اخبار

  • صحفه نخست
  • Sample Page
  • خُسن آقا

Tag Archive 'اسلام و مسلمین'

Feb 08 2022

یک منبع آگاه درباره قتل مُنا (غزل) حیدری: «با وعده پدرش به ایران بازگشت و کشته شد»

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,اسلام و مسلمین,امنیتی,جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی,مذهب


رادیوزمانه: یک منبع آگاه از داستان زندگی قربانی زن‌کشی اهواز به زمانه گفت که نام او مُنا (غزل) حیدری است، زمانی که ۱۵ سال داشت به اجبار ازدواج کرد. در دو سال از کودک‌همسر، کودک‌مادر می‌شود و یک فرزند پسر دارد. پدر و عمویش او را با وعده زندگی در امنیت از ترکیه به ایران برمی‌گردانند، جایی که همسرش – که پسرعمویش هم بوده – او را به قتل می‌رساند.

در روز شنبه ۱۶ بهمن / ۵ فوریه در اهواز سجاد همسر مُنا به همراه برادرش او را به قتل می‌رسانند. برادر سجاد پاهای منا را می‌گیرد و سجاد با قمه سر مُنا را از بدنش جدا می‌کند. قاتل سپس سربریده شده این زن جوان را در معابر عمومی و مقابل چشمان رهگذران در میدان کسایی اهواز چرخاند. تصاویر و ویدئوهای سر بریده زن در دست قاتل در شبکه‌های اجتماعی منتشر شده است.

منبعی که با زمانه گفت‌وگو کرده است، با خانواده مُنا (غزل) حیدری آشنایی دارد و در جریان بازگرداندن مُنا از ترکیه به ایران بوده است.

◼️صحبت‌های این منبع آگاه و نزدیک به خانواده مُنا (غزل) حیدری که با زمانه گفت‌وگو کرده را بشنوید. صدای این منبع مطلع به دلیل حفظ امنیت تغییر داده شده است:

برای دیدن محتوای نقل شده از سایت دیگر، کوکی‌های آن سایت را بپذیرید

کوکی‌های سایت‌ دیگر برای دیدن محتوای آن سایت‌ حذف شود

نام پدر مُنا حیدری، «جواد» است و عموی او «امین» نام دارد که به ابوعطیه مشهور است. پدر منا او را در ۱۵‌سالگی به پسرعمویش سجاد به اجبار شوهر می‌دهد. مُنا در کودکی همسر و مادر می‌شود و از این شرایط زندگی و این ازدواج رضایت نداشته است. به گفته این منبع خانواده او را غزل صدا می‌کردند:

«مُنا یا غزل حیدری توسط پدرش به اجبار به ازدواج پسر عمویش درآورد. زمانی که ۱۵ سال داشت. ابتدا بعد از اینکه از غزل خواستگاری کرد او قبول نکرد و گفته بود با پسر عمویش ازدواج نمی‌کند… این صحبت به گوش سجاد، پسر عموی غزل رسید و در طول این مدت که یک فرزند پسر هم از او دارد، می‌خواست انتقام بگیرد، این را خود غزل گفت… می‌خواست انتقام بگیرد و گفته بود که چرا جلوی مردم گفتی من را نمی‌خواهی، تو با چه جرأتی این صحبت را کردی؟ تو می‌خواستی من را کوچک کنی، من هم انتقام این صحبت‌هایت را می‌گیرم…»

منا پیش از اینکه قربانی زن‌کشیِ ناموسی شود، قربانی کودک‌همسری بود. او قربانی خشونت خانگی هم بود و همسرش سجاد او را کتک می‌زد.

مُنا (غزل) پیش از اینکه به ترکیه فرار کند، بارها از خانواده پدری‌اش کمک خواسته بود. او از آنها خواسته بود که کمک کنند تا از قاتل، سجاد، طلاق بگیرد:

«سجاد شوهر غزل بازاری است، پدر غزل هم بازاری است، ماهی‌فروشی دارد، حتی زمانی که در بازار کارشان به بحث و جدل کشیده می‌شود سجاد غزل را کتک می‌زند… غزل چندین مرتبه قهر می‌کند و به خانه پدری‌اش می‌رود. پدرش گفت غزل چندین بار به او گفته که طلاقم بده من نمی‌توانم این فرد را تحمل کنم، او به من زور می‌گوید، به من ظلم می‌کند، من را تحقیر و کوچک می‌کند…»

به گفته این منبع آگاه و نزدیک به خانواده مُنا حیدری، پدر او اکنون از شرایطی که برای فرزندش ایجاد کرده ابراز پشیمانی می‌کند:

«پدرش می‌گوید مقصر منم، من باید طلاقش می‌دادم…»

مُنا (غزل) نهایتا تصمیم می‌گیرد از کشور خارج شود و در راه فرار به ترکیه از طریق اینستاگرام با مردی سوریه‌ای آشنا می‌شود که در شهر مرسین ترکیه زندگی می‌کرد. منبع نزدیک به خانواده مُنا فرار او به ترکیه را از جمله دلایل این قتل ناموسی مبنتی بر جنسیت می‌داند:

«پدرش به هر حال انگشت‌نما می‌شود در آن فرهنگ غلطی که جا افتاده و به لحاظ عرفی حالا بی‌ناموس و بی‌غیرت شناخته می‌شود، چون دخترش رفته هزار کار کرده و آمده او را نکشته است… اسیر آن فرهنگ می‌شود… غزل مورد تحقیر و توهین و ظلم قرار گرفت، هم از طرف شوهرش و هم از طرف پدر و خانواده‌اش… یعنی هرکجا می‌رفت پناهی نمی‌دید، نه پیش شوهرش نه پیش پدرش، نه پیش برادرهایش، هیچ‌کس به او حق نمی‌داد… تصمیم گرفت فرار کند،»

فرار به ترکیه در نبود حمایت خانواده، کمکی به منا حیدری نمی‌کند. حدود شش ماه در ترکیه می‌ماند. در این مدت پول‌هایش تمام می‌شوند. منبع مالی او طلاهایش بودند که با خود به ترکیه برده بود. در روایت منبعی که با زمانه صحبت کرده است، مُنا در ترکیه هم بی‌پناه می‌شود و مردی هم که به او در مرسین ترکیه پناه برده بود، او را مورد خشونت و سوءاستفاده قرار می‌دهد:

«بعضی‌ها می‌گویند پول همراهش داشته، ولی پدرش می‌گوید همان طلاهایی را که پوشیده بود با همان‌ها رفت و پولی ندزدیده بود…در اینستاگرام با مرد سوریه‌ای که ساکن شهر مرسین در ترکیه‌ است آشنا می‌شود، او هم ‌واقعا انسان نبوده و وقتی دیده که غزل طلا دارد او را پیش خودش می‌کشاند و بعد از اینکه طلاهایش را می‌برد، باز هم تقریبا همان رفتار شوهرش را با او انجام می‌دهد… عزل بالاخره راهی پیدا می‌کند و چندتا عکس برای خانواده‌اش می‌فرستد و می‌گوید که کجاست… در این مدت آن مرد سوری به طلاهای غزل اکتفا نمی‌کند، با خانواده‌اش تماس می‌گیرد و می‌خواهد اخاذی کند، از آنها ۵ هزار دلال پول طلب می‌کند تا غزل را به عنوان گروگان آزاد کند…»

خانواده منا (غزل) – پدر و عمویش – برای بازگرداندن او به ایران به ترکیه می‌روند و از قبل سعی می‌کنند از طریق پلیس ماجرای اخاذی دوست مُنا از خانواده را دنبال کنند:

«آنها [خانواده غزل] زرنگی می‌کنند و یک شماره حسابی از او [مرد سوری] می‌گیرند، یک پرونده هم در اینترپل تشکیل داده بودند، و وقتی شماره حساب را می‌دهد مرد سوری را دستگیر می‌کنند و غزل را هم به یک کمپ نگهداری از کودکان می‌برند. پدر و عموی غزل به ترکیه آمدند و او را با خودشان بردند. غزل خودش گفته وقتی پدرم را که دیدم حس امنیت به من دست داد، یک پناه پیدا کردم…»

به گفته این منبع آگاه مُنا (غزل) حیدری از طریق کرمانشاه وارد کردستان عراق می‌شود و از آنجا به ترکیه می‌رود و حدودا ۶ ماه در ترکیه زندگی کرد.

این منبع آگاه نسبت خانوادگی دور با مُنا حیدری دارد:

«زمانی که می‌خواستند به ترکیه بیایند تنها آشنای آنها من بودم، زمانی که خواستند بیایند گفتند دختر بچه کوچکی دارند که در بهزیستی ترکیه است، البته تقصیر من هم بود چون فکر کردم پدر و مادرش از جمله پناهجوهایی هستند که هنگام رد شدن گیر افتاده‌اند و اتفاقی برای آنها رخ داده که حالا دخترشان اینجا مانده است. تصور ذهنی من زمانی که گفتند یک دختربچه کوچک است فکر می‌کردم حول و حوش ۸-۹ ساله باشد… به آنها گفتم من در خدمتم و می‌توانم کمک کنم بیایید.»

مُنا (غزل) نهایتا با وعده تامین امنیت توسط پدرش به ایران باز گردانده می‌شود. منبع نزدیک به خانواده که در جریان بازگرداندن او از ترکیه به ایران بوده و در این جریان با خود مُنا هم صحبت کرده است، می‌گوید که پدر مُنا به او قول امنیت در ایران می‌دهد:

«صبح زود که اینجا رسیدند من تحویل‌شان گرفتم و تقریبا یکی دو ساعت بعد آنها را به سفارت ایران بردم، کارها را انجام دادند، هماهنگی لازم را سفارت ایران با آن بخش مورد نظری که در شهر مرسین بود انجام داد و دو روز بعد به سمت مرسین رفتند. غزل بچه‌ بود و خود را در یک کشور غریب می‌دید، زمانی که پدرش را دید احساس امنیت می‌کند، و بغلش می‌کند… پدرش به او می‌گوید من پناهت هستم کاری به هیچ‌کس نداشته باش، ما می‌رویم و خانه را می‌فروشم، کلا در اهواز نمی‌مانیم… با همین صحبت‌ها گولش می‌زند و وقتی پدرش را می‌بیند احساس امنیت می‌کند، غزل هم می‌گوید من مشکلی ندارم می‌آیم چون پدرم را دوست دارم و به من قول داده است… وقتی با عزل صحبت کردم این‌ها را گفت… پدرش گفته خانه امن داریم، درهایش ضد سرقت است و نمی‌گذارد دست کسی به او برسد.»

این وعده امنیت هرگز عملی نمی‌شود. سجاد همسر مُنا به همراه برادرش او را به قتل می‌رسانند.

اکنون سجاد و برادرش را پلیس آگاهی اهواز دستگیر کرده‌ است. اما قانون جزای اسلامی در مورد زن‌کشی‌ها که بیشتر در ساختار خانواده اتفاق می‌افتند، تنها قصاص را به‌عنوان عامل بازدارندگی جرم دارد که در فضای خانواده معمولاً اولیای دم آن را پیگیری نمی‌کنند. در نبود سیستم حمایتی قانونی از زنانی که کودک‌همسرند، که در شرایط خشونت خانگی زندگی می‌کنند، زن‌کشی‌ها مدام تکرار می‌شوند و به‌عنوان جنایت‌های استثنایی پوشش خبری می‌گیرند. حال اینکه این جنایت‌ها ریشه در نابرابری‌هایی قانونی و سیاسی و فرهنگی دارد که وقوع جنایت‌های مبتنی بر جنسیت را آسان و پیگیری و مبارزه با این جرائم را دشوار می‌کنند.

radiozamaneh · گفت‌وگو با یک منبع آگاه در مورد قتل مُنا (غزل) حیدری

No responses yet

Jan 26 2022

نکاتی چند درباره‌ی یک گور دسته‌جمعی در مشهد

نوشته: خُسن آقا در بخش: اسلام و مسلمین,اعتراضات,امنیتی,تاریخی,سیاسی,مذهب

برترین‌ها: فکت‌نامه: خبرگزاری فارس با استناد به «شنیده‌های فضای مجازی» خبر از «کشف گور دسته‌جمعی شهدای مسجد گوهرشاد مشهد» داده فارس به این بهانه بار دیگر این ادعا را که وقایع گوهرشاد در پی اعتراض مردم به «کشف حجاب» روی داد تکرار کرد. تحقیقات نشان می‌دهد دامنه این ادعا بسیار وسیع و گسترده است. حتی شورای فرهنگ عمومی هم روز بیست و یکم تیر را به عنوان روز حجاب و عفاف در تقویم رسمی کشور نامگذاری کرده است.

واقعه مسجد گوهرشاد چه زمانی و در اعتراض به چه چیزی رخ داد؟

واقعه مسجد گوهرشاد روز بیست و یکم تیر سال ۱۳۱۴ خورشیدی در مشهد رخ داد. عمده روایت‌هایی که از این واقعه در دست است مبتنی بر خاطرات شفاهی و اسناد واسطه‌ای است. به همین دلیل اختلاف نظر و ابهام درباره جزئيات این واقعه، از جمله درباره تعداد کشته‌شدگان این واقعه زیاد است.

اگر تحلیل‌ها و اظهار نظرهای شخصی را در نظر نگیریم و روایت‌های مختلف را کنار هم بگذاریم، شرح ماجرا نزدیک به روایتی است که در سایت تاریخ ایرانی منتشر شده است.

۲۸ خرداد ۱۳۱۴ دولت محمدعلی فروغی، نخست وزیر وقت در یک بخشنامه مردان را ملزم کرد از کلاه پهلوی (یک لبه) دست برداشته و کلاه تمام لبه‌ای شاپو سر کنند. طبق این بخشنامه اگر یک کارمند دولتی از این دستور اطاعت نمی‌کرد باید قید شغلش را می‌زد. دو روز بعد نیز دولت بخشنامه دیگری ابلاغ کرد که طبق آن، مجالس ختم اموات فقط در مساجد معدودی که بلدیه (شهرداری) اجازه می‌داد باید برگزار می‌شد و استعمال چای، قهوه، قلیان و سیگار نیز در این مجالس ممنوع اعلام شد.

ظاهرا بعد از رسیدن خبر بخشنامه جدید، گروهی از روحانیون مشهد برآشفتند و جلساتی پنهانی برگزار کردند. در یکی از این جلسات پیشنهاد شد آیت‌الله حاج‌آقا حسین قمی به تهران برود و در مرحله اول با رضاشاه مذاکره کند، بلکه او را از اجرای تصمیماتش باز دارد. وقتی آیت‌الله قمی به تهران آمد، دستگیر و ممنوع‌الملاقات شد.

آن طور که در روایت‌ها آمده همزمان با بازداشت حاج آقا حسین قمی‌، در مشهد نیز روحانیون دیگری از جمله شیخ غلامرضا طبسی و شیخ نیشابوری دستگیر شدند. در اعتراض به این وقایع تجمعاتی در مسجد گوهرشاد شکل گرفت. روز جمعه ۲۰ تیر ۱۳۱۴ نظامیان مستقر در مشهد برای متفرق ساختن مردم آتش گشودند. فردای آن روز تظاهرات بزرگ‌تری برگزار شد و مردم دوباره در مسجد گوهرشاد جمع شدند. ظاهرا شیخ محمدتقی بهلول سخنان تندی علیه دولت ایراد کرد و خواهان مقاومت مردم شد. کار پس از چندی به درگیری رسید. در حوالی ظهر ماموران نظامی به داخل مسجد آمدند و کشتار اتفاق افتاد.

واقعه کشف حجاب چه زمانی اتفاق افتاد؟

بر اساس گزارش منتشر شده در سایت مرکز بررسی اسناد تاریخی گفته شده، بخشنامه «رفع حجاب» در تاریخ ۲۷ آذر ۱۳۱۴ از سوی محمود جم، نخست وزیر وقت صادر شده است. در این گزارش اسنادی به تاریخ بهمن ماه آن سال منتشر شده، اما اثری از متن یا تصویر این بخشنامه نیست. ما از طریق جست‌وجو موفق نشدیم به متن بخشنامه کشف یا رفع حجاب برسیم و ببینیم دقیقا در آن چه گفته شده، اما در بسیاری از منابع داخلی و خارجی روز ۱۷ دی ماه ۱۳۱۴ به عنوان روز کشف یا رفع حجاب معرفی شده است.

مثلا بر اساس روایت سایت دانشنامه مجازی مکتب اهل بیت (ویکی‌شیعه) «به دنبال تصویب قانونی در ۱۷ دی ۱۳۱۴ش در ایران رخ داد و به موجب آن، زنان و دختران ایرانی از استفاده از چادر، روبنده و روسری منع شدند».

از آن سو سایت مشروطه که هوادار پهلوی است هم نوشته است: «کشف حجاب و آزادی زنان در روز ۱۷ دی ماه ۱۳۱۴ با فرمان رضا شاه بزرگ آغاز شد».اما در میان اسناد، نشانی از فرمان رضا شاه یا تصویب قانونی در این روز نیست. اتفاق مهم این روز بازدید شاه از دانشسرای عالی است. در این مراسم همسر و دختران رضا شاه و سایر زنان حاضر در این مراسم، حجاب به سر نداشتند.با این حساب بین صحبت از رفع یا کشف آمرانه حجاب با واقعه گوهرشاد دست‌کم ۱۵۹ روز (۵ ماه و ۶ روز) فاصله است.

آیا پیش از صدور بخشنامه رفع حجاب، جایی صحبت از کشف حجاب مطرح بوده است؟

پاسخ این سوال خیر است. کشف حجاب رسما پنج ماه بعد از واقعه گوهرشاد به وقوع می‌پیوندد. البته شواهدی هست که نشان می‌دهد در آن زمان گروهی از معترضان گمان می‌کردند دولت در حال زمینه‌سازی برای ترویج بی‌حجابی است، اما هیچ نشانه‌ای از اینکه کشف حجاب زمینه اصلی اعتراض مردم در گوهرشاد بوده وجود ندارد.

برخی منابع، به نقل از شاهدان عینی، نوشته‌اند، شیخ محمدتقی بهلول، مشهورترین سخنرانان مسجد گوهرشاد و برخی دیگر از سخنرانان به موضوع بی‌حجابی اشاراتی دارند، اما زمینه اصلی اعتراض گوهرشاد بخشنامه کلاه شاپو و دستگیری آیت‌الله قمی است و اشاره به بی‌حجابی که ظاهرا زمینه نارضایتی و نگرانی از آن هم وجود داشته، عمدتا تحریک احساسات عمومی در فضای هیجان‌زده است. اگرچه آن طور که برخی شاهدان عینی، مثل سیدعلی‌محمد دخان‌چی روایت می‌کنند، سخنرانان جانب احتیاط را هم نگه می‌داشتند.

«گاهی از آقایان علما هم منبر رفته و سخنرانی می کردند. بعضی ها خیلی تند حمله به شاه و دولت می کردند، بعضی ها ملایم‌تر و یکی از آنها دوپهلو و بالاخره آخر صحبتش این بوده که شاه و دولت هم مسلمانند و ما تلگراف زدیم و درخواست کرده‌ایم که عمل بی حجابی صورت نگیرد و انشاءالله جواب می‌دهند».

آنچه مسلم است، نه «کشف حجاب» که حتی خود موضوع حجاب را نه در اصل، بلکه در فرع و حاشیه واقعه گوهرشاد می‌توان دید. موضوعی که با توجه به زمینه نارضایتی‌های موردی، می‌توانست ابزار خوبی برای تحریک احساسات عمومی باشد.

آیا ماجرای بی‌حجابی همسر شاه افغانستان و جشن شیراز ارتباطی با واقعه گوهرشاد دارد؟

پاسخ این سوال هم منفی است.در برخی روایت‌های مرتبط با موضوع کشف حجاب، به اعتراض بهلول و برخی روحانیون به بی‌حجابی همسر شاه‌امان‌الله، پادشاه افغانستان اشاره شده است. به عنوان مثال آیت‌الله علم‌الهدی می‌گوید:«چندی قبل از آن پادشان افغانستان در ترکیه زنش را کشف حجاب کرده بود و بنا بود از مسیر خراسان به سمت افغانستان حرکت کند، وقتی با اتومبیل به نزدیکی سبزوار رسید، مردم قهرمان سبزوار قیام کردند، آمدند دروازه‌های شهر را گرفتند و گفتند اجازه نمی‌دهیم یک فاجر و فاسقی که دست به این فسق زده از شهر ما عبور کند و تحریک مردم توسط مرحوم علامه بهلول انجام گرفت، او منبرهای داغ رفت، مردم وادار شدند راه را بر اتومبیل پادشان افغانستان بستند و راه را تغییر دادند».

نکته اما اینجا است که سفر گذری شاه افغانستان به خراسان، هفت سال پیش از واقعه گوهرشاد و ماجرای کشف حجاب است. شاه‌امان‌الله در سال ۱۳۰۷ از اروپا به افغانستان برگشت و همان سال هم تاج و تختش را از دست داد. به طور قطع سفر شاه‌امان‌الله نمی‌تواند موجب اعتراض در هفت سال بعد و سرکوب آن شود.

ماجرای دیگر هم «جشن شیراز» است که ظاهر با حضور زنان بی‌حجاب و علی‌اصغر حکمت، وزیر وقت فرهنگ در فروردین ۱۳۱۴ برگزار شده. برخی مدعی‌اند که جشن شیراز « نخستین رونمایی جدی اما اعلام نشده «کشف حجاب» است».این داستان ممکن است موجب برخی نارضایتی‌ها شده باشد، اما قطعا ارتباط مستقیمی با واقعه گوهرشاد ندارد.

کلاه پهلوی از چه زمانی اجباری شد؟ مردان ایران از کی موظف به سر کردن کلاه شاپو شدند؟

ما تا این لحظه موفق به پیدا کردن متن این بخشنامه ۲۸ خرداد ۱۳۱۴ (بخشنامه کلاه شاپو) نشدیم.مشخص نیست در آن دقیقا به چه مواردی اشاره شده، اما آن طور که از روایت‌ها برمی‌آید، بخشنامه در چارچوب قانونی صادر شده بود که هفت سال پیش‌تر با عنوان «قانون متحدالشکل نمودن البسه اتباع ایران در داخله مملکت» از تصویب مجلس شورای ملی گذشته بود. ظاهرا در بخشنامه جدید گفته شده مردان باید به جای کلاه پهلوی یک‌لبه، شاپو (کلاه اروپایی لبه‌دار) به سر بگذارند و به جای کفش سنتی و گیوه، کفش‌های فرنگی بپوشند.

سایت شهر فرهنگ تصاویر و اسنادی مربوط به کلاه پهلوی و کلاه شاپو را به نقل از کتاب آلمانی «تغییر لباس در ایران» نوشته بیانکا دوس منتشر کرده و نوشته:

«در سال ١٣٠۷ شمسی (دسامبر ۱۹۲۸ میلادی) بنا بر قانونی جدید تمام مردان ایرانی مکلف شدند عمامه و کلاه‌های سنتی خود را با کلاه پهلوی عوض کنند. مدتی پس از آن (مارس ۱۹۲۹ میلادی) پوشیدن لباس های ایرانی (قبا، شال، عبا، پوستین، عمامه و غیره) برای تمام افراد مذکر ممنوع شد و جای آن را ترکیبی از کت و شلوار و کلاه پهلوی گرفت.

شش سال بعد در [خرداد] ١٣۱۴ شمسی (ژوئن ١٩٣۵ میلادی) مجلس قانون دیگری را به تصویب رسانید که کلاه شاپو را جایگزین كلاه پهلوی و کفش چرمی اروپایی را جایگزین انواع کفش‌های ایرانی کرد. تنها کسانی که از این قوانین معافیت داشتند گروهی بودند که برای نخستین بار “روحانیت” خوانده شدند. روحانیت شامل علما و مجتهدین، طلاب حوزه‌های علمیه، پیش‌نمازان مساجد، و اندک گروهی دیگر می‌شد. تمامی این افراد بایستی از سوی حکومت برای پوشیدن لباس “روحانیت” مجوز دریافت می کردند».

جمع‌بندی

۸۴ سال از واقعه مسجد گوهرشاد می‌گذرد، اما ابهام‌های زیادی درباره این واقعه وجود دارد. از اینکه تلفات آن چقدر بود گرفته تا اینکه چه چیزی باعث شکل‌گیری آن شد. در سال‌های اخیر برخی مدعی‌اند که زمینه واقعه گوهرشاد موضوع حجاب بوده و حتی برخی گفته‌اند این حادثه در اعتراض به کشف حجاب رخ داده است.

آنچه مسلم است واقعه مسجد گوهرشاد نه از نظر زمانی و نه از نظر سیر تاریخی ارتباطی با مساله «کشف حجاب» ندارد. آن طور که شاهدان عینی روایت می‌کنند سخنرانان به موضوع حجاب، به عنوان یک مساله حساسیت‌برانگیز و برای تحریک احساسات عمومی اشاراتی داشته‌اند.

