Jun 15 2016
درخت محمدباقر قالیباف

منبع پویش
May 25 2016

کاریکاتور ازمانا نیستانی
الاغی با پیژامهی راه راه…
برای یک کارتونیست در هرجای دنیا داشتن اندکی سواد طراحی و حساسیت نسبت به مسائل اجتماعی از ملزومات حرفه است. برای یک کارتویست ایرانی اما دیدن مجموعهای از مستند “راز بقا” میتواند مکملی حیاتی باشد! مشتاقان “راز بقا” به کرات دیدهاند تمساح گرسنه با چه ترفندی گورخری را که برای رفع عطش به کنار برکهی آب آمده شکار میکند. تمساح تظاهر میکند کندهی درختی است بیخطر، شناور بر آب راکد. گورخر تشنه چند دقیقهای با شک به کندهی شناور بر آب نگاه میکند و وقتی تسلیم عطش شد… شکار میشود. در برکهی کم عمق اما خطرناک مطبوعات ایران کارتونیستها همان گورخرهایی هستند که باید تفاوت کنده و تمساح را قبل از سر فرو بردن در آب تشخیص دهند وگرنه خیلی سریع بدبخت میشوند.
به عنوان الاغی با پیژامهی راه راه اولین رویارویی با تمساح برایم بسیار غیرمنتظره اما عبرتآموز از کار درآمد…
…آقای بازجو اصرار داشت مرد ریشویی که کشیده بودم همان “مقام معظم رهبری” است و من انکار میکردم و توضیح میدادم که فقط یک احمق میتواند کاریکاتور آقا را بکشد و به این بزرگی زیرش امضا بگذارد بعد هم فرار نکند تا دو روز بعد موقع گاز زدن ساندویچ دستگیرش کنند و من هرچه باشم احمق نیستم… با زبان بیزبانی میخواستم بگویم که تمساح قاعدهی بازی را رعایت نکرده و بجای اینکه منتظر بماند تا گورخر کنار برکه برود خودش با تاکسی دنبال گورخر افتاده است!
حاج آقای بازجو که شاید یکی دو سالی از من جوانتر بود به وجود عقل در کلهی گورخری که وقتش را صرف کشیدن “کارتونک” میکند باور نداشت و دستور داد تا انگیزهام را از توهین به مقدسات به تفصیل بنویسم. قبل از اینکه قلم روی کاغذ بگذارم سرم را بلند کردم و گفتم: حاجآقا، من فقط یک مرد ریشو کشیدهام و ریش هم که به خودی خود مقدس نیست. شما را بخدا آخر بز هم ریش دارد، آیا بز مقدس است؟!…
– اگر بز مال آقا باشد مقدس است…
نوشتم که قرار بود هزار تومان بابت کشیدن این طرح دستمزد بگیرم که حالا مطمئنم هرگز نخواهم گرفت. پوزخندی زد که معنایش این بود: خر خودتی…
خودم را خری میدیدم در پیژامهای راه راه که لای دندانهای تمساح دست و پا میزند… به سمت نسخهای از مجله که روی میز بود اشاره کردم و گفتم طرحم را نگاه کنید آخر هیچ شباهتی به آقا ندارد و پاسخ شنیدم که اگر شبیه بود که خودم همینجا و با دستهای خودم خفهات کرده بودم و لازم نبود زحمت استنطاق و دادگاه و زندان بکشی! منطق حاجی، منطق تمساح گرسنهای بود که غریزهاش حکم به پاره کردن و بلعیدن داده است… از دیدن چهرهی