۷ آذر ۱۳۱۴ از سوی محمود جم، نخست وزیر وقت صادر شده است. در این گزارش اسنادی به تاریخ بهمن ماه آن سال منتشر شده، اما اثری از متن یا تصویر این بخشنامه نیست. ما از طریق جستوجو موفق نشدیم به متن بخشنامه کشف یا رفع حجاب برسیم و ببینیم دقیقا در آن چه گفته شده، اما در بسیاری از منابع داخلی و خارجی روز ۱۷ دی ماه ۱۳۱۴ به عنوان روز کشف یا رفع حجاب معرفی شده است.
مثلا بر اساس روایت سایت دانشنامه مجازی مکتب اهل بیت (ویکیشیعه) «به دنبال تصویب قانونی در ۱۷ دی ۱۳۱۴ش در ایران رخ داد و به موجب آن، زنان و دختران ایرانی از استفاده از چادر، روبنده و روسری منع شدند».
از آن سو سایت مشروطه که هوادار پهلوی است هم نوشته است: «کشف حجاب و آزادی زنان در روز ۱۷ دی ماه ۱۳۱۴ با فرمان رضا شاه بزرگ آغاز شد».اما در میان اسناد، نشانی از فرمان رضا شاه یا تصویب قانونی در این روز نیست. اتفاق مهم این روز بازدید شاه از دانشسرای عالی است. در این مراسم همسر و دختران رضا شاه و سایر زنان حاضر در این مراسم، حجاب به سر نداشتند.با این حساب بین صحبت از رفع یا کشف آمرانه حجاب با واقعه گوهرشاد دستکم ۱۵۹ روز (۵ ماه و ۶ روز) فاصله است.
آیا پیش از صدور بخشنامه رفع حجاب، جایی صحبت از کشف حجاب مطرح بوده است؟
پاسخ این سوال خیر است. کشف حجاب رسما پنج ماه بعد از واقعه گوهرشاد به وقوع میپیوندد. البته شواهدی هست که نشان میدهد در آن زمان گروهی از معترضان گمان میکردند دولت در حال زمینهسازی برای ترویج بیحجابی است، اما هیچ نشانهای از اینکه کشف حجاب زمینه اصلی اعتراض مردم در گوهرشاد بوده وجود ندارد.
برخی منابع، به نقل از شاهدان عینی، نوشتهاند، شیخ محمدتقی بهلول، مشهورترین سخنرانان مسجد گوهرشاد و برخی دیگر از سخنرانان به موضوع بیحجابی اشاراتی دارند، اما زمینه اصلی اعتراض گوهرشاد بخشنامه کلاه شاپو و دستگیری آیتالله قمی است و اشاره به بیحجابی که ظاهرا زمینه نارضایتی و نگرانی از آن هم وجود داشته، عمدتا تحریک احساسات عمومی در فضای هیجانزده است. اگرچه آن طور که برخی شاهدان عینی، مثل سیدعلیمحمد دخانچی روایت میکنند، سخنرانان جانب احتیاط را هم نگه میداشتند.
«گاهی از آقایان علما هم منبر رفته و سخنرانی می کردند. بعضی ها خیلی تند حمله به شاه و دولت می کردند، بعضی ها ملایمتر و یکی از آنها دوپهلو و بالاخره آخر صحبتش این بوده که شاه و دولت هم مسلمانند و ما تلگراف زدیم و درخواست کردهایم که عمل بی حجابی صورت نگیرد و انشاءالله جواب میدهند».
آنچه مسلم است، نه «کشف حجاب» که حتی خود موضوع حجاب را نه در اصل، بلکه در فرع و حاشیه واقعه گوهرشاد میتوان دید. موضوعی که با توجه به زمینه نارضایتیهای موردی، میتوانست ابزار خوبی برای تحریک احساسات عمومی باشد.
آیا ماجرای بیحجابی همسر شاه افغانستان و جشن شیراز ارتباطی با واقعه گوهرشاد دارد؟
پاسخ این سوال هم منفی است.در برخی روایتهای مرتبط با موضوع کشف حجاب، به اعتراض بهلول و برخی روحانیون به بیحجابی همسر شاهامانالله، پادشاه افغانستان اشاره شده است. به عنوان مثال آیتالله علمالهدی میگوید:«چندی قبل از آن پادشان افغانستان در ترکیه زنش را کشف حجاب کرده بود و بنا بود از مسیر خراسان به سمت افغانستان حرکت کند، وقتی با اتومبیل به نزدیکی سبزوار رسید، مردم قهرمان سبزوار قیام کردند، آمدند دروازههای شهر را گرفتند و گفتند اجازه نمیدهیم یک فاجر و فاسقی که دست به این فسق زده از شهر ما عبور کند و تحریک مردم توسط مرحوم علامه بهلول انجام گرفت، او منبرهای داغ رفت، مردم وادار شدند راه را بر اتومبیل پادشان افغانستان بستند و راه را تغییر دادند».
نکته اما اینجا است که سفر گذری شاه افغانستان به خراسان، هفت سال پیش از واقعه گوهرشاد و ماجرای کشف حجاب است. شاهامانالله در سال ۱۳۰۷ از اروپا به افغانستان برگشت و همان سال هم تاج و تختش را از دست داد. به طور قطع سفر شاهامانالله نمیتواند موجب اعتراض در هفت سال بعد و سرکوب آن شود.
ماجرای دیگر هم «جشن شیراز» است که ظاهر با حضور زنان بیحجاب و علیاصغر حکمت، وزیر وقت فرهنگ در فروردین ۱۳۱۴ برگزار شده. برخی مدعیاند که جشن شیراز « نخستین رونمایی جدی اما اعلام نشده «کشف حجاب» است».این داستان ممکن است موجب برخی نارضایتیها شده باشد، اما قطعا ارتباط مستقیمی با واقعه گوهرشاد ندارد.
کلاه پهلوی از چه زمانی اجباری شد؟ مردان ایران از کی موظف به سر کردن کلاه شاپو شدند؟
ما تا این لحظه موفق به پیدا کردن متن این بخشنامه ۲۸ خرداد ۱۳۱۴ (بخشنامه کلاه شاپو) نشدیم.مشخص نیست در آن دقیقا به چه مواردی اشاره شده، اما آن طور که از روایتها برمیآید، بخشنامه در چارچوب قانونی صادر شده بود که هفت سال پیشتر با عنوان «قانون متحدالشکل نمودن البسه اتباع ایران در داخله مملکت» از تصویب مجلس شورای ملی گذشته بود. ظاهرا در بخشنامه جدید گفته شده مردان باید به جای کلاه پهلوی یکلبه، شاپو (کلاه اروپایی لبهدار) به سر بگذارند و به جای کفش سنتی و گیوه، کفشهای فرنگی بپوشند.