اما سوال اینجا است چرا برخی که هفت سال پیش‌تر از قانون لباس اجباری معاف شده‌ بودند، باید به جایگزینی کلاه شاپو و پهلوی معترض شوند؟ به نظر می‌رسد که اجباری شدن لباس پوشیدن به سبک غربی‌ها و تلاش دولت برای تغییر چهره و مدرن‌سازی ایران، زمینه‌ساز نگرانی و نارضایتی بوده است. تا آن موقع اثری قابل ملاحظه از کشف حجاب نیست. مواردی از اعتراض‌های موردی به بی‌حجابی هست، اما سندی وجود ندارد که نشان دهد هنگام وقوع ماجرای گوهرشاد، «کشف حجاب» یا نگرانی از «کشف حجاب» در روند شکل‌گیری اعترض‌ها تاثیری داشته است.

No responses yet

Jan 15 2022

نقش دیپلمات‌های جمهوری اسلامی در ترورهای مرتبط با «آیات شیطانی»

نوشته: خُسن آقا در بخش: آزادی بیان,اسلام و مسلمین,امنیتی,تاریخی,تروریزم,جنایات رژیم,حقوق بشر,سپاه,سیاسی,مذهب,ملای حیله‌گر

رادیوفردا:نزدیک به ۳۳ سال پس از صدور فتوای غیرانسانی و فاجعه‌آمیز روح‌الله خمینی، رهبر پیشین جمهوری اسلامی ایران، برای کشتن سلمان رشدی، نویسنده رمان «آیات شیطانی»، هنوز پیامدهای این حکم فروکش نکرده و ناشران، مترجمان و حتی دیگر نویسندگان نیز از خطرات بالقوه آن بیمناکند.

خمینی در فتوای خود فقط سلمان رشدی را به مرگ محکوم نکرده بود، بلکه خواستار قتل همه «ناشرین مطلع از محتوای» رمان «آیات شیطانی» نیز شد و از «مسلمانان غیور» خواست «در هر نقطه که آنان را یافتند، سریعاً آن‌ها را اعدام» کنند.

خمینی چند ماه پس از صدور این فتوا درگذشت، اما فتوای او به قوت خود باقی ماند و حتی مبلغ نمادین پاداشی که برای عمل به آن در نظر گرفته شد، افزایش یافت.

اکنون و در شرایطی که یک دیپلمات جمهوری اسلامی در بلژیک به اتهام تروریسم محکوم شده و یک مقام پیشین دستگاه قضایی جمهوری اسلامی در سوئد به دلیل مشارکت در اعدام‌های سیاسی در حال محاکمه است، بار دیگر نقش نیروهای دولتی جمهوری اسلامی به ویژه دیپلمات‌ها برای انجام این فتوا برجسته شده است.

البته موضوع نقش دیپلمات‌های جمهوری اسلامی در حملات مرتبط با این حکم از همان ابتدا مطرح بود.

در همان زمانی که خمینی فتوای قتل رشدی را صادر کرد، علاوه بر سپاه پاسداران که شبکه‌ای برون‌مرزی نیز دارد، تعدادی از دیپلمات‌های جمهوری اسلامی آمادگی خود را برای کشتن سلمان رشدی اعلام کرد.

روزنامه لوموند چاپ پاریس در ۱۸ فوریه ۱۹۸۹، یعنی چهار روز پس از صدور فتوای خمینی، نوشت که علاوه بر حجت‌الاسلام سلمان غفاری سفیر وقت جمهوری اسلامی ایران در واتیکان، در اسلو نیز کاردار جمهوری اسلامی نیز برای توضیح درباره تهدیدهای یکی از اعضای سفارت مقابل خبرنگاران و تهدید ناشر نروژی «آیات شیطانی» به وزارت خارجه نروژ احضار شد.

این دیپلمات جمهوری اسلامی که در آن زمان نامش فاش نشد، اعلام کرده بود آماده است فتوای خمینی را اجرا کند و همه ناشرانی را که این رمان رشدی را چاپ کرده‌اند به قتل برساند.

رشدی در یک نشست خبری در ۱۹۹۲ در آرلینگتون/ویرجینیا، نسخه‌ای از آیات شیطانی را در دست دارد.
رشدی در یک نشست خبری در ۱۹۹۲ در آرلینگتون/ویرجینیا، نسخه‌ای از آیات شیطانی را در دست دارد.

۱۹۸۹ تا ۱۹۹۳؛ سال‌های ترور، سال‌های مرگ

فتوای خمینی علیه سلمان رشدی و ناشران و مترجمان آیات شیطانی اوایل سال ۱۹۸۹، دقیقاً ۱۴ فوریه آن سال، برابر با ۲۵ بهمن ۱۳۶۷ صادر شد.

عزیز نسین نویسنده سرشناس ترکیه به دلیل ترجمه آیان شیطانی هدف یک حمله تروریستی مرگبار قرار گرفت
عزیز نسین نویسنده سرشناس ترکیه به دلیل ترجمه آیان شیطانی هدف یک حمله تروریستی مرگبار قرار گرفت

از آن تاریخ، یک سلسله حملات تروریستی مرتبط با این فتوا انجام شد که جان ده‌ها نفر را نیز گرفت و برخی را نیز زخمی کرد.

به عنوان نمونه، در ۱۲ ژوئیه ۱۹۹۱، هیتوشی ایگاراشی، مترجم ژاپنی «آیات شیطانی» در محوطه دانشگاه توکیو با چاقو مورد حمله قرار گرفت و کشته شد.

چند روز قبل از آن نیز اتوره کاپریولو، مترجم ایتالیایی این رمان مقابل خانه‌اش در میلان در حمله مشابه دیگری با چاقو به شدت زخمی شد.

اما مرگبارترین حمله در ترکیه رخ داد. در دوم ژوئیه ۱۹۹۳ اسلامگرایان تندرو هتل مدیمک را در شهر سیواس ترکیه که میزبان هنرمندان و نویسندگان یک جشنواره بود آتش زدند و در جریان آن ۳۷ نفر از جمله ۳۳ روشنفکر ترک کشته شدند.

هدف اصلی این آتش‌سوزی عمدی، عزیز نسین مترجم ترک «آیات شیطانی» بود که در این جشنواره حضور داشت، اما او از این حادثه تروریستی جان سالم به‌در برد.

حمله به ناشر نروژی، یک پرونده مفتوح

در میان حملات مختلفی که در ارتباط با فتوای سلمان رشدی روی داده، پرونده یکی از این حملات، به تازگی و ۲۸ سال پس وقوع حمله، بار دیگر مطرح شده، زیرا چندی پیش، تلویزیون سراسری نروژ (ان‌ارکو) اطلاعاتی را درباره عوامل این ترور منتشر کرد.

ویلیام نیگارد ناشر نروژی رمان «آیات شیطانی»، صبح روز ۱۱ اکتبر سال ۱۹۹۳ در حیاط بیرون خانه‌اش در حومه‌ای آرام در اسلو پایتخت نروژ ترور و به شدت زخمی شد، اما توانست از این حادثه تروریستی جان به در برد.

بر اساس گزارش‌ها، این ناشر که در آن زمان ۵۰ ساله بود، در حالی که سه گلوله به بدنش از جمله یکی به کمرش اصابت کرده بود به بیمارستان منتقل شد و فوراً تحت عمل جراحی قرار گرفت و ماه‌ها در بیمارستان ماند.

رسانه‌های نروژی با توجه به این که گلوله‌ای از بدن نیگارد رد شده بود، زنده ماندن او را «معجزه» توصیف کردند.

نیگارد در فاصله سال‌های ۱۹۸۷ تا ۱۹۹۰ رئیس انجمن ناشران نروژ بود و در زمان حمله نیز ریاست انتشارات مستقل اشچئوگ را برعهده داشت که یک انتشاراتی باسابقه و مهم در نروژ به شمار می‌رود.

این انتشارات که در سال ۱۸۷۲ در اسلو بنیانگذاری شده، در سال ۱۹۸۹، درست یک سال پس از انتشار اصل رمان «آیات شیطانی»، و دو ماه پس از فتوای قتل سلمان رشدی از سوی خمینی، ترجمه این رمان به زبان نروژی را منتشر کرد.

بلافاصله پس از ترور نافرجام این ناشر نروژی، دولت این کشور کنترل‌های امنیتی را شدت بخشید و بازرسی‌ها در مرزها و فرودگاه‌ها را افزایش داد.

در آن زمان، سلمان رشدی که همچنان در مخفیگاه خود در بریتانیا به سر می‌برد، گفت از حمله به ناشر نروژی رمان خود «شگفت‌زده» شده است. آماندا هاپکینسون، رئیس کمیته دفاع از این نویسنده بریتانیایی هندی‌تبار در لندن گفت: «سلمان ویران شده است. او بر این باور است که هدف اصلی این حمله او بوده است.»

از آنجا که ویلیام نیگارد در آن زمان چندمین فردی بود که در ارتباط با انتشار کتاب «آیات شیطانی» پس از فتوای خمینی قربانی یک حمله تروریستی می‌شد، پلیس نروژ از همان ابتدای تحقیقاتش نظریه ارتباط ترور نافرجام نیگارد با انگیزه‌های اسلامی را رد نکرد.

اما بر اساس گزارش‌ها، پلیس نروژ چندان پیگیر انگیزه‌های سیاسی و مذهبی نبود و بیشتر بر انگیزه‌های شخصی متمرکز شده بود.

پلیس نروژ در آن زمان معتقد بود احتمال وجود انگیزه‌های سیاسی و مذهبی را بیشتر مطبوعات و رسانه‌ها به آن دامن می‌زنند؛ موضع‌گیری که سال‌ها بعد از سوی برخی یک «رسوایی» برای پلیس نروژ توصیف شد.

این در حالی بود که در همان سال ۱۹۸۹، ویلیام نیگارد اعلام کرده بود تهدیدهایی را دریافت کرده است.

چهار سال پس از این تهدیدها، وقتی طرح ترور به اجرا گذاشته شد، سفارت جمهوری اسلامی ایران در اسلو و اصلی‌ترین گروه‌های اسلامی در نروژ در ابتدا از هرگونه اظهارنظر در این زمینه خودداری کردند.

بالاخره پس از سه روز از ترور ناکام ویلیام نیگارد، سفارت جمهوری اسلامی مجبور شد علناً موضع‌گیری کند و مدعی شود که هیچ نقشی در این حمله تروریستی نداشته است.

همزمان انجمن قلم دانمارک ۵۰ هزار کرون به مقام‌های نروژی ارسال کرد تا مبلغ پاداشی را که آنان برای دریافت اطلاعات درباره عاملان این حمله اختصاص داده بودند، افزایش دهند.

انتشار یک کتاب و ازسرگیری پرونده

ترجمه فرانسوی آیات شیطانی در یک کتابفروشی در رن، کمتر از شش ماه پس از فتوای جنجالی آیت‌الله خمینی
ترجمه فرانسوی آیات شیطانی در یک کتابفروشی در رن، کمتر از شش ماه پس از فتوای جنجالی آیت‌الله خمینی

پلیس نروژ که برای یافتن عاملان این حمله نیروهای بسیاری را بسیج کرده بود، یک نروژی پاکستانی‌تبار را دستگیر کرد، اما او بعداً آزاد شد و اتهام‌ها علیه او نیز برداشته شد.

با این که پلیس نروژ پنج سال پس از این ترور نافرجام اعلام کرد انتشار «آیات شیطانی» تنها سرنخ موجود در تحقیقات است، اما پرونده تحقیقات ۱۴ سال پس از حمله، در ۲۰۰۷ متوقف شد.

در سال ۲۰۱۰، اود ایسونگست، روزنامه‌نگار و خبرنگار پیشین ان‌ارکو که هرگز تحقیق درباره این موضوع را رها نکرده بود، کتابی با عنوان «چه کسی به ویلیام نیگارد شلیک کرد؟» را منتشر کرد.

انتشار تحقیقات رسانه‌ای در این باره موجب شد که انتقادها در افکار عمومی از بی‌نتیجه ماندن تحقیقات پلیس درباره این حمله تروریستی افزایش یابد و در پی افزایش انتقادها، دادستان دادگاه مدنی نروژ مجبور شد پرونده این ترور نافرجام را بازگشایی کند و این بار پیگیری اداره تحقیقات به پلیس جنایی ملی نروژ (کریپوس) سپرده شد.

در سال ۲۰۱۰، ناشران نروژی هم برای ردیابی عامل این ترور نافرجام جایزه‌ای را تعیین کردند. در آن سال، انجمن ناشران نروژی و خانه انتشارات مستقل اشچئوگ اعلام کردند هر کدام ۲۵۰ هزار کرون نروژ به هر کسی که اطلاعات درباره این ترور نافرجام داشته باشد اهدا می‌کنند.

گایر بردال، ناشر نروژی و رئیس باسابقه انجمن ناشران این کشور گفت: «این پرونده حل نشده برای جامعه ما دردناک است و تهدیدی برای انتشارات مستقل و آزادی بیان است که پایه‌های اساسی یک جامعه دموکراتیک به شمار می‌رود.»

دو سال بعد، سلمان رشدی در یک مراسم برای کتاب تازه‌منتشرشده‌اش با عنوان «جوزف آنتوان» که داستان زندگی خود اوست، تصمیم ناشرانی چون نیگارد که کتاب «آیات شیطانی» را منتشر کردند، «یکی از بزرگترین حمایت‌ها از آزادی بیان در عصر ما» توصیف کرد.

پلیس سرانجام متهم کرد

در سال ۲۰۱۸، در حالی که امیدها درباره این پرونده در حال از دست رفتن بود و تنها دو روز پیش از مهلت پایان تحقیقات، کریپوس افرادی را به اتهام دست داشتن در این ترور نافرجام متهم کرد.

ایدا دال نیلسن، سخنگوی کریپوس گفت: «ما هیچ دلیلی نداریم که باور کنیم انگیزه دیگری جز انتشار “آیات شیطانی” برای اقدام به قتل وجود دارد.» او تأکید کرد که تیراندازی بیشتر از حمله به یک مرد بود، بلکه تلاشی خشونت‌آمیز برای از بین بردن آزادی بیان بود.

بر اساس قوانین نروژ، تحقیقات اگر بی‌نتیجه می‌مانند باید پرونده بسته می‌شد، اما با متهم شدن کسانی در این پرونده، پلیس اعلام کرد تحقیقات ادامه می‌یابد.

در آن زمان، پرونده به نوع دیگری در بلاتکلیفی بود. مقام‌های پلیس اعلام نکردند که چه شواهدی دارند، چه تعداد افراد متهم شده‌اند و متهمان کیستند.

اما همان موقع رسانه‌های نروژی اعلام کردند که دست‌کم دو نفر متهم شده‌اند و همچنین گفتند که یکی از این مظنونان لبنانی است که قبلاً ساکن لبنان بوده و دیگری ایرانی است. اما جزئیات بیشتری منتشر نشد.

سلمان رشدی در بیانیه‌ای که از سوی نماینده‌اش خوانده شد نیز گفت: «این خبر خوبی است و می‌توان امیدوار بود که این پرونده ۲۵ ساله بالاخره پیشرفت کند.» رشدی که خود مدت‌ها بود از تحقیقات پلیس نروژ انتقاد داشت، بار دیگر این سؤال را مطرح کرد که «چرا نام و ملیت افراد متهم مخفی شده است.»

نیگارد که در سال ۲۰۱۸ دیگر بازنشسته شده بود و ریاست بخش نروژی انجمن جهانی قلم را برعهده داشت، در واکنش به اعلام پلیس، گفت: «من از پیشرفت در این پرونده خوشحالم، به ویژه اینکه مقام‌ها و پلیس می‌گویند به نظر می‌رسد این حمله علیه آزادی بیان انجام شده است.»

او همچنین در پاسخ به این که آیا از انتشار «آیات شیطانی» پشیمان است، گفت «مطلقاً خیر.» با این حال او تأکید کرد این اثر را نه دلیل تحریک‌آمیز بودن، بلکه «برای ایجاد گفت‌وگو» منتشر کرد.

درخواست‌ها برای بازداشت متهمان

سه سال گذشت تا این که در ماه جاری میلادی تلویزیون ان‌ارکو اعلام کرد که یکی از این دو نفر خالد موسوی، یک تبعه لبنانی است و دیگری دبیر اول وقت سفارت جمهوری اسلامی است.

ان‌ارکو اضافه کرد که موسوی را سه ماه پیش در لبنان دیده است و فیلم ملاقات با او را به نیگارد و وکیلش نشان داده است.

اعلام نشده که خالد موسوی عضو چه گروه و دسته‌ای است، اما پیشتر جمهوری اسلامی از اعضای حزب‌الله لبنان برای عملیات‌های تروریستی خود استفاده کرده و این احتمال وجود دارد که این متهم ترور نافرجام نیگارد نیز عضو حزب‌الله باشد.

تلویزیون سراسر نروژی همچنین درباره دیپلمات ایرانی اعلام کرد که او درست پس از انتشار کتاب «آیات شیطانی» در سال ۱۹۸۹ وارد نروژ شد و چهار روز پیش از تیراندازی به سوی ناشر نروژی این کتاب کشور را ترک کرد.

در رسانه‌های نروژی اسم این دیپلمات جمهوری اسلامی اعلام نشد، اما در شبکه‌های اجتماعی نام محمد نیکخواه به عنوان دبیر اول سفارت ایران در نروژ در سال ۱۹۹۳ ذکر شد.

اکنون رسانه‌های نروژی خواستار آنند که نروژ از طریق اینترپل به دنبال دستگیری این دو متهم باشد، تا دیگر رژیم‌های خودکامه جرئت به چالش کشیدن منافع عمومی را در کشورهای آزاد نداشته باشند.

خُسن‌آقا: تنها عکسی که از محمد نیکخواه پیدا کردم این عکس است
آیا این همان محمد نیکخواه کاردار پیشین سفارت ایران در اسلو هست یا نه نمی دانم ولی این تنها عکسی بود که با این نام و مرتبط با مسائل سیاسی پیدا کردم

No responses yet

Jan 13 2022

جزییاتی درباره یک پدیده به نام «مهرشاد سهیلی»

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,اسلام و مسلمین,امنیتی,تقلب,دزدی‌های رژیم,سپاه,سیاسی,مذهب,ملای حیله‌گر


ایسنا: وسایلش را جمع می‌کند. مقصدش تهران است. خانه دخترعمویش در کرج می‌شود محل اسکانش. صبح فردایش از خانه بیرون می‌زند. شاید این دومین‌باری است که از شهری با ۳هزار نفر جمعیت به شهری آمده که بیش از ۸ میلیون نفر در آن زندگی می‌کنند. برای آنکه خانه دخترعمویش را گم نکند، «نشانه» می‌گذارد.

به گزارش ایسنا، روزنامه فرهیختگان در ادامه نوشت: درخت سر کوچه؛ درختی که صبح، هست و شب، نه. چند ساعت بعد، شهرداری با اره‌برقی به جان درخت می‌افتد و آن را قطع می‌کند. شب، هرچه می‌گردد، درخت نشانه را نمی‌یابد تا خانه را پیدا کند. ناچار به دخترعمویش زنگ می‌زند تا او همسرش را بفرستد پی‌اش. انگار درخت وسیله‌ای است تا در همان بدو حرکت، به او بفهماند عاقبت نشانه‌هایی که دوام ندارد، همین می‌شود؛ هم نشانه‌گذار را گم می‌کند و هم عمر نشانه را کوتاه. این می‌توانست بزرگ‌ترین درس زندگی «مهرشاد سهیلی» باشد، اما نبود و نشد. وگرنه این ماجرا را درقالب یک داستان «طنز» در دی‌ماه۱۴۰۰ برای من تعریف نمی‌کرد. دلم راضی به نوشتن درباره مهرشاد سهیلی نمی‌شود. چرخی در اینترنت می‌زنم. هرچه بیشتر می‌خوانم، سوالات بیشتری جلوی پایم سبز می‌شوند و کنجکاوترم می‌کنند. گزارش کاری را که در سایت پارسینه در مهر۱۴۰۰ به‌صورت ویدئویی ارائه داده کامل می‌بینم. یک حساب سرانگشتی می‌کنم. هزینه کارهای انجام‌شده‌اش، حدود ۶۰ یا ۷۰میلیارد تومانی می‌شود. برای او و قرارگاه جهادی‌اش رقم بسیار زیادی است. داده‌ها را ذخیره می‌کنم ولی همچنان تصمیم به نوشتن نگرفته‌ام. حتی شماره‌اش را هم پیدا می‌کنم اما برای نوشتن پر از شک و تردیدم. کار را به استخاره واگذار می‌کنم. اولین‌باری است که برای نوشتن این کار را می‌کنم. جواب، آیه۵۲ سوره حجر۱ می‌آید و می‌گوید «اضطراب»م بی‌مورد است.

آغاز با انتشارات زانا

شنبه ۱۱دی تصمیم به رفتن می‌گیرم اما بلیتی برای روز یکشنبه پیدا نمی‌شود. ناچار بلیت اولین پرواز روز دوشنبه ۱۳دی‌ماه به مقصد ایلام را می‌گیرم. پرواز برای ساعت ۶:۲۵ صبح است. ساعت ۳ونیم بیدار می‌شوم. وسایلم را جمع می‌کنم و با تاکسی به فرودگاه می‌روم. کمی گرسنه‌ام اما با قیمت‌های فرودگاه، جرات نمی‌کنم چیزی بخرم. شکمم را حواله می‌دهم به صبحانه هواپیما. تا چندماه قبل، شرکت‌های هواپیمایی به بهانه کرونا، از پذیرایی خودداری می‌کردند اما حالا که همه ظرفیت هواپیما را مسافر می‌زنند و فوتی‌های کرونا به زیر ۴۰نفر رسیده است، احتمالا صبحانه می‌دهند. سوار هواپیما می‌شوم و روی صندلی‌ام می‌نشینم. نیم‌ساعت بعد، صدای چرخی را که به‌سمتم می‌آید می‌شنوم. مسافر کناردستی‌ام، با همان چشم‌های بسته، میزش را باز می‌کند. من منتظرتر از او، چشم به دست میهماندارم که ۳پک صبحانه تقدیم‌مان کند. روی چرخ اما چیزی جز آب‌معدنی‌های کوچک نیست. میهماندار بی‌توجه به بهت من و مرثیه‌ای که در شکمم به راه افتاده، سه آب‌معدنی کوچک می‌دهد و از ما عبور می‌کند. شروع تراژیکی رقم می‌خورد.

از پله‌های هواپیما پیاده نشده، گوشه سمت راست باند در نزدیکی سالن فرودگاه، چند درجه‌دار سپاه پاسداران ایستاده‌اند. یکی‌شان سرتیپ دو است و بقیه افراد درجه پایین‌تری دارند. احتمالا در پرواز مقام بلندپایه‌ای حضور دارد. فرصت بررسی ندارم. در سالن فرودگاه، کمتر از ۱۵سرباز تشریفات با سازودهل روی صندلی، خودشان را خسته رها کرده‌اند. چند دقیقه‌ای در سالن می‌مانم اما خبری از آن مقامی که برایش این مراسم را تدارک دیده‌اند، نیست. بی‌خیال از سالن خارج می‌شوم. چندقدمی از سالن فرودگاه فاصله نگرفته‌ام، صدای نواختن سرود ایران را می‌شنوم. یاد سفر سیدابراهیم رئیسی به استان اردبیل می‌افتم که به‌عنوان خبرنگار همراهش بودم. در آن سفر نه خبری از پهن‌کردن فرش قرمز پیش‌پای رئیس‌جمهور بود و نه تشریفات اینچنینی.

برنامه‌ریزی کرده بودم که حتما در سفر به ایلام، سری به «انتشارات زانا» بزنم. زانا انتشارات متعلق به «ظاهر سارایی» است که سال۹۸ اولین کتاب مهرشاد سهیلی را با نام «ستاره‌ای از غرب» منتشر کرده است. شماره دفتر انتشارات را از اینترنت پیدا کرده بودم اما دیدار حضوری را موثرتر از تماس تلفنی می‌دانستم.

یکی از اپلیکیشن‌های تاکسی اینترنتی را روی موبایل باز می‌کنم. مبدأ را فرودگاه و مقصد را خیابان عاشورای سوم می‌زنم. مسافت نسبتا طولانی‌ای است اما کرایه‌اش ۱۰هزار و ۵۰۰تومان می‌شود. باورم نمی‌شود. برای همین مسیر در تهران حداقل باید ۴۰هزار تومانی پیاده شوم. پیش از ساعت۹ صبح به انتشارات می‌رسم. وارد کوچه می‌شوم. انتظار دارم یک تابلوی بزرگ ببینم اما اثری از تابلوی بزرگ نیست. مشغول چرخ‌زدن هستم که یک تابلوی کوچک به‌طول۳۰ و عرض۱۵ سانتیمتر روی دیوار می‌بینم. روی تابلو نوشته شده «انتشارات زانا» و یک شماره موبایل هم زیر آن درج شده است. فورا به شماره همراه زنگ می‌زنم. بدون اینکه بداند من ایلام هستم، سلام‌وعلیک می‌کنم:
– شما کتابی چاپ کردید و من دنبالش می‌گردم. خواستم ببینم داریدش یا نه؟
– خب کدام کتاب؟ اسمش چیه؟
– ستاره‌ای از غرب. درباره آقای سهیلی است. هرچه در تهران گشتم نتوانستم پیدایش کنم.
کمی مکث می‌کند:
– والا این کتاب را ما چاپ نکردیم! ما مجوزش را گرفتیم ولی چاپش نکردیم. نمی‌دانم چه کسی چاپ کرده است.
– در رسانه‌ها و خبرها آمده است که انتشارات شما اون ‌رو چاپ کرده.
مکث دوباره‌ای می‌کند. به‌نظر نمی‌رسد این مکث از تردید برای گفتن یا نگفتن باشد:
– آنهایی که پشت قضیه بودند آدم‌های خیلی شفافی نبودند. نمی‌دانم چه می‌کردند. خیلی کارشان سروسامان نداشت.

