اخبار

  • صحفه نخست
  • Sample Page
  • خُسن آقا

Tag Archive 'حقوق بشر'

Jun 12 2022

مهدی نوروزی، آقازاده آبجو به اختیاری که مخالفان حکومت را در بلغارستان خفه می کند!!!

نوشته: خُسن آقا در بخش: آزادی بیان,اجتماعی,اعتراضات,امنیتی,جنایات رژیم,حقوق بشر,سانسور,سیاسی,کامپیوتر و اینترنت

No responses yet

Jun 11 2022

ماجرای شلیک مامور گشت ارشاد در پارک پردیسان چه بود؟

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,اسلام و مسلمین,امنیتی,جنایات رژیم,حجاب,حقوق بشر,سیاسی,مذهب

اقتصادنیوز: به گزارش اقتصادنیوز به نقل از روزنامه شرق، سه‌نفری به دفتر روزنامه آمده‌اند؛ زن، شوهری که به سختی پله‌های دفتر روزنامه را بالا می‌آید و دختر 1‌1 ماه‌ای که در آغوش مادر است. هشتم اردیبهشت با آنها تماس گرفته بودم تا درباره حادثه‌ای که گفته می‌شد در پارک پردیسان برایشان رخ داده با آنها گفت‌وگو کنم. به خاطر حادثه‌ رخ‌داده در پارک، در بیمارستان و درگیر جراحی بودند و گفتند شرایط گفت‌وگو ندارند. چند روز بعد مجددا تماس گرفتم، این بار گفتند که نمی‌خواهند فعلا حرفی در‌این‌باره بزنند و اجازه می‌دهند تا روند قانونی شکایتشان طی شود؛ اما اکنون چند روزی است که تصمیمشان تغییر کرده است.

پرونده شکایتی که بابت شلیک یکی از نیروهای گشت ارشاد به مرد این خانواده شده بود، نه تنها پیش نمی‌رفت، بلکه با سویه‌هایی روبه‌رو شد که این خانواده ترجیح دادند ماجرا را با رسانه‌ها در میان بگذارند. ماریا عارفی و همسرش رضا مرادخانی به همراه دخترشان، روز هشتم اردیبهشت 1401 در پارک پردیسان تهران به قصد ورزش‌کردن در حال قدم‌زدن بودند که ورود گشت ارشاد، تذکر بابت حجاب و درگیری‌های پس از آن بین این خانواده و مأموران گشت ارشاد، به شلیک گلوله ختم می‌شود. مرادخانی که سال‌ها بوکسور تیم ملی ایران بوده و مدال‌های آسیایی و جهانی متعددی در کارنامه ورزشی‌اش دارد، حالا و پس از آن حادثه نه‌تنها زندگی ورزشی‌اش با خطر روبه‌رو شده بلکه معاش خانوادگی آنها نیز که با تکیه بر مربیگری بوده، مورد تهدید واقع شده است. آنها چیزی نمی‌خواهند جز اجرای عدالت. بار اصلی این گفت‌وگو بر عهده ماریا است و در بخش‌هایی از مصاحبه، نظرات مضروب این حادثه یعنی رضا را خواهید خواند. مشروح این گفت‌وگو را در ادامه می‌خوانید.

‌از دقایقی پیش از حادثه شروع کنیم.

ساعت 6 یا 6:30 روز هشتم اردیبهشت امسال بود که ما یک بعدازظهری مثل همیشه عصرها که شوهرم از سر کار می‌آید، برای اینکه حال و هوایی عوض کنیم، برای پیاده‌روی رفتیم. ماشین را پارک کردیم و برای پیاده‌روی و ورزش راهی شدیم.

‌کلاه سرتان بود؟

نه. روسری بود. کاش کلاه سرم بود. روسری سرم بود. ما خودمان چند سال است داریم در این سیستم زندگی می‌کنیم. در تیم ملی کشوری بودیم و به مسابقات خارج از کشور رفته بودیم که همیشه باید اصول را رعایت می‌کردیم. خودتان می‌دانید که تیم‌های ملی‌ چطوری هستند، اصلا نباید حجابت مشکلی داشته باشد، در مسابقات حتی یک لحظه مقنعه نباید از سرمان بیفتد. نمی‌آییم سر لخت به خیابان برویم که. همسرم هم که سال‌ها ملی‌پوش بوکس ایران بوده و مدال‌های آسیایی زیادی برای ایران به دست آورده است. همه موازین مرتبط با قوانین کشور را هم می‌دانیم. همان روسری را آن مرد موقع درگیری به راحتی از سرم کشید و دوباره خانم‌هایی که در اطراف بودند روسری من را از زمین برداشتند و به من دادند.

‌اجازه بدهید قدم به قدم پیش برویم. شما وارد پارک پردیسان شدید و چند دقیقه بعد چه اتفاقی افتاد؟

ماشین را پارک کردیم و شاید صد قدمی راه رفتیم و از قسمت ورودی باغ‌وحش وارد پارک شدیم و داشتیم با همدیگر صحبت می‌کردیم. محو حرف‌های خودمان بودیم. به قول معروف شاد و شنگول رفته بودیم یک هوایی عوض کنیم. چند لحظه‌ای رضا دو قدم از من جلوتر رفته بود که ناگهان یک ماشین جلوی من ایستاد، از این ماشین‌های گشت ارشاد. خانمی که لب پنجره بود گفت: خانم کد ملی‌تان را بدهید؟ گفتم کد ملی من؟ برای چه؟ گفت حالا شما بدهید، الان معلوم می‌شود. من همین‌طوری ترسیدم و گفتم برای چه؟ بعد همسرم برگشت. گفت خانم فقط می‌خواهیم استعلام کنیم ببینیم مشکل اخلاقی داری یا نه؟ گفتم چه مشکل اخلاقی‌ای؟

‌همان موقع گفتید که ورزشکار تیم ملی هستید؟

بله. همان موقع گفتم هم اسم من و هم اسم همسرم را در گوگل بزنید، مشخص می‌شود چه‌کاره هستیم. نیامدیم در خیابان علافی کنیم. اسمم را بزنی نیازی به کد ملی ندارد. بعد شوهرم گفت چه شده؟ گفتم می‌گوید کد ملی بده ببینم مشکل اخلاقی داری یا نه! شوهرم گفت چی؟ خانم من چه مشکل اخلاقی داشته باشد؟ خیلی به شوهرم برخورد. همین لحظه یک مأمور آقا از جلو پیاده شد. در را باز کرد و گفت آقا! شما بیا این‌ور و دخالت نکن. داره با خانمت حرف می‌زنه! همسرم گفت که خودت می‌گویی خانمت، پس به من ربط دارد. خانم من چه مشکل اخلاقی دارد؟ من داشتم به خانمه می‌گفتم خانم! تو رو خدا روز ما را خراب نکنید. ما آمدیم پیاده‌روی و یک هوایی بخوریم. چرا بیخودی گیر می‌دهید؟

رضا خودش خیلی روی این قضیه حساس است. ما یک سال و خرده‌ای برای مسابقات در ترکیه زندگی کردیم. شوهرم در آنجا برای تیم فنرباغچه مسابقه می‌داد و من آنجا هم حجاب داشتم. حتی شوهرم اجازه نمی‌داد با آستین کوتاه در باشگاه تمرین کنم. من در آنجا بدون حجاب نبودم. بعد من چطوری بیایم بیرون بدون روسری پیاده‌روی کنم؟

‌چند نفر بودند؟

دو آقا و چهار خانم. کم‌کم همه پیاده شدند. یکی از آقایون با لباس شخصی بود و یکی هم لباس نظامی به تن داشت (لباس سبز). بعد همه پایین آمدند و رضا گفت: نه، می‌خواهم بدانم خانم من چه مشکلی دارد؟ اگر چیزی هست من باید بدانم دیگر. همسرش هستم. اصلا قانون هم این را می‌گوید؛ می‌گوید دفاع از همسر مشروع است.

رضا: تازه به جز همسرم دختر کوچک‌مان هم در آغوش ماریا بود. مثلا خانوادگی برای یک فعالیت سالم به پارک رفته بودیم.

درگیری از کجا جدی شد؟

مشغول همین حرف‌ها بودیم که همان کسی که لباس نظامی به تن داشت جلو آمد و به رضا گفت: می‌گویم به تو ربطی ندارد. به شوهرم گفت خیلی داری حرف می‌زنی. شوهرم هم گفت این چه طرز حرف‌زدن است؟ من فقط می‌پرسم همسرم چه مشکلی دارد؟ اینجا بود که همان فرد دست به اسپری برد. من که این صحنه را دیدم، ترسیدم. گفتم آقا یعنی چه؟ چرا دستت را سمت اسپری فلفل می‌بری. این را که گفتم اسپری را سر جایش برد. آقای دیگری هم که با آنها بود، لباس شخصی (لباس سرمه‌ای) داشت و همشهری خودمان هم بود.

‌ از کجا فهمیدید همشهری شماست؟

رضا: من به خانمم به لُری گفتم که آرام باش و چیزی نیست.

بعد به رضا گفت که اینها به شما گیر دادند، یک معذرت‌خواهی کنید و بروید تمام شود. رضا هم گفت با اینکه کاری نکردم؛ اما به هر حال خانواده هستیم و بهتر است ادامه پیدا نکند. اگر صدایم را یک مقدار بالا بردم معذرت‌خواهی می‌کنم، تمام شود. رضا رفت پیش آن مأمور مرد گفت: من کاری نکردم اما معذرت می‌خواهم؛ ولی طرف ول‌کن نبود. گفت: نه، تو خیلی ادعای گردن‌کلفتی‌ا‌ت می‌شود، گول هیکلت را نخور. پررو شدی و هِی داری (دور از جان رضا) زر‌زر می‌کنی. بعد من گفتم آقا! چی داری می‌گی؟ همین‌طور یک حرف زشت به من زد (حالا جایش نیست اینجا بگویم) و بعد گفت دهنت را ببند. رضا هم برگشت گفت: خودت دهنت را ببند. این را که گفت –ضارب که اسپری را آماده کرده بود- شروع کرد به اسپری‌زدن سمت ما. جفت هم ایستاده بودیم و دخترم هم در آغوشم بود. آن فرد اسپری را دو، سه بار آورد و به سمت رضا پاشید که روی سر دخترم و روی دهن من هم ریخت که تا پایان شب همه دهنم می‌سوخت. رضا هم که تحت‌ تأثیر اسپری فلفل چشم‌هایش را گرفت و افتاد زمین.

رضا: فقط می‌ترسیدم نکند در چشم زن و بچه‌ام هم اسپری بزند. از این به بعد دیگر رضا با چشمان بسته با آن مرد با هم گلاویز شدند. من هم داشتم جیغ و داد می‌کردم. آن مردی که بار اول وساطت کرده بود، رفت جدایشان کرد. رضا هم اصلا نمی‌دید. دیگر مردم هم جمع شده بودند و جیغ می‌زدند. زن‌ها و مردها همه داد و بیداد که جوان مردم را زدند و فلان. نیروهای گشت ارشاد که رفتند مردم را متفرق کنند و اجازه ندهند فیلم‌ بگیرند، رضا از زمین بلند شد و هی تلوتلو می‌خورد؛ چون چشم‌هایش جایی را نمی‌دید. مدام من را صدا می‌کرد.

‌دخترتان هنوز در آغوش خودتان بود؟

نه. زنی از بین مردم آمد و دخترم را گرفت؛ چون خانواده‌های دیگری هم آنجا بودند و بچه‌های کوچک هم جمع شده بودند.

رضا: خدا رحم کرد به بچه‌ها تیر نخورد.

‌چه زمانی فرد مذکور دست به اسلحه برد؟

من نفهمیدم چه شد. فقط یک لحظه به خودم آمدم و صدای تیر شنیدم. مأمور مردی که وساطت می‌کرد خیلی آدم درستی بود. فریاد می‌زد: شلیک نه، شلیک نه، تیراندازی نکنید، هی داشت اسمش را می‌گفت که تیراندازی نکن، تیراندازی نکن. اما آن مأمور اصلا گوش نمی‌داد. تیر اول را هوایی زد. فکر کردم همین است و خواسته ما را بترساند؛ اما دومی و سومی را هم زد.

‌سه تا تیر هوایی بود؟

نه، فقط تیر اول هوایی بود.

رضا: من صدای تیر اول را که شنیدم همان اطراف بودم، ولی جایی را نمی‌دیدم. صدای تیر اول را که شنیدم برگشتم به سمت صدا که تیر دوم را از پشت به من زد.

‌فاصله‌تان چقدر بود؟

رضا: حدود دو متر. وقتی تیر خوردم و جایی را نمی‌دیدم در شوک بودم که باز هم شلیک کرد و یک تیر دیگر هم به پایم خورد.

همین که دیدم رضا تیر خورده، من هم خودم را که مأمورها من را گرفته بودند، رها کردم و بدو‌بدو به سمتشان رفتم. دیدم مأمور بالای سر رضا رفت و کُلت هم دستش بود؛ ناگهان خودم را روی مرد (که روی همسرم روی زمین بود) پرت کردم و او را هل دادم و او هم به زمین خورد. زمین که خورد، دستم را مقابل لوله تفنگش گذاشته بودم. با خودم می‌گفتم اگر به دستم تیر بزند که نمی‌میرم؛ ولی حداقل تیری به سر یا قلب رضا برخورد نکند. تعداد تیرها وقتی زیاد شد، حتی فکر کردم مشقی‌اند؛ ولی مشقی نبودند و تیرها به آسفالت برخورد می‌کردند. سپس همان مردی که لباس شخصی داشت، آمد مرد با لباس نظامی را بلند کرد و رفت؛ اما مگر ول می‌کرد؟ افتاده بود دنبال یک زنی که از صحنه فیلم گرفته بود.