سایت شهر فرهنگ تصاویر و اسنادی مربوط به کلاه پهلوی و کلاه شاپو را به نقل از کتاب آلمانی «تغییر لباس در ایران» نوشته بیانکا دوس منتشر کرده و نوشته:
«در سال ١٣٠۷ شمسی (دسامبر ۱۹۲۸ میلادی) بنا بر قانونی جدید تمام مردان ایرانی مکلف شدند عمامه و کلاههای سنتی خود را با کلاه پهلوی عوض کنند. مدتی پس از آن (مارس ۱۹۲۹ میلادی) پوشیدن لباس های ایرانی (قبا، شال، عبا، پوستین، عمامه و غیره) برای تمام افراد مذکر ممنوع شد و جای آن را ترکیبی از کت و شلوار و کلاه پهلوی گرفت.
شش سال بعد در [خرداد] ١٣۱۴ شمسی (ژوئن ١٩٣۵ میلادی) مجلس قانون دیگری را به تصویب رسانید که کلاه شاپو را جایگزین كلاه پهلوی و کفش چرمی اروپایی را جایگزین انواع کفشهای ایرانی کرد. تنها کسانی که از این قوانین معافیت داشتند گروهی بودند که برای نخستین بار “روحانیت” خوانده شدند. روحانیت شامل علما و مجتهدین، طلاب حوزههای علمیه، پیشنمازان مساجد، و اندک گروهی دیگر میشد. تمامی این افراد بایستی از سوی حکومت برای پوشیدن لباس “روحانیت” مجوز دریافت می کردند».
جمعبندی
۸۴ سال از واقعه مسجد گوهرشاد میگذرد، اما ابهامهای زیادی درباره این واقعه وجود دارد. از اینکه تلفات آن چقدر بود گرفته تا اینکه چه چیزی باعث شکلگیری آن شد. در سالهای اخیر برخی مدعیاند که زمینه واقعه گوهرشاد موضوع حجاب بوده و حتی برخی گفتهاند این حادثه در اعتراض به کشف حجاب رخ داده است.
آنچه مسلم است واقعه مسجد گوهرشاد نه از نظر زمانی و نه از نظر سیر تاریخی ارتباطی با مساله «کشف حجاب» ندارد. آن طور که شاهدان عینی روایت میکنند سخنرانان به موضوع حجاب، به عنوان یک مساله حساسیتبرانگیز و برای تحریک احساسات عمومی اشاراتی داشتهاند.
اما سوال اینجا است چرا برخی که هفت سال پیشتر از قانون لباس اجباری معاف شده بودند، باید به جایگزینی کلاه شاپو و پهلوی معترض شوند؟ به نظر میرسد که اجباری شدن لباس پوشیدن به سبک غربیها و تلاش دولت برای تغییر چهره و مدرنسازی ایران، زمینهساز نگرانی و نارضایتی بوده است. تا آن موقع اثری قابل ملاحظه از کشف حجاب نیست. مواردی از اعتراضهای موردی به بیحجابی هست، اما سندی وجود ندارد که نشان دهد هنگام وقوع ماجرای گوهرشاد، «کشف حجاب» یا نگرانی از «کشف حجاب» در روند شکلگیری اعترضها تاثیری داشته است.
رادیوفردا: ۷۵ سال پیش، قوای نیروی زمینی ارتش شاهنشاهی با حمایت نیروی هوایی و همچنین با پشتیبانی طیف گستردهای از عشایر و مردم شهرهایی چون تبریز موفق به سرنگونی دولت خودمختار فرقه دموکرات آذربایجان شدند.
البته در آن زمان، فشارهای سیاسی وارد شده به دولت اتحاد جماهیر شوروی توسط حکومت پهلوی از طریق سازمان ملل و همچنین اولتیماتوم رئیسجمهور ایالات متحده به رهبران شوروی جهت خروج سریع نیروهای ارتش سرخ از شمال غرب ایران نیز در موفقیت ارتش شاهنشاهی در عملیاتهای نظامی خود بر علیه عوامل مسلح بومی و غیربومی فرقه دموکرات در شمال غرب ایران نقش مهمی ایفا کرد.
سپیدهدم روز سوم شهریور ۱۳۲۰، نیروهای ارتش سرخ اتحاد جماهیر شوروی به مرزهای شمالی ایران هجوم آورده و همزمان با حمله نیروهای نظامی بریتانیا به سرزمین ایران از جنوب دست به اشغال ایران زدند.
مدتی بعد نیز در آذر ۱۳۲۱، نیروهای آمریکایی نیز ایران را اشغال کرده و دست به ایجاد دالانی از جنوب به شمال ایران زدند تا مهمات و دیگر ابزار جنگی چون هواپیماهای جنگنده و بمبافکن را جهت استفاده ارتش سرخ بر علیه نیروهای مسلح آلمان نازی در جریان جنگ جهانی دوم مورد استفاده قرار دهند.
با پایان جنگ، نیروهای نظامی کشورهای اشغالگر روند خروج نیروهایشان را از ایران را بر اساس قراردادی امضا شده در جریان کنفرانس تهران (نهم آذر۱۳۲۲) در سال ۱۳۲۴ آغاز کردند.
اتحاد جماهیر شوروی که با پایان جنگ به دنبال کسب امتیاز استخراج نفت شمال و دسترسی به منابع طبیعی ایران در دریای خزر بود، تصمیم به ایجاد دو حکومت کمونیستی در شمال غرب ایران گرفت؛ حکومتهایی که بتوانند حضور سیاسی و نظامی این کشور را در شمال غرب ایران تضمین کرده و امکان بهرهبرداری این کشور از منابع نفتی ایران را فراهم کنند.
روند اشغال شهرها و مناطق شمال غرب ایران توسط فرقه دموکرات آذربایجان و حزب دموکرات کردستان با دخالت مستقیم نظامی ارتش سرخ ممکن شد. وقایعی از جمله تجهیز و تسلیح شبهنظامیان مسلح آنها تا کمک به اشغال پادگانهای ارتش و ممانعت از اعزام نیروهای تقویتی ارتش شاهنشاهی از تهران به تبریز در ۲۸ آبان ۱۳۲۵ را میتوان از عوامل مؤثر در به قدرت رسیدن فرقه دموکرات آذربایجان و حزب دموکرات کردستان به شمار آورد که در این گزارش تاریخی به بررسی آنها میپردازیم.
تشکیل فرقه دموکرات آذربایجان در مهر ۱۳۲۴
همه چیز از اوایل مهر ۱۳۲۴ آغاز شد؛ اتحاد جماهیر شوروی که برخلاف پیمان منعقد شده بین متفقین در جریان کنفرانس تهران در نهم آذر ۱۳۲۲، به دنبال خروج نیروهای نظامیاش از ایران نبود، فرقههایی را در شهرهای آذری و کرد زبان ایران تشکیل داد تا با استفاده از آنها دست به تجزیه این مناطق زده و حکومتهایی دست نشانده را در شمال غرب ایران به قدرت برساند.