همین جمله‌اش نشان می‌دهد از گفتن حقیقت بدش نمی‌آید. برای اینکه بیشتر بتوانم گفت‌وگو کنم، می‌گویم: «من تصویر رونمایی از کتاب را هم دیده‌ام.» منتظر همین حرف بود: «والا یک‌نفر تلفنی تماس گرفت و تمام کارهایش را انجام دادیم منتها خیلی شفاف نبود و اصلا معلوم نبود کیا بودند و کیا هستند و چی‌کار کردند. ما هم خیلی باخبر نیستیم از کارشان. ما رسما به‌عنوان انتشارات، کتاب را چاپ نکردیم. اینکه خودشان از روی فایلی که بهشان دادیم چاپ کردند یا خیر را نمی‌دانم.»

کمی از صحبت‌مان که می‌گذرد، می‌گویم: «من برای پیگیری موضوع به ایلام آمده‌ام و الان جلوی دفترتان هستم.» چند ثانیه بعد، در دفتر انتشارات باز می‌شود و مردی میانسال جلوی در ظاهر می‌شود. تعارف می‌کند. وارد ساختمان می‌شوم. ساختمان انتشارات، بسیار قدیمی است. حدود ۱۰پله‌ای را بالا می‌رویم تا به دفترش برسیم. دفتر، یک اتاق تقریبا خالی است. یک میز و یک کامپیوتر یک‌طرف است و یک مبل ۳نفره قدیمی هم روبه‌رویش. همه انتشارات آقای سارایی، شاعر شناخته‌شده کردی، همین است.

اجازه فیلمبرداری می‌گیرم اما رضایت نمی‌دهد: «من از آقای سهیلی جز دردسر چیزی ندیدم. به همین خاطر فیلم نگیرید، بهتر است.» اما ۵۰دقیقه وقت می‌گذارد تا تمام ماجرا را برایم تعریف کند.

داستان یک کتاب عجیب

پاییز سال۹۸، فردی به‌نام بهشتی به انتشارات زانا زنگ می‌زند و سفارش چاپ کتاب درمورد نوجوانی را می‌دهد که کمتر از ۱۵سال دارد. سارایی پشت تلفن می‌پرسد که مهرشاد سهیلی کیست؟ پاسخ می‌شنود: «ایشان [مهرشاد] با آیت‌الله‌مصباح در ارتباط است و کار جهادی می‌کند.» سارایی، کار را به نعمت‌الله داودیان یکی از دوستان شاعر و ویراستارش، سفارش می‌دهد: «معمولا آقای داودیان این‌جور کارها را برای ما انجام می‌دهد.»

تمام فرآیند برای چاپ کتاب به‌صورت مجازی و از طریق واتساپ دنبال می‌شود اما گاهی بهشتی برای پیگیری میزان پیشرفت کار با انتشارات تماس می‌گیرد. مشخص نیست بهشتی چگونه گفت‌وگو می‌کرده که سارایی آن را گفت‌وگوهای «پرتنش» می‌خواند: «بهشتی خیلی آدم بی‌ادبی بود. می‌گفت در قم آخوند است. معلوم نبود راست می‌گفت یا دروغ. روابط پرتنشی با ما داشت. هر باری که تماس داشتیم دعوا می‌شد. با اینکه پول مولف را نداده بود، می‌گفتم خدایا کی این کار تمام می‌شود، ما راحت شویم؟»

یک‌بار از یک چاپخانه در اصفهان با انتشارات زانا تماس می‌گیرند: «گفت فلانی این آقای بهشتی که شما برایش کتاب چاپ کردی حق‌وحساب ما را نداده و خیلی هم آدم بی‌ادبی بوده. احتمالا سر خیلی‌ها را کلاه گذاشته است.»

متن کتاب بعد از چندماه تنظیم می‌شود و انتشارات زانا، فیپا [فهرست‌نویسی کتاب پیش از چاپ] و شابک [سیستم برای شماره‌گذاری کتاب‌ها در سطح بین‌المللی] و مجوز کتاب را می‌گیرد. بعد از نهایی‌شدن متن کتاب، بهشتی با انتشارات تماس می‌گیرد و می‌گوید که فعلا قصد چاپ کتاب را ندارند: «درنهایت گفت که فایل کتاب را می‌خواهیم. من فایل را دادم اما فیپا را بهشان ندادم تا نتواند کتاب را چاپ کند. گفتم اگر می‌خواهی کتاب را چاپ کنی، حتما باید زیرنظر ما باشد.»

سارایی می‌گوید: «حالا خبرش در رفته که کتاب در تیراژ دوهزار نسخه چاپ شده است. چاپ کتاب باید زیرنظر ما باشد و ما اعلام وصولش را بگیریم. در غیر این صورت، چاپ آن غیرقانونی است.»

در میان توضیحات مدیر انتشارات زانا، تمام حواسم به تصویری است که از رونمایی کتاب در بهمن سال۹۸ دیده‌ام؛ تصویر نخستین جرقه درباره اینکه این نوجوان کیست که یکی از بزرگ‌ترین علمای قم حاضر می‌شود کتاب زندگی او را رونمایی کند؟ اگر انتشارات زانا کتاب را چاپ نکرده باشد، چه کسی آن را بدون فیپا و به‌صورت غیرقانونی چاپ کرده و سهیلی توانسته آن را به مراسم رونمایی برساند؟
– احتمال دارد کتاب را جای دیگری چاپ کرده باشند؟
– نه نمی‌توانند. به احتمال زیاد چاپ نشده.
– پس چطور برای آن مراسم رونمایی گرفته‌اند؟
– یا چاپ نشده یا دیجیتال چاپ شده است. این کار جز بدنامی و رسوایی چیزی برای ما نداشت.

سارایی وقتی به انتشاراتش در مرکز ایلام نگاه می‌کند که در آن حتی «یک مبل درست و حسابی ندارد» ولی نوجوانی با یک‌چهارم سن او «در مملکت گرد و خاک می‌کند» از خودش این سوال را می‌پرسد که «چه کسانی پشت این قضیه هستند؟» او بخشی از پاسخ را از کلام بهشتی و سهیلی برداشت کرده است: «خودش را خیلی منتسب می‌کرد به دفتر آقای مصباح. از این طریق بیشتر مانور می‌داد.» البته بعدها مشخص شد که این انتساب دروغین و با هدف پیشبرد امور چاپ بوده است.

جمع‌بندی‌اش این است که سهیلی «به آدمای کله‌گنده هم وصل بود.» می‌گوید: «من که یک چهره فرهنگی شناخته‌شده در ایلام هستم اگر بخواهم بروم استانداری، باید ۲روز قبل وقت بگیرم ولی این آقا با تمام مراجع ارتباط دارد و درباره‌اش حرف می‌زنند. پسر آیت‌الله [ش] درباره این آقا مصاحبه و اظهارنظر کرده است. به هر حال معلوم است یک روابطی دارد.» اینها را می‌گوید اما بازهم قانع نمی‌شود که ارتباطات سهیلی محدود به قم باشد: «نمی‌دانم اینها چطور در جامعه ما رشد می‌کنند؟ من اول مشکوک شدم که چطور با این سن کم این‌قدر نفوذ دارد؟ اینها مارهایی هستند که در آستین مملکت پرورش یافته‌اند و به‌نظرم حامیانی هم دارند و از یک‌جاهایی پشتیبانی می‌شوند.» می‌گوید: «نمی‌دانم واقعا چه کسانی حامی‌اش هستند؟ نمی‌شود در مملکت این‌طور کار کرد و پشتیبان نداشت.»

نمی‌دانم بین او، سهیلی و بهشتی چه گذشته که در کمتر از یک‌ساعت گفت‌وگو ۳بار می‌گوید: «از این کتاب جز دردسر ندیدم.» با یک خنده تلخ می‌گوید: «الانم دارم معروف می‌شوم.» پشت‌بندش به حالت سوالی از من می‌پرسد: «الان کسی ببیند می‌گوید اینها [انتشارات زانا] هم بخشی از مافیا هستند و یک‌چیزی گیرشان آمده است. مگه نه؟» بدون تعارف می‌گویم: «قطعا این را می‌گویند.» دو دقیقه‌ای سکوت بین‌مان حاکم می‌شود. دلش آرام نمی‌گیرد که جواب قطعا من را نگوید: «اینها خودشان زرنگند و بزرگنمایی می‌کنند و کسی هم پشت‌شان است. الان شهردار انتخاب می‌شود، بلافاصله برایش [پیام] تبریک می‌فرستد. آخر شهردار به تو چه ربطی دارد؟ [اینها] راه نفوذ را پیدا کنند، می‌روند.»

خون دل آقای شاعر

پیشنهاد می‌کند که با نعمت‌الله داودیان، نویسنده کتاب هم گفت‌وگویی داشته باشم. می‌گوید «داودیان دلش از دست بهشتی خون است.» داودیان می‌توانست بهترین گزینه برای شناخت دقیق‌تر از مهرشاد سهیلی باشد. از چند روز قبل به‌دنبال یافتن شماره‌اش بودم اما درنهایت از طریق یکی از دوستان ایلامی‌ام، شماره «سروش» پسرش را پیدا کردم. از انتشارات زانا خارج می‌شوم و بلافاصله به سروش زنگ می‌زنم و شرح ماجرایی را که دنبال می‌کنم، برایش می‌گویم. آدرسی در حوالی میدان معلم را می‌دهد. دوباره تاکسی اینترنتی می‌گیرم. این‌بار ۶هزار و ۵۰۰تومان کرایه‌ام می‌شود. با این ارقام شاید ۲دهه پیش در تهران می‌شد چنین مسیری را رفت.
در میدان معلم پیاده می‌شوم. به سروش زنگ می‌زنم. قرار می‌شود بیاید دنبالم. چند دقیقه بعد، مرد حدودا ۶۰ساله‌ای با صورتی تراشیده و سبیل‌هایی تقریبا پرپشت جوگندمی که دود سیگار کمی حنایی‌رنگ‌شان کرده، مقابلم سبز می‌شود. می‌شناسمش. نعمت‌الله داودیان است. یک پالتو روی دوشش انداخته و یک سیگار هم در دستش دارد. صدایش پخته و کمی خش‌دار است. سلام و احوالپرسی می‌کنیم و با هم همراه می‌شویم تا به خانه‌اش برویم. من به اتاق کارش می‌روم.

روی زمین می‌نشینم و او هم. چند دقیقه‌ای از تمام آن چیزی که یافته‌ام برایش می‌گویم. از اطلاعاتم تعجب می‌کند. او به‌طور حتم اطلاعاتی از مهرشاد سهیلی دارد که کمتر کسی به آنها دست یافته است. داودیان شاعر، محقق و ویراستار ایلامی، حدود ۵۰جلد کتاب را ویراستاری کرده است اما «ستاره‌ای از غرب»، متفاوت از بقیه کارهایش بوده است. او نویسنده کتاب است اما هیچ‌گاه مهرشاد سهیلی یا بهشتی را ندیده است: «از سهیلی هم فقط یک عکس دیدم؛ عکسی که قرار بود پشت جلد کتاب زده شود.» برای نوشتن کتاب، با مهرشاد سهیلی مصاحبه می‌کند اما مصاحبه آن‌طور نیست که داودیان بتواند کتابش کند: «من دیدم زندگی‌اش هیچ کش‌وقوس جالبی ندارد؛ دوستان متفاوتی هم ندارد و گویا در زمان دانش‌آموزی یک رفیق داشته که آن‌هم بعدا نداشته است. آدمی است که به‌تنهایی فعالیت‌هایی انجام داده.» داودیان، اطلاعات دوران کودکی، نوجوانی و کارهایی که مهرشاد انجام داده را گردآوری می‌کند. در این بین مهرشاد شماره‌تلفن‌هایی را هم به نویسنده داده است: «برای من جالب بود که شماره تلفن‌ دفتر آیات عظام را می‌داد. گفتم اینها چیه؟ می‌گفت شما زنگ بزن و درباره من پرس‌وجو کن. گفتم با خودشان [مراجع] حرف بزنم؟ گفت اینها مدیر دفتر، فرزند و… دارند.» داودیان به یکی دو تا از شماره‌ها زنگ می‌زند؛ یکی حجت الاسلام «س.م. ش» فرزند یکی از علما و دیگری حجت‌الاسلام وحید قنبری‌راد رئیس دفتر آیت‌الله ‌حسینی‌زنجانی: «من با یکی، دو نفر صحبت کردم و اینها چیزهای خوبی درموردش می‌گفتند. اینکه بچه فعالی است و به فقرا کمک می‌کند ولی حقیقتا من ندیدم کاری و خدمتی بکند.»

حق الزحمه‌ای که پرداخت نمی‌شود

توافق اولیه‌شان برای حق‌الزحمه مولف، ۳میلیون تومان بوده اما پس از اصرار سهیلی که ما همشهری هستیم و تخفیف بده، داودیان یک‌میلیون تومان تخفیف می‌دهد. از این مرحله به‌بعد بهشتی کار را پیگیری می‌کند: «بهشتی هر دفعه که چیزی می‌خواست جملاتش تحکمی بود: این کار را بکنید و این را انجام دهید.» او هیچ‌گاه بهشتی را ندیده و احتمال می‌دهد او وجود خارجی نداشته باشد: «به‌نظرم اصلا معمم نبود چون در کلامش اصطلاحات عربی مثل «علی‌ایحال» یا «معذلک» بود اما معنی آن را نمی‌دانست. یک‌بار ازش پرسیدم این چیه داری میگی، معنی‌اش را بلد نبود. من تعجب کردم کسی که طلبه باشد این را بلد نباشد.»

پژوهش که تمام می‌شود، داودیان پیگیر حق و حقوقش می‌شود. در اینجاست که زبان تحکم بهشتی، تغییر می‌کند و خواهشی می‌شود. از حق‌الزحمه ۲میلیون تومانی داودیان، سهیلی و بهشتی تنها ۷۰۰هزار تومان پرداخت می‌کنند: «من شدیدا ناراحت شدم از کاری که انجام دادم. بهشتی گفت «حلال کنید ما هم داریم به فقرا کمک می‌کنیم.» من گفتم حلال نمی‌کنم چون شما دارید حق زن و بچه‌ام را می‌خورید. من ۳ماه است روی کتاب کار کردم. اگر کار دیگری انجام می‌دادم سر هرماه یک‌تومان گیرم می‌آمد.»

داودیان دختر بزرگی دارد که او هم در فعالیت‌های خیرخواهانه مشارکت دارد. او با فعالیت‌های خیرخواهانه بیگانه نیست اما می‌گوید: «حقیقتا ندیدم [از طرف سهیلی] به‌جایی کمک شود. وقتی دیدم حق خودم را نمی‌دهند، شک کردم. به بهشتی گفتم وقتی شما حق من را نمی‌دهی، چطور به دیگران کمک می‌کنی؟ باورتان نمی‌شود واقعا همان ۷۰۰تومان را هم نمی‌دادند. اون‌رو هم زورکی دادند.»

حوالی ساعت ۱۰ صبح در میانه گفت‌وگویمان، داودیان برای چند دقیقه‌ای از اتاق بیرون می‌رود. من کمی فرصت می‌کنم در اتاق ساده ولی زیبایش چشم بچرخانم. اتاق تقریبا ۱۲ متری یک پنجره بزرگ قدیمی رو به حیاط دارد. جلوی پنجره میز کار و کامپیوتر را گذاشته تا شاید اگر حین نوشتن، چشم‌هایش خسته ‌شدند یا دلش گرفت، سر از مانیتور بکشد و برای دقایقی سرگرم درخت‌های زیبای داخل حیاط شود. یک بخاری برقی کنار میز هم هست تا سرمای اتاق را که از لای درزهای پنجره به داخل می‌خزند، بکشد. گوشه اتاق، چند کمد کتابخانه است. کمدهایی که تقریبا یک ضلع کامل اتاق را احاطه کرده‌اند. بین کتاب‌ها، «منِ او» رضا امیرخانی را که در اولین ردیف چیده شده است، راحت‌ می‌بینم. حداقل هزار کتابی در کتابخانه جا خوش کرده‌اند. این همان اتاق رویایی است که دلم می‌خواهد من هم داشته باشم.
علاوه‌بر دو لیوان چای، یک سینی صبحانه هم برایم می‌آورد. نان، کره و پنیر محلی و یک کاسه کوچک ارده. من از فرودگاه مستقیم به دفتر انتشارات زانا رفته بودم و از آنجا هم بلافاصله به منزل مولف کتاب. بنا داشتم پس از این مصاحبه‌ها و قبل از رفتن به سمت «موسیان»، صبحانه بخورم اما خداوند رزق صبحانه را خودش رساند.
حالا که شکمم سیر شده است گفت‌وگو را ادامه می‌دهیم، بهتر و با حواس جمع‌تر:
شما از پدر و مادرش چیزی نمی‌دانید؟ آنها با شما ارتباط نداشتند؟
نه. هیچ‌کس ارتباط نداشت.
شما خبر رونمایی را شنیدید؟
در هر رونمایی باید خود نویسنده باشد و من تعجبم از این بود.
می‌پرسد سیگار می‌کشی؟ با ابراز تاسف می‌گویم نه.
-دودش آزارت نمی‌دهد؟
– نه؛ راحت باشید.
سیگار همدم بسیاری از نویسندگان و روزنامه‌نگاران بزرگ و صاحب‌نام بوده است اما من از آن بهره‌ای نبردم احتمالا به دلیل خصومتم با سیگار، هیچ‌گاه روزنامه‌نگار خوبی نشوم.
بهشتی که داودیان او را «جهنمی» می‌خواند، در بهمن ۱۳۹۸ چند هفته بعد از آخرین مصاحبه برای نگارش کتاب، با او تماس می‌گیرد و می‌گوید برای رونمایی از کتاب حتما باید «بروشور» باشد. پاسخ می‌شنود که «مگر می‌شود رونمایی باشد و نویسنده نباشد؟» بهشتی می‌گوید «حالا یک کاری می‌کنیم» ولی هیچ‌کاری نکردند: «نمی‌دانم اصلا کجا و چطور کار کردند که آیت‌الله‌ مصباح هم برای رونمایی آمدند. واقعا عجیب است.»
داودیان به جز تصویر ۱۵ سالگی سهیلی که قرار بوده در کتاب چاپ شود، هیچ تصویری از او ندیده تا اینکه یک شب تلویزیون را روشن می‌کند و نوجوانی را می‌بیند که عنوان «جوان‌ترین فرمانده کشور» را یدک می‌کشد. بیشتر که دقت می‌کند می‌بیند که کتاب ستاره‌ای از غرب همراهش است: « آنجا هم اسمی از من نیاورد.»

دو سال بعد، با مطرح شدن سهیلی در شبکه‌های اجتماعی، خبرنگاری با نعمت‌الله داودیان تماس می‌گیرد و او هم می‌گوید که حق‌الزحمه‌اش را پرداخت نکرده‌اند. بعد از این مصاحبه، مهرشاد سهیلی با داودیان تماس می‌گیرد و می‌گوید که «می‌خواهیم حق‌الزحمه‌ات را بدهیم.» اما آن را هم نمی‌دهند.

داودیان از همان اخباری که در فضای مجازی دیده، مطمئن است که سهیلی با خیلی از بزرگان مراوده دارد و حرفش هم نفوذ داشته است: «اینها گفتند با موسسه‌های قم ارتباط دارند. ارتباط شدیدی با آیات عظام دارند و همین باعث می‌شود امتیازاتی بگیرند.» آخرین جمله داودیان، همان نقطه‌ای است که دغدغه اصلی من است: «ای کاش شما دنبال این بروید که این پول‌ها از کجا می‌آید و کجا می‌رود.»

داودیان می‌خواهد مرا تا ترمینال برساند اما مخالفت می‌کنم. در هوای سرد زمستانی ایلام چند قدمی پیاده‌روی می‌کنم تا به خیابان اصلی برسم. سوار یک تاکسی می‌شوم. راننده جوان، تلافی همه تاکسی‌های اینترنتی ایلام را یکجا در می‌آورد و تا ترمینال ۱۰ هزار تومان می‌گیرد. در ترمینال سوار یک تاکسی بین شهری به مقصد دهلران می‌شوم. کرایه تاکسی تا دهلران نفری ۹۰ هزار تومان است. در طول مسیر دو ساعت و خرده‌ای به جای لذت بردن از طبیعت زمستانی ایلام، تمام حواسم درگیر بخش‌هایی از کتاب «ستاره‌ای از غرب» مهرشاد سهیلی است که خوانده‌ام.

«مهرشاد سهیلی، ۲۶ اردیبهشت سال ۱۳۸۳ در دزفول به دنیا آمد. پدر و مادرش سواد دارند؛ پدرش دامدار و کشاورز و مادرش خانه‌دار است. مادرش تیرانداز فوق‌العاده‌ای بوده و می‌توانسته یک نشانه کوچک را از فاصله دور تا برد موثر سلاح، مخصوصا کلاشینکف، مورد اصابت قرار دهد.

هر چه بزرگ‌تر می‌شود، گرایش بیشتری به روحانیت پیدا می‌کند و علاقه‌مند می‌شود ملبس به لباس روحانیت شود. در موسیان به مسجد می‌رفته و با همه روحانیون و معممین نیز آشنا بوده و محو کلام آنها می‌شده. بچه زرنگی نبوده و در درس ریاضی ضعیف بوده اما واکنش متفاوتی در مدرسه داشته است.
با هم‌سن‌وسالان خودش خیلی ارتباط نداشته و بیشتر با آدم‌های بزرگ‌تر در ارتباط بوده است. دوران راهنمایی تصمیم می‌گیرد وارد کارهای فرهنگی شود. نمی‌توانسته فقرا را نادیده بگیرد. علم و دانش را دوست داشت اما ریاضی‌اش کماکان مشکل داشت و تلاشش در حد نمره قبولی کفایت می‌کرد.
با کمک آقای احسانیان مدیر مدرسه، روحانی به مدرسه دعوت می‌کرد. می‌خواست روحانی شود اما خانواده مخالفت می‌کنند و می‌گویند کار فرهنگی کن. وارد حوزه شد و امتحان ورودی را در «سرابله» داده است و دوره تحصیلی‌اش را در ایلام گذرانده است.

یکی از ایرادهایش این است که انتقادپذیر نبوده است. این عدم‌انتقادپذیری ناشی از «غرور»ش بوده است. با این حال گفته که مدتی است دارد کم‌کم غرورش را تضعیف می‌کند.
اهل شوخی نیست. صدای خوبی دارد و تعزیه‌خوانی کرده است. به خبرنگاری هم علاقه‌مند بوده است. می‌خواست خبرنگار و تعزیه‌خوان حرفه‌ای شود.»

هر چه به دهلران نزدیک‌تر می‌شویم، هوا گرم‌تر می‌شود. مجبور می‌شوم کاپشنم را از تنم دربیاورم. با راننده کمی درباره مهرشاد سهیلی صحبت می‌کنم. مرد جوانی که همراه همسر یا خواهرش عقب نشسته است، کنجکاو می‌شود تا بداند این سهیلی کیست. مرد از عشایر کرمانشاه است که در این فصل سال با ایلش به دهلران کوچ کرده است. بدون اینکه با من همکلام شود، با زبان کردی از راننده می‌پرسد که این مهرشاد «کُر» (پسر) کیه؟ جوابش را می‌دهم که فکر کنم «محمدرضا» باشد. در کتابش به نظرم این‌طور نوشته شده بود. تلفنش را در می‌آورد و با یکی دو نفر تماس می‌گیرد و بعد به راننده می‌گوید: «مهرشاد کُر «مَجیلَه» (مجید) میشه.» من می‌گویم اسم پدرش همانی بود که گفتم. بعد از برگشت از سفر، یکی از دوستانی که درباره مهرشاد تحقیق کرده بود، می‌گفت که او به دلایل نامعلوم نام پدرش را مخفی می‌کند و به درستی نمی‌گوید.

موسیان خلوت و آرام

در یکی از میدان‌های دهلران، از تاکسی پیاده می‌شوم. هوا آنقدری گرم است که ناچار می‌شوم کاپشنی را که درآورده بودم در کوله‌پشتی‌ام بگذارم. با یک تاکسی خطی به موسیان می‌روم. از راننده می‌خواهم که مرا نزدیک خانه مهرشاد سهیلی پیاده کند.

ماشین سر یک خیابان عریض متوقف می‌شود. اینجا همه خیابان‌ها عریض هستند. هیچ جنبنده‌ای در خیابان نیست. این یک نگرانی‌ام است و نگرانی بزرگ‌تر، نیازم به دستشویی است. هر طور حساب می‌کنم رویم نمی‌شود زنگ یک خانه را بزنم و بگویم دستشویی دارم. با خودم می‌گویم همین اول کار به سراغ خانه مهرشاد بروم اما کمی تامل می‌کنم. در موسیان اکثر خانه‌ها یک طبقه‌ای هستند و در زمینی به مساحت ۳۰۰ تا ۴۰۰ مترمربع ساخته شده‌اند. یک خانه‌ تقریبا متفاوت از تمام خانه‌های اطراف، توجهم را جلب می‌کند. یک پارچه «یا فاطمه زهرا» روی دیوارش زده‌اند. در دو طرف در ورودی خانه دوربین کار گذاشته‌اند. علتش را نمی‌دانم چون از خیلی‌ها شنیده‌ام که دهلران و موسیان دزد ندارد.