رضا: گوشی بیشتر آدم‌ها را گرفتند و همه چیز را پاک و موبایل‌ها را ریست‌فکتوری کردند؛ اما در اندک ویدئوهای به‌جامانده کاملا معلوم است که همان آقا دارد می‌رود دنبال خانمی که گوشی‌اش را بگیرد. دیگر خون از پای رضا می‌رفت و من هم بالای سرش گریه و زاری کردم و مردم هم همین‌طور دورمان بودند. اول که با هم درگیر بودیم، اصلا کسی جرئت نکرد نزدیک رضا شود. خب به هر حال مردم می‌ترسند دیگر، تیر است، می‌کشد. بعد که تمام شد و رضا روی زمین نشسته بود، همه دور رضا حلقه زده بودند و می‌گفتند زنگ بزنید آمبولانس و بعد مثلا می‌گفتند آب نخور. بعد دیدم از شکمش هم خون می‌رود که اینجا دیگر واقعا ترسیده بودم تیر به جای خطرناکی خورده باشد. همین لحظه ضارب که کمی مردم را متفرق کرده بود، دوباره سمت ما برگشت. ناگهان دستبند را آورد که دست رضا را ببندد؛ اما همان آقایی که وساطت می‌کرد، گفت دیگر دستبند نزن. مردم هو کردند که می‌خواهی دستبند بزنی؟

رضا می‌گفت می‌خواهی به من دستبند بزنی؟ دستش را که این‌طوری کرد و یک دستش را با دستبند بست و دومی را نگذاشتیم ببندد و همین‌جوری معلق بود. دیدم با لگد به صورت رضا زد. در تمامی این لحظات رضا تمام تلاشش را می‌کرد که بیهوش نشود و اتفاقی برای ما نیفتد. رضا: تو‌رو خدا این نحوه امر به معروف و نهی از منکر است؟ چند ثانیه بعد آن مرد آمد و دستبند را باز کرد و گفت الان آبروی‌مان می‌رود. دیگر خلاصه خیلی منتظر آمبولانس ماندیم. خودشان هی زنگ می‌زدند، مردم زنگ می‌زدند و خود مأمور (آقای لباس‌شخصی) زنگ زد. آمبولانس آمد و رفتیم. تکنسین‌های آمبولانس چشم‌های رضا را شست‌و‌شو دادند. رضا گفت چشم‌هایم دارد می‌سوزد. گفتند تکان نخور. با یک سرم مدام چشم‌هایش را شست‌وشو می‌دادند و من هم بالای سرش نشسته بودم. آنها هم تعجب کرده بودند. هی می‌پرسیدند گشت ارشاد هم مگر تیراندازی می‌کند؟

‌‌کدام بیمارستان رفتید؟

بیمارستان رسول اکرم در خیابان ستارخان؛ چون نزدیک‌ترین بیمارستان آن منطقه بود. ما را به آنجا رساندند. بعد از پنج دقیقه یا کمتر، تمام آنجا شد مأمور. نه لباس نظامی‌ها؛ همه‌شان لباس ‌شخصی بودند. من پشت در اتاقی که رضا بود، ایستاده بودم و داشتم گریه می‌کردم. چند مرد پیشم بودند که لباس ‌شخصی بودند؛ ولی خب از چهره‌شان معلوم است که آدم معمولی نیستند. نمی‌دانستم اصلا چه کسانی هستند. گفتم شاید همراه مریض هستند. آن موقع استرس داشتم، الان یادم می‌آید چه کسانی بودند. هی می‌آمدند می‌گفتند خانم، اشکال ندارد، یک وقت فیلمی چیزی بیرون ندهی‌ها، به خدا برایتان بد می‌شود و دردسر است. گفتم گوشی من را که آن مرد گرفت و پرت کرد. من فکر کردم شکسته، ولی بعدا یکی از خانم‌هایی که آنجا کمک می‌کردند و وسیله‌هایمان را جمع کرده بودند، گوشی را آوردند به من دادند. گفتم گوشی من را آن آقا گرفته و اصلا فیلم نگرفتم. اگر هم فیلمی بیرون بیاید، من نیستم. مردم همه آنجا فیلم گرفتند. گفت نه، اگر از طرف شما باشد فردا برای شما بد می‌شود. هی داشت غیرمستقیم تهدید می‌کرد. من به یکی از آشناهایمان زنگ زدم و گفتم من یک وکیل می‌خواهم. سریع تلفنی یک وکیل به من معرفی کرد. بعد وکیل شماره بازرسی کشور را داد و گفت فعلا به بازرسی نیروی انتظامی زنگ بزن و آنها را در جریان بگذار. اما بعد از تماس فهمیدم خودشان قبل از تماس من آنجا آمده بودند. نمی‌دانم چه کسی به آنها خبر داده بود.

‌یعنی از مسئولان بازرسی به بیمارستان آمده بودند؟

بله؛ همه آمدند.

‌خودشان را معرفی می‌کردند؟

اول نه ولی کمی بعد معرفی کردند. من پیش یکی‌ از آنها رفتم؛ به پلیس نظامی که در کیوسک جلوی در است، گفتم من می‌خواهم شکایت کنم، کجا بروم؟ می‌خواهم به بازرسی زنگ بزنم. آن پلیس نظامی گفت اینها برای بازرسی هستند که آمدند و از من خواستند ماجرا را توضیح بدهم. من برای پنج نفر توضیح دادم و فقط نوشتند. کمی بعد یک آقایی گفت از طرف نماینده دادستان است و خواست اظهاراتمان را بگیرد. همسرم به‌هوش بود و هنوز به اتاق عمل نبرده بودندش، چیزهایی را که می‌دانست، گفت. بعد پیش من آمدند که هفت، هشت،10 نفر با دوربین بودند. من و دخترم مدام گریه می‌کردیم. می‌گفتند آرام باش، چیزی نیست، ما پشت شما هستیم، کنارتان هستیم و چیزی نشده. گفتم آقای قاضی! چیزی نشده؟ همسرم الان زنده‌ است، یعنی باید می‌مُرد که می‌گفتید اتفاقی افتاده. می‌دانید ما این چند ساعت چه کشیدیم با این بچه؟ چه بلایی در این دو، سه ساعت سرمان آمد؟ چه چیزی به چشم خودم دیدم؟ خلاصه خیلی دلجویی کرد و گفت دخترم نگران نباش، من آمدم حرف‌های شما را بشنوم.

‌این را چه کسی گفت؟

قاضی‌ای که آمده بود.

‌نماینده دادستان بود؟

بله؛ گفت من قاضی این پرونده هستم. بازرسی هم با او بودند.

رضا: بالای سر من آمد و وقتی گفتم ما لُر هستیم. گفت من از غیرت شما خیالم راحت است. یعنی می‌دانست که اشتباه از طرف خودشان بود.

‌تا چه زمانی در بیمارستان ماندند؟

تا آخر شب که تقریبا دیگر همسرم عمل شده بود و همه مانده بودند ببینند چه می‌شود. چون دکترها یک حدسی زده بودند که اگر تیر به روده‌ یا به مثانه‌اش خورده و رد شده باشد، مجبور می‌شوند روده را به سطح پوست منتقل کنند و این یعنی تا آخر عمر باید از سطح پوست مدفوع کند؛ آن‌هم کسی که 12 سال در تیم ملی و قهرمان بود و می‌خواست ورزش کند. فکر کنید دیگر ورزش تمام. برادرهایمان رسیده بودند و نگران اینکه آیا جراحی کنیم یا نه که البته راه دومی هم نداشتیم. رضا را ساعت 11، 12 به اتاق عمل بردند و سه شب بیرون آمد. پزشکان گفتند تمام شکمش را باز کردیم و گشتیم، خدا را شکر به روده‌ آسیب نزده. تیر هم از پشت خورده و از جلو خارج شده بود؛ چون فاصله شلیک کم بود.

رضا: گفتند چهار تا تیر خوردی. من نمی‌دانم؛ 10 تا تیر طرف من انداخت. یکی از پشت زده، یکی از جلو زده، دو تا از پا زده. دکتر که از اتاق عمل بیرون آمد گفت خدا را شکر دو تا را درآوردیم. این را به من گفت و من شنیدم. اما فردایش که آمدیم و گفتیم ما خلاصه پرونده را می‌خواهیم، گفتند اصلا تیر در شکمش نبوده!! این هم باز برای ما یک ابهام است. یکی‌شان گفت فقط یک تراشه مانده در عضله. گفتیم دربیاورید، گفتند نه، مشکلی ایجاد نمی‌کند و بعدا ممکن است خودش به سطح پوست برسد و با یک جراحی کوچک دربیاید. قرار شد دو، سه روز در بیمارستان تحت نظر بماند و یک قسمت شکمش را هم پاره کرده بودند و یک شلنگ بهش وصل کرده بودند که تقریبا آن شلنگ تا 15 روز روی بدنش بود که خون‌آبه بیرون می‌آمد. فردا صبحش که من نبودم، همسرم گفت دوباره تیمی بالای سرم آمده بود. رئیس پلیس امنیت اخلاق کشور.

‌پلیس امنیت اخلاقی نیروی انتظامی؟

بله. امنیت اخلاقی نیروی انتظامی تهران. کلی دلجویی و معذرت‌خواهی کردند و گفتند نگران نباشید، خودمان پیگیر هستیم و هرچه هزینه باشد می‌پردازیم. آرامش کرده بودند که به کسی حرفی نزنی و‌… . چون رضا در تیم ملی است، کافی بود به فدراسیون یا به هم‌تیمی‌هایش اطلاع‌رسانی کند. حتی می‌خواستند پست بگذارند که تو ورزشکار مملکت هستی نباید با تو چنین می‌کردند، چهار روز دیگر چطور می‌خواهی ورزش کنی، اما رضا گفته بود دست نگه دارید.

‌بعد از سه روز مرخص شدید؟

بله. عصر آن روز که می‌خواست مرخص شود، گفتند ما خودمان ترخیصش می‌کنیم. یک مأمور هم در آنجا گذاشته بودند. دو، سه ساعتی ماندیم که یک نامه از طرف همین پلیس امنیت اخلاقی آمد که به بیمارستان گفت این آقا مشکلی ندارد و اجازه دهید مرخص شود، ما با شما تسویه می‌کنیم.

‌یعنی پول را نیروی انتظامی داد؟

بله. طبق یک نامه‌ محرمانه که از امنیت اخلاق کشور با یک ماشین فرستادند. یک مأمور هم آنجا منتظر بود که نامه برایشان آمد و بعد به ما گفتند شما مرخص‌اید.

‌بعد از اینکه به خانه برگشتید بازهم با شما در تماس بودند؟

بله. تا سه، چهار روز از یک شماره‌ دو، سه‌رقمی به من، به برادرهای من و رضا زنگ می‌زدند و احوال می‌پرسیدند که آقارضا چطوره؟ مشکلی ندارد؟ بخیه‌هایش چطوره؟ کلا تا سه چهار روز اول خیلی پرس‌و‌جو می‌کردند.

‌از چه سازمان‌ها یا نهادهایی زنگ می‌زدند؟

مثلا آقایی به من زنگ زد و گفت از بازرسی نیروی انتظامی است. گفت اگر یک وقت کاری بود، این شماره من است و هر وقت تماس بگیرید ما هستیم. گفتیم خدا خیرتان بدهد. اتفاقا پیگیر هم بود. مثلا سر تأخیر بیمارستان زنگ می‌زد. اما این پیگیری‌ها فقط یک مدت کوتاهی ادامه داشت. 10، 12 روز که از ماجرا گذشته بود، یک شب حال رضا بد شد و کیسه‌ای که کنار شکمش گذاشته بودند پاره شد و خون‌آبه از شکمش بیرون می‌زد. ما به اورژانس زنگ زدیم و گفتند ما برای این مورد به منزل نمی‌آییم. ساعت سه شب بود. ماشینمان از یک سمت خراب بود و رضا هم که اصلا نمی‌توانست راه برود. دخترمان هم که خواب بود. با یک دردسری پایین آمدیم و نشستم پشت فرمان. فردای آن روز زنگ زدم به آقای … و گفتم دیشب این‌طوری شده، شما گفته بودید به هر ارگانی که برویم و اسممان را بدهیم، آنها با ما بر سر مسائل درمانی حداقل همکاری می‌کنند، اما دیشب حتی یک آمبولانس هم برای ما نفرستادند. عذرخواهی کرد و گفت بازهم خدا را شکر که به خیر گذشته و خطر رفع شده است. بعد از این تماس هم دیگر خبری نشد.

‌در بیمارستان هم کسی به شما وعده همراهی و حمایت داد؟

در بیمارستان بعد از اینکه رضا از اتاق عمل بیرون آمد، ما بالای سر رضا رفتیم و یک مقدار خیالمان راحت شده بود که دیدیم دو مأمور دم در ایستاده‌اند. علت را پرسیدیم که مگر ما جرمی مرتکب شده‌ایم؟ گفتند نه، سو‌ء‌تفاهم نشود، اینها آمده‌اند که کسی برای شما دردسری درست نکند و برای حفاظت از شماست. بعد هم خواستند به دفتر سرهنگ … در بیمارستان برویم. من و برادرم به طبقه پایین رفتیم که با او صحبت کنیم. آقای … هم کلی با ما صحبت کرد و از‌قضا همشهری ما هم بود و دو ساعت با ما شروع کرد به زبان خودمان صحبت‌کردن و خاطره تعریف‌کردن. می‌گفت این یک اتفاق بود و ممکن است برای همه پیش بیاید. خیلی از ما دلجویی می‌کرد و می‌گفت نگران نباشیم. بعدتر فهمیدیم که ایشان، رئیس خود امنیت اخلاق است (فکر کنم برای قسمت غرب تهران) و آقای ضارب که رضا را زده بود نیز از نیروهای همین سرهنگ بود.

‌پس این گفت‌وگو هم با دعوت شما به آرامش و وعده حمایت گذشت؟

بله. مدام ما را به آرامش دعوت می‌کرد. البته برادرم خیلی گلایه کرد. می‌گفت بابا این مرد داشت می‌مرد. بچه کوچک همراه این خانواده بود. اگر تیر به قلب یا سرش می‌خورد، چه گِلی به سرمان می‌گرفتیم؟ برادرم خودش ورزشکار است و پنج طلای جهان دارد. هفت سال کاپیتان تیم پاس ناجا بود. می‌گفت من این همه زحمت برای این مملکت کشیدم، خواهر من را شما زیر سؤال بردید. این مردی که به او شلیک کردید، 12 سال در تیم ملی زحمت کشیده است. آدم‌های علاف و الکی نبودند که در خیابان ول بگردند. سرهنگ هم کلی معذرت‌خواهی کرد و به برادرم می‌گفت آقا میلاد ما از این به بعد حواسمان هست و هر وقت زنگ بزنید هستیم. ما با وجود همه ساعات سختی که گذراندیم، آرام شده بودیم و گفتیم حتما جبران می‌کنند. حتی شب برادرم یک پست در اینستاگرام در‌این‌باره گذاشت، ولی همسرم زنگ زد و گفت سریع بردار. فکر کنم دو دقیقه نبود که سریع پست را برداشت.

‌چه پستی گذاشته بود؟

شرح ماوقع بود. همین که یکی از ورزشکاران تیم ملی را در پارک زدند. همین.

‌هزینه بیمارستان چقدر شد؟

پنج میلیون و خرده‌ای. از ما فقط کارت ملی گرفتند و تا شب زمان برد که نیروی انتظامی هزینه را پرداخت کند و ما هم ترخیص شویم.