فرقه دموکرات آذربایجان به رهبری جعفر پیشهوری در اوایل مهر ۱۳۲۴ تشکیل شد و پس از مجهز شدن به تسلیحات سبک، با حمایت حزب توده، دست به فعالیت نظامی و سیاسی در شمال غرب ایران زد.
اعضای مسلح این فرقه با حمله به پاسگاههای ژاندارمری و پادگانهای ارتش، و با حمایت ارتش سرخ موفق به تسلط نظامی بر شهرهای آذربایجان ایران شدند.
آنها همچنین با دستگیری، زندانی کردن و اعدام شخصیتهای سیاسی، نظامی و فرهنگی سرشناس و وفادار به حکومت مرکزی ایران، موفق شدند قدرت سیاسی خود را در منطقه تحت اشغال ارتش سرخ شوروی تثبیت کنند.
اشغال میانه جهت قطع ارتباط آذربایجان با مرکز ایران
در ۲۳ آبان ۱۳۲۴، در روستای اونیک در ۱۲ کیلومتری شهر میانه، عدهای به نام «دموکرات» جمع شده و هنگام غروب آفتاب با انتشار یک آگهی نشستی سیاسی تشکیل دادند.
به طور همزمان، گروهی بالغ بر ۵۰ نفر از اعضای آن مسلح به سلاح سبک، جلوی کامیونهای در حال تردد در مسیر تبریز و تهران را گرفتند و وجوهی را از مسافران دریافت کردند. این گروه در صورت مشاهده نیروهای نظامی، آنها را مورد ضرب و شتم قرار داده و خلع سلاح میکردند.
بر اساس یک تلگراف ارسالی به ستاد فرماندهی ارتش شاهنشاهی از شهر میانه در روز ۲۴ آبان ۱۳۲۴، افراد مسلح منتسب به فرقه دموکرات مأموران دولتی را در روستاهای ترگو و ترکمن خلع سلاح کرده و ادارات دولتی را تصرف کردند.
این افراد در تاریخ ۲۶ آبان به شهر میانه حمله کرده، تمامی مأموران دولتی را خلع سلاح کرده و شماری از اهالی شهر که مناسبی دولتی داشتند، جهت ایجاد رعب و وحشت تیرباران کردند. حمله به پاسگاه راه آهن میانه در نیمه شب ۲۵ آبان با استفاده از یک کامیون و یک جیپ متعلق به ایران سوترانس صورت گرفت و اعضای مسلح فرقه رئیس پاسگاه راهآهن و رسدبان سوم انصاری و شماری از ژاندارمها را به قتل رساندند.
میانه در مسیر زنجان به تبریز قرار داشت و خط آهن زنجان-تبریز، پیش از آغاز جنگ جهانی دوم تا این شهر کشیده شده بود. همچنین راه شوسه تهران-تبریز نیز از این شهر عبور میکرد. بنابراین با تصرف میانه، فرقه دموکرات رابطه مرکز با آذربایجان را قطع کردند.
در این راستا علاوه بر تصرف ایستگاه راهآهن، سیمهای تلگراف و تلفن را نیز قطع کردند تا ارتباط بین تهران و تبریز و متعاقباً سایر شهرهای دیگر آذربایجان با مرکز ایران قطع شود.
اشغال پادگان لشکر سوم نیروی زمینی در تبریز
در مشکینشهر، نیروهای مسلح فرقه دموکرات موسوم به فداییان به رهبری محمدیوند و ادیب امینی دست به کشتار شماری از نیروهای ژاندارمری و ارتش زدند. این کار در سایر شهرها نیز تکرار شد. ریاست این افراد مسلح را غلام یحیی، رئیس سابق حزب توده در شهر میانه بر عهده داشت.
بر اساس اسناد تاریخی ارتش شاهنشاهی ایران، غلام یحیی از کودکی به همراه پدرش در روسیه بود و در باکو به عضویت حزب جوانان کمونیست در آمد. او که به دنبال اخراج ایرانیان از روسیه در سال ۱۳۱۶ به ایران فرستاده شد، یکی از سازماندهندگان فداییان فرقه دموکرات بود.
این روند در شهرهای دیگر آذربایجان چون زنجان، مراغه و اردبیل با شدت بیشتری تکرار شد، اما شرایط در شهر تبریز متفاوت بود؛ اعضای مسلح فرقه پس از چند روز درگیری موفق به اشغال پادگان لشکر سوم آذربایجان در این شهر نشدند و در نهایت ارتش سرخ به یاری آنها رسیده و با محاصره چند روزه پادگان موفق شد فرمانده لشکر سوم سرتیپ علیاکبر درخشانی را مجبور به تسلیم نیروهایش و تحویل پادگان به فرقه دموکرات کند.
در ۱۹ آذر ۱۳۲۴، ستاد ارتش به ریاست سرلشکر ارفع به فرمانده لشکر تبریز دستور دادند: «بایستی کاملاً مراقبت شود بهانه به دست اشخاص داده نشود که باعث تعرض به ارتش و خونریزی گردد، زیرا در این موقع مصلحت نیست».
چند روز بعد در حالی که ارتش در تلاش بود با اعزام نیروهای تقویتی از تهران مانع از سقوط پادگان لشکر سوم شود، فرمانده لشکر به دنبال یک مصالحه با ارتش سرخ افسران و سربازان را مرخص و پادگان را بدون هرگونه مقاومت به ارتش سرخ واگذار کرد.
آخرین فرمان سرلشکر ارفع به فرمانده لشکر تبریز، پیش از تسلیم لشکر در تاریخ ۲۲ آذر ۱۳۲۴ ارسال شد:
«تلگراف کشف به وسیله بیسیم – تبریز فرمانده لشکر – مطابق اعلام نخستوزیر در جلسه چهارشنبه ۲۱-۹-۲۴ مجلس شورای ملی، دولت این قیام مسلحانه را که برخلاف قانون اساسی و علیه ملت ایران است به رسمیت نمیشناسد؛ بنابراین باید اصولاً مقاومت شود. شورایی از افسران خودتان تشکیل بدهید و متن بیانات آقای نخستوزیر را اظهار کنید. اگر مطابق تشخیص شورا مقاومت غیر مقدور است، خود شما و افسران به تهران حرکت نمایید. ۸.۵ عصر ۲۲-۹-۲۴ – سرلشکر ارفع»
پس از این واقعه سرلشکر ارفع و سرتیپ درخشانی از کار برکنار شده و بازداشت و روانه زندان شدند. سرتیپ درخشانی به علت مصالحه و تسلیم پادگان در دادگاه نظامی با یک درجه تخفیف به حبس ابد محکوم و پس از دو سال و ۱۰ ماه از زندان آزاد شد.