چند۱۰ متر جلوتر مردی را می‌بینم که از یک پراید پیاده می‌شود و در آن را می‌بندد. آدرس خانه مهرشاد را می‌پرسم، می‌گوید «سوار شو می‌رسانمت.» کنار پراید به صورت دوبله، یک پژوی پرشیا پارک شده. عرض خیابان آنقدری است که ۳تا ماشین هم به سادگی می‌توانند عبور کنند. سوار ماشین می‌شوم. نزدیک خانه‌شان پیاده‌ام می‌کند. خانه مهرشاد سهیلی را نشانم می‌دهد. همان خانه متفاوت دوربین‌دار است. خانه را که یاد می‌گیرم، چرخی در شهر می‌زنم تا شاید کسی را برای گفت‌وگو پیدا کنم. همه شهر تعطیل است. همین‌طور پیاده‌روی عریض را می‌گیرم و جلو می‌روم. برخلاف تهران و خیلی جاهای دیگر، اینجا درختان سرسبزند و گیاهان از زمین سربرآورده‌اند. من در بهترین فصل سال وارد موسیان شده‌ام. در تابستان این منطقه گرمایی تا ۶۰ درجه سانتی‌گراد را هم ثبت کرده است.

در شهر تنها در یک اداره باز است، مرکز بهداشت موسیان. به سمت در ورودی‌اش می‌روم. زنی با لباس محلی و یک کیسه قرص در حال خروج است. خداخدا می‌کنم یک مرد داخل مرکز بهداشت باشد اما نیست. خانمی جلوی در است. می‌گویم از تهران آمده‌ام و نیاز به سرویس بهداشتی دارم. خدا را شکر اجازه ورود می‌دهد. هنوز نماز نخوانده‌ام و اگر در همین محل نمازم را نخوانم، قطعا قضا می‌شود. حین خارج شدن از سالن، مردی را می‌بینم که وارد یک اتاق می‌شود. سراغش می‌روم. لاغراندام است با موهای لخت و جوگندمی. می‌گویم «جایی هست ۲ رکعت نماز بخوانم؟» تعارف می‌کند وارد اتاق نگهبانی شوم و نماز بخوانم. نمازم را که می‌خوانم، می‌گویم برای چه کاری آمده‌ام.

یک نسکافه برایم باز می‌کند و می‌ریزد داخل یک استکان. برای خودش هم باز می‌کند. بخشی از نسکافه خودش را هم برای من می‌ریزد تا نسکافه‌ام غلیظ‌تر شود. شکر هم کنار سینی می‌گذارد.

اتاقش حدود ۳۰ متری می‌شود. یک گوشه کمدهای فلزی پرسنل است و گوشه دیگر یک تخت بیمارستانی. وسط اتاق هم یک هیتر برقی گذاشته است. اسمش محمد است و حدود ۱۵ سالی به نظر از من بزرگ‌تر است. از خلوتی شهر می‌پرسم؛ می‌گوید صبح تا ظهر مردم در خیابان هستند ولی عصر دیگر شهر خلوت می‌شود. تلفنش زنگ می‌خورد. جواب می‌دهد و می‌گوید میهمان دارد و دستش گیر است. بعد از قطع کردن تلفن، رو به من می‌کند و از یک شکاف و دودستگی در شهر می‌گوید: «این طرف شهر یک قوم هستند و آن طرف یک قوم دیگر. با هم کمی زاویه دارند. یک طرف شاید بدی‌اش را بگویند و آن طرف خوبی‌اش را. باید طوری صحبت کنی که مردم راستش را بگویند.»

روایت همسن و سالان از مهرشاد

از اداره بهداشت بیرون می‌زنم. به پارکی می‌روم که مزار ۲ شهید گمنام در آن قرار دارد. بعد از خواندن فاتحه، ۳ نوجوان را در یک آلاچیق بتنی می‌بینم. می‌روم سراغ‌شان. می‌پرسم مهرشاد سهیلی را می‌شناسید؟ می‌شناسند. از کارها و خدماتش می‌پرسم. یکی‌شان که صورت سبزه‌ای دارد و یک سال از مهرشاد بزرگ‌تر است می‌گوید «سپاهی است.» چشم‌هایم می‌خواهد از حدقه بیرون بزند. می‌پرسم:
– سپاهی است؟ سنش که نمی‌رسد. الان ۱۶ یا ۱۷ سالش است.
– این با پارتی رفت بالا وگرنه من خودم سپاهی هستم. چرا من نرفتم؟
حالا منظورش از سپاهی را می‌فهمم. اینجا به «بسیجی» می‌گویند «سپاهی»، می‌پرسم منظورت همان بسیجی است؟ می‌گوید آره.
یکی که قد بلند و صورت سفیدی دارد، از مهرشاد یک سال کوچک‌تر است، می‌گوید: «بچه کوچیکه‌ای بود. سوسول بود.»

دیگری که ۲ سال کوچک‌تر و از آن یکی که صورت سبزه‌ای‌داشت، هم سبزه‌تر است، ادامه حرف را می‌گیرد «قبلا ما می‌زدیمش.» می‌پرسم چطور سال ۹۶ توانست با میرسلیم دیدار کند؟ نوجوانی که یک سال کوچک‌تر است، می‌گوید: «می‌دانی! هر آخوندی که موسیان می‌آمد این می‌رفت و می‌گفت من را با یکی دیگر آشنا کن. خودش پیگیری می‌کرد.»

هم‌سن‌وسالان مهرشاد هم متعجب هستند که او چطور پله‌های ترقی را طی کرده است: «من موندم این چطور رفته بالا.» می‌گویم در تهران تصور ما این بود که احتمالا پدرش مقام بلندپایه‌ای است و او تدارک این دیدارها و برنامه‌ها را می‌بیند. این احتمال را رد می‌کنند و می‌گویند پدرش کشاورز است.

بچه‌ها یکی از دوستان سابق مهرشاد را که مشغول زدن پارچه سیاه عزاداری است، نشانم می‌دهند. با فرشید هم صحبت می‌کنم اما او اصلا تمایل به حرف زدن ندارد. بخشی از گزارش کار ارائه شده توسط سهیلی در دیدار با مسئولان را می‌گویم و می‌پرسم:
پخت ۲ میلیون غذا به نظرت درست است؟
خدا شاهده خبر ندارم. منم شنیدم.
تو منطقه شما به فقرا کمک شده؟
شنیدیم ولی ندیدیم.
کسی هست دیده باشد؟
بپرسی سمت منطقه خودشان بیشتر دیده‌اند. خانه‌شان نزدیک جهاد کشاورزی است. از آن منطقه بپرسی بیشتر برایت می‌گویند.

دیدار کوتاه و عجیب

هوا که کم‌کم تاریک می‌شود، صدای اذان در شهر می‌پیچد. به سمت مسجد جامع شهر می‌روم. نماز را به جماعت می‌خوانیم. انتظار داشتم مهرشاد را در مسجد ببینم ولی نمی‌بینم. براساس خبری که از مهاجرتش به قم برای تحصیل خوانده‌ام، احتمال می‌دهم در قم باشد. بعد از نماز، از مسجد بیرون می‌روم. دو جوان در حال رفتن به سمت میدان هستند. یکی‌شان موتور دستش است و آن را هل می‌دهد. جوانی که موتور را حمل می‌کند، موهای حنایی رنگ لختی دارد. نفر دیگر قد کوتاه‌تری دارد و تپل است. از خدمات سهیلی در موسیان می‌پرسم؟ جوان مو حنایی رنگ می‌گوید: «من بچه اینجا نیستم؛ بچه خوزستان هستم.»
در همین حین یک پراید با ۲ سرنشین کنارم توقف می‌کند.
– حاجی میشه بیای سوار شی؟
-برای چی؟
-هیچی خیره ان‌شاءالله.
-نه نمی‌توانم سوار شم؛ ببخشید.
– ما بچه‌های سپاه هستیم. کارِت داریم.
– کارتتون رو نشون بدید.
خم می‌شوم تا بندهای کفشم را محکم کنم و اگر لازم شد، فرار کنم.
یکی‌شان می‌گوید «ما از بچه‌های سپاهیم.» اطرافیان را نشان می‌دهد و می‌گوید: «از اینها بپرس.» همان جوان مو حنایی رنگ که می‌گفت بچه موسیان نیست و از خوزستان آمده، راننده را می‌شناسد و اسمش را هم می‌گوید و تایید می‌کند از سپاه است. با تایید او، سوار خودرو می‌شوم. می‌پرسند «از کجا آمدی؟» پاسخ می‌دهم «روزنامه فرهیختگان.» مدارکم را می‌بیند. یکی‌شان می‌پرسد «چه می‌خواهی؟» می‌گویم «می‌خواهم بدانم چقدر گزارش کار آقای سهیلی درست است.»
-سهیلی در جریان است که شما آمدید؟
– نه.
-باید بدونه یا ندونه؟
– نیاز نیست فعلا چیزی بداند.
بعد از این توضیحات، راننده می‌گوید «اینجا منطقه مرزی است و با شهرهای دیگر فرق می‌کند. ما فقط می‌خواستیم ببینیم شما واقعا خبرنگارید و از تهران آمدید یا نه. این دیدار هم در همین مقطع قطع می‌شود و نه شما چیزی می‌گویید و نه ما.»

میهمان حاج جبار

من را جلوی مسجد پیاده می‌کنند. صدای یک موتور از پشت سر می‌آید. موتور به من که می‌رسد، خاموش می‌شود. راکب موتور انگار که دنبال من بوده. به او هم می‌گویم برای چه آمده‌ام. می‌گوید «بیا ببرمت پیش آدم امین. برویم هم شام می‌خوری و هم چیزی می‌پرسی.» از موتور پیاده می‌شود و آن را هل می‌دهد و همراهی‌اش می‌کنم. هادی دیناروند جانشین دسته بسیج مسجد است. خودش و پدرش برای نماز، مسجد بودند. وقتی دیدند نماز دومم را شکسته خواندم، فهمیدند غریب هستم. بعد از نماز، دنبال من بودند تا مرا به خانه‌شان ببرند چون موسیان، هتل و مسافرخانه‌ای ندارد که یک غریبه بخواهد در آن اسکان پیدا کند. تا برسیم خانه، هادی از وضعیت ایل و طائفه‌ای موسیان می‌گوید: «من جانشین دسته هستم و می‌گویم اگر مهرشاد و ایلش نباشند، مرز نا امن است. سهیلی درست است جوان است اما یک ایل پشتش است. طائفه‌اش که سرگچی است قدرت دارند.» نزدیک خانه‌شان که می‌رسیم، جمله‌ای می‌گوید که اولش نمی‌فهمم در مدح مهرشاد است یا در نقدش: «سهیلی از همه لحاظ خطرناک است.» جمله را ادامه می‌دهد تا منظورش را بفهمم «یعنی توان دارد.»

تقریبا دقیقه ۷۰ بازی پرسپولیس و تراکتور است که وارد خانه‌شان می‌شوم. حاج‌جبار دیناروند، پدر هادی برای خوشامد جلوی در می‌آید. مثل عرب‌ها، اینجا یک اتاق برای میهمان دارند. دو پشتی می‌گذارند پشت سرم. تلویزیون روشن است و یکی از اعضای خانواده با جدیت بازی پرسپولیس را که یک گل پیش افتاده دنبال می‌کند. همان زمانی که «سامان نریمان جهان» زمین بازی را با عصبانیت ترک می‌کند، برای من هم چایی می‌آورند. حاج‌جبار سر سخن را باز می‌کند: «اینجا منطقه مرزی است و وقتی که غریبه می‌آید، چون همه با هم آشنا هستند، می‌فهمند.» حاجی که به نظر بین ۶۰ تا ۷۰ سال دارد، عمری را در جنگ گذرانده و به بچه‌های مردم درس داده است. تمام فرزندانش هم یا دکترند یا فوق‌لیسانس دارند. یک برادر هم داشت که شهید شد. عکس‌هایش را به من نشان می‌دهد، می‌گوید: «درباره مهرشاد هر سوالی داری بپرس؛ من آنچه خدایی هست را می‌گویم.» از جزئیات کارهای مهرشاد خبر ندارد ولی می‌داند که «بچه فعالی است» و به همین دلیل ممکن است «جوانان اینجا کمی حسودی کنند.»
– می‌دانید که کتاب دارد؟
– خودش؟ نه والا نمی‌دانیم.
بحث که به کتاب می‌رسد، پیگیر بهشتی می‌شوم تا بدانم چنین آدمی وجود خارجی دارد؟ می‌گوید: «یک بهشتی داشتیم که الان هم رفته قم. قبلا شهرتش چیز دیگری بود؛ کردش بهشتی.»

حاج‌جبار نه، ولی پسرش هادی خیلی تلاش می‌کند ابهامات درباره مهرشاد را به‌نحوی توجیه کند: «همین مهرشاد بگوید آدم جمع شود، تمام ایل جمع می‌شوند برایش.» حاجی که به زبان عربی هم مسلط است و اخبار را عمدتا از رسانه‌های عربی مقاومت به‌وسیله دیش ماهواره‌ای دنبال می‌کند که در حیاط گذاشته، چند باری به من می‌گوید: «قاضی همیشه لب پرتگاه جهنم است.» تا با احتیاط درباره مهرشاد بنویسم.

حاج‌جبار، همسر و خانواده‌اش به بهترین نحو از من پذیرایی و اصرار می‌کنند که شب را در خانه‌شان بمانم اما می‌گویم باید کمی بیشتر تحقیق کنم. خانواده میهمان‌نوازی هستند. حوالی ساعت ۱۰ شب خداحافظی می‌کنم و در باران نرمی که می‌بارد، یکی از خیابان‌ها را می‌گیرم و به‌سمت مسجد می‌روم. از یک مرد میانسال که در خیابان ایستاده، آدرس مسجد را می‌پرسم. می‌پرسد کجا می‌خواهی بروی؟ می‌گویم همان مسجد جامع را بگویی کفایت می‌کند. اصرار می‌کند که «تو غریبی بیا خانه ما امشب.» در موسیان از بچه کوچک تا پیرمرد دنیادیده اگر در شهر غریب ببینند، بی‌توجه از کنارش رد نمی‌شوند و او را میهمان خانه‌شان می‌کنند.

ماجرای ۱۰ میلیون قرص نان

به‌سمت مسجد جامع می‌روم. ساعت حوالی ۱۱ شب به منزل یکی از کسانی می‌روم که با او گفت‌وگو کرده بودم. شب را آنجا می‌مانم. سه‌شنبه صبح زود بیدار می‌شوم و اول به بانک ملی دور میدان شهرداری می‌روم تا کمی پول بردارم. دور میدان چند پیرمرد نشسته‌اند که به‌رسم عرب‌ها چفیه دور سرشان پیچیده‌اند. در موسیان مردها که سن‌شان از ۶۰ یا ۶۵ رد می‌شود، چنین چفیه‌ای را دور سرشان می‌بندند.
دور میدان کمی آنطرف‌تر از نانوایی، درست در ضلع مقابل شهرداری موسیان، یک وانت سبزی فروشی توقف کرده و پیرمردی چفیه بر سر کنار سبزی‌فروش ایستاده است.
– شما مهرشاد سهیلی را می‌شناسید؟
– بله.
– می‌خوام بدانم چیکار کرده؟
– کار خیر کرده ولی داده به فامیلای خودش… دیگه نمی‌دانم.
هر کاری را که سهیلی به‌عنوان گزارش کار اعلام کرده می‌گویم، پیرمرد تایید می‌کند اما کنارش می‌گوید: «داده به فامیلای خودش.»
سبزی‌فروش که به نظر کمی منصف‌تر است، می‌گوید: «من اون روز دیدم که غذا داد.»

سهیلی مهرماه در گزارش ویدئویی که سایت پارسینه آن را منتشر کرد از «توزیع ۱۰ میلیون قرص نان در ماه رمضان» خبر داده بود. او یک ماه قبل از این گزارش ویدئویی، شهریورماه ۱۴۰۰ در دیدار با بختیاری، رئیس کمیته امداد امام خمینی(ره) از پخت و توزیع ۱۰ میلیون قرص نان گرم «قبـل، حین ماه مبـارک رمضـان و محرم» در میـان نیازمنـدان خبر داده بود. از پیرمرد می‌پرسم سهیلی گفته ۱۰ میلیون نان توزیع کرده. نانوایی را نشانم می‌دهد: «از این نانوا پرسیدی؟ برو بپرس.»
سراغ نانوایی می‌روم. یک جوان مشغول پخت نان است.
– سلام‌علیکم، خسته نباشی.
– قربانت عزیزجان.
– من یه سوال دارم. آقای سهیلی را می‌شناسید؛ مهرشاد.
با کمی مکث می‌گوید: «آره». ادامه می‌دهم: «خودش گفته ۱۰ میلیون نان پخت کرده. تا حالا سفارشی به شما برای پخت نان داده‌اند؟»
– نه والا.
– یعنی نشده پول بدهند نان توزیع کنید؟
– نداشتیم.
می‌پرسم: «اصلا نظری درباره‌شان دارید؟» معنادار می‌گوید: «نمی‌دانم.» حالا دیگر منظور آنهایی را که در موسیان این‌طور پاسخ می‌دهند، خوب می‌فهمم.
پیرمرد پیشنهاد خوبی داد که با نانواها صحبت کنم. عزم یافتن نانوایی دیگری را می‌کنم، سراغ دومین نانوایی می‌روم. برخلاف نانوای اول، نانوای دوم راحت حرف می‌زند: «ما که چند نانوا هستیم، ندیدیم یک‌بار بگوید یک نان نذری بده دست مردم. چند باری هم آمد برنج و روغن آورد و بار زد برد طرفای اندیمشک و شوش.»

یک دفتر نشانم می‌دهد که اسامی افراد و تاریخ را در آن نوشته: «شاید سه‌میلیون نان قرضی دادم به بنده‌های خدا. [مهرشاد] هنوز نیامده بگوید کی نان قرضی برده تا پولش را بدهم. من قول شرف می‌دهم و حاضرم دست روی قرآن بگذارم که همچین چیزی [پخت ۱۰ میلیون قرص نان] نبوده و نیست.» دفتر را می‌گیرم و نگاه می‌کنم. یکی ۳۰۰ هزار تومان بدهکار است؛ دیگری ۱۰۰ هزار تومان و دیگری ۵۰ هزار تومان. تاریخ‌ها نشان می‌دهد با واریز یارانه‌ها، حجم بدهی کمتر می‌شود اما هیچ‌گاه به صفر نمی‌رسد.

مرد نانوا از پیرزن سیده بیوه‌ای می‌گوید که همیشه نان قرضی می‌برد: «ما به زن سیده به زبان خودمان می‌گوییم «اَلوِیَه» یعنی زن سیده. به خدا می‌آید نان قرضی می‌برد. الان دیگر فکر کنم سروکله‌اش پیدا شود.» چند دقیقه بعد پیرزن می‌آید. فقط پیرزن نیست. مرد میانسالی هم می‌آید نان قرضی بگیرد. کیسه نان دستش است. مرا که می‌بیند، خجالت می‌کشد و می‌رود.

نانوا یک پیرزن را نشانم می‌دهد تا از او هم سوال کنم. پیرزن بی‌سرپرست است: «به سیدالشهدا بهش رو انداختم که بی‌سرپرستم کمکم کن.» خمیر نان را نشان می‌دهد و حرفش را ادامه می‌دهد: «به این نعمت خدا، هنوز مرغی ازش ندیدم. کلا یک کیسه برنج به من داده‌اند آن‌هم خیلی وقت پیش.»

سهیلی تقریبا در تمام دیدارهایی که داشته ازجمله در دیدار با رئیس کمیته امداد امام خمینی(ره) گفته که «قـرارگاه حضـرت مهـدی(عج) در عرصـه معیشـت اقدام به تهیـه و توزیـع دومیلیون غـذای گرم، یک میلیون بسـته معیشـتی و سـبد غذایـی کرده است.» بر همین اساس از نانوای موسیانی می‌پرسم که مهرشاد می‌گوید که دومیلیون غذا توزیع کرده. با طعنه جواب می‌دهد: «راست می‌گوید، باهاش خانه خریده.» پیرزن مرا پسرم خطاب می‌کند: «پسرم با یک میلیون همه فقرای موسیان را می‌توان غذا داد. شما اگه غذا دیدی، هرچه خواستی به این مادرت بگو.» مرد نانوا می‌گوید: «بیا ببرمت در هر خانه که خواستی در بزنیم. شما فقط به‌عنوان رفیق بیا ببین دروغ می‌گویم یا راست. ما اینجا آدم سرطانی داریم که گفتیم ولی بهش کمک نمی‌کند.» می‌گوید: «شایعه درست شده که سهیلی چند خانه خریده که هر کدامش یک‌میلیارد و خرده‌ای ارزش دارد. از کجا آورده خریده؟» این نفر دومی است که درباره خرید خانه می‌گوید. پیش از او نیز فردی به‌نقل از یکی از مقامات انتظامی مدعی بود سهیلی چهار منزل خریداری کرده است.

بعد از نانوایی، با آقایی به‌صورت تلفنی گفت‌وگو می‌کنم. او سال‌هاست به محرومان و معلولان در موسیان و روستاهای اطرافش کمک می‌کند. اصلی‌ترین نگرانی‌اش افشای نامش بود: «خواهش می‌کنم راز من را پیش خودتان نگه‌ دارید. اگر مهرشاد بفهمد من چیزی گفتم، از اینجا بیرونم می‌کند.» با تعجب می‌پرسم مگر می‌شود؟ پاسخ می‌دهد: «ببین این آقا خیلی آدم دارد آن بالا. ممکن است زیرآبم را بزنند و کارم را از دست بدهم.»
از او هم درباره توزیع نان و غذای گرم سوال می‌کنم که می‌گوید: «من فقط در فضای مجازی عکس دیدم که چندنفر داشتند غذا پخش می‌کردند.» او اطلاعات قابل‌توجهی را در اختیارم قرار می‌دهد اما به‌دلیل نگرانی از افشا شدن نامش، از انتشار آن خودداری می‌کنم.

گفت‌وگو با مهرشاد

میانه صحبت‌هایمان هستیم که در واتساپ پیامی دریافت می‌کنم. اولین پیام را شب گذشته در ساعت ۱ دقیقه بامداد دریافت کردم. آنقدر خسته بودم که نخواهم به پیام ناشناس «سلام و ادب» آن ساعت پاسخ بدهم. ساعت ۷:۲۰ صبح پاسخش را دادم. یک ساعت بعد «احوال شریف برادر؟ خدا قوت، خوب هستید الحمدلله؟» می‌نویسد. به این شکل از پیام دادن‌ها که خودشان را معرفی نمی‌کنند و گام‌به‌گام مخاطب را درگیر می‌کنند، حس خوبی ندارم و مشکوکم. به همین خاطر می‌نویسم: «شماره شما را ندارم و به همین خاطر نمی‌تونم ارادتم را خدمتتون نشون بدم.» ساعت ۹:۳۰ می‌نویسد: «خدا حفظت کند، بلوطی هستم [از] قرارگاه حضرت مهدی.» اولین سوالم این است که از کجا شماره مرا پیدا کرده است؟ من به هیچ‌کسی شماره همراهم را نداده بودم. پیام می‌دهم:
– این شماره شخصی من بوده. شما از کجا به‌دست آوردینش؟
– واقعیت امر اینکه دیشب یکی از عزیزان با من تماس گرفتند و فرمودند یک شخص از فرهیختگان مطلب جمع‌آوری می‌کنه.

جواب درستی نمی‌دهد که شماره‌ام را از کجا پیدا کرده است. می‌پرسد: «موقعیت شما کجاست و اینکه نظرتون چیه آقا مهرشاد رو هم ببینیم؟» می‌گویم: «من تو شهر درحال چرخ زدن هستم. نظرم کاملا مثبت است برای گفت‌وگو با آقای سهیلی.»