نورانی بازجویی که میتوانست من را بخاطر کشیدن عکس آقا خفه کند بعد به خانه برود تا شام بخورد دچار دلپیچه شده بودم. احساس میکردم مردن صدبار از دیدار روی این برادران شیرینتر است. گفتم هر اعترافی که دوست دارید از زبان من بشنوید مرقوم بفرمایید تا امضا کنم… روز سوم بازداشت بازجویی تمام شد… روز چهارم خسته، ترسیده و کثیف روبروی قاضی کشیک دادگاه انقلاب نشسته بودم و گوشهی چشمم میپرید. حاجآقای کشیک سرش را مقابل صورتم آورد و پرسید بازجو کتکت زده؟ البته بوی دهانش بهتر از قبلیها بود- جواب دادم که نه، متاسفانه لازم نشد. حاج آقا صورتش را چند سانتیمتر جلوتر آورد و مستقیم به چشمهایم زل زد و گفت: ببین جوان- آن موقع هنوز جوان بودم- ما تکلیفمان با منافقین روشن است. آنها با اسلحه مقابل ما ایستادهاند و ما هم اعدامشان میکنیم اما تکلیفمان با تو روشن نیست، هرقدر به این طرح نگاه میکنیم نمیفهمیم واقعا خواستهای به آقا توهین کنی یا نه! بعد مشفقانه نصیحتم کرد: بعد از این یا ریش نکش یا اگر کشیدی جوری بکش که ما هم بفهمیم… به حاج آقا قول دادم که دیگر باین راحتی دم به تله ندهم، حاج آقا هم قول داد که در اولین فرصت اعدامم کند… فشار دندانهای تمساح که کم شد پاچهام را رها کردم و گریختم.
نوزده سالی که بعد از این ماجرا در ایران کار کردم خیلی چیزها یاد گرفتم. مثلاً فهمیدم که آدمهای گردن کلفت بیشتر راغب هستند تا هوش و وقت اندکشان را صرف صدور جملات بیمعنی اما گوهربار بکنند و از تایید دیگران لذت ببرند و فرصت زیادی برای فکر کردن ندارند. آنها برای بهانه گرفتن از یک کاریکاتور فقط به نشانههای ساده و سرراست اهمیت میدهند. پس به این نتیجه رسیدم که هرقدر بیشتر از نشانههای کمتر آشنا استفاده کنم شانس بیشتری برای غر زدن و آزاد ماندن خواهم داشت. مهمترین نشانه ریش بود که در انحصار روحانیت است، بعد از آن عصا و چفیه است که نشانههای “آقا” است. کشیدن دستمال روی دهان یا چشم یا پیشانی خطرناک است چون به بسیج برمیخورد. کشیدن چند پیرمرد درحال چرت زدن توهین مستقیم است به “خبرگان رهبری”. کشیدن میمون نمایندگان مجلس را عصبانی میکند. کشیدن کوسه که چند سالی خطر داشت یکی از موارد نادری است که در استفتائات جدید حلال اعلام شده اما کشیدن تمساح کماکان شرط عقل نیست. کسی که با قرشتهی عدالت شوخی کرده حتما قصد توهین به مقام منیع ریاست قوهی قضاییه را داشته که منصوب آقاست و کسی که پشت به دستگاه تلویزیون نشسته قصد زیر سوال بردن ریاست محترم صدا و سیما را دارد که آن هم مال آقاست... و هیچوقت از یاد نبردم که هیچ بزی را شبیه به بز نکشم وقتی که صاحباش را نمیشناسم.