ممانعت ارتش سرخ از رسیدن نیروهای تقویتی اعزامی ارتش به تبریز
در سال ۱۳۲۴ و پیش از به قدرت رسیدن فرقه دموکرات آذربایجان و حزب دموکرات کردستان، ارتش سرخ اتحاد جماهیر شوروی آذربایجان را با استفاده از ۳۰ هزار سرباز اشغال کرده بود.
این در حالی بود که نفرات ارتش شاهنشاهی ایران در خدمت لشکر سوم آذربایجان تنها شش هزار و ۵۷۱ نفر بودند که از این میان دو هزار و ۸۹۰ نفر در پادگان تبریز و سایرین در سه پادگان دیگر لشکر شامل پادگان تیپ رضاییه مستقر بودند.
تیپهای پیاده عملاً فاقد کامیون و جیپ کافی بوده و در مجموع تنها ۲۷ دستگاه خودرو در میان چهار پادگان لشکر تقسیم شده بود. این در حالی بود که نیروهای ارتش سرخ صدها تانک و نفربر زرهی داشتند.
هم از لحاظ تعداد نفرات و هم از لحاظ تجهیزات و تسلیحات، نیروهای نظامی ایران در آذربایجان فاقد برتری نظامی بر نیروهای ارتش سرخ بودند و عملاً ارتش سرخ از خروج نیروهای لشکر سوم از پادگانها جهت مقابله با عوامل مسلح فرقه دموکرات در شهرهای میانه و مشکینشهر ممانعت میکرد.
سرتیپ احمد زنگنه در میان شماری از فرماندهان ارتش شاهنشاهی در جریان مراسم بازگشت پیکر رضا شاه از ژوهانسبورگ.
به همین دلیل نیروی زمینی ارتش به دستور دولت به اعزام نیروهای کمکی از تهران به آذربایجان دست زد. این نیروها متشکل از دو گردان پیاده و یک گروهان ژاندارم بودند که قرار بود در اختیار لشکر تبریز قرار گیرند. تنها دو روز پس از آغاز اعزام نیروها، ارتش سرخ مانع از حرکت آنها به سمت تبریز شد.
وزیر جنگ وقت، سرلشکر ریاضی، قبلاً به سرهنگ رازین وابسته نظامی سفارت شوروی از قصد دولت شاهنشاهی ایران جهت اعزام نیروهای تقویتی خبر داد.
این نیروها در ساعت ۹ عصر دوشنبه ۲۸ آبان ۱۳۲۴ به شریفآباد واقع در ۱۲ کیلومتری قزوین میرسند. گروهان جلودار، همان موقع به حرکت خود ادامه داده و به باغات شهر قزوین وارد میشود که ناگهان عدهای از نظامیان شوروی با چند زرهپوش و چند تانک جلو عده اعزامی رسیده و با تحکم فوقالعاده دستور توقف و مراجعت به تهران را میدهند.
دولت ایران مجدداً با وابسته نظامی و کاردار سفارت شوروی وارد مذاکره شده و از آنها میخواهد تا به فرمانده نیروهای ارتش سرخ در قزوین دستور دهند مانع از اعزام نیروهای ایرانی متوقف شده در شریفآباد نشود.
کاردار روسیه در پاسخ میگوید که باید از مسکو دستور برسد. دولت ایران علاوه بر یادداشتهای ۲۶ و ۲۹ آبان و اول آذر، شفاهاً نیز به کاردار سفارت تذکر میدهد که بیم آن میرود آشوب تمام نقاط آذربایجان را فرا گیرد.
سرانجام در روز پنجم آذر ۱۳۲۴، اتحاد شوروی با رد درخواست دولت ایران، هشدار میدهد که اعزام نیروهای ایرانی به آذربایجان به خونریزی منجر میشود و در این صورت دولت شوروی هم نیروی تکمیلی خود را به ایران وارد خواهد کرد.
چند روز پس از آن شهر تبریز از هر سو توسط نیروهای مسلح فرقه دموکرات شامل مهاجرین قفقازی و همچنین ارتش سرخ اعزامی از شهرهای مراغه، سراب و میانه و نقاط اطراف محاصره، و ساعت سه بعد از ظهر مجلسی جعلی به نام مجلس ملی آذربایجان از طرف فرقه دموکرات افتتاح میشود که قریب به ۸۰ نفر با تصویب نوعی نظامنامه داخلی، فردی به نام شبستری را به ریاست جلسه انتخاب میکنند و جعفر پیشهوری را به نخستوزیری میرسانند.
مقاومت تیپ پیاده رضاییه
تیپ پیاده رضاییه از نیروهای تحت فرمان لشکر سوم نیروی زمینی ارتش بود. با سقوط لشکر سوم، تیپ رضاییه دستور دریافت میکند تا به مقاومت ادامه داده و تابع لشکر سوم نباشد. بنابراین برخلاف پادگان تبریز، پادگان رضاییه (ارومیه کنونی) در برابر افراد مسلح فرقه دموکرات و ارتش سرخ چندین روز مقاومت کرد.
اساساً توزیع اسلحه بین اعضای مسلح فرقه دموکرات آذربایجان و همچنین حزب دموکرات کردستان توسط ارتش سرخ، چند روز دیرتر از تبریز و اردبیل در روز ۲۱ آذر آغاز شد. در عصر آن روز سرهنگ احمد زنگنه فرمانده تیپ رضاییه به دیدار کنسول شوروی در این شهر رفت و به او گوشزد کرد که اقداماتشان شهر را آشفته کرده است.
در پاسخ، کنسول شوروی به سرهنگ زنگنه پیشنهاد داد تسلیم شده و تسلیحاتش را به تبعیت از لشکر سوم تبریز تحویل دهد. اما بر خلاف آن، تیپ رضاییه چندین روز به مقاومت ادامه داد.
در بامداد ۲۵ آذر ۱۳۲۴، فرمانده تیپ و سرهنگ نوربخش فرمانده ژاندارمری رضاییه، بار دیگر با درخواست ژنرال اسلانوف فرمانده ارتش سرخ در رضائیه با او در محل اقامتش ملاقات کردند، و او به آنها دستور ترک مخاصمه داد که مورد پذیرش آنها واقع نشد.
مقاومت تیپ رضاییه تا بامداد ۲۸ آذر ادامه پیدا کرد تا سرانجام پاسگاههای ژاندارمری اطراف شهر، مورد حمله سوارهنظام شوروی قرار گرفت. پس از آن به دنبال اتمام مهمات و ذخیره ارتش و ژاندارمری در این شهر و قطع ارتباط آنها با تهران به دلیل تخریب بیسیم، آنها به نیروهای ارتش اشغالگر شوروی اعلام صلح کردند.
اما با این وجود سرهنگ زنگنه و سرهنگ نوربخش به همراه سرگرد بهاروند (رئیس ستاد تیپ رضاییه) توسط نیروهای نظامی ارتش سرخ بازداشت و زندانی شدند. آنها سپس با انتقال به تبریز، تحویل فرقه دموکرات شدند، و پس از شش ماه زندان در یک دادگاه صحرایی به اعدام محکوم شدند. گرچه با مداخله ارتش سرخ، این حکم به حبس ابد تقلیل پیدا کرد.