‌پس از آن روند شکایت شما چطور طی شد؟

ما به دادسرای نظامی شکایت کردیم و فکر می‌کردیم نمی‌گذارند حق ما پایمال شود. سؤال‌های زیادی از آنها کردند و من خودم سؤال‌ها را دیدم. گفتند نیروی انتظامی یک هفته وقت دارند که پاسخ دهند. برای تسریع در رسیدگی به پرونده نامه را آقای دالوند که وکیل ما بود خودشان شخصا به بازرسی پاوا فاتب تحویل داد. چند روز بعد که رفته بود پیش بازپرس، مشخص شد مهلت یک هفته تمام شده است و جوابی ندادند. بعد از پیگیری مشخص شد که پاوا نامه را به بازرسی فاتب تحویل داده است، به همین دلیل سراغ قاضی رفت و اینجا بود که مشخص شد آنها ادعاهایی خلاف واقع کرده‌اند؛ مثلا گفتند من اصلا روسری سرم نبوده یا با لباس آستین کوتاه و بدون حجاب بوده‌ام. که خب ما شاهد داریم این حرف‌ها واقعیت ندارد. من با همان لباس در ماشین اورژانس نشستم. تکنسین‌ها هم من را دیدند. در بیمارستان هم که کسی برایم لباسی نیاورد. بعد گفتند رضا اسپری را از پلیس گرفته بود.

رضا: همان شب بعد از این اتفاق که به بیمارستان آمده بود، همه مأمورها دیدند. ضارب اصلا 22-23 سالش بود. یک فرد ۲۲‌ساله همراه با اسلحه چطور باید اطلاعات لازم برای امر به معروف و نهی از منکر را داشته باشد.

‌همین ادعاها باعث شده سراغ رسانه بیایید؟

وکیل ما گفت نیروی انتظامی این موارد را برای بازپرس نوشته و شما در معرض اتهام قرار دارید؛ هم به اتهام کشف حجاب و هم احتمالا تمرد نسبت به مأمور نیروی انتظامی و از طرفی احتمال دارد پرونده را با قرار عدم صلاحیت به دادگاه عمومی ارجاع بدهند. من گفتم از همان روز اول هم چند خبرنگار به من زنگ زده بودند، اما ما هم شرایط خوبی نداشتیم و هم فکر می‌کردیم به حق ما رسیدگی می شود.

رضا: ما ماندیم و ماندیم و هرچند که به ضرر ما شد، ولی بالاخره گفتیم چون آمدند احترام گذاشتند و خواستند حرفی نزنیم، آرام باشیم. حتی ما سعه صدرمان خیلی بیشتر از آن چیزی بود که آنها انتظار داشتند. یک ماه تمام درد و رنج داشتیم و فقط خدا به ما رحم کرد. دو هفته شب و روز خواب نداشتم. همه‌‌اش صحنه‌ها جلوی چشمم بود.

نابود شدم.

حتی قرار بود جلسه‌ای با ما بگذارند. سرهنگ‌ گفته بود تلفنی نمی‌شود و باید حضوری حرف بزنیم. قرار ملاقات داشتیم ولی هرچه زنگ زدیم جواب ندادند. ما که شخصیت‌مان را از سر راه پیدا نکرده‌ایم. ما هم وقت داریم، زندگی داریم و وقتی می‌گویید فردا بیا یعنی فردا بیا دیگر. حتی پیامک هم به ایشان زدم که آقا! ما منتظر هستیم. قرار بود به ما یک ساعت ملاقات بدهید. حتی وکیل ما دادگاهش را به تعویق انداخت تا به این جلسه برسد اما دستمان را در پوست گردو گذاشتند. سه روز اول مدام زنگ می‌زدند و حالمان را می‌پرسیدند. سه روز با شماره‌های مختلف تماس می‌گرفتند اما به محض اینکه حال رضا کمی بهتر شد و آب‌ها از آسیب افتاد، ما را فراموش کردند. این شد که تصمیم گرفتیم صدایمان را از طریق این رسانه داخلی به گوششان برسانیم بلکه از این طریق صدایمان را بشنوند.

‌الان توقع‌تان از آن ارگان که حالا اینجا نیروی انتظامی است، چیست؟

اول اینکه چیزی را که واقعا بوده، به نمایش بگذارند؛ یعنی طرف مأمور خودشان را نگیرند. چیزی را که واقعیت بوده، بگویند. ما شاهد داریم؛ شش، هفت نفر از خانم‌های همان‌جا همان روز رفته بودند در کلانتری همان محل شکایت کرده بودند که اسمشان و کد ملی‌شان همه‌چیز هست. حتی دو نفرشان به پزشک قانونی رفته بودند.

‌ارتباطی با آنها دارید؟

شماره‌هایشان را دارم؛ ولی متأسفانه دو نفرشان که به آنها نامه داده بودند و به پزشک قانونی رفته بودند، گفتند که همسرمان گفته دیگر اجازه ندارید دنبال این قضیه بروید. نمی‌خواهم در این حاشیه‌ها وارد شوید و شما زن هستید و ما با شما آن لحظه نبودیم، فردا مردم یک فکر دیگر می‌کنند. ترسیده بودند. گفتند دیگر ما دنبال این قضیه نیستیم.

رضا: چند نفر بعد از اینکه من به بیمارستان رفتم، به پاسگاه مرزداران می‌روند و آنجا شهادت می‌دهند. کد ملی و شماره تلفن و همه‌چیز را گذاشتند.

‌شغل شما هم بعد از آسیب‌های جسمانی دچار مشکل شده است؟

من مربی هستم و همه درآمدم با همین کار می‌چرخد. حالا تا حدود یک سال نمی‌توانم ورزش کنم. همه جا باید با کمربند باشم. شاید دیگر هیچ‌وقت نتوانم در رینگ بوکس بروم. ما درخواست اشد مجازات را برای ضارب داریم.

‌شما درخواست غرامت هم کردید؟

صد البته. ما خیلی آسیب دیدیم. واقعا توقع داریم حق را به حق‌دار برسانند و حرف‌هایشان را پس بگیرند. واقعیت آن چیزی بوده که ما و تمام شاهدها تعریف کردیم. اجازه دهند عدالت اجرا شود.

No responses yet

Jun 10 2022

«این اعدام‌های لعنتی» به‌روایت فرهاد میثمی

نوشته: خُسن آقا در بخش: اعتراضات,اعتصاب,امنیتی,جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی


رادیوفردا: فرهاد میثمی، فعال مدنی که بیش از چهار سال است در زندان به سر می‌برد، در یادداشتی با موضوع اعدام‌ها در زندان رجایی‌شهر نوشت که «سالانه حدود ۲۰۰ اعدام در این زندان اجرا می‌شود».

در این یادداشت که با عنوان «این اجراهای لعنتی» روز چهارشنبه، ۱۸ خرداد، در وب‌سایت ایران‌وایر منتشر شد، این فعال مدنی روند وقایع یک روز از اعدام‌های زندان رجایی‌شهر را شرح داده است.

به‌ نوشته فرهاد میثمی، در بامداد چهارم خرداد قرار بود «۱۱ اعدام» در زندان رجایی‌شهر اجرا شود، ولی به‌دلیل تعطیلی دو روزه «به بهانه‌ی آلودگی هوا اما در واقع برای پیشگیری از اعتراضات مردمی» در پی فرو ریختن متروپل آبادان، در روند اجرای ۱۱ اعدام اختلال پیش آمد، «ولی چندتاشان اجرا شد».

آقای میثمی به‌خاطر کنش‌های مدنی خود در مخالفت با حجاب اجباری به پنج سال زندان محکوم شده و از مردادماه ۱۳۹۷ بیش از چهار سال است که بدون مرخصی در زندان به سر می‌برد.

با این حال او از فعالیت‌های مدنی خود در زندان نیز دست نکشید و از جمله در نیمه دوم اردیبهشت سال جاری در تلاش برای لغو اجرای حکم اعدام احمدرضا جلالی، پزشک و پژوهشگر دوتابعیتی زندانی، اعتصاب غذا کرد.

این اعتصاب غذا پس از ۱۶ روز به وخامت حال او و اعزامش به بیمارستان انجامید و چهارم خرداد به زندان رجایی‌شهر بازگردانده شد؛ روزی که او در این یادداشت از آن به‌عنوان روز مقرر برای اجرای ۱۱ اعدام یاد کرده است.

فرهاد میثمی در یادداشت خود توضیح داده است که محل اجرای اعدام‌ها در زندان رجایی‌شهر سوله‌ای است با سکوهایی «با دو ردیف پنج‌تایی طناب دار برای آقایان و یک تک‌طناب جداگانه برای خانم‌ها. زیر هر حلقه‌ طناب دریچه‌ای تعبیه شده که با کشیده شدن یک اهرم مخصوص به خود باز می‌شود.»

به‌گفته این فعال مدنی، در گذشته مسئولیت کشیدن اهرم‌ها با «جوانان سرباز» بوده که «بسیاری از آن‌ها در اثر انجام این کار به اختلالات عصبی و روانی شدید و طویل‌المدت دچار شدند» و «این کار را بعداً به‌صورت ثابت به فرمانده یگان ویژه‌ زندان سپردند».

فرهاد میثمی در بخش‌های دیگری از یادداشت مفصل خود مقامات زندان و کسانی را که در اجرای اعدام‌ها شغل یا وظیفه‌ای دارند، نام می‌برد و با شرح صحنه‌های اعدام، حین اجرا و پس از آن، از آنان می‌خواهد که «در این کارناوال آد‌مکشی حاضر نشوند».

ایران از سال ۲۰۱۷ تاکنون بیشترین میزان اعدام در جهان را داشته است. به‌گفته سازمان عفو بین‌الملل، بیش از نیمی از اعدام‌های ثبت‌شده در جهان در ایران انجام می‌شود. بر اساس اعلام این سازمان، جمهوری اسلامی ایران با دست‌کم ۳۱۴ مورد اعدام در سال گذشته میلادی بیشترین آمار اعدام را طی چهار سال گذشته داشته است.

عفو بین‌الملل در گزارش خود این افزایش اعدام در ایران را مرتبط با جرایم مواد مخدر دانسته، اما در عین حال آن را «نقض فاحش قوانین بین‌المللی» عنوان و تأکید کرده است که قوانین بین‌المللی مجازات اعدام را تنها در مورد قتل‌های عمدی با رعایت دقیق آیین دادرسی مجاز می‌داند.

در عین حال، در چهاردهمین گزارش سالانه دربارۀ اجرای حکم اعدام در ایران که سازمان حقوق بشر ایران به همراه سازمان فرانسوی «با هم علیه اعدام» در اردیبهشت سال جاری منتشر کرد، به «افزایش صد درصدی» اجرای اعدام در سراسر ایران پس از آغاز دوران ریاست‌ جمهوری ابراهیم رئیسی اشاره شد.

پیشتر برخی منابع حقوق بشری نیز اعلام کرده‌اند که بیش از ۸۵ درصد اعدام‌ها در ایران «به‌صورت مخفیانه و بدون اطلاع‌رسانی رسمی و عمومی» انجام می‌شود.
با استفاده از یادداشت فرهاد میثمی و وب‌سایت رادیوفردا/ ر. ش./ ف. دو.

No responses yet

Jun 10 2022

سانسور اعتراضات ایران در اینستاگرام؛ سه گروه حقوق بشری خواستار تغییر سیاست «متا» شدند

نوشته: خُسن آقا در بخش: آزادی بیان,اعتراضات,امنیتی,جنایات رژیم,حقوق بشر,سانسور,سیاسی,کامپیوتر و اینترنت

رادیوفردا: سه گروه حقوق بشری روز پنجشنبه ۱۹ خرداد از شرکت «متا»، مالک شبکه‌های اجتماعی اینستاگرام و فیس‌بوک، خواستند که در سیاست‌های مربوط به محتوای فارسی‌زبان برای ایران بازنگری کند.

گروه مدافع آزادی بیان «آرتیکل ۱۹» مستقر در بریتانیا همراه با گروه مدافع حقوق دیجیتال «اکسس ناو» و «مرکز حقوق بشر ایران» مستقر در نیویورک، در دیدار با یک مقام ارشد شرکت متا، از محدودیت‌های اعمال شده در اینستاگرام و فیس‌بوک برای اطلاع‌رسانی ایرانی‌ها در جریان اعتراض‌های اخیر شکایت کردند.

در هفته‌های اخیر گزارش‌های زیادی از ایجاد محدودیت توسط اینستاگرام بر پست‌های مربوط به اعتراضات ایران منتشر شده بود. از جمله این محدودیت‌ها می‌توان به حذف برخی پیام‌ها و ویدئوهای مربوط به تظاهرات اعتراضی اشاره کرد.

در حال حاضر، شبکه‌های اجتماعی تلگرام، یوتیوب، فیس‌بوک و توئیتر در ایران مسدود هستند و تنها اینستاگرام برای عموم ایرانی‌ها در دسترس است.

سه گروه مدافع حقوق بشر در دیدار با رئیس سیاستگذاری محتوای شرکت متا اعلام کردند که این شرکت باید خط‌مشی‌های مربوط به محتوای بالقوه حساس و نظارت انسانی و اتوماتیک را تغییر دهد.

آن‌ها افزودند که از «اعتماد و شفافیت» اینستاگرام نزد کاربران فارسی‌زبان کاسته شده است و متا باید اطمینان حاصل کند که «روش‌های تعدیل محتوای آن از حقوق بشر و آزادی بیان حمایت و محافظت می‌کند».

ایران طی هفته‌های گذشته ایران شاهد اعتراضات گسترده‌ای به افزایش قیمت‌ها و سوء مدیریت‌ها تحت حکومت آیت‌الله علی خامنه‌ای بوده است.

فعالان حقوق بشری از متا شکایت دارند که برخی از پست‌های اینستاگرامی آن‌ها با محتوای پوشش مستند اعتراضات مردمی را حذف کرده است که این باعث شده تا کاربران از دستیابی به منابع کلیدی برای اطلاع یافتن از حوادث ایران محروم شوند.

خبرگزاری فرانسه می‌نویسد در غیاب پوشش اخبار حقوق بشری در رسانه‌های داخل ایران، فعالان حقوق بشری انتظار دارند که شبکه‌های اجتماعی بستری برای اطلاع‌رسانی باشد.

اینستاگرام پیشتر نیز هشتگ «من شمعی روشن خواهم کرد» را که به یادبود قربانیان ساقط شدن هواپیمای اوکراینی توسط سپاه پاسداران راه‌اندازی شده بود به‌صورت موقت مسدود کرده بود.

این سه گروه مدافع حقوق بشر و آزادی بیان به شرکت متا گفته‌اند که برخی پست‌های اینستاگرامی حاوی شعار اعتراضی «مرگ بر خامنه‌ای» و شعار علیه دیگر رهبران جمهوری اسلامی حذف شده است.

شرکت متا در ژوئیه پارسال برخی استثناها در رابطه با انتشار شعارهایی از این دست را قائل شد و اخیرا نیز انتشار چنین شعارهایی در رابطه با تهاجم روسیه به اوکراین را نیز مجاز دانسته است.