قرارمان میدان شهرداری موسیان می‌شود. مجید بلوطی، رئیس سابق شورای شهر موسیان چند دقیقه بعد از من می‌رسد. سوار ماشینش می‌شوم. او چنددقیقه‌ای صحبت می‌کند. تمام حرفش در دو چیز خلاصه می‌شود: «اول اینکه مهرشاد اشتباه دارد اما کار درست هم کم نکرده است؛ بعدشم اینکه در موسیان دودستگی حاکم است و برخی حرف‌هایی که در موسیان درباره مهرشاد شنیده‌ام، عمدتا ناشی از اختلافات قومی است.» برخلاف او در موسیان خیلی دودستگی مشهود نبود. من با مردانی هم‌صحبت شدم که خودشان با وجود اینکه از قوم و قبیله مهرشاد سهیلی نبودند اما تایید می‌کردند که با چشم‌شان بعضی کارهای او را دیده‌اند، البته نه در کمیتی که مهرشاد آن را برای دیگران اعلام می‌کند.
روز دوشنبه هرچه گشتم، اثری از دفتر قرارگاه جهادی حضرت مهدی(عج) در موسیان پیدا نکردم. از مردم هم می‌پرسیدم، می‌گفتند هرچه هست در منزل پدری‌اش است. حالا من در مقابل منزل پدری‌اش هستم؛ همان منزل متفاوتی که دو دوربین حفاظتی هم دارد. وارد خانه می‌شوم و مثل تمام منازل موسیان، خانه حیاط بزرگی دارد. در ورودی خانه که باز می‌شود، با یک در «اِل‌شکل» اداری روبه‌رو می‌شوم. در سمت راست برای یک اتاق مجزاست. وارد اتاق می‌شوم، چند صندلی اداری کنار هم ردیف شده‌اند، از همان صندلی‌هایی که در دفاتر مراجع هم نمونه‌اش هستند. در سمت چپ اتاق، کمی آنطرف‌تر از ورودی عکس دیدار مهرشاد سهیلی با آیت‌الله نوری‌همدانی در مهر ۱۴۰۰ را روی تخته شاسی چسبانده و به دیوار زده‌اند. در میانه اتاق پرده آبی نصب کرده‌اند. در این سوی پرده، مبلمان اداری است و در آن سوی پرده، مبلمان معمولی که در هر خانه‌ای یافت می‌شود. من به آن سوی پرده که مبلمان عادی دارد می‌روم و می‌نشینم. خبری از مهرشاد سهیلی نیست. طبیعتا من میهمان او هستم و حتی اگر نخواهد به آداب میهمان‌نوازی قوم و ایلش وفادار باشد، حداقل شرط میهمان‌نوازی حضورش در اتاق است. در اتاق که نمی‌بینمش، بخشی از گفته‌هایش که در کتابش آمده، جلوی چشمم رژه می‌روند؛ آنجا که از بلند شدن مراجع پیش پایش حال عجیبی پیدا می‌کند: «وقتی مراجع تقلید من را تحسین می‌کردند حس‌وحال خوبی داشت. وارد دفتر و خانه‌شان می‌شوی و می‌بینی یک پیرمرد با سن زیاد به احترام شما بلند می‌شود، حال عجیبی پیدا می‌کنید.» احتمال می‌دهم دلیل اینکه در اتاق حضور ندارد هم این است که من هم جلوی پایش بلند شوم تا او شاید «حال عجیبی» پیدا کند. در انتهای اتاق، یعنی در امتداد همان دیواری که عکس سهیلی با آیت‌الله نوری‌همدانی نصب شده، مسیر ورودی به بخشی است که خانواده سهیلی در آن زندگی می‌کنند. بین این اتاق و سایر بخش‌های خانه، دولایه پرده کشیده شده است. تا قبل از اینکه مهرشاد وارد اتاق شود، بلوطی از وضعیت کشاورزی در موسیان می‌گوید. او درحال‌حاضر دانشجوی دکتری عمران است ولی به‌واسطه اینکه پدرش حدود ۴۰ هکتاری زمین کشاورزی دارد، در حوزه کشاورزی هم فعال است. کمی از تصمیمات اشتباه دولت در حوزه کشاورزی می‌گوید: «ارز چهار هزار و ۲۰۰ تومانی را از ذرت برداشتند. دولت موقع کشت ذرت، قیمت تضمینی آن را سه هزار و ۵۰۰ تومان تعیین کرد. الان که می‌خواهند ارز دولتی را بردارند، دلال‌ها ذرت را با افتش، هفت هزار و ۸۰۰ می‌خرند. در مجموع پنج‌هزار تومانی بابت هر کیلو گیر کشاورز می‌آید. با این وضعیت مطمئن باش گوشت خیلی گران می‌شود.» از گندم هم می‌گوید: «دولت گندم را از کیلویی پنج‌هزار تومان به هفت‌هزار و ۵۰۰ تومان رسانده است. شما مطمئن باش دلال از ۵/۷ گران‌تر می‌خرد، چون وقتی جو کیلویی ۱۱ یا ۱۲ تومان می‌شود، دامدار به جای جو، گندم می‌خرد و جلوی گاو و گوسفند می‌ریزد.» در میانه گفت‌وگو با بلوطی، مهرشاد از همان بخشی که با دو پرده، دو بخش خانه را مجزا کرده‌اند، وارد می‌شود. بلند می‌شوم و احوالپرسی می‌کنم اما بی‌توجه به حضورش، از بلوطی می‌پرسم موسیان گذرگاه مرزی ندارد؟ می‌گوید: «سال ۸۲ آقای عادل‌آذر نماینده بودند و پیگیری کردند و گذرگاه مرزی تایید شد اما هیچ‌کاری نشد.» بعد از پایان کلامش، رو به مهرشاد می‌کنم که سمت راست من روی یکی از مبل‌های یک‌نفره نشسته است. اول بحث درباره چگونگی مطلع شدنش از آمدنم به موسیان می‌گوید: «تقریبا دیشب منزل بودیم یکی از آقایان زنگ زدند و گفتند کسی آمده و درباره شما تحقیق می‌کند. دیدیم تماس‌ها بیشتر شد گفتند خیلی این آدم را که دارد آمار می‌گیرد، نمی‌شناسیم. گفتند چیزی ارائه نداده است. الان که من کنار شما نشستم، بچه‌ها امنیتی‌ها را در جریان گذاشتند و مشخص شد شما از فرهیختگان هستید. خودم با ایلام صحبت کردم. گفتم اگر از فرهیختگان است و خبرنگار است قدمش روی چشم.»

پوشه آبی رنگ
همان ابتدا می‌پرسد: «کلا برداشت خود شما چیست؟» جواب می‌دهم: «من حرف‌هایی شنیدم و آمدم از شما درباره آن بپرسم.» می‌خواهد نظر خودم را بداند: «حالا مردم نه. برداشت کلی شما چیست؟» پاسخ می‌دهم: «برداشت من به گفته‌های شما ربط دارد. من به جمع‌بندی خاصی نرسیده‌ام ولی مسائل مالی برایم مهم است. دومیلیون غذای نذری و پخت ۱۰ میلیون قرص نان رقم کمی‌نیست.» بین ۱۰ میلیون قرص نان و یک‌میلیون قرص نان کمی شک می‌کنم. از خودش می‌پرسم یک میلیون قرص نان بود یا ۱۰ میلیون؟ می‌گوید: «یک میلیون.» تعجب می‌کنم که چطور پس من در محاسباتم که قیمت نان را به‌طور متوسط هزار تومان در نظر گرفتم، به عدد ۱۰ میلیارد تومان رسیدم؟ اگر سهیلی یک میلیون نان توزیع کرده، باید یک‌میلیارد هزینه کرده باشد. بعد از بازگشت به تهران که دوباره مصاحبه‌ها و ویدئویش را نگاه می‌کنم متوجه می‌شوم همان ۱۰ میلیون قرص نان درست بوده است. تعجب می‌کنم چگونه او که در هر دیداری به ۱۰ میلیون اشاره کرده، حالا از پخت یک‌میلیون قرص نان می‌گوید؟!

اینها را که می‌گویم از یکی از دوستانش می‌خواهد که برود پوشه آبی‌رنگی را بیاورد. تا پوشه آبی رنگ برسد، ویس رکوردر را کنار دستش می‌گذارم. کمی از فعالیت‌هایش می‌گوید که از سال ۹۰ در مراسم تعزیه‌خوانی شرکت کرده و تعزیه‌خوان بوده تا اینکه یک روز «معاون سیاسی فرماندار آمدند مسجد. اگر اشتباه نکنم سال ۹۷ بود. گفتند خوب است شما یک موسسه با نام حضرت مهدی(عج) تاسیس کنید. از آن روز به بعد کارمان شروع شد. از همان روزِ پیشنهاد ثبت گروه، ته‌برگ‌های هزار تا پنج‌هزار تومانی دارم که از مردم برای کار فرهنگی پول جمع می‌کردیم.»

پیگیری‌هایش در فرمانداری نتیجه نمی‌دهد و موسسه ثبت نمی‌شود: «سال ۹۷ در اتاق خودم مثل همیشه داشتم کار می‌کردم. دیدم تلویزیون داره صحبت‌های رهبر انقلاب درباره آتش به اختیار را پخش می‌کند. من تا الان ندیده بودم تلویزیون به بیانات آقا با صراحت بپردازد! جشنواره‌ آتش به اختیار قرار بود برگزار شود. گفتم خوب است ما هم شرکت کنیم. عکس‌های تعزیه و فیلم‌ها را آماده کردیم و فرستادیم برای جشنواره. به ما زنگ زدند که بیایید برنامه‌هایتان را به نمایش بگذارید. خیلی خوشحال شدم. زنگ زدم به آقای کریمی‌تبار، نماینده ولی‌فقیه در استان ایلام و گفتم مبلغی اختصاص دهید که ما به تهران برویم.»
نماینده ولی‌فقیه در استان برای این سفر ۳۰۰ هزار تومان اختصاص داده بود. در جشنواره برخی مقامات سپاه ازجمله سردار نقدی و سردار ذوالقدر هم حضور داشتند: «آنجا بود که به خودمان آمدیم و گفتیم ما هم می‌توانیم پیشرفت کنیم.»

تشکیل قرارگاه

این نخستین‌باری است که مهرشاد می‌تواند فعالیت‌های مربوط به «تعزیه‌خوانی»اش را به نمایش بگذارد. زمستان سال ۹۸، دومین دوره جشنواره آتش‌به‌اختیار در تهران برگزار می‌شود. به یک ماجرا که از نظر خودش طنز است، اشاره می‌کند: «سال دوم غرفه نداشتیم. به‌عنوان روابط‌عمومی برای ترویج آتش‌به‌اختیار رفتیم. صبح از خانه دخترعمویم در کرج به تهران و بسیج شهرداری می‌رفتم. خیلی آشنا نبودم و سواد شهررفتن نداشتم. سر کوچه‌[دخترعمویم] درختی بود. من نه تابلو خواندم، نه چیزی. همان درخت را انتخاب کردم تا «نشانی باشد برای برگشت». برنامه تا ۱۰ شب طول کشید و گفتند دیروقت است، با اسنپ برو. هرچه گشتیم خیابان [خانه دخترعمویم] را پیدا نکردیم. با هزار مکافات پیاده شدم و زنگ زدم دخترعمویم. شوهرش را دنبالم فرستاد. دیدیم شهرداری درخت را بریده و ما کلی آواره شده‌ایم.» در دومین جشنواره آتش‌به‌اختیار، سردار یزدی، فرمانده سپاه تهران نیز به محل جشنواره سری می‌زند:«آقای سالک، رئیس بسیج شهرداری تهران هم بودند. آقای نقیب که قبلا معاون فرهنگی بسیج شهرداری و دبیر جشنواره هم بود و الان معاون فرهنگی متروی تهران است، نیز حضور داشت. اینها، من را به سردار نشان دادند که بچه ایلام است و ظرفیت دارد و می‌شود ازش استفاده کرد. آقای یزدی گفت جایزه‌ای پیش من دارد که آن را هم ندادند. آنجا گفتند خوب است فعالیتت را در قالب گروه جهادی بیاوری. من هم خوشحال شدم و رفتم سراغ بسیج سازندگی تهران. آنجا بود که گفتم ما می‌خواهیم گروه جهادی تشکیل دهیم و کارمان هم شروع شد.» گروه جهادی تحت‌عنوان «قرارگاه جهادی حضرت مهدی(عج)» تشکیل می‌شود. همزمان با تشکیل این قرارگاه، ویروس کرونا وارد کشور می‌شود. نهادهای حمایتی توزیع کمک‌های مومنانه و بسته‌های غذایی و ماسک و ملزومات بهداشتی را در دستورکار قرار می‌دهند. قرارگاه حضرت مهدی‌ نیز از این کمک‌ها بهره‌مند می‌شود: «یادم است بعد از تشکیل گروه جهادی رفتیم پیش سردار زهرایی، رئیس بسیج سازندگی. گفت شنیدیم خیلی گروه فعالی هستید و کار می‌کنید. گفتم بله. ظرفیت خوبی ایجاد شده و داریم کار می‌کنیم. گفت ۵ میلیون بهتان می‌دهم برای اردو استفاده کنید. گفتم می‌دانید جریان چیست؟ ما نیاز نداریم و بدهید به گروه دیگر. این مثال را زدم که بگویم ما هیچ اعتبار دولتی نداشتیم و تمام سازوکارهای ما بر پایه نذورات مردمی بود.»
سوالاتم را برای بخش آخر گذاشته‌ام اما گاهی لازم می‌شود وارد بحث شوم تا ابهاماتم رفع شود.
– مجوز شما برای تهران است؟
– شما بروید در اطلس جهادی که برای گروه‌های جهادی است، آنجا مشخص است. کارت بانکی و… داریم.

مهرشاد سهیلی یکی از کارهای مفیدش را استفاده از ظرفیت گروه‌های جهادی دیگر می‌داند: «الان از همه استان‌ها نیرو داریم. شما فرمودید یک میلیون قرص نان. این را که قرارگاه نداده، گفتیم از فعالیت‌های این قرارگاه می‌توان به یک میلیون قرص نان اشاره کرد. یک‌موقع شما خودتان نان می‌خرید و یک‌موقع ظرفیتش را ایجاد می‌کنید. ۳۰ یا ۴۰درصد برنامه‌های ما برپایه ظرفیتی است که ایجاد کردیم. [یعنی] هیچ پولی به حساب ما نیامده است. ما خَیِر را بردیم فلان‌جا و گفتیم شما این کار را انجام بده و گزارشش را به ما بده.»

کمک میلیاردی همراه اول

جمع‌آوری کمک‌های مردمی از شهر موسیان با جمعیت حدود ۳ هزار نفر، نمی‌تواند هزینه ایده‌های بلندپروازانه سهیلی را بدهد. او به فکر تامین منابع مالی از راه‌های دیگر می‌افتد: «از پرواز سیستان و بلوچستان به‌سمت هتل محل اقامتم می‌رفتم. نمی‌دانم چطور شد تاکسی از ونک گذر کرد و چشمم به برج همراه اول افتاد. آقای بای که طلبه است و یک گروه جهادی در گلستان دارد، همراه من بود. گفتم این همراه اول چطور می‌تواند به ما کمک بکند؟ با خود فکر کردم که می‌شود برای ما به مردم پیامک بزند و اگر این‌طور شود، غوغا می‌کنیم. هیچی به بای نگفتم. به یکی از بچه‌ها پیغام دادم که شماره اخوان مدیر همراه اول را می‌خواهم. عضو گروه مجازی خبرنگاران هم بودم. سرچ کردم، شماره‌ای بود که دیدم یکطرفه است. پیام دادم. گفت اشتباه است و این شماره‌اش است. با خود گفتم اخوان که تلفن با پیش شماره ۰۹۱۸ را جواب نمی‌دهد. با تلفن هتل زنگ زدم. شانس ما جواب داد. گفتم ما یک گروه جهادی هستیم و به شما ارادت داریم و می‌خواهیم شما را زیارت کنیم. گفت من فرصت ندارم. اگر موضوعی هست، مکتوب بفرستید. من خیلی سمج هستم. خیلی پیگیری کردم و گفت یک ساعت دیگر برج باشید. به جلسه رفتم و ماجرا را گفتم. اخوان گفت من چه کار می‌توانم بکنم؟ [گفتم] خواسته ما در حد پیامک است و هیچ انتظاری نداریم. گفت در بحث ماسک می‌توانیم کمک کنیم. یک یا دو میلیون یا بیشتر ماسک دادند. تنها کار همراه اول برای ما ارسال پیامک بود.»

اصلی‌ترین منابع مالی قرارگاه مهرشاد سهیلی را همین پیامک‌ها تامین می‌کنند. سهیلی می‌پرسد: «بعد از این ارسال پیامک چه اتفاقی افتاد؟» بدون اینکه منتظر بماند، ادامه می‌دهد: «همراه اول در اعیاد و مناسبت‌های مختلف، پیامک ارسال می‌کرد. یادم می‌آید که هر سری که پیامک ارسال می‌شد، حدود ۲۰۰ میلیون تومان پول به حساب ما می‌نشست. جمع مبالغی که به حساب ما پول آمد، یک میلیارد و ۶۰۰ و خرده‌ای میلیون تومان در این ۲ سال بود. مازاد هم یک میلیاردتومان هم روی حساب گروه جهادی. درمجموع شاید ۳ میلیاردتومان بود.»

ماسک‌هایی که همراه اول به گروه سهیلی اهدا می‌کند، بسیار بیشتر از نیاز موسیان و استان ایلام است و به همین دلیل او تشخیص می‌دهد ماسک‌ها به استان سیستان و بلوچستان اهدا شود: «به بلوطی گفتم نظرت چیست؟ ماسک‌ها را ببریم زاهدان و یکی دو وعده غذای گرم هم بدهیم؟ گفت اشکالی ندارد. یک پویش برگزار کنیم. یادم هست ۸۰ و خرده‌ای میلیون هم هزینه کردیم برای سیستان.»

قرارگاه مشکوک می‌شود

تلاش برای اخذ مجوز فعالیت قرارگاه در بهمن و اسفند سال ۹۸ انجام می‌شود. سهیلی می‌گوید در سال ۹۹ یعنی نخستین سال فعالیت قرارگاه، فعالیت‌های قرارگاه سروصدا به پا کرد: «کار ادامه داشت تا یک روز گفتند ظاهرا برنامه شما نامشخص است و اعتبارات‌تان زیاد است. آن روز شاید ۶۰۰ میلیون تومان پول داشتیم. همه اینها را سند دارم. هنوز هیچ دستگاهی از ما چیزی نخواسته‌ است. حساب گروه جهادی را بستند. حدود ۳۰۰ میلیون در حساب گروه است و حساب مسدود شد. ما قانع نشدیم و کسی طرف ما نشد که برای چه گروه را بستند.» با تعجب می‌پرسم: «بدون اعلام بستند؟» می‌گوید: «بله. زمستان ۹۹ حساب را مسدود کردند. یکی دوبار نامه زدم به بسیج و پیگیری کردم. می‌گفتند اجازه بدهید تامل کنیم. ما آنجا [بسیج]کسی را نداشتیم که بهمان کمک کند. من کلش را حسادت می‌دیدم. چون نتوانستند توجیه کنند. یک‌موقع است می‌گویند شما اینجا تخلف کردید و وظیفه‌تان هست جواب بدهید ولی یک‌موقع می‌گویند آقا شما در حدی نیستی با فلانی دیدار کنی. مگر دیدار جرم است؟ مگر ضد انقلابیم؟ مگر توهین کردیم؟» علامت‌های تعجب و سوال بیشتر و بیشتر در ذهنم شکل می‌گیرد.
-یعنی به‌خاطر دیدار با مراجع حساب شما را بستند؟
– یکی از بهانه‌هایشان این بود. چیزهایی می‌گفتند که خنده‌دار بود.
-حساب را نهادهای امنیتی مسدود کرده‌اند؟
– نه نهادهای امنیتی نمی‌توانند. چیزی که متوجه شدم این است که در بسیج سازندگی همه گروه‌های جهادی ذیل یک حساب قرار دارند. صاحب حساب بسیج سازندگی است و هر لحظه اراده کند، می‌تواند حساب را مسدود کند.

هرچند دیدار با مراجع و شخصیت‌های سیاسی پیش از تشکیل قرارگاه جهادی حضرت مهدی(عج) در دستورکار سهیلی بوده و او با برخی مراجع دیدار داشته است اما اکنون می‌گوید پس از دیدار با مراجع تلفنش را کنترل کرده‌اند: «بحث مراجع اتفاق افتاد. من به دیدار شخصیت‌ها می‌رفتم. بخشی از آن علاقه بود و بخشی هم کاری و بهشان گزارش عملکرد می‌دادم. با تحسین مقامات سیاسی و لشکری و کشوری به قول خودمان حال می‌کردیم. خیلی این موبایل ما کنترل شد و رفت‌وآمدها مورد کنترل قرار گرفت تا اینکه بفهمند کسی دارد من را راهنمایی می‌کند. من با این موبایل ارتباط‌ها و هماهنگی‌ها را خودم انجام می‌دادم. یکی از خصوصیاتی که من دارم، ارتباط قوی است و راحت می‌توانم ارتباط برقرار کنم. ما موکب اربعین داشتیم. دیدم کمک مردمی در بحث غذا کفاف نمی‌کند. زنگ زدم به دیجی‌کالا و گفتم می‌خواهم با آقای محمدی صحبت کنم. گفتند وقت ندارد. آن‌موقع من رابط حرم حضرت معصومه(س) در ایلام بودم. توجیهش کردم و کمتر از ۵ دقیقه مدیرعامل به من زنگ زد. گفتم ما داریم کار جهادی می‌کنیم. این برای قبل گروه جهادی است. برای موکب کمک می‌خواهیم. یادم هست ۱۵ میلیون تومان کمک کرد. از خیلی از شرکت‌ها مثل عالیس مشارکت می‌گرفتیم. قبل از تشکیل گروه جهادی، اطلاعات خانواده‌ها را می‌گرفتیم و ثبت می‌کردیم. معرفی می‌کردیم به موسسه دانشگاه شریف خدمت آقای خبیری.»

ارتباط با قم و دفتر مراجع، سهیلی را به‌سمت تحصیل علوم دینی مشتاق می‌کند: «یک سال رفتم حوزه. دیدم اذیت‌کننده است و با روحیاتم نمی‌سازد. آنجا گفتند یا تحصیل یا کار جهادی؟ گفتم کار جهادی و از حوزه آمدم بیرون. در همان دوران، با مراجع ارتباط می‌گرفتیم و می‌رفتیم سراغ آنها.»

خرید خانه و خودرو با پول خیریه

تیرماه ۱۴۰۰ سهیلی با مشایعت حجت‌الاسلام وحید قنبری‌راد، رئیس دفتر آیت‌الله حسینی‌زنجانی به دیدار آیت‌الله حسینی‌زنجانی و نماینده ولی‌فقیه در زنجان می‌رود. پس از این دیدارها، سهیلی به تهران بازمی‌گردد: «رسیدم تهران، آقای بلوطی در هتل منتظر من بودند. ساعت ۱۲ شب بود. دیدم چند پیام در واتساپ دارد می‌آید. آن زمان اصلا نمی‌دانستم توئیتر چیست. با خود گفتم [حتما] مثل همیشه تخریب می‌کنند. دیدم نه خیلی دارند می‌زنند. همان اوایل بحث تخریب من آغاز شد. یکدفعه فوران کرد و توئیت می‌زدند که آقا این دزد و کلاهبردار است. واقعا بستر یا فضایی نبود که به اینها پاسخ دهیم و شرایط هم خوب نبود. گفتم گزارش‌هایمان را در قالب فضای مجازی روی کانال بگذارید و سعی کنید جواب ندهید تا فرصت مناسب شود. آن را هم پشت‌سر گذاشتیم ولی دیدیم ادامه دارد. یک‌روز همراه اول گفت ما دیگر نمی‌توانیم همکاری کنیم و یک روز فلان ارگان گفت ما نمی‌توانیم همکاری کنیم. خیلی محدود شدیم.»

سعی می‌کنم کمتر وارد کلامش بشوم تا روندی را که می‌خواهد آن را تشریح کند، از یاد نبرد. او از خستگی خانواده به‌دلیل ترددهای زیادی که به خانه برای کارهای قرارگاه شده، می‌گوید و چاره کار را خرید یک خانه می‌داند: «یک محلی را در دهلران خریداری کردیم. یک خانه بود که تمام اسنادش هم موجود است. ۵۳۰ یا ۵۸۰ میلیون تومان. خانه را تجهیز کردیم و جلسات را بردیم آنجا.»

من هم در حد شایعه درباره این خانه شنیده بودم اما به نظر از این‌طرف و آن‌طرف چیزهایی به گوش سهیلی رسیده که می‌گوید «ما [آنجا] رفتیم شب‌نشینی؟ اصلا این‌طور نبود. توجیه داشتیم برای این کار. [خانه] به اسم آقای بلوطی بود.» علاوه‌بر خانه، سهیلی یک خودرو هم خریداری می‌کند: «هر سری ۳۰۰ یا ۴۰۰ کرایه می‌دادیم. [گفتم] این ماشین را خریداری کنیم و اینجا هم قید کنیم که از اموال مردم(!) است و از اموال قرارگاه نیست. چون ما پولی از قرارگاه نداریم و پول خیرین و مردم است.» توجیه عجیبی است. سهیلی با نام قرارگاه جهادی حضرت مهدی توانسته همراه اول را مجاب به ارسال پیامک برای کمک به قرارگاه بکند و از این طریق بیش از چند میلیاردتومان کمک مردمی به دست آورده اما منزل و خودرویی را که با این پول خریداری شده به بهانه اینکه این پول مردم است، به نام یکی از نزدیکانش می‌زند!