البته پس از مدتی دولت شاهنشاهی ایران، ارتش سرخ را مجبور به آزاد کردن سرهنگ زنگنه کرد و پس از آزادی او تبدیل به مهمترین شاهد دخالت ارتش سرخ در به قدرت رسیدن فرقه دموکرات شد و به دولت شاهنشاهی ایران کمک کرد تا ضمن شکایت به سازمان ملل، دولت آمریکا را با ایران در این مخاصمه با اتحاد جماهیر شوروی همراه کند.
امری که در نهایت سبب خروج نیروهای ارتش سرخ از شمال غرب ایران در سال ۱۳۲۵ شد و شرایط را برای اجرای یک عملیات نظامی ارتش شاهنشاهی جهت رهایی آذربایجان و انهدام فرقه دموکرات فراهم کرد.
در قسمت بعدی این گزارش بیشتر در این باره بخوانید.
منابع:
– تاریخ ۲۵ ساله ارتش شاهنشاهی ایران، چاپ یکم، ذبیح الله قدیمی، ۴ آبان ۱۳۲۶
– James F. Byrnes, Speaking Frankly, New York: Harper & Brothers, 1947
– ۲۱ آذر ۱۳۲۴ تشکیل فرقه دموکرات آذربایجان و نقش سید جعفر پیشهوری در آن، خاطرات سرتیپ علی اکبر درخشانی به انضمام متن کامل محاکمات و اسناد، تصحیح و ویراسته شاهرخ فرزاد، تهران، شیرین، ۱۳۸۴
– ماهنامه نیروی هوایی شاهنشاهی
– خاطرات رحمتالله مقدم مراغهای، نماینده مجلس شورای ملی، پروژه تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد
– خاطرات سرتیپ حسین آزموده دادستان نظامی تهران در دوران کابینه سپهبد فضلالله زاهدی، پروژه تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد
سیف فرغانی
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوِم محنت از پی آن تا کند خراب بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایّام ناگهان بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام بر حلق و بر دهانِ شمانیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز! این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غُرّش شیران گذشت و رفت این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غُبارش فرونشست گرد سُم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکُشت هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروان سرای بسی کاروان گذشت ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مُفتخر به طالعِ مسعود خویشتن! تاثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان بعداز دوروزاز آن شمانیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمّل سپر کنیم تا سختیِ کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدّتی این گُل، ز گُلستان شما نیز بگذرد
آبیست ایستاده دراین خانه مال و جاه این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپُرده به چوپان گرگ طبع! این گُرگیِ شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حُکم اوست هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان! خوهم که به نیکی دُعای سیف یک روز بر زبان شما نیز بگذرد
رادیوفردا: در دادگاه رسیدگی به اتهامات حمید نوری در استکهلم سوئد، چندین اسم تکرار میشود و شاهدان و شاکیان حمید نوری از نقش آنها در اعدامهای جمعی تابستان ۶۷ میگویند. کسانی که بعد از ۳۳ سال از اعدامها، بر مسندهایی تکیه زدهاند که هیچ نسبتی با عملکرد گذشته آنها ندارد و هرگز بابت این عملکرد پاسخگو نبودهاند.
ریاستجمهوری، دیوان عالی کشور، وزارت دادگستری و وکالت دادگستری از جمله این مسندها هستند که با حقوق شهروندی و اساسی مردم سروکار دارند.
معروفترین آنها اعضای اصلی هیئت مرگ هستند که با دستور آیتالله خمینی برای بررسی مجدد پرونده زندانیان سیاسی که همچنان بر سر موضع خود هستند تشکیل شد؛ حسینعلی نیری حاکم شرع وقت، مرتضی اشراقی دادستان وقت، ابراهیم رئیسی معاون وقت دادستان و مصطفی پورمحمدی نماینده وقت وزارت اطلاعات در زندان اوین این هیئت بودند که اسامی آنها در هر جلسهای از دادگاه حمید نوری از سوی شاهدان تکرار میشود.
پیشتر ۱۹ مرداد ۱۳۹۵، کانال تلگرامی آیتالله منتظری، یک فایل صوتی از جلسه ۲۴ مرداد ۶۷ منتظری با این چهار مقام قضایی وقت، منتشر کرده بود که آیتالله منتظری خطاب به آنها میگوید: «بزرگترین جنایتی که در جمهوری اسلامی شده از اول انقلاب تا حالا بهدست شما انجام شده است. در آینده جزو جنایتکاران تاریخ از شما یاد خواهد شد.»
سرنوشت اعضای اصلی هیئت مرگ
اعضای اصلی هیئت مرگ همچنان از عملکرد خود درقبال اعدامهای سال ۶۷ دفاع میکنند. از سایر اعضای این هیئت اما تاکنون موضعی در این قبال منتشر نشده است.
حسینعلی نیری که به گفته شاهدان دادگاه حمید نوری، ریاست هیئت مرگ را در سال ۱۳۶۷ برعهده داشته شهریور ۱۳۹۳ در مصاحبهای با «خبرگزاری دفاع مقدس» درباره این اعدام ها گفته بود: «من در جریان پروندههای منافقین و چپیها بودم و این را عرض میکنم که منافقین بسیار بدتر از چپیها بودند. چپیها باز یک اصولی را، ولو به باطل، قبول داشتند و به آن اصول پایبند بودند؛ ولی منافقین به هیچ اصلی پایبند نبودند و حتی در مورد نماز و روزه و مسائل عقیدتی در همان زندان هم نفاق داشتند».
او در این مصاحبه گفته است: «در همه دنیا راستگویی را درست و دروغگویی را غلط میدانند اما اینها به هیچ وجه پایبند این مسائل نبودند، یعنی هدفی را برای خودشان در نظر گرفته بودند و میگفتند باید به آن برسیم، با راستگویی نشد با دروغگویی، با حفظ امانت نشد با خیانت در امانت. نه از نظر عقیده و نه از جنبه رفتار و گفتار، هیچ مرزی برای خود قائل نبودند و لذا نمیشد به هیچ حرف اینها اعتماد کرد».
حسینعلی نیری در دوران ریاست محمد یزدی در قوه قضاییه به معاونت دیوان عالی کشور منصوب شد و از ۱۳۶۸ تا شهریور ۱۳۹۲بیش از دو دهه در این مقام بود. او از شهریور ۹۲ رئیس دادگاه عالی انتظامی قضات است.