این گروه‌های مدافع حقوق بشری با فراخوان برای هماهنگی در شرکت متا، ابراز نگرانی کردند که «فقدان این تفاوت ظریف… باعث حذف مشکل‌ساز پست‌ها یا پست‌های اعتراضی با ارزش خبری می‌شود که می‌تواند به طور مستقیم یا غیرمستقیم به تایید نقض حقوق بشر کمک کند».

گروه‌های یاد شده خواستار «شفافیت بیشتر» در فرآیندهای خودکار شدند، جایی که بانک‌های رسانه‌ای برای حذف خودکار محتوا بر اساس عبارات، تصاویر یا صداهای خاص عمل می‌کنند.

آن‌ها می‌گویند در پی ادعاهای مطرح شده در یک گزارش «بی‌بی‌سی فارسی» مبنی بر این‌که مقامات ایرانی تلاش کرده‌اند تا به عوامل فارسی‌زبان در یک شرکت پیمانکاری نظارت بر محتوا، مستقر در آلمان، رشوه بدهند، نگرانی‌هایی نیز «در مورد فرایندهای نظارت انسانی» مطرح شده است.

متا در آن زمان هرگونه ارتباط با حکومت ایران را رد کرد و گفت که ناظران مجموعه‌ای تصادفی از محتوا را بررسی می‌کنند تا ببیند آیا قوانین نقض شده است یا نه.
با استفاده از گزارش خبرگزاری فرانسه و سایت رادیو فردا/د.خ-ک.ر

No responses yet

May 31 2022

میل به مهاجرت در بیش از۴۰ درصد دانشگاهی‌ها/ مقصد کدام کشورها است؟

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,اقتصادی,امنیتی,حقوق بشر,سیاسی

کلیه آمار را در این صفحه نگاه کنید
خبرآنلاین: به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، مسئله مهاجرت از ایران این روزها مورد توجه قرار گرفته است، به‌ویژه درباره نخبگان و فارغ التحصیلان دانشگاهی، اما قبل از اقدام به مهاجرت، میل به مهاجرت است که باید مورد بررسی قرار بگیرد. براساس تعریف موسسه گالوپ این شاخص گرایش افراد به مهاجرت را می‌سنجد بطوری‌که مایل هستند در صورت وجود فرصت و به شکل دائم به کشورهای مورد علاقه خود مهاجرت کنند، این شاخص فقط میل را اندازه‌گیری می‌کند و با مفهوم تصمیم یا اقدام به مهاجرت تفاوت دارد.

رصدخانه مهاجرت ایران در یک پژوهش به بررسی شاخص میل به مهاجرت میان دانشجویان و فارغ‌التحصیلان دانشگاهی، پزشکان، پرستاران، اساتید، محققان، پژوهشگران و فعالان کسب و کارهای نوپا یا همان استارتاپ‌ها پرداخته است. در نتایج آن آمده که شاخص میل به مهاجرت در همه گروه‌های بررسی شده بیش از ۴۰ درصد است. به عبارتی ۵۳ درصد اساتید و محققان، ۴۵ درصد پزشکان و پرستاران، ۴۳ درصد فعالان استارتاپی و ۴۰ درصد دانشجویان و فارغ‌التحصیلان دانشگاهی میل دارند از ایران مهاجرت کنند، جدول زیر این آمار را به تفکیک نشان می‌دهد.

میل به مهاجرت در بیش از ۴۰ درصد دانشگاهی‌ها / سهم ۶۰ درصدی مشکلات کشور در دلایل میل به مهاجرت؛ مقصد کدام کشورها است؟
تاثیر عوامل بیرونی و درونی بر شاخص میل به مهاجرت

همچنین در این پژوهش تاثیر عوامل درونی و بیرونی برای میل به مهاجرت بررسی شده است. عوامل دورنی شامل موارد شخصی و فردی می‌شود، اما عوامل بیرونی به شرایط کلی کشور اشاره دارد. ۷۱ درصد پزشکان و پرستاران به دلیل عوامل بیرونی یعنی شرایط کشور میل به مهاجرت دارند، این درصد در میان دانشجویان و فارغ‌التحصیلان دانشگاهی ۵۸ درصد است.

میل به مهاجرت در بیش از ۴۰ درصد دانشگاهی‌ها / سهم ۶۰ درصدی مشکلات کشور در دلایل میل به مهاجرت؛ مقصد کدام کشورها است؟

درخصوص اساتید دانشگاه و فعالان استارتاپی این پرسش به صورت طیفی بررسی شده است، فعالان استارتاپی ۶۰ درصد و اساتید، محققان و پژوهشگران ۸۲ درصد تمایل خود به مهاجرت را تحت تاثیر عوامب بیرونی (خیلی زیاد و کاملاً بیرونی) دانسته‌اند.

میل به مهاجرت در بیش از ۴۰ درصد دانشگاهی‌ها / سهم ۶۰ درصدی مشکلات کشور در دلایل میل به مهاجرت؛ مقصد کدام کشورها است؟
تاثیر تحولات اقتصادی سال‌های اخیر بر شاخص میل به مهاجرت

یکی از دلایل بیرونی (شرایط کلی کشور) تاثیرگذار بر مهاجرت وضعیت اقتصادی کشور است. در این پژوهش آمده که ۷۳ درصد پزشــکان و پرستاران، و ۵۹ درصد دانشجویان اثرات تورم را بر تمایل به مهاجرت خود بسیار زیاد دانسته‌اند، این درحالی‌ست که ۶۳ درصد پزشکان پرستاران و ۵۱ درصد دانشجویان اثرات تحریــم را بر تمایل بــه مهاجرت خود را خیلــی زیاد ارزیابی کرده‌اند.

میل به مهاجرت در بیش از ۴۰ درصد دانشگاهی‌ها / سهم ۶۰ درصدی مشکلات کشور در دلایل میل به مهاجرت؛ مقصد کدام کشورها است؟

میل به مهاجرت در بیش از ۴۰ درصد دانشگاهی‌ها / سهم ۶۰ درصدی مشکلات کشور در دلایل میل به مهاجرت؛ مقصد کدام کشورها است؟

تاثیر عوامل اقتصادی در شاخص میل به مهاجرت میان اساتید، محققان، پژوهشگران و فعالان استارتاپی نشان می‌دهد ۶۹ درصد از اساتید و محققان و ۵۹ درصد از فعالین استارتاپی اثر تحولات اقتصادی بر تصمیم به مهاجرت را بسیار زیاد دانسته‌اند.

میل به مهاجرت در بیش از ۴۰ درصد دانشگاهی‌ها / سهم ۶۰ درصدی مشکلات کشور در دلایل میل به مهاجرت؛ مقصد کدام کشورها است؟
کشورهای مطلوب برای مهاجرت

در نمودار زیر ۵ کشور مطلوب برای مهاجرت در میان گروه‌های مختلف اجتماعی که توسط رصدخانه مهاجرت بررسی شده‌اند نشان داده شده است.

میل به مهاجرت در بیش از ۴۰ درصد دانشگاهی‌ها / سهم ۶۰ درصدی مشکلات کشور در دلایل میل به مهاجرت؛ مقصد کدام کشورها است؟

No responses yet

May 30 2022

واکنش‌ها به فرو ریختن متروپل؛ درخواست هنرمندان از نیروهای نظامی: ‘تفنگت را زمین بگذار’

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,اعتراضات,امنیتی,جنایات رژیم,حقوق بشر,حوادث,سانسور,سیاسی,شورش


بی‌بی‌سی: نزدیک به یک هفته پیش، برج ۱۰ طبقه متروپل در شهر آبادان فرو ریخت و

همزمان با اعتراضات مردم در شهرهای مختلف ایران، واکنش‌ هنرمندان به فاجعه فرو ریختن برج متروپل در آبادان هم ادامه دارد. همدردی با مردم آبادان در مراسم اختتامیه جشنواره کن در سواحل فرانسه هم مطرح شد.
در همین حال، همزمان با خبرهای منتشر شده مربوط به شلیک مستقیم به سوی مردم و قطع اینترنت، جمعی از هنرمندان و سینماگران ایرانی در یادداشتی از از نیروهای نظامی خواستند که مردم را “سرکوب نکنند.”
در این بیانیه کوتاه که روز یکشنبه ۸ خرداد با هشتگ “تفنگت را زمین بگذار” در شبکه‌های اجتماعی منتشر شده آمده “فوج خروشان مردم ستم‌دیده‌ از جای‌جای ایران، فریاد همراهی و همدلی با مردم دردمند آبادان سرداده‌اند.”
در این یادداشت علت اعتراضات شب‌های اخیر در شهرهای ایران “خشم عمومی از فساد، دزدی، ناکارآمدی، سرکوب و خفقان” خوانده شده است.
امضاکنندگان این یادداشت می‌گویند:”از همه‌ی افرادی که در یگان‌های نظامی تبدیل به عامل سرکوب مردم شده‌اند، می‌خواهیم، سلاح‌های خود را زمین گذاشته و به آغوش ملت بازگردند.”

زر امیر ابراهیمی: دلم با آبادان است

زر امیر ابراهیمی، بازیگر ایرانی دیشب در لحظه تاریخی دریافت جایزه بهترین بازیگر زن جشنواره فیلم کن گفت دلش با آبادان است.
او هنگام دریافت جایزه به زبان فارسی گفت: “موفقیت برای من مفاهیم عمومی و جمعی هستند. هرچند در این لحظه خیلی خوشحالم، ولی بخشی از وجودم برای مردم ایران که هر روز گرفتار مشکلات زیادی هستند غمگین است. دل من با آبادان است. دل من با گوشه و کنار خاک ایران است. من اینجام اما دلم با زنان و مردان ایران است.”
سعید روستایی، کارگردان فیلم “برادران لیلا” هم که برنده جایزه فدراسیون بین المللی منتقدان فیلم (فیپرشی) جشنواره کن شد، جایزه خود را به مردم آبادان تقدیم کرد.
او شامگاه شنبه در محل جشنواره کن، پس از دریافت این جایزه گفت: “از طرف خود و همه گروه اعضای فیلم این جایزه بسیار مهم را به مردم داغدار کشور عزیزم در شهر آبادان تقدیم می‌کنم.”
ترانه علیدوستی، سعید پورصمیمی، پیمان معادی و نوید محمد‌زاده از بازیگران این فیلم هستند.

توضیح تصویر،عصر شنبه در محل تئاتر شهر در مرکز تهران به یاد کشته شدگان آبادان شمع روشن کردند، اما گفته شد که در مدت کوتاهی با این حرکت برخورد شده و شمع‌ها را جمع کردند

انعکاس همدردی هنرمندان با فاجعه متروپل در شبکه‌های اجتماعی

نازنین بنیادی، بازیگر و فعال حقوق بشر با انتشار تصاویری از عزاداری زنان در آبادان نوشت: “صدای مویه زنان آبادان را بشنوید.”
او نوشت که “از آتش‌سوزی سینما رکس در سال ۱۹۷۸ (۱۳۵۷) که جان صدها انسان بیگناه را گرفت” تا فرو ریختن ساختمان “پاسخ جمهوری اسلامی انحراف افکار عمومی، انکار و ظلم بوده است.”
این بازیگر بریتانیایی متولد ایران با انتقاد از سرکوب اعتراضات مردم در شب‌های اخیر نوشت: “آنها به جای کمک به مردم و پاسخگویی، با استقرار پلیس ضدشورش برای سرکوب به معترضان مسالمت جو تیراندازی و اینترنت را قطع می‌کنند. شرم‌آور است. من در کنار مردم آبادان، مردم ایران و در مقابل این رژیم وحشی ایستاده‌ام.”

شقایق دهقان، هنرپیشه ایرانی از جمله اولین بازیگرانی بود که به حادثه آبادان واکنش نشان داد.
او با انتشار ویدئویی از فاجعه برج متروپل در اینستاگرام خود نوشت: “ما از غصه هموطنامون می‌میریم! شما از شرم نمی‌میرید؟”
علی قمصری، نوازنده تار با اشاره به فیلمی از عزاداری مادران در آبادان در پست اینستاگرام خود نوشته: “تماشای ویدیوی سوگواری این مادر آبادانی در اخبار ، آنقدر مرا تحت تاثیر قرار داد که تصمیم گرفتم قطعه‌ای در سه گاه برای همراهی با آن بسازم تا کوچکترین سهمی در این سوگواری و همدلی داشته باشم.”
کیهان کلهر، آهنگساز و نوازنده سرشناس کمانچه که جوایز بین المللی در زمینه موسیقی دریافت کرده در پستی در اینستاگرام خود نوحه‌ای از جهانبخش کردی‌زاده معروف به بخشی یا بخشو را روی صفحه‌ای سیاه، منتشر کرده است.
بخشو از مشهورترین شروه‌خوان‌های بوشهری است که شیوه نوحه‌خوانی‌های او به رغم این که پیش از انقلاب درگذشت، هنوز در مراسم عزاداری بوشهر اجرا می‌شود.
آقای کلهر با نقل جمله آغازین نوحه بخشو نوشته: “ایهاالناس، بگویم به شما، از ستم و جور و جفای پسر ملجم کافر …” او و با اشاره به واژه “واحد” که در ابتدای نوحه گفته می‌شود، نوشته: “همین یک کلمه، “واحد”، از تمام فرهنگ جنوب ایران. “واحد” به یک جان، “واحد” به یک تن در کنار ابادان.
گوگوش، خواننده سرشناس و ستاره موسیقی پاپ ایران در اینستاگرام خود ویدئویی از تصاویر قدیمی و امروز آبادان با بخش‌هایی از یکی از آهنگ‌هایش منتشر کرد: “با هر مرور خاطره با اشکای گونه نشین، ببین تو آغوش جهان نه جا داری نه سرزمین، ادامه قصه مونو به بغض صد ساله ببخش، به برگی از تاریخ ما افتادن از عرش به فرش، افتادن از عرش به فرش …”
فرامرز آصف، خواننده و آهنگساز ایرانی هم در پیام ویدئویی ویرانی برج متروپل را “داغ تازه‌ای بر قلب ملت شریف خوزستان و همشهریان آبادانی” خود خواند که “چندین و چند دهه با چنگ و دندان با مشکلات دست و پنجه نرم کرده‌اند.”
این ترانه‌سرای آبادانی نوشت: “ندانم کاری‌ها و عدم صلاحیت مشتی مفت خور و از خدا بی خبر، سرانجام سبب ساز شد و جان چندین و چند هموطن مظلوم و نان آور خانواده را گرفت.
شهرام خسروشاهی آذر معروف به سندی خواننده آهنگ پرطرفدار “دختر آبادانی” هم دیگر هنرمند آبادانی است که در اینستاگرام خود با پستی با مضمون: “با غم‌انگیزترین حالت آبادان چه کنم؟ آبادانم تسلیت” به این فاجعه واکنش نشان داده است.
تصاویر عزاداری با سنج و دمام در شهرهای مختلف جنوب ایران با موجی از اندوه بارها توسط کاربران شبکه‌های اجتماعی به اشتراک گذاشته شد.
از جمله ویدئوهایی از مراسم خاکسپاری رامین و شیرین معصومی، دو تن از قربانیان فاجعه متروپل در آبادان، همراه با شمار دیگری از قربانیان در شهر آبادان، که در اینستاگرام بی‌بی‌سی فارسی طی یک روز بیش از دو میلیون بازدید کننده داشته است.