در تمام مدت گفت‌وگو، تلاش می‌کنم از زمان دقیق اتفاقات مطلع شوم. زمان‌ها را که کنار هم می‌گذارم، خیلی درست درنمی‌آید و یک به هم‌ریختگی عجیبی در آنها می‌بینم. درست مثل گزارش‌هایی که می‌دهد؛ درست مثل رقم‌هایی که تحت‌عنوان کمک‌های مردمی جمع‌آوری کرده است. یکی از این به هم‌ریختگی‌ها در ماجرای کنار گذاشتن قرارگاه جهادی حضرت مهدی(عج) است: «در بهار سال ۱۴۰۰ سردار یزدی، فرمانده سپاه تهران به موسیان آمد. چندوقت بعد فارس گزارشی زد که با بزرگان عکس بگیرید و مشهور شوید. توئیت‌ها همچنان ادامه داشت ولی من نمی‌خواندم مطالب را. حجمش بالا بود. بعد مطلب فارس، زنگ زدم سردار یزدی. گفتم چند سال است داریم کار جهادی می‌کنیم؟ گفت یکی دو سال؛ ولی من در جزئیات کارتان نیستم. راست هم می‌گفت در جریان جزئیات کار نبود. گفتم الان فارس ما را زده است. فارس دل سپاه است. ۴ روز دیگه می‌گویند ۴ میلیاردتومان اختلاس کرده است. گفت چه کنیم؟ گفتم اگر این مطلب را [فارس] پاک کرد که به کارم ادامه می‌دهم وگرنه استعفا می‌کنم. گفت لینک را بفرست، پیگیری می‌کنم. فرستادم ولی بعد یک هفته خبری نشد. به بلوطی گفتم قرارگاه را کنار بگذاریم. استعفا نوشتم و به بسیج سازندگی نامه نوشتم که هیچ‌گونه فعالیتی در این گروه جهادی نخواهم داشت.»

یکی از ابهامات جدی، در این نقطه شکل می‌گیرد. گزارش فارس متعلق به ۱۹ مهر ۱۴۰۰ است. سهیلی آن‌طور که گفته یک هفته بعد یعنی ۲۶ مهرماه استعفایش را نوشته است و به فعالیت‌هایش در قرارگاه حضرت مهدی(عج) پایان داده اما ته مانده خبرهایی که از او در وبگاه خبرگزاری‌ها باقی مانده و هنوز پاک نشده، نشان می‌دهد سهیلی قبل از اینکه گزارش فارس منتشر شود، فعالیت‌هایش را به موسسه امام صادق(ع) منتقل کرده است. خبرگزاری شبستان در ۱۴ مهرماه ۱۴۰۰ در گزارشی از آغاز به‌کار نخستین پویش مهرانه با هدف کمک به دانش‌آموزان مناطق محروم کشور خبر داده است. در این خبر سمت مهرشاد سهیلی «مسئول موسسه امام صادق(ع)» درج شده و شماره‌حسابی نیز که برای کمک ارائه شده، به نام موسسه امام صادق(ع) است. این نشان می‌دهد، ریشه مساله را باید در جای دیگری یافت. به نظر می‌رسد این افتراق بیش از آنکه به یک گزارش مربوط باشد، به دستوری که از بسیج سازندگی به سهیلی داده شده و پس از آن حساب او مسدود شده است، بازمی‌گردد: «ماشین و خانه را بعد از ۲ یا ۳ ماه، بسیج گفت بفروشید؛ چه کسی گفته بخرید؟ گفتند بفروشید و ما فروختیم.»
-دلیل‌شان برای فروش چه بود؟
-توجیه نشدم من.
-چی گفتند؟
جوابی نمی‌دهد.

موسسه امام صادق و ابهاماتش

سهیلی مشخص نیست چه زمانی در قم به سازمان تبلیغات اسلامی مراجعه کرده است تا مجوز موسسه امام صادق(ع) را به‌عنوان بازوی فرهنگی قرارگاه اخذ کند اما تصویری که از مجوز فعالیت در صفحه اینستاگرام به نام اوست، نشان می‌دهد که آن را در اواخر اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۰ گرفته است: «با حجت‌الاسلام شعبان‌زاده صحبت کردم. گفتم ما یک گروه هستیم و می‌خواهیم کار جهادی بکنیم. گفت بله ما اطلاعاتی از شما داریم، خوب است موسسه تشکیل دهید و کار کنید. مجوزهایش هست و موسسه امام صادق(ع) فعالیت خود را شروع کرد. گروه جهادی حضرت مهدی به اسم من بود. موسسه امام صادق چون سامانه‌ای بود و سن من برای مسئولیت این موسسه پایین بود، آقای مهدی طالبی را که از بچه‌های قم بودند، مسئول گذاشتم تا مجوز بگیریم. دوست نداشتم قوانین را زیر پا بگذاریم. در قالب موسسه برنامه‌ها و کارهای فرهنگی ادامه داشت.»

مجوز ابتدایی موسسه امام صادق به نام حجت‌الاسلام وحید قنبری‌راد صادر شده است. در این مجوز اجازه داده شده است موسسه امام صادق در حوزه تخصصی «مهدویت» و در شهر «قم» فعالیت کند. در تعهدنامه‌ای هم که سهیلی آن را امضا کرده، متعهد شده که فعالیت کانون «در محدوده زمانی و مکانی اعلام‌شده اعتبار» دارد. اما آن‌طور که از شواهد امر پیداست، نه موسسه در حوزه تخصصی خود فعالیت می‌کند و نه محدوده مکانی آن شهر قم است. سهیلی به همین دلیل برای استفاده از بخشی از مبالغی که به شیوه‌های مختلف به دست آورده، آن را به حساب شخصی‌اش واریز می‌کند: «یک حساب داشتیم برای گروه جهادی و یک حساب داشتیم برای موسسه امام صادق. الان یک سال است تقریبا در امام صادق کار می‌کنیم. حساب حضرت مهدی جمع شد. حساب امام صادق چون قم بود، نمی‌شد بیاییم اینجا. مجبور بودیم از امام صادق به حساب شخصی خودم واریز کنیم. درمجموع در آن حساب گروه جهادی و امام صادق [هرکدام] یک میلیارد و خرده‌ای بود. در حساب امام صادق یک میلیارد و خرده‌ای بوده و حساب شخصی من هم یک میلیارد و خرده‌ای بوده است.» اعداد و ارقامی که در حساب موسسه و شخصی‌اش است، خیره‌کننده است. اینکه چگونه توانسته پول کمک‌های مردمی را به حساب شخصی‌اش واریز کند و هیچ ارگان نظارتی نیز این موضوع را پیگیری نکرده، برایم جالب است:
-حساب شما چطوری است؟ از کجا است؟
– [پول] هم از حساب گروه جهادی می‌آمد، هم از خیرین.
– موسسه امام صادق هم یک میلیارد و خرده‌ای کمک جمع کرده؟
-بله! همه‌اش کمک مردمی بوده.

سهیلی در انتخابات ریاست‌جمهوری هم تحرکاتی داشت و اخباری از او منتشر شد که به‌عنوان رئیس ستاد جوانان انتخاب شده؛ اخباری که خیلی زود تکذیب شد. او البته در همین حین یک نشست خبری نیز با حضور چندین خبرنگار برگزار کرد اما خیلی نتوانست نقش موثری ایفا کند و به همان نشست و پیام تبریک به آقای رئیسی اکتفا کرد. سهیلی درباره انتخابات ریاست‌جمهوری ۱۴۰۰ هم حرف‌هایی دارد: «در انتخابات برای آقای رئیسی کار کردم. من به آقای صولت مرتضوی بارها گفتم که ما اگر داریم تلاش می‌کنیم؛ چون اصلح ایشان [رئیسی] است. من تا الان آقای رئیسی را ندیدم. شاید او، من را بشناسد ولی من او را نمی‌شناسم؛ نمی‌شناسم از این بابت که مجالستی نداشتم.»
خودش معتقد است که یکشبه رشد نکرده و «استخوان»ش در این مسیر خرد شده است: «این اواخر گفتند بیایید مستند بسازیم. مستندی که در آن با مادرم هم صحبت می‌کنند. به من گفتند مصاحبه کن.»
-مستند از شما ساختند؟
-بله. فرزند موسیان. […] منتشر کرد.
-خودشان اقدام کردند یا شما؟
-بچه‌های روابط‌عمومی ما ساختند.
-کار تولید با شما بود؟
-بله. توزیع را دادیم به آنها. گفتیم کلی کار کردیم و الان دارند الکی ما را می‌سوزانند. همزمان با آن حواشی در فضای مجازی این کار شکل گرفت.

می‌پرسم: «بابت انتشار این مطلب هزینه‌ای دادید؟ چون این‌جور خبرها پولی است.» می‌گوید: «آمار روابط‌عمومی درباره هزینه‌ها را دارم. آقای […]که الان مجری یک برنامه تلویزیونی هستند، مشاور رسانه‌ای بودند و مشاوره می‌دادند. این [مستند] مشارکتی بود. اگر ۲ میلیون بود، یک تومانش را ما می‌دادیم. هیچ هزینه‌ای بالای ۲ میلیون تومان [برای کار رسانه‌ای] ندادم. زیر یک میلیون تومان بوده است. بالاخره باید به مردم گزارش می‌دادیم و باید می‌رفتیم در رسانه‌ها.»
-پس حداکثر ۲ میلیون تومان دادید؟
-نه ۲ تومان ندادیم. در کل، […] یا سایر رسانه‌ها مفتی خبر نمی‌روند. برای [انتشار خبر] هر پویش، […] ۵/۱میلیون تومان می‌گیرد. ما روی شخص کار نکردیم. واقعا این‌طور نبوده که روی شخص مهرشاد سهیلی کار کرده باشیم! یادم هست برای مهرشاد سهیلی یک یا دوبار بود، آن هم بالای یک میلیون نبوده ولی برای کارهای جهادی بیشتر از۲ میلیون نداده‌ایم.»

جزییاتی درباره یک پدیده به نام «مهرشاد سهیلی»

رونمایی از کتاب غیرقانونی

فقط از تعجب شاخ درنمی‌آورم وقتی می‌گوید روی شخص سهیلی کار نکرده‌ایم. این را که می‌گوید، می‌پرسم: «چرا شما سراغ انتشار کتاب رفتید؟» می‌گوید: «سال دوم جشنواره آتش‌به‌اختیار قرار بود در سال ۹۸ برگزار شود. یادم هست قبل جشنواره با افراد شاخص جشنواره مشورت کردم و گفتم می‌خواهم بیایم. گفتم نظرتان چیست؟ گفتند اگر بشود فعالیت‌هایتان را در قالب یک کتاب تهیه کنید که به بازدیدکننده‌ها بدهیم تا بدانند یک نوجوان موسیانی کار جهادی می‌کند. من نمی‌دانستم چطور می‌شود. پیگیری کردم و به بچه‌ها گفتم اگر کتابی باشد می‌تواند تاثیرگذار باشد. کتاب نوشتند. خودم راغب نبودم و اگر پیگیری کنید، نگذاشتم خیلی چاپ شود.»

سهیلی نمی‌داند که من از جزئیات انتشار کتاب اطلاع دارم. همین‌طور ادامه می‌دهد: «کتاب بهمن ۹۸ رونمایی شد. آقای مصباح فکر کنم کتاب را خوانده بودند چون قبل از رونمایی کتاب را فرستادم، بعد از ۳ روز زنگ زدند و وقت را مشخص کردند و گفتند فلان ساعت اینجا باشید. من هم به رفقا گفتم. کتاب در جشنواره ارائه شد. حتی نگذاشتم خیلی درج پیدا کند. اگر روزی بخواهند فشار بیاورند، اسم افرادی که من را راهنمایی کردند که این کار انجام شود، می‌گویم. این کتاب مجوزدار است. از نظرم کتاب به دل آدم نمی‌نشیند ولی در رأس آنها کتاب دیگری به نام «فرزند موسیان» نوشته شده و تمام داستان‌ها دارد تدوین می‌شود. آن را هنوز نخوانده‌ام. بخشی را خلاصه‌وار خواندم. اسمی از من نیست ولی داستان فعالیت‌های ما را نوشته‌اند. کتاب شیرینی است.»
-کتاب شما را چاپ کردند؟
-بله.
-خودتان چاپ کردید؟
-بله. بچه‌های ما چاپ کردند.

نمی‌خواهم بگویم که با مدیر انتشارات زانا صحبت کردم. می‌گویم: «یک رسانه‌ای زده بود که انتشارات زانا گفته اصلا کتاب را چاپ نکردم و از طریق ما چاپ نشده است.» موبایلش را درمی‌آورد: «من با آقای سارایی تماس می‌گیرم و می‌زنم روی آیفون.»

زنگ می‌زند به سارایی. زنگ اول، نه؛ دوم، نه؛ زنگ سوم نزده، سارایی جواب می‌دهد. عرض ادب و ارادتی می‌کند: «سهیلی هستم از موسیان. بیا موسیان سری به ما بزن. آقای سارایی ما در جلسه‌ای هستیم داریم جمع‌بندی می‌کنیم به نقل از شما شیطنت کردند و گفتند زانا گفته این کتاب را ما چاپ نکردیم.» فاصله ما به اندازه‌ای نزدیک است که صدای سارایی را بشنوم:
-خب نکردیم دیگه.
-این کتاب را انتشارات شما بحث مجوز و فیپایش را انجام داده؟
-ببینید مجوزهاش درست است یعنی از نظر مجوز درست است، منتها کتاب باید از مجرای ما چاپ شود. کجا ما چاپ کردیم که زدید انتشارات زانا منتشر کرده است؟ ما برای چاپ باید اعلام وصول کتاب را بگیریم.
بحث کمی بالا می‌گیرد. سهیلی برای اینکه من هم بشنوم، صدای سارایی را روی بلندگو می‌گذارد: «آقای سارایی ببینید شما کارای مجوز را انجام دادید. بحث چاپ کتاب را که من می‌گویم شما روز اول ۲۰ نسخه برای رونمایی به بچه‌های ما تحویل دادید.» سارایی در پاسخ می‌گوید: «این برای چاپ نبوده است. فقط ۲۰ نسخه دادیم که نگاه کنید از نظر طرح جلد و این به‌منزله چاپ کتاب نیست. آن‌چیزی که دست شماست، فیپا ندارد.»

به سارایی می‌گوید: «آن کتاب اصلا جایی انتشار پیدا نکرد.» سارایی کمی عصبانی است. این را از تند صحبت کردنش می‌توان فهمید: «ببینید، من می‌خواهم از شما سوال کنم ما کجا چاپ کردیم؟» اینقدر عصبانی است که من را هم لو می‌دهد: «دیروز یک نفر از «فرهیختگان» آمد ایلام. ۵۰ دقیقه اینجا بود و دنبال مساله بودند. یک نفر هم از اصفهان تماس گرفت، گفت سر مسائل چاپی باهاش مساله داشتیم یک شماره تلفن به من بدهید.»
به روی خودش نمی‌آورد اما مشخص است حسابی یکه‌خورده. به سارایی می‌گوید: «ما در کل جمع‌بندی کنیم.» سارایی اجازه نمی‌دهد و وارد کلامش می‌شود و از بهشتی می‌گوید. سهیلی هم پاسخ می‌دهد: «آقای برادری که کارمان را پیگیری کردند، هیچ‌کاری را بدون‌هماهنگی با من انجام نداده‌اند. روز اول کسی که نویسنده را معرفی کرد، شما بودید. به شما گفتند کتاب می‌خواهد رونمایی شود تعدادی چاپ دیجیتال کردید.» سارایی این موضوع را رد می‌کند: «آن کتاب‌ها به‌خاطر این بوده که نگاه کنید. آن کتاب‌هایی که به شما داده شده، فیپا ندارد. بدون فیپا چگونه چاپ می‌شود؟ اینکه این کتاب را ما چاپ کرده باشیم، یک دروغ بزرگ است. من به بهشتی هم گفتم شما حق ندارید بدون‌هماهنگی کتاب را چاپ کنید.» مطمئنم اگر کارد به مدیر انتشارات زانا بزنند، خونش درنمی‌آید. اینقدر عصبانی است که این‌بار حاضر به کوتاه آمدن دربرابر سهیلی نمی‌شود.
-آقای سارایی شما کلا ۲۰ نسخه دادید.
-اون پیش‌پرینت بوده برای اینکه نگاه کنید.
عصبانیت سارایی را که می‌بیند، ادامه دادن بحث در حضور مرا خیلی درست نمی‌داند. خداحافظی می‌کند. بلوطی که تجربه بیشتری دارد و آنطور که به من گفته گاهی از خودسری‌های سهیلی گلایه دارد، برای رفع و رجوع کردن ماجرا وارد می‌شود: «این چیز بزرگی هم نیست که بخواهیم روی آن مانور بدهیم.» این جمله را یک‌بار دیگر وقتی که سهیلی داشت درباره جزئیات حساب‌ها توضیح می‌داد هم گفت ولی سهیلی متوجه نشد که منظور او چیست.

سهیلی باز تاکید می‌کند که «کتاب مجوز داشته» و بلوطی هم می‌گوید: «در تیراژ کم یعنی ۲۰ تا منتشر شد.» فرآیند جالبی شکل گرفته است. سهیلی معتقد است که سال دوم جشنواره به او که عملا غرفه‌ای نداشته پیشنهاد می‌دهند که کتابی درباره خودش و اقداماتش چاپ کند. آخرین مصاحبه کتاب در ۱۸ دی‌ماه انجام می‌شود. مشخص نیست چه زمانی نگارش کتاب به پایان می‌رسد اما او از انتشارات حدود ۲۰ نسخه تحویل می‌گیرد. انتشارات هم برای اینکه سهیلی و بهشتی نتوانند کتاب را خودشان منتشر کنند، در نسخه‌هایی که تحویل‌شان می‌دهد، اطلاعات کتاب همچون فیپا را درج نمی‌کند. سهیلی کتاب را که فاقد فیپاست و عملا نسخه غیرقانونی تلقی می‌شود از مسیری نامعلوم تحویل دفتر آیت‌الله مصباح‌یزدی می‌دهد تا برای این کتاب رونمایی بگیرند. احتمال این وجود دارد در این فرآیند، قنبری‌راد و فرزند آیت‌الله [ش] نیز نقش ایفا کرده باشند. به هر روی سهیلی و تیمی که این پروژه را پیش می‌بردند، می‌توانند برای یک کتابچه غیرقانونی مراسم رونمایی برگزار کنند و خبر آن را به رسانه‌ها بدهند. نکته جالب اینجاست که در یک خبر آنها از تیراژ دوهزار نسخه‌ای کتاب توسط انتشارات زانا خبر داده‌اند و در خبر دیگر اما نوشته‌اند که این کتاب «با نویسندگی نعمت‌الله داودیان و خبرگزاری ایرنا جمع‌آوری و چاپ شده است.» اگر از ۲۰ جلد کتاب یک یا دو نسخه‌اش در مراسم رونمایی تقدیم دفتر موسسه امام‌خمینی(ره) و یک یا دو نسخه هم آرشیو شخصی مهرشاد سهیلی باشد، در بهترین حالت ۱۶ نسخه کتاب به جشنواره آتش به اختیار رسیده است. این در تعارض با هدفی است که سهیلی برای انتشار کتابش داشته است.
نمی‌خواهم از موضوع کتاب غافل شوم. به‌نظرم تمرکز بر کتاب، واقعیت خیلی چیزهای دیگر را هم مشخص می‌کند.
– با نویسنده کتاب شما صحبت کردم. خیلی گله داشت از باب حق‌التالیف. می‌گفت به‌جای دومیلیون به او ۷۰۰ داده‌اند.
– خب!
– حرفش درست است یا نه؟
– من در جریان نیستم.
– اتفاقا گفتند بعد از مصاحبه‌اش، با او تماس داشتید که می‌خواهیم پولت را بدهیم.
– من زنگ زدم؟
-بله.
– آقای سارایی یا نویسنده؟
-آقای داودیان نویسنده کتاب.
-نمی‌دانم. نمی‌دانم.
از ابهامات نویسنده و ناشر درباره بهشتی هم می‌پرسم که او کیست و واقعا از دفتر آقای مصباح هستند؟ می‌گوید: «نه، نه؛ همچین چیزی نیست. من صوت‌هایشان را می‌توانم بگیرم. ایشان طلبه و از بچه‌های خود ماست. یه مدتی کارهای مرا پیگیری می‌کرد. جسارت را من از ایشان یاد گرفتم.» من بحث را دنبال می‌کنم: «نویسنده و ناشر از ایشان بسیار ناراحت بودند. آقای نویسنده هم بهش گفته بود یک‌میلیون و ۳۰۰ حق مرا ندادید و حلال نمی‌کنم.» این را که می‌گویم به بلوطی ماموریت می‌دهد: «عجب! آقای بلوطی این موضوع را پیگیری کنید.»

بعد از موضوع کتاب، به مساله دیدار با مراجع عظام تقلید هم می‌رسم. تصاویر دیدارهای سهیلی با مراجع تقلید، این سوال را در ذهنم می‌دواند که چرا «مجید غلامی» که در قم زندگی می‌کند، نمی‌تواند دیدار مراجع برود یا اساسا چرا مراجع او را به حضور دعوت نمی‌کنند؟ ششم آذر سال ۹۶، در حوالی شهرک شیخ نجار حلب، یک انفجار مجید عسگری جمکرانی را شهید و سعید محلوجی را زخمی کرد. موج انفجار، سهم مجید غلامی شد. آنقدر داد می‌زد که صدایش را از فاصله ۳۰ متری شنیدم و با دوربین دویدم تا به محل صدا برسم. سوار یک تویوتا بود و دونفر از دوستانش دوطرفش نشسته بودند. مجید داد می‌زد: «آی سرم داره می‌ترکه» و موهایش را می‌کشید، چون کشتی‌گیر بود و بدن ورزیده‌ای داشت، نمی‌توانستند کنترلش کنند. سال ۹۸ که کرونا آمد، نمی‌دانم که چه شد مجید افتاد در کار ضدعفونی و بعدش هم کمک به فقرا و نیازمندان. در زمستان دنبال بخاری بود و تابستان دنبال کولر. دوسالی از کرونا می‌گذرد اما مجید هنوز هم درتلاش برای کمک به فقراست. اینکه چطور مجید مدافع حرم با دوسال فعالیت بی‌وقفه، دیده نمی‌شود، حتی یک رسانه هم به او و فعالیت‌هایش نمی‌پردازد.

از سهیلی درباره دیدارش با مراجع می‌پرسم: «اومدم نامه نوشتم برای مراجع با موسسه و هیاتی که داشتیم. آیت‌الله سعیدی، گرامی، شبیری‌زنجانی و حسینی‌بوشهری قبول کردند. رفتیم قم آقای مکارم دفترش خیلی گیروگور دارد. یادمه روضه شهادت امام جعفرصادق(ع) بود- این را برای اولین‌بار می‌گویم- روی یک تکه کاغذ نوشتم که ما از مناطق محروم آمده‌ایم و هیات تعزیه‌خوانی داریم و می‌خواهیم با شما صحبت کنیم. مطلب را خواند، بلند شد که برود، مرا نشان داد و گفت این را همراه من بیاورید. رفتیم در اتاقی و صحبت کردیم و گفت چه خبر از شهرتان؟ این نکته را یادم نمی‌رود. گفت پسرم نوجوانی خیلی از گرم و سردها را نچشیدی. این راهی که شروع کردی سنگ بهت پرتاب می‌کنند. نوجوان همسن تو زیادند که دارند کار می‌کنند. اینکه شما از ایلام آمدی خیلی حرف است. بلند گفت گوش به این حرف‌ها هم نده. از این کارها دلسرد نشو و کارت را محکم ادامه بده. گفتم از امام‌جمعه دلسردیم. گفتند گوش نده اینها می‌گذرد.» این اظهارات نشان می‌دهد که در گام نخست، سهیلی با استفاده از موضوع تغزیه‌خوانی و هیات برخی از این دیدارها را هماهنگ کرده است. او در نامه‌نگاری‌هایش از کلیدواژه «مناطق محروم» هم به بهترین نحو استفاده کرده و احتمالا همین نیز باعث‌شده بسیاری از علما حاضر به پذیرش او شوند.

سهیلی گزارش‌های تقریبا یکنواخت اما با دامنه ارقام متفاوتی دارد. او در جایی از توزیع یک‌میلیون بسته معیشتی و در جای دیگر از توزیع سه‌میلیون می‌گوید، در گفت‌وگو با من کل مبلغی که به قرارگاه و موسسه کمک شده را سه‌میلیارد می‌خواند و در جای دیگر آن را پنج‌میلیارد و حتی ۶ میلیارد تومان عنوان می‌کند. قبل‌تر در گزارش‌هایش از تهیه جهیزیه برای زوج‌های جوان هم می‌گفت اما چندوقتی است این بخش از گزارش‌هایش حذف شده و به جای آن از تعمیر ۵۰هزار خانه محرومان سخن گفته است. این اعداد و ارقام برایم قابل‌قبول نیستند و صراحتا هم می‌پرسم: «شما چگونه دومیلیون غذا توزیع کردید؟ اگر قیمت تمام‌شده هر غذا ۱۵ هزار تومان باشد، دومیلیون غذا رقمی بالغ بر ۳۰ میلیارد تومان اعتبار نیاز دارد.» از این عدد دفاع می‌کند: «ما با مدیرعامل شرکت‌های موادغذایی ارتباط داریم. در مجموع می‌گویم با یک‌سری از برندهای معروف تلویزیون ارتباط داریم. با شرکت‌های بیمه‌ای ارتباط داریم. با مسئولیت اجتماعی برخی ارگان‌ها ارتباط داریم. مازاد بر آن با خیرین ارتباط داریم.»
– این دومیلیون غذا برای بازه یک‌ساله است؟
– برای کل فعالیت ما بوده است، یعنی کل کار ما از روز آغاز فعالیت.
– آن یک‌میلیون نانی که گفتید توزیعش برای ماه رمضان بوده است؟
– نه، ما کارهایی که انجام می‌دادیم در اعیاد و مناسبت‌های مختلف به فلان نانوا پول می‌دادیم که نان پخت کند و رایگان بدهد به مردم. این یک‌بار هم نبوده و ما در دوسال کلی نان داده‌ایم، خیلی از اینها پول ما نبوده. خَیِر زنگ زده گفتیم مردم نان می‌خواهند. پولش را بده و آمارش را به ما بده.»
– شما این اعداد و ارقام را غیرطبیعی نمی‌دانید؟
– نه، ما رابط داریم.
-رابط‌ها برای گروه‌های جهادی دیگری هستند؟
-نه، نیروی مختص ما هستند و کارهای مرا در استان‌ها انجام می‌دهند و وظیفه‌شان ارتباط‌گیری است. با خیلی از گروه‌های جهادی ارتباط دارم. بخشی‌شان نیروهای خودم هستند. گروه ما شناخته شده است و بارها رفته‌ایم تلویزیون.