چهار چهره اصلی هیئت مرگ ۶۷ که از سوی رهبر جمهوری اسلامی به تصمیمگیری در مورد اعدامهای گروهی تابستان ۶۷ مأمور شدند
مرتضی اشراقی که از اواسط دهه شصت به عنوان دادستان تهران منصوب شده بود دیگر عضو این هیئت است که در زمان اعدامها گفته بود: «در رابطه با جرایم گروهکهای منحرف از جهت اینکه این افراد محارب و یا باغی هستند، دادسرای انقلاب اسلامی اقدامات تعقیبی و تحقیقی خود را همچنان ادامه میدهد و در این رابطه تعداد زیادی حکم صادر شده است».
او بعدها به ریاست یکی از شعبههای دیوان عالی کشور رسید سپس به وکالت دادگستری روی آورد و در حال حاضر در تهران به عنوان وکیل دادگستری فعالیت میکند.
مصطفی پورمحمدی اما تا سال ۱۳۹۲ در زمینه اعدامها سکوت اختیار کرده بود. او در جریان ثبت نام نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری درسال ۹۲ نقش خود را در این اعدامها تکذیب کرده و گفته بود که «من در وزارت اطلاعات یک روز پست امنیتی نداشتم. در دو سال اول چون میخواستم در جبهه باشم با اصرار آقای ریشهری وارد وزارت اطلاعات شدم و مسئول ضد جاسوسی شدم بنده در آن حوزه کهتازه نیمه امنیتی است تنها دو سال حضور داشتم. بنابراین درگیر اعدامها نبودم.»
او اما سه سال بعد در حالی به «افتخار» به اعدام های دهه ۶۰ رسید که در جایگاه وزارت دادگستری قرار داشت و با معرفی حسن روحانی، رئیسجمهور وقت و رای اعتماد مجلس وقت وزیر دادگستری دولت یازدهم شد. سه سال بعد در همین جایگاه در شهریور ۱۳۹۵ در خرم آباد گفت که در ارتباط با اعدام های دهه ۶۰، طبق قانون و شرع اسلام عمل کرده و درطول این سالها حتی یک شب هم بیخوابی نکشیده است
او یک روز پیش از آن هم گفته بود: «افتخار میکنیم حکم خدا را اجراکردیم».
مصطفی پورمحمدی در دولت محمود احمدینژاد به وزارت کشور و سپس ریاست سازمان بازرسی کل کشور رسیده بود و در دولت اول حسن روحانی، وزیر دادگستری شد و اکنون مشاور رئیس قوه قضائیه و دبیرکل جامعه روحانیت مبارز است.
آقای پورمحمدی در انتخابات مجلس خبرگان رهبری در اسفند ۹۴ از استان البرز داوطلب شده بود که صلاحیت او از سوی شورای نگهبان رد شد.
ابراهیم رئیسی، معاون دادستان وقت تهران هم به عنوان یکی از اعضای هیئت مرگ درباره این اعدامها سکوت اختیار کرده بود او اما پس از انتخابات ریاستجمهوری ۱۴۰۰، در کسوت منتخب گفت که در مورد اعدامهای ۶۷ باید مورد «تقدیر و تشویق» هم قرار بگیرد.
او در پاسخ به پرسشی درباره نقش خود در هیئت مرگ سال ۶۷ گفت: «اگر یک دادستان از حقوق مردم و امنیت جامعه دفاع میکند، او باید مورد تقدیر و تشویق قرار بگیرد. افتخارم این است که در کسوت دادستان هرجا که بودم، دفاع از امنیت و آسایش کردهام».
او در سه دهه گذشته چه در نقشهای میانی مانند دادستان تهران، چه نقشهای ارشد مانند دادستان کل کشور یا معاون اول رئيس قوه قضاییه و همچنین ریاست قوه قضاییه، یکی از کلیدیترین چهرههایی شبکه قضایی ایران محسوب میشد، عضو مجلس خبرگان رهبری بود و اسفند ۹۴ با حکم آیتالله علی خامنهای به عنوان تولیت آستان قدس رضوی انتخاب شد.
ابراهیم رئیسی در سال ۱۳۹۶ از حسن روحانی شکست خورد اما در یک انتخابات مهندسی شده در سال ۱۴۰۰ بر مسند ریاستجمهوری نشست.
منتقدان و مخالفان حکومت ایران در این سالها، به اعتبار مشارکت او در اعدامهای تابستان ۶۷ از او به عنوان «آیتالله قتلعام» نام بردهاند. رسانههای نزدیک به سپاه پاسداران و اصولگرایان اما او را «سید محرومان» خواندهاند.
برخی ابراهیم رئیسی را یکی از نامزدهای احتمالی جانشینی آیتالله خامنهای در مقام رهبری جمهوری اسلامی میدانند.
نامهای دیگر
اما اسامی دیگری هم در دادگاه حمید نوری مطرح است که به فراخور در تصمیم گیری برای سرنوشت زندانیان زندان گوهردشت، در کنار هیئت اصلی مرگ، حضور دارند و نقش ایفا میکنند. این اسامی، چه کسانی بودند و اکنون کجا هستند؟
مرتضی مقتدایی، قاضی دادگاه انقلاب و سخنگوی وقت شورای عالی قضایی و اسماعیل شوشتری، رئیس وقت سازمان زندان ها به گفته شاهدان دادگاه حمید نوری، دیگر اعضای هیئت مرگ هستند. برخی از شاهدان گفتهاند که آنها را در اتاق هیئت مرگ دیدهاند.
مرتضی مقتدایی در یک برنامه تلوزیونی در سال ۹۹ درباره اعدامها گفته است که «آن موقع هم حملات زیاد بود سر و صدا که آه چقدر را اعدام کردند. یکی از آقایان مراجع که همسایه هم بودیم به من نصیحت کرد که از زندان کردنها و اعدامها پرهیز کنید گفتم والله دستور امام هست ما تابع امام هستیم گفت به امام بگویید ما نمیکنیم. بگویید مصلحت نیست. گفتم والله خود امام فرمودند که ادامه بدهید با قدرت حتی این منافقین آنهایی که سر موضع هستند امام تأکید میکرد آنهایی که سر موضع هستند که اگر امروز از زندان بیاید بیرون فردا انفجار ایجاد میکند فرمود با اینها برخورد کنید.این فرمایش امام بود و ما همانطور که امام نظرشان بود قدام میکردیم خلاف شرعی هم به حمدلله مرتکب نمیشدیم کسی اعدام میشد که جرمی داشت».
مرتضی مقتدایی بعد به ریاست دیوان عالی کشور رسید، بر مسند دادستانی کل کشور نشست، چندین دوره نماینده مجلس خبرگان شد، مدیر حوزه علمیه قم شد و در حال حاضر، عضو مجلس خبرگان رهبری و عضو جامعه مدرسین حوزه علمیه قم است.
اسماعیل شوشتری، رئیس وقت سازمان زندانها، دو دوره نماینده مجلس بود و با ۱۶ سال نشستن بر مسند وزارت دادگستری در دولتهای اکبر هاشمی رفسنجانی و محمد خاتمی به عنوان با سابقهترین وزیر دادگستری بعد از انقلاب شناخته میشود. او در دولت حسن روحانی، رئیس دفتر بازرسی ویژه رئیسجمهور شد.