No responses yet

May 26 2022

خبرگزاری مهر می‌گوید نظام «هر روز به لبه پرتگاه نزدیکتر می‌شود»

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,امنیتی,جنایات رژیم,حقوق بشر,سیاسی,فساد,فقر

رادیوفردا: خبرگزاری مهر، وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی، روز پنج‌شنبه ۵ خرداد در مطلبی که به سرعت از سایت این خبرگزاری حذف شد نوشت که نظام هر روز به لبه پرتگاه نزدیکتر می‌شود.

این خبرگزاری در گزارشی با عنوان «برخی سران نظام از تغییر سیاست یارانه‌ای پشیمان هستند»، خاطرنشان کرد که نشر اخبار فساد گسترده بین نزدیکان رهبر جمهوری اسلامی، موجب نارضایتی در نیروهای امنیتی و انتظامی شده است.

علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی، بارها در مقابل افشای فساد نزدیکان خود همچون محمدباقر قالیباف رئیس مجلس و قاسم سلیمانی فرمانده نیروی قدس سپاه، این اتهامات را «لجن‌پراکنی» عنوان کرده و خواستار توقف تحقیقات در قبال اختلاس‌هایی چون اختلاس سه هزار میلیارد تومانی در بانک‌های ایران شده است.

اعتراض‌ها در ایران به فساد اداری و گرانی‌های همزمان با آن با سرکوب روبه‌رو می‌شود و ۲۷ اردیبهشت امسال ۵۵۲ نفر از فعالان سیاسی و مدنی ایران در ضرورت منع برخورد خشونت‌بار با اعتراضات مردمی به گرانی‌ها بیانیه‌ای صادر کرده و به حکومت هشدار دادند که «تا دیر نشده» فکر اساسی کند.

بهمن‌ماه پارسال در سند «خیلی محرمانه‌ای» که از یک جلسه «کارگروه پیشگیری از بحران‌های امنیتی معیشت‌پایه» به دست رادیوفردا رسید، اعلام شد که «جامعه در حالت انفجار زیرپوستی قرار دارد» و نارضایتی‌های اجتماعی در یک‌سال گذشته «۳۰۰ درصد» افزایش داشته است.

No responses yet

May 26 2022

وکیل حقوقی :حکم انحلال جمعیت امام علی با دخالت «بیت رهبری، وزارت اطلاعات و سازمان اطلاعات سپاه» صادر شد

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,اقتصادی,امنیتی,حقوق بشر,سپاه,سیاسی,فقر

رادیوفرانسه: سعید دهقان، وکیل جمعیت خیریه امام علی، با نام بردن از سه نهاد حکومتی و امنیتی، «بیت رهبری، وزارت اطلاعات و سازمان اطلاعات سپاه»، از دخالت بی‌سابقه و معنادار در رای دادگاه حقوقی برای حکم انحلال جمعیت امام علی خبر داده است. جمعیت امام علی، بزرگترین نهاد خیریه و غیردولتی در ایران، در بیانیه‌ای از تایید حکم انحلال این جمعیت، با «صدور رای ناگهانی» در دادگاه تجدیدنظر خبر داده بود.

سعید دهقان، وکیل دادگستری در حساب کاربری خود در توییتر در واکنش به رای دادگاه تجدیدنظر درباره انحلال جمعیت امام علی نوشت: «نام سه نهاد حکومتی و امنیتی در رای دادگاه حقوقی برای حکم انحلال جمعیت امام علی آمده که بی‌سابقه و معنادار است. دخالت مستقیم و همزمان بیت رهبری، وزارت اطلاعات و سازمان اطلاعات سپاه برای قطعی شدن حکم. قبلا فقط دادگاه‌های انقلاب، تصمیمات انقلابی می‌گرفتند».

نام سه نهاد حکومتی و امنیتی در رای «دادگاه حقوقی» برای حکم انحلال #جمعیت_امام_علی آمده که بی‌سابقه و معنادار است؛ دخالت مستقیم و همزمانِ بیت رهبری، وزارت اطلاعات و سازمان اطلاعات سپاه برای قطعی شدن حکم.

قبلا فقط دادگاه‌های انقلاب، تصمیمات انقلابی می‌گرفتند!
— Saeid Dehghan (@vakilroaya) May 24, 2022

جمعیت امام علی، بزرگترین خیریه و نهاد غیردولتی ایران، روز سه‌شنبه ۳ خرداد، با انتشار بیانیه‌ای، تایید حکم انحلال این جمعیت در دادگاه تجدید‌نظر را اعلام کرد. این نهاد با بیش از ده هزار عضو، طی ۲۰ سال گذشته، در راستای کمک به کودکان و خانواده‌های محروم در سراسر ایران در حال فعالیت بود اما در اسفند ماه ۱۳۹۹ در پی شکواییه وزارت کشور، دادگاهی رای به انحلال این نهاد غیردولتی داد.

در پی اعلام حکم انحلال جمعیت امام علی، این نهاد خیریه ابراز امیدواری کرده بود تا این حکم در دادگاه تجدیدنظر لغو شود.

این جمعیت، در بیانیه اخیر خود، با اشاره به مراجعه برای «تظلم‌خواهی صادقانه به نزد مرجع تجدیدنظر» نوشته است: امید به عدالت داشتیم اما بار دیگر طعم تلخ بی‌عدالتی کاممان را تلخ کرد.

بنا بر اعلام این نهاد خیریه، پس از صدور رای بدوی و درخواست تجدیدنظر از سوی جمعیت، قاضی مربوطه تصمیم به ارجاع امر به هیات کارشناسان گرفت و مبلغ ۱۵ میلیون تومان توسط جمعیت برای انجام قرار کارشناسی پرداخت گردید.

این بیانیه می‌افزاید: با وجود پرداخت قرار کارشناسی، «نه تنها اجراء این قرار صورت نگرفت»، بلکه «دادنامه» حاوی «نظرات غیرکارشناسی در برخی موضوعات»، «متضمن ادعاهای کارشناسی نشده، و اثبات نشده است.

در بیانیه اخیر جمعیت امام علی به «تغییر تیم قضات قبلی» و «صدور ناگهای رای» با «احضار تنی چند از اعضا جمعیت به دادسرای امنیت» اشاره شده است.

همچنین بر اساس این بیانیه، «نامه محرمانه وزارت کشور مبنی بر توقف خدمت‌رسانی‌ها، یک روز قبل از صدور حکم» حاکی از «حرکتی حساب شده و هماهنگ در راستای تضعیف نهادهای مدنی» می‌باشد.

با وجود رای به انحلال فعالیت جمعیت امام علی، این نهاد خیریه در این بیانیه به «تماس‌های مکرر با دفتر جمعیت»، برای «حمایت‌های معیشتی و درمانی حاد و بخصوص سرپناه از سوی قشر آسیب‌پذیر» تاکید شده است.

این نهاد خیریه با اشاره به «هزاران کودک» که تنها از طریق این نهاد به «یک وعده غذا در روز» و «نیازهای ابتدایی» دسترسی دارند، با توجه به تایید حکم دادگاه بدوی در دادگاه تجدیدنظر «با صدور رای ناگهانی»، تصریح می‌کند: به نظر می‌رسد سُنبه تمامیت‌خواهان برای دستگاه قضا، بسیار پرزورتر از دست نحیف عدالت است.

احتمال می‌رود اشاره جمعیت امام علی در این بیانیه به نهادهای قدرتمندی در نظام جمهوری اسلامی ایران است که سعید دهقان، وکیل دادگستری در پیام توییتری خود به صراحت از آنها نام برده است.

No responses yet

May 25 2022

حسین عبدالباقی، مالک متروپل کیست؟

نوشته: خُسن آقا در بخش: اقتصادی,امنیتی,تقلب,جنایات رژیم,حقوق بشر,حوادث,خیانت,دزدی‌های رژیم,سپاه,سیاسی,فساد,محیط زیست


بی‌بی‌سی: حسین عبدالباقی (وسط) مدیر عامل و رئیس هیئت مدیره هلدینگ عبدالباقی و مالک ساختمان متروپل

حسین عبدالباقی، مالک برج فروریخته متروپل، که بسیاری بعد از این حادثه مرگبار نامش را شنیدند، سال‌هاست که در آبادان و خوزستان نامی آشنا است.

بیلبوردهای تبلیغاتی پروژه‌های “گروه ساختمانی عبدالباقی”، مثل برج و شهرک‌های ساخته شده و نشده‌اش در چهارگوشه شهر پیش چشم آبادانی‌ها است و نام “حاج حسین عبدالباقی” با داستان‌ سیطره یک خانواده بر املاک و پروژه‌های ساخت و ساز شهر گره خورده است.

او که یک‌شبه از “قهرمان آبادان” در چشم مسئولان، به نماد “فساد و تقلب” در نگاه مردم تبدیل شد، با سیاستمداران و شهرداران و نظامیان شهر و استان نشست و برخاست داشت.

روایت خبرنگاران و رسانه‌های محلی پر است از داستان‌های نفوذ او و خانواده‌اش در انتخاب نمایندگان مجلس و اعضای شورای شهر و عکس‌های بی‌شماری که او را لوح افتخار به‌دست در کنار همین مسئولان و فرماندهان نشان می‌دهد.

چهره برگزیده جشنواره خیرین مدرسه‌ساز استان خوزستان، چهره برگزیده جشنواره مهارت اروند و برنده تندیس چهره ماندگار صنعت از جمله دستاوردهای “حاج حسین” در چند سال اخیر بود.

او فروردین ۱۳۹۹ از سردار حیدر عباس‌زاده ، فرمانده کل انتظامی استان خوزستان لوح “خیر امنیت‌ساز” گرفت. کمتر از شش ماه قبل از آن نام این فرمانده با سرکوب مرگبار اعتراض‌های آبان ۹۸ در خوزستان و ماهشهر شناخته شده بود و مدتی بعد هم نامش در فهرست تحریم‌های حقوق بشری آمریکا جا گرفت.
عبدالباقی


منبع تصویر، شهرک خودرویی آبادان / facebook

حسین عبدالباقی کجاست؟

یک روز بعد از ریختن ساختمان شماره ۲ متروپل، دادستانی خوزستان خبر داد که جنازه “غیر قابل تشخیصی” را از زیر آوار بیرون کشیده‌اند و بعد از بررسی “اسناد هویتی” که از جسد کشف شده، به این نتیجه رسیده‌اند که جسد حسین عبدالباقی است. دادستان گفت که هویت او را هم مرکز تشخیص هویت پلیس و هم پزشکی قانونی تایید کرده‌اند.

این در حالی است که تنها ساعاتی بعد از فرو ریختن این برج خبرگزاری جمهوری اسلامی (ایرنا) از “بازداشت مالک و پیمانکار” برج با حکم دادستان ویژه آبادان خبر داده بود.

این خبر ایرنا بعدا با خبر دیگری با سرخط “صدور حکم بازداشت” برای مالک جایگزین شد و امروز هم خبرگزاری قوه قضاییه در مطلبی با تیتر “ماجرای خبر اشتباه دستگیری مالک متروپل چه بود؟” تنها توضیح داد که ایرنا اشتباه کرده است.
ایرنا


منبع تصویر، Reza Sabeti خبر ایرنا درباره بازداشت مالک و پیمانکار متروپل – دوم خرداد

“اشتباه” دیگر این بود که سن فرد درگذشته‌ای که با نام حسین عبدالباقی در فهرست جان‌باختگان منتشر شد ۳۵ سال ذکر شده، در حالی که حسین عبدالباقی ۴۱ ساله است.

یکی از مدیران منطقه آزاد اروند هم درباره سرنوشت آقای عبدالباقی به سایت خبرآنلاین گفت “ابتدا خبر آمد که ایشان را بازداشت کردند، اما ساعت حدود سه نیمه‌شب در جلسه شواهد نشان داد ایشان در ساختمان بودند.

یکی از شواهد، به گفته این مدیر، کشته شدن “نفر امین” حسین عبدالباقی است که “همیشه همراه‌ او بوده و در زیر آوار فوت شده است.” از جمله شواهد دیگر روایت پرسنل است که گفته‌اند مالک در ساختمان بوده، بی‌خبری خانواده از آقای عبدالباقی و همین طور واقع شدن دفتر او در قسمت تخریب‌شده ساختمان. این مدیر اشاره‌ای به شواهد قطعی درباره مرگ او نکرده است.

این “اشتباهات” و تناقض‌ها -با وجود توضیح و تصحیح‌ها – نتوانست مانع از تردید و گمانه‌زنی درباره سرنوشت حسین عبدالباقی در شبکه‌های اجتماعی شود.

کاربران نوشتند به مسئولانی که تا کنون چشم روی تخلفات جدی ساخت این برج بسته بودند و با هلدینگ عبدالباقی هم “بسته بودند”، اعتمادی ندارند.

آنها گفتند که باور کردن خبر کشف جسد ناشناخته و تشخیص هویت او به عنوان مالک متروپل در زمانی بسیار کوتاه برایشان سخت است.

این اتفاقات در کنار خبر بازداشت ۱۰ مسئول از جمله شهردار فعلی و دو شهردار سابق آبادان و تعدادی از کارکنان شهرداری و ناظران آن، این سوال را مطرح کرد که “عمق فاجعه” تا کجاست و “واقعا” چه بر حسین عبدالباقی آمده است.

سابقه خبررسانی آشفته حوادث مرگبار در ایران و بی‌اعتمادی به مقام‌ها و مسئولان، کار را برای قانع کردن مردم سخت کرده است.

هلدینگ عبدالباقی چیست؟

حسین عبدالباقی متولد ۱۳۶۰ مدیر عامل و رئیس هیات مدیره هلدینگ عبدالباقی است. در سایت اینترنتی این شرکت نوشته شده که فعالیت آن ۶۵ سال پیش در قالب یک گروه ساختمان‌سازی شروع شده است.

کار اصلی این شرکت خانوادگی -با مسئولیت برادران عبدالباقی- ساخت برج‌های مسکونی و اداری، انبوه‌سازی و شهرک‌سازی است. اما از ۳۰ سال پیش فعالیت‌هایش را با تولید و توزیع گسترده آجیل و خشکبار و راه‌اندازی رستوران‌های زنجیره‌ای گسترش داد.