سهیلی در سفری که سال‌جاری به استان زنجان داشته، بازدیدی از دفتر خبرگزاری فارس در این استان نیز داشته است. او در فارس گفته که «قرارگاه حضرت مهدی(عج) از سال ۱۳۹۸ با رویکرد کمک به محرومان در ۳۱ استان فعالیت می‌کند.» سهیلی در همین بازدید از فعالیت «یک هزار و ۵۰۰ نیرو در این قرارگاه» سخن گفته و ادعا کرده است که «بیش از نیمی از این افراد در تهران فعالیت دارند و با استان‌ها ارتباط‌گیری می‌کنند.» کسانی که در حوزه فعالیت‌های جهادی و خیریه مشغولند، به‌خوبی می‌دانند که تا چه اندازه این عدد می‌تواند با واقعیت فاصله داشته باشد.
– شما با موسسات دیگر همکاری دارید؟
– با برخی داریم. آنها هم از ظرفیت ما استفاده می‌کنند و به ما نامه می‌زنند. نگو چرا به قرارگاه ما به موسیان زنگ می‌زنند. قرارگاه ما جلوه تهران را دارد و در تهران ثبت شده است.
یکی از موسساتی که سهیلی در گفت‌وگو به آن اشاره کرده «خیریه فردای سبز شریف» وابسته به دانشگاه صنعتی شریف است. در سایت این موسسه تعداد کمک‌های صورت گرفته و میزان کمک‌های دریافت‌شده به‌راحتی در دسترس مخاطبان است. با آقای خبیری که سهیلی به نام او اشاره کرده و در کتابش نیز از موسسه او یاد کرده است، تماس می‌گیرم.
– سهیلی در کتابش به موسسه شما اشاره کرده است. آیا شما با مجموعه ایشان همکاری داشتید؟
– مدتی همکاری می‌کردیم بنابر دلایلی قطع همکاری کردیم.
– چه مدتی همکاری می‌کردید؟
-قریب به یک‌سال. عید قربان ۹۸ شروع شد و در مهر ۹۹ به پایان رسید.
– امکان دارد علت قطع همکاری را بدانم؟
– خیر.
– شخصی است؟
– شخصی که نیست ولی کاری است. ما یک‌سال در زمینه‌های بسته‌های ارزاق، لباس گرم برای کودکان، هزینه‌های درمان و خرید بخاری همکاری کردیم. خیریه هم اصول خاص خودش را دارد؛ بعد از مدتی همکاری‌مان قطع شده است.

فعالیت‌های رسانه‌ای سهیلی، از همه فعالیت‌هایش پرحاشیه‌تر است. چند روزی به صورت خاص روی اخبار منتشر شده از او متمرکز بوده‌ام. اگر چه برخی از همان رسانه‌هایی که اخبار سهیلی را پوشش می‌دادند، بعد از حاشیه‌های پیش‌آمده، تمام اخبار مربوط به او را از بین برده‌اند اما همچنان در سایت‌های دیگر می‌توان رد این اخبار را دنبال کرد. اینکه انتصاب مشاور سهیلی چقدر اهمیت دارد که یک خبرگزاری آن را پوشش می‌دهد را می‌توان به هر چیزی نسبت داد اما اینکه چگونه یک سایت نسبتا مهم، ۶ روز بعد از فوت آیت‌الله مصباح یعنی در روز ۱۸ دی‌ماه ۱۳۹۹، خبر دیدار مهرشاد سهیلی با ایشان را منتشر می‌کند، چیزی جز رپورتاژ آگهی نیست. این حرف من نیست و دقیقا سخنی است که سهیلی می‌گوید.
– آیت‌الله مصباح ۱۲ دی‌ماه فوت کردند. ۱۸ دی ۹۹ یعنی ۶ روز بعد از درگذشت ایشان، سایت [… ] خبر دیدار شما را منتشر کرده است.
-خبر را بیاورید ببینم.
باورشان نمی‌شود و به همین دلیل بلوطی می‌گوید: «با عقل جور درنمی‌آید که بعد از فوت خبرش را بزنند.»
-آقای سهیلی نظر خودتان چیست؟
-نمی دانم باید پیگیری کنم.
شما فکر می‌کنید یک خبرنگار ارادت قلبی دارد نسبت به شما که ۶ روز بعد از درگذشت چنین خبری را بزند؟

نه این نمی‌تواند ارادت باشد. می‌توان گفت رپورتاژ است.

همان سایت که اخبارش را منتشر کرده، نشانش می‌دهم و می‌گویم: «می‌توانید در این خبرها بگویید کدامش رپورتاژ است؟ اینها را می‌توانید بگویید؟» می‌گوید: «این را واقعا نمی‌دانم.»

سهیلی در گفت‌وگویش صراحتا از پرداخت هزینه برای انتشار اخبار مربوط به فعالیتش سخن گفته است اما به جز خودش، سردبیر سایت قم نیوز یکی از سایت‌هایی که اخبار سهیلی را منتشر کرده است، ماجرا را به خوبی تشریح کرده است: «رپورتاژ داده به سایت، ما رپورتاژ می‌گیریم و می‌زنیم.» او البته گفته که در سایتش مطالب این‌چنینی را با برچسب «رپورتاژ» مشخص کرده است. در سایت قم نیوز، در مجموع ۲۱ خبر به این شکل برچسب‌گذاری شده است. از این بین ۱۶ خبر متعلق به مهرشاد سهیلی است. نکته جالب این است که از این ۱۶ خبر رپورتاژی ۵ خبر محدود به بازه ۱۹ تا ۲۰ فروردین ماه ۱۴۰۰ است. جریان توزیع پول توسط سهیلی در رسانه‌ها برای بسیاری از کسانی که با او کم‌وبیش آشنا هستند، عادی است. یکی از خبرنگارانی که در انتخابات ریاست‌جمهوری در ستاد آقای رئیسی فعال بود، برایم تعریف می‌کرد که «سهیلی می‌گفت تو رسانه ارتباط دارم. مطلبی بهش دادم و گفتم اون رو بزن تو رسانه‌ها. فرداش حدود ۵۰ تا کانال تلگرامی اون متن را منتشر کرده بودند. پیگیر شدیم که چگونه این اتفاق افتاده، گفتند پول داده و ما هم زدیم.»

الگوی گوبلزی

می‌گویند «ژوزف گوبلز»، وزیر تبلیغات دولت نازی هیتلر گفته که «دروغ هر قدر بزرگ‌تر باشد، باور آن برای توده‌های مردم راحت‌تر است.» به نظر می‌رسد سهیلی در تبلیغات خود از تکنیک «دروغ بزرگ» گوبلز استفاده می‌کند. او با استفاده از این تکنیک و با بهره‌مندی از تمام حفره‌هایی که در سیستم وجود دارد، توانست مجوز فعالیت را از بسیج سازندگی تهران اخذ کند؛ با مراجع دیدار کند؛ همراه اول را به‌عنوان اصلی‌ترین بنگاه تولید سرمایه تعریف کند و از این طریق، در رسانه‌ها پول‌پاشی کند. او از تمام این حفره‌ها، نهایت سوءاستفاده را برده است. یکی از شیوه‌های سهیلی برای چهره شدن، راه انداختن پویش‌های متفاوت و بدون حاصل بوده است. او یا خودش صاحب یک پویش بوده است یا حداقل دبیری پویش‌های سطح ملی و فراملی را برعهده داشته است. در همین پویش‌ها او از الگوی رسانه‌ای گوبلزی‌اش غافل نبوده است. قرارگاه او در اسفند ۹۸ پویشی با عنوان «در خانه بمانیم» با محوریت زیارت عاشورا ایجاد کرد. در این پویش مردم برای رفع بلا از کشور دعای توسل، دعای ندبه و زیارت عاشورا قرائت می‌کردند. پس از تعطیلات نوروز در ۱۶ فروردین‌ماه، سهیلی اعلام کرده که ۱۳ هزار و ۱۵۴ نفر در این پویش شرکت کردند. با این حال او در ۲۴ فروردین‌ماه یعنی ۸ روز بعد، گفته است: «صبح امروز حضور مردم در این پویش فرهنگی از سقف یک میلیون عبور کرده است. این درحالی است که سایت‌های دریافت آثار مردم دچار اختلال شده است.» اینکه چگونه در بازه تعطیلات و فرصت مردم برای خواندن زیارت عاشورا ۱۳ هزار نفر در پویش شرکت می‌کنند و در یک بازه ۸ روزه این رقم به یک میلیون می‌رسد، خود جای سوال دارد که البته در بین ابهامات سهیلی این خیلی به چشم نمی‌آید. البته در این پویش قرار بوده که ۲۰ کمک‌هزینه کربلای معلی و صدها جایزه نقدی هم به برگزیدگان پرداخت شود اما از سرنوشت قرعه‌کشی خبری نیست. او در تیر ۹۹، دبیر «جشنواره خلوت انس» می‌شود که در ایران و کشورهای اسلامی آغاز شده اما از نتایج آنها هم خبری در دست نیست. تازه‌ترین جشنواره‌ای که سهیلی آن را در دست گرفته است و از طریق آن توانسته با حجت‌الاسلام قرائتی، آیت‌الله نوری‌همدانی و آیت‌الله جوادی‌آملی دیدار کند، «جشنواره شهید علی لندی» است. طراح این جشنواره موسسه امام صادق(ع) یعنی موسسه مهرشاد بوده اما او که از حساسیت‌ها آگاه بوده، نخستین خبر را به نقل از روابط‌عمومی اداره‌کل سازمان تبلیغات اسلامی استان قم به رسانه‌ها می‌فرستد و پس از آن زمام امور را در دست می‌گیرد. درحال حاضر تمام این پروژه در اختیار مهرشاد سهیلی و تیم اوست. او البته حجت‌الاسلام شعبان‌زاده، مدیرکل سازمان تبلیغات اسلامی قم را به‌عنوان رئیس شورای سیاستگذاری جشنواره معرفی کرده اما مدیریت جشنواره را در اختیار دارد. به احتمال بسیار قوی، مراجعی که در این برنامه شرکت کرده‌اند اطلاعی از قضایای پشت پرده آن نداشتند و سهیلی در این زمینه نیز توانسته به خوبی از ظرفیت سازمان تبلیغات اسلامی برای خودش استفاده کند. این جشنواره مثل تقریبا پویش‌های سهیلی، «مجازی» است و افراد آثارشان را در قالب عکس، فیلم، شعر و مقاله در سایت ثبت می‌کنند. سهیلی خودش استقبال از این جشنواره را بی‌نظیر می‌خواند: «چنین جشنواره‌ای در این برهه از زمان بی‌نظیر است. بچه‌ها آنتن تلویزیونی رفتند. مراجع و آقای قرائتی پیام دادند. دیدارهای لشکری و کشوری داشتیم و ادامه هم دارد.» اگر چه سهیلی در درس نبوغ خاصی نداشته و ندارد و درحال حاضر مشخص نیست او ترک تحصیل کرده یا خیر اما به‌طور حتم او دارای نبوغی است که توانسته حفره‌های موجود در بخش‌های مختلف را شناسایی کند و خودش را تبدیل به یک چهره کند. درخواست مادر و پدر مهرشاد برای اینکه او را مثل برادر خودم بدانم، مدتی من را مشغول کرده بود اما دستور سهیلی به بلوطی برای تهیه بلیت هواپیما برای من و خانواده‌ام به مشهد مقدس و اقامت ۳ روزه‌ام در این شهر، نشان داد که باید او را نقد کرد. او در ۱۷ سالگی به خوبی آموخته چگونه انسان‌ها را بخرد و با خود همراه کند. کاری که در موسیان به خوبی آن را انجام داده است. سهیلی یک نمونه بود تا نهادها و مجموعه‌هایی که او را به این نقطه رسانده‌اند، کمی هوشیارتر شوند. شاید ده‌ها و صدها سهیلی دیگر روزی چنین سودایی را در سر بپرورانند. تا پیش از شکل‌گیری ده‌ها و صدها سهیلی، حفره‌ها را بپوشانید.

انتهای پیام

No responses yet

Nov 08 2021

نوشتن اسامی زنان در «اطلاعیه‌های مجالس ترحیم» در شهرستان ملکان ممنوع اعلام شد

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,اسلام و مسلمین,حقوق بشر,سانسور,سیاسی,مذهب,ملای حیله‌گر

رادیوفرانسه: رئیس اداره تبلیغات اسلامی شهرستان ملکان، در جنوب غربی استان آذربایجان شرقی، طی نامه‌ای به مدیران چاپخانه‌ها و دفاتر خدمات کامپیوتری تصریح کرد که نوشتن اسامی زنان در «اطلاعیه‌های مجالس ترحیم» ممنوع است.

خبرگزاری هرانا، ارگان خبری مجموعۀ فعالان حقوق بشر در ایران، با انتشار نامۀ رئیس اداره تبلیغات اسلامی ملکان، از تصمیم و دستور وی به چاپخانه‌ها در ممنوع کردن نوشتن اسامی زنان در «اطلاعیه‌های مجالس ترحیم» پرده برداشت.

عادل قربانزاده، در این نامه نوشته است که آوردن نام اسامی خانم‌ها در این اطلاعیه‌ها «موجب نارضایتی بسیاری از اهالی شریف و مومن شهرستان» گردیده است. او در این نامه نوشتن اسامی زنان در «اطلاعیه های مجالس ترحیم» را از تاریخ ۲۵ مهرماه ١٤٠٠ را ممنوع کرده و حتی تاکید می‌کند که این عمل «پیگرد قانونی دارد.»

رئیس اداره تبلیغات اسلامی ملکان رونوشت نامۀ خود را به امام جمعه، ریاست دادگستری و فرماندهی نیروی انتظامی شهرستان نیز ارسال کرده است.

در این زمینه شهیندخت مولاوردی، معاون سابق امور زنان و خانوادۀ رئیس جمهوری ایران در دولت یازدهم و دستیار سابق رئیس جمهوری در امور حقوق شهروندی در دولت دوازدهم، با اشاره به همین نامه در صفحۀ کاربری خود در توئیتر نوشت که او به هنگام درگذشت مادر خود «شاهد عینی چنین ماجرائی» بوده و «زمانی که در آگهی ترحیم [دیده است] نام تنها خواهر [او] جزو فرزندان درج نشده، ابتدا تصور [کرده] از قلم افتاده» است. او می‌نویسد «بعد با کمال تعجب متوجه شدم چاپخانه‌ها ممنوعیت دارند».

ممنوعیت درج نام زنان در اطلاعیه‌های مجالس ترحیم

و مدیر چاپخانه شهرمان لطف کرده و از فرزندان دختر فقط نام من را آن هم با مسئولیت خودش درآگهی منتشر کرده است!
یادمه در دوره ما با هر قدم، قلم و کلامی، فریاد وامصیبتای عده ای بلندمی شد که مگر درد چند درصد زنان این است؟، حالا یک نفرشان بانگ برنمی آورد که آیا این است دردامروز جامعه؟!
— شهیندخت مولاوردی (@mowlaverdi) November 6, 2021

توئیت شهیندخت مولاوردی در تائید ممنوعیت درج نام زنان در اطلاعیۀ مجالس ترحیم

او یادآوری می‌کند که «مدیر چاپخانۀ شهر […] از فرزندان دختر فقط نام [او] را […] با مسئولیت خود در آگهی منتشر کرده است». شهیندخت مولاوردی تلویحا می‌نویسد که هر هنگام در اینگونه امور «قدم، قلم و کلامی» برداشته می‌شد، «فریاد وامصیبتای عده‌ای بلند می‌شد که مگر درد چند درصد زنان این است؟»

No responses yet

Oct 10 2021

ویدیوها نشان می‌دهد هزاران پناهجوی افغان عازم ایران هستند

نوشته: خُسن آقا در بخش: امنیتی,حقوق بشر,خاورمیانه,سیاسی


بی‌بی‌سی: ویدیوها نشان می‌دهد که هزاران پناهجوی افغان از گذرگاه مرزی عازم ایران هستند. پس از تسلط طالبان در افغانستان موج پناهجویان از این کشور به نحو بی‌سابقه‌ای افزایش یافته است.
ویدیوهایی به بی‌بی‌سی فرستاده شده که نشان می‌دهد هزاران نفر سوار بر خودروها و پیاده در انتظار عبور از گذرگاه مرزی زرنج در ولایت نیمروز افغانستان به ایران هستند.
گزارش‌ حاکیست که شمار پناهجویان افغان عازم ایران پس از روی کار آمدن طالبان در افغانستان به‌شدت افزایش یافته است.
مقصد نهایی بیشتر پناهجویان افغان کشورهای غربی است.
محمد هاشم حنظله، فرمانده مرزی ولایت نیمروز به خبرگزاری فرانسه گفت که قبلا هر ماه حدود هزار تا دو هزار نفر از گذرگاه مرزی زرنج به ایران می‌رفتند که پس از روی کار آمدن طالبان شمار پناهجویانی که در تلاش برای گذشتن از مرز به ایران هستند “روزانه به حدود سه تا چهار هزار نفر” افزایش یافته است.
به گفته او، افراد کمی اسناد لازم را برای عبور از مرز دارند.
برخی از این پناهجویان به خبرگزاری فرانسه گفته اند که ماموران مرزی ایران به پناهجویان شلیک کرده یا بدرفتاری کرده اند.

View this post on Instagram

A post shared by BBC NEWS فارسی (@bbcpersian)

پس از ورود طالبان به کابل، آمریکا و کشورهای غربی در دو هفته تا ۳۰ آگوست توانستند حدود ۱۲۴ هزار نفر را از فرودگاه کابل خارج کنند.
نمایندگان آمریکا و اتحادیه اروپا امروز و فردا در دوحه با مقام‌های طالبان در مورد خروج شمار بیشتری از همکاران محلی پیشین و افرادی که جانشان در خطر است، گفتگو می‌کنند.

اروپا نگران مهاجران از افغانستان است

مقام‌های اروپایی نیز نسبت به هجوم مهاجران از افغانستان به اروپا اظهار نکرانی کرده اند.
یلوا یوهانسون، مسئول امور داخلی اتحادیه اروپا روز جمعه هشدار داد که اروپا باید تهدیدات امنیتی ناشی از مهاجران از افغانستان را جدی‌تر بگیرد.

توضیح تصویر،ترکیه برای مقابله با هجوم پناهجویان از ایران به این کشور دیوار مرزی کشیده است که توسط خودروهای مسلح نگهبانی می‌شود. عکس استان مرزی وان با آذربایجان غربی را در اوایل ماه اکتبر نشان می‌دهد.

به گزارش رویترز، او دیروز در لوکزامبورگ پس از دیدار با همتایان اروپایی خود گفت: “در مورد تهدید تروریستی از سوی افغانستان، باید بگویم که ارزیابی من این است که سطح هشدار به اندازه کافی بالا نیست. ما واقعاً باید اقدامات بیشتری انجام دهیم.”
یوهانسون گفت، در حال حاضر، اتحادیه اروپا شاهد حرکت شمار زیاد افغان‌ها به سمت مرزهای خود نیست، اما جهان مسئولیت اخلاقی دارد که از افغان‌های در معرض خطر محافظت کند.

  • درخواست پناهندگی برخی افغان‌ها در بریتانیا ‘ممکن است رد شود’
  • بحران افغانستان: بود‌وباش پناهجویان در اردوگاه‌های آمریکایی
  • ‘پناهنده بودم… حالا زندگی‌ام را کنترل می‌کنم به همان روشی که هواپیما را کنترل می‌کنم’

.

منبع تصویر، Getty Images

توضیح تصویر،پناهجویان در تلاش هستند از مرزهای یونان و مقدونیه شمالی عبور کرده و مسیر بالکان را مانند موج مهاجران سوری طی سال‌های ۲۰۱۵-۲۰۱۶ دنبال کنند.

کشورهای اروپایی در مورد روش‌های برخورد با موج احتمالی مهاجران افغان اختلاف نظر دارند.
سازمان ملل متحد پیش بینی کرده است که تا پایان سال جاری میلادی حدود نیم میلیون پناهجوی افغان عازم کشورهای همسایه خواهند شد.

.

ویدیوها نشان می‌دهد که هزاران پناهجوی افغان از گذرگاه مرزی عازم ایران هستند. پس از تسلط طالبان در افغانستان موج پناهجویان از این کشور به نحو بی‌سابقه‌ای افزایش یافته است.
ویدیوهایی به بی‌بی‌سی فرستاده شده که نشان می‌دهد هزاران نفر سوار بر خودروها و پیاده در انتظار عبور از گذرگاه مرزی زرنج در ولایت نیمروز افغانستان به ایران هستند.
گزارش‌ حاکیست که شمار پناهجویان افغان عازم ایران پس از روی کار آمدن طالبان در افغانستان به‌شدت افزایش یافته است.
مقصد نهایی بیشتر پناهجویان افغان کشورهای غربی است.
محمد هاشم حنظله، فرمانده مرزی ولایت نیمروز به خبرگزاری فرانسه گفت که قبلا هر ماه حدود هزار تا دو هزار نفر از گذرگاه مرزی زرنج به ایران می‌رفتند که پس از روی کار آمدن طالبان شمار پناهجویانی که در تلاش برای گذشتن از مرز به ایران هستند “روزانه به حدود سه تا چهار هزار نفر” افزایش یافته است.
به گفته او، افراد کمی اسناد لازم را برای عبور از مرز دارند.
برخی از این پناهجویان به خبرگزاری فرانسه گفته اند که ماموران مرزی ایران به پناهجویان شلیک کرده یا بدرفتاری کرده اند.

رد شدن از پست Instagram, 1

پس از ورود طالبان به کابل، آمریکا و کشورهای غربی در دو هفته تا ۳۰ آگوست توانستند حدود ۱۲۴ هزار نفر را از فرودگاه کابل خارج کنند.
نمایندگان آمریکا و اتحادیه اروپا امروز و فردا در دوحه با مقام‌های طالبان در مورد خروج شمار بیشتری از همکاران محلی پیشین و افرادی که جانشان در خطر است، گفتگو می‌کنند.

اروپا نگران مهاجران از افغانستان است

مقام‌های اروپایی نیز نسبت به هجوم مهاجران از افغانستان به اروپا اظهار نکرانی کرده اند.
یلوا یوهانسون، مسئول امور داخلی اتحادیه اروپا روز جمعه هشدار داد که اروپا باید تهدیدات امنیتی ناشی از مهاجران از افغانستان را جدی‌تر بگیرد.

ترکیه برای مقابله با هجوم پناهجویان از ایران به این کشور دیوار مرزی کشیده است که توسط خودروهای مسلح نگهبانی می‌شود. عکس استان مرزی وان با آذربایجان غربی را در اوایل ماه اکتبر نشان می‌دهد.

به گزارش رویترز، او دیروز در لوکزامبورگ پس از دیدار با همتایان اروپایی خود گفت: “در مورد تهدید تروریستی از سوی افغانستان، باید بگویم که ارزیابی من این است که سطح هشدار به اندازه کافی بالا نیست. ما واقعاً باید اقدامات بیشتری انجام دهیم.”
یوهانسون گفت، در حال حاضر، اتحادیه اروپا شاهد حرکت شمار زیاد افغان‌ها به سمت مرزهای خود نیست، اما جهان مسئولیت اخلاقی دارد که از افغان‌های در معرض خطر محافظت کند.

  • درخواست پناهندگی برخی افغان‌ها در بریتانیا ‘ممکن است رد شود’
  • بحران افغانستان: بود‌وباش پناهجویان در اردوگاه‌های آمریکایی
  • ‘پناهنده بودم… حالا زندگی‌ام را کنترل می‌کنم به همان روشی که هواپیما را کنترل می‌کنم’

پناهجویان در تلاش هستند از مرزهای یونان و مقدونیه شمالی عبور کرده و مسیر بالکان را مانند موج مهاجران سوری طی سال‌های ۲۰۱۵-۲۰۱۶ دنبال کنند.

کشورهای اروپایی در مورد روش‌های برخورد با موج احتمالی مهاجران افغان اختلاف نظر دارند.
سازمان ملل متحد پیش بینی کرده است که تا پایان سال جاری میلادی حدود نیم میلیون پناهجوی افغان عازم کشورهای همسایه خواهند شد.