امروز که جایی امنتر از تهران زندگی میکنم هنوز به قولی که به حاج آقا دادستان کشیک دادهام وفادار هستم. “آقا” را با چنان دقتی میکشم که ایشان حتما بفهمد منظورم چه کسی است و مطمئن هستم حاج آقای کشیک هم بر سر قولی که به من داد ایستاده است…
Feb 20 2016
اصغرآقآ: بچه بدو توت هرات آوردم
شکرپنیر با آب نبات آوردم
بچه بدو که مثل بچه بازا
کلی براتون شوکولات آوردم
بچه بدو که کلی وعده وعید
برای ننه ت برای بابات آوردم
بچه بیا که تا چهار سال دیگه
رونق اقتصاد برات آوردم
انتخابات آوردم
————
بچه بدو بازارشو داغ کنیم
همه بیان که قالشو چاق کنیم
یک عده رو بیخودی سخت بگیریم
به عده ای بیخودی ارفاق کنیم
کسانی که به فکر تحریم باشن
تهدیدشون به ضرب شلاق کنیم
امت بیا که تحفه ی جدیدی
با صد سلام و صلوات آوردم
انتخابات آوردم
————
هرچی کتک کاری بشه بهتره
جنجال اخباری بشه بهتره
غنیمته تفنگ ساچمه ای هم
خونی اگر جاری بشه بهتره
یکی دو تا کشته بشن چه بهتر
گریه بشه زاری بشه بهتره
تابوت واسه مرگ و وفات آوردم
انتخابات آوردم
————-
بچه ببین چه کاندیدای خوبی
روضه خونه، عجب صدای خوبی
امام حسینو میکشه رو منبر
ببین ببین چه کربلای خوبی
اون یکی فرزند فلان آدمه
خودشه خره عجب بابای خوبی
اون یکی رو ببین که چاقوکشه
کاندیدای جاهل و لات آوردم
انتخابات آوردم
————
بچه بدو که بچه بازی کنیم
بانی انقلابو راضی کنیم
خدمت شورای نگهبان بریم
با جنتی زمینه سازی کنیم
پارلمان رژیم اسلامی رو
رایشتاگ هیتلر نازی کنیم
ذوب شده های مکتب ولایت
فاشیستای دموکرات آوردم
انتخابات آوردم
————
امت بیا بغیر بع بع نگو
هرچی میگن بعله بگو نع نگو
لگد نزن به بخت خود حیوونی
نه به چنین سبزه و مرتع نگو
اگر که حرف و انتقادی داری
لطفن درین موقع و مقطع نگو
علوفه ی کافی اگر نداری
بیا برات خمس و زکات آوردم
انتخابات آوردم
————
یه مجلس کیفور و سرمست میخوام
مثل خودم ناقص و یک دست میخوام
اصولگرا اصلاح طلب چه فرقش؟
سیصد نفر نوکر دربست میخوام
حق زنان از اینکه ضایع نشه
چندتایی هم کلفت پیوست* میخوام
اکبری صبر کن ببینی که باتوم
برای سر** کاندیداهات آوردم
انتخابات آوردم
——————-
کشته منو دشمن ورپریده
عوامل فتنه ی خیر ندیده
مخالفا باید بیان رأی بدن
خاک به سرش هر کی که رأی نمیده
چندتائی کاندیدای وارد میخوام
کار رژیم به گند و گه کشیده
شاید که کارشناس بول و غایط
برای رفع مشکلات آوردم
انتخابات آوردم
————–
بگین به اون زندانی سیاسی
انتخابات آزاده و اساسی
از لای نرده های زندان ببین
اینه موازین دموکراسی
تا وقتی که اینو قبول نداری
خواب ببینی آزادی و خلاصی
دیدم دلت واسه ی بابات تنگ شده
پس باباتو پیش چشات آوردم
انتخابات آوردم
ـــــــــــــــــــــــــ
*پیوست: همیشه . دایم . دایماً (دهخدا)
** اندکی سانسور از سوی سراینده جایز بود!
Jan 20 2016
فراداد: برخی خبرگزاریهای معتبر، دیروز صبح خبری با عنوان «ممنوعیت استفاده از کلمه شراب در کتابها» را منتشر کردند که البته پس از چند ساعت تکذیب شد.
مهرشاد مرتضوی در صفحه طنز روزنامه «قانون» نوشت:
برخی خبرگزاریهای معتبر، دیروز صبح خبری با عنوان «ممنوعیت استفاده از کلمه شراب در کتابها» را منتشر کردند که البته پس از چند ساعت تکذیب شد.