در سایت این شرکت انبوهی از پروژه‌های ساخته شده یا در دست ساخت دیده می‌شود. بازار سنتی فیدوس، شهرک خودرویی آبادان و مجتمع تجاری الماس الوند از جمله پروژه‌هایی است که این شرکت ساخته و برج شماره دو متروپل در میان پروژه‌های در دست ساخت دیده می‌شود. ساختمان شماره یک دو سال پیش افتتاح و بهره‌برداری شده بود.

در بخش پروژه‌های آینده هلدینگ عبدالباقی تنها نام “شهر رویایی الماس آبادان” به چشم می‌خورد؛ رویایی که معلوم نیست محقق شود.

“بزرگترین مجتمع پزشکی منطقه آزاد اروند”

در چند سال اخیر نام و نشان این شرکت و مدیرش به وفور در خبرها و عکس‌هایی دیده می‌شود که در آن مقام‌های ارشد استانی و امنیتی یا در حال جایزه دادن به حسین عبدالباقی هستند یا پروژه‌های “عام‌المنفعه” یا خصوصی شرکت او را افتتاح می‌کنند.

یکی از این عکس‌ها که در سایت هلدینگ هم دیده می‌شود، حسین عبدالباقی را کنار غلامرضا شریعتی، استاندار پیشین و نامحبوب خوزستان نشان می‌دهد که در کنار مسئولان دیگر، در حال افتتاح فاز اول متروپل هستند. روی پارچه‌نوشته‌ای که در عکس دیده می‌شود نوشته شده: “برج‌های دوقلوی متروپل – شماره ۱ (مجتمع پزشکی-اداری)”


منبع تصویر، ostan-khz.ir
توضیح تصویر، حسین عبدالباقی (نفر اول -چپ) و غلامرضا شریعتی، استاندار پیشین خوزستان (وسط) در مراسم افتتاح برج یک متروپل

در خبری که سایت استانداری خوزستان در تاریخ ۱۸ بهمن ۹۸ از این مراسم منتشر کرده این برج “بزرگترین مجتمع پزشکی منطقه آزاد اروند” توصیف شده و آمده است: “این پروژه مجموعه‌ای شاخص در زمینه ارائه خدمات در حوزه سلامت به شهروندان شریف این منطقه و گردشگران عراقی و دیگر کشورهای حوزه خلیج فارس است.”

در این خبر گفته شده که “تمامی استانداردهای معاونت آموزش پزشکی کشور” در ساخت این مجتمع که با “استفاده از متریال صد درصد ایرانی” ساخته شده، رعایت شده است.

۱۲ خبر دیگری که دو سال و چهار ماه بعد در سایت استانداری خوزستان درباره متروپل منتشر شد، همه درباره فروریختن برج شماره دو و آمار قربانی‌ها و زیرآوارمانده‌هاست.

“به طور کامل ضد زلزله”

طی ۲۴ ساعتِ بعد از فروریختن ساختمان متروپل، رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی پر شد از روایت‌ها و اسناد مربوط به تخلف‌های گسترده در ساخت برج‌های دوقلو و پخش سخنان مسئولانی که ظاهرا تازه به این مسئله پی برده بودند.

صادق خلیلیان، استاندار خوزستان، گفت برآوردهای اولیه نشان می‌دهد که رعایت نشدن قوانین و مقررات و اصول فنی در ساخت مجتمع متروپل “دلیل اولیه” ریزش این بنا است.

او گفته است مجوز احداث این ساختمان قبل از سال ۹۸ برای ۶ طبقه صادر شده بود اما “بعدا سه و دو طبقه به آن اضافه شده است.”

یکی از اسنادی که به دست بی‌بی‌سی رسیده و در شبکه‌های اجتماعی هم دست‌به‌دست می‌شود اخطاریه‌ای مربوط به سال ۹۸ است که “اضافه شدن سه طبقه مازاد بر طراحی” را تایید می‌کند.
توضیح تصویر،


سندی از مشکلات سازه‌ای و فنی متروپل

این سند به اشکالات سازه‌ای زیادی در متروپل اشاره می‌کند و با هشدار درباره “آینده” آن، خواهان توقف کار برای “بررسی کامل سازه و ارائه نقشه‌های مقاوم‌سازی” می‌شود.

دلیل این که چرا این هشدارها و اخطارها راه به جایی نبرده را شاید بتوان در عکس‌هایی جست‌وجو کرد که حسین عبدالباقی را در کنار مقام‌های خندان و قدردان نشان می‌دهد.

حسین عبدالباقی ۹ ماه پیش و هنگام ساخت برج ۲ در وصف این بنا گفته بود که سازه بتنی متروپل “با شمع‌کوبی‌های ۲۷ متری و به طور کامل ضد زلزله” ساخته شده است.

او از برنامه‌های متنوعی که برای ساختمان شماره ۲ داشت، تعریف کرد و گفت که این برج “دارای نمایی آجری-سنگی مطابق معماری اصیل شهر آبادان با نورپردازی حرفه‌ای و چشم‌نوازی است که امکان ورود آمبولانس و خودروی شخصی به پارکینگ طبقاتی، تردد راحت و ایمن مراجعان در میان برج‌ها از طریق دو پل شیشه‌ای را با آسودگی خاطر برای آنان به همراه خواهد داشت.”

آن طور که می‌گویند او خود زیر آوار همین ساختمان ماند و درگذشت.

No responses yet

May 21 2022

گفتگو با زنانی که از روزگار کارتن‌خوابی به سکوی قهرمانی رسیدند/ نازنین ذکایی

نوشته: خُسن آقا در بخش: اجتماعی,حقوق بشر,سیاسی,فقر

هرانا: ماهنامه خط صلح – بیست‌وسوم بهمن‌ماه سال ۱۴۰۰ قدم‌های دو دختر قهرمان، یکی هجده‌ساله و دیگری سی‌وهشت‌ساله به سکوی قهرمانی اول و سوم مسابقات کشوری کاراته، سبک کیوکوشین IFK اروپا رسید؛ دخترانی که همین روزها ره‌سپار اسپانیا می‌شوند تا این‌بار طعم مسابقات جهانی را مزه‌مزه کنند. سمانه و لیلا اول در کوچه، پس‌کوچه‌های تهران در جست‌وجوی مواد پابه‌پا شدند و رنگ کبود خشونت بر تن‌ رنجورشان برای مصرف انواع و اقسام قرص و مواد مخدر نشست و این روزها به قول سمانه برای سلامتی‌شان دور سالن باشگاه می‌دوند و به جای مواد برای مقام کبود می‌شوند. این زنان روزگار سخت کارتن‌خوابی و مصرف‌ مواد مخدر را پشت سر گذاشتند و رنج‌هایشان حالا مدالی درخشان است که بر گردن کشیده و افراشته آن‌ها تاب می‌خورد. سمانه دختری است که مصرف مواد مخدر را از سنین پایین شروع کرده بود؛ زمانی که او را به اجبار از بازی با عروسک‌ها و دوستانش منع کردند و پای سفره‌ی عقد نشاندند و به گفته‌ی خودش تا هفده سال پس از آن زندگی‌اش هر روز سیاه و سیاه‌تر شد. حالا اما پنج سالی می‌شود که چشمانش پر فروغ و روشن می‌درخشد و آینده برایش واژه‌ای تهی از معنا نیست. لیلا هم دختری هجده‌ساله است که در خانواده‌ای متولد شده که پدر و مادر هر دو مصرف‌کننده‌ی مواد مخدر بودند. با مرگ مادرش زندگی آن‌ها دست‌خوش تغییرات جدی می‌شود که در نتیجه‌ی آن مسیری مانند آن‌چه سمانه پیموده، برایش رقم می‌خورد. هر دوی این زنان پس از فراز و فرودهای متفاوتی به مؤسسه‌ی «طلوع بی‌نشان‌ها» می‌رسند و از همان‌جاست که زندگی شکل دیگری می‌گیرد و چنان می‌چرخد که حالا آن‌ها بر سکوی قهرمانی کشوری ایستاده‌اند، لباس تیم ملی پوشیده‌اند و چشم دوخته‌اند به پله‌های سکوی مسابقات جهانی که قرار است خرداد‌ماه امسال در اسپانیا میزبان آن‌ها باشد. لیلا و سمانه از من خواستند در این مصاحبه از آن‌ها با نام کوچکشان یاد کنم. آن‌چه در ادامه می‌خوانید، گفتگویی مفصل در ابتدا با سمانه و سپس با لیلاست:

سمانه از کجا شروع کردی که حالا لباس تیم ملی را پوشیده‌ای و آماده‌ی مسابقات جهانی شده‌ای؟

اوایل من واقعاً نمی‌دانستم نقطه‌ی آغاز من کجا بود، اما امروز می‌دانم نقطه‌ی آغاز من همان نقطه‌ی پایان من بود. من از همان‌جا که زمین خوردم و به پایان رسیدم، دوباره شروع کردم و این رمز موفقیت من شد. من می‌خواهم درباره‌ی دختری بگویم که تا پنج سال پیش حتی امید زنده‌بودن و نفس‌کشیدن دوباره را نداشت. من با ناامیدی به «طلوع» آمدم. من برای مُردن به «طلوع» آمدم و این را بارها گفته‌ام. آن‌قدر این جمله را تکرار کردم که همسرم از شنیدن آن آزرده می‌شود و بارها از من خواسته که دیگر این جمله را نگویم، اما من می‌گویم چون دلیل آمدنم به «طلوع» مُردن بود. من آمده بودم که بمیرم، اما الان دلیل پاک‌ماندنم، دلیل زندگی‌ام و دلیل موفقیتم، نفس کشیدنم است، زیرا خدا دوباره این نفس را به من هدیه داده. من این فرصت دوباره را دودستی چسبیدم. شکست‌خوردن، زمین‌خوردن نیست. شکست‌خوردن ناامیدشدن است. وقتی زمین می‌خوریم به معنای پایان کار نیست. وقتی زمین می‌خوری و از همان نقطه که زمین خورده‌ای، بلند می‌شوی، به معنای پیروزی است. من پیروزی را از همان پنج سال پیش که دوباره بلند شدم، به دست آوردم. من هفده سال تخریب (مصرف مواد مخدر) و نه سال دربه‌دری و آوارگی (کارتن‌خوابی) داشتم و در این نه سال هزاران بلا سرم آمد. همین که یک زن نه سال در خیابان باشد و دربه‌دری بکشد، کافی‌ست برای آن‌که بدانید چه بلاهایی سرش آمده.

الان چقدر از آن روزها می‌گذرد؟

من حدود پنج‌ سال است که پاکم. در «طلوع» آغوش آدم‌ها اولین چیزی بود که به من امید داد. آغوش آدم‌های «طلوع» بدون منت و با محبت به روی من باز بود. دومین عامل اعتماد و اعتباری بود که به من دادند. من همان آدمی بودم که خودم به خودم اعتماد نداشتم. خانواده‌ی من به من اعتماد نداشت.

چرا مؤسسه‌ی «طلوع بی‌نشان‌ها» را انتخاب کردی؟

من «طلوع» را می‌شناختم. آن‌ها هر سه‌شنبه به پاتوق‌ها می‌آمدند و غذا می‌دادند. آغاز آشنایی من با «طلوع» با گرفتن یک غذا بود. من جزو همان افرادی بودم که می‌گفتم مگر می‌شود با یک غذاگرفتن آدم پاک شود؟ مگر می‌شود با یک غذاگرفتن کسی جذب شود؟ من اصلاً معنی جذب را نمی‌فهمیدم. آدم‌های «طلوع» به پاتوق‌ها می‌رفتند و یک وعده غذای گرم می‌دادند و اصلاً وعده‌ی این را نمی‌دادند که بیایید پاک شوید. این نوعی جذب بود. آن‌ها بر خلاف همه‌ی کمپ‌دارها و همه‌ی آدم‌هایی که می‌شناختم که با هزار ترفند می‌خواستند اعتماد ما را جلب کنند که برویم و پاک شویم، این را نمی‌گفتند. فقط می‌آمدند، به ما غذا می‌دادند، کمی کنارمان می‌نشستند و بعد هم می‌رفتند. همین رفتنشان یک جرقه در من ایجاد کرد که این‌ها با بقیه فرق می‌کنند و فرقشان این است که وعده نمی‌دهند، شعار نمی‌دهند و نمی‌گویند بیا پاک شو. ذهنیت من از «طلوع» مثل همان کمپ‌هایی بود که رفته بودم. من از کمپ ذهنیت خیلی بدی داشتم، زیرا در کمپ خیلی اذیت شدم.

چند بار کمپ رفتی؟

من به اندازه‌ی موهای سرم کمپ رفتم و ترک کردم. هر نوع ترکی را امتحان کردم. خانواده‌ی من هر مدل ترکی را فراهم کردند که امتحان کنم، ولی نمی‌شد. خیلی وقت‌ها می‌خواستم، اما نمی‌دانستم آن خواستن چیست. من راه ترک‌کردن را بلد بودم، اما راهِ درترک‌ماندن را بلد نبودم. در کمپ هم یک یا دو یا سه دوره در کمپ می‌ماندم و آن هم به دلیل پولی بود که از من و خانواده‌ام گرفته بودند، ولی چیزی یادم نمی‌دادند. آن‌ها مواد را از جسمم پاک می‌کردند، نه از ذهنم. من در جلساتی که می‌گذاشتند و کتاب‌هایی که می‌خواندیم، شنیده بودم که می‌گویند ما بیماریم. الان که یاد گرفتم، متوجه می‌شوم که درست است، اما مگر نمی‌گویید ما بیماریم؟ چرا کاری نمی‌کردید که از ذهنمان پاک شود؟ چرا فقط از جسممان پاک می‌کردید؟ من در کمپ می‌ماندم و هزاران سختی در کمپ می‌کشیدم. در برخی از کمپ‌های اجباری ما را می‌زدند. همان‌ها که به ما می‌گفتند بیمار، ما را می‌زدند. مگر کسی بیمار را می‌زند؟

به چه دلیل چنین خشونتی را اعمال می‌کردند؟

این خشونت بیش‌تر در کمپ‌های اجباری بود. کمپ‌های دیگر سختی‌های خودش را داشت، اما کمپ‌های اجباری کتک هم داشت. آدمی که خمار است، دادوبی‌داد می‌کند. آدمی که خمار است، گریه می‌کند و می‌خواهد از درد فرار کند. وقتی به اتاق فیزیک می‌رفتم، درد به من فشار می‌آورد. داد می‌زدم، گریه می‌کردم و باید عکس‌العملی نشان می‌دادم. دست خودم نبود. اگر دست خودم بود، دوباره به سمت مواد نمی‌رفتم. در کمپ‌های اجباری کافی بود فقط صدای ما در بیاید که ما را به باد کتک بگیرند یا زیر آب یخ ببرند و هزاران کار دیگری که الان متوجه می‌شوم به کل اشتباه است. تنها چیزی که به من جواب داد، تمایل بود. من با تمایل خودم آمدم و خواستم.