تاکنون اظهارنظزی از اسماعیل شوشتری درباره اعدامهای ۶۷ منتشر نشده است.
راهبران مرگ
ناصریان (محمد مقیسه) دادیار وقت زندان گوهردشت که نامش در دادگاه حمید نوری به تناوب تکرار میشود به دلیل عملکردش در سالهای بعد در دادگاه انقلاب، معروفترین و شناختهشدهترین اسم برای افکار عمومی است. او از دادیاری به قضاوت ترقی کرد و سالهای متمادی در شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب حکم اعدام صادر کرد.
شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب در کنار شعبه ۱۵ این دادگاه در سالهای گذشته از شعب خاصی بودند که اکثر پروندههای سیاسی و امنیتی به آنها ارجاع و به صدور حکمهای سنگین اعدام، زندان و شلاق معروف هستند. این دو شعبه محاکمه بسیاری از فعالان سیاسی و مدنی، روزنامهنگاران و معترضان را از سال ۱۳۸۸ برعهده داشتهاند.
بر اساس محاسبه سایت اطلس زندانهای ایران تنها در چند سال اخیر در ۳۳۵ پرونده، ۱۶۵۳ سال حکم زندان صادر کرده و تصویری که روایتهای فعالان سیاسی، مدنی و روزنامهنگارانی که توسط قاضی مقیسه محاکمه شده اند از او ارائه میدهد تصویری حاکی از بداخلاقی، بیسوادی، خشونت، بیرحمی و صدور احکام بسیار سنگین است.
ناصریان (محمد مقیسه) آبان ۱۳۹۹ با ارتقای مقام به دیوان عالی کشور رفت و بر مسند مستشاری این دیوان نشست.
تاکنون اظهارنظری از او درباره اعدامهای ۶۷ منتشر نشده است. او در کنار حمید نوری و داوود لشکری به گفته شاهدان دادگاه نوری، در زندان گوهردشت زندانیان را برای هیأت مرگ انتخاب و ردهبندی میکردند.
داوود لشکری، معاون وقت امنیتی و انتظامی و دادیار زندان گوهردشت یکی دیگر از این افراد بود که تاکنون اطلاعاتی درباره اینکه بعد از اعدامها به کجا رفت منتشر نشده است. ایرج مصداقی از زندانیان سیاسی سابق، نام اصلی داوود لشکری را تقی عادلی عنوان کرده است.
حمید نوری در دادگاهی در استکلهم متهم است که در مقام دادیار پیشین زندان گوهردشت کرج در اعدامهای دستهجمعی زندانیان سیاسی مشارکت داشته است؛ اتهامی که خود آن را رد میکند. او روز ۱۸ آبان ۹۸ با یک پرواز مستقیم از ایران وارد فرودگاه استکهلم شد و بلافاصله دستگیر شد.
شاهدان دادگاه میگویند که او دستیار ناصریان (محمد مقیسه) در زندان گوهردشت بود.
حسین مرتضوی، رئیس زندان گوهردشت در دهه ۶۰ نیز دیگر فردی است که نامش در دادگاه حمید نوری از سوی شاهدان مطرح شده است. او البته در زمان اعدامها از زندان گوهردشت به زندان اوین منتقل شده بود اما بعد از اعدامهای ۶۷ از سمت خود کنار گذاشته شد.
حسین مرتضوی در انتخابات دورههای سوم، ششم و هفتم، داوطلب نمایندگی مجلس شد اما در هیچ دورهای صلاحیتش از سوی شورای نگهبان تأیید نشد.
حسین مرتضوی بعد از اعدامهای ۶۷ به حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی و سپس معاونت فرهنگی اجتماعی شهرداری تهران رفت و به گفته ایرج مصداقی در حال حاضر هم دارای دو شرکت تبلیغاتی در تهران و زنجان است.
حسین مرتضوی در انتخابات ریاستجمهوری ۱۳۸۸ از میرحسین موسوی حمایت کرد.
***
هزاران زندانی سیاسی در دهه ۶۰، بهویژه در تابستان ۶۷، در زندانهای اوين و گوهردشت در تهران و زندانهای مشهد، شيراز، اهواز و برخی دیگر از شهرهای ايران با دستور مستقیم آیتالله خمینی و با تصمیم هیئتهایی که به هیئتهای مرگ معروف شدند، اعدام شدند. بسیاری از این اعدامشدگان از هواداران سازمان مجاهدین خلق و شماری از آنها از هواداران دیگر گروههای چپی بودند که در سالهای ابتدایی دهه ۶۰ زندانی شده بودند.
آمار دقیقی از این اعدامها وجود ندارد، اما بر اساس گزارش سازمان عفو بینالملل، دستکم ۴۴۸۲ مرد و زن در فاصله دو ماه ناپدید شدند. در زمان اعدامها خانوادههای بسیاری در بیخبری کامل به سر میبردند، ملاقات با زندانيان قطع شده بود و گاه به خانوادههايی که پافشاری میکردند، گفته میشد زندانی آنها به زندان ديگری منتقل شده است.
آیتالله خمینی، بنیانگذار جمهوری اسلامی سال ۱۳۶۷ در نامهای رسمی صراحتاً گفته بود: «کسانی که در زندانهای سراسر کشور بر سر موضع نفاق خود پافشاری کرده و میکنند، محارب و محکوم به اعدام میباشند و تشخیص موضوع نیز در تهران با رای اکثریت آقایان حجهالاسلام نیری دامت افاضاته (قاضی شرع) و جناب آقای اشراقی (دادستان تهران) و نمایندهای از وزارت اطلاعات میباشد، اگر چه احتیاط در اجماع است».
او در این حکم به زندانهای مراکز استانها هم اشاره کرده و نوشته بود که در این مراکز «رای اکثریت آقایان قاضی شرع، دادستان انقلاب و یا دادیار و نماینده وزارت اطلاعات لازم الاتباع میباشد، رحم بر محاربین سادهاندیشی است، آقایانی که تشخیص موضوع به عهده آنان است وسوسه و شک و تردید نکنند و سعی کنند اشداء علی الکفار باشند. تردید در مسائل قضایی اسلام انقلابی نادیده گرفتن خون پاک و مطهر شهدا میباشد».
اینستاگرام بهرنگ قاسمی: زخم دوزخ ترجمه، نقد و بررسی دیوان شعر یزید بن معاویه به قلم حیدر شجاعی و دکتر حیدر سهرابی است. این اثر دو بخش دارد. بخش اول بررسی اشعار ترجیحی یزید و بخش دوم اشعاری که منسوب به یزید است.در مقدمه اثر اینگونه میخوانید.