No responses yet

Sep 20 2021

۱۱ روز بازداشت برای خبرنگاری که خبر قتل یک کودک‌همسر به‌دست شوهر روحانی‌اش را منتشر کرد

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,اسلام و مسلمین,امنیتی,جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی,مذهب,ملای حیله‌گر


رادیوفردا: مبینا سوری، نوجوان ۱۶ ساله لرستانی که به دست شوهر و خانواده‌اش کشته شد

خبرنگاری که چند هفته قبل خبر قتل یک کودک‌همسر به‌دست شوهر روحانی‌اش در لرستان را منتشر کرده بود، ۱۱ روز در بازداشت به‌سر برده و در حال حاضر با قرار کفالت آزاد شده است.

به گزارش روزنامه همدلی در روز دوشنبه، ۲۹ شهریور، سینا قلندری از خبرنگاران محلی لرستان که خبر قتل مبینا سوری، نوجوان ۱۶ ساله‌ای را که به دلایل «ناموسی» توسط شوهر و اعضای خانواده‌اش به قتل رسیده بود اطلاع‌رسانی کرده بود، با شکایت خانواده مقتول و متهمان پرونده بازداشت و ۱۱ روز را در حبس به‌سر برده است.

آقای قلندری گفته است که خبر قتل مبینا سوری، ده روز پیش از رسانه‌‌ای شدن به دست او رسیده بوده، اما با توجه به «شرایط منطقه‌‌ای» تا اطمینان یافتن از جزئیات از انتشار آن خودداری کرده بود، اما پس از انتشار اخبار نادرست در این باره اقدام به انتشار خبر درست کرده است.

به گفته این خبرنگار، پس از انتشار خبر واقعی، پلیس فتا با «برخورد بسیار امنیتی و تند» او را بازداشت و وسایل شخصی او از جمله تلفن همراهش را ضبط کرد.

آقای قلندری در ادامه گفته است که یک روز پس از تبرئه از سوی دادیار و آزاد شدن با قرار کفالت، وقتی برای تحویل وسایل شخصی‌اش به دادسرا رفته به شکل اتفاقی با دادستان مواجه شده و او با عتاب انتشار این خبر را «نادرست» خوانده و به دادیار پرونده دستور داده که «او را جوری تنبیه‌ کنند که دیگر چنین اخباری را منتشر نکند».

این خبرنگار با اشاره به انتقالش به زندان مرکزی خرم‌آباد و بازداشت ۱۱ روزه‌اش گفته است که با وجود شرایط جسمی نامناسب و خون‌ریزی معده به دلیل استرس زیاد، از دادن دارو به او خودداری شده تا جایی که بلافاصله پس از آزادی، در بیمارستان بستری شده است.

سینا قلندری با اشاره به این که در مورد او «تفهیم اتهامی» صورت نگرفته و بازداشت او صرفا با دستور دادستان بوده گفته است که در اعتراض به این شرایط در زندان دست به اعتصاب غذا زده است.

این خبرنگار با اشاره به این که از جمله «بهانه‌هایی» که برای بازداشت او برشمرده شده، احتمال قتل او از سوی خانواده مقتول بوده، گفته است: «من نمی‌دانم اگر کسی تهدید به مرگ شود، برای حفاظت، او را بازداشت می‌کنند یا فردی که اقدام به تهدید کرده است».

آقای قلندری درباره آخرین وضعیت پرونده خود نیز گفته است که این پرونده به شکل ویژه از دادسرا به دادگاه فرستاده شده و او در حال حاضر با قرار کفالت آزاد است.

بازداشت خبرنگاران از سوی مسئولان جمهوری اسلامی به دلیل گزارش کردن واقعیت‌ها مسبوق به سابقه است.

No responses yet

Sep 20 2021

ماجرای تصرف صفیه دختر حی بن اَخطَب( نوعروس زیبای کنانه بن ربیع) توسط پیامبر اسلام

نوشته: خُسن آقا در بخش: اسلام و مسلمین,تاریخی,مذهب

تویتر: ماجرای تصرف صفیه دختر حی بن اَخطَب( نوعروس زیبای کنانه بن ربیع) توسط پیامبر اسلام و سه شب همبستری با او در راه بازگشت از خیبر به مدینه بدون اینکه حتی «عده ی»او را نگهدارد! داستانی دارد که بخشی از ابعاد فاجعه آمیز چهره واقعی محمد را آشکار میکند
محمد در اوائـلِ سـال هفـتم هجـری بە خيـبر لشکرکـشی کـرده آن را گـشود شمـار بـسياری از زنـان و دختـران خيـبر را سَـبی کـرد و يکـی از آنهـا کەنوعروسـی بود را پيش از تقسيم شدنشان برای خودش جدا کرد.
در اینجا لازمه توضیح کوتاهی در مورد سبایا در اسلام بدم:
(سَبی یا سبایا به تاراج انسانیِ زنان و دخترانی میگفتند که مسلمانان در هنگام فتوحات از چادرها و خانه ها بیرون میکشیدند و همانجا میتوانستند با آنان آمیزش کنند) اين نوعروس دخترِ حی بن اَخطَب رئيسِ قبیله بنی نضير و زنِ يک جوان از سران بنی نـضير بەنـام کنانـه ابـن ربيع بود کە در باروی بنی نضير در خيبر اسير شده بود.
نوشته اند کە بە محمد گفته بودند کە دخترحی اَخطـب بـسيار زيبـا اسـت.محمد تـا چـشمش بەآن نـوعروس زيبـارو افتـاد جلـو رفتـه عبـايش را بـر سـرِ او افکند و فرمود تا او را در پـشت سـرش ببرنـد.
سیره ابن هشام ج۳ ص۲۸۵
مغازی واقدی ص٦۷۳_٦۷٤
گويـا بەمحمد خـبر رسـيده بـود کە زر و سـيمِ بنـی نـضير نـزد کنانـه ابـن ربيـع(شوهرِ همين زن )است و در جائی بە زير زمين کـرده اسـت.
محمد از کنانه میخواهد که محل اخفای گنجینه را بگوید.چون کنانه اظهار بی اطلاعی میکند محمد دستور میدهد که خرابه را کاویدند و گنجها را یافتند.
سپس محمد از کنانه میخواهد بازهم هرچه را نهان کرده نشان دهد.کنانـه گفـت؛ديگـر هـيچ چيـزی نـدارم.
کنانـه را پيـامبر بەپسرعمه اش زبير ابن عوام سپرد و گفت«شکنجه اش کن تا هـرچە دارد را از او استخراج کنـی .»کـسانیکە منظـرۀ شـکنجه شـدن ايـن جـوان را ديـده بـوده انـد گفته اند که: زبير با سيخِ سرخ شده سينۀ کنانه را داغ کرد تا کنانـه در آسـتانۀ مـرگ قــرار گرفــت ولــی چيــزی از او درکــش نــشد. ســپس تــنِ نيمــه جــانش را پيــامبر به محمد ابن مسلَمه سپرد تا اینکه سرش را بريد؛
ابن هشام ج۳ص۲ص۲۸٦
مغازی واقدی ص٦۷۲_٦۷۳

نوشته اند کە دحيه ابن خليفه کلبی در غـزوۀ خيـبر همـراه پيـامبر بـود و از اوقول گرفته بود کە وقتی خيبر را گرفت دختر حی اَخطَب(صفیه)را او بە بدهد.چون پيـامبر ايـن زن را بـرای خـودش گـزين کـرد بەجـای او دوتـا از دختـران يهـودان را بەدحيه کلبی بخشيد.
سیره ابن هشام ج۳ص۲۷۸

ماجرای تصرف صفیه دختر حی بن اَخطَب( نوعروس زیبای کنانه بن ربیع) توسط پیامبر اسلام و سه شب همبستری با او در راه بازگشت از خیبر به مدینه بدون اینکه حتی «عده ی»او را نگهدارد! داستانی دارد که بخشی از ابعاد فاجعه آمیز چهره واقعی محمد را آشکار میکند
محمد در اوائـلِ سـال هفـتم هجـری بە خيـبر لشکرکـشی کـرده آن را گـشود شمـار بـسياری از زنـان و دختـران خيـبر را سَـبی کـرد
و يکـی از آنهـا کەنوعروسـی بود را پيش از تقسيم شدنشان برای خودش جدا کرد.
در اینجا لازمه توضیح کوتاهی در مورد سبایا در اسلام بدم:
(سَبی یا سبایا به تاراج انسانیِ زنان و دخترانی میگفتند که مسلمانان در هنگام فتوحات از چادرها و خانه ها بیرون میکشیدند و همانجا میتوانستند با آنان آمیزش کنند)
اين نوعروس دخترِ حی بن اَخطَب رئيسِ قبیله بنی نضير و زنِ يک جوان از سران بنی نـضير بەنـام کنانـه ابـن ربيع بود کە در باروی بنی نضير در خيبر اسير شده بود.

نوشته اند کە بە محمد گفته بودند کە دخترحی اَخطـب بـسيار زيبـا اسـت.محمد تـا چـشمش بەآن نـوعروس زيبـارو افتـاد جلـو رفتـه عبـايش را بـر سـرِ او افکند و فرمود تا او را در پـشت سـرش ببرنـد.
سیره ابن هشام ج۳ ص۲۸۵
مغازی واقدی ص٦۷۳_٦۷٤

گويـا بەمحمد خـبر رسـيده بـود کە زر و سـيمِ بنـی نـضير نـزد کنانـه ابـن ربيـع(شوهرِ همين زن )است و در جائی بە زير زمين کـرده اسـت.
محمد از کنانه میخواهد که محل اخفای گنجینه را بگوید.چون کنانه اظهار بی اطلاعی میکند محمد دستور میدهد که خرابه را کاویدند و گنجها را یافتند.

سپس محمد از کنانه میخواهد بازهم هرچه را نهان کرده نشان دهد.کنانـه گفـت؛ديگـر هـيچ چيـزی نـدارم.
کنانـه را پيـامبر بەپسرعمه اش زبير ابن عوام سپرد و گفت«شکنجه اش کن تا هـرچە دارد را از او استخراج کنـی .»کـسانیکە منظـرۀ شـکنجه شـدن ايـن جـوان را ديـده بـوده انـد گفته اند که:

زبير با سيخِ سرخ شده سينۀ کنانه را داغ کرد تا کنانـه در آسـتانۀ مـرگ قــرار گرفــت ولــی چيــزی از او درکــش نــشد. ســپس تــنِ نيمــه جــانش را پيــامبر به محمد ابن مسلَمه سپرد تا اینکه سرش را بريد؛
ابن هشام ج۳ص۲ص۲۸٦
مغازی واقدی ص٦۷۲_٦۷۳

نوشته اند کە دحيه ابن خليفه کلبی در غـزوۀ خيـبر همـراه پيـامبر بـود و از اوقول گرفته بود کە وقتی خيبر را گرفت دختر حی اَخطَب(صفیه)را او بە بدهد.چون پيـامبر ايـن زن را بـرای خـودش گـزين کـرد بەجـای او دوتـا از دختـران يهـودان را بەدحيه کلبی بخشيد.
سیره ابن هشام ج۳ص۲۷۸

ازآنجا کە مسلمانان عادت داشتند کە وقتی زنان ودختران را از خانه ها بيرون کشيده سَبی میکردند ممکن بود کە همانجا با آنهـا آميـزش جنـسی کننـد، پـس از آنکه اصـحاب محمد شمـار بـسياری زنـان و دختـران خيـبری را از خانـه هـا بيـرون کشيده بودند، محمد دستور داد تا بانگ بزنند کە «هيچکس با زنـی کە بـاردار اسـت همخوابی نکند.» او گفت «برای يک انسانی کە بە الله و روز ديگر ايمـان دارد جايز نيست کە کِشتۀ ديگران را آبياری کند.»
سیره ابن هشام ج۳ص۲۸۰
اين فرمان برای آن بود کە زنان باردار بچۀ مردی يهودی در شکم داشتند، و محمد نمی خواست کە بچۀ مردی يهودی را اصحابش بەخودشان ببندند و فرزنـد خودشان بشمارند.

نوشـته انـد کە پيـامبر مـیخواسـت کە همـانروز بـا صـفيه همبـستر بـشود ولـی
صــفيه او را بەخــود راه نــداد.ســپس پيــامبر وقتــی در راه بازگــشت از خيــبر بــود ابتــدا او را بە مــادر اَنــس ابــن مالــک ســپرد تــا آرايــشش کــرد،سپس او را بەخيمه برده با او خوابيد.

از زبـان صـفيه نوشته اند کە گفته « در آنروز من کمتر از ۱۷سال داشتم».!
سیره ابن هشام ج۳ ص۲۸۵_۲۸۹
طبقات واقدی ج۲ص۱۱۷ وج۸ ص۱۲۹
مغازی واقدی ص۷۰۸

از زبان مادر اَنس ابن مالـک نوشـته انـد کە پيـامبر صـبحِ آنروز کە شـبش بـا صفيه بەسر کرده بود صفيه را ما بە سـپرد تـا بـرای غـسل کـردن بـبريمش.او را از اردوگاه دور کرديم و غسل کرد
طبقات واقدی ج۸ ص۱۲۱و۱۲۲
مغازی واقدی ص۷۰۸

انس ابن مالـک کە در آنزمـان نوجـوانی پـيش خـدمت خـصوصی پيـامبر و بـا مـادرش همـراه پيـامبر بـوده اسـت بعـدها تـصرف شـدن صـفيه توسـط پيـامبر چنين بەياد داده است:
«به خيبر رفتيم چون بارو گشوده شد از زيبايی صـفيه دخـت حی اخطب بەپيـامبر خـــبر دادنـــد.
او نـوعروس بـــود و شــوهرش کــشته شـــد. پيـــامبر او را بـــرای خـــودش گـزين کـرد و بـا خـود برد، و چـون بە ســـد صهباء رســـيد بـــا او درآميخت ،و آشی درست کرد و بە من گفت «کسانیکە پيرامونـت انـد را دعوت کن!»
اين وليمۀ او برای زفافش با صفيه بود.
در راه بازگـشت پيـامبر را ديـدم کە صــــفيه را در پنـاه عبايش مـیگرفت و در راه بازگشت بە مدينه سه شب با صفيه همبستر شد.

مغازی واقدی ص۷۰۷و۷۰۸
البدایه و النهایه ابن کثیر ج۲ ص۵۸۵و۵۸۶
ویلیام مویر اسلام شناسِ غربی در این مورد گفته؛
آنچه که مسلم است محمد پس از سبی کردن صفیه و بلافاصله همخوابگی با وی،دستور قبلی خودش را مبنی بر اینکه مسلمانان نباید تا زمانی که زنانِ اسیرِ آنها در «عده» هستند با آنان مجامعت کنند را نادیده گرفته است.

No responses yet

Sep 13 2021

روایت آریانا سعید از گریز شبانه از کابل؛ «به نامزدم التماس کردم پیش از دستگیری مرا بکُشد»

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,اسلام و مسلمین,امنیتی,تروریزم,حقوق بشر,خاورمیانه,سیاسی,مذهب


اورونیوز: آریانا سعید، ستاره موسیقی پاپ افغانستان که به عنوان پناهنده در استانبولِ ترکیه ساکن شده، در گفتگو با خبرگزاری فرانسه نحوه خروج شبانه خود از کابل با لباس مبدل و نجات از تهدیدهای اسلامگرایانِ افراطیِ طالبان را شرح داد.

خانم سعید با یادآوری خاطرات آن شب هولناک می‌گوید که در مسیر فرودگاه به نامزدش التماس می‌کرده که در صورت بروز هرگونه خطر دستگیری از سوی شبه‌نظامیان طالبان او را بکشد تا مبادا که اسیر آنها نشود.

آریانا سعید، پرطرفدارترین خواننده پاپ افغان است که ۱.۴ میلیون دنبال‌کننده در حساب اینستاگرام خود دارد. این هنرمند ۳۶ ساله اخیرا به عنوان رئیس هیات داوران مسابقه استعدادیابی شبکه تلویزیونی طلوع‌نیوز ایفای نقش کرد. خانم سعید پیش از این حضور تلویزیونی، با انتشار آثاری در حمایت از حقوق زنان و محکومیت خشونت علیه آنان با انتقادها و تهدیدهای تندروهای مذهبی وابسته به گروه طالبان قرار گرفته بود؛ چنان که پس از سلطه شبه‌نظامیان طالبان بر کابل، حضور آزادانه او در انظار عمومی بسیار پرخطر شده بود، چه رسد به ادامه فعالیت هنری در افغانستان.

خانم سعید گفت که روز ۱۵ اوت برای نخستین بار تلاش کرده بود تا کابل را ترک کند؛ درست زمانی که ستیزه‌جویان طالبان وارد کابل شده بودند و نیروهای آمریکایی خود را برای اجرای مرحله نهایی خروج از افغانستان آماده می‌کردند. اما به گفته او، هواپیمای حامل او هیچ‌گاه باند فرودگاه را ترک نکرد.

ستاره موسیقی پاپ افغانستان سپس توضیح داد که در دومین تلاش خود برای خروج از کابل به اقوام و بستگان خود متوسل شده چرا که در شرایطی که نیروهای مسلح طالبان در تمامی گذرگاه‌های کابل مستقر شده بودند، عبور سلامت از آنها بدون کمک آنها ممکن نبود.

او در تلاش دوم با کاروانی متشکل از دو خودرو راهی فرودگاه کابل می‌شود. در خودروی نخست، حسیب سائد، نامزد و مدیر برنامه‌های خانم سعید مستقر می‌شود و خودِ او نیز در خودروی پُشتی سوار می‌شود ولی با استفاده از یک دستگاه بی‌سیم کوتاه بُرد مدام با آقای سائد در ارتباط بود.

خانم سعید توضیح داد که لباس مشکی پوشیده بود و صورت خود را نیز زیر ماسک ضد کرونا و یک عینک پنهان کرده بود. همچنین برادرزاده کم سن آقای سائد را نیز روی پای خود نشانده بود که در نظر شبه‌نظامیان طالبان یک خانواده معمولی جلوه کنند. هنرمند افغان یادآوری کرد که پیش از عزیمت دوم به سمت فرودگاه کابل بارها با برادرزاده نامزدش تمرین کرده بود که در صورت دستگیری و یا پرس و جوی ستیزه‌جویان طالبان آدرس غیرواقعی منزلشان را بگوید و او را مادر خود با نام فرشته خطاب کند.

به فیسبوک یورونیوز فارسی بپیوندید

ستاره موسیقی پاپ افغانستان گفت که در تماس بی‌سیم با نامزدش از او خواهش کرده بود که اگر با خظر دستگیری توسط شبه‌نظامیان طالبان مواجه شد، حتما او بکشد و نگذارد که زنده به دست آن اسیر شود.

آنها بالاخره به فرودگاه کابل می‌رسند و نامزدش در میان ازدحام مردم از سوی یک مترجم ارتش افغانستان شناسایی می‌شود و این مترجم به نیروهای آمریکایی توضیح می‌دهد که همراه او یعنی خانم سعید یک هنرمند سرشناس افغان است که جانش با سلطه طالبان بر کابل در معرض خطر قرار گرفته است.

خانم سعید گفت که به لطف این مترجم آنها ابتدا به دوحه و کویت رفتند و سرانجام پس از رسیدن به ایالات متحده راهی استانبول شدند و در ترکیه اقامت گزیدند.

خواننده سرشناس افغان که به هنگام گفتگو با خبرگزاری فرانسه از تراس خانه خود که مشرف به ناحیه‌ای از استانبول است، به این شهر چشم دوخته بود، گفت که در مقایسه با دوره قبلی حکومت طالبان (۲۰۰۱-۱۹۹۶) زنان افغانستان بسیار تحصیلکرده‌تر و آشناتر به حقوقشان هستند. او از دولت‌های خارجی خواست که باور کنند، طالبان امروز «همان» کسانی هستند که پس از حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ از سوی غرب از قدرت رانده شدند. او همچنین ابراز امیدواری کرد که جهان بفهمد که «طالبان جدید» وجود ندارد.

No responses yet

Aug 27 2021

افغانستان: شمار کشته شدگان انفجارهای فرودگاه کابل از ١٠٠ نفر فراتر رفت

نوشته: خُسن آقا در بخش: آمریکا,اسلام و مسلمین,امنیتی,تروریزم,خاورمیانه,مذهب

رادیوفرانسه: شمار زخمی‌های حملات پنجشنبه به فرودگاه کابل به بیش از ١۵٠ تن رسید ـ ٢۶ اوت ٢٠٢١

هر چند هنوز آمار دقیق قربانیان دو انفجار روز گذشته در فرودگاه کابل از سوی مقامات رسمی اعلام نشده و در این زمینه ارقام گوناگونی ارائه شده است، اما یک منبع آگاه در وزارت بهداشت افغانستان به رسانه‌ها گفته است که ١٠٣ تن در این رویداد جان خود را از دست داده و شمار زخمی‌ها نیز به بیش از ١۵٠ تن رسیده است. در همین حال، شمار نظامیان آمریکائی کشته شده در این انفجارها با درگذشت یکی دیگر از افراد زخمی شده به ١٣ تن رسید.

شبکۀ «سی.بی.اس» و «وال استریت ژورنال» از نقل از یک مقام بلندپایۀ وزارت صحۀ افغانستان اعلام کردند که در دو انفجار و تیراندازی‌های پس از آن که بعدازظهر دیروز پنجشنبه ٢۶ اوت در فرودگاه کابل رخ داد، ٩٠ شهروند افغان و ١٣ نظامی آمریکائی کشته شدند. اگر در بارۀ شمار قربانیان آمریکائی این حملات انتحاری تردیدی وجود ندارد، ارقام مربوط به قربانیان غیرنظامی رسماً از سوی مقامات مسئول تائید نشده است. ستاد فرماندهی مرکزی ارتش آمریکا (سنتکام) روز گذشته شمار سربازان کشته شده در این انفجارها را ١٢ تن و شمار زخمی‌ها را ١۵ نفر اعلام کرده بود. صبح امروز اعلام شد که یکی از سربازان زخمی نیز بر اثر شدت جراحات وارد شده، درگذشته است.

گروه «دولت اسلامی» روز گذشته با ارسال پیامی در «تلگرام» مسئولیت انفجارها را بر عهده گرفته بود. به نظر می رسد که تنها یکی از دو انفجار بصورت انتحاری انجام رفته باشد. شبکۀ «اعماق» وابسته به داعش از بمب گذار انتحاری با نام «عبدالرحمان لوگری» یاد کرده است. داعش از مردم غیرنظامی افغان که برای خروج از کشور در پشت در ورودی فرودگاه تجمع کرده بودند با عنوان «همدستان» نیروهای آمریکائی یاد می‌کند.

جو بایدن، رئیس جمهوری آمریکا، شب گذشته در یک کنفرانس مطبوعاتی در کاخ سفید، این دو انفجار را به شاخۀ افغان داعش، موسوم به «الدوله الاسلامیه فی العراق و الشام ـ ولایه خراسان» نسبت داد و وعده کرد مسئولان آن را تحت پیگرد و مجازات قرار دهد.

جو بایدن که سخنان خود را با اذعان به «یک روز سخت» برای ایالات متحده آغاز کرده بود، گفت «تروریست‌ها چنانکه نگرانی آن وجود داشت، حمله کردند. گروهی شناخته شده به نام شاخۀ خراسان دولت اسلامی».

رئیس جمهوری آمریکا تاکید کرد که این کشور«دچار ارعاب و اضطراب نخواهدشد. تروریست‌ها ما را مایوس نخواهند کرد» و ما «ماموریت خود را متوقف نخواهیم کرد. ما عملیات تخلیه را پی خواهیم گرفت و ماموریت خود را به انجام خواهیم رساند».

ژنرال کِنِت مک کنزی، رئیس ستاد فرماندهی مرکزی ارتش ایالات متحد آمریکا، روز گذشته گفت که فرد انتحاری در میان جمعیت گرد آمده در برابر «ابی گیت»، یکی از سه دروازۀ اصلی ورود به فرودگاه، به یکی از نظامیان آمریکائی نزدیک شده و هنگامی که او قصد کنترل و تجسس وی را داشته، خود را منفجر کرده است.

ژنرال کِنِت مک کنزی تاکید کرد که اولویت کنونی اقدام در جهت جلوگیری از وقوع حملات دیگری در روزهای آینده است.

پروازها برای انتقال به بیرون که روز گذشته در پی وقوع این حملات دچار اختلال شده بود، امروز از سر گرفته شد، هر چند بسیاری از کشورها عملیات خود را بطور کلی متوقف کرده‌اند.

وزیر مشاور در امور اروپائی فرانسه، کلمان بُن، صبح امروز گفت که شاید پروازهای این کشور از مهلتی ک پیش از این اعلام شده بود، فراتر رود. پاریس قبلاً اعلام کرده بود که جمعه شب به عملیات خود پایان می‌دهد.

No responses yet

« Prev - Next »

  • Recent Posts

    • زیر ذره‌بین رسانه‌ها: «چراغ سبزی که اسرائیل برای اقدام علیه ایران منتظرش بود»
    • درباره تصویر معترضی که مقابل یگان ویژه وسط خیابان نشسته‌ بود، چه می‌دانیم؟
    • سومین روز اعتراضات در ایران؛ تجمع در دانشگاه‌ها، گاز اشک‌آور در کرمانشاه
    • تجمع‌های اعتراضی در اعتراض به افزایش قیمت‌ها برای دومین روز در تهران ادامه یافت
    • دنیای خیالی آخون‌ها!!
  • Recent Comments

    No comments to show.

Free WordPress Theme | Web Hosting Geeksاخبار Copyright © 2026 All Rights Reserved .