کمی به عقب‌تر برگردیم؟ چه اتفاقی افتاد که تو مصرف‌کننده شدی؟

خلاءهایی که در وجود آدم‌هایی مثل من بود؛ مثل احساس تنهایی که عامل این موضوع می‌شد. ما دو نوع تنهایی داریم؛ یکی این است که فرد احساس تنهایی می‌کند و یکی این‌که فرد می‌گوید من تنهایم. این‌که فردی بگوید من تنهایم، یعنی واقعاً تنهاست، اما اگر کسی احساس تنهایی بکند، دنیایی آدم هم در اطرافش باشند، احساس تنهایی می‌کند. من احساس تنهایی می‌کردم. خانواده‌ی خوبی داشتم، اما یک ازدواج ناموفق داشتم. من در سن سیزده سالگی مجبور به ازدواج شدم، در حالی که هیچ علاقه‌ای به این ازدواج نداشتم.

در واقع کودک‌–‌همسر بودی؟

دقیقاً. من در سیزده سالگی با کسی نامزد کردم که هیچ علاقه‌ای به او نداشتم. او پسرخاله‌ی من بود و هیچ احساسی به او نداشتم. نمی‌خواهم وارد جزییات این ازدواج شوم، اما همین موضوع باعث شد من روزبه‌روز افسرده‌تر شوم.

ترک تحصیل کردی؟

بله، ترک تحصیل کردم. احساس افسردگی می‌کردم و افسرده شدم. کودکی من در آن سن مُرد. من در کوچه بازی می‌کردم که نامزد شدم و این اتفاق منجر به این شد که برای درمان افسردگی‌ام به دکتر بروم و داروهای اعصاب از جمله ترامادول مصرف کنم. شروع بیماری من از آن زمان بود. این بیماری در وجودم بود، اما در این نقطه به آن جرقه‌ای خورد و شعله‌ور شد. از قرص‌های اعصاب شروع شد و مدام دُز داروها را زیاد می‌کردم. پس از آن به سیگار رسید. سیگار‌کشیدن هم به مصرف مواد مخدر رسید. مصرف مواد حالم را خوب می‌کرد. من را از دنیا رها می‌کرد و همه‌چیز را فراموش می‌کردم. دیگر شوهرم را نمی‌دیدم. رفت‌‌وآمدش را نمی‌فهمیدم. دیگر مواد به من مزه کرده بود و همین باعث شد زندگی‌ام به باد برود. تا دو سال کسی از خانواده‌ی من نمی‌دانست که من مصرف می‌کنم. در ابتدا بلد هم نبودم و خیلی طول کشید تا نحوه‌ی مصرف را یاد بگیرم. روزبه‌روز لاغرتر و عصبی‌تر می‌شدم. گوشه‌گیر شده بودم و بیش‌تر در خواب بودم. پس از دو سال به نقطه‌ای رسیدم که احساس می‌کردم دنیا به آخر رسیده. همین شد که تصمیم گرفتم به یکی بگویم که من مصرف می‌کنم و به برادر کوچک‌ترم گفتم و هیچ‌وقت یادم نمی‌رود که بعد از شنیدنش به کانتر آشپزخانه تکیه داد و گفت «کمرم را شکستی»؛ چون اصلاً فکر نمی‌کردند که من روزی مواد به دست بگیرم. از همان‌جا رسواشدن من شروع شد.

واکنش شوهرت به این موضوع چه بود؟

او برعکس من، عاشقم بود، اما زندگی‌کردن را بلد نبود. او بلد نبود ابراز محبت کند و دوست‌داشتنش را نشان دهد. خانواده‌ام خیلی تلاش کردند که من ترک کنم، اما از هرویین به سمت کراک رفتم و از کراک به شیشه رسیدم و از شیشه دوباره به هرویین و شیشه و فرص رسیدم و در نهایت، طلاق گرفتم و دربه‌دری‌هایم بعد از جدایی شروع شد. من خیلی دوست داشتم جدا شوم، اما این شکل از جدایی خیلی بد بود.

چرا پیش خانواده‌ات برنگشتی؟

چون نمی‌گذاشتند مصرف کنم. من یک مدت با خانواده‌ام بودم، اما در محدودیت شدیدی بودم و در اوج بیماری و نمی‌توانستم ترک کنم و ضربه‌هایی که خورده بودم، مرا خیلی اذیت می‌کرد؛ در نهایت وقتی دیدم در خانه خیلی اذیت می‌شوم، از خانه رفتم و دیگر برنگشتم. از همان‌زمان دربه‌دری و آوارگی من شروع شد و نه سال ادامه داشت. سختی‌ها و تنهایی‌های کارتن‌خوابی خیلی به من فشار آورده بودند. یک روز قبل از این‌که به «طلوع» بیایم، برایم اتفاق بدی افتاد و خسته بودم. من نصف شب گریه می‌کردم، فریاد می‌زدم و از خدا کمک می‌خواستم. من دختر غُدی بودم و نمی‌خواستم زیر پرچم کسی بروم و همین باعث می‌شد بیش‌تر اذیت شوم. من در بیابان کارتن‌خوابی می‌کردم و پاتوقم دور از بقیه‌ی کارتن‌خواب‌ها بود و غالباً تنها بودم. من زیاد کتک خورده بودم، اما آن شب حال عجیبی داشتم و دلم از همه شکسته بود. از خدا دلم شکسته بود و فقط خواستم که تمامش کند. من فریاد می‌زدم و به خدا می‌گفتم: «من بد؛ تو چرا؟ می‌خواهی بکشی و ببری هم مرا راحت ببر.» در آن حال ناگهان یادم افتاد که فردا سه‌شنبه است و «طلوع» برای پخش غذا می‌آید. با خودم گفتم من که می‌خواهم بمیرم، فقط بروم یک‌جا که سقفی داشته باشد و بتوانم زیر سقف بمیرم. یاد مادرم افتاده بودم و دلم برایش خیلی تنگ شده بود. نه سال بود او را ندیده بودم. خیلی دل‌تنگ بودم و گفتم حداقل جنازه‌ام را از زیرسقف تحویل بگیرد. من از زنده‌ماندن ناامید بودم و آن‌قدر دردم شدید بود که می‌گفتم نفس بعدی زنده نخواهم بود. گفتم اگر تا فردا شب زنده ماندم، با بچه‌های «طلوع» می‌روم که اگر مردم هم آن‌جا بمیرم. این اولین بار بود که من جنس داشتم، اما از ظهر سه‌شنبه نکشیدم که شب با بچه‌های «طلوع» بروم. شش یا هفت گِرم جنس در جیبم بود، اما نکشیدم. شب بچه‌های «طلوع» آمدند و من خودم را کشان‌کشان به پاتوق رساندم. از یک طرف درد خماری بود و از طرف دیگر درد کتک‌هایی که خورده بودم. من به هیچ‌کس هم نگفته بودم کتک خورده‌ام و فکر می‌کردند از درد خماری است. من آمدم، اما نمردم و زنده ماندم.

همان شب به «طلوع» آمدی؟

بله. بچه‌های «طلوع» من را می‌شناختند و اول راضی نمی‌شدند که من را با خودشان بیاورند. شش ماه بود که بچه‌های «طلوع» در کرج دنبال من می‌گشتند، اما من تمام این مدت خودم را مخفی می‌کردم، غذا هم نمی‌گرفتم. آن‌ها از بچه‌ها می‌پرسیدند که سمانه‌مان کجاست؟ من نمی‌خواستم بیایم و خودم را مخفی می‌کردم. از خماری و چارچوب می‌ترسیدم و اعتماد نداشتم و به همین دلیل خودم را مخفی می‌کردم. آن‌ شب یکی از بچه‌های «طلوع» وقتی مرا دید، با تعجب پرسید: «سمانه! معلوم است کجایی؟» من گفتم: «می‌خواهم بیایم.» گفت: «مطمئنی؟» او فکر کرد من جنس ندارم که می‌خواهم بیایم، اما دید که دارم جنس‌هایم را بین بچه‌ها پخش می‌کنم. دستم را گرفت و گفت: «توی راه اگر خمار بشوی، من برایت جنس نمی‌خرم.» من در جوابش گفتم: «ولم کن بابا! من از ظهر جنس دارم و نمی‌کشم.» من همان‌شب آمدم و تا الان ماندم. هیچ امیدی برای حتی ده دقیقه بعدم نداشتم. یک روز را که پشت سر می‌گذاشتم، با خودم می‌گفتم امروز هم گذشت؛ ببینم فردا هم زنده می‌مانم یا نه. روز ششم بود که دیگر از زیر پتو بیرون آمده بودم و به اتاق فیزیک رفتم و دیدم بچه‌ها در حال دعاخواندنند. بعد از آن‌که دعایشان تمام شد، در حالی که پتو را دور خودم پیچیده بودم، گفتم می‌شود یک آهنگ بگذارید و بچه‌ها برایم آهنگ گذاشتند و من با آن حال نزارم کمی رقصیدم. بعد از رقصیدنم چندتا از بچه‌ها مرا بغل کردند و گفتند: «سمانه، ما فکر می‌کردیم تو یا می‌میری یا می‌روی.» این اولین نقطه‌ی خوشحالی من بود. از روز هفتم کم‌کم حالم بهتر شد و روز دوازدهم دیگر سرپا شده بودم. از روز دوازده من به آشپزخانه رفتم و مشغول کارکردن شدم. این برای من یک معجزه بود. اعتمادی که «طلوع» به من کرد، بال پرواز من بود.

این همان‌چیزی است که بسیاری از آن محرومند؟

بله، دقیقاً. من کاری کرده بودم که اعتماد را از خودم گرفته بودم، چه برسد به دیگران و خانواده‌ام! من اعتماد را از خانواده‌ام گرفته بودم و به آن‌ها حق می‌دهم، اما دست خودم نبود. من راه ترک‌کردن را بلد بودم، اما درترک‌ماندن را بلد نبودم؛ در واقع موضوع برای من شبیه یک مسئله بود که جوابش را بلد بودم، اما راه‌حل رسیدن به جواب را بلد نبودم. «طلوع» راه‌حل به‌جواب‌رسیدن را به من داد. مواد نه‌تنها از جسم من پاک شد، بلکه آن‌ها شروع کردند با روان و مغزم هم کار کردند. من در «طلوع» دوباره ازدواج کردم.

با چه کسی ازدواج کردی؟

با یکی از همین بچه‌های «طلوع»؛ من عاشقش شدم. یکی از مهم‌ترین دلایلی که در «طلوع» ماندم، این بود که عاشق شدم.

بعد از چه مدتی عاشق شدی؟

در دو ماه پاکی بودم. حسی را که به سعید، همسرم داشتم، به جرئت می‌توانم بگویم تا به حال تجربه نکرده بودم. نه این‌که بگویم کسی را دوست نداشتم، اما این حس را تجربه نکرده بودم. من در سفر، یکی از سفرهایی که با «طلوع» رفتم، سعید را دیدم و همان‌جا عاشقش شدم. سعید در آن‌زمان در دو سال پاکی بود. زمانی که خواستیم دوستی‌مان را شروع کنیم، سعید به من گفت که «اگر می‌خواهی با هم باشیم، باید سیگارت را ترک کنی.» این خواسته برای من عجیب و سخت‌تر از مواد بود، زیرا من سیگار را جایگزین مواد کرده بودم و تمام خلاء‌ها را با سیگار پُر می‌کردم. زمانی که سعید این حرف را به من زد، سیگار دستم بود و مدل حرف‌زدنش به من بر خورد. او با مغز من بازی کرد و اول گفت من شرطی دارم، اما ولش کن؛ تو نمی‌توانی و من هی می‌گفتم حالا تو بگو و در نهایت گفت باید سیگار را ترک کنی. من پوزخندی زدم و گفتم: «مواد را با آن عظمت کنار گذاشتم؛ سیگار که چیزی نیست. از فردا ترک می‌کنم.» اما سعید گفت نه، از همین الان باید آن سیگار را خاموش کنی. آن زمان علاقه‌ی من به اندازه‌ی امروز نبود، اما یک نیروی عجیب بود که از همان لحظه سیگار را خاموش کردم و تا امروز دیگر روشن نکردم و فاصله‌ی پاکی مواد و سیگار من دو ماه است. نزدیک به دو سال از پاکی من و چهار سال از پاکی سعید گذشته بود که ما ازدواج کردیم. ۱۹ اردیبهشت سالگرد ازدواج ماست و ما در «طلوع» عروسی بزرگی گرفتیم که بیش از هزار نفر مهمان داشتیم و من برای کسی که دوستش داشتم، لباس عروس پوشیده بودم. سعید خیلی چیزها به من یاد داد و دومین دلیل پاک‌ماندن من شد. اولین دلیلم نفس کشیدنم بود؛ بعد از ازدواجم برای من یک اتفاق خیلی بزرگ افتاد و آن هم وارد‌شدن من به دنیای ورزش و دنیای کاراته بود.

چطور وارد دنیا ورزش شدی؟

یک داوطلب به نام نسرین حیدرنژاد به «طلوع» آمد که الان مربی ماست و من عاشقانه دوستش دارم. من همیشه به او می‌گویم که «با آمدنت به زندگیم مسیر زندگیم را عوض کردی». همه‌چیز از یک تفریح شروع شد. او داوطلب و مربی کاراته بود. من در آن‌زمان تازه ازدواج کرده بودم و کارمند «طلوع» (دفتردار سرای مهر) بودم. صبح به مؤسسه می‌آمدم و عصر به خانه برمی‌گشتم. نسرین حیدرنژاد به «طلوع» آمد و مربی آموزش به دختران نوجوانمان شد. دو ماهی از آمدنش گذشته بود که من به او گفتم «من هم می‌خواهم به کلاست بیایم و کاراته یاد بگیرم». من از کودکی به ورزش‌های رزمی علاقه داشتم، اما هیچ پیش‌زمینه‌ای در ذهنم نداشتم که به عنوان یک ورزش حرفه‌ای وارد آن شوم، زیرا من در سن سی‌وپنج سالگی تازه شروع کرده بودم و الان سه سال از آن روز گذشته. من اصلاً فکر نمی‌کردم کاراته را به صورت جدی شروع کنم. او هم گفت بیا و اولش با یک شوخی و بازی شروع شد.

تو هم در همان کلاسی بودی که دخترهای نوجوان بودند؟

بله در همان کلاس بودم. آن‌ها دو ماه بود که شروع کرده بودند و من تازه به آن‌ها پیوسته بودم. اولین جرقه‌ای که در کاراته به من خورد، زمانی بود که در باشگاه کیسه زدم. اولین مشتی که به کیسه زدم، بغض کردم. تمام بدبختی‌هایم و تمام کتک‌هایی که برای مواد در زمان دربه‌دری خوردم، جلوی چشمم آمد. تمام حق‌هایی را که از من گرفته شد و نتوانستم هیچ کاری بکنم، جلوی چشمانم دیدم و باعث شد مشت دوم و سوم را محکم‌تر بزنم. بعد فهمیدم در این ضربه‌زدن به کیسه و دویدن چیزی نهفته است. من یک روز به خاطر مواد در کوچه، پس‌کوچه‌های خیابان می‌دویدم که به مواد برسم و حالا برای سلامتی خودم دور باشگاه می‌دوم. این دو با هم خیلی فرق دارند.