یزید مکنی به ابوخالد، دومین خلیفه از سلسله خلفای اموی فرزند معاویةبن ابیسفیان است. مادرش دختر بجدلبن انیفبن دلجةبن نغاثةبن عدیبن زهیربن حارثه کلبیه بود و خانواده مادریاش از اعراب مسیحی بودند . یزید از جوانی همواره گرم عشرت و مجلس شراب بود. آماده بودن وسایل زندگانی آرام، شکار، زن، شراب از او موجودی خوش، و به حکم زندگی چادرنشینی، اسبسواری و شمشیرزنی را نیز بخوبی میدانست.
یزید نمایندهی واقعی شیوه زندگی معمول جوانان در پیش از اسلام را تداعی میکند و توجهی به مبانی اسلامی نداشت و آنرا مزاحم میدانست. یزید اولین خلیفهای در اسلام بود که در ملأ عام شراب میخورد و اکثر اوقات خود را به خوشگذرانی با ساز و چنگ میگذراند. پس از مرگ معاویه خلیفه و امپراطور قدرتمند روزگار، یزید به عنوان خلیفه و امیر المومنین مورد خوشامدگویی و تهنیت همه ولایات و قبایل قرار گرفت . پس از ماجرای عاشورا، در شعری که حاکی از خرسندی و پیروزی بود، صریحاً وحی و پیامبری را انکار کرد و اسلام را حاصل بازیگریهای سیاسی بنیهاشم در برابر بنیامیه خواند. همچنین در این اشعار آنچه میبینیم تجدید خاطره خونهای عصر قبل از اسلام است که خون را باید با خون شست و خون امویان که در جنگ بدر به دست محمد از تیره هاشم ریخته شد، اکنون به خون شسته شد
لَیتَ اَشْیاخی بِبَدْرٍ شَهِدُوا
فَاَهَلَُّوا وَاسْتَهَلُّوا فَرَحاً
قَدْ قَتَلْنَا الْقَرْمَ مِنْ ساداتِهِمْ
لَعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْک فَلا
لَسْتُ مِنْ خُنْدُفٍ اِنْ لَمْ اَنْتَقِمْ
جَزَعَ الْخَزْرَجُ مِنْ وَقْعِ اْلاَسَلْ
ثُمَّ قالوُا یا یزیدُ وَ لاتَشَلْ
وَ عَدَّلْناهُ بِبَدْرٍ فَاعْتَدَلْ
خَبَرٌ جاءَ وَ لا وَحْی تَزَلْ
مِنْ بَنی اَحْمَدَ ما کانَ فَعَلْ
ای کاش پیران قبیله من که در جنگ بدر کشته شدند،
میدیدند که چگونه قبیله خزرج در برابر نیزهها به زاری افتادهاند.
از شادمانی هلهله میکردند و میگفتند ای یزید دستت درد نکند.
به تلافی جنگ بدر، بزرگان آنان را کشتیم
و حسابمان با آنان تسویه شد.
خاندان هاشم با سلطنت بازی کردند و گرنه،
نه خبری از آسمان آمد و نه وحیای نازل شد.
من از دودمان خندف نباشم اگر کینهای را که از محمد در دل دارم،
از فرزندان او نگیرم.
كلمهی «عجوز» در زبان عربی كنايه از خمر كهنه آورده میشود.
يا مثلاً می گويد:
شُمَيْسَهُ كَرْمٍ بُرْجُها قَعْرُ دِنِّها *** وَ مَشْرِقُهَا السّاقي وَ مَغْرِبُها فَمي
اِذا نَزَلَتْ مِن دِنِّها في زُجاجَه *** حَكََتْ نَفَراً بَيْنَ الْحَطيمِ وَ زَمْزَم
فَاِنْ حَرُمَتْ يَوْماً عَلي دينِ اَحْمَد *** فَخُذْها عَلي دينِ الْمَسيحِ بْنِ مَرْيَم
يا راجع به مساجد مي گويد:
دَعِ الْمَساجِدَ لِلعُبّادِ تَسْكُنُها *** وَ اْجِلْس عَلي دَكَّهِ الْخَمّارِ وَ اسْقينا
اِنَّ الَّذي شَرِبا في سُكْرِهِ طَرِبا *** وَ لِلْمُصَلّينَ لا دنيا ولادينا
ما قالَ رَبُّكَ وَيْلُ لِلَّذي شَرِ با *** لكِنَّهُ قالَ وَيْلُ لِلْمُصَلّينا
***
همين مضامينی كه در كلمات عرفا، طعنهزدن به عبادت و مسجد و اينجور حرفها زياد پيدا میشود در مقابل عيش و نوشی كه خودشان میگويند و در كلمات آنها هست..
در اثر اين كارهايی كه يزيد میكرد، چون نامزد خلافت بود، معاويه كه در سياست مرد پختهای بود خيلی ناراحت بود، میديد اينها زمينهی خلافت او را به كلی خراب میكند، خصوصاً اين بیدردی و اين بیعلاقگیاش. برای اينكه او را علاقهمند به سياست و امور نظامی بكند، با يكی از جنگهايی كه با رومیها داشتند، مخصوصا فرماندهی سپاه را به او داد. سپاه رفتند و او هم دلش نمیخواست برود، بالأخره خودش چند منزل بعد از سپاه حركت میكرد، تا رسيد به يكی از ديرها. بعد از مدتی كه لشكر در جايی اطراق كرده بود، به او خبر دادند كه يک بيماری خيلی سختی افتاده ميان سپاهيان و اينها را مثل برگ خزان به زمين میريزد. او در دير زني بنام امّكلثوم پيدا كرده بود و با او مشغول عيش و نوش بود، اصلاً خيالش از اين حرفها نبود؛يک وقتی كه سرش گرم شد اين شعرها را در بیدردی نسبت به مردم گفت:
ما اَنْ اّبالي بِما لا قَتْ جّموعهم *** بِا لْقَذْقَذونَهِ مِنْ حُمّي و مِنْ موم
اِذَا اتَّكَأَتْ عَلَي الْاَنْماطِ مُرْتَفِقا *** بِدِيْرِ مُرّان عِنْدي اُمُّ كُلْثوم
میگویند اقبال لاهوری این شعر را برای یزید سروده است: درین محفل که کار او گذشت از باده و ساقی
ندیمی کو که در جامش فرو ریزم می باقی
کسی کو زهر شیرین میخورد از جام زرینی
می تلخ از سفال من کجا گیرد به تریاقی
شرار از خاک من خیزد کجا ریزم کرا سوزم
غلط کردی که در جانم فکندی سوز مشتاقی
مکدر کرد مغرب چشمه های علم و عرفان را
جهان را تیره تر سازد چه مشائی چه اشراقی
دل گیتی انا المسموم انا المسموم فریادش
خرد نالان که ما عندی بتریاق و لا راقی
چه ملائی چه درویشی چه سلطانی چه دربانی
فروغ کار می جوید به سالوسی و زراقی
ببازاری که چشم صیرفی شور است و کم نور است
نگینم خوار تر گردد چو افزاید به براقی