از آنجا که دولت قبل کاری کرده که دیگر هیچ خبری برای ما غیرقابل باور نباشد، شرایط «پسا ممنوعیت الشراب در کتاب» را بررسی میکنیم:
مسئول: استفاده از کلمه شراب در کتابها ممنوع میشود.
حافظ، سعدی، خیام و دیگران: بابا این شعرهای ما مضامین عمیق عرفانی داره ها! اصلا این، اونی که شما فکر میکنین نیست!
مسئول: بحث نکنین. ما خودمون بهتر میدونیم. پروانه کسبتونو میگیرما!
بیقانون: راست میگن دیگه. آخه این آت و آشغالا چیه توی شعرتون میارین؟ این همه خوراکی خوشمزه هست.
حافظ در حالی که پایش را روی زمین میکشد: آخه زمان ما از این خوردنیا نبود. یه گلابی بود و یه موز.
خیام: سمت ما هم که کلا فقط انگور در میاومد.
بیقانون: خب بسه دیگه. برین کتاب شعرهاتونو بیارین ببینیم یه جوری ماستمالیش کنیم.
حافظ
برگیر «خیار» طربانگیز و بیا
پنهان ز دکان بغلی خیز و بیا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دیر مغان و «لیوان آب» کجا
که تنگدل چه نشینی ز پرده بیرون آی
که در خم است «انار»ی چو لعل رمانی
سعدی
من آن نیم که حلال از حرام نشناسم
«آدامس» با تو حلال است و آب بی تو حرام
مولانا
«رانیِّ» شیرهی انگور خواهم
حریف سرخوش مخمور خواهم
امیرخسرو دهلوی
خونابه میخورم ز غم و گریه میکنم
آری که «دوغ»، گوهر هر کس برون دهد
گریبانم مگیر ای محتسب، این کاره هستم من!
کزین دامان تو بوی «شانلِ فِیک» میآید
اوحدی
به خرابات برید از در این خانه مرا
که دگر یاد «کباب» آمد و «مرغانه» مرا
انوری
دل در هوس «شامپوی» گلرنگ خوش است
با بربط و با نای و دف و چنگ خوش است (تو حموم؟!)
وحشی بافقی
هم تو مگر پیالهای بخشی از آن «آب آلبالو»
ورنه که «هایپ» دیگری نشکند این خمار را
اقبال لاهوری
خیز و در جامم «ویتامین سی» بریز
روی آن هم هرچی که خواستی بریز
مسئول: چشمک نزن آقای اقبال!
ابوسعید ابوالخیر
در دِیر شدم ماحضری آوردند
«بنگر چه دلستر خری» آوردند!
عراقی
چو با خود یافتند اهل محل را
«پنیر» بیخودی در جام کردند
هزاران کِش به اندام و تنش داد
«پنیر پیتزا»یش نام کردند
خیام
…… …….ِ ….. که …. خواهم / ….. …… ……ِ …..ی خواهم
بیقانون: شما کلا برو سراغ همون ریاضی 😐
Nov 16 2015
نظر: هادى حیدرى، نقاش و کارتونیست مطبوعاتی، ساعت ۵:۴۵ امروز از دفتر کارش در روزنامه شهروند بازداشت شد.
یکی از همکاران هادی حیدری در روزنامهی شهروند میگوید: یک پسر جوان با حکم آمده بود، نشان هادی داد و بی سر و صدا او را بردند.
آخرین آثار این کاریکاتوریست معروف که سابقه همکاری روزنامه های جامعه، نشاط، نوروز، وقایع اتفاقیه، اعتماد ملی، بهار و شرق را دارد مربوط به حواث پاریس و لبنان بود.

Oct 20 2015

خودنویس: بنر نصبشده در «شهر جدید اندیشه»؛ تهران (البته بهجای عکس کاخ سفید عکس کنگره آمریکا را گذاشتهاند)؛ منبع: شبکههای اجتماعی