اولین مدال را چه زمانی گرفتی؟

من بعد از دو ماه کارکردن با کمربند قرمز، مقام اول استان تهران را به دست آوردم. انقلابی در وجود من به وجود آمد و کاراته برایم هدف بزرگی شد که به دنیا ثابت کنم سن فقط یک عدد است و از هرکجا شروع کنی، زندگی برایت آغازی دوباره است و به سِنت نگاه نکن. در تمام این مدت در مسابقات مختلف مقام‌های اول و دوم را می‌آوردم و یک بار هم در مسابقات کشوری مقام سوم را آوردم. اخیراً هم برای بار دوم در مسابقات کشوری مقام سوم را آوردم. من خودم هنوز باور نمی‌کنم که ملی‌پوش شدم و قرار است خردادماه برای مسابقات به اسپانیا بروم. این بزرگ‌ترین اتفاق برای من است که با آن به دنیا ثابت می‌کنم که یک روز بدنم برای مواد کبود می‌شد و حالا برای مقام کبود می‌شود. من در تمریناتم کبود می‌شوم و این طبیعی است، اما برای من طور دیگری معنی می‌شدند. سمانه پنج سال پیش در خیابان‌ها برای مواد کبود می‌شد و از هر کس و ناکسی کتک می‌خورد و به خاطر مواد لگد می‌خورد، اما الان کبود می‌شود و لگد می‌خورد که مقام به دست بیاورد؛ آن هم مقام جهانی. مهم نیست که من چه مقامی می‌آورم، اما حضور من در آن مسابقات معجزه است. الان خانواده‌ام به من افتخار می‌کند و من با تغییر خودم دنیا را تغییر دادم.

اولین‌بار چه زمانی دوباره به سمت خانواده‌ات رفتی؟

من می‌دانستم که ممکن است از طرف آن‌ها طرد شوم و می‌خواستم در نقطه‌ای به سمت آن‌ها بروم که تحمل طرد‌شدن را داشته باشم و این موضوع باعث نشود که دوباره به سمت مواد بروم. زمانی که به نقطه‌ای رسیدم که دیدم می‌توانم طاقت بیاورم و خودم را به آن‌ها ثابت کنم، به سمتشان رفتم. در سال سوم پاکی بودم که دنبال خانواده‌ام رفتم و با آن‌ها صحبت کردم. حالا با آن‌ها ارتباط مستمر دارم و هم‌دیگر را عاشقانه دوست داریم.

در ادامه مصاحبه‌ی خط صلح با لیلا را می‌خوانید:

لطفاً کمی به ما درباره‌ی خودت بگو. دختری که الان روبه‌روی من نشسته، خودش را چگونه ساخته؟

من لیلا هستم و هجده سال دارم. روزی که به این‌جا آمدم، هفده سالم بود. بیش از یک سال است که من در «طلوع» زندگی می‌کنم. من این‌جا خیلی چیزها یاد گرفتم. من واقعاً نمی‌دانستم دلیل زندگی‌کردنم چیست؛ زیرا پدر و مادر من مصرف‌کننده بودند و یک آدم مصرف‌کننده هیچ محبتی ندارد. مادر من زمین‌گیر بود و بیش از دو سال است که فوت کرده. پس از فوت مادرم زندگی ما از هم پاشید.

چند خواهر و برادر داری؟

من دو تا خواهر و یک برادر دارم.

تو آخرین فرزند خانواده‌ای؟

من دومی‌ام. بعد از فوت مادرم من فقط قرص می‌خوردم که بخوابم و غرغرهای پدرم را نشونم. پدرم به من همه‌جور بی‌احترامی می‌کرد و من نمی‌توانستم خودم و اعصابم را کنترل کنم؛ در نتیجه‌ی همین مسائل بود که من شروع به مصرف مواد کردم. مصرف من قرص بود. چِت می‌کردم و مشروب هم می‌خوردم. من نمی‌دانستم چرا این‌کارها را می‌کنم، ولی می‌دانستم که این‌ها من را آرام می‌کند. رفتارهای پدرم باعث شد که من از خانه فرار کنم؛ البته او هم دست خودش نبود.

خشونت فیزیکی هم داشت؟

نه، این را نداشت، اما جوری با آدم برخورد می‌کرد که از زندگی‌کردن زده می‌شدم. من شب‌های زیادی در اتاقم خودزنی می‌کردم. با این‌که روی قرص بودم، اما انگار وقتی قرص می‌خوردم هم بیش‌تر احساساتی می‌شدم و مدام به این فکر می‌کردم که چرا بقیه‌ی دخترها جور دیگری زندگی می‌کنند و من این‌جوری. بعد از یک مدت که من از خانه رفته بودم، به من خبر رساندند که پدرم می‌خواهد ما را به بهزیستی ببرد. من هفده‌ساله بودم و وقتی هجده سالم می‌شد، بهزیستی دیگر از من نگهداری نمی‌کرد. به همین دلیل ما به دادگاه رفتیم و از پدرم شکایت کردیم و بعد از آن احضاریه آمد که باید همگی به دادگاه برویم.

خواهر و برادرت چه سن‌‌وسالی دارند؟

یکی از خواهرهایم سیزده سالش است و برادرم نه‌ساله است.

در دادگاه چه اتفاقی افتاد؟

دادگاه به ما گفت این دو و من باید به بهزیستی برویم. من به قاضی گفتم شما می‌دانید که بعد از هجده سالگی بهزیستی من را قبول نمی‌کند. من بعد از فرارم از خانه آسیب‌های زیادی دیده بودم و بلاهای زیادی سرم آمده بود. کتک‌های زیادی خوردم و خیلی جاها خوابیدم که نباید می‌خوابیدم. خیلی شکسته شده بودم و خودم را شبیه پسرها کرده بودم که سمت من نیایند و به من حسی نداشته باشند. خیلی سخت بود که خِفت می‌شدم. در سن پانزده‌ــ‌شانزده سالگی چیزی نمی‌فهمیدم. قاضی مؤسسه‌ی «طلوع» را به ما معرفی کرد و گفت از این‌جا فرار نکن. قاضی گفت این‌جا تو را به زور نگه نمی‌دارند، اما تو نباید فرار کنی. من تا لحظه‌ای که به این‌جا بیایم، فکر می‌کردم این‌جا قرار است از من سوءاستفاده کنند، زیرا ما در جامعه‌ی خرابی زندگی می‌کنیم و احساس می‌کردم همه می‌خواهند از من سوءاستفاده کنند. من با یک نفر دوست بودم که او از من سوءاستفاده کرد، با رفیق‌هایش از من سوءاستفاده کرد و خیلی از من سوءاستفاده شده بود. من فکر می‌کردم امکان ندارد چنین جایی برای دختتران بسازند و از آن‌ها سوءاستفاده نکنند.

وقتی به «طلوع» آمدی چه شرایطی داشتی؟

من با ترس می‌خوابیدم و وقتی هم به این‌جا آمدم، اتاق را که به من نشان دادند، تختم را نزدیک درِ ورودی اتاق انتخاب کردم و پیش خودم گفتم اگر اتفاقی افتاد، نزدیک در باشم که بتوانم فرار کنم. من هوشیار می‌خوابیدم؛ پنج صبح می‌خوابیدم و خیلی می‌ترسیدم. تا دو ماه اول شرایطم این‌گونه بود و کاری نمی‌کردم؛ حتی پدرم این‌جا آمد و ترک کرد و اخلاقش عوض شد و تغییرات زیادی کرد. من سختی زیادی کشیدم، ولی رسیدم.

چطور به سمت ورزش رفتی؟

من نمی‌توانستم از این‌جا بیرون بروم. می‌ترسیدم و به همین دلیل هم تصمیم گرفتم به باشگاه بروم که بیرون را ببینم. فقط می‌خواستم بیرون را ببینم، اما به باشگاه رفتم و خوشم آمد و دودستی این فرصت را چسبیدم و ورزش می‌کردم. بعد از مدتی به من گفتند باید برای مسابقه آماده شوم و من گفتم نمی‌روم، زیرا می‌ترسیدم، اما بالاخره به اصرار برای مسابقه استان تهران آماده شدم و رفتم و مقام اول را آوردم. بعد از آن گفتند باید در مسابقات کشوری شرکت کنیم که بهمن‌ماه سال گذشته برگزار شد و من آن‌جا هم مقام اول را کسب کردم و قرار است به مسابقات جهانی در اسپانیا برویم و الان من خیلی خوشحالم که زندگی‌ای‌ که در آن نمی‌دانستم چه کار می‌کنم و برای چه زنده‌ام، تغییر کرده و راهم را پیدا کرده‌ام. الان من الگوی خواهرم می‌شوم.

خواهرت این‌جا کنار خودت است؟

بله. برادرم هم یک رشته‌ی ورزشی را انتخاب کرده و با این‌که نه سالش است، اما برنامه‌ی درسی دارد و زندگی می‌کند. این‌جا به ما یاد داد که چگونه زندگی کنیم. ما نمی‌دانستیم چرا باید زندگی کنیم. برادر من در هفت سالگی مادرش را از دست داد و از چهار سال قبل از آن هم مادرم زمین‌گیر بود و او اصلاً حس مادری را تجربه نکرده.

بقیه‌ی بچه‌ها چطور؟ خودت چطور؟ حس مادر‌داشتن را تجربه کردی؟

شاید ما هم تجربه نکردیم، زیرا به دلیل مصرفی که داشت، احساساتش را از دست داده بود. من خودم وقتی قرص می‌خوردم، نسبت به هیچ‌کس احساس نداشتم. مصرف احساسات آدم را از بین می‌برد. این خیلی بد است. زندگی آدم‌ها را خراب می‌کند. پدرم هرگز به من نگفته بود «دوستت دارم»، اما وقتی ترک کرد، اولین جمله‌ای که بعد از دیدنم به من گفت، همین جمله بود. این برایم حس خیلی حوبی بود و در این هجده سال هیچ‌وقت آن را تجربه نکرده بودم. پدرم هرگز من را بغل نکرده بود. من برخلاف دیگر خواهرهایم به شدت بابایی بودم.

الان پدرت کجاست؟

پدرم از این مرکز رفت و من ضربه‌ی شدیدی خوردم. من چنان حالم بد می‌شد که اورژانس می‌آمد و به بیمارستان منتقل می‌شدم. به این بهانه که می‌خواهم کار کنم، رفت و الان مسئله‌ای برایش پیش آمده که باید پنج سال به زندان برود. من از این موضوع به شدت ناراحتم و نمی‌دانم باید چه کار کنم. با این‌که می‌گویم کار خودش بوده، اما سخت است. الان من در شرایطی‌ام که باید به طور کامل روی مسابقاتم تمرکز داشته باشم، اما همیشه یک گوشه‌ی ذهنم درگیر پدرم است و این موضوع من را خیلی اذیت می‌کند. روزها برایم سخت می‌‌گذرد.

جدابودن تو و خواهرت از برادرت که در مرکز دیگری نگهداری می‌شود، سخت نبود؟

اوایلش برادرم خیلی بی‌تابی می‌کرد. به خاطر من و پدرم خیلی بی‌تابی می‌کرد، اما الان خیلی بهتر شده. الان هیچ مشکلی نداریم، زیرا ما هم‌دیگر را می‌بینیم و من خوشحالم که راهش را به درستی می‌رود. برنامه‌ی تحصیلی و ورزشی دارد و درس می‌خواند و حتی برای خواهرم هم همین‌طور است. او هم کاراته را می‌آید. ما بیرون این‌جا زندگی نداشتیم. نمی‌دانستیم چی بخوریم، چی بپوشیم و فقط به فکر این بودیم که بیرون برویم زیرا تحمل خانه را نداشتیم. شما پایتان را در آن خانه می‌گذاشتید، نمی‌توانستید زندگی کنید.

خانه‌ی شما چه شکلی بود؟

باران که می‌آمد، ما سقف خانه را با پلاستیک می‌بستیم. من دوست ندارم کسی را مقصر کنم. اعتیاد یک بیماری است و من این را درک می‌کنم که افراد نادانسته در آن می‌افتند، اما شروع شد و ما را از بین برد؛ اما آدم باید خودش اراده کند و من اراده کردم.

چطور این کار را کردی؟

من آدمی نبودم که یک‌جا بند شوم. پدرم مرا در خانه نگه می‌داشت و من در می‌رفتم، اما من این‌جا که آمدم، خودم خواستم که بسازم و اگر خودت بخواهی می‌سازی.

این یک حقیقت است که عوامل زیادی مانند نبود پذیرش اجتماعی باعث می‌شود افراد مصرف‌کننده، مصرف‌کننده باقی بمانند و خواست بازگشت به زندگی عادی در آن‌ها از بین می‌رود. تو این جمله را تأیید می‌کنی یا فکر می‌کنی درست نیست و افراد مصرف‌کننده می‌خواهند شرایط جدید داشته باشند، اما نمی‌توانند؟

من این جمله را قبول دارم. بسیاری از افراد مصرف‌کننده می‌خواهند خودشان را با مواد نابود کنند. آن‌ها می‌دانند که می‌توانند مواد را کنار بگذارند؛ فرصتش را هم دارند، اما نمی‌خواهند.

این نخواستنی که می‌گویی از چه چیزی نشئت می‌گیرد؟

ناامیدی. من از بی‌کسی و ناامیدی به این می‌رسیدم که چرا باید ترک کنم. برای چه کسی باید ترک کنم؟ آن‌ها خودشان را نمی‌بینند و به نظر من آدم اول باید خودش را ببیند و بشناسد و درک کند. فرصت و موقعیت وجود دارد، اما خواست ماست که ادامه‌ی راه را مشخص می‌کند.

No responses yet

« Prev - Next »

  • Recent Posts

    • زیر ذره‌بین رسانه‌ها: «چراغ سبزی که اسرائیل برای اقدام علیه ایران منتظرش بود»
    • درباره تصویر معترضی که مقابل یگان ویژه وسط خیابان نشسته‌ بود، چه می‌دانیم؟
    • سومین روز اعتراضات در ایران؛ تجمع در دانشگاه‌ها، گاز اشک‌آور در کرمانشاه
    • تجمع‌های اعتراضی در اعتراض به افزایش قیمت‌ها برای دومین روز در تهران ادامه یافت
    • دنیای خیالی آخون‌ها!!
  • Recent Comments

    No comments to show.

Free WordPress Theme | Web Hosting Geeksاخبار Copyright © 2026 All Rights Reserved .